دانلود عکس جدید بازیگران | جوک جدید | دانلود رمان عاشقانه | اس ام اس جدید
امروز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶ - ساعت 06:00 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • دردسرهای خودروهای هوشمند

    دردسرهای خودروهای هوشمند

    دردسرهای خودروهای هوشمند هر روز که می گذرد شاهد روند افزایشی در استفاده از خودروهای هوشمند هستیم همین موضوع سبب شده تا بیم از آن که این خودروها مورد حمله هکرها قرار بگیرد افزایش چشمگیری یافته است زیرا آنها به این روش می توانند به اطلاعات شخصی افراد پی برده و در نهایت خودرو را […]

  • دستگیری ۲۱ داعشی در مشهد

     ۲۱ عضو داعش در چند عملیات گسترده سربازان گمنام امام زمان (عج) در مشهد با حالتی خوار و زبون در پنجه اقتدار نیروهای اداره کل اطلاعات خراسان رضوی گرفتار شدند. معاون دادستان مشهد گفت: به منظور اقدامات پیشگیرانه و پیش دستانه، تعدادی از نیروهای داعشی زیر چتر اطلاعاتی قرار گرفتند و مشخص شد برخی از عوامل داعش پس از فراگیری آموزش های جنگی […]

  • در این روستا هیچ کس بیکار و بی سواد نیست!

     در این روستا هیچ کس بیکار و بی سواد نیست!  وقتی سخن از گردشگری روستایی به میان می‌آید بدون شک همه ذهن‌ها به سمت روستاهای هدف گردشگری که در فهرست میراث فرهنگی و گردشگری ثبت شده است، متبادر می‌شود. اما باید گفت در کنار این روستاهای زیبا، روستاهای دیگری نیز هستند که به‌واسطه داشتن ویژگی‌هایی همچون سطح سواد روستاییان، داشتن دانشگاه […]

  • اهواز گرمترین شهر جهان!

    اهواز گرمترین شهر جهان!

    اهواز گرمترین شهر جهان! نشریه ایندیپندنت به نقل از یک وب سایت هواشناسی اعلام کرد، دمای شهر اهواز رکورد بالاترین دمای ثبت شده در ایران، آسیا و حتی کره زمین را شکست. پی‌ان کاپیسیان کارشناس هواشناسی در آژانس شاخص‌های هواشناسی فرانسه با نام متئوفرانس با انتشار پستی در توئیتر اعلام کرد: دمای شهر اهواز عصر […]

  • ۱۲ شرایطی که زن میتواند علاوه بر گرفتن مهریه اش،درخواست طلاق کند

    ۱۲ شرایطی که زن میتواند علاوه بر گرفتن مهریه اش،درخواست طلاق کند

    ۱۲ شرایطی که زن میتواند علاوه بر گرفتن مهریه اش،درخواست طلاق کند طبق ماده ۱۱۳۳ قانون مدنی «مرد هرگاه بخواهد می تواند زن خود را طلاق هد.» اما زن این اختیار را ندارد. با این حال، قانون و شرع اسلام به فکر احقاق حقوق خانم ها هم بوده و شرایطی را تعیین کرده که بتوانند، […]

  • مصرف ایرانیان از دخانیات چقدر است

    مصرف ایرانیان از دخانیات چقدر است

    مصرف ایرانیان از دخانیات چقدر است   خبرگزاری ایسنا: معاون کاهش تقاضا و توسعه مشارکت‌های مردمی ستاد مبارزه با مواد مخدر گفت: مصرف تریاک همچنان در صدر مواد مخدر بوده و مصرف شیشه افت قابل توجه ای داشته است. پرویز افشار معاون کاهش تقاضا و توسعه مشارکت‌های مردمی ستاد مبارزه با مواد مخدر در نشست […]

  • پدری که نوزادش را از طبقه ی ۱۵ آویزان کرد

    پدری که نوزادش را از طبقه ی ۱۵ آویزان کرد مردی در پایتخت الجزایر به دلیل آویزان کردن نوزادش از پنجره طبقه پانزدهم آپارتمانش، به دو سال حبس محکوم شد. او این کار را برای جلب توجه در شبکه اجتماعی فیسبوک انجام داده و عکسی از این اقدام در فیسبوک گذاشت و زیرش نوشت: «یا […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات


    محصول جدید از فروشگاه اصل فروش
    دارای ظاهر شیک و کیفیت صدای عالی
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۳۴۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

      
  • تاریخ انتشار : ۱۹ تیر ۱۳۹۴ | تعداد بازدید : 1190 بازدید | نظرات 0 نظر | دسته بندی : فرهنگ و هنر
  • مصاحبه با محسن چاوشی

    مصاحبه با محسن چاووشی

     

    محسن چاوشی کرد است اما در خرمشهر به دنیا آمده، جنگ زده ی مشهد است و از بیست سالگی ساکن تهران شده. داستان همین قدر طولانی است، آنقدر طولانی که خودش می گوید: «خسته ام، واقعا خسته ام.»

     

    داستان موسیقی از کجا شروع شد؟

    نمی دانم این داستان از کجا شروع شد. فقط می دانم یکسری عقده در دل من بود که می خواستم با موسیقی از آنها عقده گشایی کنم. به مقطع راهنمایی که رسیدم عملا دیوانه موسیقی شده بودم و تقریبا تمام وقتم به گوش دادن موزیک می گذشت. اصلا نمی دانستم این خواننده ها و گروه های کی هستند یا نام و نشانشان چیست. چون آن زمان کاست بود که به دست ما می رسید و با ولع گوش می دادیم و خیلی از اسم خواننده ها و… اطلاعی نداشتیم.

    خیلی وقت ها ممکن است کسی از من اسم خواننده ای را بپرسد و من بگویم نمی شناسم و بعد ترانه اش را بگذارد و من تمامش را حفظ باشم. دلیلش این است که من فقط موسیقی گوش می دادم و اسم ها خیلی برایم مهم نبود یا اگر هم بود کسی را نداشتم که از او سوال بپرسیم. ویدیو و ماهواره و این جور چیزها هم که وجود نداشت.

    چه موسیقی هایی گوش می دادید؟

    بیشتر غربی گوش می کردم. هیچ موزیکی را با جزئیاتش نداشت. بعدها هم که سی دی آمد من دیگر دنبال این موضوع نبودم و بیشتر مساله ام این بود که خودم موسیقی بسازم. دو تا خواهرزاده داشتم که یکی شان دختر بود. خواهرزاده ام کیبورد کوچکی داشت با کلاویه هایی کوچک. خواهرم این کیبورد کوچک را به من هم می داد تا من هم از آن استفاده کنم. با همان کیبورد شروع کردم به ساز زدن ابتدایی. چهارده سالم که بود اورتور آهنگ «پروانه ها» را روی همان کیبورد کوچک ساختم. بعدها فقط کلام به این اورتور اضافه شد و یکسری آکورد؛ اما اصل آهنگ همان چیزی بود که در چهارده سالگی ساختم.

    نمی دانم چطور ساختمش. آن وقت ها که دستگاه ضبطی وجود نداشت و مجبور بودم توی ذهنم این ملودی را ثبت و ضبط کنم. یادم می آید همان سالها برای پیداکردن یک کابل MIDI کل شهر را گشتم ولی هیچ کس نمی دانست کابل MIDI چیست. مسخره ام می کردند می گفتند: «برو بابا!» دنبال این بودم که بتوانم یک جوری این کیبورد را به چیزی بزنم تا بتوانم صدایش را ضبط کنم. آخر سر هم با یک ضبط یک کاسته «کوهفرد» این کار را انجام دادم. در همین حد. نوارش را هنوز دارم. بدون کلام بود. همینطوری می ساختم.

    پس نوازندگی را این مدلی شروع کردید؟

    بله. روی همان کیبورد بچگانه و به صورت کاملا آماتور و خودآموز. آنقدر با کیبورد ور می رفتم تا بتوانم آن چیزی که توی ذهنم می آمد را روی کلاویه های پیاده و در نهایت ثبت کنم. حاصلش هم همین ها شده که می شنوید.

    دوره دبیرستان هم همین قدر عشق موزیک بودید؟

    دوران دبیرستان هم فقط موزیک گوش می دادم و درواقع خودم را اینطور خالی می کردم. سال اول دبیرستان روی کلاویه های کیبوردم علامت گذاشته بودم و این علامت ها را حفظ می کردم که نت ها یادم باشد. یک روز سر کلاس جبر داشتم روی نیمکت علامت را تمرین می کردم که معلم آمد بالای سرم و خلاصه بعد از یک دیالوگ کوتاه با پس گردنی از کلاس بیرونم کرد و البته من هم دیگر سر کلاس نرفتم. صبح با دوچرخه به هوای مدرسه از خانه بیرون می زدم و توی خیابان های می چرخیدم و موزیک گوش می دادم و ظهر هم بر می گشتم خانه؛ یعنی که مدرسه بودم.

    پدر و مادرم هم طفلی ها فکر می کردند پسرشان از صبح تا ظهر توی دبیرستان مشغول درس خواندن است. Walkman کوچکی داشتم که هزار تومان خریده بودمش و درواقع وسیله موسیقی گوش کردن من بود. تمام ساعات فرضی حضورم در مدرسه را بیرون توی خیابان روی دوچرخه موزیک گوش می کردم و سر کلاس نمی رفتم. همه می کردند. تمام ۹ ماه را مدرسه می روم. دروغ خیلی بزرگی بود. همان سال یعنی سال اول دبیرستان مردود خرداد شدم. با معدل ۶٫

    خانواده پیگیر وضع درس و مدرسه نبودند؟

    بندگان خدا آنقدر درگیر زندگی و سختی هایش بودند که واقعا نمی توانستند توجه زیادی کنند. حق هم داشتند و ما هم توقعی نداشتیم. خلاصه کارنامه مردودی خردادم را با یک مهر قرمز دستم دادند و من هم باید علی القاعده کارنامه را نشان پدر و مادرم می دادم. خانه که رسیدم مهر مردود را با تیغ پاک کردم و با سیب زمینی مهر قبولی درست کردم و زدم روی کارنامه. با این کار سه ماه تابستان کیف کردم و تا توانستم خوش گذراندم و اواخر شهریور هم با دوستانم رفتم نیشابور گردش. خانواده هم نفهمیدند تا روز ۳۱ شهریور که پدرم کارنامه را گرفته بود دستش و رفته بود من را کلاس دوم دبیرستان ثبت نام کند. آنجا بود که لو رفتم.
    از نیشابور که برگشتم همین که خواستم پایم را بگذارم توی خانه متوجه سنگینی فضای خانه شدم. نرفته برگشتم. سوار دوچرخه فضایی و تک ترمزم شدم و از شدت ترس تصمیم گرفتم از خانه فرار کنم. خلاصه با دوچرخه محبوبم کلی توی شهر چرخیدم تا شب شد و رفتم ترمینال. اما ماشینی نبود که مرا فراری بدهد. آن شب هوای مشهد هم کمی سرد بود و من فقط یک تی شرت آستین کوتاه تنم بود. قصد داشتم بروم کرمانشاه و از آنجا هم بروم یک جای دیگری کار کنم. دوچرخه ام را خیلی دوست داشتم. توی ترمینال بالاخره بعد از کلی بغض و آه از دوچرخه دل کندم و گذاشتمش وسط ترمینال که یک نفر بعد از من بیاید و آن را بدزدد و ببرد برای خودش، به خیال خودم دیگر رفتنی بودم.

    پول داشتید؟

    ۷۰۰-۸۰۰ تومانی داشتم. خلاصه شب را رفتم مسجد ترمینال خوابیدم که صبح راهی شوم. صبح که شد از تلفن عمومی زنگ زدم به دوستم «غلامحسین رئیسی» که توی بلوک ما می نشستند. یعنی بلوک ۱۶ اتاق ۱۷٫ گفتم: «من دارم از اینجا می روم» خواستم کمی پول به من قرض بدهد. گفت: «حتما! بیا اینجا کمی بهت پول بدهم بعد برو. مبادا دست خالی بروی.» خلاصه من ساده را کشاند خانه شان. رفتم سراغ دوچرخه و در کمال ناباوری و تعجب دیدم دوچرخه را کسی ندزدیده و جدی جدی شده بود وبال گردنم.

    خلاصه رفتم خانه غلامحسین و تا رسیدم برادرم فرهاد و پدرم هم رسیدند و گیرم انداختند. فهمیدم همه اش نقشه بوده و آنها با هم دست به یکی کرده بودند که مرا بگیرند. خلاصه من را بردند خانه و هیچکس هم حرفی نزد. کتک هم نخوردم. همه اش تخیلات خودم بود. برادر دیگرم مهرداد روی کشتی کار می کرد و آن زمان خارج از ایران بود. همگی نصیحتم کردند و ما هم نشستیم دوباره سر همان کلاس اول دبیرستان و باز هم مردود خرداد شدم! نیم رفتم مدرسه. پدر و مادرم پیگیری می کردند که ببینند مدرسه می روم یا نه، ولی من بار در می رفتم. خلاصه بار دوم که مردود شدم کلاس درس را ول کردم.

    خانواده هم حریف نشدند…

    نمی دانستند با من چه کنند. توی دنیای دیگری بودم برای خودم. نه شر بودم نه منزوی. فقط یک جای دیگری سیر می کردم و از طرفی خانواده دوست داشتند که من هم درس بخوانم و مثلا مهندس بشوم و… درکم نمی کردند. حق هم داشتند. کلا آدم خوشحالی نبودم. خانواده ام هم واقعا نمی دانستند باید با من چه کنند. خودم هم نمی دانستم. سوال زیاد داشتم و کسی نبود جواب آنها را بدهد. مثلا می گفتم چرا این جا به دنیا آمدم، چرا باید تحقیر بشوم و… از هر لحاظ که بگویید تحقیر شدم…

    تحقیر؟ چرا تحقیر؟

    بله. آن روزگار اینطور بود که خانواده وسیله یا پوشاکی را که نمی خواستند یا نمی پوشیدند، می دادند به خانواده های دیگر. چرا باید لباس کس دیگری را می پوشیدم؟ همیشه می ترسیدم که مبادا یک لحظه همکلاسی ام رو کند به من و بگوید: «لباس تنت مال من است.» همین چیزهای به ظاهر کوچک آدم را پریشان می کرد. از کوچک شروع می شد تا چیزهای بزرگ و بزرگتر. من هیچ وقت این حرف ها را نزده ام و حالا هم ابایی ندارم از گفتنشان.

    جنگ زدگی است دیگر… ریشه آدم را یک طور دیگری می سازد.

    می گویند وقتی به دنیا می آید تا دوسالگی همه سویه های شخصیتی اش شکل می گیرد. رفتار و شیوه و شخصیت آدمها از بدو تولدشان شکل می گیرد. مثلا «زانکو» پسرم بادبادک را می گیرد جلوی صورت من و بی هوا آن را می ترکاند و قاه قاه هم می خندد، اما من وحشت می کنم و دو متر می پرم هوا. چون از همان نوزادی هر صدای بلندی برای من معنی اش صدای بمباران بود. از بس که صدای تیر و ترکش و بمب و خمپاره توی مغزم نشسته بود. مادرم می گوید صدای هواپیما که می آمد تو جیغ می زدی. بگذریم. برگردم به چیزی که درباره فقر می گفتم و این را اضافه کنم که خود فقر شاید آنقدرها آدم را اذیت نکند، اما نگاهی که از بیرون به به عنوان یک فقیر به تو می شود همیشه از هر جمعی فرار کنی. جایی که ما زندگی می کردیم هم وضع همینطور بود.

    شاید آنها هم نمی دانستند و تجربه نداشتند که با یک آدم جنگ زده چطور باید رفتار کنند. یکسری از دوستان ما که تهران جنگ زده بودند سید خندان زندگی می کردند. آنجا هم ساختمانی بود مخصوص جنگ زده ها. شرایط آنها آنطور که می گفتند کمی بهتر بود. یکسری چیزهای دیگر هم بود که بدجوری اذیتمان می کرد. مثلا ما نمی توانستیم برویم «لباس نو» بخریم یا اگر می خریدیم یک لباس خیلی معمولی می خریدیم.

    گفتید پدرتان کارمند شرکت نفت بود؟

    بله. وقتی مهاجرت کردیم هم که دیگر سر کار نمی رفت. خودتان می دانید مهاجران چه وضع داشتند آن زمان. شهر جدید، آدمهای جدید… گفتم که واقعا این شرایط اینقدر تلخ و ناگهانی بود که خیلی از مردها دق می کردند و می مردند. خرمشهر جزو شهرهای خوب ایران بود. قبل از جنگ همه از آمریکا و اروپا برای تفریح می آمدند خرمشهر. حالا این وضعی که برایش پیش آمده بود واقعا مرگ آور بود. خرمشهر تلی شده بود از خاکستر. شده بود میدان جنگ تن به تن. چیزی نداشت دیگر. خاک بود. هنوز هم متاسفانه خیلی وضع مساعدی ندارد.

    در مشهد دوست صمیمی هم داشتید؟

    تنها خوبی جنگ زدگی و شرایط شهرک شهید بهشتی که ما آنجا زندگی می کردیم این بود که همه هم سطح بودند. کسی خیلی بالاتر یا پایین تر نبود. مثل دوره آموزشی سربازی که هیچ کس درجه ای ندارد و همه مثل هم هستند. همه یک غذا می خورند و با هم خوب و مهربان هستند. به همین خاطر است که می گویند آموزشی بهترین دوره سربازی است. ما هم آن زمان با هم خوب بودیم چون جز همان جمعی که بود کسی دیگری را نداشتیم و همه از یک شرایط آمده بودیم و در یک شرایط زندگی می کردیم.

    جالب است برای آنهایی که شاید آشنایی زیادی با آن شرایط ندارند بگویم که مثلا در هیچ خانه ای بسته نبود. همسایه ها می آمدند و می رفتند و کسی برای وارد شدن به خانه کس دیگر در نمی زد. اینقدر با هم خانه یکی بودند. چیزی نبود که از هم مخفی کنند. غذایمان را با هم می خوردیم و همیشه با هم بودیم و همینطور در کنار هم رشد کردیم. جنگ زده ها حداقل به هم آسیبی نمی رساندند.

    از دوستانتان بگویید.

    مثلا همسایه بغل دستی ما «سیدعلی موسوی» بود که بعدها فوتبالیست مشهوری شد. علی بچه خرمشهر بود. بیست سال من و علی با هم همسایه بودیم و با هم فوتبال بازی می کردیم و توی یک مدرسه درس خواندیم. تنها دلخوشی ما همین ها بود دیگر. فوتبال بازی می کردیم. از دوستان دیگری که آن جا داشتم. «علی مونس فر» بود که از دزفول آمده بودند. «غلامحسین رئیسی» بچه آبادان بود. «رسولی ها»ها هم خرمشهری بودند.

    آنجا می گفتی کرد هستم یا خوزستانی؟

    آنجا همه ما خوزستانی به حساب می آمدیم. فرقی هم نمی کرد که اهل کجا هستم. مهم این بود که همه جنگ زده بودیم. اما اکثرا ساکنین این شهرک خرمشهری و آبادانی بودند. حتی از جنگ زده های کردستان عراق هم داشتیم. مثلا «حسین تمیمی» از بچه های جنگ زده کرد عراق بود. صدام بیرونشان کرده بود و آنها هم خودشان را رسانده بودند آنجا. آدمهای با حالی بودند همه. تمام دلخوشی ما این بود که بعدازظهرها دور هم جمع شویم، بازی کنیم، بگوییم و با هم بخندیم. این طور می گذشت روز و روزگار ما در آن شهرک و من با این چیزها بزرگ شدم.

    درس به کجا رسید؟

    کلا تعطیلش کردم. واقعا نمی توانستم. می رفتم هندسه یا جبر بخوانم که چی بشود؟ سه رشته هم که بیشتر وجود نداشت. علوم انسانی بود و ریاضی و تجربی. راه دیگری هم وجود نداشت. بعد از یک مدت دیدم هیچ کاری نمی توانم بکنم و همین خیلی پریشانم کرده بود.

    کار هم می کردید؟

    بله. تابستان ها کار می کردم. یادم می آید پاساژی بود به اسم پاساژ قائم در میدان ۱۷ شهریور. توی این پاساژ کار می کردم.

    چه کاری؟

    ادویه هفت رنگ های مخصوص و سوغات مشهد را می ریختم توی شیشه و این ها را خط به خط روی هم می گذاشتم که می شد هفت رنگ ادویه مختلف. دقیقا یادم هست که هفته ای پنجاه تومان حقوق می گرفتم. پنجاه تا تک تومانی. سر ماه می شد دویست یا نهایتا سیصد تومان. درس را هم که رها کردم رفتم توی یک کلاه دوزی مشغول به کار شدم. بگذار موضوعی را به شما بگویم که حتی خانواده ام از آن خبر ندارند.

    من آن روزگار سیگار هم می فروختم. می رفتم محله هایی مثل وکیل آباد و پارک ملت و… که آشنایی، کسی من را نبیند و سیگار می فروختم. البته بعضی ها هم مرا می دیدند و رویشان را می کردند آن طرف که مثلا من را ندیده اند. اما خوشبختانه هیچ وقت خانواده ام از این موضوع خبردار نشدند که پسرشان در یک مقطعی سیگار فروشی هم کرده. خلاصه این کارها را هم انجام دادم.


    نظرات

    *

    code

    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۱۲۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند