دانلود عکس جدید بازیگران | جوک جدید | دانلود رمان عاشقانه | اس ام اس جدید
امروز چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶ - ساعت 13:09 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • مصرف ایرانیان از دخانیات چقدر است

    مصرف ایرانیان از دخانیات چقدر است

    مصرف ایرانیان از دخانیات چقدر است   خبرگزاری ایسنا: معاون کاهش تقاضا و توسعه مشارکت‌های مردمی ستاد مبارزه با مواد مخدر گفت: مصرف تریاک همچنان در صدر مواد مخدر بوده و مصرف شیشه افت قابل توجه ای داشته است. پرویز افشار معاون کاهش تقاضا و توسعه مشارکت‌های مردمی ستاد مبارزه با مواد مخدر در نشست […]

  • پدری که نوزادش را از طبقه ی ۱۵ آویزان کرد

    پدری که نوزادش را از طبقه ی ۱۵ آویزان کرد مردی در پایتخت الجزایر به دلیل آویزان کردن نوزادش از پنجره طبقه پانزدهم آپارتمانش، به دو سال حبس محکوم شد. او این کار را برای جلب توجه در شبکه اجتماعی فیسبوک انجام داده و عکسی از این اقدام در فیسبوک گذاشت و زیرش نوشت: «یا […]

  • حواشی روز قدس ۹۶

    حواشی روز قدس ۹۶

    http://3pide.ir/?p=68938حواشی روز قدس ۹۶       عکس/ حضور خانوادگی فرمانده سپاه در راهپیمایی روز قدس عکس/ راهپیمایی روز قدس در گرگان مراسم راهپیمایی روز جهانی قدس امروز جمعه با حضور پرشور مردم در گرگان برگزار شد.               عکس/ حاشیه های مراسم روز قدس در تهران حاشیه های راهپیمایی […]

  • مجوز مادر شدن زنان مجرد صادر شد

    مجوز مادر شدن زنان مجرد صادر شد

    مجوز مادر شدن زنان مجرد صادر شد بهزیستی انوشیروان محسنی بندپی در مراسم افطار سازمان بهزیستی در شیرخوارگاه آمنه با بیان اینکه در حال حاضر ۱۱۸ شیرخوار در این مرکز نگه‌داری می‌شود و در کل کشور ۹۰۰ شیرخوار داریم، اظهارکرد: بسیاری از خانوادها خواستار دریافت سرپرستی کودکان دختر هستند و در حال حاضر ۱۶۰۰ متقاضی […]

  • اولین حملات موشکی ایران علیه داعش با موفقیت به خاک نشست

    اولین حملات موشکی ایران علیه داعش با موفقیت به خاک نشست

    اولین حملات موشکی ایران علیه داعش با موفقیت به خاک نشست در پی جنایت تروریستی ۱۷ خردادماه ۹۶ تروریست های تکفیری در تهران، سپاه پاسداران مقر تروریست‌ها در دیرالزور سوریه را هدف موشک‌های میان‌برد خود قرار داد. روابط عمومی کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در اطلاعیه ای از حمله موشکی نیروی هوافضای سپاه به مقرّ […]

  • ماجرای محکومیت سنگین دختران والیبال چه بود؟

    ماجرای محکومیت سنگین دختران والیبال چه بود؟

    ماجرای محکومیت سنگین دختران والیبال چه بود؟ شب گذشته و حوالی ساعت ۱۲ شب خبری روی خروجی سایت فدراسیون والیبال قرار گرفت که شائبه‌های زیادی در خصوص سه دختر والیبالیست ایران ایجاد کرد. خبری که به سرعت در شبکه‌ها و کانال‌های مجازی پر و با تحلیل‌های متعددی همراه شد. عکس این سه دختر جوان والیبالیست […]

  • ازدواج یک مرد تایلندی با عروس مرده!/تصاویر

    ازدواج یک مرد تایلندی با عروس مرده!/تصاویر

    ازدواج یک مرد تایلندی با عروس مرده!/تصاویر عروس یک مرد ۲۸ ساله در تایلند برای نشان دادن عشق خود، با نامزد ۲۹ ساله اش که فوت کرده بود، ازدواج کرد. عروس سارینیا کمسوک در یک تصادف رانندگی درگذشت. این در حالی است که وی و نامزدش Deffy (دفی) خود را برای مراسم عروسی فردا آماده […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    محصول جدید از فروشگاه اصل فروش
    دارای ظاهر شیک و کیفیت صدای عالی
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۳۴۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

      
  • تاریخ انتشار : ۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ | تعداد بازدید : 7129 بازدید | نظرات 1 نظر | دسته بندی : داستان های جالب و خواندنی زیبا
  • داستان و حکایت زیبا و خواندنی درباره روز پدر و مرد داستانک قصه ۹۴

    داستان و حکایت زیبا و خواندنی درباره روز پدر و مرد داستانک قصه 94

    داستان و حکایت زیبا و خواندنی درباره روز پدر و مرد داستانک قصه ۹۴

    داستان و حکایت زیبا و خواندنی درباره روز پدر و مرد داستانک قصه ۹۴ , داستان های کوتاه زیبا و جدید درباره روز پدر و مرد , زیباترین داستان های روز پدر , بهترین داستانک و داستان های قشنگ مخصوص روز پدر و مرد , جدیدترین حکایت و قصه های زیبا و باحال کوتاه در مورد روز پدر و مرد , داستان های قدیمی خیلی جذاب درباره گرامی داشتن روز پدر و مرد , داستان و قصه های آموزنده پندآموز روز پدر و مرد پدران مردان , قصه و حکایت خیلی خوشگل کوتاه و خواندنی راجع به روز پدر و مرد , داستان حکایت قصه داستانک روز پدر پدران مرده فوت شده , داستان قصه کوتاه جالب شاد غمگین غم انگیز عبرت انگیز درباره روز پدر مرد , Beautiful and interesting story and a tale about a father and a man of 94 Stories Stories

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و عکس سپیده www.3pide.ir چند تا داستان و حکایت داستانک و قصه زیبا جذاب جدید قدیمی قشنگ و کوتاه باحال و جالب مخصوص روز پدر و مرد رو براتون گذاشتم . قصه و داستان های بسیار زیبا به زبان شیرین فارسی در موضوعات شاد غمگین غم انگیز و زیبا کوتاه برای پدران پدر ها فوت شده مرده رو هم اضافه کردم . امیدواریم از دانلود و خواندن این داستانهای زیبا و داستانک رمان قصه و حکایت زیبا راجع به روز پدر در سال ۹۴ لذت ببرید .

    فقط نظر یادتون نره ها !!!!

    داستان متن داستانک قصه رمان حکایت زیبا جدید خواندنی کوتاه جالب باحال شاد غمگین غم انگیز مخصوص روز پدر و مرد پدران فوت شده زنده جدیدترین زیباترین داستانهای پدرانه

    داستان متن داستانک قصه رمان حکایت زیبا جدید خواندنی کوتاه جالب باحال شاد غمگین غم انگیز مخصوص روز پدر و مرد پدران فوت شده زنده جدیدترین زیباترین داستانهای پدرانه

    داستان متن داستانک قصه رمان حکایت زیبا جدید خواندنی کوتاه جالب باحال شاد غمگین غم انگیز مخصوص روز پدر و مرد پدران فوت شده زنده جدیدترین زیباترین داستانهای پدرانه

    مرد جوانی ، از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد .

    بالاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند

    و به او گفت : من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم . سپس یک جعبه به دست او داد . پسر ، کنجکاو ولی ناامید ، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا ، که روی آن نام او طلاکوب شده بود ، یافت . با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت : با تمام مال و دارایی که داری ، یک انجیل به من می دهی ؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد .

    سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده . یک روز به این فکر افتاد که پدرش ، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند . از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود . اما قبل از اینکه اقدامی بکند ، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر ، تمام اموال خود را به او بخشیده است . بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید . هنگامی
    که به خانه پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد . اوراق و کاغذ های مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا ، همان انجیل قدیمی را باز یافت . در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد . در کنار آن ، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .

    چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجات هایمان را از دست داده ایم فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده اند ؟

    ************************************************

    داستان دوم درباره روز پدر

    داستان متن داستانک قصه رمان حکایت زیبا جدید خواندنی کوتاه جالب باحال شاد غمگین غم انگیز مخصوص روز پدر و مرد پدران فوت شده زنده جدیدترین زیباترین داستانهای پدرانه

    داستان متن داستانک قصه رمان حکایت زیبا جدید خواندنی کوتاه جالب باحال شاد غمگین غم انگیز مخصوص روز پدر و مرد پدران فوت شده زنده جدیدترین زیباترین داستانهای پدرانه

    گویند پدر و پسر را نزد حاکم بردند که چوب بزنند اول پدر را بر زمین انداخته و صد چوب زدند آه نکرد و دم نزد بعد از آن پسرش را انداخته و چون یک چوب زدند پدرش آغاز ناله و فریاد کرد حاکم گفت: «تو صد چوب خوردی و دم نزدی به یک چوب که پسرت خورد این ناله و فریاد چیست؟» گفت:« آن چوب‌ها که بر تن می‌آمد تحمل می‌کردم اکنون که بر جگرم می‌آید تحمل ندارم»

    ۲) پدر و پسری مهمان حضرت علی(ع) شدند. بعد از غذا خوردن، حضرت علی(ع) برای آنها آفتابه و لگن و حوله آورد تا دست خود را بشویند حضرت شخصاَََ نزد پدر رفت و آب ریخت تا دستش را بشوید. او خجالت کشید و عذر خواهی می‌کرد، ولی حضرت علی(ع) با اصرار دست او را شست. سپس علی(ع) آفتابه و لگن را به پسرش محمد حنفیه داد و فرمود: دست این پسر مهمان را بشوی. آنگاه فرمود:«اگر این پسر تنها بود، دستش را خودم می‌شستم اما خداوند دوست دارد آن جا که پدر و پسری هر دو حاضرند، بین انها در احترامات فرق گذاشته شود.»

    ************************************************

    داستان کوتاه زیبا در مورد روز پدر شماره ۳

    داستان متن داستانک قصه رمان حکایت زیبا جدید خواندنی کوتاه جالب باحال شاد غمگین غم انگیز مخصوص روز پدر و مرد پدران فوت شده زنده جدیدترین زیباترین داستانهای پدرانه

    داستان متن داستانک قصه رمان حکایت زیبا جدید خواندنی کوتاه جالب باحال شاد غمگین غم انگیز مخصوص روز پدر و مرد پدران فوت شده زنده جدیدترین زیباترین داستانهای پدرانه

    وقتی که نوجوان بودم یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بود و به نظر می رسید وضع مالی خوبی نداشته باشند. شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال سن داشتند و لباس هایی کهنه و در عین حال تمیز پوشیده بودند دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند صحبت می کردند ؛ مادر نیز بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند متصدی باجه از پدر خانواده پرسید : چند عدد بلیط می خواهید ؟ پدر خانواده جواب داد : لطفا شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان. متصدی باجه قیمت بلیط ها را اعلام کرد ؛ پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بلیط پرسید : ببخشید ، گفتید چه قدر ؟! متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت ، بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت درباره برنامه های سیرک بودند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و نمیدانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید.

    ************************************************

    داستانک قصه و داستان زیبا و جدید خواندنی درباره پدر و مرد در سال ۹۴

    داستان متن داستانک قصه رمان حکایت زیبا جدید خواندنی کوتاه جالب باحال شاد غمگین غم انگیز مخصوص روز پدر و مرد پدران فوت شده زنده جدیدترین زیباترین داستانهای پدرانه

    داستان متن داستانک قصه رمان حکایت زیبا جدید خواندنی کوتاه جالب باحال شاد غمگین غم انگیز مخصوص روز پدر و مرد پدران فوت شده زنده جدیدترین زیباترین داستانهای پدرانه

    اصلا”  از صبح که رفته بود حجره حال و حوصله خوشی نداشت؛ هر جور که می‌خواست یک لقمه نان در بیاره؛ گیــر می‌افتاد. جلوی در خانه ایستاد و کلون در را سه بار به عادت همیشگیش کوبید. از ته حیاط صدایی گفت: جــز جیگر بزنی؛ خون من را که امروز توی شیشه کردی؛ لااقل برو در را باز کن!

    از توی راهرو صدای دویدن تند و تیزی شنید؛ در که باز شد چهره پسرک بازیگوشش را دید که با گونه های برافروخته در را باز کرد و گفت: سلام آقاجون؛ و مثل تیر به سمت حیاط دوید و ناپدید شد.

    یا الله  گویان در کوچه را بست و از راهروی خانه به سمت حیاط رفت. زنش  مولود را دید که در حال جارو کردن حیاط و جمع کردن شیشه خورده هایی  بود که با بوی تنـد سرکه جاری شده؛ وسط حیاط ریخته بود؛ منیژه هم با خاک انداز به دنبال جمع کردن پیاز ترشی هائی بود که به اطراف حیاط در حال قل خوردن بودند.  منیژه تا چشم در چشم پدر شد؛ گفت: سلام آقا جون؛ بیژن با توپ زد شیشه های پیاز ترشی را ترکـوند!.

    عمدا” به جای شیکوند؛ گفت ترکــوند. از حرص دلش!! می‌خواست  دق دلش را از شیطنهای  بیژن؛ برادر دوقلویش اینجوری خالی کند. هر چند که مطمئن بود هیچ تنبیهی برایش در نظر نمی‌گیرند…..

    بیژن “عزیز کرده”  پدر بود؛ با اینکه  منیژه و برادرش دوقلو بودند و منیژه اول دنیا آمده بود؛ اما پدر وقتی شنیده بود: “قل دوم” پسر است؛ خیلی ذوق زده شده بود. به قول معروف “پسری” بود. منیژه هم “عزیز دل” بود اما نه به اندازه بیژن. بیژن هر کاری می‌کرد بخشیده می‌شد. از سر تقصیراتش به سرعت می‌گذشتند. حتــی حرص برادر و خواهر دوقلــوی کوچکترش (شیرین و فرهاد) را هــم در می‌آورد. آنها را حرص میداد و می‌چزاند و موقع شیطنت سربه سر آنها می‌گذاشت. اسباب و وسایل بازیشان را می‌گرفت و فرار میکرد و نمی‌گذاشت بازی کنند؛ ناغافل از توی زیرزمین میپرید بیرون و بهشان پخ می‌کرد و می‌ترساندشان؛ خلاصه گریه اشان که در می‌آمد؛ آخرسر دست از سرشان بر می‌داشت.

    توی کوچه هم همسایه ها از دستش در امان نبودند؛ روزی نبود که سری؛ کله ای؛ نشکسته باشد و دماغ بچه ای را خونین و مالین؛ نکرده باشد. همچین که بیژن میرفت توی کوچه؛ مولود خانم بیچاره با صدای تق و تق  کلون در  تنش می‌لرزید. مادری؛ پدری؛ برادری بود که جلوی در عارض بود از دست این بچه خیـره سر: که آی شیشه مان را شکسته؛ یا با سنگ زده دودکش را نشانه گرفته  و از جا کنده؛ خلاصه کمترین آزارش؛ کندن ناودان خانه در و همسایه؛ یا در زدن و فرار کردن بود.

    آخر و اول کار شکایت کشی  که به پدر می‌کشید؛ پدر: آقا بیژن دیگه تکرار نشــه ای؛ می‌گفت و پیگیـــر نمی‌شــــــد. دلیل و منطقش  هم این بود که: پسر اول منه  و اسم ما روی این پسر زنده می‌مونه؛ شیطونی تو ذات پسر بچه هاست؛ حرمتشو نگه داریم که  وقتی بزرگ می‌شه؛ بی حرمتمون نکنه.   هیچوقت تنبیهی در کار نبود؛ اصلا” آقا مهدی اهل کتک زدن بچه نبود. آخر؛ آخــر بد و بیراه گفتنش به بیژن یک “پدر صلواتی” بود که با تشر به او می‌گفت و این یعنی آخر ناراحتی اش! و بیژن حساب کار دستش می‌آمد.

    مولود قر قر کنان؛ همینطور که جارو میزد؛ سلامی‌ کرد و خسته نباشیدی گفت و بی مقدمه شروع کرد که: پدر سگ؛ پدرمان را در آورده. از اول تابستان که این مدرسه لعنتی تعطیل شده خدا را بنده نیست؛ پدرسوخته!. زمین و زمان را به هم دوخته؛ از درو دیوار بالا میره و می‌کوبه و می‌شکونه و هی باید بهش بکن و نکن کنی. هی میگم این پدرسگ را بر دارید با خودتون ببرید در مغازه؛ اینقدر آتیش نسوزونه.! اینقدر خون مارا توشیشه نکنه. امــان مارا بریده “کــره خـــر”.! و با غیض دل؛ جارو را پرت کرد به طرف باغچه آن سر حیاط. جایی خیالی که حدس میزد بیژن  آنجا قایــم شــده باشـــد.   بعد با دق دل؛ دو تا مشت محکم هم کوبید وسط دنده هاش و داد کشید: اللهی جز جیگر بزنی؛ تـوله ســگ.

    آقا مهدی با تعجب و دهان باز به وضع مولود نگاه می‌کرد؛ در تمامی‌ این سالها ندیده بود که مولود  هیچوقت شکایتی از دهانش بیرون بیاید! نه در وقت داری نه در وقت نداری؛ هیچ  بد و بیراهی از دهانش بیرون نمی‌آمد؛ چه برسد به این طوماری که اینطور یکسره و بی وقفه؛ به طرف او که پدر این بچه بود سرازیر شــــد. اصلا  زن  رام و بی سرو صدائی بود. سر به زیر و مطیع شوهر.

    استغفر اللهی؛ گفت و زیر لبی گفت: مولود خانم  بس کن. حسابی  کلافه ای. یک چائی بخوریم آرام می‌شی.

    اما مولود خانم؛ امان بریده شده بود و معلوم بود به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شود. همچین که نصیحت آقا مهدی را شنید؛ جریتر شد و با صدایی که گرفته بود شروع کرد به گفتن دوباره: آخه آقای من؛ برادر من؛ صبح تا غروب نیستی؛ یک ناهار  می‌آئید  چرتی می‌زنید  و برمی‌گردید در مغازه و من میمانم این ســه طفل معصوم و این  “ضحاک ماردوش”!!!.  یک دقیقه گیسهای شیرین را می‌کشد و جیغش را در می‌آره؛ یک دقیقه پدر  این دو تا یتیم نشده  را که خودشان را سرگرم می‌کنند در می‌آره؛ همین یک مشت “نخودچی و کشمشی” را هم که بهشان می‌دهم گوشه حیاط بازی کنند ازشان قاپ میزنه و فرار میکنه؛ خدا به سر شاهده؛ دوتای این ها بهش “نخود و کشمش” میدم به جای اینکه بخوره  باهاش کفترهارو با تیروکمان نشونه میگیره میزنه. کره خر! اینها رو ول میکنه میره سراغ کفترهای حیاط همسایه براشون سوت میکشه و میخواد از راه به درشون کنه  کره الاغ!. پریشب مادر بزرگ پسره آمده میگه: پسرمون نقشه بیژن را کشیده؛ اگر بگیرتش تیکه بزرگش گوششه. پدر سگ؛ خیر ندیده؛  آبرو برامون پیش درو همسایه نگذاشته. همین مونده بود پسره  کفترباز بخواد واسه ما شاخ و شونه بکشه. همش تقصیر این گوساله؛ کره خر….

    آقا مهدی از شنیدن این حرفها آنقدر حرصی شد که دیگر عنان اختیارش را از کف داد و هوار کشیــد: دیگه فحـــش “پــدر” دیگه ای؛ نـدارید  شما که حواله من و جد وآبادم  کنی؟…. که همون موقع چشمش افتــــاد به بیــژن که از لای پرده پنـــجره¸؛ پنج دری؛  داره به این ماجرا نگاه میکند.

    یکهو آقا مهدی همینطور که میگفت: پدر صلواتی! دیگه احترامت واجب نیست؛ امروز تمام جد و آباد ما رو با الاغ و استـر یکی کردی؛ به ابوالفضل  خودم تیکه تیکه ات میکنم؛…..  با عصبانیت به دورو برش نگاهی کرد و ترکه آلبالوی قطور و زیبائی را که مولود خانم چند روزی بود در باغچه فرو کرده بود تا شاخه های نازک درخت مـو را دور آن بپیچد به یک ضرب از خاک بیرون کشید. و تا مولود خانم بفهمد چه شد؛ به طرف پله هــا دویـد.

    از کنار گلدانهای کوچک شمعدانی و محبوبه شب پر گل؛ چیده شده  دور حـوض بزرگ حیاط ؛ دوید به سمت پله هایی که دو طرفش را گلدانهای بزرگ شمعــدانی؛ پـر ۇ پیمانی گذاشته بودند؛  پله ها را دو تا یکی  رفت بالا و خودش را به اطاق پنج دری رساند و تا خواست یقه بیژن را به چنگ بیاورد؛ بیژن: آقا جون آقاجون گویان؛ طبق عادتی که داشت جفت پا از پنجره رو به حیاط  بیــرون پرید. اما اینبار بر خلاف همیشه که درست  نشانه  میگرفت و از پنجره بیرون می‌پرید و از روی پله های زیرزمین  می‌گذشت و توی حیاط جلوی پله ها پائین می‌آمـد؛  درست افتاد وسط پله های زیرزمین !!. صدای  فریاد او با صدای سقوط گلدانهای شمعدانی و جیـــغ مادر و خواهر که حیــران حرکت ناگهانی  آقا مهدی بودند؛ درهــم شـد.

    فـریاد آخــــر صـدای  “یاابوالفضل”  پــدر بـود!!

    …. پـدر چمباتمه زده بود بالای تشک رختخوابی؛ که بیژن را وسط اطاق رویش خوابانده بودند؛ یک دستش را گذاشته بود روی پیشانی اش و یک پایش را زانو زده بود وتکیه داده بود به دیوار؛ درست شبیه روزهایی که حاج آقا روضه خوان محل به خانه شان می‌آمد و روضه میخواند و پدر با این شکل و شمایل می‌نشست و گریه میکرد. سرو کله بیژن را که خونین و مالین شده بود باند پیچی کرده بودند؛ صورتش مثل زردچوبه  زرد بود و تا زیر چشمش کبودی دویده بود؛ دستش را به گردنش بسته بودند و باندهای روی دست از ضمــادی  که به دستانش مالیده بودند زرد شده بود. یک پایش که حسابی بسته بندی شده بود  و دو چوب به آن بسته بودند؛ پایش را با همان شکل و شمایل  از زیـر پتـو بیــرون گذاشته بودنـد؛ روی یک متکـای قرمز بزرگ با رویه ای سفیــد.

    بـوی اسفند سرتا سر  حیاط  و اطاق را پر کرده بود؛ انگاری یک گونی اسفنــد را یک جـا دود داده باشنـــد.  شیرین؛ برادر و خواهر کوچکش را در اطاق کناری ساکت نگه داشته بود؛؛ ترسیده بودند و بهانه مادر را می‌گرفتند.  مادر داشت به دستورهای حکیم محل که داشت به او یاد می‌داد  ضمادها  و شربتها را به چه ترتیبی به بیژن بدهند گوش میکرد. خـود مــادر رنگ به رو نداشت.
    صدای باز و بسته شدن در کوچه آمد؛ مادر بزرگ و پدر بزرگ پدری؛ نفس نفس زنان  وارد شدند و اول بالای سر بیژن رفتند و اورا ماچ و بوسی کردند و قربان صدقه رفتند. هر دو  از دیدن بچه در آن شکل و شمایل  رنگشان پریده بود. بعد با همان حال و روز؛ با سلام و علیک  پچ پچ گونه ای با حکیـم؛ رفتند کــز کردند و بالای اطاق نشستند. پدر بزرگ هن و هن کنان  رو کرد به  مولود خانم و گفت: چی شده دختر؟….. این بچه چه بلائی سرش آمده؟.  مولود خانم گوشه چادرش را گاز گرفت و  درحالی که سرخ و سفید شد نگاهی  پر از اشک به  بیژن انداخت  و آرام  گفت: هیچی آقاجون؛ دردش تو سرم بخوره؛ خدارا شکر به خیر گذشته. انشا اله خوب میشه…. و با چشمهاش به علامت ادامه ندادن حرف؛ اشاره ای بــه آقا مهدی کرد که همچنان؛ سر در گریبان و زانوی غم بقل زده بالای سر بیژن چمباتمه زده بود و حتی متوجه ورود پدر و مادرش هم نشده بود.

    پــدر که تا  آنموقع هیچ تکان نخورده بود؛ آرام آرام  سرش را از روی زانو بلند کرد و مات و گیج؛ به دور اطاق نگاهی انداخت و چشم انداخت به چشم پدر بزرگ؛ بعد از چند لحظه  با صدای ناله مانندی که معلوم نبود با خودش حرف می‌زند یا با دیگری؛ درحالی که سر پسرک شیطانش را نوازش میکرد گفت: دیدید آخر چه دسته گلی به آب داد؛  پدر صلواتــی؟

    شاخه درخت آلبـالـو هنوز گوشه اطاق افتاده بود…

    ************************************************

    داستانهای خیلی زیبا و باحال قصه زیبا در مورد پدران و پدرهای عزیز حکایت دردناک غمگین غم انگیز و سوزناک

    پسري پول هاي مچاله شدش رو اروم گذاشت جلوي فروشنده و گفت
    براي روز پدر يک کمربند مي خوام
    فروشنده:چه جنسي باشه؟
    پسر کوچولو:
    ..
    فرقي نميکنه فقط دردش کم باشه

    ———

    کودکی به پدرش گفت: «پدر دیروز سر چارراه حاجی فیروز رو دیدم
    بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی پدر،من خیلی از او خوشم آمد،نه به خاطر
    اینکه ادا در می آورد و می رقصید،به خاطر اینکه چشم هایش خیلی شبیه تو بود …»

    از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چارراه می دیدند …

    ———

    عابری خطاب به پسرک چسب فروش:

    تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم

    باز نه زخمهای من خوب میشود

    نه زخمهای تو … ! ! !

    ———-

    به سلامتی پدر :

    پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ،
    اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه !

    پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه اما غصه شو با سیگار و دود سیگارش . . .

    پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن..

    بیاییم با هم عهد بندیم از این پس:
    هر فرد زحمتکشی میبینیم اون رو به عنوان فرشته ای که پشتوانه محکم فرزندانش است, احترام کنیم: این فرشته شاید:
    یک کارگر ساده باشد
    یک کارگر شهرداری باشد
    یک دستفروش باشد
    یک پرستار باشد
    و هر چه که هست یک فرشته هست

    منبع : بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی و عکس های داغ روز ایران و جهان داستان موزیک آهنگ رمان های جدید عاشقانه علمی مطالب جالب و خواندنی از همه جا تصاویر جالب و دیدنی عاشقانه جوک خنده دار طنز دانستنی های روز دنیا اطلاعات زناشویی شعر اشعار و … www.3pide.ir

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را درباره پست دانلود فیلم تصاویر کلیپ ویدیو و عکس های حادثه سانحه تصادف رانندگی خودرو ماشین بی ام دبلیو و BMW اتوبان همت تهران دلیل علت دلایل آخرین خبر و اخبار دلخراش ۱۸+ از طریق فرم ارسال نظرات برای ما بفرستید . با تشکر مدیریت سایت تفریحی سرگرمی و عکس سپیده www.3pide.ir

    انتشار یافته: 1

    نظرات

    *

    code

    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۱۲۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند