سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 13:26 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس   خودکشی دو دختر سیزده و چهارده ساله را در خیابان پیامبر غربی خیابان جهاد اکبر تهران… کانال تلگرامی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران   بررسی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران نشان می دهد که آنها قبل از اقدام به خودکشی […]

  • شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس بر اساس گزارش سایت برزیلی Folha de Sao Paulo در حالی تیم فوتبال آرژانتین دو هفته پیش با یک هواپیمای مشابه هواپیمای سقوط کرده برزیلی پرواز کرد که ممکن بود به سرنوشت آنها دچار شود. این هواپیما که حامل مسی و بازیکنان آرژانتین بود از برزیل به ” بوینوس […]

  • حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد حکم اعدام بابک زنجانی    معاون نظارت دیوان عالی کشور از تایید حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی خبر داد. حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی تایید شددکتر غلامرضا انصاری معاون نظارت و بازرسی دیوان عالی کشور در گفت‌وگو با خبرنگار گروه حقوقی و قضایی خبرگزاری میزان از […]

  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان   مطمئنا برای تان جالب خواهد بود تا با جزئیات انجماد بدن برای زنده شدن در آینده بیشتر آشنا شوید. پس با ما همراه شوید. انجماد پس از مرگ چگونه فرایندی است؟ سرمازیستی (Cryonics) و نگهداری در سرما (Cryopreservation) دو شاخه جدید علم هستند که اخیرا زیاد درباره […]

  • غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم دختر دانشجو در سیل شدید خرم آباد می خواست که سوار خودروی پژو شود که پایش لیش خورد و به درون سیل افتاد و کشته شد و راننده پژو هیچ واکنشی نشان نداد.   فیلم غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد و بی تفاوتی رهگذران […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۱۱ اسفند ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 5820 بازدید | نظرات 0 نظر | دسته بندی : داستان های رمانتیک و عاشقانه کوتاه جدید , عکس های عاشقانه و رمانتیک جدید
  • داستان های جدید عاشقانه زیبا عشق عاشق غمگین متن نوشته ۹۴

    داستان های جدید عاشقانه زیبا عشق عاشق غمگین متن نوشته 94

    داستان های جدید عاشقانه زیبا عشق عاشق غمگین متن نوشته ۹۴

    نوشته جدید سایت تفریحی و داستان دوشنبه ۱۱ اسفند ۹۳ : داستان های جدید عاشقانه زیبا عشق عاشق غمگین متن نوشته ۹۴ – دانلود بهترین و جدیدترین داستان های عاشقانه و رمانتیک – داستان های عاشقانه کوتاه و بلند جدید ۹۴ – داستان هایی با موضوع و قصه عشق و عاشقی معشوقه دختر پسر – زیباترین داستان های ایرانی و خارجی بدون سانسور عاشقانه – کتاب داستان گوشی موبایل اندروید عاشقانه وطنی داغ خفن – داستان های غمگین و شاد احساسی عاشقانه باحال ۱۸+ – دانلود رایگان متن نوشته جملات مطالب عاشقانه موضوع نوشته ۲۰۱۵ – داستان صحنه تیکه دار جذاب قشنگ عاشقانه باحال خواندنی

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و داستان سپیده ۳pide.ir مجموعه بی نظیر و فوق العاده زیبا و خواندنی از جدیدترین و زیباترین داستان های عاشقانه ایرانی و خارجی رو براتون آماده کردیم . سعی کرده ایم تا داستان های گلچین و منتخب برتر همین ماه اسفند رو براتون دستچین و قرار بدیم . این داستان های زیبا برای اولین بار در سایت سپیده به نمایش در میاد و هیچ سایت یا وبلاگی تا به حال این داستان ها رو قرار نداده و از این بابت مفتخریم که برای اولین بار سایت سپیده اقدام به انتشار آثار برتر داستان های عاشقانه می کند . امیدواریم از دانلود و خواندن رایگان این جملات و داستان های جذاب و جدید عاشقانه بر روی گوشی های موبایل و کامپیوتر لذت ببرید .

    Beautiful romantic love stories, sad love text 94 – The best and most romantic love stories – new love stories short and tall 94 – stories and tales of love with the mistress of her son – the most beautiful stories and foreign uncensored romance – romance novel mobile phone android homemade hot hot – cool romantic feeling happy and sad stories +18 – free text and topic sentences love stories 2015 – the story of a love scene pretty cool piece of fascinating read – image picture romance new hot best

    دانلود کتاب داستان رویایی و رمانتیک عاشقانه جدید مخضوض گوشی های موبایل اندروید رایگان کامپیوتر

    دانلود کتاب داستان رویایی و رمانتیک عاشقانه جدید مخضوض گوشی های موبایل اندروید رایگان کامپیوتر

    ♥داستان اول عاشقانه : تاریخ مصرف عشق♥

    امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنیای عجیبی دنیای ما. یك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم وامروزبه خاطر طلاقش خوشحالم.

    ژاله و منصور ۸ سال دوران كودكی رو با هم سپری كرده بودند.انها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو و بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.

    ۷سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

    دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید منصور كنار پنچره دانشگاه ایستا ده بود و به دانشجویانی كه زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می كرد. منصور در حالی كه داشت به بیرون نگاه می كرد یك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه می شد. منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی.بعد سكوتی میانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودی جدیدی ژاله هم سرشو به علامت تائید تكان داد.منصور و ژاله بعد از۷ سال دقایقی باهم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی كه از قدیم میانشون بود بیدار شد .از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یك عشق بزرگ، عشقی كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت

    منصور داشت دانشگاه رو تموم می كرد وبه خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول كرد طی پنچ ماه سور و سات عروسی آماده شد ومنصور ژاله زندگی جدیدشونو اغاز كردند. یه زندگی رویایی زندگی كه همه حسرتشو و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقی بزرگ كه خانه این زوج خوشبخت رو گرم می كرد.

    ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت.

    در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دكترها از درمانش عاجز بودند بیماری ژاله ناشناخته بود.

    اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد وژاله رو كور و لال کرد.منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشكان انجا هم نتوانستند كاری بكنند.

    بعد از اون ماجرا منصور سعی می كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش كتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت.

    ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغیر كرد منصور از این زندگی سوت و كور خسته شده بود و گاهی فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور می كرد.منصور ابتدا با این افكار می جنگید ولی بلاخره تسلیم این افكار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.در این میان مادر وخواهر منصور آتش بیار معركه بودند ومنصوررا برای طلاق تحریک می کردند. منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار یه راست می رفت به اتاقش.حتی گاهی می شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمی زد.

    یه شب كه منصور وژاله سر میز شام بودن منصور بعد از مقدمه چینی ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعتی بهتر بگم نمی تونم. می خوام طلاقت بدم و مهریتم……. دراینجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روی لبش گذاشت وبا علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.

    بعد ازچند روزژاله و منصور جلوی دفتری بودند كه روزی در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتی پائین آمدند در حالی كه رسما از هم جدا شده بودند.منصور به درختی تكیه داد وسیگاری روشن كرد وقتی دید ژاله داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم میرم بعد عصای نایینها رو دور انداخت ورفت.و منصور گیج منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد.

    ژاله هم می دید هم حرف می زد منصو گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده منصور با فریاد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازی كردی..منصور با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله.وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دكتر و یقه دكتر و گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم. دكتر در حالی كه تلاش می كرد یقشو از دست منصور رهاكنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد از اینكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضیه رو جویا شد. وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی وگفتاریش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتیشو بدست آورد.همونطور كه ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم.سلامتی اون یه معجزه بود. منصور میون حرف دكتر پرید گفت پس چرا به من چیزی نگفت.دكتر گفت: اون می خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه. منصور صورتشو میان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت فردا روز تولدش بود.

    بزرگترین سایت عاشقانه در ایران با کلی جملات نوشته مطالب متن جذاب داستان های جدید و زیبا سایت سپیده www.3pide.ir

    ♥داستان دوم عاشقانه زیبا : عشق واقعی♥

    از دبیرستان که بیرون اومدیم شمیم گفت:لادن موافقی به کافی شاپ برویم؟گفتم:کافی شاب؟گفت اره اره مگه بده؟ اخمی کردم و گفتم:به کلاس ما نمیخوره به کافی شاپ بریم. گفت به یک بار امتحانش می ارزه. گفتم: سر به سرم نگذار شمیم! اگر برادرم مرا ببینه پوستمو میکنه. میدونی که او خیلی متعصبه شمیم دست بر دار نبود. به شوخی گفت:برادرت غلط میکنه که حرف بزند. تازه مگه اومدن به کافی شاب خلافه؟ خلاصه انونقدر گفت و گفت تا راضی شدم با او به کافی شاپ که سر راهمان بود برم. فضای نیمه تاریک انجا با میزهای دایره ای شکل برایم جالب بود. پسر جوان و مودبی که پشت پیشخوان ایستاده بود با دیدن ما تعارف کرد که پشت یکی از میزها بنشینیم. نشستیم وسفارش دو فنجان قهوه دادیم. اهسته به شمیم گفتم: من پول ندارم ها…….

    گفت:میدانم مهمان من هستی. غصه نخور. بگذار یک بار هم که شده ادای بچه پولدارها را در بیاوریم. یکی از انگشتهایش را توی دستم گرفتم و فشار دادم و گفتم:اگر پدر بیچاره ات بداند که پول هایش را چطوری خرج میکنی دمار از روزگارت در میاره بنده خدا صبح تا شب کارگری میکنه تا چندرغاز در بیاره. اونوقت تو…

    انگشتش را از دستم کشید بیرون و گفت:حوصله داری ها. بگذار قهوه مونو بخوریم.کوفتمان نکن خندیدم و گفتم:اخه فقط این که نیست. کفش ولباس رنگ به رنگ… گفت خوب چه اشکالی داره؟من دوست ندارم کسی فکر کنه من بی پولم. پیش خدمت دو فنجان قهوه روی میز گذاشت و شکر دان را هم کنارش.

    دو قاشق مربا خوری شکر توی فنجان ریختم واون رو به هم زدم .اولین جرعه را که میخواستم بنوشم نگاهم به پسر جوانی افتاد که پشت میز روبه رو نشسته بود.زود نگاهم رو دزدیدم. او هم سرش را بایین انداخت. جوان محجوبی به نظر میرسید. قهوه را که خوردیم و میخواستیم از کافی شاب بیرون بیاییم دوباره نگاهمان به هم تلاقی کرد.قلبم به شدت شروع به تبیدن کرد. چنین احساسی را تا به حال تجربه نکرده بودم. شمیم که متوجه تغییر حالم شده بود تا نزدیکی های خانه سوال پیچم کرد: چی شده؟چرا سرخ شده ای؟ گفتم: هیچی نگرانم اگر کسی ما را دیده باشد و به برادرم بگه…

    شمیم گفت: حرف مفت نزن بگو چرا یکدفعه حال و هوایت فرق کرده؟ گفتم: چیزی نیست.هرچه گفت وپرسید جواب پرت و پلادادم تا بالاخره به خانه رسیدیم و از هم خداحافظی کردیم.تا شب حال وحوصله و حواس درست و حسابی نداشتم. یک جوری شده بودم. مدام به فکر ان جوان بودم. در نگاهش خیلی حرفها بود. دلم میخواست بیشتر از او بدانم.اما خودم را قانع کردم که همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد ودیگر اتفاق نخواهد افتاد. چون نه او ادرسی از من داشت.نه من او را میشناختم. صبح که از خواب بیدار شدم تنم به شدت درد میکرد.انگار ساعت ها یک بار سنگین را جابجا کرده بودم.

    اگر دست خودم بود به مدرسه نمیرفتم و تا ظهر میخوابیدم. با بی میلی کلاسورم را زیر بغل زدم از در خانه که خواستم بیرون بروم – مادرم کجا؟باز هم که بدون صبحانه میخواهی بری؟ بعد لقمه ای نان وپنیر دستم داد و گفت: توی راه بخور وگرنه ضعف میکنی .با اکراه لقمه را گرفتم . کفشم را پوشیدم وبا عجله از خانه زدم بیرون. توی مدرسه هم از بچه ها فاصله گرفتم. شمیم اومد پیشم وگفت: چرا از دیروز تا حالا جنی شدی لادن؟ گفتم: سر به سرم نگذار شمیم. بگذار به حال خودم باشم. مدرسه که تعطیل شد ترجیح دادم تنها به خانه برم.

    میخواستم توی راه فکر کنم وهنوز دویست سیصد متر از مدرسه بیشتر دور نشده بودم که ان جوان را دیدم. کنار درخت ایستاده بود. دوباره همان حالت دیروز به من دست داد. میخواستم از کنارش دور شم که ……..
    که نامه ای را به طرفم گرفت وگفت: نمیتوانم اینجا صحبت کنم. همه چیز را در نامه نوشته ام مردد بودم که نامه را بگیرم یانه. اگر اشنایی مرا میدید وبه خانواده ام میگفت چه؟ قلبم به من فرمان داد که نامه را از دست او بگیرم. وقتی نامه را لای کلاسورم گذاشتم و راه افتادم مثل بید میلرزیدو. همه ی این ماجرا ظرف ده بیست ثانیه اتفاق افتاده بود. اما چنان خیس عرق شده بودم که انگار چندین کیلو متر دویده ام.حال عجیبی داشتم.به خانه که رسیدم توی انباری رفتم وشروع به خواندن نامه کردم:سلام نه اسم شما را نمیدانم نه بیشتر از یکبار البته با امروز که این نامه را به دستتان میدم دو مرتبه شما را دیده ام. دیروز وقتی در کافی شاب نگاهم به نگاه شما خورد اتشی در درونم بر با شد.اتشی که هنوز شعله ور است.من احساس میکنم شما همان دختر ایده الی هستید که من به دنبالش میگشتم.دیبلمه وخدمت سربازی را انجام داده ام.خانواده ثروتمندی دارم.برایم مهم نیست که شما چقد سواد دارید و وضعیت مالی خانواده تان چطور است.فردا که از اینجا رد میشوید شماره وتلفن ویا ادرستان را به من بدهید تا با خانواده ام به خواستگاری بیایم.

    باورم نمیشد دوست داشتم فریاد بزنم وبه همه بگویم که چقدر خوشحالم او حرف دل مرا زده بود.. بس او دیروز تا الان حال مرا داشت. با خودم گفتم لادن! باید سنگین و رنگین باشین.مبادا شماره تلفن وادرست را به او بدهی . بعد خنده ام گرفت ما که تلفن نداشتیم. تا صبح روز بعد هزاران فکر راه های مختلف به ذهنم رسید و عاقبت تصمیم گرفتم به او جواب مثبت دهم. بعد از ظهر که از مدرسه تعطیل شدم باز هم تنها به طرف خانه رفتم وشمیم را که اسرار داشت با من بیاید با کلک از سرم باز کردم. او که هنوز اسمش را نمیدانستم کنار همان درخت ایستاده بود. وقتی میخواستم از کنارش رد بشوم نامه را که شب قبل برایش نوشته بودم به دستش دادم:چرا اسمتان را ننوشته اید؟ اسم من لادن است.

    میتوانید به خواستگاری ام بیایید. چون از دوستی های خیابانی اصلا خوشم نمیاید.موقع خواستگاری حرف هایمان را میزنیم. بدرم کارگر است وزندگی فقیرانه ای داریم. اینم ادرسمان… این نامه را بعد از چند بار نوشتن وباره کردن باکنویس کرده بودم ودلم میخواست همان لحظه می بودم و عکس العمل او را بعد از خواندن نامه میدیدم. سه روز گذشت و هیچ خبری از او نشد .دیگر کنار ان درخت نمی ایستاد. حالم گرفته شده بود. حدس میزدم به خاطر اینکه فقیرم عقب کشیده است. انتظار چنین برخوردی را داشتم. میتوانستم به دروغ چیزهایی را بنویسم که وجود خارجی نداشت ولی اخرش که چی؟ اینطور بهتر است بس او از من دل کنده بود. خب معلوم است اینکه یک پسر ثروتمند به خواستگاری یک دختر فقیر بیاید فقط مخصوص فیلم های هندی است.کم کم داشتم او را فراوش میکردم که دوباره سر وکله اش پیدا شد. غمگین بود.

    به جای اینکه نامه ای به من بدهد ارام شانه به شانه من راه افتاد:متاسفم که دیر شد . پدر و مادرم مخالف ازدواج من وشما هستند. میگویند ما از لحاظ خانوادگی به هم نمیخوریم. اشک توی چشم هایم جمع شد به او گفتم :خب درست میگویند بهتر است من را فراموش کنید. جواب داد: نمیتوانم. به نظر من بول و ثروت اهمیتی ندارد. راضی شان میکنم. قول میدهید صبر کنید؟ داغ شدم دوباره امیدوار شدم. با صدایی لرزان گفتم چقدر صبر کنم؟ گفت: یک ماه. به من یک ماه مهلت بدهید.راضی شان میکنم. قبول کردم و او با خوشحالی رفت. یک ماه بعد خبر جالبی را به من داد: انها را راضی کردم به بدر ومادرت بگو اماده باشند. میخواهیم برای خواستگاری بیاییم. قبل از ان مادرم میخواهد تو را ببیند. نمیدانستم چه بگویم. از شادی داشتم بر در می اوردم. چند روز بعد با مادرش در یکی از بارک ها قرار گذاشتم. زن متشخص و مهربانی بود.مرا در اغوش گرفت و بوسید وبعد گفت:ببین دخترم! تو هیچ عیبی نداری . سعید از تو خیلی تعریف میکند. اما ازدواج شما عاقبت خوبی نخواهد داشت. ما برای سعید که بسر بزرگمان است نقشه های زیادی داریم. از لحاظ خانوادگی هم فاصله زیادی بین ماست.

    جا خوردم چرا این حرف ها را زد؟مگر قرار نبود به خواستگاری من بیایند؟ بس برای دل خوشی سعید ان حرف را زده بودند. از من چه میخواهید؟ سه بسته اسکناس صد هزار تومنی از توی کیف دستس اش بیرون اورد . گفت: این را بگیر و خودت را کنار بکش! به سعید بگو دوستش نداری. دستش را بس زدم و گفتم: بول لازم نیست! درست است من فقیرم اما… گفت: معذرت میخواهم دخترم قصد توهین نداشتم. میدانی … سعید احساساتی شده است. صدتا دختر بولدار حاضرند زن سعید بشوند… مادر سعید همه چیز را بول میسنجید. اشکهایم سرازیر شد . در حالی که از او دور میشدم گفتم:نگران نباشید به او جواب منفی میدهم. روز بعد که سعید را دیدم گفتم :میخواهم حقیقت را به ت. بگویم. برسید چه حقیقتی؟ تند گفتم از تو خوشم نمی اید. از قیافه ات متنفرم. تو یک بچه بولدار لوس وننر هستی … سعید گیج شده بود وبا نا باوری به دهانم چشم دوخته بود. دوست ندارم به خواستگاری ام بیایی. سعید بغض کرد وگفت : این حرف اخر توست؟ گفتم: اره دیگر نمیخواهم ببینمت.

    سعید رفت وروز های بعد بیغام های فراوانی داد اما جواب منفی بود. او را دوست داشتم اما چگونه میتوانستم بگویم مادرش مرا خرد کرد؟ ایا میتوانستم یک عمر طعنه ها و توهین وتحقیر مادرش را تحمل کنم؟ اینطور که مادر سعید میگفت شاید خود سعید هم رنگ عوض میکرد. به هر حال او را از ذهنم خارج کردم تا به قول مادرش مانع خوشبختی او نشوم. چهار ماه بعد سعید را به طور اتفاقی در خیابان دیدم. خیلی لاغر شده بود طوری که اول او را نشناختم. جلو امد وگفت: هلاکم کردی … اگر حاضر نشوی با من ازدواج کنی خودم را میکشم گفتم: اگر هزار بار خودت را بکشی زنت نمیشم. چند ثانیه نگاهم کرد. نگاهش همان نگاه روز اول بود. دلم را لرزاند. سرخ شدم وقبل از اینکه چیز دیگری بگوید خداحافظی کوتاهی کردم و به راهم ادامه دادم. یک هفته بعد زنگ مدرسه خورد برای اینکه از فکر وخیال بیرون بیایم با شمیم به طرف خانه رفتم. صد متر مانده به درختی که سعید در کنار ان می ایستاد انجا را شلوغ دیدم یعنی چی شده بود؟ جلوتر که رفتم حجله ای را دیدم که عکس سعید روی ان نصب شده بود . زانوانم سست شد. روی زمین نشستم.

    شمیم که نمیدانست موضوع چیست زیر بغلم را گرفت وگفت: چی شده؟ چرا اینطوری شدی؟به عکس سعید اشاره کردم و گفتم:نگاه کن او را میشناسی؟ با تعجب نگاه کرد و گفت:نه ! خدا بیامرزدش چطور مگه؟ گفتمک هیچی برو جلوتر وببرس چرا مرده است؟شمیم رفت تا از کسانی که داشتند حجله را تزیین میکردند دلیل مرگ سعید را برسید> حالم خیلی خراب بود. دو سه دیقه بعد شمیم امد و گفت:بیچاره خودش را کشته است. یکی از انها که او را از نزدیک میشناسد میگوید عاشق یک دختر بوده که ظاهرا دختر به او جواب منفی داده بود و… دیگر صدای شمیم را نمیشنیدم. انگار اسمان روی شانه هایم سنگینی میکرد نگاه سعید از توی قاب عکس مرا به طرف خود میکشد.همان نگاه روز اول. انتظار نداشتم اینقدر تحملش کم باشد . شب و روز خودم را سر زنش میکنم.

    بزرگترین سایت عاشقانه در ایران با کلی جملات نوشته مطالب متن جذاب داستان های جدید و زیبا سایت سپیده www.3pide.ir

    ♥داستان جذاب عاشقانه ایرانی شماره ۳ : داستان فداکاری در راه عشق و بازم تنهایی♥

    همش چهار سالم بود یه دختر چشم عسلی با موهای بلند ومشکی،صورتم کمی آفتاب سوخته شده بود چون ظهرا توی کوچه توپ بازی میکردم صمیمی ترین دوستم پرستو بود که توی کوچه بازی میکردیمپرهام شش ساله برادر پرستو بود که باآن موهای پرپشت وقارچی و چشمای مشتاقش به من نگاه میکرد اون روز پرستو نیومده بود و من تنهایی توی کوچه بازی میکردم پرهام روی پله دم خونشون نشسته بود ونگام میکرد وقتی دیدم یه ساعته زل زده به من

    گفتم- میای بازی؟ولی اون همونطور سرشو به علامت نفی تکون داد خیلی حرصم گرفت فکر کرده بود کیه که خودشو واسه من میگیره! ازاون روز ازش بدم اومد!….

    حالا هفت ساله بودم یه دختر کوچولویی که تازه الفبا یادگرفته بود اون روز رفتم خونه پرستو اینا پرهام نه ساله هنوز همانطور یه گوشه نشته بود و منو نگاه میکردا میخواستیم مشقامونو بنویسیم ولی وقتی مامان پرستو رفت بیرون یهو شیطنتمون گل کرد مشقامونو ننوشتیم که هیچ کلی شیطونی کردیم آخرسر رفتم خونه وبرای اینکه مامانم شک نکنه رفتم بخوابم توی دلم گفتم:خدای مهربون؟من از خط کش بلند وفلزی معلممون میترسم آخه دردم میگیره خودت کمکم کن…

    روز بعد معلم دفتر مشقارو نگاه کرد وهرکی ننوشته بود با خطش کتک میخورد اشکم داشت درمیومد بااینکه میدونستم هیچی ننوشتم دفترمو به خانم دادم اونم با لبخند گفت:- بچه ها از ستاره یاد بگیرید ببینید چه مشقاشو خوش خط نوشته!

    عجیب بود من که هیچی ننوشته بودم؟دفترمو نگاه کرده بود باخط خوش یه بار از روی الفبا نوشته شده بود با خودم گفتم حتما خدا یکی از فرشته هاشو فرستاده که مشقای منو بنویسه این ماجرا هم فراموش شد تا اینکه ده ساله شدم پرهام دوازده ساله هنوز همانطور مظلومانه نگاهم میکرد ولی من ازش بدم اومد .

    روز چهارشنبه سوری من وپرستو توی کوچه میرفتیم که یهو یکی منو از پشت هل داد و صدای مهیبی اومد…جلوی چشمم رو دود گرفت…

    چشم که باز کردم دیدم توی بیمارستانم چیزیم نشده بود وبه زودی مرخص میشدم ولی از مامان شنیدم پرهام برادر پرستو یک چشمشو از دست داده زیاد ناراحت نشدم وگفتم- به ما چه؟میخواست مراقب خودش باشه حالا دیگه یه دختر هجده ساله بود م و باتوجه زیبایی ام خیلی خواهان دوستی بامن بودند.

    اینوسط قرعه به نام کاوه افتاد و انقدر التماس کردو ورفت و امد تاقبول کردم باهاش دوست بشم پرهام بیست ساله حالا دیگه فقط یه چشم داشت ولی باز باهمون به چشم به من مظلومانه نگاه میکرد یهروز وقتی تو کوچه داشتم میرفتم اومد جلو ویه سیلی زد درگوشم و باهام دعوا کرد که چرا با کاوه دوست شدم منم هرچی از دهنم درآمد بارش کردم ولی اون هیچی نگفت روز جشن تولد کاوه من فریب خوردم وقتی رفتم خونشون دیدم هیچکس نیست …

    گریه کردم فایده نداشت

    بعداز اون اتفاق فهمیدم پرهام میخواد بیاد خواستگاریم بهش اعتماد کردم سرمو روی شونه اش گذاشتم وزدم زیر گریه همه چیو بهش گفتم وفتی فهمید کاوه چه بلایی سرم آورده دفتری را به من داد و گفت اگه زنده برگشتم شب عروسی باهم میخونیم ولی اگه برنگشتم خودت تنها بخون اون روز منظورشو نفهمیدم ولی چندروز بعد فهمیدم کاوه پرهامو با چاقو کشته مثل اینکه پرهام با اون درگیر شده اونم چاقو زده و فرار کرده با گریه دفتر خاطراتشو باز کردم و باخواندنش جگرم آتش گرفت نوشته بود:

    ♥♥♥خیلی دوستش دارم یادمه وقتی دختر کوچولوی چهارساله بود وقتی بهم گفت بیا بازی دست رد به سینه اش زدم واون اخمو وناراحت باهام قهر کرد شاید اون معنی نگاهمو نمی فهمید من ظهرا توی کوچه می نشستم و اورا می پاییدم و مراقبش بودم تایه وقت نخوره زمین وبلایی سرش نیاد حتی وقتی با خواهرم مشغول بازی شدند و مشقاشونو ننوشتنتد من یواشکی براش نوشتم تا یه وقت معلمشون دستای ناز وکوچولشو با خط کش نزنه حتی انوقت نفهمید که تو روز چهارشنبه سوری وقتی کاوه دوستم زیر پاش ترقه انداخت اونو هل دادم وبرای یه عمر چشممو از دست دادم الان اون با کاوه دوسته و از قلب شکسته من خبرنداره…♥♥♥

    خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها،یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن

    بزرگترین سایت عاشقانه در ایران با کلی جملات نوشته مطالب متن جذاب داستان های جدید و زیبا سایت سپیده www.3pide.ir

    ♥داستان خوشگل باحال عاشقانه شماره ۴ : سکوت تلخ ♥

    یه داستان کوتاه اما تلخ…….

    مترو ایستاد سوار شد.عجله ای برای نشستن نداشت.

    چون صندلی خالی زیاد بود.سرفرصت یه چند قدمی توی واگن قدم زدو یه جا انتخاب کردونشست.

    روبروش یه زنه میانسال و یه دختره جوان نشسته بودن که……

    وای باور کردنی نبود!یعنی خودش بود!؟آره خودش بود….

    پسره خاطرات تلخ گذشتشو تو ذهنش مرور میکرد.خاطراتی که زخم عمیقی بهش زده بود.

    آره همون بودهمون که ادعا میکرد”من بدون تو میمیرم” الان روبروش نشسته بودواینطوری نگاهش میکرد؟

    توی دلش تبسمی به قصد انکار زدوفکری کرد”میبینم که هنوز زنده ای پس دروغ میگفتی.همه دخترا ها همین هستند”…………

    دوسال گذشته بودیانه شاید هم بیشتر.یادش نمی اومد.اصلا براش مهم نبود.

    ارایش ولباسش نسبت به اون زمان ها ساده تر شده بودو البته به انضمام چهره اش که حقیقتا میخورد بیشتراز اینها شکسته شده باشه.

    چند بار سعی کرددزدکی و زیر چشمی نگاش کنه.اما گریزی نبود .انگاردختر فقط زل زده بودبهش.سرده سرد.اینقدر سرد که صد افسوس از چشمانش می بارید.انگار …..

    کاش دهن باز میکردویه بدو بیراهی میگفت اما اینقدرمرده وسنگین نگاش نمیکردنمیدونم شاید در حقش بدی کرده بودم.

    ظاهرا مقصد رسیدنی نبود.

    تصمیم گرفت یه ایستگاه زود تر پیاده بشهو فوقش یه چند دقیقه پیاده روی کنه ولی در عوض از زیر بار این نگاه سرد فرار کنه.

    نگاهی که باعث میشد اونو خرد کنه نگاهی که درد همیشگی شو زنده میکرد.

    همین که خواست ازجاش بلند بشه تصمیم گرفت برای اخرین بار وبی بهانه مثه خوده دختر بهش زل بزنه با نگاش بهش بفهمونه …………

    زنه میانسال همراهش لبخند تلخی زدو گفت:زیاد خودتو خستته نکن چهارساله که نابینا شده از بس گریه کرد!!!

    تموم خاطرات گذشتشو تو مترو گذاشت و پیاده شد و مترو رفت….

    بزرگترین سایت عاشقانه در ایران با کلی جملات نوشته مطالب متن جذاب داستان های جدید و زیبا سایت سپیده www.3pide.ir

    ♥بهترین داستان های عاشقانه ایرانی داغ شماره ۵ : بـهـار♥

    کنار خیابون ایستاده بود . تنها ، بدون چتر ، اشاره کرد مستقیم …
    جلوی پاش ترمز کردم ،در عقب رو باز کرد و نشست ،
    آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ، – ممنون – خواهش می کنم …
    حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ، یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،نفسم حبس شد ،

    پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ، – چیزی شده ؟

    چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
    – نه .. ببخشید ، خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود بعد از ده سال ، بعد از ده سال …. خودش بود .با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ، با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ، خودش بود .
    نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
    می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
    دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ، پرسید :
    – مسیرتون کجاست ؟
    گلوم خشک شده بود ،
    سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
    گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،

    صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ، قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ،

    حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،به چشمام جراءت دادم ، از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،

    دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
    چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ، سرعت ماشینو کم کردم ،بغض بد جور توی گلوم می تپید ، روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ،
    خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،به خدا خودش بود ، به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ، خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
    یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من …

    خدای من ….با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
    و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
    به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ….زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
    پشت چراغ قرمز ترمز کردم ، به ساعتش نگاه کرد ، روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس …
    چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
    نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
    توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و … نبود ، بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ، تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
    خل بودم دیگه ،نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،عاشقی کنم براش ،میگفت : بهت نیاز دارم …ساکت می موندم ،میگفت : بیا پیشم ، میگفتم : میام …اما نرفتم ، زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
    دلم می خواست بسوزم ،شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ، قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
    مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
    چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ، آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ، یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ، تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ، چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
    شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
    – همینجا پیاد میشم .
    پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
    – بفرمایین …دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ، با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..

    – لازم نیست ..- نه خواهش می کنم … پولو گذاشت روی صندلی جلو … صدای باز شدن در اومد و بعد .. بسته شدنش .
    خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .برای چند لحظه همونطور موندم ،یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ، تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،برای فریاد کردنش ، برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ، دیدمش … چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و … دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .صدا توی گلوم شکست … اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
    قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .

    رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز …

    دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد …
    سر خوردم روی زمین خیس ، صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد …مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم …منو بارون .. ، زار زدیم ، اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
    به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ، بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
    هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم …بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
    بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
    خل بودم دیگه .. یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
    نه .. عاشق تر شده بودم ،عاشق تر و دیوانه تر … چه کردی با من تو … چه کردی … بارون لجبازانه تر می بارید
    خیابان بهار ، آبی بود .
    آبی تر از همیشه …

    حمید میگه:آسمانم انتهایش قلب توست / مهربان این آسمان از آن توست / آسمانم هدیه ای از سوی من / تا بدانی قلب من هم یاد توست

    بزرگترین سایت عاشقانه در ایران با کلی جملات نوشته مطالب متن جذاب داستان های جدید و زیبا سایت سپیده www.3pide.ir

    ♥داستان رمانتیک عشقی زیبا شماره ۶ : یک بوس کوچولو♥

    چهار پنج سالم که بود همسایمون که یه زن و شوهر جوون بودن، بچه

    دار شدن. بچشون یه دختر تپل مپل و ناز بود، آدم وقتی می دیدش قند تو

    دلش آب می شد. اسمش رو گذاشتن رؤیا.

    از دو سه سالگی رؤیا کوچولو من و اون باهم همبازی بودیم. همیشه یا

    من با مامانم می رفتیم خونشون یا رؤیا و مامانش میومدن خونه ما و من

    و رؤیا باهم بازی می کردیم.

    چندسالی به این منوال گذشت تا اینکه وقتی دوازده سالم بود بابام واسم

    کامپیوتر گرفت؛ خوب یادمه اولین کسی که خبردار شد من کامپیوتردار

    شدم و تنها کسی که به جزخودم اجازه می دادم پشت کامپیوترم بشینه

    رؤیا بود، اون موقع هشت سالش بود و واقعا خوشگل و خواستنی بود.

    اون زمان نمی دونستم دوست داشتن یه دختر زشته، فقط می دونستم که

    رؤیا بهترین دوستمه و منم خیلی دوسش دارم، یادم میاد یه روز پشت

    کامپیوتر نشسته بود و داشت بازی می کرد، منم کنارش نشسته بودم و

    داشتم نگاش می کردم، صورتش از نیمرخ خیلی قشنگ بود، لوپهای

    سرخش بدجوری خودنمایی می کرد، با اینکه می دونستم شاید ناراحت

    بشه اما دل رو زدم به دریا و گفتم«رؤیا!»؛ درحالی که چشمش به

    صفحه بود گفت«ها…»؛ با تته پته گفتم«می ذاری ببوسمت؟»؛ رؤیا یهو

    انگار برق بگیرش بهم خیره شد؛ حس می کردم تمام صورتم از خجالت

    سرخ شده؛ دیدم رؤیا یه خنده ریزی کرد و صورتش رو بهم نزدیک

    کرد؛ داشتم از شدت استرس پس میفتادم، آروم صورتم رو به صورتش

    نزدیک کردم و شاید دو یا سه ثانیه لبام رو روی گونش گذاشتم و

    بوسیدمش. رؤیا دوباره بهم لبخند زد و دوباره مشغول بازی کردنش شد.

    خدا می دونه تا یه هفته هر شب خواب اون لحظه رو می دیدم و از ذوق

    داشتم می مُردم. توجه کردین تو بچگی همه چی خیلی قشنگ تر و

    اهداف خیلی نزدیک ترن؟ من تو بچگی عاشق رؤیا بودم اما به همین

    سادگی اما وقتی بزرگ می شی، عشق هم واسه خودش کلی مصیبت

    می شه!!!

    یه شیش ماهی کامپیوتر رو داشتم که خراب شد، بابام از دستم ناراحت

    شد و گفت«از بس باهاش بازی میکنی، خرابش کردی»؛ و به خاطر

    جریمه کردن من تا شیش ماه آزگار کامپیوترم رو تامیر نکرد، اما رؤیا

    تو این مدت هم خونمون میومد و با هم بازی می کردیم و این کارش بهم

    ثابت کرد که رؤیا من رو دوست داره نه کامپیوترم رو.

    سالهای متمادی اومد و رفت تا رؤیا کوچولو دوازده سالش شد و من

    شونزده ساله. دیگه واقعا واسه خودش خانومی شده بود، ولی هنوزم

    خونه ما میومد و می رفت و با هم راحت بودیم، اما دیگه من سرم از یه

    چیزایی در میومد، حس می کردم کم کم داره احساسم نسبت بهش عوض

    می شه، حالا دیگه یه جور دیگه دوسش داشتم، یه جوری که اگه یه روز

    نمی دیدمش دلم بدجوری می گرفت. رؤیا هم دیگه می دونست که من

    دوسش دارم و او هم من رو واقعا دوست داشت و همیشه با خنده های

    قشنگش این رو بهم می فهموند.

    بعد از گرفتن دیپلم، بلافاصله رفتم سازمان نظام وظیفه و اعزام شدم.

    چون می خواستم قبل از اینکه خونواده رؤیا به فکر شوهر دادنش بشن،

    من وارد صحنه بشم.

    سربازی دوران سختی بود که دوری از رؤیا سخت ترش هم می کرد؛

    اما با هر جون کندنی بود تمومش کردم(البته به خاطر یه درگیری دوماه

    هم اضافه خدمت خوردم).

    وقتی از سربازی اومدم، یه راست رفتم دم خونه رؤیاشون، مادرش

    اومد دم در وقتی من رو دید خیلی خوشحال شد و کلی اصرار کرد که

    برم خونشون اما من قبول نکردم و گفتم«انشاالله آخر هفته همگی با هم

    میاییم»؛ بعد گفتم«اگه میشه به رؤیا خانوم بگین یه دقه بیاد دم در»؛

    مامان رؤیا یه نگاه معنی داری بهم کرد و رفت تو خونشون و

    گفت«رؤیا! یه نفر دم در کارت داره»؛ یه صدای گوشنوازی از داخل

    اتاق اومد که گفت«کیه؟»؛ مامانش گفت«نمی دونم، برو خودت ببین»؛

    رؤیا در حالی که داشت با خودش بلند بلند فکر می کرد که«این کیه که

    خودش رو معرفی نمی کنه»؛ در رو باز کرد، وقتی دیدمش داشتم می

    مُردم، تو این بیست ماهی که ندیده بودمش تا حد مرگ خوشگل شده

    بود؛ همینجوری دهنم باز مونده بود، که رؤیا با خوشحالی

    گفت«علی!!!»؛ بعد اومد تو بغلم.

    تو بیست سالی که از خدا عمر گرفته بود به جرات می گم، شیرین ترین

    لحظه عمرم، همون لحظه ای بود که رؤیا رو تو بغلم گرفتم، اونقدر

    احساس خوشی می کردم که دوست داشتم زمان تو همون لحظه متوقف

    بشه تا قیام قیامت همنجوری تو بغلم داشته باشمش.

    بعد از اون ماجرای دلنشین رفتم پیش بابام شروع به کار کردم. تا یادم

    نرفته بابام یه قصابی بزرگ داشت. و وقتی من رفتم پیشش کارها رو

    سپرد به من و خودش رو بازنشست کرد.

    جدیدترین و زیباترین داستان های عاشقانه ایرانی و خارجی بدون سانسور باحال داغ عکس های

    جدیدترین و زیباترین داستان های عاشقانه ایرانی و خارجی بدون سانسور باحال داغ عکس های

    درآمد قصابی بد نبود و من هم که تو خونه پدری بودم، خرجی نداشتم

    فقط گاهی اوقات واسه رؤیای خوشگلم یه هدیه می گرفتم. می خواستم

    زودتر پولم به یه حدی برسه که بتونم یه زمین باهاش بخرم و بعدش هم

    بریم واسه ازدواج و این حرفا.

    تقریبا تموم دنیا(به جز حافظ شیراز) می دونستن که من خاطر خواه

    رؤیا هستم و برای همین بچه های محل اگه می خواستن عاشق بشن یا

    دختر بازی کنن از سیصد یاردی رؤیا هم رد نمی شدن.

    یه ماهی بود به خاطر عید قربون سرم خیلی شلوغ شده بود و از رؤیا

    بی خبر بودم. یه روز تو قصابی داشتم شکم یه گاو رو سفره می کردم

    که تلفن مغازه زنگ خورد؛ گوشی رو برداشتم، حاج خانوم(مامانم)

    بود، ما هم که تا دلتون بخواد از ننه بابامون حساب می بردیم، کلی پاچه

    خاری کردیم؛ آخر سر معلوم شد که مامان بابای رؤیا قراره بیان

    خونمون، با کلی ذوق پرسیدم«رؤیا هم میاد؟»؛ حاج خانوم گفت«مثل بچه ها

    نباش آره میاد خیلی خوشحال شدم سریع در مغازه را بستم وبه سمت خونه رفتم

    البته توی راه کلی میوه و شیرینی خریدم تا رسیدم خونه به حاج خانم گفتم امشب

    باید کارا تموم کنه و با خانوادش حرف بزنه خلاصه اونشب بهترین شب زندگی

    من بود و از رویا من خواستگاری کردم و خانوادش هم قبول کردن الانم ۳ ساله

    دارم با رویا جان زندگی میکنم و یک بچه داریم به اسم رها که عین کوچیکیهای

    رویا خیلی زندگی خوبی داریم عاشق همیم اینم داستان زندگی من خوش باشید.

    بزرگترین سایت عاشقانه در ایران با کلی جملات نوشته مطالب متن جذاب داستان های جدید و زیبا سایت سپیده www.3pide.ir

    ♥داستان های جذاب باحال زیبای عاشقانه عشقولانه شماره ۷ : قهوه نمکی♥

    اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد…

    آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”

    یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.

    مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.

    بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.

    اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، ” مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد “شیرینه”

    .

    .

    .

    .

    بزرگترین سایت عاشقانه در ایران با کلی جملات نوشته مطالب متن جذاب داستان های جدید و زیبا سایت سپیده www.3pide.ir

    ♥داستان رویایی رمانتیک داغ خفن عاشقانه شماره ۸ : غم انگیز مهدی واقعی♥

    سلام میخوام یه اتفاق بد براتون بگم که خودم وقتی فهمیدم اعصابم خورد

    شددددددد خیلی زیاد هر کی که که اهوازی باشه خودش شاید فهمیده

    باشه

    اینو یکی از فامیلامون تو کارون مغازه داشته مغازه لباس مامان و بابای

    پسره هم

    تهران زندگی میکردن اسمه پسره مهدی بود مهدی تو تهران بود

    از وقتی که

    داداششو تو کرج از دست داد اومد اهواز پیش ابجیش زندگی کنه

    اجیش شوهر

    کرده و تو اهواز باهم دیگه مغازه میزنن یکیشون لباس مردونه و اون

    یکی زنونه یه

    روز مهدی دم مغازه بود یه مرده میاد پیششون بش میگه جنس

    میخوام زیاد بعد

    مرده بش میگه انگار پولام همرام نیس بزار برم خونه کارتمو بیارم

    بعدا به مهدی

    میگه ساعت ۲ بیا که ازت چیز بخرم مهدی بش میگه ۲ زوده اگه

    میشه ۴ بش

    میگه نه نمیشه من کار دارم اگه میشه ساعت ۲ مهدی بش میگه

    باشه مهدی

    میره خونه اجیش و ناهار میخوره و میخواد بیاد اجیش بش میگه

    کجا؟ مهدی:

    میخوام برم مغازه قرار یه نفر بیاد ازم جنس زیادی بخره اجیش:

    الان زوده کسی

    نیستا مهدی : اشکال نداره مهدی میره مغازه اون مرده هم

    اومده بوده چندتا چیز

    انتخاب میکنه و بش میگه بریم طبقه بالا از اون لباسای زنونه

    هم میخوام مهدی

    میره بالا مرده هم ا سرعت زیاد میره دنبالششش و تا مهدی

    روش از اون طرفه با

    چاقو میزنه تو پهلوی مهدی میبینه نمیمیره شاه رگشو میزنه

    و مرده میره مهدی

    نامزد داشته هر روز بعد از ظهر نامزدش بعد از کارش میومده به

    مهدی سر بزنه

    نامزدش میره مغازه میبینه نیستش زنگ میزنه به اجیه مهدی بش میگه سلام

    مهدی کجاس؟ مغازش بازه ولی خودش نیس ؟ اینا هم نگران

    میشن و سریع

    میان مغازه نامزدش میگه وایسا برم طبقه بالا ببینم اونجاس

    وقتی میره یه پا

    میبینه زیر لباسا میاردش بیرون میبینه مهدیههههههه نامزدش

    اسمش شیوا بوده.

    شیوا داره تعریف میکنه حالا برامون؟ هر کاری میکردم نمیشد

    بیارمش همه جا

    خون بود زمین پر از خون شده بود میگفت میکشیدمش بیرون

    ولی مهدی سر

    میخورد و میرفت سر جاش اخه زمین خونی بوده منم نمیتونستم

    بغلش کردم

    التماسش میکردم زنده بمونه هنوز داشت نفس میکشید سر تا

    پام خونی بود

    خیلی خون ازش رفته بود اخه خودم میدونم ادمی که شاه

    رگشو بزنن زنده

    نمیمونه دیگه نفسه اخرشو کشد و مرد تو بغله نامزدش مرد

    ( بچه ها خیلی

    سخته ها عشقت تو بغلت جون بده ) شوهر خواهر مهدی میگفت:

    شیوا با

    لباسای خونی تو خیابون پاهای مردمو بوس میکرد و ازشون

    خواهش میکرد که

    بش کمک کنن دیگه تموم شددددددددد .

    تازه مهدیییییی با هیچکس کاری نداشته بدبختو بخاطر دزدی

    کشتن . من که

    خیلی گریه کردم خواهر شیوا روان شناسه تو شیراز شیوا

    رو بردن شیراز و از

    جملات و نوشته های متن دار صحنه عاشقانه رمانتیک جذاب قصه موضوع رایگان عکس های تصاویر

    جملات و نوشته های متن دار صحنه عاشقانه رمانتیک جذاب قصه موضوع رایگان عکس های تصاویر

    همه مهم تر تو اعلامیه فوت مهدی نامزدش براش نوشته:

    مهدی جان فکر نکن با رفتنت عشقمون از بین میره نه من هنوز

    عاشقه تو

    هستم و هنوز دوستت دارم عشقم.

    خیلی سخته به خدا الانم پلیسا دارن دنبال قاتل میگردن راستی

    یادم رفت بگم که

    مغازه جفتیش دوربین داشته و از قاتله عکس گرفته و الان

    پلیسا دنبالشن

    امیدوارم اینقدر عذابش بدن و زجرش بدن بعد جلو همه تو

    خیابون به دار بکشنش

    خوب سری دوم داستانهای ایرانی عاشقانه جدید باحال در اینجا به پایان رسید . در روزهای آینده داستان های دیگری با موضوع عشق و عاشقی رمانتیک و احساسی تقدیم شما عزیزان خواهد شد همراه ما باشید …

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد پست دانلود کتاب داستان موبایل اندروید گوشی داستان های جذاب و جدید عاشقانه رمانتیک احساسی جدید و زیبا باحال جملات متن نوشته مطالب خفن داغ ایرانی بدون سانسور خارجی و صحنه دار عشق بازی عاشقی عاشقونه برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی و عکس و آهنگ و دانلود سپیده www.3pide.ir

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

    آخرین مطالب
  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند