دانلود عکس جدید بازیگران | جوک جدید | دانلود رمان عاشقانه | اس ام اس جدید
امروز پنج شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۶ - ساعت 04:20 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • دردسرهای خودروهای هوشمند

    دردسرهای خودروهای هوشمند

    دردسرهای خودروهای هوشمند هر روز که می گذرد شاهد روند افزایشی در استفاده از خودروهای هوشمند هستیم همین موضوع سبب شده تا بیم از آن که این خودروها مورد حمله هکرها قرار بگیرد افزایش چشمگیری یافته است زیرا آنها به این روش می توانند به اطلاعات شخصی افراد پی برده و در نهایت خودرو را […]

  • دستگیری ۲۱ داعشی در مشهد

     ۲۱ عضو داعش در چند عملیات گسترده سربازان گمنام امام زمان (عج) در مشهد با حالتی خوار و زبون در پنجه اقتدار نیروهای اداره کل اطلاعات خراسان رضوی گرفتار شدند. معاون دادستان مشهد گفت: به منظور اقدامات پیشگیرانه و پیش دستانه، تعدادی از نیروهای داعشی زیر چتر اطلاعاتی قرار گرفتند و مشخص شد برخی از عوامل داعش پس از فراگیری آموزش های جنگی […]

  • در این روستا هیچ کس بیکار و بی سواد نیست!

     در این روستا هیچ کس بیکار و بی سواد نیست!  وقتی سخن از گردشگری روستایی به میان می‌آید بدون شک همه ذهن‌ها به سمت روستاهای هدف گردشگری که در فهرست میراث فرهنگی و گردشگری ثبت شده است، متبادر می‌شود. اما باید گفت در کنار این روستاهای زیبا، روستاهای دیگری نیز هستند که به‌واسطه داشتن ویژگی‌هایی همچون سطح سواد روستاییان، داشتن دانشگاه […]

  • اهواز گرمترین شهر جهان!

    اهواز گرمترین شهر جهان!

    اهواز گرمترین شهر جهان! نشریه ایندیپندنت به نقل از یک وب سایت هواشناسی اعلام کرد، دمای شهر اهواز رکورد بالاترین دمای ثبت شده در ایران، آسیا و حتی کره زمین را شکست. پی‌ان کاپیسیان کارشناس هواشناسی در آژانس شاخص‌های هواشناسی فرانسه با نام متئوفرانس با انتشار پستی در توئیتر اعلام کرد: دمای شهر اهواز عصر […]

  • ۱۲ شرایطی که زن میتواند علاوه بر گرفتن مهریه اش،درخواست طلاق کند

    ۱۲ شرایطی که زن میتواند علاوه بر گرفتن مهریه اش،درخواست طلاق کند

    ۱۲ شرایطی که زن میتواند علاوه بر گرفتن مهریه اش،درخواست طلاق کند طبق ماده ۱۱۳۳ قانون مدنی «مرد هرگاه بخواهد می تواند زن خود را طلاق هد.» اما زن این اختیار را ندارد. با این حال، قانون و شرع اسلام به فکر احقاق حقوق خانم ها هم بوده و شرایطی را تعیین کرده که بتوانند، […]

  • مصرف ایرانیان از دخانیات چقدر است

    مصرف ایرانیان از دخانیات چقدر است

    مصرف ایرانیان از دخانیات چقدر است   خبرگزاری ایسنا: معاون کاهش تقاضا و توسعه مشارکت‌های مردمی ستاد مبارزه با مواد مخدر گفت: مصرف تریاک همچنان در صدر مواد مخدر بوده و مصرف شیشه افت قابل توجه ای داشته است. پرویز افشار معاون کاهش تقاضا و توسعه مشارکت‌های مردمی ستاد مبارزه با مواد مخدر در نشست […]

  • پدری که نوزادش را از طبقه ی ۱۵ آویزان کرد

    پدری که نوزادش را از طبقه ی ۱۵ آویزان کرد مردی در پایتخت الجزایر به دلیل آویزان کردن نوزادش از پنجره طبقه پانزدهم آپارتمانش، به دو سال حبس محکوم شد. او این کار را برای جلب توجه در شبکه اجتماعی فیسبوک انجام داده و عکسی از این اقدام در فیسبوک گذاشت و زیرش نوشت: «یا […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات


    محصول جدید از فروشگاه اصل فروش
    دارای ظاهر شیک و کیفیت صدای عالی
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۳۴۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

      
  • تاریخ انتشار : ۵ اسفند ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 8236 بازدید | نظرات 0 نظر | دسته بندی : رمان عاشقانه
  • دانلود کتاب رمان ایرانی بچه مثبت-رمان دختر پسر قشنگ جذاب

    دانلود کتاب رمان ایرانی بچه مثبت-رمان دختر پسر قشنگ جذاب

    دانلود کتاب رمان ایرانی بچه مثبت-رمان دختر پسر قشنگ جذاب

    نوشته امروز سایت تفریحی و رمان سه شنبه ۵ اسفند ۹۳ : دانلود کتاب رمان ایرانی بچه مثبت-رمان دختر پسر قشنگ جذاب – دانلود رمان دختر شیطون و پسر مذهبی – رمان جدید و جذاب ایرانی ۲۰۱۵ – دانلود کتاب رمان داستان بچه مثبت موبایل اندروید – دانلود کتاب PDF پی دی اف رمان بچه مثبت دختر بدحجاب – دانلود رمان درباره دختران و پسران مختلط دانشگاه – موضوع خلاصه نویسنده شخصیت های رمان بچه مثبت – دانشگاه دختر پسر خوشگل دانشجو پارتی بوسه عکس خاطرات

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و عکس سپیده ۳pide.ir یک رمان بسیار زیبا و خواندنی جدید اسفند ماه رو براتون انتخاب کردیم . اسم این رمان قشنگ و خواندنی بچه مثبت می باشد خلاصه داستان رمان اینه که دختری به نام ملیسا سر تور کردن همکلاسی پسر خود که خیلی هم بچه مثبت و با اعتقادات دینی محکم است با دوستانش شرط میبنده و در این راه کلی اتفاقات جالب و تلخ و شیرین براشون میفته که بقیه رو باید خودتون بخونید . این رمان زیبا در ۱۵ قسمت طولانی و بلند نوشته شده توسط خانم الف . ستاری است . دعوت میکنم حتما این رمان زیبا رو دانلود کرده و بخونید .

    دانلود رمان عاشقانه بچه مثبت برای گوشی های موبایل اندروید

    قسمت اول رمان جذاب ایرانی بچه مثبت

    آغاز رمان : -هوی
    -کوفت بی ادب چته؟
    -طرف اومد …..بدو مٍلی ……اومدش.
    -ایول …من که حاضرم بشین و تماشا کن.
    موهای وحشیم را با فشار زیر مقنعه ام فرستادم ولی از اونجا که یه عالمه ژل و تافت روشون خالی کرده بودم به هیچ صراطی مستقیم نبودند و از جاشون جم نمیخوردند …..بنابرین بی خیال حجاب و این حرفا شدم و به سمت او که حالا در یک قدمیم بود ،برگشتم.
    صدایم را کمی کلفتر از حد معمول کردم و گفتم:سلام علیکم برادر.
    جا خورد و فقط یک ثانیه نه بیشتر نگاهش را به چشمانم دوخت و من توانستم چشمای خیلی مشکیش را ببینم .
    طبق معمول همیشه نگاهش را به کفشهایش دوخت و جواب سلامم را داد و خیلی مودب گفت:فرمایشی داشتید؟
    با صدایی که از زور خنده کمی بلندتر از لحن اولم بود گفتم :بله،میخواستم بدونم شباهت منو کفشاتون چیه که تا منو میبینید یه اونا نگاه میکنید.
    صدای خنده دوستام بلند شد بدون اینکه نگاهشون کنم دستم را به نشانه ی سکوت بالا بردم و و با دست دیگرم که در مسیر نگاه برادرمان قرار داده بودم شروع به زدن بشکن کردم و گفتم:ببین با حرکت دستم سعی کن نگاتو بالا بیاری تا بهت نشون بدم دقیقا کجام.
    زیر لب استغفر الله گفت .سرش را بالا آورد البته نه با حرکت دست من که دقیقا جلوی صورتم قرار داشت بلکه جهت نگاهش به سمتی بود که میتوانم قسم بخورم حتی یک مگس مونث هم از آنجا رد نمیشد.
    پوفی کشیدم و گفتم :نه داداش من اینطوری نمیشه ….حتما پیش یه متخصص بینایی و یکی هم شنوایی برو چون اینبار با صوتم نتونستی پیدام کنی و بشکنی دیگر زدم.
    -فرمایشتونو نگفتید …
    در حالی که از این همه متانت و صبرش پوزم در آستانه کش اومدن بود گفتم :همین دیگه میخواستم تستتون کنم ببینم بعد از این دو سالی که با هم همکلاسی بودیم بینایتون بهبود پیدا کرد که انگار خدا هنوز شفاتون نداده.
    باز هم بدون اینکه نگاهم کند گفت:خوب اگه تستتون تموم شد با اجازه .
    کیفش را روی شانه اش مرتب کرد و از کنارم گذشت.

    با حرص پایم را روی زمین کوفتم و به این فکر کردم که تو این دوسال که چندین بار سعی در اُسکول کردن طرف داشتم به هیچ نتیجه مثبتی نرسیدم.

    یکی محکم زد پس سرم کورش با لبخند گفت:خوردی هان…هسته اش و توف کن…….
    براش پشت چشمی نازک کردم و گفتم :جوجه را آخر پائیز میشمارند کوری جونم.
    قبل از اینکه جوابم را بدهد نازنین با صدای جیغ جیغوش گفت:وای بمیری ملی کشتیمون از خنده.
    -وای راست میگی …اگه میدونستم تو با خندیدن میمیری و دست از سر ما بر میداری هر روز برادرمونو تست میکردیم.
    بهروز اومد بزنه پس کلم که جا خالی دادم و اون با عصبانیت ساختگی گفت:هوی..با ناناز من درست صحبت کن.
    حالت عق زدن به خودم گرفتم و گفتم :نانازش ….عق
    -کوفت…..
    شقایق وسط پرید و گفت:بریم کافی شاپ مهمون من.
    یلدا که یه نمه فاز مثبت بودنش فعال بود گفت:وای نه بچه ها ۵ دقیقه دیگه کلاسمون با سهرابی شروع میشه …….اینبار اگه نریم پدرمونو در میاره .
    کورش گفت:نترس بابا این دیگه دست ملیسا را میبوسه که باز واسه سهرابی فیلم بازی کنه و خرش کنه.
    هر ۶نفرمان به سمت کافی شاپ حرکت کردیم .
    بچه های دانشگاه ما را اکیپ ۶ تاییها می نامیدند.
    کافی شاپ نزدیک دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود و به زور جایی واسه نشستن پیدا کردیمو حسابی شقایق را تیغ زدیم .
    -ملیسا
    -هوم
    -نکنه متین برات دردسر درست کنه
    -متین دیگه کدوم خریه کوری جونم.
    -صدبار گفتم کوری نه و کورش خان …..متینم همین برادرمونه دیگه.
    یلدا با دهان پر گفت:گناه داره دیگه اذیتش نکن.
    -اه اه …..هنوز نفهمیدی با دهن پر نباید حرف بزنی ؟
    و رو به کورش ادامه دادم نترس بابا برادرمون اهل لو دادنو اینا نیست اگه بناش به دردسر درست کردن بود ۲سال پیش تا حالا اینکارو میکرد.
    بهروز گفت:آره بابا……من شنیدم خرش خیلی تو حراصت میره.
    شقایق که قصد داشت بلند شود گفت:خدایی خیلی پسر آقائیه.
    رو به شقایق با حرص گفتم:چیه نکنه پسندیدیش…………
    اولالا تصور کن شقایق و متین فتبارک الله احسن الخالقین.
    شقی بپا بیرون که میرید رو کفشت ضربدر بزنی تا تو را با دخترایی که کفشاشون شبیه کفشتند اشتباه نگیره.
    احتمالا از خونه هم بیرون نمیای مبادا یه مورچه نر نگات کنه.
    شقایق با بیخیالی همیشگیش گفت:کم زر بزن پاشو ببینم چطور میخوای استادو امروز راضی کنی؟
    رو به شقایق گفتم :خودت زر میزنی میدونی چیه تو حسودیت میشه متین جونت فقط به کفشای من نگاه میکنه نه تو.
    شقایق گفت:فعلا که داره…..را میسوزونه.
    -بی ادب …..اصلا میدونی چیه همین جا اعلام میکنم این بچه مثبتو هم به کلکسیون دوست پسرام اضافه میکنم.
    -نمیتونی ملی من باهات شرط میبندم .
    -میتونم خوبم میتونم ….اگه من اونو خر کردم پسرا باید موهای خوشکلشونو از ته بزنند و دخترا هم یک هفته با چادر بیاند دانشگاه.
    شقایق با سرخوشی گفت :اگه تو باختی چی جیگر……
    -من……….من….
    کورش گفت :هر کاری ما گفتیم به مدت یه هفته بکنی.
    -تو دوباره پر رو شدی؟
    -تو ذهنت منحرفه به من چه.
    یلدا گفت :نه اونطوری حال نمیده ملیسا باید جلوی تمام بچه های کلاس به متین ابراز عشق کنه .
    همگی با هم گفتند قبوله .
    و من به این فکر کردم که چرا دوباره جوگیر شدم و شرط بستم وای اگه میباختم آبروم میرفت.

    کورش که دید من جدیم باز ساز مخالف زد و گفت:ملیسا تو را خدا بیخیال شو ………..متین با بقیه فرق داره ….بفهم اینو.
    -جوش نزن کوری جونم ….به جون تو نه به جون این یلدا…نه به جون دوتاییتون کاری میکنم که آقا متین تو روی همه جلومو بگیره بگه ملیسا من عاشقت شدم .وبه جای کفشام تو جفت چشام زل بزنه.
    یلدا با فریاد گفت :خفه شو از جون خودت مایه بذار.
    بیخیال جواب دادن به یلدا شدم و مانتومو از قسمت آستین جر دادمو کیف قرمز خوشکلمو روی زمین مالیدمو بعد انداختم رو شونه ام و چندتا سیلی کوچولو هم زدم تو لپای سفیدم که کمی قرمز بشه…
    نازنین گفت:وا.دیوونه شدی خدا شفات بده
    -خفه ….همتون دنبالم بیاید.
    شقایق گفت:آهان این باز میخواد استادو رنگ کنه.
    -آهان آفرین به عقل این بچه.
    شقایق با حرص گفت:خاک تو سرت من از تو ۱سال بزرگترم.
    _میدونم گلم تو فقط از نظر هیکلی و سنی بزرگتری …..عقل که حتی در حد این بهزادم نداری.
    تا بهزاد و شقایق آمدند جواب دهند یلدا گفت:وای ملی این مانتو که الان آستینشو پاره کردی همونی نیست که دیروز خریدی و به خاطرش ۴ ساعت من بد بختو تو پاساژ………..تاب دادی؟
    -آره همونه آبجی.
    شقایق رو به بچه ها گفت:پولداریه و بیدردیه و بی عقلی……….
    به پشت در کلاس رسیدیم و گرنه جوابش را میدادم .
    از پنجره کوچک روی در نگاهی به داخل کلاس انداختم استاد مشغول درس دادن بود .
    در زدمو منتظر شدم سهرابی با آن صدای کلفتش گفت:بفرمائید.
    در حالی که پوستم هنوز از سیلی ها سرخ بود در را باز کردم و گفتم:اجازه هست استاد؟
    استاد در حالی که در ماژیک وایت بردش را محکم بست و با عصبانیت رو به ما گفت:خانم احمدی …شما و دوستاتون باز دیر رسیدید…..حتما توقع دارید که با این همه تاخیر باز راهتون بدم؟
    در حالی که گریه تصنعی میکردم گفتم:استاد به جون همین دوستام که برام خیلی عزیزند من داشتم سر موقع میومدم دانشگاه که یه پسره عوضی مزاحمم شد و بعد به آستینم اشاره کردمو و کیفم را جلوم گرفتم و چند بار به آن ضربه زدم که باعث بلند شدن گرد و خاک شد و شقایق بیچاره که کنارم ایستاده بود به سرفه افتاد.
    بی خیال او رو به استاد گفتم باز خدا را شکر من فنون کاراته را بلد بودم.
    استاد که تحت تاثیر اشکهایم قرار گرفته بود گفت:خیلی خوب دلیل شما موجه ..دوستاتون چی؟
    در حالی که به چهره خندان بهروز نگاه میکردم گفتم :طبق معمول یا کافی شاپ بودند یا پارکی …..یا
    استاد محکم گفت :بقیه بیرون خانم احمدی بشینید از درس دادن انداختیدم.
    شقایق بشگونی از بازوم گرفت و در گوشم گفت:خیلی نامردی.
    در حالی که در کلاس را به رویشان میبستم زمزمه کردم گمشید همتون من مانتوی نازنینمو جر دادم شما بیاید سر کلاس میخواستید یکم ابتکار عمل داشته باشید و در را بستم.

    با بسته شدن در کلاس به سمت بچه ها برگشتم.
    اولالا………یه جای خالی درست کنار متین جونم بود.با لبخند شییطانی که روی لبم نشست به سمتش حرکت کردم.کیفش را از روی صندلی برداشت و من تقریبا روی صندلی ولوو شدم و با لبخند پهنی گفتم :سلام .
    جوابم را زیر لبی داد و به استاد خیره شد که یعنی خفه شم و درسو گوش کنم.
    بچه مثبت برای یاد داشت مطالبی که استاد روی وایت برد نوشته بود جزوه اش را باز کرد و مثل آدمهای مرتب و حال بهم زن شروع به جزوه برداری نکته به نکته کرد و بدتر از همه این بود که ۴ رنگ خودکار توی دستاش بود و از هر کدام برای منظور خاصی استفاده میکرد مثلا قرمز واسه تیتر نوشتن .
    توی عمرم فقط یه بار از ۴ رنگ خودکار استفاده کردم اونم زمانی بود که امتحان میانترم داشتیمو ۴گزینهای بود .
    ما ۶ تا رفیق کنار هم نشستیم و قرار شد من که از هممون درسم بهتر بود به
    بقیه تقلب دهم .
    ۴ رنگ خودکار برداشتم قرار شد با بلند کردن خودکار آبی یعنی گزینه اول صحیح است
    گزینه ۲ خودکارسبز ……..گزینه ۳ خودکار قرمز و ۴ خودکار مشکی .و به این ترتیب یه امتحان توپ دادیم و نمره هممون ۱۷ شد.

    تموم مدت کلاس به جزوه متین خیره بودم و کاملا مشخص بود که متین معذب است .هم از حضورم کنارش و هم از اینکه مثل بز زل زده بودم به جزوه اش .
    استاد گفت خسته نباشید و بالاخره من نگاهم را به استاد دوختم و او هم شروع به حضورو غیاب کرد.با خروج استاد از کلاس چند نفر از دانشجوها برای رفع اشکال مثل جوجه اردک دنبال استاد راه افتادند .
    اگه کورش الان اینجا بود میگفت:اینا باز جل شدند.
    رو به متین که برای پسر بقل دستیش که البته دوست صمیمیش بود و به دلیل چهره بینمکش بچه ها به او شیر برنج میگفتند مسئله ای را حل میکرد.گفتم متین جون……..
    یه لحظه چنان جا خورد که گفتم الان با صندلی میوفته رو زمین.
    خاک تو سرم انگار خیلی زیاده روی کرده بودم .
    آب دهنم را قورت دادم و گفتم :آقای صداقت میشه من امروز جزوتون را ببرم خونه؟
    دفتر را بست و بدون اینکه نگاهم کند به سمتم گرفت و گفت:بفرمائید.
    سریع از جا بلند شد و رو به شیربرنج گفت:بریم؟
    هادی شیربرنج که انگار هنوز تو کف متین جان گفتن من بود نگاه مشکوکش را بین من و متین مثل پاندول ساعت گرداند و گفت:باشه …..و از جا برخاست.
    هنوز متین و دوستش از کلاس خارج نشده بودند که شقایق و پشت سرش بقیه بچه ها به کلاس حمله ور شدند.
    شقایق رو به من بی توجه به حضور بقیه گفت:میکشمت ملی اشهدتو بخون………..دختریه پرو ……حالا ما پی خوشگذرونیمون بودیمو تو در حال مبارزه با مزاحم خیالیت؟
    به سمتم دوید.جیغ کشیدم و سریع روی صندلیم ایستادم.
    گفتم:یکی اینو بگیره من پارچه قرمز ندارم اوه صبر کن .
    کیف قرمزم را برداشتم و مثل گاوبازهای اسپانیایی کیفم را کنارم تکان دادم و شقایق هم عین گاو وحشی ها به سمتم حمله ور شد…….به جان موهایم افتاد و محکم کشیدشان .
    در این گیر و دار یک آن نگاهم به متین افتاد که دم در کلاس ایستاده بودو با تعجب و تمسخر نگاهم میکرد تا نگاه منو دید سریع نگاهش را دزدید و رو به هادی که با دهان باز نگاهمان میکرد محکمو جدی گفت:بریم.
    تمسخر نگاهش از هزار تا فحش برایم بدتر بود روبه شقایق با لحنی جدیی گفتم:اه بسه دیگه .
    دفتر متین را توی کیفم انداختم و بیتوجه به بقیه با بغضی که در گلویم گیر کرده بود از کلاس خارج شدم.

    دانلود رمان نوشته متن جملات عاشقانه ایرانی بچه مثبت عکس نوشته عکسهای جدید رمانتیک

    دانلود رمان نوشته متن جملات عاشقانه ایرانی بچه مثبت عکس نوشته عکسهای جدید رمانتیک

    شقایق دنبالم آمد و گفت:هی ملی چت شد تو که سوسول نبودی…ملیسا با توام ……….ملیسا… بی توجه به قربتی بازیهای شقایق از دانشکده بیرون زدمو به سمت پارکینگ رفتم. به سمت مگان مشکی رنگم رفتم و سوار شدم . هنوز از پارک کامل بیرون نیومده بودم که فورد سفید رنگ کورش راهم را سد کرد . -کورش برو کنار امروز اصلا حوصله ندارم. -اوه……مگه چی شده ؟ -هر چی خدایی بی خیالم شو من برم خونه حالم که بهتر شد بهت زنگ میزنم . بدون جواب دادن به من سریع گازش را گرفت و رفت . و من پشت سرش داد زدم:گنده دماغ وارد خانه که شدم طبق معمول فقط خدمتکارها بودند . میخواستم به اتاقم پناه ببرم که سوسن خانم که بیشتر امور مربوط به مرا بر عهده میگرفت صدایم کرد . -ملیسا جان. -بله چشم عسلی . لبخندی زد و گفت:غذاتون…. -نمیخوام با بچه ها بیرون یه چیزی خوردم . -مامانتون فرمودند که واسه ساعت ۷ آماده باشید مهمونی دوره ای………
    -اه…دوباره شروع شد .بهشون بفرمائید من نمیام.آآآ….راستی مگه قرار نبود یه هفته کیش باشه؟ -نمیشه …..خودتونم میدونید اصرار فایده نداره و فقط اعصاب خودتون بهم میریزه.مامانتون الان برگشتند تو راه خونند. -اکی اکی ……حالا مهمونی کجا هست؟ -خونه مهلقا خانم. ادای عق زدن را در آوردم و گفتم :آدم قحط بود؟ -ملیسا ….. -اوه سلام مادر عزیزتر از جانم ….از اینطرفا راه گم کردید ….منزل این حقیر را منور کردید . -منظور ؟ -منظوری ندارم گفتم شاید هنوز سفر کیشتون با دوستای عزیزتون تموم نشده. -آره ….به خاطر مهمونی مهلقا اومدم . با حرص گفتم :حدس میزدم. در حالی که سوهان ناخنهایش را در کیفش می انداخت گفت : واسه عصر آماده شو . -لباس ندارم نمیام. -از کیش واست خریدم …..خیلی نازند. -حتما لباس مجلسی که یه عالمه سنگ دوزی هم داره. -البته ….خیلیم ماهه. -من این لباسا را نمیپوشم …بوس …بای …. -کجا؟دارم باهات صحبت میکنم . -به قدر کافی مستفیض شدم -ملیسا …..رو اعصابم راه نرو باید ساعت ۷ آماده باشی و دم در منتظرم …شیر فهم شد …یا جور دیگه ای حالیت کنم………….تو که نمیخوای با عباس آقا بری دانشگاه.
    عباس آقا رانندیمان بود و شوهر سوسن خانم ابرو کمون خودم….. -باشه ۷ آمادم….حالا اجازه میفرمایید برم استراحت.
    با دست اشاره کرد بروم و من هم با عصبانیت به اتاقم رفتم و تمام حرصم را سر در اتاق خالی کردم.

    ساعت حدود ۶ بود که سوسن با یک ساندویچ کره بادوم زمینی و عسل به اتاقم آمد .
    عصرانه مورد علاقه ام را خوردم و یک دوش سریع گرفتم .
    لباسم روی تخت آماده بود و مامان در حالی که روی مبل راحتی های کنار تختم لم داده بود و با آن سهان کذایی باز ناخن هایش را مانیکور میکرد ،نیم نگاهی به من انداخت و گفت ببین از این لباس خوشت میاد .
    بی توجه به لباس به سمت آیینه رفتم و موهایم را با سشوار خشک کردم .
    از درون آیینه نگاهش کردم حالا دست به سینه نشسته بود و تمام حرکات مرا زیر نظر داشت .
    -چیه مامان … خوشکل ندیدی.
    شانه هایش را بالا انداخت و از جا بلند شد و دریا را صدا زد .
    دریا آرایشگر مخصوص مامان بود که ماهی چندبار مامانم را تیغ میزد ولی کارش عالی بود و حرف نداشت .
    با حرص گفتم من به دریا خانم احتیاج ندارم.
    -اونشو من تعیین میکنم.
    -مامان مگه امشب چه خبره اینم یه مهمونیه مثل بقیه…..
    -اگه مثل بقیه بود من از مسافرت میگذشتم تا بهش برسم .
    -نخیر همین واسم شده بود جای سوال….
    -خوب بپرس.
    -چیو ؟
    -سوالتو ؟
    پوفی کشیدم و قبل از حرف زدن دریا خانم با زدن تقه ای وارد اتاق شد .
    مامان با دیدنش به سمت لباس رفت و آن را بلند کرد .
    لباس طلایی رنگ با سنگ دوزی فراوان چنان جلوه ای داشت که در ذهنت فرشته ای را در آن تصور میکردی .
    -نظرت چیه؟
    -عالیه الینا جون ……ملیسا تو اون مجلس بی رقیب میشه.
    با تعریف دریا تازه یاد مهمانی افتادم و گفتم :وای مامان من اینو نمی پوشم.
    مامان بی توجه به حرف من رو به دریا گفت :یه تیکه از موهاشو با اسپریه طلایی رنگ…..راستی اصلا اوردیش ؟
    -آره …..
    -خوبه …..سریع شروع کن ببینم چه میکنی
    خودش هم بالای سرم ایستاد که مبادا کاری خلاف خواسته اش انجام شود بعد از یک ساعت لباس را پوشیدم و به دختر درون آینه نگاه کردم.
    بیشتر شبیه عروسکها شدم تا یک آدم.
    دریا موهای مشکیم را با نظم خاصی مش موقت کرده بود و با این کار جلوه لباس صد برابر شد .
    شنل طلایی رنگم را پوشیدم و با آن صندلها به زور از پله ها پایین رفتم.
    بابا پائین آماده ایستاده بود .
    -سلام ….
    -سلام خانم چه عجب زود باشید دیر شد .
    روابطم با پدر و مادرم در همین حد خلاصه میشد .
    هیچوقت با هم صمیمی نبودیم و با هم رسمی برخورد میکردیم شاید تعداد روزهایی که جمع سه نفره داشتیم و من به یاد دارم از انگشتان دست هم تجاوز نکند .
    بابا که همیشه سفرهای تجاری خودش را داشت و مامان هم یا مسافرت بود یا مهمانی …….
    داخل ماشین نشستم و سرم را به شیشه چسباندم.

    -ملیسا خوب گوشاتو باز کن ….امشب تمام شیطنتهاتو کنار میذاری سنگین و متین رفتار میکنی.
    با این حرف مامان یاد متین افتادم ،اما سریع افکارم را پس زدم و گفتم:واسه چی؟
    -یعنی چی واسه چی…..ناسلامتی ۳ماه دیگه ۲۰ سالت میشه ….ملیسا رفتارت مثل بچه هاست.
    -مامان قضیه چیه؟این همه رسیدگی به سرو وضعم و…..
    -باشه باشه …پسر خواهر مهلقا را یادته آرشامو میگم؟
    -خوب….آره یه چیزایی یادمه همونی که مهلقا همش میگه خاله قربونش بره و فقط ازش تعریف میکنه….که اله و بله ….
    -۲۵ سالشه ،دکتری بیو تکنولوژی داره.۱هفته ای هست از کانادا اومده.
    -خوب به من چه …خیرشو خالش ببینه
    -مودب باش دختر….مهلقا پیشنهاد داد تو را باهاش آشنا کنم.یه دو سه ماهی .
    -که چی بشه.
    -اونش دیگهبه زرنگی تو بستگی داره.
    -وای مامان تو رو خدا ……من تازه بیست سالمه ….اصلا اگه میدونستم هدفتون از اوردنم به این مهمونی پیدا کردن شوهر واسم بود صد سال باهاتون نمیومدم.
    -باشه ….آرشامم مفت چنگه افسانه و آتوساش باشه.
    با شنیدن اسم آتوسا اخمهایم در هم رفت و با تنفر گفتم:آتوسا این وسط چیکارست.
    -آرشام لقمه چرب و نرمیه.
    -اوه نه بابا یه وقت تو گلوش گیر نکنه ….بوفالو
    بابا در حالی که نگاهش به بیرون بود و هنوز رانندگی میکرد گفت:ملیسا هر چی تو کلت میگذره به زبون نیار
    بیا اینم دو کلوم از پدر عروس.
    -چشم بابا.
    ساکت شدم اما تمام افکار پیرامون آتوسا دختر افسانه دختر خاله ی مامانم میگشت .
    دختری که اندازه تمام دنیا از او بیزار بودم و حتی یک بار هم نشده بود که بدون بار کردن حرف کلفت به هم همدیگر را ببینیم.
    این مامان هم خوب نقطه ضعف مرا فهمیده بود .
    همان لحظه تصمیم گرفتم حال آتوسا را تو این مورد را هم بگیرم

    مامان تا خود خانه مهلقا از آرشام و تیپ وقیافه اش و موقعیت مالیش گفت و گفت ،غافل از اینکه من از تمام افراد و اشیایی که مورد پسند مامان باشه بیزارم چون از تمام علایق او بیزار بودم…….
    تمام فکرم در آن لحظه پیچوندن این آقا آرشام بود تا طرف اون بوفالو نره .البته این کار بیشتر به نفع خود آرشام بود و برای جلوگیری از رویا پردازی بوفالو لازم بود.
    داخل ساختمان که رفتیم بابا جلوتر از ما رفت و ما به اتاقهای تعویض لباس رفتیم .
    مامان اول یه دستی به موهای مدل مصری و های لایتش که تا روی شانه اش میرسید کشید.
    ماکسی سبز رنگش که با پرهای طاووس تزیین شده بود واقعا برازنده ی هیکل مایکنش بود .
    و باعث شد بی اختیار در دلم اعتراف کنم که مامانم هنوز هم فوق العادست.
    من شنل طلاییم را در آوردم و برای آخرین بار به سفارش های مامان مبنی بر سنگین بودن و متانت گوش کردم و بی حوصله وارد سالن شدم.
    -وای الینا جان……
    با صدای فریاد مهلقا که بیشتر شبیه قار قار کلاغ بود به سمتش بر گشتم و مامان هم در آغوشش جای گرفت.
    واقعا که حتی دنیای دوستیهای من و مامان متفاوت بود برای مامان شرط اول دوستی اصالت و پول بود و برای من مرام و صفا…..
    با این فکر پوزخندی زدمو به مهلقا خیره شدم در آن لباس پر از پولک و رنگارنگش یاد داستان کلاغی در لباس طاووس افتادمو و پوزخندم عمیقتر شد .
    مهلقا مرا هم در آغوشش فشرد و در گوش زمزمه کرد چقدر ناز شدی.
    -ممنون…شما هم……
    حرفم را ادامه ندادم مقصودم این بود که بگم شما هم مثل بوقلمون شدید …..ولی بیچاره اینگونه برداشت کرد که شما هم ناز شدید منظورم بود .
    لبخندی دندان نما زد .

    دانلود رمان جذاب خوشگل قشنگ داستات موضوع خلاصه بچه مثبت دانشگاه دختر و پسر مختلط عکس خفن بوسه لب لز

    دانلود رمان جذاب خوشگل قشنگ داستات موضوع خلاصه بچه مثبت دانشگاه دختر و پسر مختلط عکس خفن بوسه لب لز

    مامان که تا میزی که بابا نشسته بود صد بار ایستاد و با شونصد نفر سلام و احوالپرسی کرد و من بیخیال دنبالش راه افتاده بودم و عین لک لک سرم را بالا پائین میکردم و زبونمو اک بند نگه میداشتم. تا بالاخره آتوسا جونمو دیدم کنار یه پسر خوشتیپ نشسته بود که همین که دیدمش یاد هنرپیشه های ایتالیایی افتادم . پسره هم به سمتم برگشت و با دیدنم از جاش بلند شد و کنارمان امد انگار نه انگار که اتوسای بیچاره با آن لباس دکلته کوتاهش داشت دو ساعت برایش فک میزد . مامان با دیدنش گفت :وای آرشام جان…..خوبی خاله. اُاُ……..پس آرشام اینه استثنائا مامان یه بار درمورد تیپ و قیافه سلیقش با من یکی شد. مامان با خوشحالی اونو تحویل میگرفت و من مشغول دید زدن آتوسا بودم که داشت از حرص منفجر میشد . پوزخندی به رویش زدم و رو به مامان گفتم:مامان من رفتم پیش بابا تنهاست. مامان عین ماست وا رفت و رو به من از اون اخم عمیقا را کرد که معنیش این بود که خونه که رسیدیم پوستتو میکنم و فردا هم با عباس آقا میری دانشگاه…… آآآآ…..اینو اشتباه اومد فردا که پنجشنبس و کلاس ندارم. با این فکر نیشم باز شد که آتیش مامان شعله ورتر شد و با حرص گفت: ملیسا جان ایشون آقا آرشامه پسر خواهر ……. برای این که کمی از گندی که زده بودمو ماست مالی کنم ،وسط حرف مامان پریدمو گفتم : وای شما آقا آرشامید پسر خواهر مهلقا جان …..واقعا که تعریفتونو خیلی شنیدم….. نفس عمیق مامان نشان داد که از خیر کندن پوستم گذشته . با لبخند گفت :من میرم پیش بابات ….با اجازتون آرشام خان . رو به من چشمک نامحسوسی زد و رفت. رو به آرشام که به من خیره شده بود گفتم :لطفا چند دقیقه منو تحمل کنید تا این مامانم بی خیال من بشه و بعد……. -متوجه منظورتون نمیشم. لبخند نازی زدم و گفتم بریم اونجا بشینیم تا کامل توضیح بدم . به میز دو نفره گوشه سالن اشاره کردم همراهم آمد و از جلوی دیده های پر خشم آتوسا گذشتیم و به میز مورد نظر رسیدیم. صندلی رات برایم جلو کشید . اصلا از این سوسول بازی ها خوشم نمیامدبرای همین میز را دور زدم و روی صندلی مقابلش نشستم. در حالی که با تعجب نگاهم میکرد خودش روی صندلی نشست. سریع آنچه را در مغز فندقیم میگذشت به زبون اوردم. -ببین آرشام………..میدونم پیش خودت فکر میکنی دیوونم …ولی من کلا از این شعارهای فرست لیدی و صندلی عقب کشیدنو در ماشینو باز کردنو چه میدونم هر کاری که احساس کنم بین دخترا و پسرا فرق هست خوشم نمیاد ….اُکی؟……… منتظر جوابش نشدمو ادامه دادم و اما برای این بهت گفتم بیا اینجا که راحت حرفامو بهت بزنم…..مثل اینکه مامان من و خاله مهلقات واسه ما دوتا نقشه های فراوون در سر دارند ……نمیخوام امشب دل کوچولوشون بشکنه میفهمی که………. من اهل ازدواج و این حرفا نیستم و به قول بچه ها منظورم دوستامند دهنم هنوز بوی شیر میده…..شما هم که سنی نداریی ………..فعلا باید از زندگی مجردیت استفاده کنی. مثل اینکه خیلی تند رفتم بیچاره با دهن باز نگاهم میکرد چشماشم مثل دوتا گردو شده بود . انگار زبونشم موش خورده بود چون فقط نگاهم میکرد و حرفی نمیزد نفس عمیقی کشیدمو گفتم :من دیوونه نیستم اینطوری نگام میکنی …..فقط یکم رُکم…. از بهت در آمد و لبخندی زد و گفت:فقط یکم….جالبه و بلند زد زیر خنده انقدر خندید که اکثر مهمانها سرشان ۱۸۰ درجه چرخید و به ما خیره شدند . با حرص گفتم :زهر مار مگه واست جوک گفتم . از بس خندیده بود اشک قطره قطره از چشمانش میچکید و او بریده بریده گفت:وای…خدا مردم از خنده ….دختر تو فوق العاده ای . انقدر خندید تا آخر مهلقا هم کنارمان آمد و در حالی که به خنده های آرشام که به خاطر بد و بیراههای من کمی ولمش کم شده بود میخندید گفت:خاله جان پاشید با ملیسا یه خودی نشون بدید و به پیست رقص اشاره کرد . آخ قربون دهنت یه دفعه تو عمرش یه پیشنهاد درست حسابی داد . اولا من خیلی عاشق رقص بودم و دوما این جوجه فوکولی که داشت با دستمال اشکهایش را پاک میکرد خنده اش قطع میکرد . همزمان با هم از جا بلند شدیمو به سمت پیست رفتیم . زیر گوشش گفتم :واقعا الکی خوشیا…………. اونم گفت:بیا بریم تا دل کوچولوشون نشکسته و دوباره هر هر کرد . با حرص گفتم :سرخوش….رو آب بخندی.

    شانس خوبم همین که رسیدیم وسط آهنگ لاویو مهرزاد و پخش کرد . امشب تو مهمونی روبرومی تو فاز رقصم دلم میخواد بیام ماچت کنم ازت میترسم آره……….. حالا یکی بیاد منو کنترل کنه …به قول کورش جمعم کنه. کلاس رقصهای متعددی که مامان واسه کلاس گذاشتن فرستاده بودم خیلی خوب بود به طوری که الان من یک رقصنده حرفه ای بودم. آرشامم کم نمیاورد و منو همراهی میکرد . رقصمون که تموم شد مهلقا خودش را انداخت وسطمونو گفت :وای خدا عالی بود انگار ماهها با هم تمرین داشتید . بعد منو آرشامو توف مالی کرد و رفت. زیر لب گفتم :خدا خانوادگی شفاتون بده. -آمین…………. به چهره خندان آرشام نگاه کردمو گفتم :خوب آقای دکتر من دیگه میرم پیش مامانم …….. .امیدوارم دفعه اول و آخری باشه که زیارتتون میکنم. باز خندید و گفت: میبینمتون . -خدا نکنه ……بای هانی. به سمت میز مامان بابا رفتم مامان که مشغول صحبت با یه خانم تپل بود و بابا هم طبق معمول با شوهر مهلقا خانم مشغول به لاف زدن از تجارتاشون بودم . سلامی کردم که یعنی من اومدم یکی بلند شه من جاش رو صندلی بشینم اما انگار نه انگار . منم رفتم یه صندلی بیارم . از دوستای مامانم تا حد مرگ متنفر بودم یک مشت آدم تجملگرای افاده ای و در عوض مامان هم از دوستای من بجز کورش که به قول مامان سرش به تنش می ارزید و مال یه خونواده پولدار بود و از قضا مامانش با مامانم دوست بود،متنفر بود . اگه با دوستام میدیدم ،خر بیار و باقالی بار کن تا دو روز زندگی به کامم زهر میشد . اما من عاشق دوستام بودم و مامانم هم ایضا. در همین فکرا بودم که سروش طبق معمول خودشو نخود هر آشی کرد و کنارم آمد و گفت :نبینم تنها نشستی خوشکله مگه سروشت مرده. یهو با هیجان گفتم :واقعا -چی؟ -همین که سروش مرده اخماشو تو هم کشید و گفت :هنوز این زبونت مثل نیش ماره؟ -آره ..هانی ….می خوای دوباره نیشت بزنم. -میدونی گاهی وقتا آرزو میکنم که لال بشی اون وقت با این چهره خواستنی تری……….. -خوبه …خوبه …آرزو بر جوانان عیب نیست. سروش با حرص از من جدا شد و رفت . -کنه………… -باز چی شده ؟ -وای کورش جونم تو اینجا چه میکنی؟ کی اومدی من ندیدمت ؟ -اوه پیاده شو با هم بریم …..اول اینکه من الان رسیدم…دوم اینکه مگه میشه مامانت یه مهمونی بره که مامان من نباشه …سوم اینکه چی شده شدم کورش جونت؟؟؟؟؟؟؟؟ -آ….قربون دهنت همون کوری بهتره هم من راحتتر تلفظش میکنم…هم تو باهاش آشنایی داری و گوشت ………. -خیلی خوب بابا….اونوقت تعجب کردم گفتم یه ملیسای دیگه ای حالا مطمئن شدم خود بی لیاقتتی. -جوش نزن عزیزم …پوستت جوش میزنه. -بی خیال نگفتی چرا امشب اینهمه خوشکل کردی؟ میخوای کار دست دل پسرای مردم بدی؟ -برو بابا دلت خوشه مامانم گیر سه پیچ داد . -بی خیال بیا بریم با هم بترکونیم . همراهش دوباره به سمت پیست رفتم و با هم شروع به رقصیدن کردیم. توی رقص وقتی با آهنگ یه چرخ خوردم آتوسا را دیدم که با آرشام مشغول رقص بود و جوری آرشام را تو بغل گرفته بود انگار دزد گرفته . انگار آرشامم تازه منو دیده بود که با اخم نگاهم کرد و باز دل آتوسا را شکوند و به سمتم اومد. به من که رسید گفت:ملیسا جان معرفی نمیکنی و با سر به کورش اشاره کرد. گفتم:ایشون کورش جان هم کلاس و دوست بنده هستند . کورش ایشونم آقا آرشام پسر خواهر مهلقا خانم هستند. کورش دستش را دوستانه فشار داد و گفت:از آشناییتون خوشبختم . آتوسا بدون اینکه به من نگاه کند خودش را انداخت وسط ما و گفت:آرشام …عزیزم اینجا جای رقصه بیا بریم به….. آرشام بدون توجه به بقیه حرفهایش گفت:میاید بریم بشینیم . برای ضایع شدن بیشتر آتوسا گفتم :البته و هر سه به سمت میزهای ته سالن رفتیم در کمال تعجبم آتوسا از رو نرفت و همراه ما آمد.

    کورش آدمی بود که سریع با همه صمیمی میشد.دقیق بر عکس من سریع با آرشام رفیق شد و همان موقع یه پیامک براش اومد که باز یه موضوع جدید برای معرکه گیری دستش داد. پیامش را سریع خوند و گفت وای آرشام گوش کن (مذیت مذکر بودن ۱: – دختر نیستید ۲ – همیشه خودتون هستید(۱۰۰ مدل آرایش نمی کنید) ۳ – فقط شما می تونید رئیس جمهور بشید ۴ – فقط شما می تونید برید ورزشگاه آزادی و فوتبال ببینید ۵ – برای دعوا کردن به بابا یا داداش بزرگتر احتیاج ندارید ۶ – توی اتوبوس جای بیشتری نسبت به دخترا دارید ۷ – در کمتر از ۱۰ دقیقه می تونید دوش بگیرید ۸ – هر جور که حال کنید لباس می پوشید ۹ – در کمتر از ۲ دقیقه لباس می پوشید و آماده می شید ۱۰ – و مهمتر از همه اینکه شما هیچ وقت نمی ترشید) -هر هر …………زهر مار اصلا جالب نبود.میدونی چیه شما پسرا خیلیم دلتون بخواد مثل ماها باشید..دخترا خودشونو خوشگل می کند چون خوب فهمیده که چشم پسرا، تکامل یافته تر از مغز اوناست!” -اوه اوه زیر دیپلم حرف بزن بفهمم……………… -مهم نیست ….تو همیشه نفهم بودی. -مرسی………..ولی از تو عاقلترم. -کوری جون…….پسرم تو دوباره جوش اوردی…….جوش میزنیا. آرشام به حرفهای ما میخندید. هر دو به سمتش برگشتیم و گفتیم :چته مگه داریم جوک میگیم. -نه…..ولی ملیسا تو خیلی با حالی . کورش با حرص گفت:زهر مار من جوک براش خوندمو با این ورپریده دهن به دهن گذاشتم اونوقت ملیسا با حال شد…. آتوسا که تا ان موقع خیلی جلوی خودش را گرفته بود حرفی نزنه از جا بلند شد و گفت :آرشام جان من برم کنار مامانم تنهاست . آرشام سری تکان داد و آتوسا با نگاهی خفن به من دور شد . -آره برو خاله قربون قدت……حوصلتو من یکی ندارم. آرشام گفت:واقعا که خیلی رکی. کورش با خنده گفت:تازه کجاشو دیدی ……ملی در نوع خود بی نظیره……….مثل یه گورخری که راه راه نباشه. -خفه عزیزم…….تو هم مثل یه الاغی که صدای کلاغ میده هستی ……اصلا شعر معروف کوری کلاغه با ملاقه زد تو سر خود الاغش….در وصف تو بود ….بی نظیرم. آرشام رو به کورش که قصد جواب دادن به مرا داشت گفت:بسه تو را خدا …تا صبح اینجا بشینیم شما با هم کل کل میکنید. کورش گفت :امروز ملی حالمونو گرفته باید یه جوری حالشو بگیرم و قضیه کلاس امروز و دور زدن استاد را برایش تعریف کرد
    آرشام در تمام مدت فقط قهقهه زد به قدری که من از دستش حرصی شدمو پیش مامان رفتم.

    تا ساعت ۲ ظهر خواب بودم سوسن جون با تهدید منو بیدار کرد. همین که بیدار شدم ناهار و صبحونمو یه جا لازانیا خوردم و بعد اون به اتاقم برگشتم. خیر سرم میخواستم فقط برای یه بارم که شده به درس و دانشگاهم برسم که همین که کیفم را باز کردم دفتر متین را دیدم . و بازش کردم . در صفخه اول بزرگ نوشته بود به نام او و زیرش با خط ریز نوشته بود خدایا این ترمم مثل ترمهای پیش کمکم کن ………..من محتاج کمکتم. اوه…اوه….پس بگو چرا هر ترم شاگرد اول میشه …. خوب خدا جون از این کمکا به ماهم بکن. صفحات بعدی همه جزوه بود و خیلی تمیز و مرتب نوشته شده بود سریع همه جزوه اش را کپی گرفتم و دوباره داخل کیفم گذاشتم تا فراموشش نکنم. حالا وقت کشیدن یه نقشه درست و حسابی برای این آقا پسر بود . مامان بدون در زدن وارد اتاقم شد و رو به من ایستاد . -جونم مامانم. -مهلقا الان زنگ زد . -خوب بزنه به من چه. -ملیسا مودب باش گفت آرشام از تو خیلی خوشش اومده و خواسته بیشتر باهات آشنا بشه. -مامان من دلت خوشه ها…..پسر افسردگی داره …فکر کرده من دلقکم و فقط میتونم بخندونمش. -بسه چرت نگو ……اون برای بحث ازدواج میخواد باهات بیشتر آشنا بشه. -اینا فیلمشه……… مامان که از این طرز جواب دادن من حسابی کفری شد داد زد :ا….بسه…هر چی من میگم تو یه چیز دیگه میگی. -عجب جمله ای گفتی چیز… -ملیسا به خدا اگه بخوای با آبروی من جلوی آرشام بازی کنی من میدونم و تو. -اوه….باشه بابا چرا انقدر سرخ شدی ……حالا انگار کی هست این آرشام خان……اصلا من به آبروی شما چکار دارم. -همین که گفتم. از اتاقم بیرون رفت و در را محکم بست .

    دم در کلاس منتظرش ایستادم هنوز با شقایق کمی سر و سنگین بودم ،اما به هر حال از امروز باید عملیات تور کردن بچه مثبت را انجام میدادم . اینو خوب میدونستم که متین با همه پسرای دور و برم فرق داره ،نمیشد با دادن یه شماره موبایل یا یه نخ دیگه منتظر واکنش ازش باشم. -سلام متین بدون اینکه سرش را بالا بیاورد جوابم را داد . -آقا متین من چند جای جزوتون مشکل داشتم میشه راهنماییم کنید . نگاهی به ساعتش کرد و گفت :بعد از کلاس بعدی ربع ساعت وقت اضافه دارم. دلم میخواست خفش کنم . واسه من زمان تعیین میکنه ومن …منی که پسرا واسه دادن یه لحظه قرار ملاقات باهاشون خودشونو میکشند . نفس عمیقی کشیدم تا خشمم را فرو دهم. -خیلی خوب بعد از کلاس میبینمتون. داخل کلاس رفتم و کنار یلدا نشستم . کلاس شروع شد و استاد شروع کرد و ور ور کردن و من فقط به دهانش چشم دوخته بودمو و گاهی هم دو سه خط یادداشت بر میداشتم…..اونم واسه اینکه استاد شک نکنه. استاد با گفتن خسته نباشید از کلاس خارج شد و من بدون توجه به حرفای یلدا از جا بلند شدمو با جزوه زیراکسی متین که دیشب برای نقشه امروز قشنگ مطالعه اش کرده بودم و به قول سوسن خانم از عجایب هفتگانه بود که من تو اتاقم مشغول درس خوندن باشم ،به سمت متین رفتم .
    فقط یه لحظه سرشو بالا آورد و من توانستم رنگ جذاب چشمانش را ببینم. -بفرمایید اینجا بشینید . به صندلی کناریش اشاره کرد . کنارش نشستم و زیر نگاه سنگین همکلاسی هایم که گاهی با تعجب و گاهی با شیطنت بود جزوه را باز کردمو یک به یک اشکالاتمو پرسیدم. متین با طمئنینه همه را توضیح داد و من کاملا تمام آن قسمتها را متوجه میشدم. توضیحاتش چه بسا کاملتر از استاد هم بود و اون تاکید میکرد اینو از فلان کتاب خوندم. به ساعتش نگاهی انداخت و گفت:وای نیم ساعت شد کلاس بعدیم الان شروع میشه ……….با اجازه. -ممنون که وقتتونو در اختیارم قرار دادید. اوه اوه چه غلطا….منو و این حرفا -خواهش میکنم………با اجازه. خاک تو سر بی احساسش نه یه لبخندی نه یه احساسی مثل مجسمه میمونه این پسر ….ولی من آدمش میکنم. با خروج متین از کلاس که خیلی با عجله صورت گرفت ،بچه ها وارد کلاس شدند . -مارمولک چی شد مخشو زدی. -نه بابا این خیلی پاستریزس

    دانلود کتاب رمان موبایل اندروید عاشقانه احساسی رمانتیک بچه مثبت دختر پسر ناز خوشگل داستان نمایش hot 2015

    دانلود کتاب رمان موبایل اندروید عاشقانه احساسی رمانتیک بچه مثبت دختر پسر ناز خوشگل داستان نمایش hot 2015

    ذهنم بدجور درگیر رام کردن متین شده بود به طوری که بچه ها هم متوجه سکوتم شده بودند ،از طرفی هم مجبور بودم هر روز مامان و آرشام را بپیچونم. در کافی شاب مشغول هم زدن شکلات داغم بودم که یلدا محکم با آرنجش توی پهلویم زد. -هان چته وحشی ….؟ -ملی دو ساعته داریم باهات حرف میزنیم اصلا تو این دنیا نیستی معلوم هست کجا سیر میکنی؟ -هیچ جا……یکم فکرم درگیره. -اُ…اُ………..چی ذهن ملی خانمو در گیر کرده. نگاهم به سمت کورش کشیده شد . آهی کشیدمو و گفتم :اول از همه بیاید این آرشامو از سرم باز کنم …مامان بدجوری پیله کرده. کورش خندید و گفت :نگو به زور میخواد شوهرت بده که باور نمیکنم………ملیسا و چشم گفتن به بابا مامانش. -ببند اون نیشتو …تو که رفیق فابریک ان پسره شدی و…… -ملی باور کن از سرتم زیاده انقدر با حاله……..اوه اوه حلال زاده هم که هست. و گوشیش را از روی میز برداشت و گفت:به به…آرشام خان …ممنون………..کجایی الان ………..واقعا …پس بیا کافی شاپ آخر خیابون …..منتظرتم. گوشی را روی میز گذاشت و گفت الان میاد. -کورش واقعا خری یا خودتو به خریت میزنی ….من میگم از این پسره خوشم نمیاد تو ……….. -میدونم بابا جوش نیار ….من به خاطر تو دعوتش کردم .اول اینکه روبروی دانشگاهمون بود و دوم اینکه وقتی بیاد تو جمع ما میفهمه چقدر تو بچه ای حالا حالاها به درد ازدواج نمیخوری. نازنین گفت:راست میگه اونجوری دیگه خودش کنار میکشه و تو هم مجبور نیستی به خاطر این موضوع با خونوادت درگیر بشی. با ورود آرشام شقایق سوت آهسته ای کشید و گفت:او لالا…….عجب تیکه ایه. با حرص گفتم :زهر مار …..تابلو…. کورش به آرشام اشاره کرد و شقایق با تعجب به سمتم برگشت و گفت:این ….آرشامه…….خاک تو سر بی لیاقتت ملی . تا اومدم جواب بدم آرشام به میز ما رسید و با همه احوالپرسی گرمی کرد. و کورش همه را به او معرفی کرد و در آخرم گفت :اینم ملیسا خانوم ما. -به سلام ملیسا خانم پارسال دوست امسال……… نگذاشتم حرفش تمام شود و در حالی که چشم غوره ای به کورش میرفتم گفتم :سلام حال شما؟ خانواده خوبند ؟خاله مهلقا خوبه؟ -همه خوبند از احوالپرسیهای شما………. کنار بهروز نشست و کورش هم گارسون را صدا زد . -چی میخوری آرشام جان؟ -قهوه اسپرسو شقایق با دیدن آرشام آب از لب و لوچه اش آویزان شد.محکم زدم رو پاش و چشم غوره ای به او رفتم که حساب کاردستش اومد و خودشو کمی جمع و جور کرد. بالاخره به بهانه داشتن کلاس آرشام را دک کردیم .

    قسمت اول رمان ایرانی بچه مثبت در اینجا به پایان رسید . قسمت های بعدی این رمان زیبا در روزهای آینده تقدیم شما عزیزان خواهد شد .

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد دانلود کتاب رمان و داستان نوشته متن جملات عاشقانه ایرانی بچه مثبت دختر شیطون پسر آخوند مذهبی اعتقادات دینی بچه مثبت برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی و عکس و آهنگ و دانلود سپیده www.3pide.ir

    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۱۲۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند