دانلود عکس جدید بازیگران | جوک جدید | دانلود رمان عاشقانه | اس ام اس جدید
امروز سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۶ - ساعت 13:30 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • آمار رای رئیسی و روحانی به تفکیک استان ها

    آمار رای رئیسی و روحانی به تفکیک استان ها

     آمار رای رئیسی و روحانی به تفکیک استان ها             روحانی روحانی روحانی

  • رتبه داماد احمدی نژاد در انتخابات شورای شهر

    رتبه داماد احمدی نژاد در انتخابات شورای شهر

    رتبه داماد احمدی نژاد در انتخابات شورای شهر شورا مهدی خورشیدی، داماد محمود احمدی نژاد هم یکی از نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری بود که نتوانست به شورای شهر راه پیدا کند. داماد احمدی نژاد هم نتوانست به شورای شهر راه پیدا کند با انتشار لیست میزان آرای تفکیکی شورای شهر تهران مشخص شده درست در […]

  • پیروزی دولت اعتدال و امید در انتخابات۹۶

    پیروزی دولت اعتدال و امید در انتخابات۹۶

    پیروزی دولت اعتدال و امید در انتخابات۹۶  انتخابات  انتخابات نتایج جدید شمارش آرای انتخابات ریاست جمهوری  انتخابات علی اصغر احمدی رئیس ستاد انتخابات کشور با حضور در جمع خبرنگاران با بیان اینکه حدود ۴۰ میلیون نفر در پای صندوق های رای حاضر شدند، نتایج شمارش انتخابات ریاست جمهوری را تا ساعت ۱۱ امروز به شرح […]

  • بیانیه ی کناره گیری جهانگیری از کاندیدای انتخابات

    بیانیه ی کناره گیری جهانگیری از کاندیدای انتخابات

    .بیانیه ی کناره گیری جهانگیری از کاندیدای انتخابات به گزارش ایسنا متن کامل این بیانیه به شرح ذیل است:  بسم الله الرحمن الرحیم ملت شریف و بزرگوار ایران میهن عزیز ما در آستانه ورود به دو انتخابات مهم ریاست جمهوری و شوراهای اسلامی شهر و روستاست. توجه به مسائل ملی و فرصت ها و چالش‌های […]

  • ازدواج سوم فوتبالیست سرشناس با خانم سوپراستار پر حاشیه!

    ازدواج سوم فوتبالیست سرشناس با خانم سوپراستار پر حاشیه!

    ازدواج سوم فوتبالیست سرشناس با خانم سوپراستار پر حاشیه! ازدواج ستاره فوتبال کشورمان که سابقه ۲ بار ازدواج و جدایی را دارد, برای سومین بار با یک هنرپیشه زن ازدواج می کند! ازدواج آقای فوتبالیست با هنرپیشه زن ستاره مشهور فوتبال ایران وقتی توانست در جوانی و قبل از ۲۰ ساله شدن نامی برای خود […]

  • مرده شوری،مجازاتی عجیب برای یک زن به دلیل داشتن رابطه ی شیطانی

    مرده شوری،مجازاتی عجیب برای یک زن به دلیل داشتن رابطه ی شیطانی

    مرده شوری،مجازاتی عجیب برای یک زن به دلیل داشتن رابطه ی شیطانی شعبه‌ی پنجم دادگاه کیفری تهران حکم عجیبی صادر کرد. طبق این حکم، زن جوانی که به داشتن رابطه با مردی بیگانه متهم شده، به ۷۴ ضربه شلاق و دو سال شستن مردگان در غسالخانه محکوم شده است.  مجازات  مجازات به گزارش سرویس گوناگون جام […]

  • احتمال بازگشت احمد نوراللهی به پرسپولیس با شراط خاص!

    احتمال بازگشت احمد نوراللهی به پرسپولیس با شراط خاص!

    احتمال بازگشت احمد نوراللهی به پرسپولیس با شراط خاص!   به نظر میرسد بزودی احمد نوراللهی به تیم پرسپولیس بازخواهد گشت و امید عالیشاه نیز به ملوان می رود. عاليشاه به ملوان می‌رود نوراللهی به پرسپوليس! از تبریز این روزها اخبار عجیبی به گوش می‌رسد. دو بازیكن پرسپولیس كه در بازار نقل و انتقالات نیم‌فصل […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    تبلیغات
    سری جدید با طراحی جدید و منحصر به فرد!!
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۳۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    تبلیغات

      
  • تاریخ انتشار : ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ | تعداد بازدید : 2633 بازدید | نظرات 0 نظر | دسته بندی : رمان احساسی , رمان ادبی و کلاسیک
  • دانلود قسمت ۳ رمان احساسی زیبا جذاب و خواندنی پدر خوب

    دانلود قسمت 3 رمان احساسی زیبا جذاب و خواندنی پدر خوب

    دانلود قسمت ۳ رمان احساسی زیبا جذاب و خواندنی پدر خوب

    دانلود قسمت ۳ رمان احساسی زیبا جذاب و خواندنی پدر خوب , دانلود رمان بسیار زیبا و خواندنی پدر خوب فصل سوم , قسمت سوم رمان ایرانتی احساسی کلاسیک پدر خوب , رمان داستان و حکایت خیلی خفن و زیبای پدر خوب زیبا خوشگل , دانلود رمان عکس پدران زیبا جذاب خوشگل شیک خوشتیپ خوش اندام

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و عکس سپیده www.3pide.ir دانلود قسمت سوم رمان و داستان بسیار زیبا و خواندنی جدید ایرانی پدر خوب رو براتون گذاشتم . یک رمان فوق العاده قشنگ و جذاب که از خواندن ان سیر نخواهید شد . به مناسبت فرارسیدن عید جدید روز پدر و مرد سال ۹۴ این رمان زیبا رو گذاشتم بخونید حالشو ببرین . خلاصه و داستان این رمان درباره پدر و دخترش است که …. اتفاقات بسیار زیبایی توی این رمان میفته که هم غم انگیز و ناراحت کننده است و هم اینکه اتفاقات شاد و خوشحال و خوب . امیدوارم از دانلود این رمان بسیار زیبا درباره پدران خوب لذت ببرید .

    فقط نظر یادتون نره ها !!!!

    دانلود فصل و قسمت سوم رمان داستان بسیار زیبا جذاب و خواندنی کلاسیک پدر خوب,عکس پدران زیبا خوشتیپ باکلاس خوشگل رمان و متن جملات درباره روز پدر سال ۹۴

    دانلود فصل و قسمت سوم رمان داستان بسیار زیبا جذاب و خواندنی کلاسیک پدر خوب,عکس پدران زیبا خوشتیپ باکلاس خوشگل رمان و متن جملات درباره روز پدر سال 94

    دانلود فصل و قسمت سوم رمان داستان بسیار زیبا جذاب و خواندنی کلاسیک پدر خوب,عکس پدران زیبا خوشتیپ باکلاس خوشگل رمان و متن جملات درباره روز پدر سال ۹۴

    قسمت اول رمان جذاب و خواندنی پدر خوب

    قسمت دوم رمان زیبا و خواندنی پدر خوب

    قسمت سوم رمان جذاب و خواندنی پدر خوب

    همه اکیپ اکیپ نشسته بودن و صحبت میکردن… حمید هم گاهی زیر زیرکی به من نگاه میکرد .پرنیان و حسین هم که تو این هیری ویری نامزد بازیشون گرفته بود و باهم مشغول صحبت بودن. از همه جالب تر… فرید و روشنک بودن… یه حسی بهم میگفت این فرید یا تنش زیادی میخاره … یا کلا ازروشنک خوشش میاد.
    چون هر پسری که مشغول صحبت با روشنک میشد به طرز شگفت اوری فرید سر و کله اش پیدا میشد.
    و این دقیقا برعکس هم صدق میکرد.
    با صدای کسی که اقای سراج و دایی خطاب میکرد سرمو با کنجکاوی به سمت صاحب صدا چرخوندم تا بتونم پیداش کنم.
    یه پسر جوون نهایت بیست و پنج ساله داشت با اقای سراج صحبت میکرد ومیخندید.
    من از نیمرخ میدیدمش.وقتی میخندید دندون های خرگوشیشو نشون میداد و گونه اش چال میفتاد. موهای خرمای خوش مدلی داشت… یه پیراهن استین بلند طوسی تنش بود و جین مشکی… یه طرفه به اپن تکیه داده بود و مشغول صحبت بود.
    با فضولی وکنجکاوی از جام بلند شدم صداش برام خیلی اشنا بود . حس میکردم شاید یکی از بچه های دانشگاه باشه که من ندیده بودمش و باهاش سلام علیک نکردم… گفتم برم جلو یه عرض ادبی بکنم بهر حال زشته پسر به این خوش خنده ای واز قلم بندازم وسلام احوالپرسی نکنم… من بچه ی خوبی بودم… ادب و سلام علیک سرم میشد … اره جان خودم! به ارومی از جام بلند شدم… به بهونه ی اب خوردن وارد اشپزخونه شده بودم که صدای استاد سراج اومد که گفت: اهورا جان اقتصاد کشور با این حرفها اصلا درست نمیشه… حرف باد هواست… ما الان تو تحریم هستیم…
    کسی که اهورا خطاب شده بود گفت: بالاخره قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.
    چنان این ضرب المثل و خوش صوت ادا کرد که بند دلم به شدت ریخت… اهورا… اهورا … همون اسم که صاحب خوش صدایی داشت همون که من از سر دلسوزی برنامه اشو گوش میدادم… همون که اگه یه روز صداشو تو رادیو نمیشنیدم به عالم وادم فحش میدادم که منو از شنیدن برنامه ی خوش صوتم عقب انداخته بودن … یعنی باور کنم.خدایا خودش بود. همون مجری محبوب رادیو که من تو ذهنم ازش یه ادم قد کوتاه سی و خرده ای ساله ی مهربون تصور میکردم. اصلا بهش نمیومد صاحب صدا اینقدر جوون وکم سن و سال باشه. اگه کسی بهم میگفت که از من هم کوچیکتره باور میکردم.
    با تعجب داشتم خیره خیره نگاه میکردم که استاد گفت: به به خانم تابان… چیزی میخواستی دخترم؟
    نگامو به سمت استاد چرخوندم و گفتم: یه کم اب… لیوان میخواستم…
    اهورا جلو اومد و از توی کابینت یه لیوان برداشت وخودش به سمت یخچال رفت و برام اب ریخت .
    درحالی که لیوان و توی یه پیش دستی میذاشت و بهم تعارف میکرد من دوست داشتم وا برم. یعنی باور میکردم که یه مجری ناناز رادیو که من هر روز سر ظهر برنامه اشو میگوشیدم داره بهم اب میده … پیش دستی و ازش گرفتم و زل زدم بهش . قدش بلند بود. منم به زور تا ارنجش میرسیدم. با این حال اونم داشت به من نگاه میکرد. سوالی که تو سرم داشت خودشو لت و پار میکرد تا بپرسم و به زبون اوردم: شما اقای اهورا اخوان هستید؟
    اهورا با تعجب چشمهای میشی شو گرد کرد وگفت: بله…
    استاد سراج و بخاطر کاری صدا زدن و اون در اشپزخونه نموند تا بفهمه چی به چیه…
    با تته پته گفتم: واقعا؟
    اهورا پیش دستی به دست گفت: شما منو میشناسید؟
    و متفکر زل زد به من تا ببینه اونم منو میشناسه که البته این تفکر وخیرگیش بی نتیجه موند چون خوب اون بیچاره از کجا میخواست منو بشناسه… نه که من ادم مهمی هستم … از اینکه اون منو نشناخت به شدت دلگیر شدم!!!
    -نه… یعنی… چرا… درواقع نه…
    اهورا لبخند بانمکی زد. دو طرف گونه اش چال میفتاد. یعنی پارسوآ که بنظرم خیلی خوشتیپ بود و میذاشت تو جیب بغلش… جان به این خنده ی ناز و دندون خرگوشی های سفیدش. حتما موقع هویج خوردن خیلی ناز میشه.
    با تعجب گفت: ولی شما فامیلی من ومیدونستید…
    -شما گوینده ی برنامه ی بازبارون هستید.
    باز با همون چشمهای میشی رنگش یه ذوقی کرد و با حیرت گفت: اون برنامه رو شما می بینید؟
    خنده ام گرفت وگفت: خیر… نمی بینم… گوش میکنم…
    اهورا هم از شوکش دراومد و خندید وگفت: یعنی باور کنم شما یکی از شنوندگان رادیو هستید؟
    -وای اصلا باورم نمیشه شما رو اینجا ببینم…
    اهورا لبخندی زد وگفت: باعث افتخارمه که با یکی از شنوندگان برنامه ام صحبت میکنم.
    لبخندی زدم و اهورا با هیجان گفت: یعنی شما تمام قسمت های بازبارون و گوش دادید؟
    این بشرم کلا شک داشت ها… خوب شنیدم دیگه شق القمر که نکردم.
    -بله…. تقریبا نود درصد برنامه تونو میشنوم… بخصوص اون نمایش های کوتاهی که درش بازی میکنید هم خیلی برام جالبن… همیشه هم بهتون پیام دادم ولی هیچ وقت پیام کوتاه های منو نخوندید…
    اهورا با شرمندگی گفت: اصلا فکرشم نمیکردم مخاطب برنامه تو این رنج سنی هم باشه…
    -چطور؟
    اهورا با نارضایتی گفت: خوب رادیو رو اکثرا افراد مسن گوش میدن …
    -خوب قبول ولی کیفیت برنامه هم مهمه… تا یه جوون ودرگیر کنه.
    اهورا سری به علامت تایید تکون داد. من یکی که انگار رو ابرها بودم. مطمئنم بهرام رادان و میدیدم اینقدر کیف نمیکردم که با دیدن اهورا اینقدر سر ذوق اومده بودم.وای صدای زنده اش با چیزی که از تو هنزفری گوشیم میشنیدم خیلی فرق داشت. صدای صاف و تمیز… زنده… تکون خوردن لبهاشو میدیدم. همین کلی بهم حس باور پذیری میداد.
    استاد سراج وارد اشپزخونه شد وگفت: بچه ها برین تو هال بشینین خوب… اهورا خانم تابان یکی از بهترین دانشجوی های من بود.
    -شما لطف دارید استاد…
    قبل از اینکه دوباره بشینم از اهورا سوالاتم وراجع به رادیو این چیزا بپرسم با هم از اشپزخونه خارج شدیم و پرنیان خودشو به من رسوند وگفت: شیطون شدی تی تی خانم… چه خوش سلیقه هم هستی پدرسوخته….
    خندیدم وگفتم: تو که اهل رادیو نیستی… این پسره مجری رادیوه…
    پرنیان: تو روخدا.
    -اره صداشو نگاه…
    نفهمیدم اهورا از کجا رسید که یهو گفت: صدا رو که نگاه نمیکنن خانم تابان…
    لبخند مهربونی بهم زد و بعد به سمت گیتارش رفت و روی صندلی نشست وگفت: خوب خانم ها اقایون…
    خدا یا یعنی هرچی صوت بود تومیخواستی بدی به این بشر… یه صدای تمیز… رسا… صاف… خوش اهنگ… مردونه… اما کلفت نبود اونقدر نوع و سبک صداش جدید بود که از گوش دادن هر لحظه اش خسته نمیشدی…
    درعمرم اینقدر تحت تاثیر قرار نگرفته بودم. حالا با جون ودل برنامه ی باز بارون و گوش میدادم. با هیجان بهش نگاه میکردم… درحالی که داشت راجع به روز زن ومادر صحبت میکرد با همون چهره ی بانمک و چشمهای میشی و ابروهای خوش فرم و کشیده رو به معصومه که انگار مادرش بود گفت: مادر گلم روزت مبارک…
    کمی پنجه هاشو روی سیم هاکشید و کمی بعد نوای گیتار و صدای دکلمه گون و تمیزش کل فضا رو پر کرد. اون قدر جو گیرایی بود که همهمه یکدفعه ساکت شد. مبتدیانه مینواخت اما بد نبود…
    نمیدونستم امروز روز تولد حضرت فاطمه است. یاد مادرم افتادم. عزیزم که طفلکی تو خونه تنها بود…
    درحالی که نوای گیتار میدون انگشتهای کشیده اش به گوش میرسید با صدای تمیز ورساش مخلوط شده بود … شعری و در وصف مادر و زمزمه میکرد…
    تاج از فرق فلک برداشتن ،
    جاودان آن تاج بر سرداشتن
    در بهشت آرزو ره یافتن،
    هر نفس شهدی به ساغر داشتن،
    دلم خیلی گرفت… نزدیک ده سال بود که مادر نداشتم … از وقتی هم که اومدم تهران دیگه چهار سال بود که حتی سر خاکش نرفته بودم.
    یه بغض سنگین تو گلوم گیر کرده بود … خیلی زود هم چشمام پر اشک شد و سرخوردن اشکهام روی گونه هام ادامه داشت… بین پرنیان و روشنک نشسته بودم.
    سعی کردم اونا نفهمن اما پرنیان از صدای نفس های گریه دارم انگار متوجه شد و دستم وگرفت وگفت:خوبی؟
    روشنک هم دستشو رو زانوم گذاشت وگفت: گریه کنی منم گریه میکنم ها… نکن اینکارو من خط چشمم خراب میشه… دیدی اصلا فرید نگام نمیکنه… من خر و بگو که سه ساعت جلوی اینه خط چشم کشیدم.
    با این حرف وسط اشک ریختنم خندیدم.
    متوجه حمید شدم که با نگرانی بهم زل زده بود.
    سرمو تکون دادم. صدای روون اهورا منو دوباره به خلسه ی دلتنگی برد.
    روز در انواع نعمت ها و ناز،
    شب بتی چون ماه در بر داشتن ،
    صبح از بام جهان چون آفتاب ،
    روی گیتی را منور داشتن ،
    شامگه چون ماه رویا آفرین،
    ناز بر افلاک اختر داشتن،
    چون صبا در مزرع سبز فلک،
    بال در بال کبوتر داشتن،
    حشمت و جاه سلیمانی یافتن،
    شوکت و فر سکندر داشتن ،
    تا ابد در اوج قدرت زیستن،
    ملک هستی را مسخر داشتن،
    برتو ارزانی که ما را خوش تر است :
    لذت یک لحظه “مادر” داشتن !

    چقدر زیبا خوند. به احترام این صدا از جا برخاستم وبراش دست زدم … و بقیه هم برای همرنگ شدن با من تشویق کردن وگرنه هیچ کس تو مهمونی اصلا به این نکته توجه نمیکرد که یه پدیده ی صدا بینشون راه میره و حرف میزنه . نمیدونم چرا برای من اینقدر هیجان انگیز بود. بهترین اتفاق عمرم بود . یه خاطره ی خیلی شیک … تمیز… رسا… خوش اوا…
    بعد از مدت ها تو زندگی یکنواختم یه اتفاق شایان توجه افتاده بود و میشد یه خاطره ی خیلی شیرین که میدونستم تا عمر دارم فراموشش نمیکنم. هر کلمه ای که به کار میبرد هر حرفی که میزد به نظر قشنگ میومد چون اون صدا و اوایی که اون در گفتنش به کار می برد باعث جذابیت بیشتر واژه میشد… دلم میخواست تمام کلمات دنیا رو بگم تا برام دیکته کنه … حس میکردم هر لغتی که از صدای اون میشنوم برام جدیده … واقعا صداش زنگ دار بود و موجش تا خود هیپو تالاموس مخت میرفت … دلم میخواست بپرم بغلش وبگم این زیباترین دکلمه ای بود که میشد برای مادر زمزمه کرد… شاید اگه نصرالله مدقالچی که تیتراژ ان شرلی و زمزمه میکرد و هم میدیدم میپریدم بغلش وحنجره ی رسا و تمیزشو می بوسیدم… واقعا صدا نعمتیه که هر کسی نداره… کاش واقعا اینجا بود و اون دکلمه ی ناز و دوباره باز خونی میکرد… اون دکلمه ای که کلمه به کلمه برام با شنیدن اون صدای گرم وداغ جدید بود … اون لفظهایی که به کار میبرد… همه ی اون کلمات غرق اوای صدای پر ابهتش بود و همه ی اون کلمات در لحظه با اون موج صدا افریده میشدند…تنها جمله ای که از اون دکلمه یادمه همینه: شکفتن و سبز شدن در انتظار توست … پوزخندی زدم و فکر کردم همه ی لحظات زیبام برای روزهای بی دغدغه ی بچگی هام بود.
    وقتی که با مامانم پای تی وی انشرلی وتماشا میکردم… اهی کشیدم و فکر کردم شکفتن وسبز شدن در انتظار همه است!!!
    دوباره به اهورا نگاه کردم با مادرش روبوسی میکرد . حالا اهورا هم با اون تن صدای خاصش همون احساس و ایجاد میکرد. دلم میخواست همچنان از این صدای خوشش بهره مند میشدم. اوه مرسی تفکر لفظ قلم! اشکهامو با پشت دست پاک کردم.
    دلم میخواست برم صورتمو از اشک بشورم… یه فاتحه برای مادرم خوندم واروم شدم.
    حسین از پرنیان خواست تا کنارش بشینه… همین جا خالی شدن برای نشستن حمید کنارم کافی بود.
    نفسمو با کلافگی فوت کردم وحمید گفت: خدا مادرتون رو رحمت کنه…
    میدونست مادرم فوت شده … لبخندی تشکر امیز محوی زدم و حمید گفت: راستش نمیدونم چطوری شروع کنم…
    -اتفاقی افتاده؟
    حمید: من هنوز سر پیشنهادم هستم…
    لبخندی زدم وگفتم: منم هنوز سرجوابم هستم…
    حمید سرشو پایین انداخت و منم از فرصت استفاده کردم و به سمت دستشویی رفتم… هال مستطیلی منزل استاد سراج خیلی طولانی بود و دستشویی هم در یکی از عرض ها قرار داشت … یه راهرو هم به دو اتاق ختم میشد و رو هم کشف کرده بودم.
    توی دستشویی به صورتم نگاه کردم… کرم برونز بورژوام کاملا رو پوستم ماسیده بود. با این حال بخاطر پیشنهاد روشنک که التماسم میکرد و میگفت که بورنز پوست تیره امو جذاب ترمیکنه و نشون میده من زیادی خوش رنگم… میمالیدم البته خودمم با مصرفش به یقین میرسیدم که واقعا پوست برونز با پن کیک برونز خیلی بیشتر وبهتر جواب میده تا با یه پن کیک صورتی که بیشتر منو بدترکیب میکرد. انگار خدا تمام راه های سفید بودن و به روی من بسته بود … پیشنهاد پن کیک بورژوآی برونز هم تو سر روشنک انداخته بود که مستقیم بهم بگه اینطوری جذاب تری… جون خودم… ! صورتمو کامل شستم…
    خوشبختانه از اون ادم هایی نبودم که گریه کردنم تو صورتم بیداد کنه… زود صورتمو شستم و خدا رو شکر تمام پن کیک و رژ گونه هم پاک شد.
    از دستشویی بیرون اومدم… اکثر جمع روی زمین نشسته بودند. اهورا با دیدن من لبخندی زد وگفت: شما حالتون خوبه خانم تابان؟
    فکر کردم این خوش صدا و خوش سیما عجب خوش حافظه است.چقدرم مهربونه… حالا برام خیلی محبوب هم شده بود. میرم به همه پز میدم من مجری رادیو رو دیدم… دو دو … مجری رادیو رو دیدم… دو دو … من دیدم… خود خودم دیدمش… از نزدیک، تازه حالمم پرسید.
    با لبخند گفتم: بله …
    اهورا: خدا مادرتون رو رحمت کنه…
    اوه خوش فضولم که هست… از کجا فهمیدی کلک؟
    -ممنون… خدا هم رفتگان شما رو رحمت کنه…
    اهورا با همون لبخند ناب و همون صدای تک گفت: منم پدرم و از دست دادم… روز پدر حس و حال شما رو دارم…
    این بار یه لبخند به معنای درک متقابل بهش زدم و روی مبلی نشستم که پرنیان دستم و کشید و مجبوری رو زمین نشستم. حسین یه گیتار مشکی رو پاش گذاشته بود … با فرید صحبت میکرد.
    حسین با یه لحن هیجانی گفت: امیدوارم کسی ناراحت نشه… فرید اماده ای؟
    فرید: دو انگشتی ما رو همراهی کنید…
    حسین درحالی که به بدنه ی چوبی گیتار عین تنبک ضرب میزد بلند خوند:
    زن گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير
    فرید هم همراهی میکرد مصرع بعدی و میخوند: من گرفتم تو نگير
    چه اسيري كه ز دنيا شده ام يكسره سير
    من گرفتم تو نگير
    بود يك وقت مرا با رفقا گردش و سير
    ياد آن روز بخير
    زن مرا كرده ميان قفس خانه اسير
    من گرفتم تو نگير
    ياد آن روز كه آزاد ز غمها بودم
    تك و تنها بودم
    زن و فرزند ببستند مرا با زنجير
    من گرفتم تو نگير
    بودم آن روز من از طايفه دّرد كشان
    بودم از جمع خوشان
    خوشي از دست برون رفت و شدم لات و فقير
    من گرفتم تو نگير
    اي مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم
    بستر راحت و نرم
    زن مگير ؛ ار نه شود خوابگهت لاي حصير
    من گرفتم تو نگير
    بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم
    مستحق لگدم
    چون در اين مسئله بود از خود مخلص تقصير
    من گرفتم تو نگير
    من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام
    خر همسر شده ام
    منتها جاي علف ميدهدم نان و پنير
    من گرفتم تو نگير
    بعد از پایان شعرشون و دست وتشویق اقایون رو به حسین گفتم: خدا رحمت کنه ایرج میرزا … یه چیزی گفت شما ازش بل بگیرین…
    حسین: بخدا هممون خر شدیم… این خریت عجیب رواج داره…
    اهورا بامزه گفت: تا باشه از این خریت ها…
    جمع خندید.
    فرید با خنده و حس کل کلی گفت: بخدا یه شعر نیست که زنه بگه من خر شدم شوهر کردم… همتون کیف دنیا رو میکنید از ازدواج … ازدواجم نکنید که میشید دختر ترشیده و فلان و بهمان…
    حسین با خنده گفت: از قدیم گفتن دختر ترشیده یعنی کسی که موفق به ازدواج نشده… پیرپسر هم یعنی کسی که موفق شده ازدواج نکنه…از ما که گذشت بقیه مراقب خودشون باشن… من گرفتم فرید… تو نگیر… ما باید از گذشتگانمون اموزش بگیریم…
    سری تکون دادم و روشنک با حرص گفت: اصلا مشکل شما اقایون با خانم ها چیه؟ حالا همین اقا حسین یادش رفته تا دیروز میخواست خود کشی کنه…
    حسین لبخندی به پرنیان زد وگفت: من که از اولش دارم میگم خریته…
    سرمو تکون دادم… استاد سراج هم خوشحال برای خودش میخندید.
    روشنک گیتار واز دست حسین کشید ورو به من گفت: زود باش نشون بده زن یعنی چی…
    با تعجب به روشنک نگاه کردم و روشنک گفت: تارت و که نیاوردی… یه گیتار مهمونمون کن…
    فرید یه تای ابروشو بالا داد وگفت: به به تی تی خانم مگه شما بلدید؟
    پرنیان یهو گفت: صدا شو نشنیدی…
    اهورا با کنجکاوی درست در تیر راس من نشست وگفت: جدی تی تی خانم؟
    اوه از خانم تابان رسیدم به تی تی خانم؟ حیف که از صدات خوشم میاد وگرنه من عمرا بذارم کسی باهام پسرخاله بشه…
    استاد سراج هم تو این هیری ویری گفت: سر کلاسم تا اونجایی که یادمه تمام اشعار کتاب و خانم تابان مرحمت میکرد و میخوند… صدای باز ورسایی داره…
    اهورا مشتاق به من نگاه کرد. از این نگاه که مجبور بشم کاری کنم اصلا خوشم نمیومد.

    فرید و حسین وسروش هم به شدت به حرف اومده بودن که من یه دهن براشون بخونم. نمیدونستم کارم درسته یا نه… یعنی میدونستم ولی… نمیشد!
    روشنک و پرنیان از اخلاق من خبر داشتن .
    فرید : بابا بخدا هیچ جای قران ننوشته زن حق نداره بخونه …
    سروش کم حرف هم به حرف اومد و گفت: ما قول میدیم با شنیدن صدای لطیف شما تحریک نشیم…
    یه چشم غره بهش رفتم و ملتمسانه به پرنیان نگاه کردم تا خودش این بساطی وکه راه انداخته جمع کنه.
    پرنیان با شرمندگی بهم نگاه میکرد … این جماعت مذکر هم که ول کن ماجرا نبودن…
    حسین که فهمیده بود من راضی نیستم فرید و ساکت کرد.
    با این حال سروش انگار خیلی مشتاق شده بود با لحن خاصی که هیچ وقت از این لحن کش دار خوشم نمیومد گفت: بابا سیما بینا هم با حجاب میشینه میخونه واسه ملت …
    -من ترجیح میدم نخونم.
    حمید هم دخالت کرد وگفت: خوب وقتی خودشون راضی نیستن چرا اصرار میکنین؟
    صدای پسری اومد که گفت: از بقچه پیچی ها چه توقعاتی دارین ها… همینم که گیتار بلده کلی سنت شکنی کرده.
    جمع یه لحظه ساکت شد.
    پسر هجده نوزده ساله ای بود که موهای بلند و فشنی داشت… خیلی هم لاغر مردنی و کوچولو موچولو بود. قیافه اش ناز بود. چشمهای سبز و موهای مشکی داشت… از حق نگذریم صورتش با مزه بود.
    بقچه پیچی منظورش من بودم که چادرسرم میکردم… با این حال با یه لبخند گفتم: مگه ما بقچه ای ها دل نداریم؟ از جوابی که بهش دادم یه مدلی شوک شد شاید توقع داشت ضایعش کنم…
    بعد این حرفم سروش خیلی تند گفت: یادمه روز اول دانشگاه چادرسرش نمیکرد.
    نمیخواستم با سروش دهن به دهن بذارم… پسر بی چاک و دهنی بود.برای عوض شدن بحث و جو دستمو به سیم های گیتار کشیدم و گفتم: غوغای ستارگان و میزنم دوست داشتید همه با هم بخونیدش…
    من میزدم و اونا هم همراهی میکردن… فضا دوستانه و صمیمی بود. اون پسره هم دیگه هیچی نمیگفت سروش هم سرش تو گوشیش بود. دوست نداشتم کسی و تو جمع ضایع کنم.
    بعدش هم اهنگ یک زن و نواختم… اهنگی که جواب روز زن و مادر باشه… روشنک و پرنیان و کیمیا خوب این اهنگ وبلد بودند. سه تایی باهم میخوندن… یه جور با حس و عمیق … همیشه از جنسیتم راضی بودم… فقط حس میکردم یه عذرخواهی به پدرم بدهکارم که من اونی نیستم که اون میخواست باشم.
    منم زیر لب زمزمه میکردم… چشمم به اهورا افتاد اونم میخوند… حسین و فرید هم به جمع خوانندگان اضافه شدن. این تک اهنگ و انگار اکثرا شنیده بودن…
    یک زن از این دنیا عشقه نیازش
    خدا اونو ساخته از جنس سازش
    عشق همسر . عشق مادر
    مرامشه نوازش
    یک زن راز آسمونه
    یک زن نور کهکشونه
    یک زن لطف آشیونه
    حرفش حرف دل و جونه تو خونه
    نازکدل . یک زن سنگ صبوره
    درمون هر دردش . اشکای شوره
    اگه یک کوه غم و درده
    ولی پر از غروره
    یک زن راز آسمونه
    یک زن نور کهکشونه
    یک زن لطف آشیونه
    حرفش حرف دل و جونه تو خونه
    یک زن راز آسمونه یک
    زن نور کهکشونه
    یک زن لطف آشیونه
    حرفش حرف دل و جونه تو خونه
    با کمک اندیشه هام نامه نوشتم به خدا
    پرسیده بودم که چرا نازکدل آفرید مرا
    خدا با ناله نسیم یه شب جوابمو رسوند
    وجود زن اگه نبود کارش نیمه تموم میموند
    بعد از نواختن و خوندن … یه همهمه شد و بچه ها باهم صحبت میکردن … استاد سراج قلیون اورد … پسرها مشغول شدن … روشنک هم اهلش بود. پرنیان و حسین هم باز نامزد بازیشون گرفته بود. کیمیا هم با چند تا دختر دیگه سرگرم بود. خبری از اهورا نبود. دوست داشتم بازم باهاش صحبت کنم و صداشو بشنوم.
    بوی دود کل خونه رو گرفته بود.
    معصومه خانم در تراسی که توی اشپزخونه بود و باز گذاشته بود. هوس کردم برم یه هوایی تازه کنم… وارد تراس شدم. به لبه ی نرده تکیه دادم… هوای بهاری صورتمو نوازش میکرد… ابری و الوده بود اما ماه میدرخشید … زورش بیشتر از گرد و غبار تهرا ن بود… دلم برای اصفهان کلی تنگیده بود. اخ هوای سی و سه پل و کرده بودم.
    دستهامو باز کردم و کش و قوسی اومدم که با دیدن اهور که کنج تراس روی صندلی نشسته بود وبه من نگاه میکرد با هول گفتم: ببخشید خلوتتون وبهم زدم…
    اهورا از جاش بلند شد وگفت: نه نه … ابدا … راحت باشید…
    فکرکردم باید توضیح بدم: اخه تو سالن بوی دود میومد … اومدم یه ذره نفس بکشم.
    اهورا خندید وگفت: دایی همیشه عادت داره فکر میکنه بهترین قسمت پذیرایی از مهمان قلیونشه… اونم با طعم های مختلف.
    -که اینطور.
    کمی سکوت کردیم که اهورا پرسید:شما دانشجوی ادبیات هستید؟
    -نه… کاردانی کامپیوتر خوندم…
    اهورا: کامپیوتر و ادبیات؟ دایی من استاد ادبیاته ها…
    -بله … استاد سراج یه فارسی عمومی با ما داشت. با چند نفر از دوستان هم صمیمی شدن و خلاصه از این طریق میشناسیمشون.
    اهورا: من تا الان فکر میکردم شما ادبیات خوندید…
    -نه ما ها هممون ورودی کامپیوتر هستیم…
    اهورا: پس الان کارشناسی میخونید اگه اشتباه نکنم…
    -نه… من فعلا به همون کاردانی قناعت کردم.
    اهورا: شغلتون رو پیدا کردید؟
    -نه… اصلا شغلم ربطی به درسی که خوندم نداره….
    اهورا دست به سینه ایستاد وگفت: شغلتون چیه؟
    -من تو خونه ی یه اقای مهندس اشپزی میکنم…
    اهورا خندید وگفت: جالب بود … نه واقعا پرسیدم.
    ==============

    اهورا دست به سینه ایستاد وگفت: شغلتون چیه؟
    -من تو خونه ی یه اقای مهندس اشپزی میکنم…
    اهورا خندید وگفت: جالب بود … نه واقعا پرسیدم.
    -شوخی نکردم.
    اهورا خنده اش جمع شد وگفت: اینو جدی میگید؟
    -دلیلی برای دروغ گفتن ندارم…
    اهورا: اُ … بله . چه رک …
    -جواب قبلی مو میدم… دلیلی نیست که طفره برم… شغله دیگه دزدی که نمیکنم.
    اهورا لبخندی زد و گفت: شخصیت جالبی دارید.
    -صدای جالب شما هم قابل تحسینه.
    اهورا لبخندی زد و باز بینمون سکوت شد.
    اهورا نفس عمیقی کشید وگفت: چند وقته گیتار کار میکنید؟
    -ساز اصلیم تاره … گیتار وتفننی یاد گرفتم…
    اهورا: جالبه…
    -شما چند وقته گیتار میزنید؟
    اهورا: خیلی وفت نیست اماتورم… با اینکه تو هنرستان گرافیک خوندم و بعد لیسانس تئاتر گرفتم … ارشدم هم ادبیات نمایشی اما حالا هوس کردم کمی هم تو موسیقی دستی داشته باشم.
    -چقدر شاخه به شاخه…
    اهورا: هیچ کدوم راضیم نمیکرد…
    -حتی شغلتون؟
    اهورا: شغلم و دوست دارم اما ترجیح میدادم دوبلر باشم… نمیدونم چرا فکر میکنم اون تنها کاریه که بهم رضایت کامل ومیده. البته از رادیو واقعا راضیم.
    -پس جای امید هست…
    اهورا: به چی؟
    -به رضایتتون…
    اهورا خندید وگفت: گاهی از خودم حرصم میگیره…
    خواستم حرفی بزنم که صدای معصومه خانم اومد که گفت: بچه ها بفرمایید شام… با هم از تراس بیرون اومدیم و وارد هال شدیم.هم صحبتی با یه ادم خوش صدا واقعا یه اتفاق جالب بود. صدای خوش کلمات و هم خوش میکنه … انگار چه سخنرانی ای کرده بود برام ولی برای من جالب بود.
    با دیدن میز غذا صدا و صوت و واژه و کلا یادم رفت. میز غذا پر بود از سالاد و غذاهای رنگ ووارنگ. این همه رنگ و طعم… واقعا هنر اشپز ستودنی بود.
    جلوی میز غذا ایستاده بودم وکمی سالاد الویه و یه خرده ژیگو و جوجه کباب برای خودم کشیدم.
    با صدای روشنک که زیر گوشم گفت: داشته باش میخوام غذا رو به فرید کوفت کنم…
    تا بپرسم چطوری روشنک ازم فاصله گرفت و یدفعه دیدم صدای فریاد روشنک بلند شد. اصلا نفهمیدم چه برخوردی بود که یه لیوان نوشابه ی سیاه روی شلوار سفید روشنک ریخت.
    فرید چنان مات و مبهوت وشرمنده بود که اصلا نمیدونست چی بگه.
    پرنیان خنده اش گرفته بود و کیمیا زیر گوشم گفت: من که عمرا شلوارمو به خاطر عشق و عاشقی حیف و میل کنم.
    صدای تعارف روشنک و فرید بلند شده بود. هی این میگفت معذرت میخوام هی اون میگفت اشکال نداره… روشنک به سمت دستشویی رفت و فرید هم درجا پشت دستشویی هی جا به جا میشد. واقعا حس بدی داشت …
    با دیدن ظرف سوپ تقریبا به سمتش حمله کردم… از هرچی میگذشتم از سوپ جو نمیگذشتم… درحالی که تو یه کاسه سوپ داغ میریختم صدای استاد سراج و شنیدم که گفت: اگه خوشایندش نباشه چی؟ کار تو رادیو مشکله… هرکسی از پسش برنمیاد… من نمیدونم هرچی خودت صلاح میدونی.
    با تعجب یه نگاهی به استاد کردم که داشت با اهورا صحبت میکرد. خصلت استاد سراج این بود که بلند بلند حرف میزد.
    نفس عمیقی کشیدم و مشغول نوشجان کردن سوپم شدم.
    به شدت غذا به فرید کوفت شد. بخصوص اینکه با وجود اون لکه رو شلوار روشنک فرید هی سرشو مینداخت پایین هی چشمش به اون لکه میفتاد هی سرشو میگرفت بالا هی عذرخواهی میکرد هی شرمنده سرشو مینداخت پایین و تکرار القصه!
    غذام تموم شد و کلی از معصومه خانم و استاد سراج تشکر کردم.
    استاد پیشنهاد داد تا فال حافظ گرفته بشه … کسی مخالف نبود.
    اهورا برای هرکسی که میخواست فال میگرفت.
    اهورا به سمتم چرخید وگفت: راستی شما صدای خوبی دارید.
    -نشنیده به این نتیجه رسیدید؟
    اهورا: منظورم صدای گفتاریتونه….
    -اهان…
    اهورا: دوست دارید فال و شما بخونید…
    روشنک تند گفت: صدای تینا معرکه است…
    اهورا با تعجب گفت: تینا کیه؟
    -منم…
    اهورا به من نگاه کرد وگفت: تینا شمایین؟ ولی … چه جالب… تینا … تی تی…
    پرنیان با شیطنت گفت: تی تی به شمالی یعنی شکوفه …
    اهورا یک تای ابروشو بالاداد وگفت: پس خلاصه ی اسمتون هم معنی داره … جالبه.
    -معنی اسمم به زیبایی معنی خلاصه اش نیست… تینا یعنی سفال…
    اهورا دومرتبه چه جالبی گفت و کتاب حافظ و داد دست من.
    اولین کسی هم که نیت کرد ازم خواست براش فال بگیرم وبخونم از بخت خوش من اقای حمید صداقت بودن.
    یه بسم الله گفتم و باز کردم:
    به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
    که مونس دم صبحم دعای دولت توست
    سرشک من که ز طوفان نوح دست
    برد ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست
    بکن معاملهای وین دل شکسته بخر
    که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
    زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
    که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست
    دلا طمع مبر از لطف بینهایت دوست
    چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست
    به صدق کوش که خورشید زاید از نفست
    که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست
    شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت
    و هنوز نمیکنی به ترحم نطاق سلسله سست
    مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی
    گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست
    فریدکه کنار دستم نشسته بود با هیجان گفت: پیام شعر هم بخون… این پایینش نوشته …
    نفسمو با کلافگی فوت کردم… حافظ جون شاخه نباتت ابروی ما رو نبر…
    اهمی کردم وشروع کردم به خوندن:
    دل شکسته شور عاشق و همواره مالامال از مهرماندنی محبوب است و عاشق نباید از سرسختی ها و سردی های یار نا امید شود باید مردانه ره بپیماید ورنجیده نشود وبر صفای خود بیفزاید.
    یا خدا ا ا ا… این ول کن من نبود.
    حمید لبخند عمیقی زد و تشکر کوتاهی کرد. حسین وفرید که انگار یه سوژه ی تپل گرفته بودن…
    من بیچاره هم هرچی دلم میخواست به حافظ فحش بدم هی دلم نمیومد.
    برای استاد سراج و معصومه خانم و پرنیان و حسین هم فال گرفتم. خدا رو شکر فال حسین و پرنیان از همه قشنگتر دراومد و نوید خوشبختی ومیداد.
    شب خوبی و گذرونده بودیم.
    اهورا در حالی که کتاب حافظ رو ورق میزد گفت: شما صداتون خیلی خوبه…
    -ممنون.
    اهورا پاشو رو پاش انداخت و گفت: چقدر از کارتون راضی هستید؟
    -تا وقتی که یه شغل جدید برام پیدا بشه . مجبورم خودمو راضی نگه دارم.
    اهورا سری تکون داد وگفت:دوست دارید تو رادیو کار کنید؟
    -رادیو؟
    اهورا: ورود به رادیو خیلی سخت نیست… بخصوص اگه پارتی هم داشته باشید.
    -اما من که پارتی ندارم.
    اهورا:بهرحال میتونم شمارو معرفی کنم…
    -اون وقت شما برای چی باید چنین لطفی در حقم بکنید؟
    اهورا لبخندی زد وگفت: وظایف بشر دوستانه و امثال اینها…
    از جواب مسخره اش پوزخندی زدم وگفتم:
    -تو این جمع روشنک و پرنیان هم جز هیئت بیکاران محسوب میشن … فرید وحسین هم همینطور… اینا شامل وظایف بشردوستانه ی شما نمیشن؟
    اهورا دست به سینه نشست وگفت: اگه صداشون قابل تفکر بود چرا که نه .
    -اون وقت تو این جمع فقط صدای من قابل تفکره؟
    اهورا: شما ناراحت میشید از اینکه صدای خوبی دارید؟
    پامو رو پام انداختم وگفتم: پیشنهادتون برام عجیبه…
    اهورا: جسارت کلام مهمه … اگه شما بتونید با کلمات بازی کنید و تن و اهنگ صداتون و حفظ کنید گویندگی میتونه شغل خوبی باشه.اینطور که مشخصه از شما بر میاد….
    -شما از کجا اطمینان دارید که من جسارت کلام دارم؟
    اهورا: تجربه .
    -شما با تکیه به تجربه میخواین …
    اهورا وسط حرفم پرید وگفت: جسارت کلام و واقعا دارید… ولی من فقط شما رو معرفی میکنم تا ازتون تست صدا بگیرن همین.
    -که چی بشه؟
    اهورا: بهتر از اشپزیه نیست؟
    -پس دلتون برام سوخته؟
    اهورا: برای چی باید دلم براتون بسوزه؟
    -پس چرا میخواین کمکم کنین؟
    اهورا یک تای ابروشو بالا داد وگفت: چرا این کار و نکنم؟
    شونه هامو بالا انداختم وگفتم: نمیدونم…
    اهورا: منم همینطوری یه نفر دستمو گرفت و منو به سمت رادیو کشوند.
    -واقعا؟
    اهورا: خوب تلاش خودمم بود. حالا شما که قرار نیست زرتی استخدام بشید.
    از کلمه ی زرتی که بکار برد خنده ام گرفته بود.
    با این حال گوشی اپل ایفون نانازشو دراورد و گفت: میتونم شمارتونو داشته باشم؟
    با یه جدیت خاص که کمتر تو خودم سراغ داشتم گفتم:
    -فقط برای شماره گرفتن میخواستید من استخدام رادیو بشم؟
    اهورا با خونسردی گفت: چرا چنین فکری میکنید؟
    -چرا چنین فکری نکنم؟
    اهورا لبخندی زد وگفت: خوب اشکالی نداره که این فکر وبکنید … چون کار بدی انجام ندادم.
    اخی پسرک معصوم … تو چه گل ناز وپاکی هستی… البته واقعا صدات پاک و تمیزه.
    با تعجب گفتم: خوبه حداقل منکرش نمیشین.
    اهورا: من فقط میخوام به عنوان یه دوست بهتون کمک کنم…
    -دوست؟
    اهورا:پس چی دشمن؟
    -نه … ولی اخه یه دفعه. فقط تو یه برخورد؟
    اهورا: هرچیزی بالاخره باید از یه جایی شروع بشه؟
    -به چی ختم بشه؟
    اهورا: به شغل مناسب برای شما … نتیجه ی خوبیه؟
    یک تای ابرومو بالا فرستادم وگفتم: اون وقت چی به شما میرسه؟
    اهورا لبخند مسخره ای زد وگفت: داشتن یه دوست خوب نعمته.
    -میزان تشخیص خوبی از نظر شما چیه؟
    اهورا:یه رفتار قابل تأمل. یه برخورد مناسب… کافی نیست؟
    -من هنوز نمیتونم لطف و کمک شما رو درک کنم.
    اهورا لبخندی زد وگفت: شما هم میتونید بعد ها کمکم کنید…
    -یعنی میخواین منو به خودتون مدیون کنید…
    اهورا: نه خانم دین چیه… اصلا تسلیم. من از پیشنهادم صرف نظر میکنم.
    خندیدم و گفتم: ۰۹۱۳…
    اهورا با تعجب گفت: یعنی یادداشت کنم؟
    -اگه حافظتون قویه میتونید حفظش کنید خیلی رنده…
    اهورا خندید و توی گوشیش شمارمو نوشت وسری تکون داد وگفت:خط ثابت!
    -ایرانس خیلی خزه…
    خندید و گفت: حق با شماست… از اصفهان… اصفهانی هستید؟
    -بله… شما؟
    اهورا: شیراز… البته خودم خوزستان متولد شدم.
    چیزی نگفتم…
    اهورا یه میس کال به گوشیم انداخت وگفت: شماره ی منم که افتاد. برای اخر هفته میتونید به رادیو بیاید؟
    -چهارشنبه میتونم بیام.
    اهورا : باشه . خوبه. هنوز باورم نمیشه شمارتونو دارم.
    -اینقدر چیز عجیبیه؟
    اهورا: نه به اون بازجویی نه به این راحتی…
    از جام بلند شدم و گفتم: من کلا ادم راحتی هستم.
    اهورا:با همه؟
    -بله با همه ی انسان ها راحتم. تازه به حیوون ها و گیاهان هم خیلی علاقه دارم .
    اهورا با دهن باز یه خرده نگام کرد و منم گفتم: خوب چرا نباید راحت باشم؟ … هرچیزی و ادم سخت بگیره سخت تر میشه.
    اهورا: جالبه.
    -اره خوب… ادم باید با همه راحت برخورد کنه … البته در یک محدوده ی محدود!
    اهورا لبخند مهربونی زد وگفت:موافقم… افکارتون جالبه.
    -جالب هم نبود شما میگفتید جالبه… خوب نیست ادم تکه کلام داشته باشه… تو برنامه ی باز بارون هم زیاد میگید.
    اهورا بلند زد زیر خنده وگفت: واقعا ادم جالبی هستید.
    سری تکون دادم و به سمت روشنک رفتم که داشت مانتو میپوشید و فرید هم هی دور وبرش می پلکید وهمچنان به خاطر اون لکه ی گنده ازش عذرخواهی میکرد.=============
    فصل سه: ناممکن ها
    با دیدن پارسوآ که روی کاناپه با نیم تنه ی برهنه ولو شده بود و جلوش هم پر بود از چیپس و پفک و یه جعبه ی پیتزای نیمه خورده شده و نوشابه که درش باز مونده بود… سرمو تکون دادم و بدون اینکه به چهره ی نحسش نگاه کنم وارد اشپزخونه شدم.واقعا دیگه ازش چندشم میشد.
    روز اول زندگیش برام جالب بود و درموردش کنجکاوی داشتم اما حالا اصلا از این بطن زندگیش خوشم نمیومد… فکر نمیکردم بخاطر چند تا اتفاق کوچیک اینقدر یک نفر از چشمم بیفته …
    با دیدن یه دختر که یه جین مشکی ویه تاپ پوشیده بود و توی اشپزخونه سیگار میکشید ماتم برد.
    با دیدن من سرشو به عقب چرخوند و گفت: شما؟
    از صدای گرفته وچشمهای سرخ و درشتش نسبتا گرخیدم. ساعت هشت صبح بود . چهره اش خیلی غیر طبیعی بود.
    درحالی که چادرمو درمیاوردم گفتم: من اینجا کار میکنم…
    دختره بدون توجه به من به هال رفت و مانتو وشلوارشو پوشید… و در و هم کوبید.
    حاضر بودم قسم بخورم این دختری که امروز دیدم اونی نبود که با لباس خواب پنج شنبه روی پله دیدمش. اینم روز دوم کارم…!
    یعنی پرند هم این صحنه رو دیده … به طبقه ی بالا رفتم.
    در اتاق پرند نیمه باز بود. و در کمال تعجبم پرند روی تختش خواب بود. ساعت هشت و ده دقیقه بود مگه مدرسه نداشت؟
    خواستم برم بیدارش کنم که با وجود پدرش با اون فضاحت به اتاق رفتم و ملافه ای که روی تخت دو نفره بود و کشیدم و تند رفتم پایین… اونو رو پارسوآ انداختم و بعد به اشپزخونه رفتم و فوری بساط چای و صبحونه رو اماده کردم. دوباره پله ها رو بالا رفتم تا پرند و بیدار کنم.
    لبه ی تختش نشستم. تو خواب عین یه دختربچه ی ناز وملوس بود … دستمو به موهاش کشیدم و صداش زدم… وقتی بیدار شد لبخندی زد وگفت: سلام تی تی جون…
    لبخندی به لبخند خواب الودش زدم وگفتم: تو مگه مدرسه نداری ؟
    کش وقوسی اومد وگفت: امممم… یکشنه ها زنگ اول ورزش داریم نمیرم…
    به پیراهن گشادش نگاهی انداختم و ناخوداگاه اخمی کردم وگفتم: تو تا برسی مدرسه میشه زنگ دوم… پاشو ببینم… پاشو تنبل… بدو برو صبحونه بخور بعد هم اماده شو برای مدرسه.
    باشه ای گفت و منم از اتاقش زدم بیرون.
    اول جلوی میز و جمع و جور کردم … داشتم خرده چیپس هایی که روی زمین جلوی کاناپه ای که پارسوآ روش خوابیده بود و جمع میکردم که یه دفعه مچ دستمو پارسوآ گرفت تامغزم فعال بشه منو محکم به سمت خودش کشید و چونه ام به سینه ی برهنه اش خورد … قبل اینکه چشماشو باز کنه زمزمه کرد : رهاااا… و تازه ذهن من فعال شد و بلند جیغ کشیدم. با صدای جیغم چشماشو باز کرد و یه وای بلند گفت… فورا دستمو ول کرد وسیخ نشست.
    منم سریع از روی سینه اش پریدم کنار…
    انگار یدفعه هوشیار شد.
    پرند تند از پله ها پایین اومد و گفت:چی شده؟
    بعد رو به پارسوآ گفت: چرا تی تی جون جیغ کشید.
    پارسوآ دستی به موهاش کشید و ملافه رو دور خودش پیچید و گنگ زل زد به من.
    منم یه چشم غره بهش رفتم ورو به پرند گفتم: بیا صبحونه بخور…
    دستمو با چندشی به چونه ام کشیدم… عقم گرفته بود.
    وای خدا منو ببخش… ولی خودت شاهد بودی که من کاری نکردم… حس میکردم پامو گذاشتم تو خونه ی فساد. اه … چونه و مچ دستمو با کراهت شستم … دیگه جای من اینجا نبود. من اصلا رو چه حسابی پامو تو این خونه گذاشته بودم؟!
    به پرند در حالی که به نظرم رنگ پریده میومد نگاهی کردم و گفتم: چی شده؟
    پرند کمی سرجاش جابه جا شد و گفت: هیچی…
    -مطمئنی؟
    صدای بسته شدن در ورودی اعلام کرد که پارسوآ خیلی زود بدون صرف صبحونه از خونه خارج شد.
    پوفی کشیدم وبه پرند نگاه کردم که داشت با کره مرباش بازی بازی میکرد.
    -نمیگی؟
    پرند:یه ذره دلم درد میکنه…
    -همین؟
    پرند: نه فقط همین…
    -پس چی؟
    پرند با دلخوری گفت:دیروز تولدم بود…
    لبخندی زدم و گفتم: خوب تولدت مبارک …
    پرند اهی کشید وگفت: پارسوآ حتی یه تبریکم بهم نگفت.
    مات گفتم: واقعا؟
    پرند سرشو تکون داد وگفت: همیشه یادش میره …
    بله با اون همه دغدغه های جنسی مسلما وقتی برای دخترش نداشت. این که چیز عجیبی نبود.
    پرند داشت به خودش میپیچید.
    از جاش بلند شد و فوری به سمت دستشویی دوید…
    درحالی که با تعجب به مسیر رفتنش نگاه میکردم ازجام بلند شدم و به هال رفتم … با دو جام که توش شراب نیم خورده بود کم کم به یقین میرسیدم که دیگه جای من اینجا نیست.
    در دستشویی باز شد و پرند از اونجا بیرون اومد.
    درحالی که سرشو پایین انداخته بود و قیافه اش به شدت تو هم بود به سمتش رفتم وگفتم: پرند طوری شده؟
    همین یه جمله برای شکستن بغضش کافی بود چون به طرز کاملا ناگهانی زد زیر گریه.
    به سمتش رفتم و گفتم:پرند چی شده؟
    تقریبا هم قد من بود …
    سرشو بالا اورد وگفت: خانم بهداشتمون میگه طبیعیه…
    -چی طبیعیه؟
    پرند با هق هق گفت: از دیشب همش باید برم دستشویی…
    -دل پیچه داری؟ اسهال شدی؟
    لبشو گزید وگفت: نه تی تی جون… یه چیز دیگه است.
    اشکهاشو پاک کردم وگفتم:بیا بریم بشین برام بگو چی شده.
    پرند دوباره اشکهاش جاری شد وگفت: خانم بهداشتمون همه چیزو گفته … فقط من ازاونا ندارم.
    چشمهامو ریز کردم… وای پرند.
    لبخندی زدم وگفتم: اهان… تو بار اولته؟
    با چشمهای اشکیش بهم نگاه کرد وگفت: خوب اره … دیشب… من تا صبح نخوابیدم… همش رفتم دستشویی…
    -خوب چرا اینقدر خودتو اذیت کردی… خوب میرفتی میخریدی…
    پرند: خودم تنها؟
    یه لحظه خواستم بگم نه به مادرت میگفتی که یادم افتاد پرند اصلا مادر نداره…
    بعد مکثی گفت: به پارسوآ که نمیتونستم بگم…
    شرم دخترونه اش باعث شده بود تا صبح نخوابه… بی اراده کشیدمش سمت خودم وبغلش کردم.
    پرند کوچولو داره خانم میشه.
    اونو به سمت اتاقم کشوندم و از تو ساکم بهش جنسی که میخواست و رسوندم.
    در لحظه خوشحال شد و با خنده صورتمو بوسید و دوباره به دستشویی رفت.
    نفس عمیقی کشیدم… دوباره به هال برگشتم تا خرده ریز ها رو جمع و جور کنم. وقتی به بساطی که رو میز بود نگاه میکردم بی اراده یادچهره ی اون دختر که تو اشپزخونه سیگار میکشید افتادم… بعد ذهنم خیلی خودجوش و سرخود فلش بک زد به پنج شنبه و اون دختری که با لباس خواب روی پله زیارتش کردم.
    پرند وارد اشپزخونه شد …
    -بهتری؟
    پرند فین فینی کرد وگفت:دلم هنوز درد میکنه …
    دستشو گرفتم و نشوندمش و گفتم: صبحونه اتو کامل بخور تا بهت یه مسکن بدم . با معده ی خالی که نمیشه قرص خورد.
    لبخند نازی زد و مشغول شد.
    منم دوباره رفتم پذیرایی و جمع و جور کردم.
    در سالن ناگهانی باز شد و نزدیک بود دو تا بطری مشروب از دستم بیفته… با دیدن پارسوآ خشکم زد.
    پارسوآ سرشو شرمنده پایین انداخت و گفت: ببخشید … و پله ها رو به دو بالا رفت.
    نفس عمیقی کشیدم وبه اشپزخونه برگشتم .با دیدن پرند که گفت:پارسوآ بود ، سری تکون دادم و صدای جیغ یه دختر از سالن پذیرایی بلند شد.
    با دو به سمت پذیرایی رفتم.
    در کمال ناباوری همون دختری بود که صبح توی اشپزخونه سیگار میکشید بود.
    در کمال ناباوری همون دختری بود که صبح توی اشپزخونه سیگار میکشید .
    با کلافگی گفت: اه … این پونز اینجا چیکار میکنه…
    با دیدن من چشمهاشو ریز کرد که صدای پرند شوکه ام کرد:
    پرند:سلام عمه پریسا…
    دختری که توسط پرند عمه پریسا خطاب شده بود گفت: سلام… این رهاست؟
    پرند: نچ…
    پریسا: تومگه مدرسه نداری؟
    پرند با اخم گفت: من زنگ اول یکشنبه ها رو نمیرم…
    پریسا هومی کشید و زل زد به من .
    چشمهاش از حدقه دراومده بود. هیچ شباهت خاصی هم به پارسوآ نداشت… منهای رنگ سفید مشترک پوستشون. اصلا قیافه اش برام جذابیت نداشت. یه قیافه ی خشن … با لبهایی که به کبودی میزد…
    پارسوآ از پله ها پایین اومد و رو به پریسا گفت: مگه نگفتم بمون تو ماشین؟
    پریسا با نیشخندی به پارسوآ گفت: خونه ی بابامم حق ندارم بیام؟
    پارسوآ: اینجا خونه ی باباته؟
    پریسا با حرص گفت: اره… خونه ی بابامه… توی نسناس داری سهم منو هاپولی میکنی…
    پارسوآ کلافه به نرده ی پله تکیه داد وگفت: مگه پول نمیخواستی؟ بیا…
    ویک دسته تراول و به سمتش پرت کرد و باعث شد تراول ها روی زمین پخش وپلا بشند…
    پریسا با داد گفت: برای چی سهم منو نمیدی؟ هان؟
    پارسوآ با داد بلندتری گفت: سهمتو بدم که همه رو تو رگت تزریق کنی؟ که دود کنی؟ نئشگی کنی؟اره؟
    پریسا با گریه گفت: به تو چه…
    پارسوآ پله ها رو بالا رفت و با صدای بلندی گفت: برو اینقدر دود کن تا جونت دربیاد… تا وقتی ترک نکردی از ارث و میراث خبری نیست… من پول یامفت ندارم که بدم بهت خرج عیش و نوشت کنی….
    و در اتاق و محکم کوبید.
    پریسا درحالی که روی زمین پارکت نشسته بود و تراول ها رو جمع میکرد و گریه میکرد و کلی بد وبیراه که معلوم نبود به کی میگه زیر لب نجوا میکرد.
    منم رو زمین خم شدم وبراش چند تا چک پولی که جلوی پام افتاده بود و جمع کردم… شاید سرجمع دو سه میلیون بهش داده بود.
    پولها رو بهش دادم و سرشو پایین انداخت و رو به پرند گفت: پرند؟
    پرند که کنار من ایستاده بود گفت: بله عمه؟
    پریسا جلو رفت و پرند یه قدم به عقب رفت… چشمهاش وحشت زده بود.
    پریسا با گریه گفت: نترس عمه … خواستم تولدتو تبریک بگم… و دست تو جیب مانتوی کهنه و رنگ و رو رفته اش کرد و یه جاسوئیچی خرس صورتی کوچیک دراورد وگفت: بیا عمه…
    پرند به ارومی جلو رفت و اون جاسوئیچی رو گرفت و گفت: مرسی…
    پریسا موهاشو تو روسریش فرستاد وگفت: فشارش بده…
    پرند به چهره ی داغون پریسا نگاه میکرد…
    پریسا بازگفت: فشارش بده…
    ……. ماچچچچچچچچچچچچچ… I love you …. پرند فشارش داد و صدای نازک و جیغ داری گفت:
    پرند لبخندی زد و جلوتر رفت و گونه ی پریسا رو بوسید. پریسا محکم بغلش کرد … داشت گریه میکرد… لرزش شونه هاشو میدیدم.
    ====
    یه بار دیگه صورت پرند وبوسید و با چشمهای گریون از خونه خارج شد.
    پرند داشت با جاسوئیچیش ور میرفت.
    درهمون حال گفت:عمه ام معتاده …
    داشت برام توضیح میداد. شاید حسش بهش گفته بود باید برای خدمتکار خونه اشون توضیح بده … یه لحظه دلم برای دختره سوخت … یه جوری بود. یه جور بیگناه و بیمار… انگار نیاز به کمک داشت و کسی نبود تا دستشو بگیره.
    پرند با لحن بغض داری گفت: عمه ام میدونست دیروز تولدمه … ولی پارسوآ… دیگه حرفشو تموم نکرد.
    و با چشم گریون پله ها رو بالا دوید و در اتاقش وکوبید.
    از پایین پله ها دیدم که پارسوآ پشت در اتاق پرند رفت و در میزد تا پرند در وباز کنه.
    از همون پایین پله ها صدا زدم: مهندس؟
    پارسوآ به سمتم چرخید. چهره اش واضح درهم بود.
    به ارومی گفتم: بهتره راحتش بذارین…
    پارسوآ پله هارو پایین اومد وجلوم ایستاد وگفت: اخه یه دفعه چش شد؟
    دست به سینه ایستادم و گفتم: هیچی… فکر نکنم خیلی براتون مهم باشه….
    و به سمت اشپزخونه رفتم. صدای برخورد دمپایی ابری انگشتی شو روی پارکت میشنیدم که دنبالم راه افتاده بود.
    با صدای متحکمی گفت:چرا فکر میکنید گریه ی دخترم برام مهم نیست؟
    -مهمه؟
    پارسوآ سرشو پایین انداخت وگفت: اون الان باید مدرسه باشه…
    خواست از اشپزخونه خارج بشه و احتمالا بره پرند وصدا کنه که گفتم: بهتره امروز نره.
    پارسوآ چشمهاشو گرد کرد وگفت:چرا؟مریضه؟
    -یه خرده حالش خوب نیست…
    پارسوآ با نگرانی گفت: چش شده…
    -هیچی… طبیعیه…
    پارسوآ : چی طبیعیه؟ شاید احتیاج به دکتر داشته باشه…
    با حرص گفتم: من که خدمتتون عرض کردم طبیعه… این روال رشد و بلوغشه…
    پارسوآ زیرلب زمزمه کرد: بلوغ؟
    -کلمه ی عجیبیه؟
    پارسوآ به اپن تکیه داد وگفت: متوجه منظورتون نمیشم؟
    -اونقدر غرق زندگی تون هستید که جایی برای دخترتون ندارید…
    پارسوآ دستی به صورتش کشید وگفت: تی تی خانم دارین نصف جونم میکنید… پرند چش شده؟
    -داره بزرگ میشه…
    و به سمت ظرف شویی رفتم تا ظرف های شب قبل رو بشورم.
    پارسوآ کنارم ایستاد وگفت: یعنی چی؟
    -یعنی چی داره؟ چه جلوی چشم شما چه دور از چشم شما اون داره بالغ میشه … متاسفانه نمیتونید جلوش و بگیرید.
    لحنم کاملا بی اراده حرصی بود.ادم اینقدر بی مسئولیت… ناسلامتی یه پدربود.
    اون هم با گیجی به من نگاه میکرد… دست اخر هم گفت: من اصلا نمیفهمم شما چی میگید؟
    -بله نباید هم بفهمید شما اونقدر درگیر خودتون هستید که متوجه اون نباشید…
    پارسوآ با لحنی مدافع گفت: شما از کجا میدونید که من متوجه دخترم نیستم؟
    -تو همین دو روزی که به اینجا اومدم کاملا برام مشهود بود … شما اصلا متوجه روحیات دخترتون نیستید… اینو در ثانیه هم میشه فهمید…
    پارسوآ با کلافگی گفت:بالاخره میگید دخترم چش شده؟
    پیش دستی و روی سینک کوبیدم و گفتم: داره بزرگ میشه…
    پارسوآ با خیرگی به من نگاه میکرد…
    بهش نگاه کردم. توی چشمهاش نگرانی دو دو میزد.
    نفس عمیقی کشیدم وگفتم: اون یه دختره… داره بالغ میشه… درک خوبی از موقعیتش داره … شما هم نمیتونید هیچی و ازش پنهان کنید…
    پارسوآ اهی کشید وگفت: محض رضای خدا یه جوری حرف بزنید بفهمم…
    حالا من چطوری به این بشر حالی کنم؟ خوب احمق زن داشتی دیگه … زنتم که حالا حساب کن اون موقع که تو هفده سالگی پدر شدی اون شونزده سالگی مادر شده … اونم یه جور تو بلوغ بوده دیگه … اه ه ه…
    مکثی کردم و گفتم: شما دانشگاه رفتید؟
    پارسوآ چشم غره ای به من رفت و گفت: بله … با اجازه ی شما.
    -خوبه… تو دانشگاهتون کلاس تنظیم خانواده رو گذروندید؟
    پارسوآ با ریزبینی نگاهم میکرد.
    -دختر شما مثل هردختر دیگه ای در بلوغه… چه از لحاظ بزرگ شدن استخون هاش… چه ازلحاظ هورمونی… چه از لحاظ… ساکت شدم و کمی بعد گفتم: متوجه شدید؟
    پارسوآ هنوز مبهم زل زده بود به من… چنان به من نگاه میکرد که انگار یه موجود عجیب غریب جلوش ایستاده و حرفهای فضایی میزنه.
    نفس عمیقی کشیدم وگفتم: لطف کنید یه مقداری چشماتونو بیشتر باز کنید… درضمن یه سری خرید هم باید براش انجام بدید… بدون اینکه خودش متوجه بشه… چون اگر قرار بود به شما بگه دیشب میگفت.
    در ادامه ی حرفم گفتم: مدرسه هم نمیتونه امروز بره…
    پارسوآ نفس راحتی کشید وگفت: هرچی شما صلاح میدونید…
    لبهاشو تر کرد و بعد از مکث کوتاهی گفت: تی تی خانم ؟
    -بله؟
    پارسوآ: من چی باید بخرم؟
    -براتون مینویسم…
    پارسوآ : ممنون…
    درحالی که خودشو روی صندلی تو اشپزخونه پرت کرد گفت: نمیدونید چرا گریه کرد؟
    -چرا میخواین بدونین؟
    پارسوآ به نقطه ی دوری خیره شد وگفت: طاقت دیدن گریه اشو ندارم.
    -بخاطر همین تولدش یادتون رفت؟
    پارسوآ نفس عمیقی کشیدو گفت: یادم نرفت…
    -بخاطرهمین ذهن پویاتون، حتی بهش تبریک هم نگفتید؟
    پارسوآ ارنج شو قائم روی میز گذاشت وسرشو میون دستهاش گرفت وگفت: تولد اون با فوت همسرم دقیقا تو یه روزه… من هیچ وقت در روز تولد پرند بهش تبریک نگفتم که این بار دومم باشه… همیشه با چند روز تعویق بود… دستی به پیشونیش کشید وگفت: اون همیشه این موضوع و درک میکرد!
    -همیشه که در بحران نوجوانی وبلوغ نبود… اگه تا دیروز حرفی نمیزد چون هنوز بچه به حساب میومد اما الان داره بزرگ میشه… دیگه نمیشه راحت دورش زد … اون تو سن حساسیه… یه بی توجهی شما زجرش میده… تو این شرایط احتیاج به این داره که شما درکش کنید و بیشتر بهش توجه کنید…
    پارسوآ: من نمیتونم روز سالگرد همسرم برای دخترم جشن بگیرم… حتی خود پرند هم راضی نبود… اما حالا…
    یه لحظه از توجیهش براش دل سوزوندم. اما فقط یه لحظه . درسته صبحی اونی که دیده بودم خواهرش بودو معلوم نبود منو با کی اشتباه گرفته که چونه ام به سینه ی برهنه اش خورد اما هنوز قیافه ی کریه اون دختر بالباس خواب و فراموش نکرده بودم.
    پارسوآ به من نگاه کرد وگفت: میشه برید ببینید هنوز داره گریه میکنه یا نه؟
    نفس عمیقی کشیدم و شیر اب و بستم و به سمت اتاق پرند رفتم.
    دو تا تقه به در زدم.
    پرند: کیه؟
    -منم …
    در اتاق باز شد…
    پرند بدون اینکه نگاهم کنه به سمت تختش رفت و روش نشست و سرشو انداخت پایین.
    کنارش نشستم وگفتم:خوبی؟
    شونه هاشو بالا انداخت وگفت: رفت؟
    -نه… تو اشپزخونه نشسته … کلی هم داره غصه میخوره…
    پرند به من نگاه کرد وگفت:چرا؟
    -چرا؟ خوب چون دلش نمیخواست گریه و ناراحتی تو رو ببینه … راستی اجازه اتو گرفتم امروز نری مدرسه…
    پرند با ذوق گفت:راست میگی؟
    -بده؟
    پرند: وای نه .. ای ول.
    خوب بلند شو برو دست و صورتتو بشور… یه لباس خوشگل بپوش…
    عجیب دلم میخواست بپرسم چرا لباس گشادش مال پارسوآست لباس جذباش مال کیوان… اه پسره ی چندش!
    پرند باشه ای گفت و منم از اتاقش زدم بیرون.
    پارسوآ هنوز همونطور دراشپزخونه نشسته بود.
    زیرکتری وروشن کردم وگفتم: الان میاد که باهم صبحونه بخورید… بهتره یه برنامه ای برای تولدش داشته باشید…
    پارسوآ : باشه اصلا امروز کار تعطیل… با کمی مکث ادامه داد: ببرمش کادو بخرم خوبه؟
    شونه هامو بالا انداختم وگفتم: نمیدونم از خودش بپرسید…
    پارسوآ زیر لبی پرسید: میتونه راه بره؟
    یه لحظه خندم گرفت خوبه زن داشت ویه دو جین احتمالا دوست دختر… به زور خودمو کنترل کردم وگفتم: بله میتونه … مسکن خورده …
    پارسوآ با هول گفت:مسکن واسه چی؟
    -خوب دل درد داشت…
    پارسوآ چونه اشو خاروند وگفت: طبیعیه؟
    -بله…
    پارسوآ آهانی گفت… و با ورود پرند که سلام کرد. پارسوآ به سمتش رفت و با یه حرکت بلندش کرد … یه تاپ و شلوار صورتی ناز پوشیده بود و موهاشو خرگوشی بسته بود.
    ==========
    پارسوآ سرو روی دخترشو به کل بوسید و بعد با جیغ و دادای پرند که مدام میگفت: بذارتم زمین … فضا ی خونه به کل عوض شد.
    در اینکه پرند و دوست داشت شکی نبود اما … هنوز دلم ازش تیره بود. مسئله ی اون دختره برام غیر قابل حل بود… بخصوص اینکه پرند هم این موضوع و میدونست.
    بعد از خوردن صبحونه ی پدر و دختری … قرار شد من نهار مورد علاقه ی پرند که لازانیا بود و درست کنم اما چون بلد نبود م و البته اصرار پارسوآ مبنی بر درست کردن فسنجون و غرغر پرند به اینکه امروز تولد اونه پس باید همه چیز باب میل اون باشه بالاخره پرند به قرمه سبزی رضایت داد و باهم پدر و دختری رفتن تا برای تولد پرند کادو بخرن.
    خوبیش این بود که میتونست پدرانه از دل دخترش ناراحتی ودلخوری و دربیاره.
    نفس عمیقی کشیدم ومشغول درست کردن نهار شدم.
    ساعت نزدیک دو بود که خونه و اشپزخونه ترتمیز شده بود و منم سعی کردم یه میز خوشگل دو نفره بچینم… عجیب دلم میخواست دکور خونه رو عوض کنم… چون گرد چیدن مبل های استیل باعث سد معبرم میشد و حین رفت و امد به سمت میز نهارخوری و اشپزخونه برام سخت بود مبلها رو دور بزنم.
    با هزار بدبختی دستمال کاغذی هارو تو لیوان پیچ دادم… سوپ هم درست کرده بودم خدا اموات گالیلابلانکا رو بیامرزه. هوس کرده بودم که همه چیز کامل باشه… یه خرده ژله هم درست کردم … با اینکه ژله ی پرتقال دوست داشتم اما تاریخ مصرف ژله ی پرتقالی گذشته بود و مجبوری ژله ی البالو که اونم هفته ی دیگه انقضاش تموم میشد درست کردم… همه چیز کامل بود. ساعت نزدیک سه بود که با صدای زنگ در و باز کردم.
    عجیب بود که پارسوآ ماشین ونبرده بود … و عجیب تر اینکه با کلید در وبازنکرد.
    پرند با هول در وباز کرد وبلند داد زد: تی تی جون بیا ببین چی خریدم…
    از احساس صمیمیتی که پرند با من داشت حس خوبی داشتم. با اینکه زیاد همدیگه رو نمیشناختیم مهرش به دلم افتاده بود و بنظر میومد که از من خوشش میاد.
    با دیدن یه قفس بزرگ که پرند به زور بلندش کرده بود با تعجب گفتم: چی هست؟
    پرند با ذوق گفت:کاسکو…
    و اونو روی اپن گذاشت.
    با دیدن هیکل طوسی وچشمهای خوشگل و با تعجبش که به من و پرند زل زده بود پرند با خنده گفت: تازه مغازه داره میگفت حرف هم میزنه …
    خندیدم وگفتم: اره کاسکوها خیلی باهوشن…
    پرند با خوشحالی زل زد به کاسکوش وگفت: اسمشو چی بذارم؟
    شونه هامو بالا انداختم… و به حرکت های پرنده نگاه کردم…
    پرند با ذوق نگاهش می کرد… در همون حال گفت: اسمشو بذارم خاکستری؟
    -خاکستری؟ بد نیست…
    پرند متفکر گفت: نه نه… یه چیز دیگه…
    یاد قناری روشنک افتادم که اسمشو گذاشته بود غضنفر و بعد کاشف به عمل اومد پرنده ی بدبخت ماده است. خنده ام گرفت وگفتم: این پسره یا دختره؟
    پرند: پسره…
    -پس براش یه اسم پسرونه بذار…
    پرند خواست جوابی بهم بده که پارسوآ که اصلا متوجه حضورش نشده بودم گفت: من میگم اسمشو بذار فندق… اسم قبلیشم همین بوده.
    پرند: خوب اخه من فندوق دوس ندارم… اسمشو با پ بذاریم…
    پارسوآ کلی نایلون خرید وروی اپن گذاشت وگفت: اینطوری بهتر میتونی باهاش حرف بزنی … شاید به اسم قبلیش واکنشی نشون بده هوم؟
    پرند محل پارسوآ نذاشت وگفت: تی تی جون تو بگو … اسمشو بذارم مایکل؟
    با خنده گفتم: چرا حالا مایکل؟
    پرند با حرص مشهودی گفت: اخه اسم سگ دوستم مایکله…
    -منم یه دوست دارم اسم سگش ویلیامه…
    پرند با غر رو به پارسوآ که با موبایلش کنار اپن ایستاده بود گفت: چرا سگ نخریدیم؟؟؟ من اصلا تو فکر کاسکو نبودم…
    پارسوآ : بار هزارم سگ نجسه …
    یه لحظه تو دلم گفتم بگردم توچقدر اهل نجس وپاکی هستی… قبله ی خونه اتو نمیدونی… این ویترین بار خوشگلت خیلی پاکه؟ والله… تو دلم بهش یه عالمه زبون درازی کردم و برای اینکه پرند از اخم دربیاد گفتم: حالا این که خیلی خوشگله…
    پرند با کلافگی گفت: اسمشو چی بذارم؟
    پارسوآ : نمیشه بعد نهار راجع بهش فکر کنی؟
    پرند دهن کجی ای کرد ورو به من گفت: از ساعت یک به جونم غر زده گشنشه…
    با لبخند گفتم:نهار اماده است… برو دست و روتو بشور … تا بکشم…
    بیشتر منظورم پارسوآ بود … اون کاسکو هم رو اپن موند تا بعد یه فکری به حال جاش بشه … پرنده ها رو دوست داشتم… کلی هم به جون پارسوآ دعا کردم که سگ نگرفته …
    بعد از صرف نهار وبه به و چه چه پرند بابت سوپ و ژله و البته قرمه سبزی و ته دیگ طلایی که بار اولم بود برنج اب کش میکردم و عجیب خوب دراومده بود و خورش قرمه سبزی … وقتی که پرید بغلم وگردنمو محکم کشید و دو سه تا ماچ تپل ازم کرد حس خوبی بهم دست داد.از نتیجه ی کارم راضی بودم.
    بخصوص که لبخند سپاس گزارانه ی پارسوآ و تشکری که با جمله ی بخاطر همه چیز ممنون بیان شد حس بهتری داشتم. با اینکه بنظر توزرد میومد اما حداقل دررفتارش با من سر سنگین بود و این باعث میشد کمتر فکرکنم موندنم در اونجا اشتباهه… چرا که بخاطر پرند هم که شده حس میکردم فعلا باید حضور داشته باشم … این پدر کوچولو احتیاج به تلنگر داشت.
    خوشحالی پرند و دوست داشتم… نه به گریه ی صبحش… نه به خنده های الانش…
    واقعا چقدرراحت خوشحال میشد…
    بعد از نهار هم سرش گرم کاسکوی بدون اسمش بود و منم مشغول شام درست کردن و غذای فردا بودم… پرند هم اسم پیشنهاد میداد… اون کاسکو هم برای خودش تخمه میشکست. بعد از انجام کارهام… با تمام خجالت چیزهایی که باید برای پرند میخرید و روی یه تیکه کاغذ نوشتم و کنار موبایلش که روی میز تلویزیون بود گذاشتم.
    چادرمو سر کردم که پارسوآ از پله ها اومد پایین و درحالیکه از پرند خداحافظی میکردم پشت سرم راه افتاد. وارد باغ که شدیم پارسوآ نفس عمیقی کشید وگفت: بخاطر اتفاق صبح من واقعا ازتون عذرمیخوام…
    چادرمو جلو تر کشیدم و دو تا فحش نثارش کردم…اخه من هی میخوام سعی کنم یادم بره هی نمیذاره.
    درا دامه ی حرفهاش گفت:شما امروز خیلی لطف کردید… پرند واقعا از محبت شما خیلی خوشحال بود. ممنون.
    نفس عمیقی کشیدم وگفتم: اگه یه خرده بیشتربهش توجه کنید بخاطر محبت اغیار اینقدر ذوق نمیکنه!
    پارسوآ حق با شمایی گفت و در و برام باز کرد. خداحافظی کوتاهی کردم و به سمت خونه راه افتادم.
    کلید وداخل در انداختم… حس میکرد مانتوم بوی پیاز داغ میده… دستمو رو دستگیره گذاشتم تا درو باز کنم ،هنوز وارد خونه نشده بودم که خانم سرمدی در و باز کرد وگفت: اومدی تی تی جون؟
    -سلام…. طوری شده خانم سرمدی؟
    خانم سرمدی با نگرانی گفت: یه وقت هول نکنی ها…
    دستم از روی دستگیره افتاد وگفتم: چی شده؟
    خانم سرمدی دستمو گرفت وگفت: هیچی … داداشت اومده بود اینجا… مثل اینکه حال عزیزت بد شده … رسوندنش بیمارستان… بیا تو بهت ادرس بدم… نگاش کن … چه یخ کردی…
    به زور گفتم:کدوم بیمارستان؟
    خانم سرمدی وارد خونه شد ومن به دیوار تکیه دادم… میدونستم این تنها گذاشتنهاش اخرش کار دستم میده… اصلا نفهمیدم اشکم کی دراومد.
    با بغض داشتم فکر میکردم اگه طاها نیومد ه بود چه بلایی سرش میومد… خانم سرمدی دوباره برگشت وگفت: بیا قربونت برم این ادرسشه… بذار بگم احمد علی برسونتت…
    نفهمیدم چطور ادرسو گرفتم وپله ها رو به دو پایین دویدم.تا سر کوچه یک نفس دوییدم چند بار هم نزدیک بود بخاطر سرعت دویدنم با مغز بخورم زمین…
    نرسیده به خیابون داد زدم:دربست…
    خودمو به خیابون رسوندم یه پراید سیاه که یه راننده ی جوون داشت برام نگه داشت.
    تو اون شرایط باز مغزم فرمان داد که حق ندارم سوار بشم…
    دوباره دست تکون دادم ویه پیکان درب و داغون که تاکسی بود جلوم نگه داشت.
    تند سوار شدم … حداقل به خاطر حرمت اون نوار نارنجی روی کاپوت وسقف یه جورایی ته دلم امر بهم مشتبه شده بود قرار نیست اینه رو صورتم تنظیم بشه … تا خود بیمارستان یک بند اشک ریختم… اگه بلایی سر عزیزم میومد خودمو هیچ وقت نمی بخشیدم.
    بدو بدو خودمو به اورژانس رسوندم … پرستاری که سرگرم پرونده ها بود رو خطاب کردم.
    بدون اینکه نگاهی بهم بکنه گفت: بفرمایید…
    با هول گفتم: یه خانمی و یک ساعت پیش…
    با صدای طاها که گفت: تی تی…
    بیخیال پرستاره شدم وبه سمت طاها تقریبا دویدم… باهم وارد اسانسور شدیم وطاها دگمه ی طبقه ی مورد نظرو فشار داد.
    با ترس گفتم: چی شده؟
    طاها با کسلی گفت: بخیر گذشت…
    -الان کجاست؟
    طاها: تو آی سی یو…
    حس کردم زیرپام داره خالی میشه… به زور به دیوار تکیه دادم و خفه گفتم: چرا؟
    با صدای عصبی ای گفت: قندش رفته بود بالا… الانم حالش خوبه اگه البته برات مهمه….
    لبمو گزیدم و با حرص وبغض گفتم: فکرکردی برام مهم نیست؟
    طاها جوابمو نداد و درحالی که روی نیمکتی مینشست من هم به سمت درهای بسته ی ای سی یو رفتم… پرستاری جلومو گرفت و با غرولند گفت: خانم بخش مراقب های ویژه است… بفرمایید بیرون…. بفرمایید خواهش میکنم.
    با کلافگی پشت در ایستادم… چرا کوتاهی کردم؟
    به سمت طاها برگشتم… درحالی که سرشو توی نایلونی کرده بود گفتم: الان حالش خوبه؟
    طاها انگار متوجه حال و روزم شد چون بحثی نکرد و رک و پوست کنده جوابم وداد وگفت: اره بابا… خوبه… خدا روشکر خطر رفع شده … فردا هم منتقلش میکنن بخش… دو روز دیگه هم احتمالا مرخصه…
    نفس راحتی کشیدم و گفتم:دکترش کجاست؟
    طاها:کیشیکش تموم شد.
    به دیوار تکیه دادم وطاها گفت:غذا خوردی؟
    -تو این وضعیت میتونم چیزی بخورم؟
    طاها از نایلون ساندویچی دراورد وگفت: کالباسه … بیا بخور…
    وخودش به ساندویچ خودش که دستش بود گاز بزرگی زد و گفت:هنوز وایستادی که…
    بوی کالباس به دماغم خورد و وسوسه شدم… کنارش نشستم و ساندویچ وبرداشتم… طاها با دهن پر گفت: تا این وقت شب کجا بودی؟
    باز شروع شد.
    پوفی کشیدم وگفتم: طاها بس میکنی یا نه؟
    طاها با حرص گفت:معلوم نیست داری چه غلطی میکنی…
    بغض بدی تو گلوم سنگینی میکرد به طاها که عصبی به نظر میومد نگاه کردم و اون با پوزخند تلخی گفت:
    اگه عزیز به این روز افتاده بخاطر اینکه از صبح تا شب تو خونه ولش میکنی به امون خدا … هیچ معلوم نیست کدوم گوری هستی…
    -من کدوم گوری ام؟؟؟
    طاها: نه من کدوم گوری ام… چرا رک و پوست کنده حرف نمیزنی ؟
    -چی بگم؟ بپرس تابگم.
    طاها چشمهاشو ریز کرد وگفت: از کی دیگه تو بوتیک کار نمیکنی؟؟؟ این همسایتون میگفت اجاره ی مغازه تموم شده…
    به نوک کفشم خیره شدم وگفتم: حالا که چی؟
    طاها: کار جدیدت چیه؟؟؟ از صبح تا شب کجایی؟ هان؟
    نفس عمیقی کشیدم وگفتم: میرم کلفتی مردم… خونه تمیز میکنم… اشپزی میکنم…
    طاها وسط حرفم پرید و با چشمهای ریز شده و لحن سختی گفت: چیکار میکنی؟
    با من من گفتم: پیاز سرخ میکنم… غذای هفته شونو درست میکنم… سه روز در هفته میرم… روزهای فرد … از هشت صبح تا هشت شب…
    طاها با صدای خفه ای گفت:چقدر میگیری؟
    هنوز توضیحم تموم نشده بود … میخواستم بگم که پارسوآ یه دختر داره… میخواستم بگم که مرد خانواده است.
    اب دهنمو قورت دادم وگفتم: صاحب کارم یعنی صاحب خونه یه مرد مجرده که اون حقوقمو …
    و نفهمیدم کی طاها دستشو بالا برد و با پشت دست یه تو دهنی محکم بهم زد.
    مزه ی خون و توی دهنم حس میکردم.
    به حرفم ادامه دادم وگفتم: یه دختر سیزده ساله داره… خونه اشونم بالای شهره… ماهی چهارصد تومنم میذارن کف دستم… بسه یا بازم بگم؟
    طاها با صدای خش دار و صورت ملتهبی گفت : بگو…. از اون مرد مجرد بگو… چهارصد تومن برای پیاز سرخ کردن؟؟؟
    سرمو پایین انداختم…. طاها از جاش بلند شد… قوطی نوشابه سیاه با صدا افتاد به کف سنگ شده ی راهروی بیمارستان.
    دهنم هنوز مزه ی خون میداد.
    بغض کرده بودم.

    قسمت سوم رمان فوق العاده زیبای پدر خوب نیز در اینجا به اتمام رسید . ادامه دارد ………..

    منبع : بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی و عکس های داغ روز ایران و جهان داستان موزیک آهنگ رمان های جدید عاشقانه علمی مطالب جالب و خواندنی از همه جا تصاویر جالب و دیدنی عاشقانه جوک خنده دار طنز دانستنی های روز دنیا اطلاعات زناشویی شعر اشعار و … www.3pide.ir

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را درباره پست دانلود فصل سوم رمان داستان و حکایت بلند طولانی و خواندنی احساسی جدید و زیبا مخصوص تبریک روز پدر و مرد,رمان عاشقانه پدر خوب با اخلاق مهربان و دخترش سال ۹۴ از طریق فرم ارسال نظرات برای ما بفرستید . با تشکر مدیریت سایت تفریحی سرگرمی و عکس سپیده www.3pide.ir

    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۱۲۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند