سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 09:16 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان   مطمئنا برای تان جالب خواهد بود تا با جزئیات انجماد بدن برای زنده شدن در آینده بیشتر آشنا شوید. پس با ما همراه شوید. انجماد پس از مرگ چگونه فرایندی است؟ سرمازیستی (Cryonics) و نگهداری در سرما (Cryopreservation) دو شاخه جدید علم هستند که اخیرا زیاد درباره […]

  • غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم دختر دانشجو در سیل شدید خرم آباد می خواست که سوار خودروی پژو شود که پایش لیش خورد و به درون سیل افتاد و کشته شد و راننده پژو هیچ واکنشی نشان نداد.   فیلم غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد و بی تفاوتی رهگذران […]

  • تجاوز جنسی مجری شبکه صدای آمریکا به الهام ستاکی/عکس

    تجاوز جنسی مجری شبکه صدای آمریکا به الهام ستاکی/عکس

    تجاوز جنسی مجری شبکه صدای آمریکا به الهام ستاکی/عکس تجاوز جنسی به الهام ستاکی مجری شبکه صدای مریکا توسط مهدی فلاحتی الهام ستاکی مجری سابق شبکه صدای آمریکا است که توسط مهدی فلاحتی مورد تجاوز قرار گرفته است و مشکلات روانی پیدا کرده است. در یکی از جنجالی ترین اتفاقات تلویزیونی مهدی فلاحتی مجری شبکه […]

  • حادثه تروریستی در سامرا و مجروح شدن۶۱ زائر ایرانی

    حادثه تروریستی در سامرا و مجروح شدن۶۱ زائر ایرانی

    حادثه تروریستی در سامرا و مجروح شدن۶۱ زائر ایرانی   نماینده سازمان حج و زیارت در عراق اعلام کرد: در حادثه تروریستی سامرا، ۶۱ زائر ایرانی مجروح شده‌اند که هم‌اکنون به بیمارستانی در بغداد منتقل شده‌اند. در حادثه تروریستی سامرا، ۶۱ زائر ایرانی مجروح شده‌اند X حادثه تروریستیX حادثه تروریستی در عراقX حمله تروریستی داعشX حمله تروریستی محمد جواد […]

  • جزئیات خودکشی دو خواهر دزفولی از روی پل/تصاویر

    جزئیات خودکشی دو خواهر دزفولی از روی پل/تصاویر

    جزئیات خودکشی دو خواهر دزفولی از روی پل/تصاویر دو دختر دزفولی که خواهر بودند از روی پل جدید دزفول به پاین پریدند و خودکشی کردند که جلوی یکی از این دو خواهر گرفته شد.   خودکشی خونین دو خواهر دزفولی از روی پل جدید اخبار حوادث : شب گذشته یک دختر ۱۸ ساله از پل […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۲۳ اسفند ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 3589 بازدید | نظرات 0 نظر | دسته بندی : داستان های جالب و خواندنی زیبا
  • جدیدترین زیباترین داستان های جالب خواندنی,داستان باحال قشنگ زیبا

    جدیدترین زیباترین داستان های جالب خواندنی,داستان باحال قشنگ زیبا

    جدیدترین زیباترین داستان های جالب خواندنی,داستان باحال قشنگ زیبا

    نوشته جدید سایت تفریحی و داستان شنبه ۲۳ اسفند ۹۳ : جدیدترین زیباترین داستان های جالب خواندنی,داستان باحال قشنگ زیبا,بهترین داستان های جالب و خواندنی جدید,وبلاگ و سایت کوچولوی پر از داستان های جالب و خواندنی,داستان های گلچین طنز جالب خواندنی زیبا,داستان های منتخب کوتاه زیبای ایرانی قدیمی زمان قدیم,دانلود کتاب موبایل داستان های خیلی خواندنی جدید,متن و جملات نوشته های جالب و خواندنی,دانلود رمان داستان افسانه های جالب و خواندنی طنز باحال,حکایت و داستان های شیرین پارسی ایرانی کوتاه باحال خفن خوشگل,داستان و رمان های سال جدید عید نوروز ۱۳۹۴ قصه جملات متن نوشته

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و عکس سپیده ۳pide.ir مجموعه کامل منتخب گلچین از زیباترین جدیدترین و بهترین داستان های عاشقانه جالب و خواندنی طنز و خنده دار خیلی باحال و خواندنی رو براتون قرار دادیم . همچنین در این پست سعی بر آن شده است که فقط داستان های خیلی جالب و کوتاه و زیبا به صورت انتخابی و منتخب از بین هزاران داستان قرار بگیره و همچنین حکایت و افسانه های همین ماه رو براتون قرار دادیم . در آینده انشالله قصه افسانه و حکایت های زیبای جدید کوتاه و باحال و جالب و خنده دار پندآموز ایرانی قدیمی پارسی فارسی ترکی و … به همین پست اضافه خواهد شد . امیدواریم از دانلود رایگان این متن جملات و نوشته های داستان رمان قصه افسانه حکایت های جذاب شیرین قشنگ خوشگل زیبا کوناه بلند و باحال از سایت بزرگ سپیده ۳pide.ir و خواندن انها لذت ببرید .

    Read the latest most interesting stories, stories of beautiful pretty cool, interesting stories and read the new blog site full of interesting stories and read little, read interesting stories in the anthology comic cute, short stories of the old Iranian beautiful old times, Download phone book very readable story of new, interesting and readable text written sentences, download cool humor interesting featured legends, tales and short stories Iranian Persian sweet hot pretty cool, stories and novels of the new year new Year 1394 stories written statements

    ♥●•٠بنام خداوند بخشنده مهربان♥●•٠

    داستان زيبا در مورد سعادتمندي

    قرار شد سمیناری برگزار شود و پنجاه نفر هم در آن حضور داشته باشند. سخنران به سخن گفتن مشغول بشد، ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد او تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند.سخنران بادکنک‌ها را جمع کرد و در اطاقی دیگر نهاد. سپس از حاضرین خواست که به اطاق دیگر بروند پس هر یک بادکنکی را که نامش روی آن بود بیابد. همه باید ظرف پنج دقیقه بادکنک خود را پیدا می‌کردند.

    دیوانه‌وار به جستجو پرداختند؛ یکدیگر را هُل می‌دادند؛ به یکدیگر برخورد می‌کردند و هرج و مرجی راه انداخته بودند که حد نداشت. مهلت به پایان رسید و هیچکس نتوانست بادکنک خود را بیابد.

    بعد، از همه خواسته شد که هر یک بادکنکی را اتفاقی بردارد و آن را به کسی بدهد که نامش روی آن نوشته شده است.

    در کمتر از پنج دقیقه همه به بادکنک خود دست یافتند.

    سخنران ادامه داده گفت: همین اتّفاق در زندگی ما می‌افتد. که همه دیوانه‌وار و سراسیمه در جستجوی سعادت خویش به این سوی و آن سوی چنگ می‌اندازیم و نمی‌دانیم سعادت ما در کجا واقع شده است. سعادت ما در سعادت و مسرّت دیگران است. به یک دست سعادت آنها را به آنها بدهید و سعادت خود را از دست دیگر بگیرید.

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    نامه دختر زیبای ۲۴ ساله و پاسخ رئیس ثروتمند

    يك دختر خانم زيبا خطاب به رئيس شركت امريكائي ج پ مورگان نامه‌اي بدين مضمون نوشته است:
    مي‌خواهم در آنچه اينجا مي‌گويم صادق باشم. من ۲۴ سال دارم. جوان و بسيار زيبا، خوش‌اندام، خوش هیکل، خوش بیان، دارای تحصیلات آکادمیک و مسلط به چند زبان دنیا هستم.
    آرزو دارم با مردي با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلار يا بيشتر ازدواج كنم. شايد تصور كنيد كه سطح توقع من بالاست، اما حتي درآمد سالانه يك ميليون دلار در نيويورك هم به طبقه متوسط تعلق دارد.
    چه برسد به ۵۰۰ هزار دلار. خواست من چندان زياد نيست. آیا مردی با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلاري وجود دارد؟
    آيا شما خودتان ازدواج كرده‌ايد؟ سئوال من اين است كه چه كنم تا با اشخاص ثروتمندي مثل شما ازدواج كنم؟
    چند سئوال ساده دارم:
    ۱- پاتوق جوانان مجرد و پولدار كجاست؟
    ۲- چه گروه سني از مردان به كار من مي‌آيند؟
    ۳- معيارهاي شما براي انتخاب زن كدامند؟

    امضا، خانم زيبا و خوش آندام

    و اما جواب مدير شركت مورگان:

    نامه شما را با شوق فراوان خواندم. در نظر داشته باشيد كه دختران زيادي هستند كه سوالاتي مشابه شما دارند. اجازه دهيد در مقام يك سرمايه‌گذار حرفه‌اي موقعيت شما را تجزيه و تحليل كنم :
    درآمد سالانه من بيش از ۵۰۰ هزار دلار است كه با شرط شما همخواني دارد، اما خدا كند كسي فكر نكند كه اكنون با جواب دادن به شما، وقت خودم را تلف مي‌كنم.
    از ديد يك تاجر، ازدواج با شما اشتباه است، دليل آن هم خيلي ساده است: آنچه شما در سر داريد مبادله منصفانه “زيبائي” با “پول” است. اما اشكال كار همين جاست: زيبائي شما رفته‌رفته بعد ده سال آرام آرام به کل محو مي‌شود اما پول من، در حالت عادي بعيد است بر باد رود.
    در حقيقت، درآمد من سال به سال بالاتر خواهد رفت اما زيبائي شما نه و چین و چروک و پیری زود رس زنانه جایگزین این زیبائی خواهد گردید و اثری از این جوانی و زیبائی باقی نخواهد ماند.
    از نظر علم اقتصاد، من يك “سرمايه رو به رشد” هستم اما شما يك “سرمايه رو به زوال”.
    به زبان وال‌استريت، هر تجارتي “موقعيتي” دارد. ازدواج با شما هم چنين موقعيتي خواهد داشت. اگر
    ارزش تجارت افت كند عاقلانه آن است كه آن را نگاه نداشت و در اولين فرصت به ديگري واگذار كرد و اين چنين است در مورد ازدواج با شما.
    بنابراین هر آدمي با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلار نادان نيست که با شما ازدواج کند به همین دلیل ما فقط با امثال شما قرار مي‌گذاريم اما ازدواج هرگز.
    اما اگر شما علاوه بر جوانی و زیبائی کالایی داشته باشید که مثل سرمایه من رو به رشد باشد و یا حداقل نفع آن از من منقطع نشود کالاهایی با ارزش مثل “انسانیت، پاکدامنی، شعور، اخلاق، تعهد، صداقت، وفاداری، حمایت، دوست داشتن، عشق و … ” آن وقت احتمالا این معامله برای من هم
    سود فراوانی خواهد داشت چون ممکن است من حتی فاقد دارایی هایی با ارزش با مشخصات شما باشم و برای داشتن آنها پول زیادی خرج کنم. چون بعد چند مدت از ازدواج، بیش از زیبائی، اندام و هیکل، مواردی که بیان کردم برای زندگی مشترک لازم بوده و من شدیدا به آنها نیاز پیدا خواهم کرد.
    در هر حال به شما پيشنهاد مي‌كنم كه قيد ازدواج با آدمهاي ثروتمند را بزنيد. بجاي آن شما خودتان مي‌توانيد با کمی تفکر و تلاش و با داشتن درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلاري، فرد ثروتمندي شويد. اينطور، شانس شما بيشتر خواهد بود تا آن كه يك پولدار احمق را پيدا كنيد.
    اميدوارم اين پاسخ كمكتان كند.

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    داستان يك قضاوت عجولانه

    گاهی اوقات قضاوت کردن پیش از موعد مقرر ، عواقب ناخوشایند مالی ، جسمی و یا روحی و روانی به بار می اورد . پس بهتر است قبل از رفتار خود تمام جوانب را بسنجیم تا درمانده و شرمنده نشویم.
    چند وقت پیش زمانی که بستنی خیلی گران نبود یک پسر ده ساله به یک کافی شاپ رفت موقعیکه پشت میز نشست از گارسون پرسید :قیمت بستنی گردویی چند است ؟اوگفت ۵۰ سنت است .
    پسرازجیبش پول درآورد وآنرا شمرد.
    سپس پرسید قیمت بستنی ساده چقدر است؟
    آنجا افراد دیگری بودند که منتظربستنی بودند.گارسون در حالیکه کمی بداخلاق وبی حوصله بود با تندی گفت:
    ۳۵ سنت است.پسردوباره پولش را شمرد وگفت لطفاً یک بستنی ساده بدهید.
    گارسون بستنی را همراه با صورت حساب برای او برد .پسر بستنی اش را خورد وپولش را به صندوق پرداخت کرد.
    وقتی گارسون برای تمیز کردن میرفت میکردشروع به گریه کردن کرد…..در گوشه بشقاب ۱۵ سنت بابت انعام برای او گذاشته بود.
    پسر به جای بستنی گردویی ،بستنی ساده گرفت تا بتواند به او انعام دهد!

    داستان های زیبا و جالب خواندنی داغ روز

    داستان های زیبا و جالب خواندنی داغ روز

    داستان های زیبا و جالب خواندنی داغ روز

    داستان های زیبا و جالب خواندنی داغ روز

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    يك داستان كوتاه خفن و باحال همراه با نتيجه اخلاقي

    یکی از دوستام تعریف می کرد : “با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ء ۵-۶ ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم.یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی. خلاصه حل شد.یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره رفتم…سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.اینبار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی…رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه میخوره!!!خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم.خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟گف بله و یکی داد..رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین.خلاصه یه گاز خوردو من خوشحال اومدم سر جام . ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!!منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم! یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت…! بعد منو صدا کرد جلو گفت این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم! کار همین شکلاته بود!شما درکم نمیکردین! خلاصه راننده هر یه ربع نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم!

    نتیجه اخلاقی : وقتی دیگران درکتون نمی کنند ، یه کاری کنید درکتون کنند.!!!

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    مادر

    وقتي که تو ۱ ساله بودي، اون (مادرت) بِهت غذا ميداد و تو رو تر و خشک مي کرد…

    تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر مي کردي!وقتي که تو ۲ ساله بودي، اون، بهت ياد داد تا چه جوري راه بري.تو هم اين طوري ازش تشکر مي کردي، که وقتي صدات مي زد، فرار مي کردي!
    وقتي که ۳ ساله بودي، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده مي کرد.تو هم با ريختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر مي کردي !وقتي ۴ ساله بودي، اون برات مداد رنگي خريد.تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوري، ازش تشکر مي کردي!وقتي که ۵ ساله بودي، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به مهد کودک بري.تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردي !وقتي که ۶ ساله بودي، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کرد.تو هم، با فرياد زدنِ : من نمي خوام برم!، ازش تشکر مي کردي …!وقتي که ۷ ساله بودي، اون، برات یک توپ فوتبال خريد.تو هم، با شکستن پنجره همسايه کناري، ازش تشکر کردي!!!وقتي که ۸ ساله بودي، اون، برات بستني خريد.تو هم، با چکوندن (بستني) به تمام لباست، ازش تشکر کردي!وقتي که ۹ ساله بودي، اون، هزينه کلاس پيانوي تو رو پرداخت.تو هم، بدون زحمت دادن به خودت براي ياد گيري پيانو، ازش تشکر کردي!وقتي که ۱۰ ساله بودي، اون، تمام روز رو رانندگي کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره….تو هم با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کني ازش تشکر کردي !وقتي که ۱۱ ساله بودي، اون تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما برد.تو هم، ازش تشکر کردي: ازش خواستي که در يه رديف ديگه بشينه !وقتي که ۱۲ ساله بودي، اون دلسوزانه تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلوزِيِونی بر حذر داشت.تو هم، ازش تشکر کردي: صبر کردي تا از خونه بيرون بره و بعد …وقتي که ۱۳ ساله بودي، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کني.تو هم، ازش تشکر کردي، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه اي نداري!وقتي که ۱۴ ساله بودي، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستاني تو رو پرداخت کرد.تو هم،ازش تشکر کردي: با فراموش کردن نوشتن يک نامه ساده !!!وقتي که ۱۵ ساله بودي، اون از سرِ کار برمي گشت و مي خواست که تو رو در آغوش بگيره و ابراز محبت کنه …تو هم، ازش تشکر کردي: با قفل کردن درب اتاقت!وقتي که ۱۶ ساله بودي، اون بهت رانندگي ياد داد …تو هم ،هر وقت که مي تونستي ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي ؛ اینجوری ازش تشکر کردي!

    وقتي که ۱۷ ساله بودي،و وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود :
    تمام شب رو با تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازش تشکر کرديوقتي که ۱۸ ساله بودي، اون ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از خوشحالي گريه مي کرد..تو هم، ازش تشکر کردي،اينطوري که تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدي!وقتي که ۱۹ ساله بودي، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
    تو هم، ازش تشکر کردي،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالي، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمي خواستي جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتي و بچه ننه نشون بدي!!!وقتي که ۲۰ ساله بودي، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصي به عنوان همسر مد نظرت هست؟
    تو هم، ازش تشکر کردي با گفتنِ: به تو ربطي نداره !وقتي که ۲۱ ساله بودي، اون، بهت پيشنهاد خط مشي براي آينده ات داد.
    تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي: من نمي خوام مثل تو باشم!!!وقتي که ۲۲ ساله بودي، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در آغوش گرفت.
    تو هم،ازش تشکر کردي،ازش پرسيدي که: مي توني هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کني؟!وقتي که ۲۳ ساله بودي، اون، براي اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
    تو هم، ازش تشکر کردي،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت و قدیمی هستن!وقتي که ۲۴ ساله بودي، اون دارايي هاي تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده مي خواي با اون ها چي کار کني، ازت سئوال کرد..
    تو هم با دريدگي و صدايي (که ناشي از خشم بود) فرياد زدي:مــادررر،لطفا تو کارام دخالت نکن !وقتي که ۲۵ ساله بودي، اون، کمکت کرد تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت کني، و در حالي که گريه مي کرد بهت گفت که: دلم خيلي برات تنگ مي شه…
    تو هم ازش تشکر کردي، اينطوري که، يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي!!!
    وقتي که ۳۰ ساله بودي، اون، از طريق شخص ديگه اي فهميد که تو بچه دار شدي و به تو زنگ زد.
    تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردي، همه چيز ديگه تغيير کرده !!!وقتي که ۴۰ ساله بودي، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکي از اقوام رو يادآوري کنه.
    تو هم با گفتن”من الان خيلي گرفتارم” ازش تشکرکردي!وقتي که ۵۰ ساله بودي، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
    تو هم با سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن، ازش تشکر کردي!!!

    و سپس، يک روز، اون، به آرامي از دنيا ميره و تمام کارهايي که در حق مادرت انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد …

    ———— ——— —— ——— ——— ——— ——-

    اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کني : با كوچكي يك بوسه تا بزرگي گفتن : مادر دوستت دارم ..

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    زندگی دختران ایرانی در طول تاریخ + طنز

    >سال ۱۲۳۰:
    >مرد : دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمیشم…. !!!

    >زن : آقا حالا یه غلطی کرد شما ببخشید !!! نا محرم که خونمون نبود . حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده…!!!

    >مرد: بلند خندیده ؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. !!! نخیر نمی شه باید بکشمش… !!!

    >– بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه…

    >سال ۱۲۸۰:
    >مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی ؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که
    بمیری دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی !!! تو غلط می کنی !!! تقصیر
    من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخوای
    درس بخونی؟؟؟

    >زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها ! شکر خورد. !!! دیگه از این مارک شکر نمی خوره. قول میده…

    >مرد( با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدون درد می کشمت… !!!

    > بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه…

    >سال ۱۳۳۰:
    >مرد: چی؟ دانشسرا ؟؟ (همون
    دانشگاه خودمون) حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ
    بکنی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کنم…

    >زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ…

    >مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم . یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کنی…

    > بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه…

    >سال۱۳۸۰:
    >مرد: کجا ؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و
    وقتی می پوشیشون مثه جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از
    این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من… تو رو… می کشم…

    >زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا)

    >مرد: من… اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شالتو بیار جلوتر. نه… نه… نمی خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره… !!!

    >سال ۱۴۰۰:
    >زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می شه آ مامی.
    باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه…

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه …

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه با هر username كه باشم، من را connect مي كند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه تا خودم نخواهم مرا D.C نمي كند .

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه با يك delete هر چي را بخواهم پاك مي كند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه همه چيز من را مي داند ولي SEND TO ALL نمي كند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه اينهمه friend براي من add مي كند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه اينهمه wallpaper كه update مي كند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه با اينكه خيلي بدم من را log off نمي كند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه مي گذارد هر جايي كه مي خواهم Invisible بروم

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه هميشه جزء friend هام مي ماند و من را delete و ignore نمي كند.

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هميشه اجازه، undo كردن را به من مي دهد

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه من را install كرده است

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه هيچ وقت به من پيغام line busy نمي دهد

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه اراده كنم، ON مي شود و من مي توانم باهاش حرف بزنم

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه دلش را مي شكنم، اما او باز من را مي بخشد و shout down ام نمي كند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه password اش را هيچ وقت يادم نمي رود، كافيه فقط به دلم سر بزنم

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه تلفنش هميشه آنتن مي دهد

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه شماره اش هميشه در شبكه موجود است

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه هيچ وقت پيغام no response نمي دهد

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه هرگز گوشي اش را خاموش نمي كند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه هيچ وقت ويروسي نمي شود و هميشه سالم است

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه هيچوقت نيازي نيست براش BUZZ بدهم

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه آهنگ حرف هاش هميشه من را آرام مي كند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه نامه هاش چند كلمه اي بيشتر نيست، تازه spam هم تو كارش نيست

    خدا را دوست دارم ، بخاطر اين كه وسط حرف زدن نمي گويد، وقت ندارم، بايد بروم يا دارم با كس ديگري حرف مي زنم

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه من را براي خودم مي خواهد، نه خودش

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه هميشه وقت دارد حرف هايم را بشنود

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه فقط وقت بي كاريش ياد من نمي افتد

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه هميشه پيشم مي ماند و من را تنها نمي گذارد، دوست داشتنش ابدي است

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه مي توانم احساسم را راحت به آن بگويم، نه اصلا نيازي نيست بگويم، خودش ميتواند نگفته، حرف ام را بخواند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه به من مي گويد دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفي نمي كند

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه تنها كسي است كه مي تواني جلوش بدون اينكه خجل بشوي گريه كني، و بگويي دلت براش تنگ شده

    خدا را دوست دارم ، به خاطر اين كه ، مي گذارد دوستش داشته باشم ، وقتي مي دانم لياقت آنرا ندارم

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    یه آشی برات بپزم که یه وجب روغن توش باشه

    یه آشی برات بپزم که یه وجب روغن توش باشه

    در کتاب (سه سال در دربار ايران) نوشته دکتر فووريه٬ پزشک مخصوص ناصرالدين شاه، مطلبی نوشته شده که پاسخ اين مسئله يا اين ضرب المثل رايج بين ماست. او نوشته:

    ناصرالدين شاه سالی يک بار (آن هم روز اربعین) آش نذری می‌پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می‌یافت تا ثواب ببرد.

    در حياط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع مي‌شدند و برای تهيه آش شله قلمکار هر يک کاری انجام مي‌دادند. بعضی سبزی پاک مي‌کردند. بعضی نخود و لوبيا خيس مي‌کردند. عده‌ای ديگ‌های بزرگ را روی اجاق مي‌گذاشتند و خلاصه هر کس برای تملق و تقرب پيش ناصر الدين شاه مشغول کاری بود. خود اعلي حضرت هم بالای ايوان می‌نشست و قليان مي‌کشيد و از آن بالا نظاره‌گر کارها بود.

    سر آشپزباشی ناصرالدين شاه مثل يک فرمانده نظامی امر و نهی مي کرد.

    بدستور آشپزباشی در پايان کار به در خانه هر يک از رجال کاسه آشی فرستاده ميشد و او می‌بايست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد.

    کسانی را که خیلی می‌خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می‌ریختند.

    پر واضح است آن که کاسه کوچکی از دربار برايش فرستاده مي شد کمتر ضرر مي‌کرد و آنکه مثلا يک قدح بزرگ آش (که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دريافت مي‎کرد حسابی بدبخت مي شد.

    به همين دليل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با يکی از اعيان و يا وزرا دعوايش مي شد٬ آشپزباشی به او مي‌گفت:

    بسيار خوب! بهت حالی مي‌کنم دنيا دست کيه! آشی برات بپزم که يک وجب روغن رويش باشد.

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    قحطي امروز قحطي انسانيت است قحطي همدلي قحطي عشق!

    اوايل دهه شصت نوجواني بيش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهايي را كه تنها شامپوي موجود، شامپوي خمره ايي زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم بايد از مسجد محل تهيه مي كرديم و اگر شانس يارمان بود و از همان شامپو ها يك عدد صورتي رنگش كه رايحه سيب داشت گيرمان مي آمد حسابي كيف مي كرديم. سس مايونز كالايي لوكس به حساب مي آمد و ويفر شكلاتي يام يام تنها دلخوشي كودكي بود. صف هاي طولاني در نيمه شب سرد زمستان براي ۲۰ ليتر نفت، بگو مگو ها سر كپسول گاز كه با كاميون در محله ها توزيع مي شد، خالي كردن گازوئيل با ترس و لرز در نيمه هاي شب. روغن، برنج و پودر لباسشويي جيره بندي بود، نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را براي تهيه جهيزيه به دردسر مي انداخت و پو شيدن كفش آديداس يك رويا بود. همه اينها بود، بمب هم بود و موشك و شهيد و … اما كسي از قحطي صحبت نمي كرد! يادم هست با تمام فشارها وقتي وانت ارتشي براي جمع آوري كمك هاي مردمي وارد كوچه مي شد بسته هاي مواد غذايي، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازير بود. همسايه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهرباني بود، خب درد هم بود. امروز اما فروشگاه هاي مملو از اجناس لوكس خارجي در هر محله و گوشه كناري به چشم مي خورند و هرچه بخواهيد و نخواهيد در آنها هست. از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوي خارجي، لباس و لوازم آرايش تا موبايل و تبلت، داروهاي لاغري تا صندلي هاي ماساژور، نوشابه انرژي زا تا بستني با روكش طلا، رينگ اسپرت تا… و حال با تن هاي فربه، تكيه زده بر صندلي ها نرم اتومبيل هاي گرانقيمت از شنيدن كلمه قحطي به لرزه افتاده به سوي بازارها هجوم مي بريم. مبادا تي شرت بنتون گيرمان نيايد! مبادا زيتون مديترانه ايي ناياب شود! ويسكي گيرمان نيايد چي!؟ اشتهايمان براي مصرف، تجمل، پز دادن و له كردن ديگران سيري ناپذير شده است. ورشكسته شدن انتشارت، بي سوادي دانشجوهامان، بي سوادي استادها، عقب افتادگي در علم و فرهنگ و هنر، تعطيلي مراكز ادبي فرهنگي و هنري و … برايمان مهم نيست ولي از گران شدن ادكلن مورد علاقم مان سخت نگرانيم! … مي شود كتابها نوشت… خلاصه اينكه اين روزها لبخند جايش را به پرخاش داده و مهرباني به خشم. هركس تنها به فكر خويش است به فكر تن خويش! قحطي امروز قحطي انسانيت است قحطي همدلي قحطي عشق

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    ۲داستان کوتاه و آموزنده

    ۱- اخلاق

    روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند…جواب داد اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =۱ اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰ اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰۰ اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰۰۰ ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست پس ان انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت = = = = = = نتیجه : اگر اخلاق نباشد انسان خدای ثروت و اصل و نسب و زیبایی هم باشد هیچ نیست ….

    آقا اجازه، ميشه خانومتون رو نگاه كنيم؟
    جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مؤدبانه گفت :
    ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
    مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد
    مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری … می خوری تو و هفت جد آبادت … خجالت نمی کشی؟ …
    جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد
    خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم … حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم
    مرد خشکش زد … همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    پندهاي خيلي شيرين و زيركانه

    پند اول
    بوقلموني،گاوي بديد و بگفت: در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم.
    گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز كني
    بوقلمون خورد و بر شاخي نشست
    تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد
    تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاكش نمود
    نتيجه اخلاقي
    با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليك در بالا نماني

    پند دوم
    .گنجشكي از سرماي بسيار قدرت پرواز از كف بداد و در برف افتاد
    .گاوي گذر همي كرد و تپاله بر وي انداخت
    .گنجشك ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد
    .گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشك بدندان بگرفت و بخورد
    نتيجه اخلاقي
    . هر كه گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد
    .هر كه از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد
    .گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان

    پند سوم
    خرگوش از كلاغي بر سر شاخه پرسيد
    كه آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، كار نكنم؟
    كلاغ پاسخ داد: چرا كه نه
    خرگوش بنشست بي حركت
    .روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد
    نتيجه اخلاقي
    . لازمه ي نشستن و كار نكردن بالا نشستن است

    پند چهارم
    براي تعيين رئيس، اعضاء بدن گرد آمدند
    مغز بگفت كه مراست اين مقام كه همه دستورات از من است
    سلسله اعصاب شايستگي رياست، از آن خود خواند
    كه منم پيام رسان به شما ، كه بي من پيامي نيايد
    ريه بانگ بر آورد
    هوا، كه رساند؟ …. من، بي هوا دمي نمانيد، پس رياست مراست
    و هر عضوي به نحوي مدعي
    ، تا به آخر كه سوراخ مقعد دعوي رياست كرد
    اعضاء بناي خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند
    .اختلال در كار اعضاء پديدار گشت
    .روز هفتم، زين انسداد جان ها به لب رسيد و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به رياست رسيد

    نتيجه اخلاقي
    .چون لازمه ي رياست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدي رياست

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    ماجراي چرا زن‌ها مقدمند

    ميدوني از كي باب شد كه” اول خانم ها” يا”خانم ها مقدم هستند”. اين موضوع از عصر غار نشيني انسان باب شد. چطوري؟ اينطوري كه انسان غار نشين هر وقت مي خواست برود تو غار اول خانم ها را مي فرستاد كه اگر حيوان درنده اي آنجا بود اول آنها را بخورد و يا وقتي ميخواست از غار خارج شود اول خانم ها را مي فرستاد كه اگر باز حيوان درنده كمين كرده باشد اول خانم ها را بخورد خلاصه اين موضوع از آن موقع تا به حال باب شد . در هر صورت اين آقاي در فيلم موضوع را رعايت نكرد اين بلا سرش اومد حق اش

    .
    .
    .
    .
    .
    .
    May this be a lesson to all men!
    Golden rule : Ladies First

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    چيزي كه عوض داره گله نداره

    جاني ساعت ۲ از محل کارش بيرون آمد و چون نيم ساعت وقت داشت

    تا به محل کار دوستش برود، تصميم گرفت با همان يک دلاري که در جيب

    داشت ناهار ارزان قيمتي بخورد و راهي شرکت شود.

    چند رستوران گرانقيمت را رد کرد تا به رستوراني رسيد که روي

    در آن نوشته شده بود :” ناهار همراه نوشيدني فقط يک دلار”، جاني

    معطل نکرد و داخل رستوران شد و يک پرس اسپاگتي و يک نوشابه

    برداشت و سر ميز نشست.

    گارسون برايش دو نوع سوپ، سالاد، سيب زميني سرخ کرده، نوشابه

    اضافه، بستني و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جاني توجهي نکرد

    که گفت:” ولي من اين غذاها رو سفارش ندادم.”

    گارسون که رفت جاني شانه اي بالا انداخت و گفت:” خودشان مي فهمند

    که من نخوردم!”

    اما جاني موقعي فهميد که اين شيوه آن رستوران براي کلاهبرداري

    است که رفت جلو صندوق و متصدي رستوران پول همه غذاها رو حساب

    کرد و گفت ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.

    جاني معترض شد ” ولي من هيچکدومو نخوردم!” و مرد پاسخ داد

    ” ما آورديم مي خواستين بخورين!”

    جاني که خودش ختم زرنگهاي روزگار بود، سري تکان داد و يک سکه

    ۱۰ سنتي روي پيشخوان گذاشت و وقتي متصدي اعتراض کرد گفت:

    ” من مشاوري هستم که بابت يک ساعت مشاوره ۱۵ دلار مي گيرم.”

    متصدي گفت :” ولي ما که مشاوره نخواستيم؟!” و جاني پاسخ داد

    :”من که اينجا بودم مي خواستين مشاوره بگيرين!”

    و سپس به آرامي از آنجا خارج شد.

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    تيز هوشي يك مادر شوهر (طنز )

    تيز هوشي يك مادر شوهر (طنز )
    خانم حميدی برای ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعنی لندن آمده بود او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقی دختر بنام Vikki ‎ زندگی ميكند. كاری از دست خانم حميدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خيلی خوشگل بود.او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوی بيشتر او می شد.مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت: ” من ميدانم كه شما چه فكری می كنيد، اما من به شما اطمينان می دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقی هستيم‎ . ” حدود يك هفته بعد‎ ، Vikkiپيش مسعود آمد و گفت:” از وقتی كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فكر نمی كنی كه او قندان را برداشته باشد؟ خب، من شك دارم ، اما برای اطمينان به او ايميل خواهم زد‎.” او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمی گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمی گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتی كه شما به تهران برگشتيد گم شده‎. با عشق،مسعود روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! و در ضمن نمی گم كه تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش می خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود‎. با عشق ، مامان

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    جدال خانم ها و اقایان

    به نام خدایی که زن آفرید
    حکیمانه امثال ِ من آفرید

    خدایی که اول تو را از لجن
    و بعداً مرا از لجن آفرید !

    برای من انواع گیسو و موی
    برای تو قدری چمن آفرید !

    مرا شکل طاووس کرد و تورا
    شبیه بز و کرگدن آفرید !

    به نام خدایی که اعجاز کرد
    مرا مثل آهو ختن آفرید

    تورا روز اول به همراه من
    رها در بهشت عدن آفرید

    ولی بعداً آمد و از روی لطف
    مرا بی کس و بی وطن آفرید

    خدایی که زیر سبیل شما
    بلندگو به جای دهن آفرید !

    وزیر و وکیل و رئیس ات نمود
    مرا خانه داری خفن آفرید

    برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب
    شراره ، پری ، نسترن آفرید

    برای من اما فقط یک نفر
    براد پیت من را حَسَنْ آفرید !

    برایم لباس عروسی کشید
    و عمری مرا در کفن آفرید

    به نام خدایی که سهم تو را
    مساوی تر از سهم من آفرید

    پاسخ دندان شکن از نادر جدیدی :

    به ‌نام خداوند مردآفرین
    که بر حسن صنعش هزار آفرین

    خدایی که از گِل مرا خلق کرد
    چنین عاقل و بالغ و نازنین

    خدایی که مردی چو من آفرید
    و شد نام وی احسن‌الخالقین

    پس از آفرینش به من هدیه داد
    مکانی درون بهشت برین

    خدایی که از بس مرا خوب ساخت
    ندارم نیازی به لاک، همچنین

    رژ و ریمل و خط چشم و کرم
    تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

    دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست
    نه کار پزشک و پروتز، همین !

    نداده مرا عشوه و مکر و ناز
    نداده دم مشک من اشک و فین!

    مرا ساده و بی‌ریا آفرید
    جدا از حسادت و بی‌خشم و کین

    زنی از همین سادگی سود برد
    به من گفت از آن سیب قرمز بچین

    من ساده چیدم از آن تک‌ درخت
    و دادم به او سیب چون انگبین

    چو وارد نبودم به دوز و کلک
    من افتادم از آسمان بر زمین

    و البته در این مرا پند بود
    که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

    تو حرف زنان را از آن گوش گیر
    و بیرون بده حرفشان را از این

    که زن از همان بدو پیدایش‌ات
    نشسته مداوم تو را در کمین !

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    زشتي و زيبايي

    روزی «زیبایی» و «زشتی» در ساحل دریایی به هم رسیدن و به هم گفتند: بیا در دریا شنا کنیم. برهنه شدند و در آب شنا کردند.

    زمانی گذشت و «زشتی» به ساحل برگشت و جامه های «زیبایی» را پو شید و رفت. «زیبایی» نیز از دریا بیرون آمد و وقتی تن پوشش را نیافت، از برهنگی شرم کرد و به ناچار لباس «زشتی» را پوشید و به راه خود رفت.

    تا این زمان نیز مردان و زنان این دو را با هم اشتباه می گیرند. اما اندک افرادی هم هستند که چهره «زیبایی» را می بینند و فارغ از جامه هایی که بر تن دارد او را می شناسند. برخی نیز «زشتی» را می شناسند و لباس هایش او را از چشمهای اینان پنهان نمی دارد .

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    داستان خيلي جالب و عبرت آموز از مرد خيانتكار

    من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم والدينم خيلي كمكم كردند دوستانم خيلي تشويقم كردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود…
    فقط يه چيز من رو يه كم نگران مي كرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
    اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود كه گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي كرد و باعث مي شد كه من احساس راحتي… نداشته باشم
    يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست كه برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي ! سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رك و راست به من گفت : اگه همين الان ۵۰۰دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….!
    من شوكه شد…ه بودم و نمي تونستم حرف بزنم…
    اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين كار هستي بيا پيشم…
    وقتي كه داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
    يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشك آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
    پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي…!
    ما خيلي خوشحاليم كه چنين دامادي داريم و هيچكس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا كنيم به خانوادهء ما خوش اومدي !!!
    نتيجه اخلاقي: هميشه كيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد !!!

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    مقايسه هوش ايراني و آمريكايي

    سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند….. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم .
    همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است .
    بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
    سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط ، لطفا !!!…….

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    در صورتی كه كارمند دولت هستید حتما از این تجربیات استفاده كنید

    دارد انتظار رفتنش را نكشید، چون قطعا نفر بعدی او ۴۳ ایراد دارد!

    ۴- در یك سیستم دولتی؛ می توانید با كارهای كم و كوچك، محبوبیت فراوانی به دست آورید؛ فقط كافی است «زبان» خود را تقویت كنید!

    ۵- دریك سیستم دولتی؛ ممكن است كه هر چه بیشتر كار كنید، بیشتر خوار و خفیف باشید

    ۶- در یك سیستم دولتی؛ با اشكالات سازمانتان بسازید و هرگز آنها را با مدیرتان در میان نگذارید؛ درغیر این صورت یك مشكل دیگر به سازمان اضافه می شود.. آن مشكل، شما هستید!

    ۷-در یك سیستم دولتی؛ اشتباهات یك مدیر را هیچگاه به مدیر دیگر نگویید؛ در غیر اینصورت بجای یك مدیر، دو مدیر در مقابل شما موضع گیری خواهند كرد.

    ۸- در یك سیستم دولتی؛ با انجام كارهای مختلف و فعالیتهای به موقع، نظم شما تشخیص داده نمی شود؛ بلكه برای این كار راههای ساده تری هم هست. مثلا فقط كافیست همیشه میز كارتان را منظم نگه دارید!

    ۹- در یك سیستم دولتی؛ اضافه بر كارهای معمول كار اضافه ای انجام ندهید؛ در غیر اینصورت انتظار پاداش بیشتری نیز نداشته باشید.

    ۱۰- در یك سیستم دولتی؛ همیشه حرفها (فرمایشات) مدیرتان را تایید كنید، حتی اگر از نظر او «ماست، سیاه باشد!»

    ۱۱- در یك سیستم دولتی؛ تنها كاری كه واجب است سریع انجام دهید، كاری است كه مدیر شما شخصا از شما خواسته است.

    ۱۲- در یك سیستم دولتی؛ تنها انگیزه ای كه می تواند شما را وادار به كار كند «كسب روزی حلال» است.

    ۱۳- در یك سیستم دولتی؛ آسه برو، آسه بیا، كه گربه شاخت نزنه؛ مگر اینكه با گربه نسبتی داشته باشید!

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    داستان بسیار زیبای ” حکمت روزگار ” (داستان واقعی)

    اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.

    روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد.

    نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.

    کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد.

    در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد.

    بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.

    سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین.

    اسم پسر نجیب زاده چه بود؟ وینستون چرچیل

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانها و حكايت هاي زيبا از كوروش و…

    کزروس به کورش بزرگ گفت : چرا از غنيمت هاي جنگي چيزي را براي خود بر نمي داري و همه را به مردم و سربازانت مي بخشي ؟!
    کورش گفت اگر غنيمت هاي جنگي را نمي بخشيديم الان دارايي من چقدر بود؟
    گزروس عددي را با معيار آن زمان گفت …
    سپس کورش يکي از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش براي امري به مقداري پول و طلا نياز دارد !
    سرباز در بين مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانيد…
    مردم هرچه در توان داشتند براي کورش فرستادند !
    وقتي که مالهاي گرد آوري شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسيار بيشتر بود …!
    کورش رو به کزروس کرد و گفت : ثروت من اينجاست.اگر آنها را پيش خود نگه داشته بودم ، هميشه بايد نگران آنها مي بودم .
    زماني که ثروت در اختيار توست و مردم از آن بي بهره اند مثل اين مي ماند که تو نگهبان پولهايي که مبادا کسي آن را ببرد

    *** يکي از شاگردان سقراط از وي پرسيد: ازچه رو هرگز اندوهگينت نديده ام؟ گفت از آن رو که چيزي را مالک نيستم که عدمش اندوهگينم کند…

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    داستان کوتاه خنده دار و خواندنی : از فرصت ها استفاده کنید!

    مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد.

    وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟

    مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم.

    سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت.

    او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
    مرد پاسخ داد : نه قربان ، من ندیدم ؛ اما همسرم دید!

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    درخواست سیانور از داروخانه

    خانمی وارد داروخانه می‏شه و به دکتر داروساز می‏گه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه می‏گه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟
    خانمه توضیح می‏ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه!
    چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و می‏گه: خدا رحم کنه! خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد…
    هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی‏شه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد.
    بعد از این حرف خانمه دستش رو می‏بره داخل کیفش و از اون یه عکس می‏آره بیرون… عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می‏گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    چه زود دير مي شود

    مرد جوانی ، از دانشكده فارغ التحصیل شد . ماه ها بود كه ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یك نمایشگاه به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو می كرد كه روزی صاحب آن ماشین شود .
    مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد .
    او می دانست كه پدر توانایی خرید آن را دارد .
    بلأخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت :
    من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر كس دیگری دردنیا دوست دارم .
    سپس یك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولی ناامید ، جعبه را گشود و در آن یك انجیل زیبا ، كه روی آن نام او طلاكوب شده بود ، یافت .
    با عصبانیت فریادی بر سر پدر كشید و گفت : با تمام مال و دارایی كه داری ، یك انجیل به من میدهی؟
    كتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترك كرد .

    سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده .
    یك روز به این فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند .
    از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود .
    اما قبل از اینكه اقدامی بكند ، تلگرافی به دستش رسید كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكی از این بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشیده است .
    بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید .
    هنگامی كه به خانه پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی كرد . اوراق و كاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت .
    در حالیكه اشك می ریخت انجیل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كلید یك ماشین را پشت جلد آن پیدا كرد .
    در كنار آن ، یك برچسب با نام همان نمایشگاه كه ماشین مورد نظر او را داشت ، وجود داشت .
    روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود :
    تمام مبلغ پرداخت شده است .

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    زنی که مجسمه اش در میدان شهر است ولی در فقر زندگی می کند
    شاید آدم های زیادی فرنگیس حیدرپور را نشناسند و برایشان دانستن در مورد یک اسم هم اهمیتی نداشته باشد، اما همه آنهایی که سفری به کرمانشاه داشته اند، و مجسمه زن تبر به دست را که در یکی از میادین این شهر قرار گرفته، دیده باشند حتما برایشان جالب است که بدانند سرگذشت این زن چیست؟

    به گزارش جهان، فرنگیس حیدرپور متولد سال ۴۱ از یکی از روستاهای گیلانغربی است که در جریان جنگ تحمیلی با رشادت و شجاعت خود حماسه ای را آفرید که بر اثر آن به شیرزن ایران شهرت یافت.

    ماجرای فرنگیس به روزهای آشفته‌حالی دختر جوانی برمی‌گردد که هنوز رخت عزای برادر شهیدش را به تن داشت که خبر شهادت اعضای خانواده اش را در حادثه اصابت گلوله توپ دشمن به اتومبیل حامل‌شان می‌شنود.

    فرنگیس حیدرپور در این مورد می گوید: «سال ۵۹ بود و من ۱۸سال داشتم که آنها به روستای ما حمله کردند و ما خیلی شهید دادیم، مردم مجبور شدند فرار کنند و در دره مخفی شوند. در این جریان از اعضای خانواده من هشت نفر (برادر، دایی، عمو، پسردایی، دختر دایی، دختر عمو و …) شهید شدند.»

    حیدرپور به همراه پدر به مراسم ختم شهدا می رفتند و در بازگشت به روستای زادگاهش (اوازین) – از توابع گیلانغرب – متوجه می‌شود برخی از نیروهای عراقی وارد روستا شده‌اند.

    حیدرپور در خصوص حادثه آن روز اظهار می‌دارد: «همان روز که به دره رفتیم، نزدیکی‌‌های غروب بود که تشنه و گرسنه شدیم؛ من با پدر و برادرم به روستا آمدیم تا غذا بیاوریم. آخر چیزی پیدا نمی‌شد. نزدیک رودخانه دو سربازی آمدند که آب بر داردند؛ ما از دست آنها خشمگین بودیم و به آنها حمله کردیم؛ من تبر به دست به سمت آنها حمله ور شدم که یکی از آنها کشته و دیگری تسلیم شد .»

    آن روز فرنگیس حیدرپور یکی از دو سرباز کاملاً مسلح عراقی را هلاک می‌کند و با زخمی کردن نفر دوم او را به اسارت درمی‌‌آورد.

    وی ادامه می‌دهد:« ۱۸ ماه آواره بودیم که عراقی‌ها عقب نشینی کردند، مردم دوباره به روستاهای خودشان برگشتند.»

    این شیرزن مبارز، بعد از گذشت سالها از جریان جنگ تحمیلی هنوز هم دست از روحیه مبارزه طلبی خود برنداشته و در گفتگویی که با خبرنگار فارس داشته در مورد جنایات رژیم صهیونیستی می گوید: با دیدن جنایات صهیونیست‌ها در غزه آرزو می‌کنم کاش در غزه بودم تا بار دیگر برای اسلام مبارزه کنم و اگر به من اجازه دهند، حاضرم به غزه بروم.

    حیدرپور در مصاحبه دیگری که خبرنگاران دفاع مقدس از او می کنند در تعریف معنای ایثار می گوید: ایثار یعنی انسان در راه آرمان میهنش یا خانواده اش شجاعتی نشان دهد حتی اگر از بین رود.

    حیدرپور سبب پیروزی در دوران دفاع مقدس را پیروی از امام(ره) و ولایت می داند و خطاب به دشمنان اسلام و ایران می گوید: دشمنان بدانند ما با اطاعت از رهبری معظم انقلاب، هرگاه لازم باشد برای دفاع از اسلام و کشور اسلامی‌مان جان خود را فدا می‌کنیم.

    این زن غیور مبارز خطاب به زنان و جوانان جامعه می گوید: از خواهرانم می‌خواهم با حجاب خود پاسدار خون شهیدان باشند و جوانان این آمادگی را داشته باشند که اگر خدای ناکرده به خاک کشورشان حمله شد با غیرت دفاع کنند.

    فرنگیس اکنون ۴۸ سال دارد و با مرگ شوهرش به سختی مخارج خود و خانواده‌اش را تأمین می‌کند. او همچنان در خطه‌ای زندگی می‌کند که ده‌ها میلیون خرج مجسمه‌اش شده، در حالی که حیدرپور با فقر و نداری کودکانش را بزرگ می‌کند.

    کسی چه می‌داند، شاید همین کودکان محروم فرنگیس باشند که فردا روز در صف اول مبارزه با دشمنان انقلاب و کشور قرار گیرند اما خدا کند سهم آنها از این قهرمانی یک مجسمه و سال‌ها فراموشی نباشد.

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    تماس هاي تلفني يک دانشجو…(آخر خنده)!!!

    تماس هاي تلفني يک دانشجو…(آخر خنده)!!!ترم اول(ترم جو گيريدگي):

    الو سلام ماماني.منم هوشنگ.واي ماماني نميدوني چقدر اينجا خوبه. دانشگاه فضاي خيلي نازيه.واي خدا خوابگاه روبگو.وقتي فکر مي کنم امشب روي تختي مي خوابم که قبل از من يه عالمه ازنخبه ها و دانشمنداي اين مملکت توش خوابيدن – و جرقه اکتشافات علمي ازهمين مکان به سرشون زده – تنم مور مور ميشه..راستي اينجا تو خوابگاه يهبوي مخصوصي مياد که شبيه بوي خونه اصغر شيره اي همسايه بغليمونه.دانشجوهايسال هاي بالاتر ميگن اين بوي علم و دانشه! لامسب اينقدر بوي علم و دانشتوي فضا شديده که آدم مدهوش ميشه!!! پريشب يکي از بچه ها به خاطر OverDose از دانش رفت بخش مسمويت بيمارستان!

    ترم ۲(ترم عاشق شدگي):

    آهاي مريم.اي عشق من.همه زندگي من.مي خواهم درختي شوم و بر بالاي سرت سايهبيفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرايي کني.ميخواهمت با تمام وجود عزيزم.همهپول و سرمايه من متعلق به توست.بدون تو اين دنيا رو نمي خوام.کي ميشه ايندرس من تموم شه تا بيام بات ازدواج کنم…امروز يک ساعت پشت پنجره کلاستونبودم و داشتم رخ زيبايت را که همچون پروانه اي در کلاس ميدرخشيدي تماشا ميکردم…

    ترم ۳(ترم افسردگي):

    الو مامان سلام.مريم منو ول کرد وگذاشت رفت! مامان جون افسرده شدم اولين عشقم بود دارم ميميرم از غصه .ايخدا بيا منو بکش راحتم کن.مامان من اين زندگي رو نمي خوام…..

    ترم ۴(ترم زرنگ شدگي):

    الوسلام مهشيد جون خوبي عزيزم؟منم پژمان! کجايي نفس؟ نيستي؟دلم تنگ شده واستگنجشک کوچولوي من.بيا ببينمت قربونت برم…مهشيد جون من پشت خطي دارم.مامانمه.بعداً بت زنگ ميزنم…….

    الو به به سلام چطوري ندا جون؟آرهبابا داشتم با مامانم صحبت مي کردم.. پيرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوي منحالت خوبه؟ به خدا منم دلم يه ذره شده واست.باشه عزيزم فردا ساعت ۱۱ پارکپشت دانشکده دارو….

    ترم۵ (ترم مشروطه گي):

    الو سلام استاد!قربون بچه ات دارم مشروط ميشم.۲ نمره بم بده.به خدا ديشب بابابم سکته کرد. مرد. مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آي سي يو بستريه. منمضربه روحي خوردم دچار فراموشي شدم اصلاً شما رو هم يادم نمياد ….قولميدم جبران کنم….

    ترم ۶(ترم ولخرجيدگي) :

    الو مامان من خونه مي خوام ! راستي اون ۵۰ تومني که ۳ روز پيش فرستادي تموم شد.دوباره بفرست.خرج پروژه ام شد!!!

    ترم۷ (ترم پاتوقيده گي):

    سلامداش مصي! حاجي دمت گرم امشب بساز ما رو .از اون پنير شيرازياي رديف بيارکه مهمون دارم. ۳ صوت هم آيس بيار مي خوايم فضا پيمايي کنيم.نوکرتم.آقايي

    ترم۸ (ترم فارغ التحصيلگي):

    الو سلام خانم.واسه اين آگهي که توي روزنامه داديد تماس گرفتم.فرموده بوديد آبدارچي با مدرک ليسانس و روابط عمومي بالا….

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    انواع داماها

    ۱- داماد خَچَل : سن بين ۱۵ تا ۱۹ سال ،خام و نپخته ، سرد وگرم نچشيده، جسارت بسيار ، حماقت فراوان ، زود پشيمون ،زود رنج ، قرباني عواطف زودگذر يا مبادلات خانوادگي ، بچه اش از خودش بزرگتر !

    ۲- داماد مَچَل : سن بين ۱۹تا۲۵سال ، ژيگولي ، دانشجو ، سرباز ، رفيق باز، وابسته به پول بابائي ، بيکار ، آينده دار، توي هر دامي که براش پهن کنن تلپي ميفته ، کيس مناسبي براي تور شدن ،کم ظرفيت ، يکي ميزنه يکي ميخوره !

    ۳- . داماد هَچَل : سن بين ۲۵ تا ۲۹سال ، رسيده ، حاضر آماده ، داراي کار و بار، فارغ التحصيل ،با کارت پايان خدمت ، داراي شکستهاي عشقي فراوان، بسيار با تجربه ، دم به هرتله اي نميده ، عصا قورت داده ، کمي کج و معوج، پراز قرشمه ، به کمتر از زتا جونز و جولي رضايت نميده !

    ۴- داماد کَچَل: سن بين ۳۰ تا ۳۷ سال ، گرفتار ، ، درگير، پرکار ،پرخور، همچنان پرشور، نقل ونبات ، گوله نمک ،فوران احساسات ، راضي به رضاي خدا، دنبال زنان بيوه کم سن وسال ، مسئوليت پذير ، درپي رفاه خانواده ، داراي کار وبار و خانه، قسمت هرکي بشه مبارکه !!!

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    بازیگران روزگار

    مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !

    یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید…

    مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !
    یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود…

    مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !
    یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند …

    مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .
    به فکر فرو رفت …
    باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !
    ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :

    از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!
    او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!
    وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!
    سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود…
    حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!
    اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.
    او الان یک بازیگر است.همانند بقیه مردم!!!

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    سفر لاک پشت ها(طنز)

    یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

    در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

    پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

    لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

    او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

    سه سال گذشت… و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال … شش سال … سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

    در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    مطالب آموزنده از دكتر شريعتي (بدگويي،خواستن،راه)

    بد گویی

    هر کس بد ما به خلق گوید

    ما صورت او نمی خراشیم

    ما خوبی او به خلق گوییم

    تا هر دو دروغ گفته باشیم!

    نان

    دموکراسی می گوید: رفیق، حرفت را خودت بزن،

    نانت را من می خورم.

    مارکسیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور،

    حرفت را من می زنم.

    فاشیسم می گوید: رفیق، نانت را من می خورم،

    حرفت را هم من می زنم

    و تو فقط برای من کف بزن …

    اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور،

    حرفت را هم خودت بزن

    و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی.

    اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده

    و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم،

    اما آن حرفی را که ما می گوییم بزن!

    زن

    زن عشق می كارد و كینه درو می كند …

    دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.

    می تواند تنها یك همسر داشته باشد

    و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!

    برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است

    و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی …

    در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو …

    او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی!

    او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی …

    او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد …

    او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی …

    او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر …؟

    و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد …

    و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

    چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

    زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

    گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

    سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند …

    و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد …!

    و این رنج است

    انسانها

    ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان

    قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و …

    دسته اول

    آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

    عمده آدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست

    که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

    دسته دوم
    آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

    مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند.

    بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

    دسته سوم

    آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

    آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را

    می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

    دسته چهارم

    آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند

    شگفت‌انگیزترین آدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم،

    اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان

    چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم

    برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت

    می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها

    داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    گلواژه هایی کوتاه، با مفاهیمی زیبا از دکتر علی شریعتی

    گلواژه هایی کوتاه، با مفاهیمی زیبا از دکتر علی شریعتی

    وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود.

    دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

    اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای

    است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

    اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم. این زندگی من است

    دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

    اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

    به سه چیز تکیه نکن، غرور، دروغ و عشق

    آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    رهايت نمي كنم

    روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!
    به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت کنم. به خدا گفتم: آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟
    و جواب ‏او مرا شگفت زده کرد.
    او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟
    پاسخ دادم : بلی.
    فرمود: ‏هنگامی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای کافی دادم. دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نکردم. در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نکردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند. اما من ‏باز از آنها قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت ۶ ماه ارتفاع آن به بیش از ۱۰۰ فوت ‏رسید. ۵ سال طول کشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه کافی قوی شوند.. ریشه هایی ‏که بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏کرد.
    ‏خداوند در ادامه فرمود: آیا می‏ دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ‏ساختی. من در تمامی این مدت ‏تو را رها نکردم همانگونه که بامبوها را رها نکردم.
    ‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نکن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنن. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ کنی و قد می کشی!
    ‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏ کشم.
    ‏در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می کند؟
    جواب دادم: هر ‏چقدر که بتواند.
    ‏گفت: تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی، هر اندازه که ‏بتوانی…

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    زن و شوهری که در همه چیز شریک هستند!! (طنز)

    در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند…

    در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند.
    بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
    نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.
    پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.
    یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
    پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
    سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
    پیرمرد کمی‌نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی‌نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فــکر می‌کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

    پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم.
    مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاه می‌کند و لب به غذایش نمی‌زند.

    بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: ماعادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.
    همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟
    -پیرزن جواب داد: بفرمایید
    چرا شما چیزی نمی‌خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید. منتظر چی هستید؟
    -پیرزن جواب داد: منتظر دندانهــــــا!!

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    داستان کوتاه و طنز ماهی فروش

    چند شب پیش در میان مریض ها منشی ام وارد شد و گفت یک آقایی که ماهی بزرگی در دست دارد آمده است و می خواهد شما را ملاقات کند…
    مرد میانسالی با لهجه شدید رشتی وارد شد و در حالی که یک ماهی حدودا ده کیلویی دریک کیسه نایلون بزرگ در دست داشت، شروع کرد به تشکر کردن که من عموی فلان کس هستم و شما جان او را نجات دادی و خلاصه این ماهی تحفه ناقابلی است و…
    هر چه فکر کردم “فلان کس” را به یاد نیاوردم ولی ماهی را گرفتم و از او تشکر کردم.
    شب ماهی را به خانه بردم و زنم شروع به غرغر کرد که من ماهی پاک نمی کنم! خودم تا نصف شب نشستم و ماهی را تمیز کردم و قطعه قطعه نموده و در فریزر گذاشتم.
    فردا عصر وارد مطب که شدم دیدم همان مرد رشتی ایستاده است و بسیار مضطرب است.
    تا مرا دید به طرفم دوید و گفت آقای دکتر دستم به دامنت… ماهی را پس بده… من باید این ماهی را به فلان دکتر بدهم اشتباهی به شما دادم…. چرا شما به من نگفتی که آن دکتر نیستی و برادرزاده مرا نمی شناسی؟
    من که در سالن و جلوی سایر بیماران یکه خورده بودم با دستپاچگی گفتم که ماهی ات الآن در فریزر خانه ماست.
    او هم با ناراحتی گفت: پس پولش را بدهید تا برای دکترش یک ماهی دیگر بخرم.
    و من با شرمساری هفتاد هزار تومان به او پرداختم.
    چند روز بعد متوجه شدم که ماجرای مشابهی برای تعدادی از همکارانم رخ داده است و ظاهرا آن مرد رشتی یک وانت ماهی به اصفهان آورده و به پزشکان اصفهانی انداخته است!

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    يك داستان خيلي زيبا ( هر كي به خاطر خودش )

    يکي بود يکي نبود يه پسرک بسيار زيبا مدتي بود که در يک جنگل زندگي مي کرد .اين پسرک هر روز صبح زود بلند مي شد و به کنار رودخانه اي که از کنار کلبه اش مي گذشت مي رفت و زيبايي خود را در آب آن تماشا مي کرد و از خود تعريف مي داد که من زيبا ترينم و…

    بعد از چند مدت درختان و گل و گياه جنگل ـ که هر روز ناظر اين ماجرا بودند ـ ديدند که ديگر آن پسرک زيبا از آنجا عبور نمي کند تا به رودخانه برود ، از رودخانه علت را مي پرسند . رودخانه در جواب با لحني غم انگيز مي گويد آن پسرک در من افتاد و غرق شد و من دوست دارم دوباره او را ببينم .
    درختان مي گويند چرا ؟ او که به خاطر خودش مي آمد و خود را در زلالي تو ميديد !
    رودخانه گفت : شما درست ميگوييد آما وقتي که آن پسرک بالاي سر من مي آمد و خود را در من مي ديد من نيز زيبايي خود را در چشمان او ميديدم …

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    بهترين كار توسط فرزند ناخلف

    پیرمردی تنها در دهکده ای زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
    تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
    پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
    پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
    من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
    من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
    دوستدار تو پدر
    پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
    پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
    ۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
    پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
    پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    زاغك و روباه ۲۰۱۰

    زاغکی قالب پنیری دید
    از همان پاستوریزه های سفید
    پس به دندان گرفت و پر وا کرد
    روی شاخ چنار مأوا کرد
    اتفاقا ازان محل روباه
    می گذشت و شد از پنیر آگاه
    گفت :اینجا شده فشن تی وی!
    چه ویوئی !چه پرسپکتیوی!
    محشری در تناسب اندام
    کشته ي تیپ توست خاص و عوام!
    دارم ام پی تريهِ آوازت
    شاهکار شبیه اعجازت
    ولی اینها کفاف ما ندهد
    لطف اجرای زنده را ندهد
    ای به آواز شهره در دنیا
    یک دهن میهمان بکن ما را
    زاغ ،بی وقفه قورت داد پنیر
    آن همه حیله کرد بی تاثیر
    گفت کوتاه کن سخن لطفا !
    پاس کردم کلاس دوم من

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    پسرك و دخترك و ماجراي يك ليوان شير

    روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازایی ندارد.» پسرک گفت: «پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم» سال ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند. دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی گردید. آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود. زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند: «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است . . . »

    جدیدترین و زیباترین بهترین داستان های جالب و خواندنی,داستان طنز و خنده دار جدید قدیمی ایرانی

    جدیدترین و زیباترین بهترین داستان های جالب و خواندنی,داستان طنز و خنده دار جدید قدیمی ایرانی

    جدیدترین و زیباترین بهترین داستان های جالب و خواندنی,داستان طنز و خنده دار جدید قدیمی ایرانی

    جدیدترین و زیباترین بهترین داستان های جالب و خواندنی,داستان طنز و خنده دار جدید قدیمی ایرانی

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    طنز دانشجویی ماجراي استاد خنگ و دانشجوي زيرك

    دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟

    استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.

    استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟

    استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.

    بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:

    قربان شما ۶۳ سال داريد و با يك خانم ۳۵ ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست.

    همسر شما يك معشوقه ۲۵ ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    خوش شانسی یا بد شانسی داستان های شیرین و جذاب به زبان فارسی

    پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!
    روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!
    هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پی مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!
    پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!
    چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.
    همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    شعر زيباي «اقبال» درباره حضرت زهرا (س)

    شعر زيباي «اقبال» درباره حضرت زهرا (س)
    زنان مسلمان باید سیرت فاطمه زهرا(س) دخت گرامى رسول خدا(ص) را دستورالعمل و سرمشق خود سازند، به حجاب و عفاف گرایند و از خودنمایى و بى‌بند و بارى زنان غربى احتراز جویند، زیرا زهرا (س) به عنوان دختر و همسر ایده آل و مادر نمونه شایسته هرگونه تقدیر و تحسین است.

    به گزارش شیعه آنلاین، حجةالاسلام و المسلمین استاد سید «هادى خسروشاهى» سفیر سابق جمهوری اسلامی ایران در واتیکان در مطلبی درباره «اقبال لاهوری» شاعر سرشناس هندوستان می‌نویسد: اقبال با اينكه يك فرد سني مؤمني بود، عليرغم فشار محيط و تعصب ناشي از تبليغات استعمار انگليس در شبه قاره هند، هرگز گرايشي به سوي اين تعصب جاهلي پيدا نكرد.

    اقبال مى‌گوید: زنان مسلمان باید سیرت فاطمه زهرا(س) دخت گرامى رسول خدا(ص) را دستورالعمل و سرمشق خود سازند، به حجاب و عفاف گرایند و از خودنمایى و بى‌بند و بارى زنان غربى احتراز جویند، زیرا زهرا (س) به عنوان دختر و همسر ایده آل و مادر نمونه شایسته هرگونه تقدیر و تحسین است. از اشعار فارسى اقبال در این باره چند بیت ذكر مى‌كنیم:

    مریم از یك نسبت عیسى عزیز *** از سه نسبت حضرت زهرا(س) عزیز
    نور چشم رحمه للعالمین *** آن امام اولین و آخرین
    آنكه جان در پیكر گیتى دمید *** روزگار تازه آیین آفرید
    بانوى آن تاجدار اهل أتى *** مرتضى مشكل گشا، شیرخدا
    پادشاه و كلبه اى ایوان او *** یك حسام و یك زره سامان او
    مادر آن مركز پرگار عشق *** مادر آن كاروان سالار عشق
    آن یكى شمع شبستان حرم *** حافظ جمعیت خیر الامم
    تا نشیند آتش پیكار و كین *** پشت پا زد بر سر تاج نگین
    در نواى زندگى سوز از حسین(ع) *** اهل حق حرّیت آموز از حسین(ع)
    سیرت فرزندها از امّهات *** جوهر صدق و صفا از امّهات
    مزرع تسلیم را حاصل بتول *** مادران را اسوه كامل بتول
    بهر محتاجى دلش آنگونه سوخت *** با یهودى چادر خود را فروخت
    نورى و هم آتشى فرمانبرش *** كه رضایش در رضاى شوهرش
    آن ادب پرورده ى صبر و رضا *** آسیاگردان و لب قرآن سرا
    گریه هاى او ز بالین بى‌نیاز *** گوهر افشاندى بدامان نماز
    اشك او برچید جبرئیل از زمین *** همچو شبنم ریخت بر عرش برین
    رشته ى آیین حق زنجیر پاست *** پاس فرمان جناب مصطفى است
    ورنه گرد تربتش گردیدمى *** سجده ها بر خاك او پاشیدمى

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    مرد کور

    مرد کور

    روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: �من کور هستم لطفا کمک کنید.�

    روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

    � امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    بازم هوش ايراني ها…

    بازم هوش ايراني ها… همين چند هفته پيش بود كه يك ايراني داخل بانك در منهتن نيويورك شد و يك بليط از دستگاه گرفت. وقتي شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پيش كارشناس بانك رفت و گفت كه براي مدت دو هفته قصد سفر تجاري به اروپا را داره و به همين دليل نياز به يك وام فوري بمبلغ ۵۰۰۰ دلار دارد. كارشناس نگاهي به تيپ و لباس موجه مرد كرد و گفت كه براي اعطاي وام نياز به قدري وثيقه و گارانتي دارد و مرد هم سريع دستش را كرد توي جيبش و كليد ماشين فراري جديدش راكه دقيقا جلوي در بانك پارك كرده بود را به كارشناس داد و رييس بانك هم پس از تطابق مشخصات مالك خودرو بالاخره با وام آقا موافقت كرد آن هم فقط براي دو هفته، كارمند بانك هم سريع كليد ماشين گران قيمت را گرفت وماشين به پاركينگ بانك در طبقه پائين انتقال داد. خلاصه مرد بعد از دو هفته همان طور كه قرار بود برگشت ۵۰۰۰ دلار + ۱۵٫۸۶ دلار كارمزد وام راپرداخت كرد. كارشناس رو به مرد كرد و از قول رييس بانك گفت: از اين كه بانك ما رو انتخاب كرديد متشكريم و گفت ما چك كرديم ومعلوم شد كه شما يك مولتي ميليونر هستيد ولي فقط من يك سوال برام باقي مانده كه با اين همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادين كه ۵۰۰۰ دلار از ما وام گرفتيد؟ ايروني يه نگاهي به كارشناس بي چاره كرد و گفت: تو فقط به من بگو كجاي نيويورك ميتونم ماشين ۲۵۰٫۰۰۰ دلاري رو براي ۲ هفته با اطمينان خاطر و با فقط ۱۵٫۸۶ دلار پارك كنم.؟

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    حکایتی زیبا از دکتر شریعتی
    دکتر شریعتی در قسمتی از خاطرات خود می‌نویسد: کلاس پنجم بودم که در کلاس ما فردی بود که من از او متنفر بودم به سه دلیل اول آنکه کچل بود دوم آنکه سیگار می کشید و از همه بدتر آنکه در آن سن و سال زن داشت. سالها بعد به طور اتفاقی او را در خیابان دیدم در حالی که کچل بودم ،سیگار می کشیدم و زن داشتم

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    پسر زني به سفر دوري رفته بود و ماه ها بود كه از او خبري نداشت.
    بنابراين زن دعا مي كرد كه او سالم به خانه باز گردد . اين زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان مي پخت و هميشه يك نان اضافه هم مي پخت و پشت پنجره مي گذاشت تا رهگذري گرسنه كه از آنجا مي گذشت نان را بر دارد . هر روز مردي گو‍ژ پشت از آنجا مي گذشت و نان را بر ميداشت و به جاي آنكه از او تشكر كند مي گفت:
    «كار پليدي كه بكنيد با شما مي ماند و هر كار نيكي كه انجام دهيد به شما باز مي گردد . »
    اين ماجرا هر روز ادامه داشت تا اينكه زن از گفته هاي مرد گوژ پشت ناراحت و رنجيده شد .

    او به خود گفت :
    او نه تنها تشكر نمي كند بلكه هر روز اين جمله ها را به زبان مي آورد . نمي د انم منظورش چيست؟ يك روز كه زن از گفته هاي مرد گو‍ژ پشت كاملا به تنگ آمده بود تصميم گرفت از شر او خلاص شود بنابراين نان او را زهر آلود كرد و آن را با دستهاي لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : اين چه كاري است كه ميكنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان ديگري براي مرد گوژ پشت پخت .

    مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف هاي معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت . آن شب در خانه پير زن به صدا در آمد . وقتي كه زن در را باز كرد ، فرزندش را ديد كه نحيف و خميده با لباسهايي پاره پشت در ايستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در حالي كه به مادرش نگاه مي كرد ، گفت : مادر اگر اين معجزه نشده بود نمي توانستم خودم را به شما برسانم .

    در چند فرسنگي اينجا چنان گرسنه و ضعيف شده بودم كه داشتم از هوش مي رفتم . ناگهان رهگذري گو‍ژ پشت را ديدم كه به سراغم آمد . او لقمه اي غذا خواستم و او يك نان به من داد و گفت : «اين تنها چيزي است كه من هر روز ميخورم امروز آن را به تو مي دهم زيرا كه تو بيش از من به آن احتياج داري » وقتي كه مادر اين ماجرا را شنيد رنگ از چهره اش پريد. به ياد آورد كه ابتدا نان زهر آلودي براي مرد گوژ پشت پخته بود و اگر به نداي وجدانش گوش نكرده بود و نان ديگري براي او نپخته بود ، فرزندش نان زهرآلود را مي خورد . به اين ترتيب بود كه آن زن معناي سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دريافت :
    هر كار پليدي كه انجام مي دهيم با ما مي ماند و نيكي هايي كه انجام مي دهيم به ما باز ميگردند

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    پشيماني سودي ندارد ( داستان )

    مرد درحال تميز كردن اتومبيل تازه خود بود كه متوجه شد پسر ۸ ساله اش بر روي ماشين خط مي اندازد مرد با عصبانيت چندين مرتبه ضربات محكمي بر دستان كودك زد بدون اينكه متوجه آچاري كه در دستش بود شود در بيمارستان كودك انگشتان دست خود را از دست داد کودک پرسيد : پدر انگشتان من كي دوباره رشد مي كنند ؟ مرد نمي توانست سخني بگويد ، به سمت ماشين بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشين وچشمش به خراشيدگي كه كودك كرده بود خورد كه نوشته بود ( !دوستت دارم پدر)

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    داستان

    يه مرد ?? ساله ميره براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
    هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ?? ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه
    نظرت چيه دكتر؟!
    دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه.
    اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده.. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل!
    همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!!!
    پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
    دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!
    نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    سرنوشت ما از كودكي تا مرگ

    ۱- شش سال اوّل زندگی:

    • گریه نکن

    • شیطونی نکن

    • دست تو دماغت نکن

    • تو شلوارت پی‌پی نکن

    • مامانت رو اذیّت نکن

    • روی دیوار نقاشی نکن

    • انگشتت رو تو پریز برق نکن

    • دمپایی بابا رو پات نکن

    • به خورشید نگاه نکن

    • شبها تو جات جیش نکن

    • تو کمد مامان فضولی نکن

    • با اون پسر بی‌تربیته بازی نکن

    • اسباب‌بازی‌ها رو تو دهنت نکن

    • زیر دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن

    • دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن

    ۲- دوره دبستان:

    • موقع رفتن به مدرسه دیر نکن

    • پات رو تو جامیزی نکن

    • ورقهای دفترت رو پاره نکن

    • مدادت رو تو دهنت نکن

    • به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن

    • تخته پاک‌کن رو خیس نکن

    • حیاط مدرسه رو کثیف نکن

    • با دخترهای شمسی خانوم آمپول بازی نکن

    • دست تو کیف بغل دستیت نکن

    • تخته‌سیاه رو خط‌خطی نکن

    • گچ رو پرت نکن

    • تو راهرو سرو صدا نکن

    • تو کلاس پچ‌پچ نکن

    • ATARI بازی نکن

    ۳- دوره راهنمایی:

    • ترقّه بازی نکن

    • SEGA بازی نکن

    • جاهای بدبد فیلمها رو نگاه نکن

    • موقع برگشتن از مدرسه دیر نکن

    • تو کوچه فوتبال بازی نکن

    • دست تو جیبت نکن

    • با مامانت کل‌کل نکن

    • تو کلاس صحبت نکن

    • بعد از ظهر سروصدا نکن

    • با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن

    • اتاقت رو شلوغ نکن

    • روی میز بابات کتابهات رو ولو نکن

    • عکس لختی تماشا نکن

    • با بچّه‌های بی‌ادب رفت و آمد نکن

    • جرّ و بحث نکن

    ۴- دوره دبیرستان:

    • با کامپیوتر بازی نکن

    • تقلّب نکن

    • با دوستات موتورسواری نکن

    • عصرها دیر نکن

    • با دختر شمسی خانوم صحبت نکن

    • با بابات دعوا نکن

    • تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن

    • تو خیابون دنبال دخترها نکن

    • مردم‌آزاری نکن

    • نصف شب سرو صدا نکن

    • وقتت رو با مجله تلف نکن

    • چشم‌چرونی نکن

    ۵- دوره دانشگاه:

    • رشته‌ای رو که دوست داری انتخاب نکن

    • ?? ساعته چت نکن

    • سر کلاس درس غیبت نکن

    • با دختر شمسی‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن

    • خیابون‌ها رو متر نکن

    • تو سیاست دخالت نکن

    • با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن

    • شب برای شام دیر نکن

    • با مأمور پلیس کل‌کل نکن

    • چراغ قرمز رو عشقی رد نکن

    • موبایلت رو Reject نکن

    • حذف پزشکی نکن

    • آستین کوتاه تنت نکن

    • همه رو دودره نکن

    ۶- دوره سربازی:

    • موهات رو بلند نکن

    • روت رو زیاد نکن

    • از اوامر سرپیچی نکن

    • فرار نکن

    • با اسلحه شوخی نکن

    • غیبت نکن

    • به آینده فکر نکن

    • درگیری ایجاد نکن

    • به فرمانده بی‌احترامی نکن

    • غیر از خدمت به هیچ چیز دیگری فکر نکن

    • با رئیس عقیدتی جرّ و بحث نکن

    • اعتراض نکن

    • با دختر شمسی خانوم نامه‌نگاری نکن

    • از تلف شدن وقتت ناله نکن

    • از آشپزخونه دزدی نکن

    ۷- دوره شوهر بودن:

    • با زنت شوخی نکن

    • زنت رو با دختر شمسی خانوم مقایسه نکن

    • به زنت خیانت نکن

    • با دوستانت الواتی نکن

    • تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن

    • به زنهای دیگه نگاه نکن

    • موبایلت رو قایم نکن

    • از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن

    • پولت رو خرج دوستات نکن

    • رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن

    • غیر از زندگی مشترک به هیچ چیز فکر نکن

    • ریسک نکن

    • بدون اجازه زنت هیچ کاری نکن

    ۸- دوره پدر بودن:

    • بچّه رو تنبیه نکن

    • به بچّه بی‌توجّهی نکن

    • بچّه‌ت رو با بچّه‌های دیگه مقایسه نکن

    • به بچّه توهین نکن

    • بچّه رو از بازی منع نکن

    • بچّه‌ت رو به کتک زدن بچّه دختر شمسی خانوم تشویق نکن

    • با بچّه کل‌کل نکن

    • بچّه رو محدود نکن

    • بچّه رو از جنس مخالف دور نکن

    • به مادر بچّه بی‌توجّهی نکن

    • بچّه رو به هیچ چیز مجبور نکن

    • آزادی بچّه رو محدود نکن

    • به حلال‌زاده بودن بچّه شک نکن

    • از خواستهای بچّه چشم‌پوشی نکن

    ۹- دوره پیری:

    • برای بچّه‌هات مزاحمت ایجاد نکن

    • نوه‌هات رو لوس نکن

    • با پیرزن‌های دیگه معاشرت نکن

    • به خاطراتت فکر نکن

    • پولت رو خرج نکن

    • هوس جوونی نکن

    • غیر از آخرتت به هیچ چیز فکر نکن

    • با زنت بی‌وفایی نکن

    • از رفتن به خانه سالمندان احساس نارضایتی نکن

    • لباس شاد تنت نکن

    • به بیوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن

    • تو وصیتنامه، هیچکس رو فراموش نکن

    • از گذشته ناله نکن

    • به هر کی رسیدی، نصیحت نکن

    • به آینده فکر نکن

    ۱۰- دوره پس از مرگ !

    • حالا دیگه دوره نکن تموم شد! حالا هر غلطی دلت می‌خواد بکن….

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    حکایت داماد و مادر زن!

    زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.
    یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.
    فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
    زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.
    داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
    نوبت به داماد آخری رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. اما داماد از جایش تکان نخورد.
    او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟ همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.
    فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت» !!

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    مانع پيشرفت

    یکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:
    «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.
    در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است. اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند.
    رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: ” اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد! ”
    کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
    آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:
    تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.
    زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، همکلاسهایتان، استادانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.
    مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    ماجرای آیت‌الله العظمی بهجت و شهرام جزایری

    غلامی، از اعضای سابق دفتر حضرت آیت‌الله بهجت (ره) نقل کردند: «روزی شهرام جزایری، بر اساس ارتباط‌هایی که ایجاد کرده‌ بود از فرزند آیت‌الله بهجت درخواست ملاقات با آقا را داشت. اما وقتی این جریان به اطلاع حضرت آیت‌الله بهجت رسید وی مخالفت کرد»
    شهرام جزایری با طرح ترفندی، روزی به مقابل مسجد حضرت آیت الله بهجت در قم می رود تا وقتی که حضرت آقا از نماز فارغ می شوند، از فرصت استفاده‌ کند و وارد دفتر یا منزل آقا شود و ملاقاتی انجام دهد. به همین منظور بیرون مسجد منتظر می‌ماند تا نماز تمام شود و آقا از مسجد بیرون بیایند.
    حضرت آیت الله بهجت همیشه سرشان پایین بود و به کسی نگاه نمی‌کردند . وقتی از مسجد خارج شدند، یکی از دوستان و نزدیکان شهرام جزایری به آیت الله بهجت نزدیک شد و به آقا گفت: حضرت آیت الله؛ آقای شهرام جزایری از تجار خیـّر تهران هستند و فعالیت‌های خیریه فراوانی انجام می‌دهند و برای عرض ارادت و دست‌بوسی خدمت رسیده‌اند، در این هنگام آقا سر مبارک را بالا‌گرفتند و به شهرام جزایری نگاهی کردند و فرمودند: «برو و از کارهای خیری که انجام داده ای توبه کن!».

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    جالبترین اتفاقات ۱۱۱ سال دوی ماراتن

    مسابقه دو ماراتن بوستون امسال صد و يازده ساله مي شود. تاريخ اين مسابقات پر است از لحظه هاي زشت و زيبا. برخي از اتفاقات حاشيه يي اين مسابقات در کتاب هاي تاريخ ورزش ها در آرشيو روزنامه ها ثبت شده اند. موارد زير بخشي از اتفاقات جالبي است که در سال ها برگزاري مسابقات ثبت شده است.

    شهرداري به دنبال قهرمان

    رسم گذاشتن حلقه يي از درخت زيتون بر سر برندگان يک رسم کهن است. به صورت سمبليک معمولاً يک مقام رسمي يا يک سياستمدار در خط پايان قرار مي گيرد و در لحظه يي که نفر اول نوار پايان مسابقه را قطع مي کند در کنار او مي دود و حلقه زيتون را بر سر او مي گذارد. در سال ۱۹۵۵ هيدوها مامورا پيشخدمت ژاپني اولين کسي بود که از خط پايان گذشت. او آنقدر خوشحال بود که همچنان به دويدن ادامه داد و اين باعث شد که شهردار جان هاينس نتواند به او برسد و حلقه را بر سرش بگذارد. عکس شهردار از نفس افتاده که دست بر زانو گذاشته بود و حلقه زيتون هم در دستش بود در بسياري از روزنامه هاي جهان چاپ شد. در روزنامه ريپورتر ديلي اين تيتر زير عکس بود؛ … و امريکايي ها باز هم به ژاپني ها نرسيدند…

    ماراتن کوتاه

    در سال ۱۹۵۷ يک روزنامه بوستوني با مطلب «مسافت طي شده در ماراتن بوستون کمتر از ۴۲ کيلومتر و ۱۹۵ متر است» بسياري را شگفت زده کرد. در مطلب اين روزنامه آمده بود که اندازه گيري دقيق نشان مي دهد مسافتي که دوندگان مي دوند کمتر از ۴۲ کيلومتر است. اين مطلب خشم بسياري از مردم بوستون را برانگيخت اما در نهايت تام دارد استاين مسوول برگزاري مسابقات اعلام کرد تحقيقات نشان داده که ۲۴۰ متر کم شده از طول مسابقه به دليل تغييرات انجام گرفته در خيابان هاي شهر و ايجاد يک پيچ در يکي از خيابان هاي مسير بوده که شش سال قبل صورت گرفته و فقط شش دوره اخير اين مسابقه در مسافتي کمتر از ميزان لازم برگزار شده است. رکوردهاي مربوط به آن شش سال در کتاب ها و منابع خبري به عنوان رکورد ثبت نشده اند.

    قطاري در ميان مسابقه

    در مسابقه سال ۱۹۰۷ دوندگان در حال رد شدن از خيابان اصلي ناتيک بودند که ناگهان زنگ خطر عبور تراموا به صدا درآمد و مانع رد شدن از روي خط عبور تراموا پايين آمد. طبق برنامه قرار بود حرکت ترامواها در زمان برگزاري مسابقه لغو شود اما يک تراموا بدون هماهنگي لازم به حرکت درآمده بود. برخي از شرکت کنندگان ريسک کردند و با رد شدن از کنار مانع از ريل گذشتند و به دويدن ادامه دادند اما بيش از يک هزار نفر از شرکت کننده ها حدود يک دقيقه معطل شدند تا تراموا عبور کند و مانع برداشته شود.

    ديومک گيلواري مدير برگزاري فعلي مسابقات بوستون مي گويد؛ «اگر اين اتفاق امروز بيفتد بيش از بيست هزار دونده، صدها خبرنگار و گزارشگر، هزاران نفر تماشاگر، رسانه ها و اسپانسرهاي اقتصادي مسابقات حتماً من را دار خواهند زد.»

    پاداش قهرماني؛ ازدواج

    اندرو سوکالاکيس سرخپوست ساکن ماينه، بخت اول مسابقه سال ۱۹۱۳ بود چرا که او مسابقات دو ماراتن المپيک سال قبل را فتح کرده بود. پائولينا شاي دختر جوان ساکن اولدناون که سوکالاکيس قصد ازدواج با او را داشت به او گفته بود تنها در صورتي که وي فاتح اين مسابقات شود با او ازدواج مي کند.

    سوکالاکيس تمام مسابقه را در حالي دويد که شاي در يک اتومبيل در کنارش حرکت مي کرد اما جالب اينکه او که در تمام طول مسابقه پيشتاز بود در پانصد متر آخر مسابقه شاهد سبقت گرفتن ديويد کين از خودش بود و در نهايت به مقام دوم رسيد. اشک هاي سوکالاکيس در پايان رقابت آنقدر ناراحت کننده بود که بسياري از تماشاگران مسابقه که جريان را مي دانستند گرد شاي جمع شدند تا از او بخواهند که به درخواست سوکالاکيس پاسخ مثبت بدهد، شاي هم اين کار را کرد و با او ازدواج کرد.

    ما هم مي توانيم

    تا نيمه هاي دهه شصت ميلادي حضور زنان در مسابقات دو ماراتن بوستون ممنوع بود. در سال ۱۹۶۰ کريستي مک کنزي انگليسي دونده دوهاي هزار و پانصد متر و سه هزار متر و همسر گوردون مک کنزي قهرمان مسابقات ماراتن المپيک که مجوز حضور در مسابقات را پيدا نکرده بود، به عنوان همراه کنار همسرش شروع به دويدن کرد. جالب اينکه مک کنزي بدون کفش و با جوراب شروع به دويدن کرد و ده کيلومتر دويدن او به همراه همسرش نوعي اعتراض به عدم صدور مجوز به زنان براي حضور در اين مسابقات ارزيابي شد. وي در نهايت نتوانست در اين مسابقات بدود اما از سال ۱۹۶۷ مجوز حضور زنان در اين مسابقات صادر شد. سال گذشته از مجموع ۱۹۶۸۲ نفري که به خط پايان رسيدند ۷۶۲۱ نفر زن بودند.

    اراده رکورددار

    جاني کلي در سال ۱۹۷۳ قصد داشت با حضور در چهل و دومين دوره مسابقات به طور متوالي رکورددار حضور در تاريخ مسابقات شود، اما او از گرفتگي عضله پا رنج مي برد، تنها يک و نيم مايل پس از شروع مسابقات کلي با عضلات گرفته در کنار خانه يي نشست که متعلق به خانواده استون بود. از شانس او جف استون پسر خانواده يک پزشک متخصص طب ورزشي و پزشک تيم هاي ورزشي آشلندهاي بود. اين جوان به درمان پاي آسيب ديده کلي پرداخت و پس از چند دقيقه جاني کلي بلند شد و به مسابقه ادامه داد و در نهايت با ثبت زمان ۴ ساعت و ۵۶ دقيقه از خط پايان گذشت تا رکورددار حضور در اين مسابقات شود.

    زندگي جاني کلي در کتاب «جوان از ته قلب» چاپ شده در سال ۱۹۹۲ ثبت شده است.

    دانلود کتاب داستان های زیبا کوتاه منتخب و گلچین,نوشته رمان افسانه حکایت متن نوشته جدید باحال خفن بامزه بانمک

    دانلود کتاب داستان های زیبا کوتاه منتخب و گلچین,نوشته رمان افسانه حکایت متن نوشته جدید باحال خفن بامزه بانمک

    ♥●•٠داستان های کوتاه جالب,داستان خواندنی زیبا,بهترین کتاب داستان ایرانی,کتاب PDF داستان جالب موبایل اندروید,متن نوشته جملات خواندنی,داستان های بامزه بانمک طنز جالب خواندنی www.3pide.ir ♥●•٠

    حکایت و داستانهای پند آموز!!!!!

    شرلوک هلمز کارگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر ان خوابیدند.نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست .بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی ؟ واتسون گفت : میلیونها ستاره میبینم . هلمز گفت : چه نتیجه می گیری ؟ واتسون گفت از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم . از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است ، پس باید اوایل تابستان باشد . از لحاظ فیزیکی ، نتیجه می گیریم که مریخ در موازات قطب است ، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد . شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت : واتسون تو احمقی بیش نیستی . نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که چادر ما را دزدیده اند .

    نیتجه حکایت :

    بعضی وقتها ساده ترین جواب کنار دستهایمان است ولی این قدر به دور دست ها نگاه می کنیم که آن را نمی بینیم

    توجه توجه : اگر از این مطلب خوشتون اومد لطفا در شبکه های اجنماعی مثل کلوب و فیسبوک و … اگر عضو هستید این مطلب رو با دوستانتان به اشتراک بگذارید با درج لینک این صفحه تا افراد دیگر نیز از این مطالب استفاده بکنند و آگاه شوند . پس اطلاع رسانی یادتون نره

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد پست جدیدترین و زیباترین و بهترین داستان های منتخب و گلچین زیبا کوتاه جالب و خواندنی جذاب و قشنگ ایرانی قدیمی افسانه های حکایت های شیرین پارسی ترکی قشنگ خوشگل را برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی و عکس و آهنگ و دانلود سپیده www.3pide.ir

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند