سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 13:16 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس   خودکشی دو دختر سیزده و چهارده ساله را در خیابان پیامبر غربی خیابان جهاد اکبر تهران… کانال تلگرامی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران   بررسی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران نشان می دهد که آنها قبل از اقدام به خودکشی […]

  • شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس بر اساس گزارش سایت برزیلی Folha de Sao Paulo در حالی تیم فوتبال آرژانتین دو هفته پیش با یک هواپیمای مشابه هواپیمای سقوط کرده برزیلی پرواز کرد که ممکن بود به سرنوشت آنها دچار شود. این هواپیما که حامل مسی و بازیکنان آرژانتین بود از برزیل به ” بوینوس […]

  • حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد حکم اعدام بابک زنجانی    معاون نظارت دیوان عالی کشور از تایید حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی خبر داد. حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی تایید شددکتر غلامرضا انصاری معاون نظارت و بازرسی دیوان عالی کشور در گفت‌وگو با خبرنگار گروه حقوقی و قضایی خبرگزاری میزان از […]

  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان   مطمئنا برای تان جالب خواهد بود تا با جزئیات انجماد بدن برای زنده شدن در آینده بیشتر آشنا شوید. پس با ما همراه شوید. انجماد پس از مرگ چگونه فرایندی است؟ سرمازیستی (Cryonics) و نگهداری در سرما (Cryopreservation) دو شاخه جدید علم هستند که اخیرا زیاد درباره […]

  • غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم دختر دانشجو در سیل شدید خرم آباد می خواست که سوار خودروی پژو شود که پایش لیش خورد و به درون سیل افتاد و کشته شد و راننده پژو هیچ واکنشی نشان نداد.   فیلم غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد و بی تفاوتی رهگذران […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۱۹ اسفند ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 11354 بازدید | نظرات 0 نظر | دسته بندی : داستان های کوتاه و زیبای عرفانی حکیمانه
  • داستان های عرفانی کوتاه زیبا واقعی حکایت سخنان پرمعنا عارفانه کتاب

    داستان های عرفانی کوتاه زیبا واقعی حکایت سخنان پرمعنا عارفانه کتاب

    داستان های عرفانی کوتاه زیبا واقعی حکایت سخنان پرمعنا عارفانه کتاب

    نوشته جدید سایت تفریحی و داستان سه شنبه ۱۹ اسفند ۹۳ : داستان های عرفانی کوتاه زیبا واقعی حکایت سخنان پرمعنا عارفانه کتاب – بهترین و زیباترین داستان های عرفانی و عارفانه – جملات متن و نوشته های عرفانی و پندآموز – دلنوشته های بسیار زیبای حکیمانه عارفانه و عرفانی – تصاویر عکس نوشته های عاشقانه رمانتیک احساسی عرفانی و زیبا – متون جمله سخنان روایت ضرب المثل های عرفانی پندآموز زیبا کوتاه – داستان های واقعی خنده دار طنز عرفانی و عبرت انگیز – جدیدترین سری داستان های کتاب PDF پندآموز عرفانی خوشگل

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و عکس سپیده ۳pide.ir مجموعه گالری تصاویر و عکس های فوق العاده زیبا دیدنی جذاب قشنگ عارفانه حکیمانه و عرفانی + داستان های زیبا و خواندنی قدیمی و واقعی عاشقانه طنز احساسی خنده دار باحال رمان رو برای شما عزیزان قرار دادیم . همچنین کلی جمله های عبارت سخنان حکیمانه عبرت انگیز و پند آموز و اندرز و نصیحت های عرفانی بزرگان امامان دانشمندان رو داخل این پست گنجاندیم . امیدواریم از دانلود رایگان این داستان و سخنان زیبا موتاه بلند حکیمانه و عرفانی قشنگ بزرگ از سایت سپیده ۳pide.ir لذت ببرید .

    Short stories Sufi mystic meaningful speech beautiful story book – the best and most mystical and spiritual stories – written sentences and mystical texts and instructive – Dlnvshth beautiful and mystical spiritual wisdom – mystical and beautiful feeling of romantic love notes Photo Gallery – including statements of accounts of mystical texts proverbs pretty instructive short – really funny humor mystical and cautionary tales – the most beautiful and mystical stories instructive book PDF

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    پرنده بر شانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم .

    انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید . پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد .

    چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی .

    پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .
    پرنده این را گفت و پر زد .

    انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

    آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :
    ” یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ ”

    انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خداکرد و گریست.

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    شب هنگام محمد باقر – طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به
    ناگاه دختري وارد اتاق او شد.

    در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره
    کرد که سكوت كند و هيچ نگويد. دختر پرسيد: شام چه داري ؟؟ طلبه آنچه را
    که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با
    زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌اي از اتاق
    خوابيد.

    صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را
    همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع
    ندادي و ….

    محمد باقر گفت : شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست
    جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطائي کرده
    يا نه؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست
    مقاومت نمائي؟

    محمد باقر ۱۰ انگشت خود را
    نشان داد و شاه ديد که تمام
    انگشتانش سوخته و … علت را پرسيد.

    طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس
    اماره مرا وسوسه مي نمود. هر بار که نفسم وسوسه مي کرد يکي از انگشتان را
    بر روي شعله سوزان شمع مي‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از
    سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شيطان
    نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمانم را بسوزاند.

    شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده
    را
    به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام
    علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي
    دارند. از مهمترين شاگردان وي مي توان به ملا صدرا اشاره نمود .
    .
    .
    .
    .
    .
    نكته درسي:
    اگر شب در حال درس يا مطالعه بوديد حتما درب را باز بگذاريد و
    در اتاقتان هم حتما شمع داشته باشيد
    چون برق با كسي شوخي ندارد

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :

    ” می آید “

    من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد. ” و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

    ” با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ! ” گنجشك گفت :

    ” لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم،‌ كجای دنیا را گرفته بود ؟ ” و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد.

    فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت : ” ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی.

    ” گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت : ” و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی…” اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود.

    ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد…!

    داستان های کوتاه و زیبای عرفانی پندآموز حکیمانه عارفانه جدید ایرانی

    داستان های کوتاه و زیبای عرفانی پندآموز حکیمانه عارفانه جدید ایرانی

    داستان های کوتاه و زیبای عرفانی پندآموز حکیمانه عارفانه جدید ایرانی

    داستان های کوتاه و زیبای عرفانی پندآموز حکیمانه عارفانه جدید ایرانی

    داستان های کوتاه و زیبای عرفانی پندآموز حکیمانه عارفانه جدید ایرانی

    داستان های کوتاه و زیبای عرفانی پندآموز حکیمانه عارفانه جدید ایرانی

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    گل آفتابگردان روبه نور مي چرخد و آدمي رو به خدا ما همه آفتابگردانيم اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي، ديگر آفتابگران نيست آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد.

    اينها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش مي كردم كه خورشيد كوچكي بود در زمين كه هر گلبرگش شعله اي بود و دايره اي داغ در دلش مي سوخت .

    آفتابگردان به من گفت: وقتي دهقان بذر آفتابگردان را مي كارد مطمئن است كه او خورشيد را پيدا خواهد كرد. آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نمي گيرد. اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه مي گيرد.

    آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را مي داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد كاري ندارد. او همه زندگيش را وقف نور مي كند. در نور به دنيا مي آيد و در نور مي ميرد نـــــــــور مي خورد و نور مي زايد.

    دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آميخته است و انسان با خدا بدون آفتاب آفتابگردان ميميرد بدون خدا، انسان.

    آفتابگردان گفت: روزي كه آفتابگردان به آفتاب پيوندد ديگر آفتابگرداني نخواهد ماند و روزي كه توبه خدا برسي؛ ديگر ((تويي)) نمي ماند و گفت من فاصله هايم را با نور پر مي كنم. تو فاصله ها را چگونه پر مي كني؟ آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد. گفت و گوي من و آفتابگردان ناتمام ماند. زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود.

    جلو رفتم بوييدمش بوي خورشيد مي داد. تب داشت و عاشق بود خدا حافظي كردم داشتم مي رفتم كه نسيمي رد شد و گفت: نام آفتابگردان همه را به ياد آفتاب مي اندازد .

    نام انسان آيا كسي را به ياد خدا خواهد انداخت؟

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    وقتي غلامي خريدم ، از وي پرسيدم چه نامي ؟ گفت تا چه خواني.گفتم چه خوري ؟ گفت تا چه خوراني.گفتم چه پوشي ؟ گفت تا چه پوشاني .گفتم چه كار كني ؟ گفت تا چه كار فرمائي.گفتم چه خواهي ؟ گفت بنده را با خواست چه كار؟ پس با خود گفتم :

    اي مسكين ، تو در همه عمر ، خداي تعالي را چنين بنده بوده اي ؟

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای آموزنده
    روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .

    مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.

    پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.

    پسرك گفت:”اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.

    “براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم “.

    مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت… برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ….

    در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!

    خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.

    اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.

    در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

    مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.

    مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))

    وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید.

    من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد.

    ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!.

    یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید.

    ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
    اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید

    صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست !

    ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند !

    قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم :

    یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند !

    وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    داستان درباره یک کوهنورداست که می خواست ازبلندترین کوه ها بالابرود.اوپس ازسال ها آماده سازی، ماجراجویی خودراآغازکردولی ازآنجایی که افتخارکاررافقط برای خودمی خواست تصمیم گرفت تنهاازکوه بالابرود.

    شب بلندی های کوه راتماما دربرگرفت ومردهیچ چیزرانمی دید.همه چیزسیاه بود.اصلا دیدنداشت وابرروی ماه وستاره هاراپوشانده بود.

    همان طور که از کوه بالا می رفت.چندقدم مانده به قله ی کوه پایش لیز خوردودرحالی که به سرعت سقوط می کرد ازکوه پرت شد.درحال سقوط فقط لکه های سیاهی رادرمقابل چشمانش می دید.واحساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه ی جاذبه اورادرخودمیگرفت.

    همچنان سقوط میکردودرآن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب وبدزندگی به یادش آمد.

    اکنون فکرمیکرد مرگ چقدر به اونزدیک است.ناگهان احساس کردکه طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش میان آسمان و زمین معلق بودوفقط طناب اورانگه داشته بود. ودراین لحظه ی سکون برایش چاره ای نماندجزآنکه فریادبکشد”خدایا کمکم کن!”

    ناگهان صدای پرطنینی که از آسمان شنیده می شدجواب داد:”ازمن چه می خواهی؟”

    – ای خدانجاتم بده

    – واقعاباورداریکه من می توانم تورانجات بدهم؟

    – البته که باوردارم

    – اگرباورداری طنابی راکه به کمرت بسته است پاره کن…

    یک لحظه سکوت… ومردتصمیم گرفت باتمام نیرو به طناب بچسبد

    گروه نجات می گویندکه روزبعدیک کوهنوردیخ زده رامرده پیداکرند.

    بدنش از یک طناب آویزان بودوبادست هایش محکم طناب را گرفته بود…واوفقط یک متراززمین فاصله داشت.

    وشما؟چقدربه طنابتان وابسته اید؟ آیا حاضرید آن رارهاکنید؟

    درموردخداوندهرگزیک چیزرافراموش نکنید.هرگزنبایدبگویید که اوشمارافراموش کرده یاتنهاگذاشته است. هرگز فکرنکنیدکه اومراقب شمانیست.به یادداشته باشید که اوهمواره شمارابادست راست خودنگه داشته است.

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.

    متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.

    اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت:

    و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    نقل است در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد. در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند.

    طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند. حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند.

    در بین اموال مسروقه یکی ازحرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن آیه ای از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود. حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود. رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند.

    طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود و همی گفت که من گول آن عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود.

    رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند. یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم. رئیس دزدان پاسخ چنین داد:

    ای ابله، درست است که ما دزد مال مردمیم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم.

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !

    راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی …؟!

    زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد …

    بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست …

    راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!!

    و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت …

    راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من .

    دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش !

    زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟

    خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد …

    روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند !

    در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!
    یکی از فرشته ها پاسخ داد : ” تصمیمات خداوند همواره عادلانه است .

    تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم .

    اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!! “

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود.زندگی را تماشا میکرد.رفتن و ردپای آن را.و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند.

    جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند.او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.

    روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی.آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی.دوستت ندارند.می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.

    قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.

    سکوت او آسمان را افسرده کرد.آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من!پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.

    جغد گفت: خدایا!آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.

    خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد.دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست.اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.

    جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    لاينل واترمن، داستان آهنگري را ميگويد که پس از گذراندن جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال ها با علاقه کار کرد، به ديگران نيکي کرد، اما با تمام پرهيزگاري، چيزي درست به نظر نمي آمد. حتي مشکلاتش مدام بيشتر ميشد.

    يک روز عصر، دوستي که به ديدنش آمده بود، از وضعيت دشوارش مطلع شد. گفت :” واقعاً عجيب است، درست بعد از اينکه تصميم گرفتي مرد خداترسي شوي، زندگي ات بد تر شده.

    نميخواهم ايمانت را ضعيف کنم، اما با وجود تمام تلاش هايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده.” آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بار ها همين فکر را کرده بود و نفهميده بود چه بر سر زندگي اش آمده. اما نميخواست دوستش را بي پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن، و سرانجام پاسخي را که ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:

    “در اين کارگاه، فولاد خام برايم مياورند و بايد از آن شمشيري بسازم. ميداني چطور اين کار را ميکنم؟ اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت ميدهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتک را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزانم، تا اينکه فولاد، شکلي را بگيرد که ميخواهم .

    بعد آن را در تشت آب سرد فرو ميکنم، و تمام اين کارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميکند و رنج ميبرد. بايد اين کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست يابم. يک بار کافي نيست”

    آهنگر مدتي سکوت کرد، سيگاري روشن کرد و ادامه داد: “گاهي فولادي که به دستم ميرسد، نميتواند تاب اين عمل را بياورد.

    حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک مي اندازد. ميدانم از اين فولاد هرگز تيغه شمشير مناسبي در نخواهد آمد”

    باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

    “ميدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتکي را که زندگي بر من وارد کرده پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما ميکنم انگار فولادي باشم که از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي که ميخواهم اين است:

    خداي من، از کارت دست نکش، تا شکلي را که تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي که مي پسندي، ادامه بده،هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولاد هاي بي فايده پرتاب نکن

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی

    فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.

    فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید کیستی؟

    ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟

    پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی. شیطان پاسخ داد زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه او
    فقط بلد است به ما دستور بدهد، و هيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بارمشقات نمي كند .
    ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .

    وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد .

    شهسوار اولي گفت : مي بيني؟ بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم . محال است كه اطاعت كنم

    ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند .

    مرشد مي گويد : تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند

    رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كردپاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست .

    مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود .

    مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم
    مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟

    مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي،سينه پهلو ميكني
    زائوچي در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند.

    مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد. بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است

    او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟ چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است ، همان پول گلدان ساده را مي گيري؟

    فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است
    در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند. سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند .

    امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟
    سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا
    تيبريوس آنها را با خشم از خود راند
    سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند:قيمت همان صد سكه است
    تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟
    سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است

    تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند

    مرشد مي گويد:قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيتها چانه نزنيم

    دانلود رایگان بهترین و جذاب ترین زیباترین کتاب های کتابخانه عرفانی حکیمانه زیبا کوتاه نوشته جملات سخنان پندآموز عبرت انگیز عرفانی

    دانلود رایگان بهترین و جذاب ترین زیباترین کتاب های کتابخانه عرفانی حکیمانه زیبا کوتاه نوشته جملات سخنان پندآموز عبرت انگیز عرفانی

    دانلود رایگان بهترین و جذاب ترین زیباترین کتاب های کتابخانه عرفانی حکیمانه زیبا کوتاه نوشته جملات سخنان پندآموز عبرت انگیز عرفانی

    دانلود رایگان بهترین و جذاب ترین زیباترین کتاب های کتابخانه عرفانی حکیمانه زیبا کوتاه نوشته جملات سخنان پندآموز عبرت انگیز عرفانی

    دانلود رایگان بهترین و جذاب ترین زیباترین کتاب های کتابخانه عرفانی حکیمانه زیبا کوتاه نوشته جملات سخنان پندآموز عبرت انگیز عرفانی

    دانلود رایگان بهترین و جذاب ترین زیباترین کتاب های کتابخانه عرفانی حکیمانه زیبا کوتاه نوشته جملات سخنان پندآموز عبرت انگیز عرفانی

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    مردي براي اصلاح سر و صورتش به ارايشگاه رفت.
    در حال كار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت.

    آنها دربارة موضوعات و مطالب مختلف صحبت كردند، وقتي به موضوع «خدا» رسيدند. آرايش گر گفت, «من باور نمي كنم خدا وجود داشته باشد.

    مشتري پرسيد: «چرا باور نمي كني؟»

    كافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟

    بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شد؟

    اگر خدا وجود مي داشت، نبايد درد و رنجي وجود داشت.

    نمي توانم خداي مهرباني را تصور كنم كه اجازه مي دهد اين چيزها وجود داشته باشد.
    مشتري لحظه اي فكر كرد، اما جوابي نداد، چون نمي خواست جر و بحث كند. آرايشگر كارش را تمام كرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.

    به محض اين كه از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و كثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نكرده.

    ظاهرش كثيف و ژوليده بود.
    مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:

    «مي داني چيست، به نظر من آرايشكرها هم وجود ندارند.»

    آرايشگر با تعجب گفت:
    چرا چنين حرفي مي زني؟
    من اين جا هستم، من آرايشگرم.
    من همين الان موهاي تو را كوتاه كردم.

    مشتري با اعتراض گفت:
    «نه! آرايشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هيچ كس مثل مردي كه آن بيرون است، با موي بلد و كثيف و ريش اصلاح نكرده پيدا نمي شد.»

    «نه بابا، آرايشگرها وجود دارند!
    موضوع اين است كه مردم به ما مراجعه نمي كنند.»
    مشتري تأييد كرد: «دقيقاً ! نكته همين است.

    خدا هم وجود دارد!

    فقط مردم به او مراجعه نمي كنند و دنبالش نمي گردند.
    براي همين است كه اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگي ام را ! به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم.به خدا گفتم : آيا ميتواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟

    و جواب او مرا شگفت زده كرد.او گفت :آيا سرخس و بامبو را ميبيني؟پاسخ دادم :بلي . فرمود : هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم ، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذاي كافي دادم.دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود.

    من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند وزيبايي خيره كنندهاي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود. من بامبوها را رها نكردم . در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند.اما من باز از آنها قطع اميد نكردم .

    در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت ۶ ماه ارتفاع آن به بيش از ۱۰۰ فوت رسيد. ۵ سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند.ريشه هايي كه بامبو را قوي ميساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم ميكردند.

    خداوند در ادامه فرمود: آيا ميداني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم ميساختي . من در تمامي اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم.

    هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك ميكنند. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد ميكني و قد ميكشي!

    از او پرسيدم : من چقدر قد ميكشم.
    در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد ميكند؟

    جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.

    گفت : تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ، هر اندازه كه بتواني.

    به ياد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    مرد خبيثي روزي دز کوچه اي راه مي رفت و با خودش فکر مي کرد که من هر گناه و خباثتي که وجود داشت انجام داده ام.اين شيطان چه کار کرده که من نکرده باشم؟که پيرمردي آرام آرام جلو آمد و با صدايي لرزان گفت:پسرم با من کاري داشتي؟

    -شما؟

    -من شيطانم،گويا نام مرا مي بردي.

    -بله،مي خواهم بدانم تو چه کرده اي که اينقدر به بدي مشهوري.من هر فعل بدي که به ذهن برسد انجام داده ام و مطمئنم که صد بار از تو بدترم.کاري هست که تو کرده باشي و من نکرده باشم؟

    -نميدونم پسرم،مي خواهي يک مسابقه با هم بدهيم تا ببينيم که من چه کار مي توانم بکنم و تو چه کار؟

    -موافقم.

    -پس وعده ما يک ماه ديگر،همين جا.
    مرد خبيث رفت و در اين يک ماه از هيچ قتل و جنايت و تجاوز و خباثتي دريغ نکرد.دزدي کرد و به حق ديگران تجاوز کرد و با استفاده از سياست هاي پليد، ملت هاي مختلف را به جان هم انداخت و جنگ درست کرد. و خلاصه هر عمل ناشايست و هر فعل کثيفي از او سر زد. بعد از يک ماه به کوچه محل قرار بازگشت.

    پيرمرد يا همان شيطان خودمان آرام آرام آمد. مرد پرسيد:خب پيرمرد چه کردي؟شيطان با صدايي لرزان گفت:پسرم اول تو بگو چه کار کردي؟و مرد شروع کرد به تعريف آنچه از بدي و کثيفي در اين يک ماه کرده بود.

    -خب مي بيني که من از هيچ خباثتي کم نگذاشته ام. حالا تو بگو چه کار کردي؟

    -پسرم من وقتي با تو خداحافظي کردم و رفتم، تو همين کوچه ديدم پسر جواني داره رد مي شه و از طرف ديگر کوچه دختر جواني داره مياد. به دل پسر انداختم که سرش رو بلند کنه و به دختر نگاه کنه.

    خلاصه پنج روز اول سعي کردم اين پسر به آن دختر فکر کنه و طي اين پنج روز پسر توي کوچه دنبال دختر راه مي افتاد، ولي دختر حاضر نمي شد باهاش حرف بزنه. پنج روز دوم روي دختر کار کردم تا حاضر شد بالاخره لبخندي به پسر بزنه.

    با لبخند دختر، پسر اميدوار شد و من هم روي او کار کردم تا يک نامه فدايت شوم براي دختر بنويسد. اين هم از پنج روز سوم.پنج روز بعدي صرف اين شد که دختر رضايت بدهد تا جواب نامه پسر را بدهد و با او حرف بزند. تا اينجا شد بيست روز.

    -خب ادامه بده.

    -عجله نکن پسرم.پنج روز بعد پسر را آماده کردم که به دختر پيشنهاد بدهد و در اين مدت پسر با دختر بيرون مي رفت و مدام اصرار مي کرد که دختر به خانه شان برود ولي هر چه پسر اصرار مي کرد که من دوستت دارم،بيا کسي خانه نيست و مسأله اي ندارد، دختر نمي پذيرفت.

    پنج روز آخر من به کمک پسر رفتم و روي دختر کار کردم تا بالاخره به تقاضاي پسر جواب مثبت داد و به خانه او رفت.

    -همين!من اين همه جنايت و تجاوز کردم و تو فقط همين يه کارو کردي؟!

    -تو متوجه نيستي پسرم.

    از همين اقدام من حرامزاده اي به وجود مي آيد که تموم آنچه تو کردي را انجام خواهد داد

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی

    خوابیده بودم
    در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ برگ مرور
    کردم . به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من
    و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم .خاطرات
    خوب، خاطرات بد، زیبایی ها، لبخند ها، شیرینی ها، مصیبت ها،… همه و همه
    را می دیدم.

    اما دیدم در کنار بعضی برگ ها فقط یک جای پا است. نگاه کردم همه سخت ترین
    روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها،
    بیچارگی ها.

    با ناراحتی به خدا گفتم : روز اول تو به من قول دادی که هیچگاه مرا تنها
    نمی گذاری هیچگاه مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که
    زندگی کنم.

    چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی مرا با رنج ها، مصیبت ها و
    دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟

    خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد لبخندی زد وگفت:فرزندم ! من به تو قول داده بودم که
    همراهت خواهم بود.

    در شب و روز،در تلخی و شادی،در گرفتاری و خوشبختی.
    من به قول خود وفا کردم
    هرگز تو را تنها نگذاشتم
    هرگز تو را رها نکردم حتی برای لحظه ای

    آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی،جای پای من است وقتی تو را
    بدوش کشیده بودم !!!

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

    سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

    صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

    مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»

    آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»

    آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.

    دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

    برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،
    تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،

    تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،
    تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،

    تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،
    تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،
    تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،

    تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،
    تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،

    تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،
    تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،

    تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،
    تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،

    تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريك راه ميرفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري؟ فرشته جواب داد:مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب،آتش هاي جهنم را خاموش كنم.

    آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدارا دوست دارد

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی

    تانزان و اکیدو دو راهب ذن در خیابان گل آلودی در شهر قدم می زدند که به دختری با جامه ی ابریشمین بر خوردند او به خاطر گل و لای می ترسید از خیابان بگذرد تانزان گفت: بیا دختر و او را بغل کرد و از خیابان گذراند.

    دو راهب تا شب سخن نگفتند سرانجام در دیر اکیدو نتوانست بی تفاوت بماند و گفت: راهبان نمی بایست به دختران نزدیک شوند خاصه به دختران زیبایی چون او چرا چنین کردی؟

    تانزان گفت: دوست عزیز من آن دختر را همانجا در شهر رها کردم این تویی که او را با خود تا اینجا آوردی!

    سری جدید داستان رمان دلنوشته عکس نوشته جملات متن قشنگ عرفانی حکیمانه عبرت انگیز زیبا کوتاه بلند عاشقانه دختر خوشگل تنها غمگین ایرانی قدیمی

    سری جدید داستان رمان دلنوشته عکس نوشته جملات متن قشنگ عرفانی حکیمانه عبرت انگیز زیبا کوتاه بلند عاشقانه دختر خوشگل تنها غمگین ایرانی قدیمی

    سری جدید داستان رمان دلنوشته عکس نوشته جملات متن قشنگ عرفانی حکیمانه عبرت انگیز زیبا کوتاه بلند عاشقانه دختر خوشگل تنها غمگین ایرانی قدیمی

    سری جدید داستان رمان دلنوشته عکس نوشته جملات متن قشنگ عرفانی حکیمانه عبرت انگیز زیبا کوتاه بلند عاشقانه دختر خوشگل تنها غمگین ایرانی قدیمی

    سری جدید داستان رمان دلنوشته عکس نوشته جملات متن قشنگ عرفانی حکیمانه عبرت انگیز زیبا کوتاه بلند عاشقانه دختر خوشگل تنها غمگین ایرانی قدیمی

    سری جدید داستان رمان دلنوشته عکس نوشته جملات متن قشنگ عرفانی حکیمانه عبرت انگیز زیبا کوتاه بلند عاشقانه دختر خوشگل تنها غمگین ایرانی قدیمی

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.

    آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:

    «حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.»
    پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟»
    زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.»

    پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    یک روز صبح مریدی با استادش در دشت قدم می زد. مرید می پرسید کدام رژیم غذایی برای منزه سازی روح لازم است؟

    .هر چند استادش همواره تاکید داشت که تمامی غذاها مقدس اند. مرید باور نمی کرد
    .مرید گفت: باید غذایی باشد که ما را به خدا نزدیک تر کند

    …استاد گفت: خوب، شاید حق با تو باشد. مثلا” آن قارچ ها… آن جا
    مرید به هیجان آمد و فکر کرد این قارچ ها او را منزه می کننند و به خلسه می برند. اما همین که خم شد تا یکی بچیند، فریادی کشید و وحشت زده گفت

    !این ها که سمی اند! اگر یکی از آنها را می خوردم، بی درنگ می مردم-

    استاد گفت: خوب، من هیچ غذای دیگری نمی شناسم که تو را با این سرعت نزد خدا ببرد

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود
    برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛

    و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رها برگردي
    كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست.

    مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد.

    اما درخت‌ او را مي‌شناخت درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست.

    و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي درخت‌ گفت:

    زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.

    ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد!

    مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.

    پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.

    پسرک گفت: “اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم”.

    “برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم”.
    مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد …

    نتیجه اخلاقی : خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که وقت نداریم به ندای قلبمان گوش کنیم، او مجبور می شود بگونه ای عمل کند که شاید به مزاقمان خوش نیاید … در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور ….

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح میدهد که چگونه همه چیز ایراد دارد: مدرسه، خانواده، دوستان و …
    مادر بزرگ که مشغول پختن کیک است، از پسر کوچولو میپرسد که کیک دوست دارد؟ و پاسخ پسر کوچولو البته مثبت است.

    – روغن چطور؟
    – نه؟
    – و حالا دو تا دوتخم مرغ.
    – نه مادر بزرگ!

    – آرد چی؟ از آرد خوشت می آید؟ جوش شیرین چطور؟
    – نه مادربزرگ! حالم از همه شان به هم می خورد.

    – بله، همه این چیزها به تنهایی بد به نظر می رسند. اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می شود. خداوند هم به همین ترتیب عمل می کند.

    خیلی ازاوقات تعجب می کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم. اما او می داند که وقتی همه این سختی ها را به درستی در کنارهم قرار دهد، نتیجه همیشه خوب است. ما تنها باید به او اعتماد کنیم، در نهایت همه این پیشامدها با هم به یک نتیجه فوق العاده می رسند.

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

    پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

    از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و….

    حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

    ♥●•٠داستان های عرفانی کوتاه زیبا,بهترین داستان واقعی عرفانی,حکایت و سخنان پرمعنا عارفانه عرفانی,دانلود کتاب دانستنی های عرفانی پندآموز باحال زیبا خدا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
    متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
    اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند

    خوب این سری از داستان های عرفانی و حکیمانه زیبا کوتاه و خواندنی در اینجا به پایان رسید . سری های بعدی و جدید این سخنان قصه ها و افسانه و داستان و رمان های عرفانی و عارفانه در روزهای آینده تقدیم شما عزیزان خواهد شد . همراه ما باشید …

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد پست دانلود کتاب PDF زیبا جدید کوتاه بلند جذاب عاشقانه عرفانی عارفانه حکیمانه عبرت انگیز و پندآموز داستانهای رمان سخنان دلنوشته های قشنگ را برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی و عکس و آهنگ و دانلود سپیده www.3pide.ir

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

    آخرین مطالب
  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند