سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 13:22 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس   خودکشی دو دختر سیزده و چهارده ساله را در خیابان پیامبر غربی خیابان جهاد اکبر تهران… کانال تلگرامی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران   بررسی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران نشان می دهد که آنها قبل از اقدام به خودکشی […]

  • شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس بر اساس گزارش سایت برزیلی Folha de Sao Paulo در حالی تیم فوتبال آرژانتین دو هفته پیش با یک هواپیمای مشابه هواپیمای سقوط کرده برزیلی پرواز کرد که ممکن بود به سرنوشت آنها دچار شود. این هواپیما که حامل مسی و بازیکنان آرژانتین بود از برزیل به ” بوینوس […]

  • حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد حکم اعدام بابک زنجانی    معاون نظارت دیوان عالی کشور از تایید حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی خبر داد. حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی تایید شددکتر غلامرضا انصاری معاون نظارت و بازرسی دیوان عالی کشور در گفت‌وگو با خبرنگار گروه حقوقی و قضایی خبرگزاری میزان از […]

  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان   مطمئنا برای تان جالب خواهد بود تا با جزئیات انجماد بدن برای زنده شدن در آینده بیشتر آشنا شوید. پس با ما همراه شوید. انجماد پس از مرگ چگونه فرایندی است؟ سرمازیستی (Cryonics) و نگهداری در سرما (Cryopreservation) دو شاخه جدید علم هستند که اخیرا زیاد درباره […]

  • غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم دختر دانشجو در سیل شدید خرم آباد می خواست که سوار خودروی پژو شود که پایش لیش خورد و به درون سیل افتاد و کشته شد و راننده پژو هیچ واکنشی نشان نداد.   فیلم غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد و بی تفاوتی رهگذران […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۹ اسفند ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 7938 بازدید | نظرات 0 نظر | دسته بندی : داستان زیبا قرآنی آموزنده کوتاه سخنان , عکس مذهبی
  • داستان حکایت های پندآموز قرآنی قصه رمان جذاب واقعی جدید

    داستان حکایت های پندآموز قرآنی قصه رمان جذاب واقعی جدید

    داستان حکایت های پندآموز قرآنی قصه رمان جذاب واقعی جدید

    نوشته جدید سایت تفریحی و داستان شنبه ۹ اسفند ۹۳ : داستان حکایت های پندآموز قرآنی قصه رمان جذاب واقعی جدید – دانلود داستان های جدید مذهبی و قرآنی – دانلود مجموعه کامل و جدید عکس های قرآنی مذهبی شعر – دانلود جدیدترین حکایت ها کوتاه و طولانی پندآموز قرآنی – دانلود کتاب داستان های عبرت انگیز قرآنی موبایل PDF – دانلود زیباترین اشعار و شعرهای داستانی قرآن کریم مجید – دانلود قصه های زیبای جدید قدیمی قرآن مخصوص کودکان – دانلود سخنان و جملات حکیمانه عارفانه بزرگان تاریخ قرآنی زیبا – دانلود قصه های عبرت انگیز و پندآموز مذهبی و قرآنی – داستان و حکایت های روزگاران قدیم امامان و پیامبران اسلام – جمله های جملات نوشته متن حرف حدیث قرآنی زیبا مذهبی – دانلود نرم افزار قرانی موبایل اندروید داستان رمان سخنان قرآنی

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و عکس سپیده ۳pide.ir یک مجموعه بی نظیر و فوق العاده زیبا از زیباترین و جدیدترین داستان و حکایت های شیرین و خواندنی مذهبی و قرآنی رو براتون آماده کردیم . این مجموعه داستان و قصه های قرآنی به صورت منتخب و گلچین شده از اینترنت جمع آوری شده و در قالب یک پست ویژه و اختصاصی تقدیم شما عزیزان می شود . همانطور که می دانید داستان های شیرین و قصه های واقعی درباره امامان و پیامبران بزرگ اسلام بسیار خواندنی و جالب هستند و خیلی هم پند آموز و عبرت انگیز هستند هم برای کودکان و هم برای جوانان و بزرگسالان . امیدواریم از دانلود و خواندن این رمان و داستان و حکایت های جدید کوتاه و طولانی درباره امامان بزرگ و پیامبران جهان اسلام و همچنین تصاویر و عکس های زیبا و دیدنی مذهبی و قرآنی برای موبایل و کامپیوتر و گوشی رایگان لذت ببرید .

    Instructive tale story of the real charming new novel Quranic stories, new stories, religious and Quranic download, download full set of new photos of the Qur’an and religious poetry, short stories and long instructive download Quran, Quran Book cautionary tales Mobile PDF, Download beautiful lyric and narrative poetry Holy Quran, Quran Download new old beautiful story for children, elders spiritual wisdom Download Quranic words and phrases beautiful, instructive and cautionary tales Download religious and Quranic stories and tales of ancient times and Imams The Prophet of Islam, the Koran and the Hadith speak beautiful words written religious text, software download Mobile Quran Android Quran fiction novel words

     

    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    خداوند متعال می‏فرماید:

    فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ * وَ مَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ [زلزله آيات ۷ و ۸]

    پس هر كس ذرّه‏اى كار خير انجام دهد آن را مى‏بيند! *و هر كس ذرّه‏اى كار بد كرده آن را مى‏بيند!

    كوچكترين حركت و كار انسان ثبت مي شود مواظب باشيم!

    داستانك:

    آيت الله شبيري زنجاني مي فرمودند:

    من از نزديكان حاج احمد آقا فرزند امام شنيدم كه ايشان حضرت امام خميني را در خواب ديده اند .

    از ايشان مي پرسند كه به شما چه گذشت؟

    ايشان دست خود را بلند مي كنند و پايين مي آورند و مي گويند : بدان ،حركتي مانند اين حركت دستِ من در اينجا حساب دارد .

    حاج احمد آقا مي پرسند: در عبور از برزخ چه گذشت ؟!

    امام مي فرمايند:

    با وساطت اولياء الهي به خوبي گذشت

    [ كتاب حميم جلد ۲ صفحه ۲۱۵ – به نقل از كتاب روزنه هايي از عالم غيب صفحه ۴۰۱ ]

    دانلود جدیدترین و زیباترین کتاب های داستان قرانی و امامان و پیامبران مذهبی جدید خواندنی زیبا بهترین عکس های

    دانلود جدیدترین و زیباترین کتاب های داستان قرانی و امامان و پیامبران مذهبی جدید خواندنی زیبا بهترین عکس های

    دانلود جدیدترین و زیباترین کتاب های داستان قرانی و امامان و پیامبران مذهبی جدید خواندنی زیبا بهترین عکس های

    دانلود جدیدترین و زیباترین کتاب های داستان قرانی و امامان و پیامبران مذهبی جدید خواندنی زیبا بهترین عکس های

    دانلود جدیدترین و زیباترین کتاب های داستان قرانی و امامان و پیامبران مذهبی جدید خواندنی زیبا بهترین عکس های

    دانلود جدیدترین و زیباترین کتاب های داستان قرانی و امامان و پیامبران مذهبی جدید خواندنی زیبا بهترین عکس های

    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****

    شهیدی که قرض تفحص کننده ی خود را داد..

    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    دعوت می کنیم با خواندن این متن مهمان ویژه ی یک شهید شوید…

    آن طور که خودش تعریف می کرد از سادات و اهل تهران بود و پدرش از تجار بازار تهران.

    علیرغم مخالفت شدید خانواده و به خاطر عشقش به شهدا، حجره ی پدر را ترک کرد و به همراه بچه های تفحص لشکر۲۷ محمد رسول الله راهی مناطق عملیاتی جنوب شد.

    یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان. بعد از چند ماه، خانه ای در اهواز اجاره کرد و همسرش را هم با خود همراه کرد.

    یکی دو سالی گذشته بود و او و همسرش این مدت را با حقوق مختصر گروه تفحص می گذراندند. سفره ی ساده ای پهن می شد اما دلشان، از یاد خدا شاد بود و زندگیشان، با عطر شهدا عطرآگین. تا اینکه…

    تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دوپسرعمویش که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد. آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود… نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود.

    با همان حال به محل کارش رفت و با بچه ها عازم شلمچه شد.

    بعد از زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردند و بعد از ساعتی استخوان و پلاک شهیدی نمایان شد. شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری…گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت اما او…
    استخوان های مطهر شهید را به معراج انتقال دادند و کارت شناسایی شهید به او سپرده شد تا برای استعلام از لشکر و خبر به خانواده ی شهید،به بنیاد شهید تحویل دهد.

    قبل از حرکت با منزلش تماس گرفت و جویای آمدن مهمان ها شد و جواب شنید که مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرش وقتی برای خرید به بازار رفته مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرده اند به علت بدهی زیاد، دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند و همسرش هم رویش نشده اصرار کند…

    با ناراحتی به معراج شهدا برگشت و در حسینیه با شهیدی که امروز تفحص شده بود به راز و نیاز پرداخت…

    “این رسمش نیست با معرفت ها. ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم. راضی نشوید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم…”. گفت و گریست.

    دو ساعت راه شلمچه تا اهواز را مدام با خودش زمزمه کرد: «شهدا! ببخشید. بی ادبی و جسارتم را ببخشید…»

    وارد خانه که شد همسرش با خوشحالی به استقبال آمد و خبر داد که بعد از تماس او کسی در خانه را زده و خود را پسرعموی همسرش معرفی کرده و عنوان کرده که مبلغی پول به همسر او بدهکار بوده و حالا آمده که بدهی اش را بدهد. هر چه فکرکرد، یادش نیامد که به کدام پسرعمویش پول قرض داده است…با خود گفت هر که بوده به موقع پول را پس آورده.

    لباسش را عوض کرد و با پول ها راهی بازار شد. به قصابی رفت. خواست بدهی اش را بپردازد که در جواب شنید:بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است. به میوه فروشی رفت…به همه ی مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بود سر زد. جواب همان بود….بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است…

    گیج گیج بود. مات مات. خرید کرد و به خانه بر گشت و در راه مدام به این فکر می کرد که چه کسی خبر بدهی هایش را به پسرعمویش داده است؟ آیا همسرش؟

    وارد خانه شد و پیش از اینکه با دلخوری از همسرش بپرسد که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته … با چشمان سرخ و گریان همسرش مواجه شد که روی پله های حیاط نشسته بود و زار زار می گریست…

    جلو رفت و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودند در دستان همسرش دید. اعتراض کرد که: چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟

    همسرش هق هق کنان پاسخ داد: خودش بود. خودش بود.کسی که امروز خودش راپسرعمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود. به خدا خودش بود…. گیج گیج بود.مات مات…

    کارت شناسایی را برداشت و راهی بازار شد. مثل دیوانه ها شده بود. عکس را به صاحبان مغازه ها نشان می داد. می پرسید: آیا این عکس،عکس همان فردی است که امروز…؟

    نمی دانست در مقابل جواب های مثبتی که شنیده چه بگوید…مثل دیوانه هاشده بود. به کارت شناسایی نگاه می کرد. شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری…وسط بازار ازحال رفت…

    پی نوشت۱. این خاطره در مراسم تشییع این شهید بزرگوار، توسط این برادر برای حضار بیان شد.

    پی نوشت۲. قبر مطهر این شهید، طبق وصیت خودش در دل جنگلهای اطراف شهر ساری، در کنار بقعه ی کوچک و ساده ی امامزاده جبار، قرار دارد.

    پی نوشت۳. دوستانی که مایلند از نزدیک این شهید بزرگوار را زیارت کنند، آدرس مزار این شهید: کیلومتر۵ جاده ساری نکا، بعد از بیمارستان سوانح و سوختگی، قبل از روستای خارکش

    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****
    شهید دکتر مصطفی چمران

    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    یک شب در تنهایی همانطور که داشتم می‌نوشتم، چشمم به یک نقّاشی که در تقویمی ‌چاپ شده بود، افتاد. یکی از نقّاشی‌ها زمینه‌ای کاملا سیاه داشت و وسط این سیاهی، شمع کوچکی می‌سوخت که نورش در مقابل این ظلمت، خیلی کوچک بود. زیر نقّاشی به عربی شاعرانه‌ای نوشته شده بود:

    «من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی کوچک، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می‌دهم و کسی که دنبال نور است، این نور هر چقدر کوچک باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود».

    آن شب، تحت تاثیر این شعر و نقّاشی خیلی گریه کردم

    خاطره ای از شهید دکتر مصطفی چمران
    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****
    قومي كه مدفوع فرزندانشان را با نان پاك مي كردند!!!
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابي‏ لَشَديدٌ [ ابراهيم ۷]

    اگر شكرگزارى كنيد، (نعمت خود را) بر شما خواهم افزود و اگر ناسپاسى كنيد، مجازاتم شديد است!

    ناشکری و ناسپاسی، در برابر نعمت‌ها باعث زوال و نابودی آنها می‌شود.

    در روایتی از امام صادق(عليه السلام) به این مضمون وارد شده که می فرمایند:

    من بعد از غذا انگشتان دست خود را می لیسم به‌طوری که می ترسم خادمم مرا در این حالت مشاهده کند و پیش خود فکر کند که این کارم از روی حرص من به غذا می باشد، در حالی‌که این‌گونه نیست.

    امام صادق (عليه السلام) در ادامه ی این روایت، علّت کار خود را ذکر می کند و می فرماید:

    در گذشته مردمی زندگی می‌کردند که دارای چشمه‌سارها و نعمات فراوان بودند، به‌طوری که آن‌ها از مغز و جوانه گندم برای خودشان، نان درست می کردند؛ ولی آنها به‌خاطر وفور نعمت با نان محل مدفوع کودکانشان را پاک می کردند؛ تا اینکه کوهی از این نانها جمع شده بود…

    طولی نکشید که بر اثر ناسپاسی و کفران نعمت، خداوند بر آنها غضب کرد و باران بر آنها نبارید؛ کار به‌جایی کشید که برای همان نان هایی که روزی محل مدفوع کودکانشان را پاک می کردند، صف می کشیدند و آنها را در بین خود با ترازو تقسیم می کردند!!

    [بحارالانوار، جلد ۱۴، صفحه ۱۴۴، باب۱۲]

    آری کفران نعمت و ناسپاسی، از جمله گناهانی است که عذاب و عقوبت دنیوی آن، زود فرامی‌رسد.

    حال فكر كنيم ، آيا ما شكر نعمتها را انجام ميدهيم؛ شكر امنيت ؛ كشور ؛ رهبر ؛ دين ؛ مذهب و …

    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****
    چه کسی خرما بیشتر خورده است؟

    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    معروف است که روزی پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله با حضرت علی علیه السلام خرما می خوردند. هر خرما که حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله می خورد، به آرامی هسته اش را نزد امیرالمومنین علی علیه السلام می گذاشت. وقتی خرما تمام شد در مقابل حضرت رسول هیچ هسته خرمایی نبود و همه هسته ها در مقابل حضرت امیر بود.

    پیامبر فرمودند: «من کثر نواه فهو أکول» هر که هسته او بیشتر است، بیشتر خورده است.

    علی علیه السلام فرمودند: «من أکل نواه فهو آکل» هر که خرما را با هسته خورده است، بیشتر خورده است.

    در این هنگام پیامبر اکرم تبسم نموده و فرمان دادند تا هزار درهم به آن حضرت انعام دهند.
    کتاب خزائن، اثر مرحوم ملا احمد نراقی، ص۳۹۶ و ۳۹۷٫

    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****

    مردی که یک حوری در خانه داشت

     

    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    شخصی زنی داشت حور نام، به جهاد رفت و بعد از آن که دید جمعی شهید شدند آن شخص فرار کرد. دیگری او را دید گفت: ای فلان از جهاد فرار می‏کنی و حال آنکه اگر کشته شوی به وصال حور عین می‏رسی. گفت: ای نادان حور که خودم در خانه دارم، به جهت یک عین خود را به کشتن دهم؟
    منبع
    کتاب خزائن، اثر مرحوم ملا احمد نراقی، ص۸۸٫

    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****

    بیت المال

    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    بهش گفتم:

    «توی راه که بر میگردی،یه خورده کاهو و سبزی بخر.»

    گفت:

    «من سرم خیلی شلوغه،می ترسم یادم بره.روی یه تیکه کاغذ هر چی می خواهی بنویس بهم بده.»؛

    همون موقع داشت جیبش را خالی میکرد.

    یک دفتر چه یادداشت ویک خودکار در آورد گذاشت زمین؛

    برداشتمشان تا چیزهایی مه می خواستم،برایش بنویسم،یک دفعه بهم گفت:

    «ننویسی ها!»

    جاخوردم،نگاهش که کردم،به نظرم عصبانی شده بود!گفتم:

    «مگه چی شده؟!»

    گفت:

    «اون خودکاری که دستته،مال بیت الماله.»

    گفتم:

    «من که نمی خواهم کتاب باهاش بنویسم!دو-سه تا کلمه که بیش تر نیست.»

    گفت:

    «نه!!.»

    خاطره ای از سردار شهید مهندس مهدی باکری؛(فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا)!

    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****

    شهید محراب حضرت آیت الله سید اسدالله مدنی در سال های اول انقلاب نطقی در جمع خبرگان ملّت داشتند.
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    آیت الله مدنی به دستور امام خمینی ره شد امام جمعه تبریز

    ایشون به محض گرفتن حکمشون به راننده گفتند: بریم تبریز!

    راننده گفت: آقا ! الان که شب است !!!

    آیت الله مدنی فرمودند:

    می ترسم شب بمیرم و حکم امام ره را اجرا نکرده باشم

    خاطره ای از زندگی شهید محراب آیت الله سید اسدالله مدنی

    شهید آیت الله سیّد اسدالله مدنی كه همواره دلداده ی مولایش علی بن ابیطالب علیهما السلام بود ، میان مسئولان فرمان حكومتی حضرت به مالك اشتر را بارها متذكر می شد ، و ‌در آن نطق ماندگارش با اشاره به ماجرای « یوسف و زلیخا » در قرآن حكیم به آن قسمت داستان اشاره كرد كه وقتی زلیخا از عیب گیری زنان مصر با خبر شد آنان را به ضیافتی دعوت كرد و به دست آنان كارد وترنجی داد و در میان مهمانی به یوسف دستور داد كه وارد ضیافت شود ،
    شهید آیت الله مدنی با گریه درد ناك در پشت تریبون ادامه داد :

    آقایان ! نكند در محشر و قیامت محمد رضا ( پهلوی ) جلوی ما را بگیرد و بگوید دیدید شما هم وقتی دستتان ترنج دادند دستتان را بریدید و مثل من كاخ نشین وطاغوتی شدید ؟!‌

    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****

    محبت ورزی
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    «از کنفوسیوس پرسیدند: آیا با یک کلمه می توان تمام زندگی را روشن و پاک نگه داشت؟ گفت: بله. پرسیدند: آن کدام کلمه است؟ گفت: آن کلمه، عبارت است از محبت به دیگران».
    مجله:طوبی-تیر ۱۳۸۶، شماره ۱۹

    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****

    عشق زمینی و عشق آسمانی
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    در بنی اسرائیل زنی زناکار بود، که هرکس با دیدن جمال او، به گناه آلوده می شد! درب خانه اش به روی همه باز بود، در اطاقی نزدیک در، مشرف به بیرون نشسته بود و از این طریق مردان و جوانان را به دام می کشید، هرکس به نزد او می آمد، باید ده دینار برای انجام حاجتش به او می داد!
    عابدی از آنجا می گذشت، ناگهان چشمش به جمال خیره کننده زن افتاد، پول نداشت، پارچه ای نزدش بود فروخت، پولش را برای زن آورد و در کنار او نشست، وقتی چشم به او دوخت، آه از نهادش برآمد که ای وای بر من که مولایم ناظر به وضع من است، من و عمل حرام، من و مخالفت با حق! با این عمل تمام خوبی هایم از بین خواهد رفت!!
    رنگ از صورت عابد پرید، زن پرسید این چه وضعی است. گفت: از خداوند می ترسم، زن گفت: وای بر تو! بسیاری از مردم آرزو دارند به اینجایی که تو آمدی بیایند.
    گفت: ای زن! من از خدا می ترسم، مال را به تو حلال کردم مرا رها کن بروم، از نزد زن خارج شد در حالی که بر خویش تأسف و حسرت می خورد و سخت می گریست!
    زن را در دل ترسی شدید عارض شد و گفت: این مرد اولین گناهی بود که می خواست مرتکب شود، این گونه به وحشت افتاد؛ من سال هاست غرق در گناهم، همان خدایی که از عذابش او ترسید، خدای من هم هست، باید ترس من خیلی شدیدتر از او باشد؛ در همان حال توبه کرد و در را بست و جامه کهنه ای پوشید و روی به عبادت آورد و پیش خود گفت: خدا اگر این مرد را پیدا کنم، به او پیشنهاد ازدواج می دهم، شاید با من ازدواج کند! و من از این طریق با معالم دین و معارف حق آشنا شوم و برای عبادتم کمک باشد.
    بار و بنه خویش را برداشت و به قریه عابد رسید، از حال او پرسید، محلش را نشان دادند؛ نزد عابد آمد و داستان ملاقات آن روز خود را با آن مرد الهی گفت، عابد فریادی زد و از دنیا رفت، زن شدیداً ناراحت شد. پرسید از نزدیکان او کسی هست که نیاز به ازدواج داشته باشد؟ گفتند: برادری دارد که مرد خداست ولی از شدت تنگدستی قادر به ازدواج نیست، زن حاضر شد با او ازدواج کند و خداوند بزرگ به آن مرد شایسته و زن بازگشته به حق پنج فرزند عطا کرد که همه از تبلیغ کنندگان دین خدا شدند!.
    پی نوشت:
    *اثر استاد حسین انصاریان.

    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****

    سبکی عمل و سنگینی ثواب
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    می‏گویند: گروهی به عیادت مریضی رفتند، در میان آنان جوان لاغر اندامی بود، مریض به او گفت: این لاغری تو از چیست؟ پاسخ داد: علتش امراض و اسقام است.
    گفت: تو را به خدا قسم حقیقت حالت را به من بگو. جوان گفت: شیرینی دنیا را چشیدم تلخ بود، زر و زیورش نزدم کوچک است، طلا و سنگش پیشم یکسان است، گویی عرش حق را برای تماشایم ظاهر کرده‏اند و من آن را آنچنان که هست می‏بینم، رفتن مردم را به سوی بهشت و جهنّم مشاهده می‏کنم، با تماشای این حقایق روزم به روزه می‏گذرد و شبم به بیداری، در آنچه هستم، از عبادت و عمل به چشمم نمی‏آید؛ زیرا عملم در برابر ثواب حق بسیار کم است‏.
    پی نوشت:
    *اثر استاد حسین انصاریان.

    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****

    قیمت چشم و گوش و دست و پا
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    یکی، در پیش بزرگی از فقر خود شکایت می‏کرد و سخت می‏نالید. گفت: خواهی که ده هزار درهم داشته باشی و چشم نداشته باشی؟ گفت: البته که نه. دو چشم خود را با همه دنیا عوض نمی‏کنم.
    گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه می‏کنی؟
    گفت: نه.
    گفت: گوش ودست و پای خود را چطور؟
    گفت: هرگز.
    گفت: پس هم اکنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است. باز شکایت داری و گله می‏کنی؟!بلکه تو حاضر نخواهی بود که حال خویش را با حال بسیاری از مردمان عوض کنی و خود را خوش‏تر و خوش بخت‏تر از بسیاری از انسان‏های اطراف خود می‏بینی. پس آنچه تو را داده‏اند، بسی بیش‏تر از آن است که دیگران را داده‏اند و تو هنوز شکر این همه را به جای نیاورده، خواهان نعمت بیش‏تری هستی!.
    پی نوشت:
    * اثر امام محمد غزالی.
    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****
    یحیی و پند شیطان
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    هرگاه زکریا مشغول موعظه ای بود و یحیی را در میان جمعیت می دید دیگر حرفی از جهنم و بهشت نمی برد زیرا که یحیی را دارای روحیه ای لطیف می یافت.

    روزی با دقت در میان جمعیت نگریست و هنگامی که یحیی را ندید در مورد جهنم شروع به صحبت کرد. از خشم خداوند و آتش چاهی در جهنم می گفت، در این لحظه یحیی که خود را مخفی کرده بود از میان جمعیت برخواست و فریاد زد؛ وای بر هر غفلت کننده از دوزخ، آنگاه حیران از میان جمع بیرون رفت.

    هنگامی که زکریا به منزل آمد از یحیی خبری نبود، مادر یحیی به دنبالش رفت. فرزندش را در کنار آبی نشسته دید که با خداوند مناجات می کرد، یحیی همراه مادرش به خانه بازگشت. صبح زود به خواب سنگینی رفته بود و چیزی نمانده بود که نمازش قضا شود. اما فرشته ای در خواب به او گفت؛ ای یحیی آیا همنشینی بهتر از ما می خواهی، پس برخیز و نمازت را به پا دار. یحیی برخاست و نمازش را خواند و از خداوند به خاطر لغزشش بخشش طلبید.

    آنگاه از مادرش لباسی پشمی خواست تا بار دیگر برای عبادت به بیت المقدس برود.

    ابلیس بارها سعی کرد تا یحیی را غافل کند و اکثر اوقات بر سر راهش می نشست و آزار و ستم فراوانی در حق یحیی انجام می داد، تمام مکر و حیله ای را که داشت به کار می بست اما یحیی را نمی توانست گمراه کند.

    روزی یحیی از ابلیس پرسید؛ آیا تا به حال بر من چیره شده ای؟ ابلیس گفت؛ خیر. اما در تو خصلتی است که می توانم باعث غفلت تو شوم و آن صفت پرخوری است که نمی توانی شب زنده داری کنی و نماز بپا داری. یحیی از همان لحظه با خداوند عهد کرد که دیگر با شکم سیر نخوابد.

    بیشترین آزاری که ابلیس بر پیامبران روا داشت در حق یحیی بود. سخت ترین روزها برای مردم سه وقت است؛ اول، روزی که از مادرش زاده می شود و برای اولین بار دنیای اطرافش را می بیند و دوم، روزی که از دنیا می رود و برای بار اول جهان دیگر را می بیند. سوم، روزی که از قبر برانگیخته می شود و با احکام و قوانین مواجه می گردد و خداوند یحیی را در تمام این سه مرحله ایمن و سلامت بخشید و ترس او را از بین برد.
    ۱ – داستان پیامبران، اکبری، ص ۲۲۹ و ۲۳۰٫
    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****
    مثل انسان
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    يكى از دانشمندان گويد: روزى در بيرون صحرا نشسته بودم مورى را ديدم كه دانه گندمى زير خاك خاشاك پيدا كرد به چه زحمت و مشقّتى از زير خار و خاشاك بيرون آورد و مقدار مسافتى راه پيمود هر جا كه پست و بلندى بود آن دانه گندم را بزحمت مى برد.
    من هم عقب سرش رفتم ببينم بكجا مى رود. مسافت زيادى پيمود تا به لانه اش رسيد. ديدم گنجشكى از بالا بپائين جست دانه گندم و خود مورچه را بلعيد.
    بفكر رفتم آدمى اينهمه زحمت مى كشد ناگهان ملك الموت مى آيد او را مى برد آنچه زحمت كشيده تمامش به هدر مى رود. يعنى : مال و جان را تا سوراخ گور مى آورد، آنجا از او گرفته و بدنش را زير خاك مى كنند، نه فرش و نه چراغ ، نه انيس و مونس جز ايمان و عمل صالح هيچ چيز ديگر از او نمى خواهند

    زبدة القصص مؤ لف : على ميرخلف زاده
    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****
    جایی در بهشت
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    «روزی هارون از اِبن سَمّاک موعظه و پندی درخواست کرد. ابن سماک گفت: ای هارون! بترس از اینکه وسعت بهشت به مقدار آسمان ها و زمین است و برای تو، به اندازه جای پایی هم نباشد»

    مجله:طوبی-تیر ۱۳۸۶، شماره ۱۹
    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****
    خيانت انسان
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    يكى از خلفاء غلامى داشت كه سخت مورد توجه و علاقه خليفه بود و خليفه او را بسيار دوست داشت .
    روزى ناگهان غلام بيمار شد و روز به روز بيمارى اش شدت بيشترى پيدا كرد، خليفه پزشكان را از سراسر كشور به پايتخت دعوت كرد تا غلام را معالجه كنند.
    پزشكان آمدند و غلام را معاينه كردند و داروهاى مختلفى را به وى خورانيدند، اما غلام بهبود نيافت . روزى طبيبى به بالين غلام رفت و او را معاينه كرد و حدس زد كه بيمارى او بايد منشاء روحى و روانى داشته باشد. بنابر اين اطاق را خلوت كرد و از غلام پرسيد: چه حادثه اى اتفاق افتاده كه تو را به اين روز انداخته است .
    غلام چند لحظه فكر كرد و عاقبت لب به سخن گشود و گفت : چند نفر از دشمنان سلطان مرا تحريك كردند كه در شراب او سم بريزم و خليفه را مسموم كنم .
    من فريب پول آن ها را خوردم و در شراب خليفه سم ريختم و آن را به خليفه دادم . اتفاقا خليفه متوجه شد كه شراب به زهر آلوده است و آن را ننوشيد.
    من منتظر بودم كه حاكم مرا به شدت كيفر و قصاص مى نمايد. امّا او نه تنها مرا مجازات نكرد، بلكه احسان و محبت خود را نسبت به من بيشتر نمود، به طورى كه من از شدت شرمسارى بيمار شدم . بيمارى من بيمارى شرمسارى و خجالت است . اين بيمارى درمان ندارد و تا وقتى كه نميرم ، خجالت زده باقى خواهم ماند.
    و اى بر انسان ! و اى از روزى كه انسان ها بفهمند خداوند هميشه با او در كنار او بوده و تمام خيانت ها و گناهان و كارهاى زشتش را مى ديده اما بردبارى فرموده و بر احسان و انعامش مى افزوده و نعمت هايش را بيشتر ارزانى مى داشته است

    قلب سليم : ج ۱، ص ۱۳۶
    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****
    “مرا بکشید ولی چادرم را برندارید”

    بسم رب الشهدا و الصدیقین

    صاحب خانه اش گفته بود:”طیبه که به خانه ما آمد…
    ما سرمان برهنه بود،بی حجاب بودیم.
    این قدر پند و نصیحت کردو از قرآن و دعا گفت
    که ما دیگر یک تار موی مان را نگذاشتیم پیدا شود”.
    به ساواک که گرفته بودش و دستبند زده بود به دست هایش، گفته بود:
    “مرا بکشید ولی چادرم را برندارید”
    شهیده طیبه واعظی دهنوی/ کفش های جامانده در ساحل/ص۷۸و۹۳

    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****
    عشق به مادر
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    به مناسبت سالروز درگذشت جهان پهلوان تختی داستانی از این بزرگ مرد ایران زمین را با هم می خوانیم.

    غلامرضا تختي فوق العاده به مادرش علاقه مند بود و به او احترام مي گذاشت و تمام موفقيت هاي خود را نتيجه دعاي مادرش مي دانست. در اين رابطه عطاءالله بهمنش روزنامه نگار، مفسّر و كارشناس معروف در كتاب مي نويسد: « قهرمان المپيك ملبورن فرا رسيد. ۱۹۵۶ سال اوج گيري و كسب اولين مدال طلاي المپيك توسط تختي است. او در اين مسابقات با چنان آمادگي و صلابتي ظاهر شد كه همه حريفان را از دم تيغ گذراند. هنگام سفر او از زير قرآن و آئينه مادر رد شده بود و دعاي خالصانه مادر را بدرقه راه داشت. مادر از او خواسته بود با موفقيت به ميهن برگردد. مادر تختي همه چيز او بود، لذا غلامرضا تنها به قهرماني و طلا مي انديشيد. هنگامي كه تختي هنوز در ابتداي راه كشتي بود با وجود علاقه زياد به كشتي مجبور شد كه براي تامين معاش خانواده اش تلاش كند و به اين منظور با استخدام در شركت نفت به مسجد سليمان رفت. پس از چند ماه تختي كه شديداً دلش براي مادرش تنگ شده بود و نمي توانست دوري او را تحمل كند درخواست مرخصي يك ماهه كرد. ولي با اين درخواست موافقت نشد. لذا استعفاي خود را تقديم شركت كرد كه عشق و علاقه به مادرش كاملاً در آن مشهود است : ” بسيار متأسفم از اينكه مقام رياست كارگزيني اداره شركت نفت مسجدسليمان با مرخصي يك ماهه اينجانب موافقت نفرموده‌اند. از نظر آن كه من براي مادر خودم ارزش فراواني قائل هستم و او از من خواسته است كه به ديدارش بروم و چار هاي جز اطاعت امر او نمي‌بينم و با مرخصي من نيز موافقت نشده است، خواهشمند است با استعفاي من موافقت فرماييد.”

    البته در مقابل مادرش هم او را بسيار دوست داشت. تختي خود در مصاحبه اش با كيهان ورزشي به اين نكته اذعان مي كند: من هر وقت از منزل مي‌آيم بيرون، مادرم براي من آيه‌الكرسي مي‌خواند و اسپند و كندر برايم دود مي‌كند. همه‌اش سفارش مي‌كند كه نزد اشخاص ناباب نروم و خود را از چشم بد حفظ كنم. يك دقيقه هم كه از وقت معمول ديرتر به منزل بروم مادرم هر چه دعا بلد است مي‌خواند و به من فوت مي‌كند و خدا را شكر مي‌گذارد. مادرم آنقدر مرا دوست دارد كه براي من از حد يك مادر عادي خيلي تجاوز كرده است. مي‌توان گفت كه در راه من خودش را فراموش كرده.
    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****
    كدام يك از مؤمنين افضل و برترند؟

    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    در يكى از روزها پيغمبر اسلام (ص) به اصحاب خويش ‍ فرمود: آيا مى دانيد: كدام يك از مؤ منين افضل و برترند؟ گفتند: فرشتگان حضرت فرمود: همين طور است ولى منظور من آنان نبود. گفتند: پيامبران افضلند، حضرت فرمود: آرى ولى منظورم ايشان نيست . گفتند: يا رسول اللّه پس آنان كيانند؟
    حضرت فرمود: ايشان آن افرادى هستند كه بعد از من در آخر الزمان بوجود مى آيند آنان مرا نديده و سخن مرا نشنيده و معجزات مرا مشاهده ننموده اند. فقط ورق و كتاب سربسته و سياهى را كه بر سفيدى نوشته شده باشد مى بينند و به آنان عمل مى كنند. آنان برادران من هستند كه افضل اهل ايمانند.
    سپس رسول اعظم اسلام (ص) اين آيه را خواند كه مى فرمايد الذين يومنون بالغيب آن افرادى كه بغيب ايمان مى آورند حقا كه برادران منند. اصحاب گفتند: يا رسول اللّه آيا ما برادران تو نيستيم !؟
    حضرت فرمود: شما اصحاب من هستيد و آنان برادران منند

    تفسير آسان : ج ۱، ص ۳۷، نقل از تفسير جلاء الاذهان

    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****
    وظيفه بندگى
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    عابدى در بنى اسرائيل از مردم كناره گيرى كرد و مدّت هفتاد سال مشغول عبادت شد.
    خداى عليم ملكى را نزد او فرستاد و فرمود: عبادات تو قبول نمى شوند و خودت را دچار مشقّت منماى و جِد و جَهد مكن !!
    عابد در جواب گفت : چون آنچه به من واجب است عبوديّت و بندگى مى باشد. لذا بايد وظيفه خود را هميشه انجام دهم . ولى قبول شدن و قبول نشدن موكول به معبود من است !
    وقتى آن مَلك مراجعت نمود، خداوند متعال فرمود: عابد چه گفت ؟ مَلك گفت : پروردگارا تو عالمترى كه او چنان و چنين گفت .
    خداى سبحان فرمود: نزد آن عابد برو و بگو: ما طاعات تو را به خاطر اين نيّت ثابتى كه دارى قبول كرديم.

    بله ، وظيفه ما بندگى است

    تفسير آسان : ج ۱، ص ۲۱، نقل از غرائب القران ، شرح سوره حمد

    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****
    گرفتار كيفر

    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    حضرت عيسى (ع) از كنار قبرى مى گذشت از خداى متعال خواست كه صاحب قبر را زنده كند تا از او چيزى بپرسد.
    همينكه زنده شد از او سؤ ال كرد حالت در عالم برزخ چگونه است ؟ عرض كرد من باربرى بودم ، روزى مقدارى هيزم براى كسى بردوش داشتم و مى بردم ، خلالى از آن جدا كردم كه دندان خودم را با آن خلال نمايم از آن زمان كه مُردم تا بحال گرفتار كيفر همان عملم

    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****
    توجه در نماز
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    امام سجاد عليه السلام در حال نمازبود كه فرزندش در چاه افتاد.مردم متوجه شدند و سر و صدا بلند كردند و باسعى و تلاش بچه را از چاه بيرون آوردند و همچنان امام عليه السلام در حال نماز بود.
    وقتى نماز به پايان رسيد به او گفته شد چرا با افتادن بچه در چاه نماز را تمام نكردى و به نجات فرزندت نشتافتى ؟
    حضرت فرمود: من متوجه نشدم زيرا با پروردگار بزرگم مشغول مناجات بودم

    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****
    شعر امام حسن(ع) كه چشم وصال را بينا كرد
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    میرزا محمّد شفیع شیرازی متخلص به وصال شیرازی متوفّی سال ۱۲۶۲ هـ. ق در شیراز از بزرگان شعرا و ادبا و عرفای عصر فتحعلی شاه قاجار بود. علاوه بر مراتب علمی، به تمام خطوط هفت گانه (نسخ، نستعلیق، ثلث، رقایم، ریحان، تعلیق، و شکسته) مهارتی به سزا داشته و کتابهای فراوانی نیز با خطوط مختلف نگاشته است. از جمله، اینکه ۶۷ قرآن به خط زیبای خود نوشته است.

    بر اثر نوشتن زیاد چشمش آب می آورد و به پزشک مراجعه می کند، دکتر می گوید: من چشمت را درمان می کنم، به شرطی که دیگر با او نخوانی و خط ننویسی. پس از معالجه و بهبودی چشم، دوباره شروع به خواندن و نوشتن می کند تا این که به کلّی نابینا می شود. سرانجام با حالت اضطرار متوسل به حضرت محمّد (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) و آل او (صلوات‌الله علیهم) می شود.

    شبی در عالم رؤیا پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم ) را در خواب می بیند، حضرت به او می فرماید: چرا در مصائب حسین(و حسن) مرثیه نمی گویی تا خدای متعال چشمانت را شفاء دهد. در همان حال حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) حاضر گردیده می فرماید: وصال! اگر شعر مصیبت گفتی اوّل از حسنم شروع کن؛ زیرا او خیلی مظلوم است.
    صبح آن روز وصال شروع کرد در خانه قدم زدن و دست به دیوار گرفتن و این شعر را سرودن:

    از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد

    آن طشت راز خون جگر باغ لاله کرد
    نیمه دوّم شعر را که گفت، ناگهان چشمانش روشن و بینا شد. آن گاه اضافه کرد:

    خونی که خورد در همه عمر، از گلو بریخت

    دل را تهی زخون دل چند ساله کرد
    نبود عجب که خون جگر گر شدش بجام

    عمریش روزگار همین در پیاله کرد
    نتوان نوشت قصه درد و مصیبتش

    ور می توان ز غصه هزاران رساله کرد
    زینب درید معجر و آه از جگر کشید

    کلثوم زد به سینه و از درد ناله کرد
    هر خواهری که بود روان کرد سیل خون

    هر دختری که بود پریشان کُلاله کرد
    یا رب به اهل بیت ندانم چه سان گذشت

    آن روز شد عیان که رسول از جهان گذشت

    دانلود بهترین عکس نوشته های قرانی زیبا عاشقانه باحال جذاب با کیفیت بالا HD کودکان شیرین عکسهای تصاویر داستان نقل قول حدیث قرآن

    دانلود بهترین عکس نوشته های قرانی زیبا عاشقانه باحال جذاب با کیفیت بالا HD کودکان شیرین عکسهای تصاویر داستان نقل قول حدیث قرآن

    دانلود بهترین عکس نوشته های قرانی زیبا عاشقانه باحال جذاب با کیفیت بالا HD کودکان شیرین عکسهای تصاویر داستان نقل قول حدیث قرآن

    دانلود بهترین عکس نوشته های قرانی زیبا عاشقانه باحال جذاب با کیفیت بالا HD کودکان شیرین عکسهای تصاویر داستان نقل قول حدیث قرآن

    دانلود بهترین عکس نوشته های قرانی زیبا عاشقانه باحال جذاب با کیفیت بالا HD کودکان شیرین عکسهای تصاویر داستان نقل قول حدیث قرآن

    دانلود بهترین عکس نوشته های قرانی زیبا عاشقانه باحال جذاب با کیفیت بالا HD کودکان شیرین عکسهای تصاویر داستان نقل قول حدیث قرآن

    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****
    نبش قبر
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    به دنبال نبش قبر، حجت الاسلام سیدهاشم دستغیب فرزند ارشد آیت الله دستغیب اظهار داشت : روز اربعین صبح به منزل ابوی رفتم وقتی وارد شدم برادران آمدند و گفتند خانمی به اینجا آمده و گفت : دیشب آیت الله دستغیب را به خواب دیدم که فرمودند من ناراحت هستم چون مقداری از قطعات بدنم لای آجرهای کوچه باقی مانده است ، امروز آن را به من ملحق کنید ، لذا من به اتفاق چند نفر از برادران به جایگاه شهادت ایشان رفتیم و متوجه شدیم که موضوع صحت دارد و این خواب رویای صادق است . برادران کمک کردند و پس از تلاش فراوان از لابه لای آجرها مقدار دو کیسه پلاستیک قطعات گوشت و پوست آقا را جمع آوری و شب حدود ساعت ده پائین قبر را شکافته و آن را به بدن اضافه کردیم . در این موقع که مردم شیراز از موضوع مطلع شده بودند به محل آمده و عزاداری کردند.

    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****
    انس با خدا
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    «می گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را دوست دارم. یوسف گفت: ای جوان مرد! دوستی تو به چه کار من آید؟ از این دوستی مرا به بلا افکنی و خود نیز بلا بینی! پدرم یعقوب، مرا دوست داشت و بر سر این دوستی، او بینایی اش را از دست داد و من به چاه افتادم. زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد و من مدت ها زندانی شدم. اینک! تو تنها خدا را دوست داشته باش، تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی»

    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****
    دیوجانس

    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    «روزی دیوجانس ـ یکی از انسان های زاهد روزگار ـ از اسکندر پرسید: در حال حاضر بزرگ ترین آرزویت چیست؟ اسکندر جواب داد: بر یونان تسلط یابم. دیوجانس پرسید: پس از آنکه یونان را فتح کردی چه؟ اسکندر پاسخ داد: آسیای صغیر را تسخیر کنم. دیوجانس باز پرسید: و پس از آنکه آسیای صغیر را هم مسخر گشتی؟ اسکندر پاسخ داد: دنیا را فتح کنم. دیوجانس پرسید: و بعد از آن؟ اسکندر پاسخ داد: به استراحت بپردازم و از زندگی لذت ببرم. دیوجانس گفت: چرا هم اکنون بی تحمل رنج و مشقت، به استراحت نمی پردازی و از زندگی ات لذت نمی بری؟»

    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی حکایت خواندنی جالب جذاب تصویری www.3pide.ir*****

    هم نشین
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    «روزی حواریون به عیسی(ع) عرض کردند: یا روح الله! با چه کسی هم نشینی کنیم؟»

    فرمود: «با آن کس که دیدار او خدا را به یاد شما آورد، گفتارش بر دانش شما بیفزاید و کردارش شما را در امر آخرت ترغیب کند».

    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی تصویری www.3pide.ir*****
    زنى هرزه گرد
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    حضرت امام باقر (علیه السلام فرمود ) :

    زنى هرزه گرد با چند نفر از جوانان بنى اسرائیل مصادف شد.

    با قیافه به ظاهر آراسته خود آنها را فریفت .

    یکى از جوانان به دیگرى گفت اگر فلان عابد هم این زن را ببیند فریفته اش ‍ خواهد شد.

    زن آلوده این سخن را شنید، گفت به خدا سوگند تا او را نفریبم به خانه برنمى گردم .

    هنگام شب به محل عابد رفت در را کوبید گفت زنى بى پناهم امشب مرا در خانه خود جاى ده .

    عابد امتناع ورزید.

    زن گفت:

    چند نفر جوان مرا تعقیب مى کنند اگر راهم ندهى ، آنها برسند از چنگشان خلاصى نخواهم داشت(حربه های شیطانی زنان!!!! از مکر زن غافل مشو!!) .

    عابد این حرف را که شنید او را اجازه ورود داد (خلوت با نامحرم!!!! جایی که شیطان وعده داده که همیشه آنجا حضور خواهد داشت و اگر دو نفر نامحرم درجایی خلوت کردند وعده صادق داده که نفر سوم او باشد!!)

    همین که داخل خانه شد لباس از تن خود بیرون کرد و قامت دلاراى خویش را در مقابل او جلوه داد.

    چشم عابد به پیکر زیبا و اندام دلفریب او افتاد.

    چنان تحت تاءثیر غریزه جنسى واقع شد که بى اختیار دست خود را بر اندامش نهاد.(نگاه آلوده تیریست از تیرهای شیطان!!)

    در این موقع ناگاه به خود آمده متوجه شد چه از او سرزده دیگى بر سر بار داشت ، براى تهیه غذا زیر آن آتشى افروخته بود.

    جلو رفت دست خود را بر آتش نهاد

    زن پرسید چه کاریست که از تو سر مى زند؟

    جواب داد دست من خود سرانه کارى کرد او را کیفر مى دهم(نسخه شفا بخش دیگر: یاد جهنم و عذاب آخرت)

    از دیدن این وضع زن طاقت نیاورده ، از خانه او خارج شد در بین راه به عده اى از بنى اسرائیل برخورد، گفت فلان عابد را در خانه یابید که خود را آتش داد. وقتى آمدند مقدارى از دست او را سوخته یافتند

    منبع:پند تاریخ

    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی تصویری www.3pide.ir*****
    خاطره ای از زندگی رئیس جمهور شهید محمد علی رجایی
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    آخر همه میوه فروشی های بازار یه پیرمرد نحیف میوه می فروخت

    بساط کوچک و میوه های لک دارش معلوم بود که خریداری ندارند

    پیرمرد یک مشتری ثابت داشت و او شهید رجایی بود

    محمد علی می گفت : میوه هایش برکت خدا هستند ، خوردنش لطفی دارد که نگو و نپرس.

    به دوستانش می گفت : پیرمرد چند سر عائله دارد ، از او خرید کنید

    خاطره ای از زندگی رئیس جمهور شهید محمد علی رجایی

    منبع: کتاب ” خدا که هست ” نوشته ی مجید تولایی
    *****داستان های پندآموز عبرت انگیز آموزنده قرآنی قصه واقعی قرآن امام پیامبر امامان پیامبران پیغمبر کوتاه بلند شیرین کودکان بزرگسالان قصص القرآن طولانی جدید صوتی تصویری www.3pide.ir*****
    حاج سید مهدی سید قوام
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    خواهرش می‌گوید: «از مرحوم کافی شنیدم که از قول یکی از فرش‌فروش‌های بازار نقل می‌کرد: «۱۰ شب آقای قوام را دعوت کردیم، چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن شد. الحمدلله، ۱۰ شب مجلس با آبروداری برگزار شد. آقا سیدمهدی که از پله‌های منبر پایین ‌آمد، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم‌کم از میان جمعیت راه باز کرد تا به او برسد. جمعیت هم همین طور که سلام می‌کردند، راه باز می‌کردند تا دم در مسجد. وقت خداحافظی، حاجی دست می‌کند جیب کتش و می‌گوید آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل. سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، پر قبایش می‌گذارد. مدت‌ها بود که دخل را دست دیگری سپرده بود! بعد حاج شمس‌الدین گفت: آقا سید! حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنند. حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ـ ۶۰ ساله لبخندزنان نزدیک می‌شود. حاجی شمس التماس دعا می‌گوید و آن دو راهی می‌شوند. در راه که می‌آمدند، زیر تیر چراغ برق خیابان لاله‌زار، زنی را می‌بینند که خیلی جوان نبود، اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد. جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان … رنگ دیگری به خود گرفته بود. سیدمهدی، حاج مرشد را صدا می‌زند و می‌گوید: آنجا را می‌بینی؟ آن خانم. حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید: استغفرالله ربی و اتوب ‌الیه. آقای قوام می‌گوید: حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا. حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند و می‌گوید: حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب …. یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این زن بدکاره چه کار دارند؟ سید مکثی می‌کند و دوباره می‌گوید: بزرگواری کنید و ایشان را صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟! حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. این بار او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود. زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده بود، کمی خودش را جمع و جور می‌کند و پیش خودش فکر می‌کند به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استغفرالله می‌گوید و سمت آن زن می‌رود و به او می‌گوید: خانم بروید آنجا پیش آن آقاسید. با شما کاری دارند. زن با تردید راه می‌افتد. حاج مرشد، همانجا می‌ایستد و از مشایعت آن زن می‌ترسد. آقاسید به آن زن می‌گوید: دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟ شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل داشته است. گریه می‌کند و می‌گوید که حاج آقا به خدا مجبورم، احتیاج دارم. سید، ولی مشتری بود! پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد و می‌گوید: این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین علیه‌السلام است تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست. شماره‌اش را هم به آن زن می‌دهد. می‌گوید هر وقت تمام شد به من زنگ بزن، اما این کار را نکن. تو جوانی و حیفی. سید به حاجی ملحق می‌شود و دور می‌شوند اما انگار باران چشم‌های زن تمامی ندارد. چند سال از این ماجرا می‌گذرد. این بار حرم صاحب اصلی محفل! سید دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همین طور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد، نگاهش به نگاه مردی گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده است. مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی می‌کند و می‌گوید زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند. مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله‌زار است و همان بغض: آقا سید من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یک بار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت! آقا سید! من دیگر خوب شده‌ام! و این بار، نوبت باران چشمان سید است

    سال ۱۲۷۹ در خانواده مذهبی و روحانی در تهران به دنیا آمد. چند برادر داشت که همگی در بلای وبا و طاعون آن سال‌ها از دنیا رفتند و او به عنوان یگانه پسر خانواده در کنار خواهرانش بزرگ شد. پدرش روحانی و از علمای روزگار بود. سیدمهدی هم مانند پدر، کسوت روحانیت را برگزید و به حوزه علمیه اراک رفت؛ همان جا که مرحوم شیخ عبدالکریم حائری مشغول تدریس و سرگرم پرورش عالمانی بزرگ بود. تا زمانی که مرحوم حائری تصمیم گرفت حوزه علمیه را به یک شهر مذهبی منتقل کند و حوزه علمیه قم را تاسیس کرد. سیدمهدی هم تا جایی ادامه داد که به گفته خواهرش دو درجه اجتهاد از صاحبان کرامت و مقام در آن زمان، یعنی شیخ عبدالکریم حائری و سیدابوالحسن اصفهانی گرفت. سوم شوال ۱۳۸۴ قمری مطابق با سال ۴۲ شمسی بود که در سن ۶۳ سالگی از دنیا رفت. با این همه برایم جای تعجب بود که چرا با این درجه و مقام و پوشیدن لباس پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم کسی او را آیت‌الله نخوانده و تنها به او «آقا سیدمهدی قوام» می‌گویند. بیشتر که شناختمش فهمیدم عارفی که خدا را شناخته بود، نه به دنبال نام و نشان بود، نه لقب و سمت و نه قید و بند؛ سیدمهدی فقط خدا را می‌دید.

    روحانی روشنفکر

    دخترش می‌گوید «ما سه خواهر و چهار برادر بودیم که یکی از برادرانم در جوانی فوت کرد. پدرم از خوبی و اخلاق چیزی کم نداشت. او مدرسه‌ساز نبود، «دل ساز» بود. ممکن است کسی مدرسه بسازد، اما دل نسازد. پدرم با کسانی که از مذهب‌های مختلف بودند، صحبت می‌کرد و هیچ گاه خودش را بالاتر از کسی حساب نمی‌کرد و هیچ کس را نمی‌رنجاند.» مریم خانم که الان حدود ۷۵ سال دارد و بزرگ‌ترین دختر سیدمهدی است، خیلی از پدر تعریف می‌کند و مداوم می‌گوید که پدرم با همه فرق داشت. او می‌گوید: «پدرم آنقدر خوب بود و مردم دوستش داشتند که تا ۴۰ روز افراد مختلف برایش ختم می‌گرفتند. پدربزرگم هم عالم بزرگی بود، اما پس از فوتش، تشییع جنازه‌ای که برای پدرم بود، برای او انجام نشد. پدرم با همه فرق داشت. نه پول زیادی داشت و نه به دنبال پول و مال دنیا بود. هر مجلسی می‌رفت و وعظ می‌کرد، نمی‌گفت به من پول بدهید. حتی برخی مجالس سالانه می‌رفت که پول نمی‌گرفت. هر وقت هم که به او پول می‌دادند، در پاکت را باز نمی‌کرد و نمی‌شمرد.» او از روشنفکر بودن پدرش در دوره‌ای که چنین الفاظی به کار نمی‌رفته است، سخن می‌گوید و ادامه می‌دهد که: «آن زمان کمتر خانواده‌ای بود که به دختران اجازه درس خواندن بدهند. پدرم در آن زمان روشنفکر بود و به ما می‌گفت پوشش داشته باشید و درس بخوانید، اما رنگ معین نمی‌کرد. پدرم بسیار خانواده‌دوست و با مادرم خوشرفتار بود؛ طوری که همه می‌دانستند او را چقدر دوست دارد. پس از فوتش خواب‌های بسیاری دیده‌ام که اکنون در ذهنم نیست، اما بارها او را در باغ‌های سبز و زیبا، با ظاهری آراسته و خوب در کنار مادرم دیده ام. آنها در آن دنیا هم از هم جدا نشده‌اند.»

    کسی که قطب دراویش نشد

    به شهرری رفتیم. با سرنخ‌های که پیدا کردیم، برادرزن آقاسید را یافتیم. خانه‌اش کنار همان بیمارستانی که میراث پدر بود، قرار داشت. سیدجعفر فیروزآبادی می‌گوید: «آقا سید، داماد آیت‌الله فیروزآبادی بود. زینت السادات فیروزآبادی یعنی خواهرم که دختر آن خیر بزرگ بود، همسر سیدمهدی بود. آقاسیدمهدی سرآمد روزگار بود. تنها واعظی بود که صحبت از عرفان می‌کردند. ایشان اصلا اهل مادیان نبود. یادم می‌آید زمانی برای منبر در دهه عاشورا، ایشان را به کرمان دعوت کرده بودند. معمولا یک نفر همراه ایشان می‌رفت. وقتی که تمام شده بود به ایشان پاکت داده بودند. وقتی برمی‌گشتند، کسی که همراه آقا بود، در اتوبوس به او سفارش و اصرار می‌کرد که: ببینید چقدر به شما داده‌اند. آقا گفته بود: چه کار داری؟ هیچ گاه پولی که به او می‌دادند را نمی‌شمرد؛ خرج می‌کرد تا تمام می‌شد. بعد هم که به تهران رسیدند، به گاراژ شمس‌العماره ـ که نزدیک منزلش بود ـ رسید و پول را جایی که باید می‌داد، داد و دست خالی به خانه رفت. آقاسید چنین اخلاقیاتی داشت. وقتی از ایشان دعوت می‌کنند که رییس قطب دراویش شود، نامه را پاره می‌کند و دور می‌ریزد. مرد خدا بود. دنبال مادیات و مقام نبود. برای همین نامه را پاره کرد و دور ریخت و گفت: من دنبال این چیزها نیستم. آقا سیدمهدی نصف مثنوی را حفظ بود. پدر مرحومش هم که مومن به تمام معنا بود، کل مثنوی را حفظ بود.»

    چگونه آل‌آقا قوام شد

    خواهرش از نسب پدری و مادری و شجره‌نامه مبارکشان می‌گوید. گفت که علامه مجلسی صاحب کتاب شریف بحارالانوار پدر بزرگ مادرش است؛ همان تباری که تبار بزرگان است و همسر آیت‌الله بروجردی نیز از همین خانواده بزرگ است. نسب پدری‌شان هم به امام محمدتقی علیه‌السلام می‌رسد. امامزاده موسی مبرقع که در قم است، جد سیدمهدی قوام است. خواهرش می‌گوید: «شهرت ما «برقعی» بود. زمانی که به تهران آمدیم، شهرت ما تغییر کرد و «آل آقا» شد و بعدها نیز از طرف حکومت آن زمان به برادرم شهرت «قوام» دادند؛ شهرتی که مخصوص بزرگان بود. از طرف دیگر ۳۱ پشت پدری آنها به شیخ مفید رحمه‌الله علیه می‌رسد.» عفت خانم می‌گوید که پدرشان متولد کرمانشاه بوده و در خانواده‌ای از ایل عشایر کرمانشاه بزرگ شده است. مقبره آل آقا اکنون در کرمانشاه است. زمانی که در اراک، وبا و طاعون آمده و علما پراکنده شده‌اند و هرکس به شهری رفته، پدر من به تهران آمده است.

    خودت بهایی هستی، کسی را بهایی نکن

    او از عزیز بودنش در بین اقشار مختلف مردم نقلی می‌کند و می‌گوید: «یک تیمسار بهایی در آن زمان بود که به واسطه شخصیت برادرم بسیار به او علاقه‌مند بود و برای دیدن اون بارها به منزل رفته بود. هرگاه که برادرم را می‌دید، از علاقه زیاد به او در مقابلش تعظیم می‌کرد. برادرم به او گفته بود: «خودت بهایی هستی، اما دیگران را بهایی نکن.» برادرم صفات مخصوص به خودش را داشت که من نشنیده و ندیده‌ام. پول می‌گرفت، طلبه‌ها را در مسجد شام می‌داد.» خانه سیدمهدی سه راه مروی، کوچه حاجی‌ها بوده و خانه ابدی‌اش هم در یک از صحن‌های حضرت معصومه سلام‌الله علیه در قم در کنار پدر بزرگوارش که هر دو به ظاهر خراب شده است، اما سیدمهدی سال‌هاست که در دل‌های بسیاری خانه دارد؛ خانه‌ای که هیچ گاه خراب نمی‌شود.

    پول‌ها را دید و قضاوت نکرد

    سیدِ قوام به گفته خواهرش هیچ پولی نداشت و حتی خانه‌ای که در تهران در آن سکونت داشت، ارثیه پدری‌اش بود. او از مال دنیا دوری می‌کرد. عفت خانم که حالا ۹۰ سال سن دارد و روی تخت خوابیده است، از شیرین دهنی برادرش هم می‌گوید و اینکه برادرش بسیار بچه‌ها را دوست می‌داشت. او می‌گوید: «برادرم آدم دنیا نبود. این حرف را چون برادر من است، نمی‌گویم اما واقعا آدم دنیایی نبود تا این حد که گاهی فکر می‌کنم او چگونه تشکیل خانواده داد. او اهل هیچ حزب و گروهی هم نبود و هیچ تیمی نداشت. مردمی بود و مردم، خودشان از هر صنفی به اون علاقه داشتند. زمانی که برای او نامه فرستاده بودند که ریاست شیخ الشیوخ را به او بدهند، نامه را پاره کرد. از طرف دستگاه حکومت می‌خواستند او را قاضی کنند، اما قبول نکرد. یادم می‌آید یک روز دو خانم از خانم‌های فرمان‌فرما برای قضاوت نزد برادرم آمدند. یکی از آنها یک چمدان پر از پول را به او نشان داد و گفت که شما بگویید این بچه‌ای که می‌آورند، بچه من است. پول هنگفتی بود، اما سیدمهدی گفت من نمی‌دانم و ندانسته قضاوت نمی‌کنم.»

    هذیان نمی‌گفت، راست می‌گفت

    عفت خانم با لحن شیرین و صدای دلچسبی که دارد، خاطرات را خیلی دقیق برایمان تعریف می‌کند و می‌گوید: «چرا دروغ بگویم؟ ما هم بعد از فوت سیدمهدی فهمیدیم او چه کسی بوده است و قبل از آن او را نمی‌شناختیم.» او می‌گوید: «مثلا یک روز امام جمعه همدان که برای ختم برادرم آمده بود، تعریف کرد که ما در همدان یک حسینیه ساخته بودیم و آقاسید را راضی کردیم که برای افتتاح حسینیه بیاید، اما سرما خورد. ایشان زیر کرسی در حال استراحت بود و همین طور که دراز کشیده بود، سرش را بیرون آورد و گفت: «آقای فلانی! (منظورش به من بود که نشسته بودم) بروید دم فلان مطب، آنجا یک خانم با بچه ایستاده. بروید و او را کمک کنید.» هوا بسیار سرد بود و برف شدیدی می‌بارید. دیگران گفتند سیدمهدی هذیان می‌گوید. از تب زیاد است. آنقدر ناراحت شد که با لحن عصبانی گفت: «به جدم اگر نروید از شما راضی نمی‌شوم.» آنها هم که این‌طور سیدمهدی را جدی می‌بینند، می‌روند و می‌بینند که خانمی با کودکی در بغل در آن هوای سرد، آنجا ایستاده و کسی نبوده که کمکش کند.»

    عقربی که به حرف آمد

    آقاسیدمهدی منبرهای زیادی ‌رفته است. خواهرش این گونه تعریف می‌کند که: «وقتی یک بار در هیأت کاشانی‌ها در تهران یک دهه سخنرانی کرده بود، شب آخر از او دعوت کردند که در کاشان هم برای آنها منبر رود. ضمن اینکه آنقدر سخنرانی آقا طرفدار داشت که منبر او را پایان برنامه قرار می‌دادند تا جمعیت به خاطر سخنرانی او بماند. سیدمهدی خودش می‌گوید که «آن لحظه که خواستم به آنها جواب دهم، اصلا فکر نکردم و همین طوری یک چیزی گفتم» او به شوخی می‌گوید «کاشان شما عقرب دارد، من نمی‌آیم!» و می‌رود. شب با خانواده روی پشت بامی که کف‌اش از سیمان بوده، خوابیده بودند که سیدمهدی به یک‌باره می‌شنود یک نفر با تحکم او را صدا می‌زند و می‌گوید: «بزنم؟ بزنم؟» وقتی چشمانش را باز می‌کند می‌بیند که یک عقرب روی سینه‌اش است. از جا بلند می‌شود. زن و بچه‌اش هم بلند می‌شوند که عقرب را پیدا کنند که سیدمهدی می‌گوید: «بخوابید، عقربی در کار نیست. این تلنگری به من بود.» فردای آن روز هم می‌رود و خبر می‌دهد که برای سخنرانی به هیأت کاشانی‌ها می‌رود و به جای ۱۰ روز، ۱۲ روز در آنجا منبر می‌رود و پولی هم نمی‌گیرد.»

    کار کم زحمت و پرمنفعت

    او می‌گوید: «زمانی که از مکه آمده بودم، بستگان و همسایگان برای دیدارم به خانه‌مان می‌آمدند. روزی یکی از همسایگان ما آمد و عکس سیدمهدی را که در اتاق من دید، گفت: عکس این آقا اینجا چه کار می‌کند؟ گفتم شما او را از کجا می‌شناسید؟ او نمی‌دانست که سیدمهدی برادر من است. وقتی فهمید گفت: «او قسم داده بود که نگویم، الان چون از دنیا رفته است، برای شما می‌گویم. شوهر من نوکر امام حسین علیه‌السلام است. یک آقایی به هیأتشان می‌رود و می‌گوید: در منزل من مستاجر خانمی به نام «فاطمه بگم» به شدت محتاج است. از فردای آن روز هر کسی می‌آمد از چادرنماز گرفته تا مایحتاج منزل، کمکی می‌کرد. آقا سیدمهدی شب آخر که از منبر پایین آمد، موقع رفتن به شوهرم می‌گوید: «می‌خواهی یک کار پرمنفعت کم زحمت انجام دهی؟ اما قسم بخور این مطلب را تا زنده‌ام به کسی نگویی.» شوهرم قبول می‌کند. باهم به بازار آهنگرها سرکوچه غریبان پلاک ۱۶ می‌روند. به او می‌گوید، این پاکت را به «فاطمه خانم» بده و بیا. از آن زمان به بعد شوهرم از مریدان آقا شد.

    ۵ تومان می‌دهم پنج سال دیگر پس می‌گیرم

    عفت خانم می‌گوید: «برادرم نمی‌گذاشت سخنرانی‌هایش را ضبط کنند. اصلاً اهل خودنمایی نبود. به همین دلیل شاگردان و پامنبری‌هایش گاهی اوقات یواشکی نوار ضبطی را پشت منبر قایم و صدایش را ضبط می‌کردند. اصلا این آدم بشر عادی نبود. اشتباهی آمده بود زمین!» او به این نکته هم اشاره می‌کند که «وقتی پسر جوان برادرم فوت کرد، حال و روزش معلوم بود، اما وقتی صدا از خانه بلند می‌شد و همه شلوغ می‌کردند، داخل خانه می‌آمد و گفت: «من امروز ۵ تومان به شما می‌دهم، پنج سال دیگر پس می‌گیرم. شما می‌توانید به من حرفی بزنید؟ این هم امانت خدا بوده است. خودش داده، خودش هم پس گرفته است.»

    داستان عبای طلبه شهرستانی

    خواهرش عفت خانم می‌گوید که داستانی از یکی از علمای عصر حاضر دارد که درست نیست نامش را بیاورد، اما آن را تعریف می‌کند. او از قول آن عالم این چنین می‌گوید: «ما طلبه بودیم، اما در طلبه‌ها اشخاص نادری مانند سیدمهدی قوام کم پیدا می‌شوند. سیدمهدی دو عبا داشت که از جنس پشم شتر به عنوان مرغوب‌ترین نوع پشم آن زمان بود. سیدمهدی یک روز در مسجد محمود آل آقا متوجه می‌شود که عبای یک طلبه شهرستانی مندرس است. به همین دلیل می‌گوید من که دو تا عبا دارم، یکی از آنها برای من حرام است. برای همین یک روز بیرون خانه منتظر می‌نشیند تا من از مسجد بیایم. همین طور که راه می‌رفتم، متوجه شدم که یک نفر پشت سرم راه می‌آید، اما گفتم شاید خانمی باشد و برای همین برنگشتم. وقتی به بازار رسیدم، برگشتم و آقاسید که کنارم ایستاده بود، دیدم. گفتم امری دارید؟ گفت: «نه. نذری داشتم و می‌خواستم این عبا را به شما بدهم» یعنی وقتی می‌خواست کار خیری کند هم این گونه بود.

    دزدی عقل و هوش از یک دزد!

    این خواهر برادردوست که تمام مطالب و خاطرات و نوارهای مربوط به برادرش را جمع‌آوری کرده است، می‌گوید که یک روز آقای‌هاشمی‌نژاد این خاطره را تعریف می‌کرد که «در ما طلبه‌ها عتیقه هم پیدا می‌شود. یکی از طلبه‌ها مریض شده بود. برای عیادتش به کوچه حاجی‌ها رفتیم. وقتی از کسی که میوه روی چرخ ریخته بود، برای آقاسید میوه خریدیم، پولش را قبول نکرد. گفتم: اگر پول را نگیری، میوه را نمی‌برم. گفت: چرا؟ آقا سیدمهدی دست من را از جهنم گرفته و به بهشت برده است. یک روز آقاسید با عیال از خانه بیرون رفتند. من هم که در محل به دست کج بودن معروف بودم، به خانه آنها رفتم. یک سری اسباب جمع کردم و خواستم از در بیرون بروم. همین که دم در رسیدم، در باز شد و آقاسید با خانمش وارد شد. نگاهی به من کرد و یک سلام گرمی عرضه داشت. من که نمی‌فهمیدم چه شده است. گفت: «حالا که زحمت کشیده‌ای و تا اینجا آمده‌ای، بیا برویم و یک چایی بخوریم.» داخل خانه بازگشتیم. برایم چای و میوه آورد. بعد گفت: «اهل کجایی؟» گفتم خاک سفید. گفت: «این فرش دستی‌ها مال تو. یک چرخ دستی بخر و میوه بخر و داخل آن بگذار. هرچه هم از بارت ماند و از تو نخریدند، شب خودم از تو می‌خرم.»

    آنچه استاد مطهری درباره سیدمهدی گفت

    عفت خانم خاطره‌ای را هم از قول یکی از بستگانشان نقل کرده و می‌گوید که او به مشهد رفته بوده و می‌بیند که روی این چرخ دستی‌ها نوار گذاشته‌اند. نوار صدای آقای مطهری بوده است که این چنین تعریف می‌کند: «من و آقای قوام میدان تجریش ایستاده بودیم و منتظر تاکسی بودیم. یک سواری آمد و به اصرار ما را سوار کرد. سیدمهدی وسط راه پیاده شد، چون در محلی دیگر سخنرانی داشت، اما راننده از او پول نگرفت. وقتی پیاده شد به راننده گفتم برادر چرا پولت را نگرفتی؟ گفت این آقا مرا آدم کرد. گفتم یعنی چی؟ مگر آدم نبودی که تو را آدم کرد؟ گفت: نه این آقا من را از راه ضلالت و جهالت و دشمنی بیرون کرد. گفتم: چطور؟ گفت: من پدر ثروتمندی داشتم. مغازه و کار و درآمد خوبی داشت، اما من وضع خوبی نداشتم. اجاره خانه و بچه و اینها. مغازه‌ام هم خوب نمی‌چرخید. هرچه از پدرم پول خواستم کمکم نکرد و گفت: برو خودت بار خودت را از زمین بردار. من تصمیم گرفتم گروهی از دوستانم را جمع کنند که بروند و پدرم را به قصد کشت بزنند. اگر هم مُرد، مُرد. بالاخره من یک دانه پسرش بودم. مشکلاتم حل می‌شود. قرض‌ها و اجاره خانه‌ام را می‌دهم و از این حرف‌ها. گفت: روزی برای کاری بازار رفته بودم. صدای واعظی از مسجد جمعه آمد. نمی‌دانم چه شد. انگار یک نفر مرا هل داد. من اهل منبر و روضه و اینها نبودم. رفتم مسجد جمعه در حالی که اصلا جا نبود و من چمباتمه نشستم. این آقا تا من برسم پای منبر صحبتش را عوض کرد. اصلاً موضوع صحبتش چیز دیگری بود، اما چشمش که به من افتاد قرآن خواند و مطلب منبر را عوض کرد که اولادی که این طور کند و آن طور کند، هم عاق والدین و هم عاقبت بخیری را در هر دو صورت در پی دارد. آنقدر این منبر در من اثر کرد که وقتی تمام شد، بلند شدم رفتم شیرینی خریدم و با اینکه سال‌ها بود خانه پدرم نرفته بودم، به آنجا رفتم. خلاصه من از آن راه برگشتم. رفتم دست پدرم را بوسیدم و از خطاهایم عذرخواهی کردم. مدت طولانی نگذشت که پدر با من بر سر مهر آمد و به من کمک کرد و مشکلاتم حل شد و وقتی اجاره خانه مرا داد، من سر راحت زمین نگذاشتم. یعنی سیدمهدی قوام فردی بود که این گونه انسان‌ها را می‌ساخت.»

    صاحب اصلی محفل!

    خواهرش می‌گوید: «از مرحوم کافی شنیدم که از قول یکی از فرش‌فروش‌های بازار نقل می‌کرد: «۱۰ شب آقای قوام را دعوت کردیم، چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن شد. الحمدلله، ۱۰ شب مجلس با آبروداری برگزار شد. آقا سیدمهدی که از پله‌های منبر پایین ‌آمد، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم‌کم از میان جمعیت راه باز کرد تا به او برسد. جمعیت هم همین طور که سلام می‌کردند، راه باز می‌کردند تا دم در مسجد. وقت خداحافظی، حاجی دست می‌کند جیب کتش و می‌گوید آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل. سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، پر قبایش می‌گذارد. مدت‌ها بود که دخل را دست دیگری سپرده بود! بعد حاج شمس‌الدین گفت: آقا سید! حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنند. حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ـ ۶۰ ساله لبخندزنان نزدیک می‌شود. حاجی شمس التماس دعا می‌گوید و آن دو راهی می‌شوند. در راه که می‌آمدند، زیر تیر چراغ برق خیابان لاله‌زار، زنی را می‌بینند که خیلی جوان نبود، اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد. جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان … رنگ دیگری به خود گرفته بود. سیدمهدی، حاج مرشد را صدا می‌زند و می‌گوید: آنجا را می‌بینی؟ آن خانم. حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید: استغفرالله ربی و اتوب ‌الیه. آقای قوام می‌گوید: حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا. حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند و می‌گوید: حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب …. یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این زن بدکاره چه کار دارند؟ سید مکثی می‌کند و دوباره می‌گوید: بزرگواری کنید و ایشان را صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟! حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. این بار او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود. زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده بود، کمی خودش را جمع و جور می‌کند و پیش خودش فکر می‌کند به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استغفرالله می‌گوید و سمت آن زن می‌رود و به او می‌گوید: خانم بروید آنجا پیش آن آقاسید. با شما کاری دارند. زن با تردید راه می‌افتد. حاج مرشد، همانجا می‌ایستد و از مشایعت آن زن می‌ترسد. آقاسید به آن زن می‌گوید: دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟ شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل داشته است. گریه می‌کند و می‌گوید که حاج آقا به خدا مجبورم، احتیاج دارم. سید، ولی مشتری بود! پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد و می‌گوید: این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین علیه‌السلام است تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست. شماره‌اش را هم به آن زن می‌دهد. می‌گوید هر وقت تمام شد به من زنگ بزن، اما این کار را نکن. تو جوانی و حیفی. سید به حاجی ملحق می‌شود و دور می‌شوند اما انگار باران چشم‌های زن تمامی ندارد. چند سال از این ماجرا می‌گذرد. این بار حرم صاحب اصلی محفل! سید دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همین طور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد، نگاهش به نگاه مردی گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده است. مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی می‌کند و می‌گوید زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند. مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله‌زار است و همان بغض: آقا سید من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یک بار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت! آقا سید! من دیگر خوب شده‌ام! و این بار، نوبت باران چشمان سید است.

    زکی! من دانشمند نیستم

    حجت‌الاسلام والمسلمین حاج سیدابوالقاسم شجاعی از خطیبان برجسته امروز که با آقاسید مرادواتی داشته است، برایمان از مقام و منزلت آقای قوام می‌گوید: «سیدمهدی قوام از نبوغ منبر و شخصیت‌های برجسته عرفانی در منبر بودند. ایشان فرزند مرحوم حاج قوام، پیرمرد سالخورده‌ای که با محاسن سفیدش چهره پرجاذبه‌ای داشت و در منبر اهل بیت علیهم‌السلام مردم را به معارف و مراتب عالی اسلامی و معنوی دعوت می‌کرد، بود. او از این پدر بزرگوار به وجود آمد. من اساتید ایشان را از قول دیگران می‌گویم، چون خودم نمی‌دانستم. یک بخش تربیتی آقا سیدمهدی پدرش بود که در این خصوص ید طولایی داشت. آقا سیدمهدی قوام از نظر سبک منبر، ادیب و اهل عرفان بود و گاهی هم می‌دیدم این شعر را می‌خواند: باید که سر زلف تو را شانه ببندند/ یا مشک فروشان در کاشانه ببندند. قید و بندی که به عنوان لباس روحانیت و تشریفات و این مسائلی که ما برای رضایت خاطر مردم داریم، نداشت. من یک بار در خیابان پامنار دیدم بچه‌اش را روی دوشش سوار کرده بود. یک پای بچه روی سینه پدر بود و یک پا پشت پدر. من رسیدم گفتم: حاج آقا! آخه این وضعیت … گفت: «برو بابا، قبل از اینکه این مردم مرا طلاق دهند،

    دانلود داستان های زیبای قرآنی مذهبی فوق العاده خواندنی نوشته متن جملات سخنان گرانبها,داستان امامان و پیامبران اسلام جالب جذاب قشنگ

    دانلود داستان های زیبای قرآنی مذهبی فوق العاده خواندنی نوشته متن جملات سخنان گرانبها,داستان امامان و پیامبران اسلام جالب جذاب قشنگ

    دانلود داستان های زیبای قرآنی مذهبی فوق العاده خواندنی نوشته متن جملات سخنان گرانبها,داستان امامان و پیامبران اسلام جالب جذاب قشنگ

    دانلود داستان های زیبای قرآنی مذهبی فوق العاده خواندنی نوشته متن جملات سخنان گرانبها,داستان امامان و پیامبران اسلام جالب جذاب قشنگ

    دانلود داستان های زیبای قرآنی مذهبی فوق العاده خواندنی نوشته متن جملات سخنان گرانبها,داستان امامان و پیامبران اسلام جالب جذاب قشنگ

    دانلود داستان های زیبای قرآنی مذهبی فوق العاده خواندنی نوشته متن جملات سخنان گرانبها,داستان امامان و پیامبران اسلام جالب جذاب قشنگ

    من طلاقشان داده‌ام.» اصلا به حرف مردم و این خصوصیات و جهات مربوط به اساس زندگی توجه نداشت. در یک سطح والایی بود. منبرش نه مانند منبر ما که نیم ساعت، سه ربع منبر رویم و منبر پنجم و ششم تکرار شود. ایشان سال‌ها در شبستان آیت‌الله شاه آبادی مسجد جمعه، در محلی که آیت‌الله شاه‌آبادی نماز می‌خواندند، یک ظهر منبر می‌رفت، ساعت چهار پایین می‌آمد. اما مردم پای منبر فکر می‌کردند یک ربع پای سخنرانی نشسته‌اند. افرادی که پای منبرش بودند هم کسانی بودند که دارای درجات علمی بالا بودند. افراد عادی هم پای صحبتش می‌رفتند، اما چیزی نمی‌فهمیدند. سطح سخنرانی‌هایش بسیار بالا بود. خاطرم هست در خصوص «من وجدنی طلبنی من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی وجدنی اشقنی و من اشقنی اشقته» تقریبا حدود یک ماه رمضان صحبت کرد. آن هم روزی دو ـ سه ساعت بحثی که انجام می‌داد. علاوه بر این دارای عرفانی وسیع و به برنامه‌های جاذبه مردم بی‌توجه بود. در مسجد هندی دوزانو پای منبر من نشسته بود. من در آنجا گفتم دیگر ادامه ندهم، دانشمند محترم … تا گفتم دانشمند، یک مرتبه حاج مهدی گفت: «زکی!» که یعنی چرا به من می‌گوید دانشمند. مردم هم خندیدند. به هر حال او فقط خدا را می‌دید و بس. ما یک منزل کوچکی در خیابان مولوی داشتیم. آن زمان اداره گذرنامه ۱۵ تومان می‌گرفت و برای کربلا ویزا می‌داد. من رفتم برای مادرم گرفتم، چون مادرم مربی ما بود. یک مردی در محل ما می‌خواست به کربلا برود، رفتم گفتم مادر مرا هم ببر. پولی به او دادم رفت. سحر در منزلم را زدند، دیدم آقا سیدمهدی قوام است. دست کرد در جیبش و یک مشت شکلات برای من ریخت و گفت که «خدا می‌خواهد تو را عاقبت بخیر کند که تو دیشب مادرت را به کربلا فرستادی.» این در حالی بود که احدی از این مسئله خبر نداشت و ایشان آمد و این را به من گفت که من هم در ختمش این مسئله را در مسجد اعلام کردم. روزگار، دیگر رادمردی، بزرگواری، سخنگویی، شخصیت وارسته‌ و به مقام عالی رسیده‌ای مانند آقا سیدمهدی قوام نخواهد دید.»

    باز هم حکایت دزد و قالیچه

    حجت‌الاسلام والمسلمین سیدعبدالله فاطمی‌نیا از خطبا و علمای خبره هم خاطره‌ای از آقا سیدمهدی قوام نقل می‌کند و می‌گوید: «آقا سیدمهدی قوام رضوان‌الله تعالی علیه، مرد بسیار بزرگ و با سعه صدری بود؛ اعجوبه‌ای! شبی دزدی وارد منزلش می‌شود؛ همین که فرشی را جمع کرده و در حال بردن بود، آقا سیدمهدی بیدار می‌شود، با کمال خونسردی به او می‌گوید: می‌خواهی این فرش را چه کنی؟ دزد می‌گوید: می‌خواهم آن را بفروشم. آقا سیدمهدی میگوید: اگر بفروشی، آن را از تو خوب نمی‌خرند؛ من آن را به تو مباح کردم، حلالت باشد! برو آخر بازار عباس‌آباد، بگو: سیدمهدی فرستاده! آن را بفروش و برو کاسب شو! بعداً دیدند همان شخص، اهل عبادت و تقوی شده و از همان فرش، کاسبی و مغازه راه انداخته است.» آن دزد بعدها به آقای گل محمدی، خواهرزاده آقا سید می‌گوید که دایی تو یک دزد را کاسب کرد و آبروی مرا مقابل همسرش حفظ کرد و پرده مرا ندرید.

    یک سیخ کباب برای گربه‌ای که ۶ تا بچه زاییده بود

    آقامحسن که حالا دیگر ۶۰ سال سن دارد و در جمع‌آوری مطالب کمک بسیاری به ما کرده است، از خوش‌اخلاقی‌های دایی‌اش داستان‌های جالبی نقل کرد. او می‌گوید: «یادم می‌آید بچه‌ها که نماز می‌خواندند، دایی مهدی که همیشه در یک جیب قبایش نخودچی کشمش و در جیب دیگرش پول خرد بود، می‌آمد و به بچه‌ها از هر دو جیب می‌داد.» آقا محسن از این هم می‌گوید که دایی‌اش حتی با حیوانات رفتاری محبت‌آمیز داشته و این همه اخلاق نمونه‌اش فقط به آدم‌ها منحصر نبود. تعریف می‌کند که «یک گربه داشتند که در خانه آنها بود و پنج ـ شش تا بچه زاییده بود. یک روز که کباب داشتند، یک سیخ کباب هم برای او انداخت و گفت که تو هم در این خانه حق داری و بعد با آن شوخ‌طبعی همیشگی‌اش گفت: خانم من که یک بچه زاییده این همه ناز می‌کند تو که شش تا زاییده‌ای!» او خاطره‌ای نقل می‌کند که عفت خانم هم از گفتن آن طفره رفته بود. می‌گوید: «مادرم وقتی جوان بود و سرپا، به بیمارستان بوعلی و نجمیه می‌رفت و برای بیماران مسلول و ریوی که از شهرستان منتقل شده بودند، کمپوت و … می‌برد و از طرف آنها برای خانواده‌هایشان نامه می‌نوشت. یک روز که به خانه برمی‌گردد، می‌بیند که دایی مهدی هم همراه پدرم در خانه هستند. آنها از او می‌پرسیدند: کجا بودی؟ مادرم هم توضیح می‌دهد که برای چه کاری رفته بوده است. دایی مهدی به او می‌گوید: «از مال چه کسی؟ می‌دانی اگر شوهرت راضی نباشد، اجازه نداری از پول او این مخارج را صرف کنی؟» مادرم چهره‌ای ناراحت به خود می‌گیرد. دایی مهدی به او می‌گوید «من ماهی ۱۰۰ تومان به تو می‌دهم. تو به این کارت ادامه بده» از آن به بعد هم مادرم به کارش ادامه می‌دهد. دایی من آدمی نبود که اگر کاری می‌کند، سر و صدا کند و به همه خبر دهد که فلان کار خیر را کرده است.

    یک دزد دیگر هم آدم شد

    یکی دیگر از دختران آقا سیدمهدی خاطره‌ای قشنگ که باز هم گویای بزرگ منشی پدرش است، برایمان تعریف می‌کند و می‌گوید: «بنایی داشتیم و مقدار زیادی لوله در خانه ما بود. دزدی آمد و یکی از لوله‌ها را برداشت و برد. مردم دزد را گرفتند و آوردند و گفتند که این آدم مال شما را دزدیده است، اما پدرم گفت: «نه، خودم گفتم ببرد. یک چادر هم بیاورید، این لوله جنسش سخت است، آن را داخل چادر بپیچد و ببرد که اذیت نشود.» این گونه سیدمهدی آبروی ریخته دیگران را حتی از کف زمین جمع می‌کرد و به او بازمی‌گرداند.

    احمقی که دنبالش می‌گردی من هستم!

    عشرت خانم از دست و دلبازی‌های دایی مهدی‌اش تعریف می‌کند. او خاطره‌ای از دوران بچگی‌اش به یاد دارد و می‌گوید: «یک روز منزل مرحوم دایی بودم. ساعت ۱۱:۳۰ شب بود که با پاکت میوه آمد. همه بچه‌ها ذوق کردند که میوه آورده است، اما وقتی ریختند، دیدند که همه میوه‌ها خراب است. دایی گفت: «من از زیر پل می‌آمدم. دیدم یک نفر داد می‌زند خدایا یک احمق برسان این میوه‌ها را از من بخرد، من پیش زن و بچه‌ام بروم. من هم از پشت سرش دست به شانه‌اش گذاشتم و گفتم تو آدم خوبی هستی، خدا دعایت را مستجاب کرد و آن کسی که می‌خواستی آمد. همه میوه‌ها را می‌برم.» عفت خانم هم در تکمیل این خاطره می‌گوید: «وقتی سیدمهدی به خانه آمده بود، می‌خندید و با خودش می‌گفت «امشب خودم را شناختم!» یعنی من احمق هستم!

    حکایت مردی که یخ می‌فروخت

    در نقلی دیگر آمده است: سیدمهدی قوام یک روز از مجلس روضه به خانه برمی‌گشته است. یکباره چیزی توجهش را جلب می‌کند. می‌شنود که یک شخص ‌های‌های گریه می‌کند. جلوتر می‌رود و می‌بیند که در میدان شهر هیچ کاسبی نمانده به جز یک یخ فروش که داد می‌زند «آهای مردم! بیایید یخ‌های من را بخرید، این همه سرمایه من است، سرمایه‌ام دارد آب می‌شود و از بین می‌رود». وقتی سید آن صحنه را می‌بیند، همه یخ‌های آن مرد را می‌خرد و خودش هم می‌نشیند کنار دست آن مرد یخ فروش و شروع به گریه کردن می‌کند. مرد یخ فروش می‌پرسد: شما چرا گریه می‌کنی؟ سید می‌گوید: «تو با این کارت چه درسی به من دادی. تو یخ‌هایت داشت آب می‌شد این همه داد زدی و گریه کردی، من چه کار کنم که عمرم در گناه آب شد؟»

    گذر دهم کوچه نقاش‌ها

    در گذر دهم کتاب «کوچه نقاش‌ها» هم قصه دیگری با این مضمون آمده است: یک نفر از گردن کلفت‌ها و پهلوان‌های تهران به نام مصطفی بوده که چون دیوانه اهل بیت علیهم‌السلام بوده به او «مصطفی دیوونه» می‌گفتند. این آقا مصطفی در عالم جوانی با تیم «داش‌ها» یک شب جمعه به باغ خاله در فرحزاد می‌روند. از آن طرف هم آقا سیدمهدی به باغ خاله می‌رود. شاگردان آقاسید که مصطفی را می‌بینند، به او می‌گویند امشب یک مقدار رعایت کن. یکی از داش‌ها جلو می‌رود و می‌پرسد که مگر امشب چه خبر است؟ تا می‌گویند آقا سیدمهدی قوام آمده، آقا مصطفی از جا بلند می‌شود و خدمت آقا می‌رود و پیشانی آقا را می‌بوسد و می‌گوید: ما نوکر سیدها هستیم. آقا سیدمهدی می‌گوید «ما می‌خواهیم مثل شما «داش» بشویم. قانونش را برای ما بگو.» مصطفی می‌گوید: قانونش این است که هر جا نمک خوردی، نمکدان نشکنی. آقا سیدمهدی می‌گوید: «خب اینکه در قانون ما هم هست، اما شما حرف می‌زنی یا عمل می‌کنی؟» مصطی سکوت می‌کند. آقا سیدمهدی می‌گوید: «شما این همه نمک خدا را خورده‌ای، چرا نمکدان می‌شکنی؟» نقل کرده‌اند این حرف، آقامصطفی را زیر و رو می‌کند و نقطه آغاز زندگی جدیدی برای او می‌شود. از آن به بعد مصطفی با آقا سیدمهدی صمیمی و عاقبت بخیر می‌شود. هیأت محبان‌الزهرا سلام‌الله علیها در محله پاچنار تهران یادگار آقامصطفی (دیوانه اهل بیت علیهم‌السلام) است.

    برداشت آخر ـ دیگر به خانه برنمی‌گردم

    پدرش هم بر اثر سرماخوردگی و ذات الریه در سن ۱۱۲ سالگی از دنیا رفته بود و سرانجام سیدمهدی هم همین شد، اما با این تفاوت که او در سن ۶۳ سالگی ذات‌الریه گرفت. او را به بیمارستان مفرح بردند و به گفته عفت خانم، خواهرش ۱۸، ۱۹ روز در آنجا بستری بود تا جان به جان آفرین تسلیم کرد. مریم خانم، دخترش می‌گوید: «وقتی پدرم را به بیمارستان می‌بردند، گفت این بار که بروم، دیگر برنمی‌گردم، اما من آن زمان سنم کم بود و نفهمیدم پدرم چه گفت.» عفت خانم، خواهرش هم می‌گوید: «در دورانی که برادرم در بیمارستان بستری بود، برادران خانمش که پسران مرحوم فیروزآبادی بزرگ بودند، بارها می‌خواستند برای تجهیزات بهتر، سیدمهدی را به بیمارستان پدر منتقل کنند، اما پزشکان بیمارستان مفرح هم اجازه نمی‌دادند و حتی خودشان به جای پرستار بالای سر او می‌چرخیدند و می‌گفتند انجام کارهای آقاسید و عیادت از او عبادت است. ما نمی‌گذاریم او را از اینجا ببرید. پس از فوتش هم یکی از پزشکان همان بیمارستان به همراه خانمش به منزل ما آمد و بسیار گریه می‌کرد که من به او گفتم: شما وظیفه خود را انجام دادید. پیکر برادرم در قم در صحن حضرت معصومه سلام‌الله علیه دفن است.» یکی دیگر تعریف می‌کند: روزی که پیکر سیدمهدی قوام را برای دفن به قم آوردند، به اندازه دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه سلام‌الله علیه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند. زار زار گریه می‌کردند و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت. حاج آقا کنعانیان از مریدان آقا سید بود. روزی این خاطره را برای آقامحسن، خواهرزاده آقای قوام تعریف می‌کند که: «بعد از اینکه حدود ۳۰ سال از فوت آقاسید می‌گذشت، یک شب خواب دیدم که در مشهد هستم و عده‌ای به کندن در صحن حرم امام رضا علیه‌السلام مشغول هستند. در خواب شاکی شدم که چرا دیگر به حرم هم رحم نمی‌کنند. جلو رفتم و از آن افراد پرسیدم چرا در صحن امام رضا علیه‌السلام چنین می‌کنید؟ گفتند: مگر خبر نداری، مرحوم قوام را می‌خواهند به اینجا انتقال دهند.»

    خوب سری اول داستان های زیبا و شیرین کوتاه جذاب و خواندنی قرآنی و مذهبی در اینجا به پایان رسید . سری های جدید این داستان ها و رمان ها در روزهای آینده تقدیم شما عزیزان خواهد شد .

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد پست دانلود کتاب داستان موبایل رایگان رمان جملات نوشته های متن قشنگ قرانی زیبا جذاب جدید ۲۰۱۵ درباره امامان و پیامبران بزرگ اسلام معصوم مذهبی خیلی فوق العاده بسیار را برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی و عکس و آهنگ و دانلود سپیده www.3pide.ir

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

    آخرین مطالب
  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند