سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 03:43 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس   خودکشی دو دختر سیزده و چهارده ساله را در خیابان پیامبر غربی خیابان جهاد اکبر تهران… کانال تلگرامی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران   بررسی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران نشان می دهد که آنها قبل از اقدام به خودکشی […]

  • شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس بر اساس گزارش سایت برزیلی Folha de Sao Paulo در حالی تیم فوتبال آرژانتین دو هفته پیش با یک هواپیمای مشابه هواپیمای سقوط کرده برزیلی پرواز کرد که ممکن بود به سرنوشت آنها دچار شود. این هواپیما که حامل مسی و بازیکنان آرژانتین بود از برزیل به ” بوینوس […]

  • حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد حکم اعدام بابک زنجانی    معاون نظارت دیوان عالی کشور از تایید حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی خبر داد. حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی تایید شددکتر غلامرضا انصاری معاون نظارت و بازرسی دیوان عالی کشور در گفت‌وگو با خبرنگار گروه حقوقی و قضایی خبرگزاری میزان از […]

  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان   مطمئنا برای تان جالب خواهد بود تا با جزئیات انجماد بدن برای زنده شدن در آینده بیشتر آشنا شوید. پس با ما همراه شوید. انجماد پس از مرگ چگونه فرایندی است؟ سرمازیستی (Cryonics) و نگهداری در سرما (Cryopreservation) دو شاخه جدید علم هستند که اخیرا زیاد درباره […]

  • غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم دختر دانشجو در سیل شدید خرم آباد می خواست که سوار خودروی پژو شود که پایش لیش خورد و به درون سیل افتاد و کشته شد و راننده پژو هیچ واکنشی نشان نداد.   فیلم غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد و بی تفاوتی رهگذران […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۱۵ اسفند ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 12918 بازدید | نظرات 5 نظر | دسته بندی : داستان زیبا قرآنی آموزنده کوتاه سخنان , عکس مذهبی
  • داستان و حکایت زیبای قرآنی روایت های امام علی (ع) پند آموز عکس

    داستان و حکایت زیبای قرآنی روایت های امام علی (ع) پند آموز عکس

    داستان و حکایت زیبای قرآنی روایت های امام علی (ع) پند آموز عکس

    نوشته جدید سایت تفریحی و داستان جمعه ۱۵ اسفند ۹۳ : داستان و حکایت زیبای قرآنی روایت های امام علی (ع) پند آموز عکس – روایت های زیبا کوتاه از مولا امام علی (ع) – داستان های پندآموز و عبرت انگیز از امام علی (ع) – بهترین داستان های سخنان جملات زیبا از امام علی (ع) – داستان های شیرین زیبای قدیمی جذاب امام علی – قصه ها و حکایت های ماندگار جاودان امام علی (ع) – همه چیز درباره امام علی پدر مادر خواهر برادر – همسر زن امام علی (ع) عکس تصاویر بیوگرافی زندگی نامه – محل تولد زادگاه زندگی نامه محل شهادت لباس شمشیر امام علی – زیباترین سخنان نصیحت پند اندرز خانواده امام علی – دانلود عکس های والپیپر پس زمینه بکگراند امامان علی پیغمبر

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و عکس سپیده ۳pide.ir مجموعه ای فوق العاده زیبا و خواندنی قشنگ از داستان ها و حکایت های زندگی امام علی (ع) رو براتون آماده کردیم . بهترین سخنان جملات اندرزها مطالب قصه های شیرین کوتاه جذاب از مولای بزرگ شیعیان امام علی رو به صورت منتخب و گلچین در این پست تهیه کردیم و قرار دادیم . امیدواریم از دانلود رایگان و خواندن این حکایت و قصه های قرآنی زیبا و شیرین لذت ببرید .

    The story and the story of the beautiful Quranic narration of Imam Ali (AS) reminded students Photo – beautiful story short, the Lord of Imam Ali (AS) – instructive and cautionary tales of Imam Ali (AS) – The story of the beautiful words of Imam Ali’s words (AS) – the story of the beautiful sweet charming old Ali – stories and tales of eternal lasting Imam Ali (AS) – Everything about the father, mother, sister, brother, Imam Ali – her husband Imam Ali (AS) Pictures Biography Biography – location the birth of a live birth place of martyrdom of Imam Ali’s sword dress – beautiful words of advice to heed the advice of the family of Imam Ali – Download photos of Imam Ali, the Prophet’s background wallpaper background

    داستان های زیبا خواندنی جذاب قشنگ سخنان جملات پندآموز امام علی (ع)

    داستان های زیبا خواندنی جذاب قشنگ سخنان جملات پندآموز امام علی (ع)

    چه کسی خرما بیشتر خورده است؟

    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    معروف است که روزی پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله با حضرت علی علیه السلام خرما می خوردند. هر خرما که حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله می خورد، به آرامی هسته اش را نزد امیرالمومنین علی علیه السلام می گذاشت. وقتی خرما تمام شد در مقابل حضرت رسول هیچ هسته خرمایی نبود و همه هسته ها در مقابل حضرت امیر بود.
    پیامبر فرمودند: «من کثر نواه فهو أکول» هر که هسته او بیشتر است، بیشتر خورده است.
    علی علیه السلام فرمودند: «من أکل نواه فهو آکل» هر که خرما را با هسته خورده است، بیشتر خورده است.
    در این هنگام پیامبر اکرم تبسم نموده و فرمان دادند تا هزار درهم به آن حضرت انعام دهند.

    کتاب خزائن، اثر مرحوم ملا احمد نراقی، ص۳۹۶ و ۳۹۷٫

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    امر به معروف

    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    روزى على (عليه السلام) در شدت گرماى بعد از ظهر به طرف منزل آمدند، زنى را ديد كه بر در خانه ايستاده است، به حضرت على (عليه السلام) عرض كرد: شوهرم به من ستم مى‏كند، تهديد مى‏كند قسم ياد كرده من را بزند.
    حضرت فرمودند: صبر كنيد شدت گرما تخفيف پيدا كند به خواست خداوند با تو می‏آيم و به كارت رسيدگى خواهم كرد، زن با نگرانى و ناراحتى عرض كرد: با طول غيبت من از منزل خشم شوهرم شديدتر می شود و كار سخت‏تر می شود، حضرت با شنيدن اين سخن سر فرو برد و چند لحظه فكر كرد.
    پس از آن سربرداشت و فرمود: بخدا قسم بدون كمترين تاخير بايد حق مظلوم گرفته شود، اين سخن را گفت و پرسيد: منزلت كجا است؟ با زن حركت كرد تا در خانه‏اش رسيدند.
    در خانه حضرت ايستاد و از بيرون در با صداى بلند سلام كرد، جوانى از خانه بيرون آمد حضرت به وى فرمود: از خدا بترس، تو زنت را ترسانده‏اى او را از منزل بيرون كرده‏ اى، جوان با خشونت و با بی ادبى گفت: كار همسر من به تو چه ربطى دارد؟ بخدا قسم براى گفته تو زنم را آتش خواهم زد.
    على (عليه السلام) از شنيدن سخنان جوان كه از خودسرى و قانون شكنى او حكايت می‏كرد سخت بر آشفت، شمشير از نيام كشيد و فرمود: من تو را امر به معروف و نهى از منكر میكنم و فرمان الهى را ابلاغ می‏نمايم، تو با من از گناه سخن میگويى و از امر حق سرپيچى مى‏كنى، در اين بين سخن آن حضرت با آن جوان رد و بدل می شد، كسانى كه از آن كوچه عبور مى‏كردند، اطراف على (عليه السلام) جمع شدند و به عنوان امير المومنين به آن حضرت سلام میكردند، جوان آن حضرت را شناخته بود از سلام مردم متوجه شد كه با شخص اول مملكت سخن میگويد، تكان خورد و به خود آمد و با شرمندگى سر را بطرف دست على (عليه السلام) فرود آورد و گفت: يا امير المومنين از لغزش من درگذر، به خدا قسم امرت را اطاعت مى‏كنم و حداكثر تواضع را نسبت به همسرم معمول خواهم داشت.
    حضرت شمشير خود را در غلاف فرو برد و به زن نيز توصيه كرد كه با شوهرت طورى رفتار كن كه در چنين كارهايى خشونتى وارد نشود
    بحار الانوار ج ۹ ص ۵۲۱
    عن الصادق (عليه السلام) قال:
    ان اجلت فى عمرك يومين فاجعل احدهما لادبك لتستعين به على يوم موتك
    حضرت صادق (عليه السلام) مى‏فرمايد:
    اگر بر شما اعلام كنند كه دو روز از عمر تو باقى نمانده است قرار بده يكى از آن دو روز را براى كسب ادب و تهذيب اخلاق تا اينكه براى بعد از مرگت كمك بشود.(۱)
    قال النبى صلى‏الله عليه و آله:
    سيأتى زمان على امتى يحبون خمسا و ينسون خمسا، يحبون الدنيا و ينسون الاخره، و يحبون المال و ينسون الحساب و يحبون النساء و ينسون الحور، و يحبون القصور و ينسون القبور و يحبون النفس و ينسون الرب، اولئك بريئون منى و انا برى منهم‏
    حضرت رسول اكرم صلى‏الله عليه و آله فرموده است:
    زود باشد كه زمانى بيايد بر امت من دوست بدارند پنج چيز را و فراموش كنند پنج چيز ديگر را:
    دنيا را دوست دارند آخرت را فراموش كنند. دوست بدارند مال را، فراموش كنند حساب او را. دوست بدارند همسران خود را (حتى دين خود را فداى زن و بچه كنند و از خدا نترسند) ولى فراموش كنند حوران را. دوست بدارند قصرهايشان را و لو از هر راهى باشد، فراموش كنند خانه قبر را كه هم تاريك است و هم مملو است از مار و عقرب و غيره او را به فراموشى بسپارند.
    دوست مى‏دارند نفس و جان خودشان يعنى مى‏خواهند هميشه خوب و سركيف و خوشحال و خرم باشند، اما خدا را فراموش می‏كنند، آنهايى كه اينچنين هستند از من بيزارند و من هم از آنها دور هستم.(۲)
    ۱ – روضه كافى ص ۱۵۰٫
    ۲ – اثنى عشريه ص ۲۰۲٫

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    چگونگى مرگ هارون
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    طبرسى از ابن عباس روايت كرده كه گفت : از اميرالمؤ منين (عليه السلام ) پرسيدند يا على (عليه السلام ) چگونه بنى اسرائيل موسى را اذيت و آزار كردند ولى خداوند او را تبرئه كرد، حضرت فرمود: روزى موسى (عليه السلام ) به همراه برادرش هارون به مكانى مى رفتند، وقتى به كوهى رسيدند، خداى تعالى هارون را قبض روح كرد، موسى وقتى بازگشت و به بنى اسرائيل خبر داد كه هارون وفات كرده ، بنى اسرائيل به موسى (عليه السلام ) گفتند: هارون را بردى و به قتل رساندى اكنون آمده اى و به ما مى گويى او وفات كرده ، تو حسادت مى كردى بر هارون ، چرا كه ما او را بيشتر دوست مى داشتيم زيرا او از تو به ما ملايم تر و سازگارتر بود.
    خداوند موسى (عليه السلام ) را از آن تهمت و افترا منزه ساخت و تبرئه كرد آن گونه كه امر كرد تا جسد هارون را بيرون آورده و بر محافل بنى اسرائيل گردانيدند، هارون مى گفت : اى بنى اسرائيل ! برادرم مرا نكشت من به مرگ خود وفات كردم ، پس از آن فرشتگان او را بردند و به مكانى دفن كردند كه كسى بر آن اطلاع پيدا نكرد
    تفسير جامع جلد ۵

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    اگر آنچه پدرت مى بيند ببينى گريه نمى كنى
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    شخصى به نام حبيب بن عمر مى گويد: به عيادت حضرت امير عليه السلام در همان بيمارى كه از دنيا رفت رفتم ، نگاهى به جراحت (سر) آن حضرت انداختم و گفتم :
    يا اميرالمؤمنين اين زخم شما چيز (مهمى ) نيست ، و بر شما خوفى نيست ، حضرت فرمود: اى حبيب به خدا قسم من همين ساعت از ميان شما مى روم .
    ام كلثوم دختر حضرت با شنيدن اين جمله گريان شد، حضرت فرمود: دخترم چرا گريه مى كنى ؟ جواب داد: بابا شما فرمودى همين ساعت از من جدا مى شوى ، حضرت فرمود: دخترم گريه نكن ، به خدا قسم اگر آنچه پدرت مى بيند ببينى گريه نمى كنى !
    حبيب گفت : عرض كردم يا اميرالمؤمنين شما چه مى بينى ؟ حضرت فرمود: ملائكه آسمان و پيامبران را مى بينم كه كنار يكديگر ايستاده ، همگى منتظرند مرا در آغوش بگيرند و اينك اين برادرم محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم است كه نزد من نشسته و مى فرمايد:
    (يا على ) بيا آنچه در مقابل تو است از حالتى كه تو در آنى بهتر است .
    راوى گويد: از منزل خارج نشدم تا آنكه حضرت از دنيا رفت .
    فردا صبح امام مجتبى عليه السلام بر منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى فرمود: اى مردم شب گذشته قرآن نازل شد (شب بيست و سوم رمضان ) و در اين شب عيسى بن مريم به آسمان برده شد و در همين شب يوشع بن نون كشته شد و در اين شب اميرالمؤمنين (ع ) از دنيا رفت .
    به خدا قسم از اوصياء و نه كسانى كه بعد از او (على عليه السلام ) مى آيند، بر او در وارد شدن به بهشت سبقت نگيرند.
    هر گاه پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم او را به جنگ مى فرستاد، جبرئيل در طرف راست ، و ميكائيل در طرف چپ ، او را يارى مى دادند.
    آنگاه حضرت فرمود: او از مال دنيا طلا و نقره اى (هيچ پولى ) باقى نگذارد، مگر هفتصد درهم كه از سهم او زياد آمده بود و مى خواست براى خانواده اش خدمتكارى بگيرد
    مناقب اهل البيت عليه السلام ج ۱، ص ۱۴۶٫ نقل از پيشگويى هاى اميرالمؤمنين ، ص ۳۷۱

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    على عليه السلام از عدالت مى گويد
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    يكى از خصوصيات حضرت على عليه السلام اين بود كه بيت المال را به طور مساوى ميان مردم تقسيم مى كرد و بين مسلمانان تبعيض قائل نمى شد؛ اين امر باعث شده بود، برخى از طرفداران تبعيض و انحصار طلبها به معاويه بپيوندند.
    عده اى از دوستان على عليه السلام به حضور حضرت رسيدند و گفتند:
    – چنانچه افراد سياس و انحصار طلبها را با پول راضى كنى ، براى پيشرفت امور شايسته تر است . امام على عليه السلام از اين پيشنهاد خشمگين شد فرمود:
    – آيا نظرتان اين است به كسانى كه تحت حكومت من هستند ظلم كنم و حق آنان را به ديگران بدهم و با تضيع حقوق آنان يارانى دور خود جمع نمايم ؟ به خدا سوگند! تا دنيا وجود دارد و آفتاب مى تابد و ستارگان در آسمان مى درخشند، اين كار را نخواهم كرد. اگر مال ، از آن خودم بود آن را به طور مساوى تقسيم مى كردم ، چه رسد به اينكه مال ، مال خداست .
    سپس فرمود:
    – اى مردم ! كسى كه كار نيك را در جاى نادرست انجام داد، چند روزى نزد افراد نا اهل و تاريك دل مورد ستايش قرار مى گيرد و در دل ايشان محبت و دوستى مى آفريند؛ ولى اگر روز حادثه بدى براى وى پيش بيايد و به ياريشان نيازمند شود، آنان بدترين و سرزنش كننده ترين دوستان خواهند شد
    بحار، ج ۴۱، ص ۱۰۸ و ۱۱۱؛ نقل از داستانهاى بحارالانوار ج ۱ ص ۳۷

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    جوانمردى امام على (ع )
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    اين ابى الحديد گويد: در جنگ صفين هنگامى كه سپاه معاويه شريعه فرات را محاصره كردند و راه آب را بر آن حضرت بستند و سران شام به معاويه گفتند: بگذار همه از تشنگى بميرند چنانكه عثمان را تشنه كشتند، على (عليه السلام ) و يارانش از آنان خواستندكه راه آب را باز كنند، سپاه معاويه گفتند: نه ، به خدا سوگندتو را قطره اى نمى دهيم تا از تشنگى بميرى چنانكه عثمان لب تشنه جان سپرد. حضرت چون ديد ناگزير همه از تشنگى خواهند مرد، با ياران خود بر سپاه معاويه حملاتى پى در پى انجام داد تا پس از كشتارى فراوان كه سرها و دستها از بدن جدا شدند، آنان را از جاى خود دور كرد و خودشان بر آب دست يافتند و ياران معاويه در زمين خشك و بى آبى قرار گرفتند، ياران و شيعيان عرض ‍ كردند: اى امير مؤمنان ، آب را از آنان دريغ ‌دار چنانكه آنان دريغ داشتند و قطره اى آب به آنان مده و با تيغ عطش آنان را از پاى درآر و همه را دستگير كن كه ديگر نيازى به جنگ نيست . فرمود: نه ، به خدا سوگند من با آنان مقابله به مثل نمى كنم ، قسمتى از آب را براى آنان آزاد كنيد. زيرا كه لبه تيز تيغ ما براى آنان كافى است .(۱)
    شاعر گويد:
    ملكنا فكان العفو منا سجية
    فلما ملكتم سال بالدم اءبطح
    فحسبكم هذا التفاوت بيننا
    فكل اناء بالذى فيه ينضح
    ((چون ما بر شما دست يافتيم عفو و گذشت را پيشه ساختيم و چون شما بر ما دست يافتيد سرزمين حجاز از خون جارى شد)).
    ((همين تفاوت ميان ما بس كه از هر كوزه همان برون تراود كه در اوست )).
    ۲- علامه دياربكرى گويد: راويت است هنگامى كه على (عليه السلام ) عمرو بن عبدود را كشت لباس او را در نياورد؛ خواهر عمرو بر سر جنازه برادر حاضر شد، چون لباس را به تن او ديد گفت : همرزم كريمى او را به قتل رسانده است ؛ آن گاه از قاتل وى پرسيد، گفتند: على بن ابى طالب بوده . وى اين دو بيت را سرود:
    لو كان قاتل عمرو غير قاتله
    لكنت اءبكى عليه آخر الابد
    لكن قاتله من لايعاب به
    من كان يدعى قديما بيضة البلد
    ((اگر قاتل عمرو غير از اين قاتل (يعنى على عليه السلام ) بود تا پايان روزگار بر او مى گريستم )).
    ((اما قاتل او مردى است كه عيبى بر برادرم در كشته شدن به دست او نيست ، كه او از قديم بزرگترين مرد ديار عرب بوده است )).(۲) و (۳)
    ۱- شرح نهج البلاغه ۱/۲۳
    ۲- -تاريخ الخميس ۱/۴۸۸
    ۳- -نقل از امام على بن ابى طالب (عليه السلام )، ص ۷۷۶

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    سفره افطار
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    ام كلثوم دختر اميرالمؤمنين (عليه السلام ) مى گويد:
    در شب نوزدهم ماه رمضان دو قرص نان جو، يك كاسه شير و مقدارى نمك در يك ظرف براى افطار خدمت پدرم آوردم . وقتى نمازش را به اتمام رساند، براى افطار آماده شد.
    هنگامى كه نگاهش به غذا افتاد به فكر فرو رفت . آنگاه سرش را تكان داد و با صداى بلند گريست و فرمود:
    – عزيزم ! براى افطار پدرت دو نوع خورش (شير و نمك )، آن هم در يك ظرف آماده ساخته اى ؟
    تو با اين عمل مى خواهى فرداى قيامت براى حساب در محضر خداوند بيشتر بايستم ؟
    من تصميم دارم هميشه دنباله رو برادر و پسر عمويم رسول خدا صلى الله عليه و آله باشم .
    هرگز براى آن حضرت دو نوع خورش در يك ظرف آورده نشد تا آنكه چشم از جهان فرو بست .
    دخترم عزيزم ! هر كس در دنيا خوردنيها، نوشيدنيها و لباسهايش از راه حلال و پاك تهيه گردد، روز قيامت در دادگاه الهى بيشتر خواهد ايستاد و چنانچه از راه حرام باشد علاوه بر بيشتر ايستادن عذاب هم خواهد داشت زيرا كه در حلال اين دنيا حساب و در حرام آن عذاب است
    -بحار: ج ۴۲، ص ۲۷۶؛ نقل از داستانهاى بحارالانوار، ج ۲، ص ۴۵

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    جانشین به حق
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    در كتاب كشف الغمه از حضرت سيدالشهداء عليه السلام مروي است كه فرمود : چون جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله از دنيا رحلت فرمود ، پدرم اميرالمو منين علي عليه السلام آواز داد و ندا كرد كه هر كس نزد پيغمبر امانتي يا وعده اي يا ديني بوده باشد بيايد از من بگيرد ، پس هر كس كه طلبكار بود يا وعده اي از حضرت رسول صلي الله عليه و آله داشت مي آمد و پدرم دست به زير مصلاي خود برده به قدر طلب و وعده هر شخصي ميداد .
    اين خبر به مرو رسيد رفت و به ابوبكر گفت : اگر تو ضامن وعده ها و ديون رسول خدا صلي الله عليه و آله شوي چنانكه علي بن ابيطالب عليه السلام پس از زير سجاده خود مي يابي ، آنچه علي مي يابد . پس ابوبكر نيز ندا در داد و اين خبر را به حضرت علي عليه السلام عرض كردند ، حضرت فرمود : زود باش كه پشيمان مي شود روز ديگر ابوبكر با اصحاب خود نشسته بود كه اعرابي آمد و گفت وصي رسول خدا صلي الله عليه و آله كيست ؟
    ابوبكر را نشان دادند اعرابي رو به ابوبكر كرده گفت : حضرت رسول صلي الله عليه و آله باري من هشتاد ناقه سرخ موي و سياه چشم و بلند كوهان وعده كرده است ، اكنون چون تو در جاي آن حضرت نشسته اي از تو مطالبه مي كنم ، ابوبكر رو به عمر كرد و گفت اكنون علاج ادعاي اعرابي را بكن ، عمر گفت : شاهد بخواه كه وعده حضرت رسول صلي الله عليه و آله را اثبات كند ، ابوبكر شاهد خواست اعرابي گفت : آيا لياقت داشت كه شخصي مثل من از شخصي مانند آن بزرگوار شاهد و گواه گرفته باشم ؟ به احتمال آن كه العياذ بالله آن بزرگوار انكار وعده خود خواهد كرد ، پس به من معلوم شد كه تو وصي و جانشين آن حضرت نيستي .
    سلمان كه در آن جا حاضر بود برخاسته و گفت : اي اعرابي بيا تا تو را نزد وصي و خليفه بر حق پيغمبر صلي الله عليه و آله ببرم پس سلمان اعرابي را به خدمت اميرالمو منين عليه السلام آورد ، اعرابي متوجه آن جناب شد عرض كرده اي شخص بزرگوار تو خليفه بر حق حضرت رسول ، حضرت امير عليه السلام هستي ؟ فرمود : بلي ! چه مطلب داري عرض كرد : هشتاد ناقه سرخ موي و سياه چشم و بلند كوهان از تو ميخواهم كه وعده رسول خداست كه به من داده است حضرت فرمود كه : آيا تو و تمام اهل خته تو همگي اسلام آورده ايد؟ اعرابي چون اين كلام را از آن حضرت شنيد دويد و دست مبارك آن حضرت را بوسيد و گفت شهادت ميدهم كه تو وصي حضرت رسول صلي الله عليه و آله هستي ، زيرا حضرت رسول صلي الله عليه و آله اين هشتاد ناقه را به شرط اسلام آوردن من و اهل خانه من به من وعده فرموده بود . الحال الحمدلله همه ما اسلام آورده ايم پس اميرالمو منين علي عليه السلام به امام حسن عليه السلام فرمود كه : با سلمان و اين اعرابي به فلان وادي برو و ندا كن كه يا صالح چمن جواب دهد بگو كه اميرالمو منين عليه السلام به تو سلام مي رساند ، و مي گويد : آن هشتاد ناقه حضرت رسول خدا صلي الله عليه و آله را كه براي اين اعرابي مقرر فرموده بود حاضر كن .
    پس چون ايشان به آن وادي آمدند و امام حسن عليه السلام ندا كرد جواب آمد كه لبيك يا بن رسول الله پس امام حسن عليه السلام اداي رسالت نمود جواب آمد سمعا و طاعتا زماني نگذشت كه زمين منشق شد و زمام ناقه اي بيرون آمد امام حسن عليه السلام آن را گرفته به دست اعرابي داد ، و فرمود : بكش ، اعربي زمام را كشيد و هشتاد ناقه به همان صفتها كه مي خواست بيرون آمد . اعرابي به آواز بلند گفت : (( من مثلك يا اميرالمو منين من مثلك يا اميرالمو منين )) پس به آن حضرت ثناي بسيار گفته روانه منزل خود گرديد در حاليكه شاد و مسرور بود.

    كشكول النور: ج ۱، ص ۱۷، به نقل از كشف الغمه

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    احترام ميهمان
    حضرت امام حسن عسكري عليه السلام فرمود: دو نفر كه يكي پدر و ديگري پسر او بود به عنوان مهماني به خانه علي عليه السلام آمدند حضرت از جاي خويش براي آنها حركت كرد ايشان را در بالاي مجلس نشانيد و خود در مقابل آنها نشست ، آنگاه دستور داد غذا بياورند پس از صرف خوراك قنبر طشت و آفتابه و حوله آورد خواست دست پدر را بشويد علي عليه السلام از جا بلند شد و آفتابه را از دست قنبر گرفت تا دست پدر را بشويد ولي آن مرد خويش را به خاك افكنده عرض كرد يا علي تو مي خواهي آب بر دست من بريزي خداوند مرا بدان حال ببيند؟ فرمود: بنشين خدا مي بيند ترا در حاليكه يكي از برادرانت كه با تو فرقي ندارد مشغول خدمت تو است . نشست علي عليه السلام فرمود: قسم مي دهم به حق بزرگي كه بر گردنت دارم طوري . آرام و آسوده بنشين چنانكه اگر قنبر بر دستت آب مي ريخت آسوده بودي .
    هنگاميكه دست او را شست آفتابه را به محمد بن حنفيه داد فرمود: اگر اين پسر تنها آمده بود دست او را مي شستم ولكن خداوند دوست ندارد بين پدر و پسريكه در يك محل و مجلس هستند تسويه باشد اكنون پدر دست پدر را شست تو هم پسر جان دست پسر را بشوي محمد بن حنفيه دست او را شستشو داد. امام حسن عسكري عليه السلام فرمود: هر كس علي عليه السلام را پيروي كند در اين كار شيعه حقيقي خواهد بود
    داستانها و پندها نوشته مصطفي زماني وجداني

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    مادر شيطانها (صدقه)

    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    سيد نعمت الله جزايري در كتابش نقل مي كند : كه در يك سال قحطي شد ، در همان وقت واعظي در مسجد بالاي منبر مي گفت : كسي كه بخواهد صدقه بدهد ، هفتاد شيطان ، به دستش مي چسبند و نمي گذارند كه صدقه بدهد .
    مو مني اين سخن را شنيد و با تعجب به دوستانش گفت : صدقه دادن كه اين حرفها را ندارد ، من اكنون مقداري گندم در خانه دارم ، مي روم آنرا به مسجد آورده و بين فقراء تقسيم مي كنم .
    با اين نيت از جا حركت كرد و به منزل خود رفت . وقتي همسرش از قصد او آگاه شد شروع كرد به سرزنش او ، كه در اين سال قحطي رعايت زن و بچه خود را نمي كني ؟ شايد قحطي طولاني شد ، آن وقت ما از گرسنگي بميريم و . . . خلاصه بقدري او را ملامت و وسوسه كرد تا سرانجام مرد مو من دست خالي به مسجد برگشت .
    از او پرسيدند چه شد ؟ ديدي هفتاد شيطان به دستت چسبيدند و نگذاشتند .
    مرد مو من گفت : من شيطانها را نديدم ولي مادرشان را ديدم كه نگذاشت اين عمل خير را انجام بدهم(۱)
    پيامبر فرمود يا علي آيا مي داني كه صدقه از ميان دستهاي مو من خارج نمي شود مگر اينكه هفتاد شيطان به طريق مختلف او را وسوسه مي كنند، تا صدقه ندهد. وسايل الشيعه ۶/۲۵۷
    ۱- ابليس نامه ص ۶۰- انوار نعمانيه ۳/۹۶

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    شيرينى عسل
    يك روز آقا رئيس اسلام ، خاتم الانبياء، محمّد مصطفى (ص )، با آقا اميرالمؤ منين على (ع )، در ميان نخلستانها نشسته بودند. كه يك وقت سر و كله زنبورِ عسلى ظاهر شد، و شروع كرد، دور پيغمبر اكرم (ص ) چرخيدن .
    پيغمبر (ص ) فرمود:
    يا على ! مى دانى اين زنبور چه مى گويد.
    حضرت على (ع ) فرمود: خير.
    آقا رسول اكرم (ص ) فرمودند:
    اين زنبور امروز ما را مهمانى كرده و مى گويد: يك مقدار عسل در فلان محل گذاشته ام ، آقا اميرالمؤ منين (ع ) را بفرستيد، تا آن را از آن محل بياورد.
    آقا اميرالمؤ منين على (ع ) بلند شدند و آن عسل را از آن محل آوردند.
    حضرت رسول خدا(ص ) فرمود:
    اى زنبور، غذاى شما كه از شكوفه گل تلخ است . به چه علّتى آن شكوفه به عسل شيرين تبديل مى شود؟
    زنبور گفت : يا رسول اللّه ، شيرينى اين عسل ، از بركت ذكر وجود مقدّس ‍ شما، و (آل ) شماست ، چون هر وقت ، مقدارى از شكوفه استفاده مى كنيم ، همان لحظه به ما الهام مى شود كه سه بار بر شما صلوات بفرستيم .
    وقتى كه مى گوئيم : اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد به بركت صلوات بر شما، عسل ما شيرين مى شود
    داستانهايى از صلوات بر محمد و آل محمد (ص ): ص ۲۱

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    آب دادن اميرالمؤ منين عليه السلام به علامه امينى از حوض كوثر
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    عبداللّه چايچى از قول مرحوم حجة الاسلام دكتر محمّد هادى امينى فرزند علاّمه امينى رحمه الله نقل مى كند: وقتى پدرم را دفن كرديم مرحوم علاّمه بحرالعلوم آمد و به من تسليت گفت و معانقه نمود. سپس فرمود: ((من در اين فكر بودم ببينم مولا اميرالمؤ منين عليه السلام چه مرحمتى در مقابل زحمات و خدمات مرحوم امينى مى نمايند. در عالم خواب ديدم : حوضى است آقا اميرالمؤ منان عليه السلام بر لب آن ايستاده اند. افراد مى آيند و مولا از آن حوض آب به آنها مى دهند. گفتند: اين حوض كوثر است . در اين حال آقاى امينى به نزديك حوض رسيد ت ظرف را گذاشتند، آستينها را بالا زده و دستان مباركشان را پر از آب كردند و به علامه آب خورانيدند و خطاب به او فرمودند: بَيّضَ اللّه وَجهك كما بَيَّضت وجهى (پروردگار رو سفيد كند تو را كما اينكه مرا رو سفيد كرد)). مولا در اين عبارت دو حقيقت را بيان كردند. علامه نسبت به حضرات معصومين عليهم السلام بسيار ادب داشت . وقتى وارد حرم مطّهر حضرت امير عليه السلام مى شد از پايين به بالاى سر نمى رفت . روبروى حضرت مى ايستاد و گريه شديدى مى نمود. خود ايشان به من فرمودند: ((از آن وقتى كه در نجف هستم از سمت بالاى سر حرم نرفته ام .)) از پايين وارد شده و از همان سمت خارج مى شدند
    ((اِنّما يَخشى اللّهَ مِن عِبادِهِ العُلَماءُ))
    همانا تنها مردمان عالِم خداترسند
    احياگر حماسه غدير: ص ۶۰

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    همه زهد در دو كلمه
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    روايت است كه على (عليه السلام ) فرمود: خداوند متعال زهد را در دو كلمه جمع فرموده است : كه اگر كسى به اين آيه عمل كند زاهد روزگار است و آن آيه اين است : لكيلا تاءسوعا على ما فاتكم ؛ براى آنچه از دست داده ايد تاءسف نخوريد

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    پرنده اى كه دندان دارد
    حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام) فرمودند:
    يكى از عجائب مصنوعات و مخلوقات الهى خفاش است و خلقت او از همه پرندگان عجيب تر است. همه چيزش برخلاف پرندگان است، زيرا تمام پرندگان به توسط بال پرواز مى كنند و اين حيوان بدون پر پرواز مى كند.
    حضرت امير (عليه السلام) مى فرمايد: خداوند پر و بال او را از گوشت بدنش ‍ قرار داده و به روى چهار دست و پا راه مى رود؛ ديگر از عجائب خلقت او اين است كه تمام طيور تخم مى گذارند و اين حيوان مثل چهارپايان مى زايد آن هم از سه الى هفت بچه مى گذارد.
    دميرى در حيوة الحيوان مى نويسد: اين حيوان مثل زنها حيض مى شود و پاك مى شود و خنده مى كند مثل انسان و بچه خود را شير مى دهد و او را باخودش به هوا مى برد و با جفت خود در هوا جمع مى شود.
    ديگر از عجائب خلقتش اين است كه اين حيوان هم گوش دارد و هم منقار و هم دندان و تمام حيوانات با اين خفاش دشمنند. هركدام كه گوشت خوارند او را مى خورند و هركدام كه گوشت خوار نيستند او را مى كشند، لذا شب بيرون مى آيد و به طلب رزق و روزى مى رود و غذاى اين حيوان مگس و پشه است. اينكه مردم مى گويند باد مى خورد غلط است زيرا كه خداوند براى او دندان قرار داده است.

    قصص الله يا داستان هايى از خدا
    مؤلف: شهيد احمد ميرخلف زاده و قاسم ميرخلف زاده

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    نامه اعمال
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    امام على (عليه السلام ) در حال عبور از محلى ، چشمش به عده اى از جوانان افتاد، كه سخنان لغو و بيهوده مى گفتند و مى خنديدند. حضرت فرمودند: آيا نامه عملتان را با اين چيزها سياه مى كنيد؟ گفتند: يا على (عليه السلام ) آيا اينها را هم مى نويسند
    حضرت فرمود: آرى ! حتى دميدن نفس را هم مى نویسند
    داستانهاى شهيد دستغيب ، ج ۱، ص ۴۷

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    اهميت قرآن
    رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى خواست گروهى را به جهاد بفرستد، خواست از بين آنان شخصى را امير لشكر قرار دهد، از يكايك آنان پرسيد: كه از قرآن چقدر مى دانيد؟
    هر كدام مقدارى را گفتند: تا نوبت به جوانى كه از همه كم سن و سال تر بود رسيد. گفت : اى رسول خدا من سوره بقره را مى دانم . حضرت فرمود: تو را امير لشكر قرار دادم .
    گفتند: يا رسول الله صلى الله عليه و آله ، اين جوان را بر ما، پير مردها، امير مى كنى ؟ حضرت فرمود: ((معه سوره البقره )) او سوره بقره را مى داند و شما نمى دانيد.(۱)
    و جاى بسى تعجب است ، كه اگر جوانى سوره اى از قرآن را بداند و پيران آن را ندانند، استحقاق فرماندهى بر آنان را پيدا مى كند! اما اگر جوانمردى چون على (عليه السلام ) همه علم قرآن و تورات و انجيل و زبور را داشته باشد و به فرموده رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ((انا مدينه العلم و على بابها)). چنين شخصى را به جرم اين كه جوان است ، از حق مسلم و خدادادى اش محروم كنند! و زير بار امامتش نروند
    تفسير ابوالفتوح رازى ، ج ۱، ص ۵۲

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    سگ، دشمن حضرت على (عليه السلام) را پاره كرد
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    از ابى هريره منقول است كه صبح با رسول اكرم صلى‏الله عليه و آله نماز خوانديم حضرت رو به اصحاب كرده بود صحبت مى‏فرمودند، كه مردى از انصار رسيد، گفت: يا رسول الله گذار من بر در خانه فلان شخص افتاد كه سگى دارد سر راه من گرفته جامه مرا پاره كرده و ساق مرا مجروح ساخته مرا از نماز صبح محروم كرد.
    روز ديگر شخص ديگر آمد و به همان طريق شكوه كرد از آن سگ كه جامه مرا پاره كرده و ساق مرا مجروح كرده و به نماز نرسيدم و ناراحت شدم.
    حضرت رسول صلى‏الله عليه و آله برخاسته متوجه منزل آن شخص شد، فرمود: سگ عقور را بايد كشت چون به در خانه رسيد در را بكوفت، صاحب خانه بيرون آمد گفت: يا رسول الله چه چيز شما را به خانه من آورده و حال آنكه من بر دين شما نيستم اگر كارى با من بود دستور مى‏داديد من مى‏آمدم من چه شخصى هستم كه شما منزل من بياييد.
    حضرت فرمود شما سگى درنده داريد و هر روز يكى را مجروح مى‏سازد او را بياوريد من او را به قتل برسانم آن مرد به خانه دويد ريسمانى در گردن سگ كرده كشان كشان بيرون آورد چون چشم آن سگ به رسول الله صلى‏الله عليه و آله افتاد به قدرت الهى به زبان آمد و گفت: السلام عليك يا رسول الله، چه چيز شما را به اينجا آورده و سبب قتل من چيست؟ حضرت فرمودند: ديروز فلانى را، امروز فلانى را جامه دريده، پاهاى ايشان را مجروح نموده‏ايد و از نماز ساخته‏ايد.
    آن سگ به زبان فصيح گفت: يا رسول الله مرا كار به مومنان نيست و اين شخص از جمله منافقان و دشمنان امير المومنين هستند چون به خانه خود مى‏روند پسر عم تو را ناسزا مى‏گويند و سب مى‏كنند و اگر آنها چنين نبودند معترض نمى‏شدم لكن آنها را به قدر امكان ايذا مى‏كنم.
    چون رسول خدا صلى‏الله عليه و آله اين كلمات را از آن حيوان شنيد به صاحب سگ سفارش نمود با محبت رفتار نمايد.
    حضرت حركت كرد و خواست كه برگردد آن مرد بدست پاى حضرت افتاد و گفت: يا رسول الله سگ من شهادت به رسالت تو داده باشد من كمتر از سگ باشم كه به شما ايمان نياورم يا رسول خدا دست مبارك را به من بدهيد تا مسلمان شوم دست حضرت را گرفت و شهادتين را به زبان جارى كرد و گفت: اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان على ولى الله و جميع آنهايى كه در خانه بودند همگى مسلمان شدند.
    يك حيوان درنده دشمنان على بن ابى طالب را پاره مى‏كند و دوستان آن بزرگوار را اذيت نمى‏كند.
    حديقه الشيعه ص ۴۰۵
    ما كه در زبان مى‏گوييم يا امير المومنين ما شيعه و دوستان شما هستيم اما كردار ما يا رفتار ما و يا عملكرد ما و يا قول و مطابق با روش آن بزرگوار نباشد و ما را به عنوان يك نفر شيعه نپذيرد روز قيامت تكليف ما چه مى‏شود بايد فكرى كرد اگر در زندگى اشتباهاتى بوده باشد تجديد نظر كند و كارى كند بعد از مردن على (عليه السلام) قبول فرمايد كه ما شيعه هستيم نه تنها اين باشد بلكه با اخلاق ديگران را هم هدايت كنيم (شايد اين داستان از نظر بعضي از كاربران گرامي باور كردني نباشد.اما در تاريخ اسلام از اين نمونه ها بسيار است..صحبت پيامبر با سوسمار،امام رضا با اهو،اشاره امام رضا به شير نقاشي شدي پرده و زنده شدن آن….و نيز
    ابى هريره در بعضي جا مجبور ميشود كه فضايل امام را بگويد )

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانی شگفت
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    امیرالمومنین علیه السلام به وشاء فرمود: به محلتان برو! زن و مردی را بر در مسجد می بینی با هم نزاع می كنند آنان را به نزد من بیاور، وشاء می گوید بر در مسجد رفتم دیدم زن و مردی با هم مخاصمه می كنند، نزدیك رفتم و به آنان گفتم امیرالمومنین شما را می طلبد، پس همگی به نزد آن حضرت رفتیم . علی علیه السلام به جوان فرمود: با این زن چكار داری؟
    جوان : یا امیرالمومنین ! من این زن را با پرداخت مهریه ای به عقد خود در آوردم و چون خواستم به او نزدیك شوم ، خون دید و من در كار خود حیران شدم . امیرالمومنین علیه السلام به جوان فرمود: این زن بر تو حرام است و تو هرگز شوهر او نخواهی شد. مردم از شنیدن این سخن در اضطراب و متعجب شدند. علی علیه السلام به زن فرمود: مرا می شناسی؟
    زن : نامتان را شنیده ، ولی تاكنون شما را ندیده بودم . علی علیه السلام تو فلان زن دختر فلان و از نوادگان فلان نیستی؟ زن : آری ، بخدا سوگند. حضرت امیر: آیا به فلان مرد، فرزند فلان در پنهانی بطور عقد غیر دائم ، ازدواج نكردی و پس از چندی پسر زاییدی و چون از عشیره و بستگانت بیم داشتی طفل را در آغوش كشیده و شبانه از منزل بیرون شدی و در محل خلوتی فرزند را بر زمین گذارده و در برابرش ایستاده و عشق و علاقه ات نسبت به او در هیجان بود،دوباره برگشتی و فرزند را بغل كردی و باز به زمین گذاردی و طفل ، گریه می كرد و تو ترس رسوایی داشتی ، سگهای ولگرد اطرافت را گرفته و تو با تشویش و ناراحتی می رفتی و بر می گشتی ، تا این كه سگی بالای سر پسرت آمد و او را گاز گرفت و تو بخاطر شدت علاقه ای كه به فرزند داشتی سنگی به طرف سگ انداخته سر فرزندت را شكستی ، كودك صیحه زد و تو می ترسیدی صبح شود و رازت فاش گردد، پس برگشتی و اضطراب خاطر و تشویش فراوان داشتی ، در این هنگام دست به دعا برداشته و گفتی : بار خدایا! ای نگهدارنده ودیعه ها. زن گفت : بله ، بخدا سوگند همین بود تمام سرگذشت من و من از گفتار شما بسی در شگفتم . پس امیرالمومنین علیه السلام رو به جوان كرد و فرمود: پیشانیت را باز كن ، و چون باز كرد آن حضرت جای شكستگی پیشانی جوان را به زن نشان داد و به او فرمود: این جوان پسر توست و خداوند با نشان دادن آن علامت به او نگذاشت به تو نزدیك گردد؛ و همان گونه از خدا خواسته بودی فرزندت را حفظ كند، او را برایت نگهداشت ، پس شكر و سپاس ‍ خدای را به جای بیاور.
    قضاوتهاي اميرالمومنين علي(ع) / محمد تقي تستري

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    تولد على (ع )
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    على (عليه السلام ) اولين هاشمى است كه پدر و مادرش هاشمى بودند (فاطمه بنت اسد بن هاشم و ابوطالب ابن عبدالمطلب بن هاشم ) حضرت امير در روز جمعه ۱۳ رجب ده سال قبل از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و ۲۳ سال پيش از هجرت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در شهر مكه و در خانه خدا به دنيا آمد. ابن قعنب مى گويد: با عباس ‍ بن عبدالمطلب و گروهى ديگر روياروى خانه ى خدا نشسته بوديم فاطمه بنت اسد به سوى خانه ى خدا آمد و ايستاد و گفت : خداوندا به تو پيامبرانت و كتابهايشان ايمان دارم . گفتار ابراهيم (عليه السلام ) جد خود را راستين مى دانم همانگونه اين خانه را به فرمان تو بنا نهاد… تو را به او، و به اين كودك كه با خود در شكم دارم ، سوگند مى دهم كه زادنش را بر من آسان كن در همين هنگام به چشم خويش همه ما ديديم كه ديوار خانه ى خدا از هم شكافت و آن گرامى بانو پا به درون آن گذارد و ديوار دوباره به هم آمد ما هم شتابناك برخاستيم تا در خانه را باز كنيم اما هر چه كرديم باز نشد… و دانستيم كه اين حكمت خداوندى است . سپس ‍ فاطمه بنت اسد بعد از چهار روز با كودك خود از خانه كعبه بيرون آمد. طبق پاره اى از روايات ابوطالب در هنگام ولادت حضرت على (عليه السلام ) در مكه حضور نداشت ، آنگاه كه ابوطالب آمد، فرزند را از مادر گرفت و به همراه فاطمه به سمت خانه كعبه رفت و از خداى كعبه خواست كه نام او را هم خود معين كند و شعرى در پى درخواستش ‍ خواند: اى پروردگار شبهاى تيره و تاريك ، اى پروردگار ماه نورانى و درخشان ، به امر خود براى ما بيان كن ، كه چه سزاوار او مى بينى درباره اين فرزند و او فكر مى كرد نام فرزند خود را چه بگذارد ورقه سبزى از آسمان فرود آمد كه روى آن نوشته شده بود:
    خصصتما من ولد الزكى
    الطاهر المطهر المرضى
    واسمه من شامخ على
    على اشتق من العلى
    يعنى : شما زن و شوهر را به وجود فرزندى پاك و مفتخر ساختيم . فرزندى كه پاكيزه و برگزيده و مورد پسند خداست . نام او را به سبب عظمتش على گذاشتيم . نام على از نام خداى على اعلى مشتق است
    قصص الانبياء
    امام علی (علیه‌ السلام):
    سعادت هرگز با سستی و تنبلی به دست نمی‌آید.
    غررالحکم و دررالکلم، ص ۱۹۷
    میلاد مرتضی اسدالله حیدر است
    جشن ولادت علی(ع) آن میر صفدر است
    زوجی برای فاطمه حق آفریده است
    این زادروز همسر زهرای اطهر است
    با کوردل بگو، که بجز شیر حق علی (ع)
    جای ولادتش حرم خاص داور است؟.

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    دو پدر امت

    هنگاميكه ابن ملجم شمشير بر فرق اميرالمو منين عليه السلام زد آنحضرت را بخانه آوردند. مردم برگرد خانه علي عليه السلام جمع شدند تا تكليف ابن ملجم تعيين شود و او را بكشتند. امام حسن عليه السلام آمد و فرمود: پدرم دستور داده متفرق شويد و بمنازل خود برگرديد فعلا ابن ملجم را بحال خود ميگذاريم تا اگر پدرم بهبودي يافت خودش هر چه خواست با او معامله كند.
    همه مردم رفتند مگر اصبغ بن نباته . پس از مختصر زماني حضرت مجتبي آمد ديد اصبغ بن نباته هنوز ايستاده فرمود چرا نميروي مگر پيغام پدر مرا نشنيدي ؟ عرضكرد شنيدم ولي نميروم مگر اينكه ايشان را ببينم و حديثي از مولايم بشنوم .
    امام حسن عليه السلام داخل شد و جريان را عرضكرد و براي اصبغ اجازه گرفت .
    اصبغ وارد شد، گفت ديدم علي عليه السلام دستمال زرد رنگي بر سر بسته ولي رنگ صورتش از آن پارچه زردتر است بمن فرمود مگر نشنيدي پيغام مرا؟ گفتم شنيدم ولي خواستم حديثي از شما بشنوم فرمود بشنو كه ديگر بعد از اين از من نخواهي شنيد فرمود اي اصبغ همينطور كه تو بر بالين من آمدي روزي من ببالين پيغمبر رفتم بمن دستور داد كه بمسجد برو و مردم را عموما دعوت كن آنگاه يك پله پايين تر از فراز منبر بالا برو و بگو هر كس والدين خود را ترك كند و عاق شود و هر كس از مولا و آقاي خود بگريزد و هر شخصيكه مزدور خود راستم كند و اجرت او را ندهد خداوند او را لعنت كند.
    من بدستور آنحضرت عمل كردم همينكه از منبر بزير آمدم مردي از انتهاي مسجد گفت يا علي سخني گفتي ولي تفسير ننمودي من خدمت پيغمبر آمدم و گفته آنمرد را بعرض رساندم .
    اصبغ گفت در اين هنگام علي عليه السلام دست مرا گرفت و پيش خود كشانيد و يك انگشت مرا در ميان دست نهاد، فرمود همينطور پيغمبر(ص ) انگشت مرا در ميان دست خود گرفت و فرمود:
    يا علي الاواني و انت ابوا هذه الامه فمن عقنا فلعنه الله عليه الاواني و انت موليا هذه الامه فعلي من ابق عنا لعنه الله الاواني و انت اجير اهذه الامه فمن ظلمنا اجرتنا فلعنه الله عليه ثم قال آمين
    اي علي من و تو دو پدر اين امتيم هر كس ما را ترك كند و بيازارد بر او باد لعنت خدا و نيز من و تو دو آقاي اين امتيم هر كس از ما بگريزد بر او باد لعنت خدا و هم من و تو دو مزدور و اجير آنهاييم هر كس پاداش ما را ندهد مورد لعنت خدا واقع شود سپس پيغمبر(ص ) گفت آمين

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    مرد ناشناس
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    زن بيچاره ، مشك آب را به دوش كشيده بود و نفس نفس زنان به سوى خانه اش مى رفت . مردى ناشناس به او برخورد و مشك را از او گرفت و خودش به دوش كشيد. كودكان خردسال زن ، چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد. كودكان معصوم ديدند مرد ناشناسى همراه مادرشان به خانه آمد و مشك آب را به عوض مادرشان به دوش ‍ گرفته است . مرد ناشناس مشك را به زمين گذاشت و از زن پرسيد:((خوب معلوم است كه مردى ندارى كه خودت آبكشى مى كنى ، چطور شده كه بى كس مانده اى ؟)).
    شوهرم سرباز بود. على بن ابيطالب او را به يكى از مرزها فرستاد و در آنجا كشته شد. اكنون منم و چند طفل خردسال .
    مرد ناشناس بيش از اين حرفى نزد. سر را به زير انداخت و خداحافظى كرد و رفت ، ولى در آن روز آنى از فكر آن زن و بچه هايش بيرون نمى رفت . شب را نتوانست راحت بخوابد. صبح زود،زنبيلى برداشت و مقدارى آذوقه از گوشت و آرد و خرما در آن ريخت و يكسره به طرف خانه ديروزى رفت و در زد.
    كيستى ؟
    ((همان بنده خداى ديروزى هستم كه مشك آب را آوردم ، حالا مقدارى غذا براى بچه ها آورده ام )).
    خدازتوراضى شودوبين ما و على بن ابيطالب هم خدا خودش حكم كند!
    ((در باز گشت و مرد ناشناس داخل خانه شد، بعد گفت :((دلم مى خواهد ثوابى كرده باشم ، اگر اجازه بدهى ، خمير كردن و پختن نان ، يا نگهدارى اطفال را من به عهده بگيرم )).
    بسيار خوب ! ولى من بهتر مى توانم خمير كنم و نان بپزم ، تو بچه ها را نگاه دار تا من از پختن نان فارغ شوم .
    زن رفت دنبال خمير كردن . مرد ناشناس فورا مقدارى گوشت كه خود آورده بود كباب كرد و با خرما، با دست خود به بچه ها خورانيد. به دهان هركدام كه لقمه اى مى گذاشت مى گفت :((فرزندم ! على بن ابيطالب را حلال كن ، اگر در كار شما كوتاهى كرده است )).
    خمير آماده شد. زن صدا زد: بنده خدا همان تنور را آتش كن .
    مرد ناشناس رفت و تنور را آتش كرد. شعله هاى آتش زبانه كشيد و چهره خويش را نزديك آتش آورد و با خود مى گفت :((حرارت آتش را بچش ، اين است كيفر آن كس كه در كار يتيمان و بيوه زنان كوتاهى مى كند)).
    در همين حال بود كه زنى از همسايگان به آن خانه سر كشيد و مرد ناشناس ‍ را شناخت ، به زن صاحب خانه گفت :((واى به حالت ! اين مرد را كه كمك گرفته اى نمى شناسى ؟! اين اميرالمؤمنين على بن ابيطالب است )).
    زن بيچاره جلو آمد و گفت :((اى هزار خجلت و شرمسارى از براى من ، من از تو معذرت مى خواهم .))
    ((نه ، من از تو معذرت مى خواهم كه در كار تو كوتاهى كردم ))
    بحارالانوار، ج ۷ (باب ۱۰۳) ص ۵۹۷

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    شرايط مهمانى
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    شخصى اميرالمؤمنين عليه السلام را به مهمانى دعوت كرد.
    حضرت فرمود:
    دعوت تو را مى پذيرم اما به سه شرط . عرض كرد:
    آن سه شرط چيست ؟
    فرمود:
    ۱٫ خارج از منزل چيزى برايم نياورى !
    ۲٫ چيزى كه در منزل هست از من مضايقه نكنى (هر چه هست از آن پذيرايى كن ).
    ۳٫ خانواده ات را هم به زحمت ميانداز!
    ميزبان شرايط را قبول كرد و حضرت نيز دعوت او را پذيرفت .(۱)
    در اسلام مهمانى هاى تحميلى و تجملاتى درست نيست

    ۱- بحار : ج ۷۵، ص ۴۵۵

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    فرزند عمر و مدح على (ع )
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    عبيدالله بن عمر يك سردار ايرانى را كشته ، و عثمان بن عفان از اجراى حد الهى در مورد او سر باز زده بود، از اين جهت وى در زمان خلافت اميرالمؤمنين (عليه السلام ) از عدالت وى ترسيد و به معاويه ! پيوست !
    معاويه از آمدن فرزند خليفه ثانى خيلى خوشحال گشت ، و از او خواست در بالاى منبر مردم را بر ضد على شورانيده و چنين قلمداد كند كه او عثمان را كشته است ، و هر چه مى تواند از فحش و ناسزاگويى و… در مورد على كوتاه نيايد.
    عبيدالله پس از سخنرانى مفصل كوچكترين سخنى در مورد اميرالمؤمنين (عليه السلام ) نگفت ، چون معاويه از وى پرسيد كه چرا به على (عليه السلام ) بد نگفتى ؟ جواب داد: معاويه ! چگونه على را متهم به قتل عثمان كنم كه او كوچكترين دخالتى در اين امر نداشت ؟ و چگونه بر وى بد بگويم كه او بدى نداشته ، و دچار دروغ گردم ؟ آنگاه اشعارى در مدح على (عليه السلام ) و بى تقصيرى او، و خيانت و حقه بازى معاويه سرود.(۱)
    و نظير اين جريان در مورد برادر اميرالمؤمنين ((عقيل )) پيش آمد: او چون از على (عليه السلام ) درخواست بذل و بخشش از بيت المال مسلمين نمود، حضرت با مفتول داغ او را جواب گفت و با اين عمل خود نشان داد كه خيانت به بيت المال نتيجه اش ندامت ابدى ، و گرفتارى به آتش سوزان است .
    عقيل چون از عطاهاى بى جاى على ماءيوس شد وارد شام گرديد، و معاويه از او به گرمى استقبال نمود، و در يك قلم صد هزار درهم به وى بخشيد! و از او خواست درباره اصحاب على و معاويه تعريف كند، او در سخنرانى خود گفت :
    اى معاويه ! هنگامى كه به حضور على (عليه السلام ) رسيدم ، ديدم محضر او همانند محضر رسول خدا است ، مردم به نماز و روزه و عبادت و خودسازى مشغولند، و او در جايگاه پيامبر قرار گرفته است …
    اما اينك مى بينم كه منافقين دور تو را گرفته اند، همان افرادى كه با پيامبر جنگيدند، و بارها خواستند آن حضرت را ترور كنند(۲)

    ۱-شرح نهج البلاغه ج ۳ ص ۶۱ و۶۲ و ۱۰۰ و ۱۰۱٫
    ۲-شرح نهج البلاغه فيض خ ۲۱۵ ص ۷۱۳، بحار ج ۴۱ ص ۱۱۳ و ۱۱۴، و ابن ابى الحديد ج ۲ ص ‍ ۱۲۴ و ج ۱۱ ص ۲۵۳

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    احترام به شخصيت و خريد آزادگان
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    مردى خدمت على عليه السلام آمد و عرض كرد:
    يا اميرالمؤمنين من حاجتى دارم .
    فرمود:
    حاجتت را روى زمين بنويس ! زيرا كه من گرفتارى تو را آشكارا در چهره تو مى بينم (لازم نيست با زبان بيان كنى ) مرد روى زمين نوشت .
    ((انا فقير محتاج )) من فقيرى نيازمندم .
    على عليه السلام به قنبر فرمود:
    با دو جامه ارزشمند او را بپوشان .
    مرد فقير پس از آن ، با چند بيت شعر از اميرالمؤمنين عليه السلام تشكر نمود. حضرت فرمود:
    يكصد دينار نيز به او بدهيد!
    بعضى گفتند:
    يا اميرالمؤمنين او را ثروتمند كردى !
    على عليه السلام فرمود:
    من از پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:
    مردم را در جايگاه خود قرار دهيد و به شخصيتشان احترام بگذاريد. آنگاه فرمود:
    من براستى تعجب مى كنم از بعضى مردم ، آنان بردگان را با پول مى خرند ولى آزادگان را با نيكى هاى خود نمى خرند.(۱) ((نيكى ها انسان را برده و بنده مى كند.))

    بحار : ج ۴۱، ص ۳۴ و ج ۷۴، ص ۴۰۷

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    رقابت جاهلانه
    پس از گذشت دهها سال از عصر جاهليت ، زماني كوفه دچار قحطي گرديد و مردم به مضيقه افتادند. يكي از روزها (غالب ) پدر فرزدق شاعر كه رييس قبيله بني تميم بود براي غذاي خانواده خود شتري كشت و طعام زيادي تهيه كرد، چند ظرف غذا براي افراد قبيله خود فرستاد و يك ظرف هم براي سحيم بن وثيل رييس قبيله بني رياح . سحيم از عمل غالب ، سخت خشمگين شد و آنرا هتك خود پنداشت بهمين جهت ظرف غذا را بزمين ريخت و آورنده غذا را كتك زد و گفت من نيازي بطعام غالب ندارم و اكنون كه او شتري كشته من نيز چنين ميكنم و شتري كشت . بر اثر اينكار بين آن دو رقابت آغاز گرديد فرداي آنروز غالب دو شتر كشت و سحيم نيز دو شتر. روز سوم غالب سه شتر كشت و سحيم هم سه شتر، روز چهارم غالب صد شتر كشت و سحيم كه آن تعداد شتر در اختيار نداشت آنروز حتي يك شتر هم نكشت ولي از اين شكست و عقب نشيني ناراحت شد و آنرا بدل گرفت تا فرصت مناسبي فرا رسد و آن شكست را جبران نمايد.
    دوران قحطي سپري شد و وضع مردم كوفه بحال عادي برگشت ، در يكي از روزها كساني از قبيله بني رياح ، به سحيم گفتند تو با عملت ما را دچار ننگ و بدنامي كردي . چرا آنروز همانند غالب صد شتر نكشتي ما حاضر بوديم بجاي هر يك شتر به شما دو شتر بدهيم . ما عذر آورد كه آنروز شترهاي من در بيابانها پراكنده بودند و صد شتر در دسترس نداشتم . سپس يك روز سيصد شتر كشت و در اختيار عموم قرار داد و اعلام نمود تمام مردم و همه خانواده ها ميتوانند رايگان از گوشت شترها استفاده كنند و هر قدر ميخواهند ببرند و براي خود غذا تهيه نمايند.
    اين قضيه در زمان حكومت علي عليه السلام اتفاق افتاد و درباره حليت گوشت شترها استفاء شد. آنحضرت به حرمت آنها حكم داد و فرمود اين شترها را براي تاءمين غذا و رفع نياز مردم نكشته اند بلكه مقصود از اينكار تنها مفاخره و مباهاه بوده است . بر اثر اين حكم شرعي ، مردم مسلمان از بردن و خوردن آن گوشتها خودداري كردند، لاشه شترها را در مركز زباله شهر كوفه انداختند و طعمه سگها، عقابها، كركسها و ديگر پرندگان وحشي شد

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    زبان حال موسيقى حرام
    نقل شده : اميرالمؤمنين على (عليه السلام) ديد مردى ((طنبور)) (كه يك نوع آلت موسيقى داراى دسته دراز و كاسه كوچك است و در مجلس ‍ لهو و عياشى زده مى شود) مى زد، على (عليه السلام) او را از اين كار بازداشت و حتى طنبور او را گرفت و شكست ، سپس او را توبه داد و او توبه كرد.
    آنگاه على (عليه السلام) به او فرمود: آيا مى دانى طنبور وقت به صدا درآوردنش چه مى گويد؟
    او گفت : ((وصى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) داناتر است )).
    على (عليه السلام) فرمود ۶ طنبور هنگام زدنش (در صداى مخصوصش ‍ مى گويد:
    ستندم ستندم يا صاحبى
    ستدخل جهنم يا ضاربى
    ((بزودى پشيمان مى شوى ، به زودى پشيمان مى شوى اى صاحب من ، و به زودى داخل دوزخ مى گردى اى زننده تار من )).
    به روايتى از پيامبر (صلى الله عليه و آله ) در اين زمينه توجه كنيد كه فرمود: صاحب غناء (موسيقى حرام ) در روز قيامت از قبرش ، كر و لال و گنگ محشور مى شود

    المخازن ، ج ۱، ص ۳۲۱ (داستانهاى صاحبدلان ج ۲، ص ۳۳)

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    احمد جامى
    روزى احمد جامى بر بالاى منبر رفت و گف ت : اى مردم هر چه مى خواهيد از من بپرسيد. ناگهام زنى از پشت پرده فرياد زد كه : اى مرد ادعاى بيهوده نكن زيرا خداوند رسوايت خواهد كرد. هيچ كس جز على (عليه السلام) نمى تواند بگويد كه پاسخ تمام سؤ الات را مى داند شيخ احمد گفت : اگر سؤ الى دارى بپرس تا جواب بدهم .
    زن گفت : آن مورچه اى كه بر سر راه سليمان نبى آمد، نر بود يا ماده ؟
    شيخ گفت : آيا سؤ ال ديگرى نداشتى اين ديگر چه سؤ الى است ؟ من كه در آن زمان نبوده ام كه ببينم نر بوده است يا ماده . زن گفت : نيازى نيست كه تو در آن زمان بوده باشى ، اگر با قرآن آشنايى داشتى جواب را مى دانستى . در قرآن سوره نمل آمده است كه ((قالت نمله )) از اين مشخص مى شود كه مورچه نر بوده است يا ماده . مردم به جهل شيخ و زيركى زن خنديدند.
    شيخ گفت : بگو اى زن آيا با اجازه شوهرت در اين جلسه شركت كرده اى يا بدون اجازه او؟ اگر با اجازه آمده اى كه خدا شوهرت را لعن كند و اگر بى اجازه آمده اى خداوند خودت را لعن كند. زن گفت : بگو ببينم آيا ام المؤمنين جناب عايشه با اجازه پيامبر به جنگ امام زمان خود على (عليه السلام ) آمده بود و يا بدون اجازه ؟
    پس شيخ بيچاره نتوانست جواب گويد و از منبر به زير آمد و به منزل رفت و چند روزى از غصه رسوايى بيمار شد
    الغدير، ج ۱۱، ص ۳۹۵

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    سرى بريده در محراب
    در كتب شيعه و سنى نقل شده كه: روزى عمر از براى نماز به مسجد النبى رفت ديد يك جوانى سربريده در ميان محراب گذاشته شده است، هر چه تفحص از قاتل نمودند چيزى به دست نيامد.
    قصه را به على (عليه السلام) تذكر دادند آن حضرت فرمودند: قاتل فعلا معلوم نمى‏شود برويد مقتول را دفن نماييد، من بعدا قاتل را معرفى مى‏كنم بر حسب امر حضرت جنازه را دفن نمودند و در حدود سه ماه از اين قضيه گذشت، باز عمر از براى نماز صبح رفت به مسجد ديد بچه نوزاد در ميان قنداق توى محراب گذاشته‏اند هر چه تفحص كردند مادرش معلوم نشد.
    قضيه را به على (عليه السلام) تذكر دادند فرمود: بچه را به دايه بدهيد شير بدهد تا من مادر او را معرفى مى‏كنم، تا اينكه عيد فطر رسيد على (عليه السلام) به دايه فرمود: بچه را زينت دهيد، فردا كه عيد فطر است او را قنداق مى‏كنى و بر روى دست مى‏گيرى و در مصلى و در ميان صفوف زنها گردش مى‏كنى تا اينكه زنى درشت اندام تا چشمش به اين بچه مى‏افتند بى اختيار او را از تو مى‏گيرد و مى‏بوسد و اشكش بر جبين بچه جارى مى‏شود و مى‏گويد: آه براى تو اى بچه بى گناه و مظلوم و داد از پدر ظالم تو.
    در اين حال آن زن را بياوريد پيش من، دايه بر حسب دستور حضرت روز عيد فطر بچه را در ميان صفوف زنان گردش مى‏داد آن زن آمد بچه را بوسيد و گفت: اى بچه بى گناه و مظلوم و داد از پدر ظالم تو، گرفت بچه را و گريه كرد در اين هنگام دست او را گرفت و گفت: حضرت على (عليه السلام) تو را خاسته، آن زن گلوبندى طلا به او داد و گفت: مرا رها كنيد، او را رها كرد و آمد پيش على (عليه السلام) گفت: من كسى را نديدم.
    فرمود دروغ مى‏گوى، هر چه گفته‏ام درست است ولكن تو گلوبند گرفتى و او را رها كردى، خواست او را تاديب كند، از او وساطت كردند، رها كرد و فرمود: ديگر به آن زن پيدا نمى‏كنى تا سال آينده و حالا بچه راببريد، سال ديگر دو روز به عيد فطر مانده بياوريد پيش من، بچه را بردند.
    سال آينده روز معين آوردند، على (عليه السلام) مثل گذشته دستور فرمود: كه در ميان صفها زنى مى‏آيد از تو بچه را مى‏گيرد و مى‏بوسد و حرف‏هاى سال گذشته را به زبان جارى مى‏كند و آن زن را پيش من بياوريد، اگر اين دفعه نياوريد تو را عقوبت سخت خواهم كرد، دايه طبق فرمان حضرت آن بچه را از دست اين زن گرفت، بوسه زد زن را آورد پيش حضرت على (عليه السلام) فرمود: به چه جهت اين بچه را از دست اين زن گرفتى و بوسيدى و گريه كردى؟
    گفت: او را زيبا ديدم، فرمود: چرا گريه كردى؟ دلم سوخت بحال او كه پدر و مادر ندارد.
    حضرت فرمود: كسى به تو نگفته از كجا مى‏دانيد، زن ساكت شد ناچار اقرار كرد كه اين طفل مال من است، چون بعد از يكسال ديدم طاقت نياوردم.
    حضرت فرمود: چرا در مسجد گذاشته بودى تا پدر او را معرفى نكنى تو را رها نمى‏كنم و من از اوضاع شما باخبرم لكن خودت بايد داستان خود را نقل كنى، گت: ناچارم بگويم، من دختر مردى از انصار مى‏باشم و پدرم در يكى از جنگهاى اسلامى شهيد شد و مادر هم ندارم، لذا از تنهايى شب و روز گريه مى‏كردم تا اينكه يك روزى زن مقدسه وارد منزل من شد و از حال من آگاه شد، خيلى گريه كرد و گفت: تو را تنها نمى‏گذارم و من مادر تو هستم.
    مدتى شب و روز پيش من بود مثل اين زن در تقوى نديده بودم، تا روزى مى‏خواست حمام برود، به من گفت: نور چشم من اگر مى‏ترسى و تنها هستى من دخترى به سن تو دارم پيش تو مى‏آورم، من هم قبول كردم وقتى كه آورد درب حياط را به روى ما بست كه كسى وارد نشود.
    چون زن رفت و اين دختر چادر را از سرش برداشت ديدم يك مرد جوانى است و دست بى‏عفتى به طرف من دراز كرد و هر چه قسم دادم فايده نكرد تا اينكه خواسته خود را عملى كرد و بسيار من ناراحت شدم و صبر كردم تا اين جوان خوابيد سرش را از بدن جدا كردم و جنازه او را در محراب مسجد گذاشتم و اين بچه از او است، آوردم در محراب گذاشتم كه تلف نشود، پس از يكسال او را ديدم طاقت نياوردم و لذا او را بغل گرفتم و بوسيدم.
    حضرت على (عليه السلام) فرمودند: زن را به من نشان بدهيد، زن را آوردند حضرت او را تعزير كرد
    اسرار معراج ص ۳۵۶

    دانلود رایگان عکس های با کیفیت بالا از امام علی (ع) تصاویر والپیپر,پس زمینه امام علی بکگراند کامپیوتر موبایل عکس

    دانلود رایگان عکس های با کیفیت بالا از امام علی (ع) تصاویر والپیپر,پس زمینه امام علی بکگراند کامپیوتر موبایل عکس

    دانلود رایگان عکس های با کیفیت بالا از امام علی (ع) تصاویر والپیپر,پس زمینه امام علی بکگراند کامپیوتر موبایل عکس

    دانلود رایگان عکس های با کیفیت بالا از امام علی (ع) تصاویر والپیپر,پس زمینه امام علی بکگراند کامپیوتر موبایل عکس

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    هوس….
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    روزى حضرت على (ع ) از درب دكان قصابى مى گذشت .
    قصاب به آن حضرت عرض كرد:
    يا اميرالمؤ منين ! گوشتهاى بسيار خوبى آورده ام . اگر ميخواهيد ببريد.
    فرمود: الا ن پول ندارم كه بخرم .
    عرض كرد من صبر مى كنم پولش را بعدا بدهيد.
    فرمود: من به شكم خود مى كويم كه صبر كند اگر نمى توانستم به شكم خود بگويم از تو مى خواستم كه صبر كنى ولى حالا كه ميتوانم به شكم خود مى گويم كه صبر كند.
    آرى ، خاصيت نفس اماره اين است كه اگر تو او را وادار و مطيع خود نكنى او تو را مشغول و مطيع خود خواهد ساخت . ولى على (ع ) كه در ميدان جنگ مغلوب عمرو بن عبدودها و مرحب ها نمى شود، به طريق اولى و صد چندان بيشتر هرگز بر خود نمى پسندد كه مغلوب يك ميل و هواى نفس گردد

    گفتارهاى معنوى ، ص ۲۶۲

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    اعتراض كوبنده
    معاویه عده ای از صحابه و تابعین دروغگو را با پول خریده بود تا آنها بر ضد امام علی (ع)، حدیث جعل كنند، مانند ابوهریره، عمروعاص و مغیره بن شعبه از صحابه، و مانند عروه بن زبیر از تابعین.
    ابوهریره بعد از شهادت علی (ع) به كوفه آمده بود، و با طرفندهای عجیبی،(با حمایت از قدرت معاویه) مطالبی را كه با شأن علی (ع) نامناسب بود، می بافت و به پیامبر(ص) نسبت می داد، شبها كنار باب الكنده مسجد كوفه می نشست و عده ای را با اراجیف خود منحرف می كرد. شبی یكی از جوانان غیور و آگاه كوفه در جلسه او شركت كرد، پس ‍ از شنیدن گفتار بی اساس او، خطاب به او گفت: تو را به خدا سوگند می دهم آیا شنیده ای كه رسول خدا در مورد علی (ع) این دعا را كرد:
    اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه:
    خدایا دوست بدار، كسی را كه علی (ع) را دوست بدارد و دشمن بدار كسی را كه علی (ع) را دشمن دارد.
    ابوهریره (دید نمی تواند این حدیث روشن و قاطع را رد كند) گفت: اللهم نعم: خدا را گواه می گیرم آری شنیده ام.
    جوان غیور گفت: بنابرین، خدا را گواه می گیرم كه تو دشمن علی (ع) را دوست می داری و دوست علی (ع) را دشمن داری (پس مشمول نفرین رسول خداص هستی)، سپس آن جوان بر خاست و با كمال بی اعتنائی آن جلسه را ترك نمود.
    داستان دوستان / محمد محمدي اشتهاردي

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    دعا به اسم اعظم و حفظ كلّ قرآن
    ابوعمره كه معروف به زاذان بوده عجمی و ایرانی بود. وی از یاران مخصوص امیرالمؤمنین علی،‌(ع) گردید. سعد خفاف می‌گوید: شنیدم زاذان با این كه عجمی است، با صدای بسیار خوب و غمگین قرآن می‌خواند، به او گفتم: تو آیات قرآن را خیلی خوب می‌خوانی، از چه كسی آموخته‌ای؟
    لبخندی زد و گفت: روزی امام علی،‌(ع) از كنار من عبور كرد، من شعر می‌خواندم و صوت عالی داشتم به گونه‌ای كه آن حضرت از صدای من تعجب كرد و فرمود: ای زاذان چرا قرآن نمی‌خوانی؟ عرض كردم: قرائت قرآن را نمی‌دانم، جز آن مقداری كه در نماز، بر من واجب است. آن حضرت به من نزدیك شد، و در گوشم سخنی فرمود كه نفهمیدم چه بود، پس فرمود: دهانت را باز كن، دهانم را گشودم، آب دهانش را به دهانم مالید، سوگند به خدا، قدمی از حضورش برنداشتم كه در همان دم، دریافتم همه قرآن را به طور كامل حفظ هستم. پس از این جریان، به هیچ كس، نیازی در یادگرفتن قرآن، پیدا نكردم.
    سعد می‌گوید: این قصه را برای امام باقر،‌(ع)، نقل كردم، فرمود: زاذان راست می‌گوید، چرا كه امیرالمؤمنین علی برای زاذان، به اسم اعظم خدا، دعا كرد، و چنین دعایی رد خور ندارد
    سفینه‌البحار، ج ۱، ص ۵۴۷

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    عشق سوزان
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    مرد سياه چهره اى به حضور على عليه السلام رسيد عرض كرد:
    يا اميرالمؤ منين من دزدى كرده ام مرا پاك كن ! حدى بر من جارى ساز!
    پس از آن كه سه بار اقرار به دزدى كرد، امام عليه السلام چهار انگشت دست راست او را قطع نمود. از محضر على عليه السلام بيرون آمد و به سوى خانه خود رهسپار گرديد با اين كه ضربه سختى خورده بود در بين راه با شور شوق خاص فرياد مى زد:
    دستم را اميرالمؤ منين ، پيشواى پرهيزگاران و سفيدرويان ، آن كه رهبر دين و آقاى جانشينان است ، قطع كرد.
    مردم از هر طرف اطرافش را گرفته بودند، او همچنان در مدح على سخن مى گفت .
    امام حسن و امام حسين از گفتار مرد با خبر شدند آمدند او را مورد محبت قرار دادند، سپس محضر پدر گراميشان رسيدند و عرض كردند:
    پدر جان ! ما در بين راه مرد سياه چهره اى كه دستش را بريده بودى ، ديديم تو را مدح مى كرد.
    امام عليه السلام دستور داد او را به حضورش آوردند. حضرت به وى عنايت نمود و فرمود:
    من دست تو را قطع كردم ، تو مرا مدح و تعريف مى كنى ؟
    عرض كرد:
    يا اميرالمؤ منين ! عشق با گوشت و پوست و استخوانم آميخته است ، اگر پيكرم را قطعه قطعه كنند، عشق و محبت شما از دلم يك لحظه بيرون نمى رود. شما با اجراى حكم الهى پاكم نمودى .
    امام عليه السلام درباره او دعا كرد، آنگاه انگشتان بريده اش را بجايشان گذاشت ، انگشتان پيوند خورد و مانند اول سالم شد.

    بحار ج ۴۱، ص ۲۰۲

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    نماز خالصانه
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    براى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دو شتر بزرگ آوردند. حضرت به اصحاب فرمود:
    آيا در ميان شما كسى هست دو ركعت نماز بخواند كه در آن هيچ گونه فكر دنيا به خود راه ندهد، تا يكى از اين دو شتر را به او بدهم .
    اين فرمايش را چند بار تكرار فرمود. كسى از اصحاب پاسخ نداد. اميرالمؤ منين عليه السلام به پا خواست و عرض كرد:
    يا رسول الله ! من مى توانم آن دو ركعت نماز را بخوانم .
    پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
    بسيار خوب بجاى آور!
    اميرالمؤ منين عليه السلام مشغول نماز شد، هنگامى كه سلام نماز را داد جبرئيل نازل شد، عرض كرد:
    خداوند مى فرمايد يكى از شترها را به على بده !
    رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
    شرط من اين بود كه هنگام نماز انديشه اى از امور دنيا را به خود راه ندهد. على در تشهد كه نشسته بود فكر كرد كدام يك از شترها را بگيرد.
    جبرئيل گفت :
    خداوند مى فرمايد:
    هدف على اين بود كدام شتر چاقتر است او را بگيرد، بكشد و به فقرا بدهد، انديشه اش براى خدا بود. نه براى خودش بود و نه براى دنيا.
    آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر تشكر از على عليه السلام هر دو شتر را به او داد. خداوند نيز در ضمن آيه اى از آن حضرت قدردانى نموده و فرمود:
    ((ان فى ذالك لذكرى لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد)) (۱)
    سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
    هر كس دو ركعت نماز بخواند و در آن انديشه اى از امور دنيا به خود راه ندهد، خداوند از او خشنود شده و گناهانش را مى آمرزد

    ۱- سوره ق آيه ۳۷٫ حقا در اين موضوع ياد آورى است براى آن كس كه داراى قلب هوشيار است يا گوش دل به كلام خدا سپرده و به حقانيتش توجه كامل دارد.
    بحار: ج ۳۶، ص ۱۹۱

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    پسرانت چه شدند؟
    پس از شهادت على علیه السلام و تسلط مطلق معاویة بن ابى سفیان برخلافت اسلامى ، خواه و ناخواه ، برخوردهایى میان او و یاران صمیمى على علیه السلام واقع مى شد. همه كوشش معاویه این بود تا از آنها اعتراف بگیرد كه از دوستى و پیروى على سودى كه نبرده اند، سهل است همه چیز خود را در این راه نیز باخته اند. سعى داشت یك اظهار ندامت و پشیمانى از یكى از آنها با گوش خود بشنود، اما این آرزوى معاویه هرگز عملى نشد. پیروان على بعد از شهادت آن حضرت ، بیشتر واقف به عظمت و شخصیت او شدند. از این رو بیش از آنكه در حال حیاتش فداكارى مى كردند، براى دوستى او و براى راه و روش او و زنده نگهداشتن مكتب او، جراءت و جسارت و صراحت به خرج مى دادند. گاهى كار به جایى مى كشید كه نتیجه اقدام معاویه معكوس مى شد و خودش و نزدیكانش تحت تاءثیر احساسات و عقاید پیروان مكتب على قرار مى گرفتند.
    یكى از پیروان مخلص و فداكار و با بصیرت على ، ((عدى پسر حاتم )) بود. عدى در راءس قبیله بزرگ طى قرار داشت . او چندین پسر داشت . خودش و پسرانش و قبیله اش سرباز فداكار على بودند. سه نفر از پسرانش به نام ((طرفه )) و ((طریف )) و ((طارف )) در صفین در ركاب على شهید شدند.
    پس از سالها كه از جریان صفین گذشت و على علیه السلام به شهادت رسید و معاویه خلیفه شد، تصادفات روزگار، عدى بن حاتم را با معاویه مواجه كرد. معاویه براى آنكه خاطره تلخى براى عدى تجدید كند و از او اقرار و اعتراف بگیرد كه از پیروى على چه زیان بزرگى دیده است به او گفت : این الطرفات : پسرانت طرفه و طریف و طارف چه شدند؟
    ((در صفین ، پیشاپیش على بن ابیطالب ، شهید شدند)).
    على انصاف را در باره تو رعایت نكرد.
    ((چرا؟))
    چون پسران تو را جلو انداخت و به كشتن داد و پسران خودش را در پشت جبهه محفوظ نگهداشت .
    ((من انصاف را در باره على رعایت نكردم ))
    ((چرا؟))
    ((براى اینكه او كشته شد و من زنده مانده ام ، مى بایست جان خود را در زمان حیات او فدایش مى كردم )).
    معاویه دید منظورش عملى نشد. از طرفى خیلى مایل بود اوصاف و حالات على را از كسانى كه مدتها با او از نزدیك به سر برده اند و شب و روز با او بوده اند بشنود. از عدى خواهش كرد، اوصاف على را همچنانكه از نزدیك دیده است برایش بیان كند. عدى گفت :((معذورم بدار)).
    حتما باید برایم تعریف كنى .
    ((به خدا قسم ، على بسیار دوراندیش و نیرومند بود. به عدالت سخن مى گفت و با قاطعیت فیصله مى داد. علم و حكمت از اطرافش مى جوشید. از زرق و برق دنیا متنفر بود و با شب و تنهایى شب ماءنوس بود. زیاد اشك مى ریخت و بسیار فكر مى كرد. در خلوتها از نفس خود حساب مى كشید و بر گذشته دست ندامت مى سود. لباس كوتاه و زندگى فقیرانه را مى پسندید. در میان ما كه بود مانند یكى از ما بود. اگر چیزى از او مى خواستیم مى پذیرفت و اگر به حضورش مى رفتیم ما را نزدیك خود مى برد و از ما فاصله نمى گرفت . با این همه آنقدر با هیبت بود كه در حضورش جراءت تكلم نداشتیم و آنقدر عظمت داشت كه نمى توانستیم به او خیره شویم . وقتى كه لبخند مى زد دندانهایش مانند یك رشته مروارید آشكار مى شد. اهل دیانت و تقوا را احترام مى كرد و نسبت به بینوایان مهر مى ورزید. نه نیرومند از او بیم ستم داشت و نه ناتوان از عدالتش نومید بود. به خدا سوگند! یك شب به چشم خود دیدم در محراب عبادت ایستاده بود در وقتى كه تاریكى شب همه جا را فرا گرفته بود اشكهایش بر چهره و ریشش ‍ مى غلطید، مانند مار گزیده به خود مى پیچید و مانند مصیبت دیده مى گریست .
    مثل این است كه الا ن آوازش را مى شنوم ، او خطابه دنیا مى گفت : اى دنیا متعرض من شده اى و به من رو آورده اى ؟ برو دیگرى را بفریب (یا هرگز فرصتى این چنین تو را نرسد) تو را سه طلاقه كرده ام و رجوعى در كار نیست ، خوشى تو ناچیز و اهمیتت اندك است . آه !آه ! از توشه اندك و سفر دور و مونس كم )).
    سخن عدى كه به اینجا رسید، اشك معاویه بى اختیار فروریخت . با آستین خویش اشكهاى خود را خشك كرد و گفت :خدا رحمت كند ابوالحسن را! همین طور بود كه گفتى . اكنون بگو ببینم حالت تو در فراق او چگونه است ؟
    ((شبیه حالت مادرى كه عزیزش را در دامنش سر بریده باشند)).
    آیا هیچ فراموشش مى كنى ؟
    ((آیا روزگار مى گذارد فراموشش كنم))

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    دروغ كوچك در نامه اعمال
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    اسماء دختر عميس مى گويد:
    من شب زفاف عايشه را آماده كرده به نزد پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) بردم و عده اى از زنان همراه من بودند. به خدا سوگند! نزد حضرت غذايى جز يك ظرف شير نبود. رسول خدا مقدارى از آن خورد. سپس ظرف شير را به دست عايشه داد، عايشه حيا نمود بگيرد. به او گفتم : دست پيغمبر را رد نكن ! عايشه با شرم ظرف شير را گرفت و مقدارى خورد.
    آنگاه پيامبر فرمود: ظرف شير را به همراهان خود بده !
    آنها گفتند: ما اشتها نداريم .
    پيامبر خدا فرمود:
    هرگز گرسنگى و دروغ را با هم جمع نكنيد.
    اسماء گفت : يا رسول الله ! اگر يكى از ما بگويد اشتها نداريم ، اين دروغ حساب مى شود؟
    پيامبر فرمود: بلى ! دروغ در نامه عمل انسان نوشته مى شود. حتى دروغ كوچك در نامه اعمال به عنوان دروغ كوچك ثبت مى گرد

    بحار: ج ۷۲، ص ۲۵۸

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    چگونگى گناهان فرو مى ريزد
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    ابوعثمان مى گويد:
    من با سلمان فارسى زير درختى نشسته بودم ، او شاخه خشكى را گرفت و تكان داد همه برگهايش فرو ريخت . آنگاه به من گفت : نمى پرسى چرا چنين كردم ؟
    گفتم : چرا اين كار را كردى ؟
    در پاسخ گفت :
    يك وقت زير درختى در محضر پيامبر (صلى الله عليه و آله ) نشسته بودم ، حضرت شاخه خشك درخت را گرفت و تكان داد تمام برگهايش فرو ريخت . سپس فرمود:
    سلمان ! سؤ ال نكردى چرا اين كار را انجام دادم ؟
    عرض كردم : منظورت از اين كار چه بود؟
    فرمود: وقتى كه مسلمان وضويش را به خوبى گرفت ، سپس نمازهاى پنچگانه را بجا آورد، گناهان او فرو مى ريزد، همچنان كه برگهاى اين درخت فرو ريخت

    بحار ج ۸۲، ص ۳۱۹

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    ملى گرايى خلاف اسلام است
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    على (ع ) در يك روز جمعه بر روى منبرى آجرى خطبه مى خواند، اشعث بن قيس كه از سرداران معروف عرب بود آمد و گفت : يااميرالمؤ منين اين ((سرخ رويان )) (يعنى ايرانيان ) جلو روى تو بر ما خشم گرفته بود گفت : امروز من نشان خواهم داد كه عرب چكاره است .
    على (ع ) فرمود: اين شكم گنده ها خودشان روزه ها در بستر نرم استراحت مى كنند و آنها (موالى و ايرانيان ) روزهاى گرم به خاطر خدا فعاليّت مى كنند. و آنگاه از من مى خواهند كه آنها را طرد كنم تا از ستمكاران باشم ، قسم به خدايى كه دانه را شكافت و آدمى را آفريد كه از رسول خدا شنيدم فرمود:
    به خدا همچنانكه در ابتدا شما ايرانيان را به خاطر اسلام با شمشير خواهيد زد، بعد ايرانيان شما را با شمشير به خاطر اسلام خواهيد زد

    خدمات متقابل اسلام و ايران ، ص ۱۲۹، به نقل از سفينة البحار، ج ۲، ص ۶۹۲ و ۶۹۳، ماده ((ولى ))(شهید مطهری)

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    آن فقیر کجاست؟(ساده زیستی امیرالمومنین)
    سید علی همدانی در کتاب ذخیرةالملوک آورده است: امیرمؤمنان علی(ع) در مسجد کوفه اعتکاف کرده بود که بادیه نشینی هنگام افطار به محضر او رسید. حضرت مقداری آرد جو همراه داشت. به او تعارف کرد و او نتوانست میل کند. از آن جا به خانه حسن و حسین(علیهم السلام) رفت و با آن ها غذا خورد. به هنگام غذا گفت: فقیری را دیدم که دلم برایش سوخت و نمی توانم چیزی تناول کنم و از آن ها خواست مقداری غذا برای آن فقیر ببرند.
    امام حسن(ع) پرسید: آن فقیر کجا و کیست؟ آن مرد داستان را تعریف کرد. صدای گریه امام حسن(ع) بلند شد و فرمود: او پدرم علی(ع) امیرمؤمنان و خلیفه مسلمانان است.

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    داوري امام حسن (ع)
    عصر خلافت امام علي (ع) بود، قصابي را كه چاقوي خون آلود در دست داشت، در خرابه اي ديدند و در كنار او جنازه خون آلود شخصي افتاده بود؛ قرائن نشان مي داد كه كشنده او همين قصاب است، او را دستگير كرده و به حضور امام علي (ع) آوردند. امام علي (ع) به قصاب گفت: در مورد كشته شدن آن مرد، چه نظر داري ؟ قصاب گفت: من او را كشته ام.
    امام بر اساس ظاهر جريان ، و اقرار قصاب ، دستور داد تا قصاب را ببرند و به عنوان قصاص، اعدام كنند. در اين حال كه ماءمورين، او را به قتلگاه مي بردند، قاتل حقيقي با شتاب به دنبال مأمورين دويد و به آنها گفت: عجله نكنيد و اين قصاب را به حضور امام علي (ع) بازگردانيد. ماءمورين او را به حضور علي (ع) باز گرداندند، قاتل حقيقي به حضور علي (ع) آمد و گفت : اي امير مؤمنان! سوگند به خدا، قاتل آن شخص اين قصاب نيست، بلكه او را من كشته ام. امام به قصاب فرمود: چه موجب شد كه تو اعتراف نمودي من او را كشته ام ؟ قصاب گفت: من در يك بن بستي قرار گرفتم كه غير از اين چاره اي نداشتم، زيرا افرادي مانند اين مأمورين، مرا كنار جنازه بخون آغشته با چاقوي خون آلود بدست ديدند، همه چيز بيانگر آن بود كه من او را كشته ام، از كتك خوردن ترسيدم و اقرار نمودم كه من كشته ام، ولي حقيقت اين است كه من گوسفندي را نزديك آن خرابه كشتم، سپس ادرار بر من فشار آورد، در همان حال كه چاقوي خون آلود در دستم بود، به آن خرابه براي تخلّي رفتم، جنازه بخون آغشته آن مقتول را در آنجا ديدم، در حالي كه دهشت زده شده بودم، برخاستم، در همين هنگام اين گروه به سر رسيدند و مرا به عنوان قاتل دستگير نمودند. اميرمؤمنان علي (ع) فرمود: اين قصاب و اين شخص كه خود را قاتل معرفي مي كند را به حضور امام حسن (ع) ببريد تا او قضاوت نمايد. مأمورين آنها را نزد امام حسن (ع) آوردند و جريان را به عرض ‍ رساندند. امام حسن (ع) فرمود: به امير مؤمنان علي (ع) عرض كنيد، اگر اين مرد قاتل ، آن شخص را كشته است، در عوض جان قصاب را حفظ نموده است، و خداوند در قرآن مي فرمايد: و من احياها فكانّما احيا الناس جميعا.(و هر كس انساني را از مرگ نجات دهد، چنان است كه گوئي همه مردم را نجات بخشيده است)۱٫ آنگاه هم قاتل و هم آن قصاب را آزاد نمود، و ديه مقتول را از بيت المال به ورثه او عطا فرمود. به اين ترتيب، ارفاق و تشويق اسلام شامل حال آن قاتل شد كه مردانگي كرد و موجب نجات يك نفر بي گناه گرديد، و با اين كار جوانمردانه اش، تا حدود زيادي گناه خود را جبران نمود
    ۱) المائده ۳۲
    داستان دوستان / محمد محمدي اشتهاردي

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    مولا و غلام قاتل
    غلامى را نزد عمر آوردند، غلام ، مولاى خود را کشته بود، عمر دستور داد او را بکشند. امیرالمومنین علیه السلام از قضیه خبردار گردیده غلام را به حضور طلبید و به او فرمود: آیا مولایت را کشته اى ؟
    غلام : آرى .
    امیرالمومنین علیه السلام : چرا؟
    غلام : با من عمل خلاف نمود.
    على علیه السلام از اولیاى مقتول پرسید؛ آیا کشته خود را به خاک سپرده اید؟
    گفتند: آرى .
    فرمود: چه وقت ؟
    گفتند: همین الان .
    حضرت امیر به عمر رو کرده و فرمود: غلام را بازداشت کن و او را عقوبت نده و به اولیاى مقتول بگو پس از سه روز دیگر بیایند.
    چون پس از سه روزه آمدند، على علیه السلام دست عمر را گرفت و به اتفاق اولیاى مقتول به جانب گورستان رهسپار شدند، و چون به قبر آن مرد رسیدند، آن حضرت به اولیاى مقتول فرمود: این قبر کشته شماست ؟ گفتند: آرى .
    فرمود: آن را حفر کنید! آن را حفر کردند تا به لحد رسیدند آنگاه به آنان فرمود: میت خود را بیرون بیاورید، آنها هر چه نگاه کردند جز کفن میت چیزى ندیدند. جریان را به آن حضرت عرضه داشتند.
    امیرالمومنین علیه السلام دوبار تکبیر گفت و فرمود: به خدا سوگند نه من دروغگو هستم و نه کسى که به من خبر داده است ، شنیدم از رسول خدا صلى الله علیه و آله که فرمود: هر کس از امتم که کردار قوم لوط را مرتکب شود، پس از مردن سه روز بیشتر در قبر نمى ماند و زمین او را به قوم لوط که به عذاب الهى هلاک شدند مى رساند، و در روز قیامت با آنان محشور مى گردد…

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    محبوب ترين اسمها
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    جابر انصارى مى گويد:
    به پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله وسلم عرض كردم :
    در شاءن على بن ابى طالب عليه السلام چه مى فرماييد؟
    فرمود:
    او جان من است !
    عرض كردم :
    در شاءن حسن و حسين عليه السلام چه مى فرماييد؟
    حضرت پاسخ داد: آن دو، روح منند و فاطمه ، مادر ايشان ، دختر من است . هر كه او را غمگين كند مرا غمگين كرده است و هر كه او را شاد كند، مرا شاد گردانيده است و خدا را گواه مى گيرم ، من در جنگم با هر كس كه با ايشان در جنگ است و در صلحم با هر كس كه با ايشان در صلح است .
    اى جابر! هرگاه خواستى دعا كنى و مستجاب گردد، خدا را به اسمهاى ايشان بخوان ، زيرا كه اسمهاى آنان نزد خداوند محبوب ترين اسمها است

    بحار: ج ۹۴، ص ۲۱

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    خرماى خوشبو!
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    ابوطالب عموى پيامبر صلى اللّه عليه و آله با دختر عموى خود فاطمه دختر اسد ازدواج كرد خداوند سه پسر به نامها: طالب ، عقيل ، و جعفر به او عنايت كرد، در اين ايام ، روزى فاطمه ديد پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله خرما ميل مى كند ولى خرمايى كه خيلى خوشبو است و تاكنون چنين بوى خوشى به مشام فاطمه نرسيده بود، گفت : ((از آن خرما اندكى به من بده بخورم ))
    پيامبر: صلاح نيست كه اين خرما را بخورى مگر اينكه گواهى دهى كه خدايى جز خداى يكتا و بى همتا نيست و من محمد فرستاده خدا هستم .
    فاطمه بى درنگ گواهى داد، آنگاه خرما را گرفته و خورد، ميل او بيشتر شد، اين بار براى شوهر گراميش ابوطالب در خواست خرما كرد، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله با او پيمان بست كه خرما را قبل از آنكه ابوطالب گواهى به يكتايى خدا و رسالت آن حضرت بدهد به او ندهد، فاطمه اين پيمان را پذيرفت ، خرما را به خانه آورد، شامگاه ابوطالب گفت در خانه بوى بسيار خوشى به مشام مى رسد كه در تمام عمر چنين بويى را احساس نكردم ، فاطمه خرما را نشان داد و قصه آن خرما را بيان كرد.
    ابوطالب به طور مكرر خرما خواست ، فاطمه گفت : پس از اداى شهادتين ، خرما را خواهم داد، بالاخره ابوطالب شهادت به يگانگى خدا و رسالت محمد صلى اللّه عليه و آله داد و با او عهد كرد كه نزد قريش اين اقرار را فاش نسازد، فاطمه هم پذيرفت .(۱)
    آن شب ابوطالب آن خرماى شگفت انگيز را ميل فرمود: فاطمه هم كه از آن خورده بود، در همان شب نور على عليه السلام منعقد گرديد، فاطمه از آن هنگام به بعد در جهان جديدى وارد شد، روز به روز بر شكوه و عظمت او مى افزود تا آن هنگام كه در درون كعبه ، على عليه السلام از او چشم به جهان گشود(۲)
    ۱- اين حادثه حدود ده سال قبل از بعثت رخ داد.
    ۲- مناقب ، ج ۲، ص ۱۷۲

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    پيشگويى منجم
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    در نهج البلاغه آمده است كه امام على (ع ) وقتى تصميم گرفتند به جنگ خوراج بروند، اشعث بن قيس كه آن وقت از اصحاب بود، با عجله و شتابان جلو آمد و گفت : يا اميرالمؤ منين ، صبر كنيد، عجله نكنيد، براى آنكه يكى از خويشاوندان من مطلبى دارد و مى خواهد به عرض شما برساند.
    حضرت فرمودند بيايد.
    آمد عرض كرد: يا اميرالمؤ منين . من منجم هستم و متخصص سعد و نحس ايام . در حسابهاى خودم به اينجا رسيدم كه شما اگر الآن حركت كنيد و به جنگ برويد قطعا شكست خواهيد خورد و با اكثريت اصحابتان كشته خواهيد شد.
    حضرت در جواب فرمودند: هر كس كه گفته تو را تصديق كند. پيغمبر را تكذيب كرده است . اين حرفها چيست كه شما مى گوييد؟…سپس به اصحاب فرمودند: بگوييد به نام خدا، به خدا اعتماد و توكل كنيد، حركت كنيد، عليرغم نظر منجم الان حركت كنيد و برويد.
    رفتند و بعد معلوم شد كه در هيچ جنگى به اندازه اين جنگ ، على (ع ) فاتح نشده است
    چهل داستان و واقعه آموزنده از تاريخ اسلام
    نام نويسنده : اكبر زاهرى

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    انفاق نان جو
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    حسن و حسين عليهماالسلام مريض شدند. پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله با چند تن از ياران به عيادتشان آمدند. گفتند:
    – يا على ! خوب بود نذرى براى شفاى فرزندانت مى كردى .
    على عليه السلام و فاطمه عليهماالسلام نذر كردند، اگر عزيزان شفا يابند، سه روز روزه بگيرند. خود حسن و حسين عليهماالسلام و فضه كه خادمه آنها بود نيز نذر كردند كه سه روز روزه بگيرند. چيزى نگذشت كه خداوند به هر دو شفاى عنايت فرمود. روز اول را روزه گرفتند در حالى كه غذايى در خانه نداشتند. حضرت على عليه السلام سه صاع (تقريبا سه كيلو) جو قرض كرد. حضرت زهرا عليهاالسلام يك قسمت آن را رد كرد. پنج عدد نان پخت . وقت غروب سفره انداختند و پنج نفر كنار سفره نشستند. هنگام افطار سائلى بر در خانه آمد و گفت : سلام بر شما اى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله ! من مستمندى از مستمندان مسلمين هستم . طعامى به من دهيد كه خداوند به شما از طعامهاى بهشتى عنايت كند. خاندان على عليه السلام همگى غذاى خويش را به او دادند و تنها با آب افطار كردند و خوابيدند. روز دوم را نيز روزه گرفتند. فاطمه عليهاالسلام پنج عدد نان جو آماده كرد و در سفره گذاشت . موقع افطار يتيمى آمد و گفت : – سلام بر شما اى خاندان محمد صلى الله عليه و آله ! من يتيمى مسلمانم ، به من غذايى دهيد كه خداوند به شما از غذاى بهشتى مرحمت كند. همه سهم خود را به او دادند و باز با آب افطار كردند. روز سوم را نيز روزه گرفتند. زهرا عليهاالسلام غذايى (نان جو) آماده كرد. هنگام افطار اسيرى به در خانه آمد و كمك خواست . بار ديگر همه غذاى خويش را به اسير دادند و تنها با آب افطار كرده و گرسنه خوابيدند. صبح كه شد على عليه السلام دست حسن و حسين عليهماالسلام را گرفته و محضر پيامبر رسيدند. در حاليكه بچه ها از شدت گرسنگى مى لرزيدند. وقتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را در چنان حالى ديد فرمود: يا على ! اين حالى را كه در شما مى بينم برايم بسيار ناگوار است . سپس برخاست و با آنان به سوى فاطمه عليهاالسلام حركت كردند. وقتى كه به خانه وارد شدند. ديدند فاطمه عليهاالسلام در محراب عبادت ايستاده ، در حالى كه از شدت گرسنگى بسيار ضعيف گشته و ديدگانش به گودى نشسته . رسول خدا صلى الله عليه و آله او را به آغوش ‍ كشيد و فرمود: از وضع شما به خدا پناه مى برم . در اين وقت جبرئيل نازل گشت و گفت : اى رسول خدا! خداوند به داشتن چنين خاندانى تو را تهنيت مى كند. آن گاه سوره ((هل اءتى )) را بر او خواند
    بحار: ج ۳۵، ص ۲۳۷ و ۲۴۷٫ اين داستان به طور خلاصه بيان گردي

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    دوست واقعی
    مسلم مجاشعی جوانی بود از اهل مدائن كه در زمان فرمانداری حذیفه بن یمان در مدینه به حذیفه گرائید. به وسیله حذیفه از دوستان فدائی امیرمؤ منان گردید.
    در جنگ جمل امیرمؤمنان برای اتمام حجت با مردم بصره و لشگرعایشه قرآنی به دست گرفت و فرمود: كیست كه این قرآن را ببرد و بر این مردم عرضه كند و ایشان را به حكم آن بخواند! مسلم جوان ، قرآن را از امام گرفت و به میدان رفت .
    امام در این هنگام فرمود: همانا این جوان از كسانی است كه خداوند دل او را هدایت و ایمان پر كرده ، اما او كشته می شود و من بخاطر ایمانش به او علاقه فراوان دارم و این لشگرهم پس از كشتن او رستگار نمی شوند.
    مسلم سپاه عایشه و مردم بصره را به حكم قرآن دعوت كرد، ولی آنها دست راستش را قطع كردند، او قرآن به دست چپ گرفت ، دست چپ او را قطع كردند، قرآن را با دست های بریده بر سینه چسبانید و خون بر آن جاری بود كه سپاه دشمن یكباره بر او حمله كردند و او را قطعه قطعه نمودند و شكمش را دریدند
    منبع: يكصد موضوع ۵۰۰ داستان/ سيد علي اكبر صداقت

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    زنى در نكاح فرزندش !
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    در زمان خلافت عمر، جوانى به نزد او آمد و از مادرش شكايت كرد. و ناله سر مى داد كه :
    – خدايا! بين من و مادرم حكم كن .
    عمر از او پرسيد:
    – مگر مادرت چه كرده است ؟ چرا درباره او شكايت مى كنى ؟
    جوان پاسخ داد: مادرم نه ماه مرا در شكم خود پرورده و دو سال تمام نيز شير داده . اكنون كه بزرگ شده ام و خوب و بد را تشخيص مى دهم ، مرا طرد كرده و مى گويد: تو فرزند من نيستى ! حال آنكه او مادر من و من فرزند او هستم .
    عمر دستور داد زن را بياورند. زن كه فهميد علت اظهارش چيست ، به همراه چهار برادرش و نيز چهل شاهد در محكمه حاضر شد.
    عمر از جوان خواست تا ادعايش را مطرح نمايد.
    جوان گفته هاى خود را تكرار كرد و قسم ياد كرد كه اين زن مادر من است . عمر به زن گفت :
    – شما در جواب چه مى گوييد؟
    زن پاسخ داد: خدا را شاهد مى گيرم و به پيغمبر سوگند ياد مى كنم كه اين پسر را نمى شناسم . او با چنين ادعاى مى خواهد مرا در بين قبيله و خويشاوندانم بى آبرو سازد. من زنى از خاندان قريشم و تا بحال شوهر نكرده ام و هنوز باكره ام .
    در چنين حالتى چگونه ممكن است او فرزند من باشد؟
    عمر پرسيد: آيا شاهد دارى ؟
    زن پاسخ داد: اينها همه گواهان و شهود من هستند.
    آن چهل نفر شهادت دادند كه پسر دروغ مى گويد و نيز گواهى دادند كه اين زن شوهر نكرده و هنوز هم باكره است .
    عمر دستور داد كه پسر را زندانى كنند تا درباره شهود تحقيق شود. اگر گواهان راست گفته باشند، پسر به عنوان مفترى مجازات گردد.
    ماءموران در حالى كه پسر را به سوى زندان مى بردند، با حضرت على عليه السلام برخورد نمودند، پسر فرياد زد:
    – يا على ! به دادم برس . زيرا به من ظلم شده و شرح حال خود را بيان كرد. حضرت فرمود: او را نزد عمر برگردانيد. چون بازگردانده شد، عمر گفت : من دستور زندان داده بودم . براى چه او را آورديد؟
    گفتند: على عليه السلام دستور داد برگردانيد و ما از شما مكرر شنيده ايم كه با دستور على بن ابى طالب عليه السلام مخالفت نكنيد.
    در اين وقت حضرت على عليه السلام وارد شد و دستور داد مادر جوان را احضار كنند و او را آوردند. آن گاه حضرت به پسر فرمود: ادعاى خود را بيان كن .
    جوان دوباره تمام شرح حالش را بيان نمود.
    على عليه السلام رو به عمر كرد و گفت :
    – آيا مايلى من درباره اين دو نفر قضاوت كنم ؟
    عمر گفت : سبحان الله ! چگونه مايل نباشم و حال آنكه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده ام كه فرمود:
    – على بن ابى طالب عليه السلام از همه شما داناتر است .
    حضرت به زن فرمود: درباره ادعاى خود شاهد دارى ؟
    گفت : بلى ! چهل شاهد دارم كه همگى حاضرند. در اين وقت شاهدان جلو آمدند و مانند دفعه پيش گواهى دادند.
    على عليه السلام فرمود: طبق رضاى خداوند حكم مى كنم . همان حكمى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به من آموخته است .
    سپس به زن فرمود: آيا در كارهاى خود سرپرست و صاحب اختيار دارى ؟
    زن پاسخ داد: بلى !
    اين چهار نفر برادران من هستند و در مورد من اختيار دارند. آن گاه حضرت به برادران زن فرمود:
    – آيا درباره خود و خواهرتان به من اجازه و اختيار مى دهيد؟
    گفتند: بلى ! شما درباره ما صاحب اختيار هستيد.
    حضرت فرمود: به شهادت خداى بزرگ و شهادت تمامى مردم كه در اين وقت در مجلس حاضرند. اين زن را به عقد ازدواج اين پسر درآوردم و به مهريه چهارصد درهم وجه نقد كه خود آن را مى پردازم . (البته عقد صورت ظاهرى داشت ).
    سپس به قنبر فرمود: سريعا چهارصد درهم حاضر كن .
    قنبر چهارصد درهم آورد. حضرت تمام پولها را در دست جوان ريخت . فرمود: اين پولها را بگير و در دامن زنت بريز و دست او را بگير و ببر و ديگر نزد ما برنگرد مگر آنكه آثار عروسى در تو باشد، يعنى غسل كرده برگردى .
    پسر از جاى خود حركت كرد و پولها را در دامن زن ريخت و گفت :
    – برخيز! برويم .
    در اين هنگام زن فرياد زد: ((اءلنار! النار!)) (آتش ! آتش !)
    اى پسر عموى پيغمبر آيا مى خواهى مرا همسر پسرم قرار بدهى ؟!
    به خدا قسم ! اين جوان فرزند من است . برادرانم مرا به شخصى شوهر دادند كه پدرش غلام آزاد شده اى بود اين پسر را من از او آورده ام . وقتى بچه بزرگ شد به من گفتند:
    – فرزند بودن او را انكار كن و من هم طبق دستور برادرانم چنين عملى را انجام دادم ولى اكنون اعتراف مى كنم كه او فرزند من است . دلم از مهر و علاقه او لبريز است .
    مادر دست پسر را گرفت و از محكمه بيرون رفتند.
    عمر گفت : ((واعمراه ، لو لا على لهلك عمر))
    – ((اگر على نبود من هلاك شده بودم .))

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    على عليه السلام و بيت المال
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    زاذان نقل مى كند:
    من با قنبر غلام امام على عليه السلام محضر اميرالمؤ منين وارد شديم قنبر گفت :
    يا اميرالمؤ منين چيزى براى شما ذخيره كرده ام ! حضرت فرمود:
    – آن چيست ؟
    عرض كرد: تعدادى ظرف طلا و نقره ! چون ديدم تمام اموال غنائم را تقسيم كردى و از آنها براى خود بر نداشتى ! من اين ظرف ها را براى شما ذخيره كرده ام .
    حضرت على عليه السلام شمشير خود را كشيد و به قنبر فرمود:
    – واى بر تو! دوست دارى كه به خانه ام آتش بياورى ! خانه ام را بسوزانى ! سپس آن ظرف ها را قطعه قطعه كرد و نمايندگان قبايل را طلبيد، و آنها را به آنان داد، تا عادلانه بين مردم تقسيم كنند

    بحار، ج ۴۱، ص ۱۳۵

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    على عليه السلام و يتيمان

    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    روزى حضرت على عليه السلام مشاهده نمود زنى مشك آبى به دوش ‍ گرفته و مى رود. مشك آب را از او گرفت و به مقصد رساند؛ ضمنا از وضع او پرسش نمود.
    زن گفت :
    على بن ابى طالب همسرم را به ماءموريت فرستاد و او كشته شد و حال چند كودك يتيم برايم مانده و قدرت اداره زندگى آنان را ندارم . احتياج وادارم كرده كه براى مردم خدمتكارى كنم .
    على عليه السلام برگشت و آن شب را با ناراحتى گذراند. صبح زنبيل طعامى با خود برداشت و به طرف خانه زن روان شد. بين راه ، كسانى از على عليه السلام درخواست مى كردند زنبيل را بدهيد ما حمل كنيم .
    حضرت مى فرمود:
    – روز قيامت اعمال مرا چه كسى به دوش مى گيرد؟
    به خانه آن زن رسيد و در زد. زن پرسيد:
    – كيست ؟
    حضرت جواب دادند:
    – كسى كه ديروز تو را كمك كرد و مشك آب را به خانه تو رساند، براى كودكانت طعامى آورده ، در را باز كن !
    زن در را باز كرد و گفت :
    – خداوند از تو راضى شود و بين من و على بن ابى طالب خودش حكم كند.
    حضرت وارد شد، به زن فرمود:
    – نان مى پزى يا از كودكانت نگهدارى مى كنى ؟
    زن گفت :
    – من در پختن نان تواناترم ، شما كودكان مرا نگهدار!
    زن آرد را خمير نمود. على عليه السلام گوشتى را كه همراه آورده بود كباب مى كرد و با خرما به دهان بچه ها مى گذاشت .
    با مهر و محبت پدرانه اى لقمه بر دهان كودكان مى گذاشت و هر بار مى فرمود:
    فرزندم ! على را حلال كن ! اگر در كار شما كوتاهى كرده است .
    خمير كه حاضر شد، على عليه السلام تنور را روشن كرد. در اين حال ، صورت خويش را به آتش تنور نزديك مى كرد و مى فرمود:
    – اى على ! بچش طعم آتش را! اين جزاى آن كسى است كه از وضع يتيم ها و بيوه زنان بى خبر باشد.
    اتفاقا زنى كه على عليه السلام را مى شناخت به آن منزل وارد شد.
    به محض اينكه حضرت را ديد، با عجله خود را به زن صاحب خانه رساند و گفت :
    واى بر تو! اين پيشواى مسلمين و زمامدار كشور، على بن ابى طالب عليه السلام است .
    زن كه از گفتار خود شرمنده بود با شتاب زدگى گفت :
    – يا اميرالمؤ منين ! از شما خجالت مى كشم ، مرا ببخش !
    حضرت فرمود:
    – از اينكه در كار تو و كودكانت كوتاهى شده است ، من از تو شرمنده ام !
    بحار، ج ۴۱، ص ۵۲

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    اصحاب على (ع )
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    هنگامى كه اميرالمؤ منين على عليه السلام از جنگ صفين مراجعت مى نمود، شخصى از اصحاب آن حضرت خدمت ايشان آمد و عرض كرد: يا اميرالمؤ منين دوست داشتم برادرم هم در اين جنگ بود و به فيض درك ركاب شما نايل مى شد.
    حضرت در جواب فرمود: بگو نيّتش چيست ؟ تصميمش چه هست ؟
    آيا اين برادر تو معذور بود و نتوانست بيايد و در جنگ شركت كند؟ و يا نه بدون عذرى از شركت در جنگ خوددارى كرد و نيامد؟ اگر معذور نبود و نيامد بهتر همانكه نيامد و اگر عذرى داشته كه با ما باشد پس با ما بوده است .
    آن مرد عرض كرد: بله يا اميرالمؤ منين ! اينطور بود يعنى نيّتش اين بود كه با ما باشد.
    حضرت فرمود: نه تنها برادر تو با ما بود بلكه با ما بوده اند كسانى كه هنوز در رحمهاى مادرانند و افرادى كه هنوز در اصلاب پدرانند. و تا دامنه قيامت اگر افرادى يافت شوند كه واقعا از صميم قلب نيّت و آرزويشان اين باشد كه (اى كاش على را درك مى كردم و در ركاب او مى جنگيدم ) ما آنها را جزو اصحاب خود مى شماريم

    گفتارهاى معنوى ، ص ۲۳۶ و ۲۳۷

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    هفتصد درود خداوند
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    روزى پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله با اميرالمؤمنين فرمود:
    يا على ! مى خواهى تو را به چيزى مژده بدهم ؟
    على عليه السلام عرض كردم : بلى ، پدر و مادرم به قربانت ! تو هميشه مژده دهنده هر چيزى بودى .
    فرمود: جبرئيل ، نزد من آمد و از امر عجيبى مرا خبر داد.
    على عليه السلام پرسيد: امر عجيب چه بود؟
    فرمود: جبرئيل خبر داد كه هر كس از دوستان من ، بر من تواءم با خاندانم صلوات بفرستد، درهاى آسمان به روى وى گشوده مى شود و فرشتگان هفتاد صلوات به او مى فرستند و اگر گناهكار است گناهانش مى ريزد همچنان كه برگ درختان مى ريزد و خداوند متعال به او خطاب مى كند: ((لبيك يا عبدى و سعديك )) .
    سپس به فرشتگان مى فرمايد:
    ((ملائكان من ! شما به او هفتاد صلوات فرستاديد، اما من بر او هفتصد صلوات مى فرستم .))
    بحار : ج ۹۴، ص ۵۶٫

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    تاثیر سخن على (ع )
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    يكى از ياران با وفاى على عليه السلام همام بن شريح نام دارد، او كه همواره دلى از عشق خدا سرشار و روحى از آتش معنى شعله ور داشت ، روزى با اصرار و ابرام از على (ع مى خواهد تا آن حضرت سيماى كاملى از پارسايان ترسيم نمايد.
    على (ع ) از طرفى نمى خواهد جواب ياءس بدهد و از طرفى مى ترسد همام تاب شنيدن نداشته باشد لذا با چند جمله مختصر سخن را كوتاه مى كند.
    اما همام راضى نمى شود بلكه آتش شوقش تيزتر مى گردد، بيشتر اصرار مى كند و او را سوگند مى دهد.
    على (ع ) شروع به سخن كرد در حدود ۱۰۵ صفت از متقين در اين ترسيم گنجانيد و هنوز هم ادامه داشت ،(۱) امّا هر چه سخن على (ع ) ادامه مى يافت و اوج مى گرفت ضربان قلب همام بيشتر مى شد و روح متلاطمش ‍ متلاطمتر مى گشت و مانند مرغ محبوسى مى خواست قفس تن را بشكند.
    ناگهان در اين اثنا فرياد هولناكى جمع شنوندگان را متوجه خود كرد.
    فرياد كننده كسى جز همام نبود.
    وقتى كه بر بالينش رسيدند قالب تهى كرده و جان به جان آفرين تسليم كرده بود.
    على (ع ) فرمود:((من از همين مى ترسيدم عجب ! مواعظ بليغ با دلهاى مستعد چنين مى كند!))
    اين بود عكس العمل معاصران على در برابر سخنانش(۲)

    ۱-استاد شهيد، در پاورقى كتاب خود تذكر داده اند كه اين عدد به حسب آنجه من شمرده ام مى باشد، اگر در شمارش اشتباه نكرده باشم
    ۲- سيرى در نهج البلاغه ، ص ۱۰

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    فریاد مظلوم
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    روزى على (ع ) شنيد كه مظلومى فرياد برمى كشد و مى گويد:
    من مظلومم و بر من ستم شده است .
    على (ع ) به او فرمود: (بيا سوته دلان گرد هم آئيم ) بيا با هم فرياد كنيم ، زيرا من نيز همواره ستم كشيده ام

    سيرى در نهج البلاغه ، ص ۱۵۷

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    آبروى مؤمن
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    اميرمؤمنان (ع ) مقدار پنج وسق (حدود پنج بار) خرما براى مردى فرستاد، آن مرد شخصى آبرومند بود و از كسى تقاضاى كمك نمى كرد، شخصى در آنجا بود به على (ع ) گفت : ((آن مرد كه تقاضاى كمك نكرد، چرا براى او خرما فرستادى ؟ بعلاوه يك وسَق براي او كافى بود.)) امير مؤمنان على (ع ) به او فرمود: خداوند امثال تو را در جامعه ما زياد نكند، من مى دهم تو بخل مى ورزى ، اگر من آنچه را كه مورد حاجت او است ، پس از سؤ ال(درخواست) او، به او بدهم ، چيزى به او نداده ام بلكه قيمت چيزى (آبروئى ) را كه به من داده ، به او داده ام ، زيرا اگر صبر كنم تا او سؤ ال كند، در حقيقت او را وادار كرده ام كه آب رويش را به من بدهد، آن روئى را كه در هنگام عبادت و پرستش خداى خود و خداى من ، به خاك مى سائيد.))

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    بهترين فرد امت من
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    حضرت زهرا عليهاالسلام بيمار شده بود رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى ديدار او آمده بود سپس فرمود: زهراى من حالت چطور است ؟ چرا غمگين هستى ؟ فاطمه عليهاالسلام عرض كرد: پدر كسالت دارم . پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: آيا به چيزى ميل دارى ؟ فاطمه عليهاالسلام عرض كرد به انگور ميل دارم ولى مى دانم كه اكنون فصل انگور نيست پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خدا قدرت آن را دارد كه انگور براى ما بفرستد آنگاه چنين كرد اللهم ائتنا به مع افضل امتى عندك منزله خدايا انگور را همراه كسى كه از نظر مقام بهترين فرد امت من در پيشگاه تو است نزد ما بفرست . چند لحظه اى نگذشت كه على (عليه السلام ) وارد خانه شد و ديدند زنبيلى و زير عبا به دست گرفته است . پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به او فرمود: الله اكبر، الله اكبر، خدايا همانگونه كه دعاى مرا (در مورد بهترين فرد امت ) به على اختصاص دادى شفاى دختر مرا در اين انگور قرار بده فاطمه زهرا عليهاالسلام از آن انگور خورد و هنوز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از خانه بيرون نرفته بود كه آن بانوى بزرگوار شفا يافت.

    احقاق الحق ، ج ۴، ص ۲۹۵

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    منافق كينه توز
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم به همراه جمعى از مهاجران و انصار در مسجد النبى نشسته بودند ناگاه على (عليه السلام ) وارد مسجد شد حاضران به احترام او برخاستند و از او به گرمى استقبال كردند تا اينكه على (عليه السلام ) در جايگاه خود كه در محضر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود نشست در اين ميان دو نفر از حاضران كه متهم به نفاق بودند با هم درگوشى صحبت مى كردند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وقتى كه آنها را ديد دريافت كه چرا آهسته با هم حرف مى زنند، آن حضرت خشمگين شد بطورى كه آثار خشم در چهره مباركش ظاهر شد سپس فرمود سوگند به آن كسى كه جانم در دست او است داخل بهشت نمى شود مگر كسى كه مرا دوست بدارد آگاه باشيد دروغگو است كسى كه گمان كند مرا دوست دارد ولى اين شخص (اشاره به على (عليه السلام )) را دشمن دارد. در اين هنگام دست على (عليه السلام ) در دست پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود و اين آيه (مجادله /۹) نازل گرديد: اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه رازگويى مى كنيد به گناه و تعدى و معصيت رسول ، رازگويى نكنيد…

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    پرسش بى پاسخ
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    مسافرى از كوفه به بغداد مراجعت مى كند، و به خدمت ((اسماعيل بن على حنبلى )) امام حنابله عصر مى رسد.
    اسماعيل از مسافر مى خواهد آنچه را كه در كوفه ديده است شرح دهد.
    مسافر در ضمن نقل وقايع با تاءسف زياد جريان انتقادهاى شديد شيعه را در روز عيد غدير از خلفا اظهار كرد.
    فقيه حنبلى گفت : تقصير آن مردم چيست ؟ اين در را خود على (ع ) باز كرد.
    آن مرد مسافر گفت : پس تكليف ما در اين ميان چيست ؟
    آيا اين انتقادها را صحيح و درست بدانيم يا نادرست ؟
    اگر صحيح بدانيم يك طرف را بايد رها كنيم و اگر نادرست بدانيم طرف ديگر را!
    اسماعيل با شنيدن اين پرسش از جا حركت كرد و مجلس را به هم زد. همين قدر گفت :
    – اين پرسشى است كه خود من هم تاكنون پاسخى براى آن پيدا نكرده ام
    سيرى در نهج البلاغه ، صفحه ۱۵۸ – ۱۵۷

    اس ام اس پیامک جملات نصیحت پندآموز عبرت انگیز سخنان روایت های داستان حکایت امام علی (ع)

    اس ام اس پیامک جملات نصیحت پندآموز عبرت انگیز سخنان روایت های داستان حکایت امام علی (ع)

    اس ام اس پیامک جملات نصیحت پندآموز عبرت انگیز سخنان روایت های داستان حکایت امام علی (ع)

    اس ام اس پیامک جملات نصیحت پندآموز عبرت انگیز سخنان روایت های داستان حکایت امام علی (ع)

    اس ام اس پیامک جملات نصیحت پندآموز عبرت انگیز سخنان روایت های داستان حکایت امام علی (ع)

    اس ام اس پیامک جملات نصیحت پندآموز عبرت انگیز سخنان روایت های داستان حکایت امام علی (ع)

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    دستهايم رو به خداست !!
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    وقتى حضرت امير (عليه السلام ) بدنيا آمد، فاطمه بنت اسد همانند ساير نوزادان على (عليه السلام ) را قنداق مى كرد و دستهاى آن حضرت را در قنداق مى بست . اما بعد از اينكه فاطمه به سراغ على (عليه السلام ) مى آمد، مشاهده مى كرد دستهاى آن حضرت بيرون از قنداق است و پارچه ها هم پاره شده است ، فاطمه بنت اسد دو پارچه مصرى محكم آورد دستهاى آن حضرت را محكم تر از قبل بست و آنگاه حضرت را در گهواره خود گذاشت ، حضرت امير (عليه السلام ) با تكانى ، مجدد دستمال ها را پاره كرد و دست خود را از قنداق بيرون آورد، مجدد فاطمه بنت اسد با سه پارچه محكم دست هاى حضرت را مى بندد، اجمالا تا هفت بار و هفت پارچه بر روى هم ، دست هاى حضرت را در قنداق مى بندد باز حضرت دستان خود را باز مى نمايد. آنگاه حضرت على (عليه السلام ) به مادر خود مى فرمايد.
    مادر دست مرا رها كن ، دست على بايد باز باشد كه به درگاه خدا دراز كند
    غاية المرام

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    جوانمردی در بخشش
    در زمان حاتم طایی، عده ای از دشمنان وی با لشگریان خود برای سرکوبی خاتم و قومش قیام کرده بودند.
    حاتم، سوار بر اسب خود شده و نیزه خود را برداشت و با اعلام، لشگریان خود را جمع کرد تا به جنگ دشمن بروند ، هنگامیکه دو لشگر در برابر هم در آستانه جنگ ، قرار گرفتند
    یکی از لشگریان دشمن گفت : ای حاتم نیزه خود را به من ببخش ( یا حاتم اهب لی رمحک)
    حاتم بی درنگ نیزه را به دشمن بخشد! به حاتم گفتند تو با این کار ، خود را به هلاکت انداختی؟ ! ( در این موقعیت حساس علاوه بر اینکه اسلحه تو رفت ، دشمن نیرومندتر شد).
    حاتم- تمام این مطالب را می دانم و لیکن، جواب آن کسی را می گوید : به من ببخش چه بدهم: ! ولکن ما جواب من یقول لک: هب لی؟ ۱
    قال الإمام علی علیه السلام: کن عفوا فی قدرتک، جوادا فی عسرتک، مؤثرا مع فاقتک، یکمل لک الفضل. ۲
    امام علی علیه السّلام فرمود:: زمانی که قدرت داری با گذشت باش و در زمان تنگدستی بخشنده و در عین نیازمندی ایثارگر، تا فضل تو به کمال رسد.
    پندهای جاویدان ص۲۰۰ مولف: محمد اشتهاردی
    ۲- غررالحکم ح۷۱۷۹

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    رهبر فاسق و عادل
    احـنـف بـن قـیس می گوید: نزد معاویه رفتم، در مجلس او آن قدر شـیـریـنـی و تـرشـی آوردنـد کـه تعجب کردم. بعد از آن، غذاهای رنـگـارنگ در سفره او چیدند که من نام آن ها را ندانستم، و نام یـک یـک آن هـا را از او مـی پرسیدم و او جواب می داد. وقتی که معاویه غذاهای خود را توصیف کرد، گریه ام گرفت.
    گفت: چرا گریه می کنی؟
    گـفـتم: به یادم آمد که شبی در محضر علی(ع) بودم. هنگام افطار، آن حـضرت مرا تکلیف ماندن کرد، آن گاه انبانی[ کیسه ای] که سرش بـسـته بود و مهر زده شده بود طلبید، گفتم: در این انبان چیست؟
    فرمود: سویق[ آرد نرم] جو است.
    عـرض کردم: ترسیدی کسی از آن بردارد و یا بخل کردی که این گونه سر آن را مهر کرده ای؟
    فـرمـود: نه ترسیدم و نه بخل کردم، بلکه ترسیدم فرزندانم آن را با روغن یا زیتون بیالایند[ تا من سویق روغنی بخورم]. گفتم: اگر چنین غذایی بخوری مگر حرام است؟
    فـرمـود: حـرام نـیـست، ولی بر امامان عادل واجب است که به قدر فـقـیـرترین مردم، نصیب خود را بردارند تا مستمندان از جاده حق بیرون نروند
    نقل از: استاد شهید مرتضی مطهری، داستان دوستان، ج۴، ص۳۳

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    ترس از خدا
    ابودرداء می گوید: شبی امیرمؤمنان(ع) را دیدم که از مردمان کنار گرفته و در مکان خلوتی مشغول مناجات با پروردگار و گریه و زاری است و می فرمود: بار خدایا! چه بسیار گناهانی که با بردباری از عقوبتش درگذشتی و چه بسیار جرایمی که به کرم و بزرگواری ات آن را آشکار نساختی! بار خدایا!…
    ناگاه دیدم صدا خاموش شد, گفتم: حتماً حضرت را خواب برده است. رفتم تا آن حضرت را بیدار کنم. چون ایشان را حرکت دادم, دیدم همچون چوب خشک شده ای است. گفتم: إنّا لِلّهِ وَإنّا إلَیهِ راجِعُون. حضرت از دنیا رفت.
    به خانه آن حضرت رفتم و فاطمه(س) را از این امر آگاه ساختم. فرمود: این حالتی است که از ترس خدا هر شب بر او عارض می شود. پس از اندکی, آب بر چهره او پاشیدم تا به هوش آمد.

    به نقل از: اسرار الصلوة, ص۲۱۴ـ

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    خدمت به جوانان
    روزى امام على(ع) در كنار خانه خدا مرد جوانى را ديد كه بر پرده كعبه چسبيده و با حال خوش دعا مى‏كند. مرد جوان، شب اول از خدا آمرزش گناهانش را طلب كرد و شب دوم عزت دنيا و آخرت را خواست.
    و در شب سوم خود را به ركن چسبانيده و مى‏گفت: اى خدايى كه مكانى گنجايش تو را ندارد و نه مكانى از تو تهى است، به اين جوان غريب محتاج چهار هزار درهم بده:
    اميرمؤمنان(ع) نزد او رفت و فرمود: «اى جوان، دو شب گذشته از خدا هر چه خواستى به تو داد. حالا چهار هزار درهم را براى چه مى‏خواهى؟»
    جوان عرض كرد: هزار درهم براى ازدواج مى‏خواهم، هزار درهم براى پرداخت قرض، هزار درهم براى خريد خانه و هزار درهم براى مخارج زندگى.
    امام على(ع) فرمودند: وقتى از مكه برگشتم، به خانه‏ام بيا.
    جوان عرب يك هفته در مكه ماند، سپس به مدينه آمد و ندا داد: چه كسى مرا به منزل اميرالمؤمنين على(ع) راهنمايى مى‏كند؟
    حسين بن على(ع) كه در ميان كودكان بود، گفت: من تو را به خانه ايشان مى‏برم، من فرزند وى هستم.
    سالار شهيدان او را به منزل آورد، اميرمؤمنان به فاطمه زهرا(س) فرمود: اى فاطمه! آيا چيزى دارى كه اين جوان بخورد؟
    ايشان فرمودند: خير.
    امام على(ع) لباس پوشيدند و از منزل بيرون آمدند و سلمان را پيدا كردند و به او فرمودند: اى سلمان! اين باغى را كه رسول الله(ص) برايم كاشته است، بفروش سلمان باغ را فروخت و دوازده هزار درهم نزد على(ع) آورد.
    آن حضرت از اين پول چهار هزار درهم به مرد جوان داد و چهل درهم ديگر بابت هزينه سفرش پرداخت.
    به نقل از: داستان‏هايى از خدمت به خلق، نوشته زهرا صحرائيان، ص۱۲

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    عظمت علم على (ع)
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    روزى على (ع) در زمان خلافتش بالاى منبر فرمود: ((قبل از آنكه از ميان شما بروم هر سؤ ال داريد بپرسيد، چرا كه من به راههاى آسمانها آگاهتر از راههاى زمين هستم .))
    يك نفر از حاضران برخاست و گفت : جبرئيل در كجاست ؟ على (ع) به آسمان و مشرق و مغرب نگاه كرد، و بعد از چند لحظه به او فرمود: ((همه جا را ديدم ، ولى جبرئيل را نديدم ، جبرئيل تو هستى )) حاضران ديدند آن سؤ ال كننده از نظرها پنهان شد، و هنگام رفتن خطاب به امير مؤ منان على (ع) مى گفت : ((حقّا كه تو در سخن خود راستگو هستى !))
    ناسخ التواريخ حضرت على (ع) ج ۵ ص ۵۷

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    آن فقیر کجاست؟(ساده زیستی امیرالمومنین)
    سید علی همدانی در کتاب ذخیرةالملوک آورده است: امیرمؤمنان علی(ع) در مسجد کوفه اعتکاف کرده بود که بادیه نشینی هنگام افطار به محضر او رسید. حضرت مقداری آرد جو همراه داشت. به او تعارف کرد و او نتوانست میل کند. از آن جا به خانه حسن و حسین(علیهم السلام) رفت و با آن ها غذا خورد. به هنگام غذا گفت: فقیری را دیدم که دلم برایش سوخت و نمی توانم چیزی تناول کنم و از آن ها خواست مقداری غذا برای آن فقیر ببرند.
    امام حسن(ع) پرسید: آن فقیر کجا و کیست؟ آن مرد داستان را تعریف کرد. صدای گریه امام حسن(ع) بلند شد و فرمود: او پدرم علی(ع) امیرمؤمنان و خلیفه مسلمانان است.

    به نقل از: ینابیع الموده، نوشته الحافظ سلیمان، ص۱۴۷

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    تهمت از آسمان و کوه ها، سنگین تر است
    یک روز مردی که طالب دانش و معرفت بود برای دریافت پاسخ هفت مسئله، پس از پیمودن هفتصد فرسنگ راه، به نزد امیرالمؤمنین علی (ع) آمد و گفت: «یا امیرالمؤمنین! من هفتصد فرسخ راه آمده ام تا از هفت مسئله سؤال کنم». امام (ع) فرمود: «هر سؤالی مایلی بپرس.»
    آن مرد گفت: ۱ – سنگین تر از آسمان، پهناورتر از زمین، بی نیازتر از دریا، سخت تر از سنگ، سوزان تر از آتش، سردتر از سرما و تلخ تر از زهر چیست؟
    حضرت در پاسخ او فرمود:
    – از آسمان سنگین تر، تهمت و افترا بر شخص بی گناه است؛
    – از زمین پهناورتر، دامنه حق و حقیقت است؛
    – از دریا بی نیازتر، دل مرد قناعت پیشه است؛
    – از سنگ سخت تر، دل شخص منافق است؛
    – از آتش سوزان تر، [ظلم و ستم ] پادشاه ستم کار است؛
    – از سرما سردتر، درخواست کردن از شخص بخیل است؛
    – و از زهر تلخ تر، صبر و بردباری است [ولی ثمره شیرین دارد].
    صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند
    بر اثر صبر نوبت ظفر آید
    به نقل از: آفات زبان در آیات قرآن، احادیث، قصص و حکایات، محسن غفاری

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    پیامبر اکرم(ص) (مرگ)
    رسول خدا(ص) در بستر بیماری بود و لحظه های آخر عمرش را سپری می کرد. ناگهان صدای در شنیده شد. فاطمه(س) فرمود: کیستی؟ کوبنده در گفت: من مرد غریبی هستم، به دیدار رسول خدا(ص) آمده ام، آیا به من اجازه ورود می دهد؟ فاطمه(س) فرمود: «خدا تو را بیامرزد، بازگرد! رسول خدا(ص) در بستر بیماری است.‍» مرد غریب رفت و پس از ساعتی دوباره بازگشت و درِ خانه پیامبر را کوبید و گفت: «غریبی هستم که از محضر رسول خدا(ص) اجازه می خواهم تا به خدمتش برسم! آیا به غریبان اجازه می دهید؟ در این هنگام پیامبر به هوش آمد و به فاطمه(س) فرمود: «فاطمه جان! آیا می دانی این غریب کیست؟» فاطمه(س) گفت: «نه، ای رسول خدا!» پیامبر فرمود: «این کسی است که جمعیت ها را پراکنده می سازد و لذت ها را از هم می پاشد. این فرشته مرگ است و سوگند به خدا، برای قبض روح هیچ کس پیش تر از من و پس از من اجازه نمی گیرد، ولی به خاطر مقام والایی که من نزد خدا دارم، از من اجازه می خواهد. به او اجازه ورود بده!» آن گاه فاطمه(س) به عزراییل فرمود: «خدا تو را رحمت کند، وارد خانه شو!» عزراییل مانند نسیم ملایم و آرام بخشی وارد خانه شد و گفت: «سلام بر اهل خانه رسول خدا(ص)» و لحظاتی بعد روح گران قدر پیامبر اعظم(ص) را به ملکوت اعلی برد.
    پس از رحلت پیامبرخدا، امیر مؤمنان علی(ع)، وصی و جانشین آن حضرت، این اشعار را در سوگ جان سوز پیامبر خواند:
    مرگ، نه پدر و نه فرزند را باقی نمی گذارد و برنامه مرگ همچنان ادامه دارد تا همه بمیرند. مرگ حتی پیامبر اسلام را برای امتش باقی نگذاشت. اگر خداوند کسی را پیش از پیامبر باقی می گذاشت، او را نیز باقی می گذاشت. ناگزیر ما آماج تیرهای مرگ واقع می شویم که خطا نمی روند؛ و اگر امروز تیر مرگ به ما اصابت نکرد، فردا او ما را از یاد نمی برد
    محمد محمدی اشتهاردی، داستان هایی خواندنی از پیامبران اولوالعزم، انتشارات نبوی، ۱۳۷۸، چ ۵، صص ۲۸۶ ۲۸۸

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    لذات هفتگانه(لذت دنیا )
    روزي جابر بن عبدالله انصاري خدمت امام علي عليه السلام بود و آه عميقي كشيد . امام فرمود : گويي براي دنيا ، اينگونه نفس عميق و آه طولاني كشيدي ؟
    جابر عرض كرد : آري بياد روزگار و دنيا افتادم و از ته قلبم آه كشيدم . امام فرمود : اي جابر ، تمام لذتها و عيشها و خوشيهاي دنيا در هفت چيز است : خوردنيها و آشاميدنيها و شنيدنيها و آميزش جنسي و سواري و لباس اما لذيذترين خوردني عسل است كه آب دهان حشره اي به نام زنبور است .
    گواراترين نوشيدنيها آب است كه در همه جا فراوان است . بهترين شنيدنيها غناء و ترنم است كه آن هم گناه است . لذيذترين بوييدنيها بوي مشك است كه آن خون خشك و خورده شده از ناف يك حيوان (آهو) توليد مي شود .
    عاليترين آميزش ، با همسران است و آن هم نزديك شدن دو محل ادرار است . بهترين مركب سواري اسب است كه آن هم (گاهي ) كشنده است . بهترين لباس ابريشم است كه از كرم ابريشم به دست مي آيد . دنيايي كه لذيذترين متاعش اين طور باشد انسان خردمند براي آن آه عميق نمي كشد .
    جابر گويد : سوگند به خدا بعد از اين موعظه دنيا در قلبم راه نيافت

    داستانها و پندها ۱۰/ ۱۵۳

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    عقوبت با آتش(ترس ار خدا،توبه و بخشش)
    روزي اميرالمو منين با جمعي از اصحاب بودند كه شحصي آمد و عرض كرد : يا امير المو منين ، من به پسري دخول كردم مرا پاك كن .
    امام فرمود : برو به منزل خودت ، شايد صفرا يا سودا بر تو غلبه كرده باشد . چون فردا شد باز آمد و اقرار بر عمل ناشايسته كرد؛ امام همان جواب را فرمودند .
    روز سوم آمد و اقرار كرد و امام جواب اول را دادند .
    روز چهارم آمد و اقرار كرد ، امام فرمود : حالا كه چهار مرتبه اقرار كردي ، پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم براي حد اين عمل ، سه حكم فرموده است يكي از اين سه را انتخاب كن .
    فرمود : شمشير بر گردن زدن ؛ يا انداختن از بلندي ، يا با حالتي كه دست و پا بسته باشد سوزانيدن به آتش .
    آن مرد گفت : كدام يك از اين سه عقوبت ، بر من سخت تر است ؟ فرمود : سوختن با آتش ، عرض كرد : يا علي عليه السلام من همين را اختيار كردم .
    امام فرمود : پس خودت را براي اين كار آماده كن ، عرض كرد : حاضر شدم ، برخاست و دو ركعت نماز خواند و بعد از آن گفت : خداوندا مرتكب گناهي شده ام كه تو مي داني و از عذاب تو ترسيدم و به خدمت وصي رسول الله و پسر عموي آن حضرت آمده ام و از او خواستم مرا از آن گناه كه انجام داده ام . و از او خواستم مرا از آن گناه كه انجام داده ام پاك كند .
    او مرا مخير در سه نوع از عذاب كرد و من سخت ترين آنها را اختيار كرده ام ، خداوندا از رحمت تو مي خواهم كه اين سوختن را در دنيا كفاره ام قرار بدهي و مرا در آخرت نسوزاني . . . ! !
    بعد از آن برخاسته و گريه كنان خود را بر آن گودال انداخت كه آتش در آن شعله مي كشيد .
    امام ، از اين منظره گريه كرد و اصحاب هم گريه كردند . فرمود : اي مرد ! برخيز از ميان آتش كه ملايكه را به گريه درآوردي ، خداوند توبه تو را قبول كرد ، برخيز ديگر به اين كار نزديك مشو . . . !
    در روايت ديگر دارد كه شخصي گفت : يا امير المو منين آيا حدي از حدود خداوند را تعطيل مي كني ؟ فرمود : واي بر تو ، هرگاه امام از طرف خداوند منصوب باشد و گناه كار از گناه خود توبه كند ، برخداست كه او را بيامرزد
    داستانهاي زندگي علي عليه السلام ص ۵۱ – قضاوتهاي محير العقول

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    عبادت ابلیس (عبادت)
    اميرالمو منين عليه السلام فرمود : از كار خداوند درباره شيطان عبرت بگيريد ، زيرا كه عبادت و بندگي بسيار و منتهاي سعي و كوشش ، او را (بر اثر تكبر) باطل و تباه ساخت ، در حالي كه خدا را شش هزار سال عبادت كرده بود ، كه براي شما معلوم نيست از سالهاي دنياست يا از سالهاي آخرت (كه هر روز آن معادل پنجاه هزار سال دنياست ) و اين به جهت سركشي يك ساعت بود (كه خود را برتر از آدم دانسته و به او سجده نكرد) پس چه كس بعد از شيطان ، با بجا آوردن معصيت او ، از عذاب خدا سالم ماند ؟ (۱) از امام صادق عليه السلام پرسيده شد : به چه علت حق تعالي به ابليس تا وقت معلوم مهلت داد ؟ فرمود : به خاطر حمد و شكري كه به جاي آورد . پرسيده شد : حمد و شكرش چه بود ، فرمود : عبادت شش هزار ساله او در آسمان (و در جاي ديگر فرمود : شيطان دو ركعت نماز در هفت آسمان به شش هزار سال بجاي آورد)(۲)

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    نماز ازترس (نماز)
    عرب بياباني به مسجد پيامبر آمد و حضرت اميرالمو منين عليه السلام در مسجد حاضر بودند . عرب نمازي با سرعت و عجله خواند و مراعات هيچگونه آداب از قرايت و اركان و واجبات را ننمود .
    بعد از آنكه خواست از مسجد بيرون رود ، حضرت امير عليه السلام او را صدا زدند كه بيا نماز را دوباره از روي تاءني و با آداب بخوان ، كه اين نماز را كه خواندي درست نبود .
    عرب از ترس (نعلين ) حضرت ، نمازي با آداب و با تاءني خواند و مراعات قرايت و ترتيل و خضوع را نمود .
    بعد از تمام شدن نماز ، اميرالمو منين عليه السلام فرمود : اي عرب اين نماز كه خواندي بهتر از نماز اولي نبود ؟
    گفت : بخداي قسم يا اميرالمو منين ، زيرا كه نماز اول از ترس خدا بود و نماز دوم از ترس نعلين شما بود (حضرت خنديد) .
    لطايف الطوايف ص ۱۳۹

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    عمروعاص (مکر)
    عمروعاص كه مردي زيرك و سياست باز بود نامي از بزرگترين حيله بازيهاي او در تاريخ ثبت است
    او وقتي ، جناب جعفر طيار برادر امير المو منين عليه السلام از طرف پيامبر با گروهي به حبشه رفتند با حيله اي به حبشه رفت و به نجاشي گفت : مردي را ديدم كه از حضور شما خارج شد ، او فرستاد دشمن ماست ، اجازه بده او را بكشيم تا انتقام خود را از آن گرفته باشيم ، كه اينها به بزرگان ما زياد توهين كردند ، نجاشي ناراحت شد و مشت محكمي بصورت عمرو عاص نواخت !
    عمر و عاص در زمان خلافت ابوبكر بفرماندهي سپاهي متوجه شام گرديد در زمان عمر مدتي حكومت فلسطين را بعهده داشت و بطرف مصر رفت و آنجا را هم فتح كرد و حاكم آنجا گرديد .
    تا چهار سال از خلافت عمر هم حاكم مصر بود ، وليكن عثمان او را معزول ساخت و رابطه او و عثمان تيره شد؛ و نوعا از عثمان انتقاد مي كرد تا جاييكه روزي كه عثمان بالاي منبر بود ، او گفت : خيلي برايت سخت گرفته اي تا جاييكه در اثر انحراف تو همه امت منحرف شدند ، يا عدالت پيشه كن يا از كار بر كنار شو
    گاهي نزد امير المو منين عليه السلام مي آمد و مي خواست او را عليه عثمان تحريك كند ، گاهي اين مكار نزد طلحه و زبير مي رفت و آنها را به كشتن عثمان تشويق مي كرد . و عاقبت همسر خود را كه خواهر مادري عثمان بود طلاق داد .
    از وقتيكه عثمان را كشتند اكثر حيله ها و فتنه ها از قبيل قرآن بر نيزه كردن در جنگ صفين ، نماز جمعه را چهار شنبه خواندن ، ذبح كدو همانند گوسفند ، زبان در دماغ كردن به عنوان يك سنت ، و . . . همه از ناحيه اين حيله گر تاريخ صادر شد ، و بوسيله معاويه در و مردم بي عقل شام هم بي چون و چرا؛ عمل مي كردند تا جاييكه وقتي شنيدند علي بن ابي طالب را در محراب عبادت كشتند ، مردم شام – بوسيله تبليغات عمر و عاص – گفتند مگر علي عليه السلام نماز مي خواند

    پيغمبر و ياران ۵/۷۲ – ۵۴

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    آبروی مومن
    امیر مؤمنان (علیه السلام) مقدار پنج وَسَق (حدود پنج بار) خرما برای مردی فرستاد. آن مرد شخصی آبرومند بود و از کسی تقاضای کمک نمی کرد. شخصی در آنجا بود و به علی (علیه السلام) گفت: «آن مرد که تقاضای کمک نکرد، چرا برای او خرما فرستادید؟ به علاوه یک وسق برای او کافی بود.» امیرالمؤمنین به او فرمودند: «خداوند امثال تو را در جامعه ی ما زیاد نکند. من می دهم، تو بخل می ورزی اگر من آن چه را که مورد حاجت او است، پس از درخواست او، به او بدهم، چیزی به او نداده ام، بلکه قیمتِ آبرویی را که به من داده به او داده ام. زیرا اگر صبر کنم تا او درخواست کند، در حقیقت او را وادار کرده ام که آبرویش را به من بدهد، آن رویی را که در هننگام عبادت و پرستش خدای خود و خدای من، به خاک می ساید
    وسائل الشیعة ج۲ ص ۱۱۸

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    فرق سگ و گوسفند (علم ودانایی)
    مردی اعرابی از امیرالمومنین علیه السلام پرسید؛ سگی را دیدم با گوسفندی جستن كرد و از آنها حملی به هم رسید، این حمل به كدامیك ملحق است ؟
    آن حضرت علیه السلام فرمود: او را در كیفیت خوراكش ‍ آزمایش كن ، اگر گوشتخوار بود سگ است و اگر علف خوار بود گوسفند.
    اعرابی : او را دیده ام گاهی گوشت خورده و گاهی علف.
    علی علیه السلام او را در آب آشامیدن آزمایش كن ، اگر با دهان آب می خورد گوسفند است و اگر با زبان آب می خورد سگ است.
    اعرابی : هر دو جور آب می خورد.
    علی علیه السلام او را در راه رفتن آزمایش كن ، اگر دنبال گله می رود سگ است و اگر وسط یا جلو گله می رود گوسفند است.
    اعرابی : گاهی چنین است و گاهی چنان.
    علی علیه السلام او را در كیفیت نشستن ملاحظه كن ، اگر بر شكم می خوابد گوسفند است و اگر بر دم می نشیند سگ است.
    اعرابی : گاهی به این ترتیب می نشیند و زمانی به آن ترتیب.
    علی علیه السلام او را ذبح كن اگر در شكمش شكنبه دیدی گوسفند است و اگر روده وامعاء دیدی سگ است.
    اعرابی از شنیدن این نكات دقیق و متحیر و مبهوت شد

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    ذبح كدو (عقل و فراست)
    پس از آنكه معاويه به مخالفت با اميرالمو منين عليه السلام پرداخت ، تصميم گرفت عقل و مراتب اطاعت مردم شام را آزمايش كند ، لذا با عمروعاص مشورت كرد .
    عمروعاص گفت : به مردم شام دستور بده كدو را مانند گوسفند ذبح كنند و پس از تذكيه آنرا بخورند ، اگر فرمانت را اجراء نمودند آنها يار تو هستند وگرنه اطاعت نكنند .
    معاويه دستور داد از فردا كدو را مانند گوسفند ذبح كنند ، و مردم شام بدون كوچترين اعتراض اجراء نمودند و اين بدعت در سراسر شام معمول گرديد .
    طولي نكشيد كه خبر اين بدعت به گوش مردم عراق رسيد ، بعضي از آنان از اميرالمو منين عليه السلام در اين باره پرسش كردند .
    حضرت در جواب فرمود : خوردن كدو ، ذبح لازم ندارد(۱) ، مراقب باشيد كه شيطان عقلتان را نبرد و افكار شيطاني حيرت زده و سرگردانتان ننمايد(۲)
    ۱-القرع ليس يذكي فكلوه

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    معلم جبرئيل (علم و ولایت)
    روزي جبرييل در خدمت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم ، مشغول صحبت بود كه حضرت علي عليه السلام وارد شد . جبرييل چون آن حضرت را ديد برخاست و شرايط تعظيم به جاي آورد .
    پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود : يا جبرييل ! از چه جهت به اين جوان تعظيم مي كني ؟ عرض كرد : چگونه تعظيم نكنم كه او را بر من ، حق تعليم است !
    فرمود : چه تعليمي ؟ عرض كرد : در وقتي كه حق تعالي مرا خلق كرد از من پرسيد : تو كيستي و من كيستم ؟ من در جواب متحير ماندم ، و مدتي در مقام جواب ساكت بودم كه اين جوان در عالم نور به من ظاهر گرديد ، و اين طور به من تعليم داد كه بگو : تو پروردگار جليل و جميلي و من بنده ذليل و جبرييلم : از اين جهت او را كه ديدم تعظيمش كردم .
    پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم پرسيد : مدت عمر تو چند سال است ؟ عرض كرد : يا رسول الله در آسمان ستاره اي هست كه هر سي هزار سال يك بار طلوع مي كند ، من او را سي هزار بار ديده ام

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    غلام سياه ( ولایت )
    غلام سياهي را به خدمت علي عليه السلام آوردند كه دزدي كرده بود . حضرت فرمود : اي اسود (سياه ) دزدي كردي ؟ عرض كرد : بلي يا علي عليه السلام ، فرمود : قيمت آنچه دزديده اي به دانك و نيم مي رسد ؟ عرض كرد : بلي ، فرمود : بار ديگر از تو مي پرسم اگر اعتراف نمايي (انگشت ) دست راست تو را قطع مي كنم .
    عرض كرد : بلي يا اميرالمو منين ؛ حضرت بار ديگر از وي پرسيد و او اعتراف كرد؛ به فرموده امام انگشتان دست راست او را بريدند .
    غلام سياه انگشتان دست بريده را بر دست ديگر گرفته و بيرون رفت ، در حالي كه خون از آن مي چكيد .
    عبدالله بن الكواء به وي رسيد و گفت : غلام سياه دست راستت را كي بريد ؟
    گفت : شاه ولايت امير مومنان پيشواي متقيان مولاي من و جميع مردمان و وصي رسول آخرالزمان .
    ابن الكوا گفت : اي غلام ! دوست تو را بريده است و تو مدح و ثناي او مي كني ؟ گفت : چگونه مدح او نگويم كه دوستي او با خون و گوشت من آميخته است ؟ ! آن حضرت دست مرا به حق بريد .
    ابن الكوا به خدمت حضرت امير عليه السلام آمد و آنچه شنيده بود را معروض داشت حضرت فرمود : ما را دوستاني هستند كه اگر به حق قطعه قطعه شان كنيم به جز دوستي ما نيفزايد ، و دشمناني مي باشند كه اگر عسل به گلويشان فرو كنيم جز دشمني ما نيفزايد .
    پس حضرت امام حسن عليه السلام را فرمود : برو غلام سياه را بياور او رفت و غلام سياه بياور او رفت و غلام سياه را همراه خود آورد؛ حضرت فرمود : اي غلام من دست تو را بريدم و تو مدح و ثنايم مي كني ؟
    غلام عرض كرد : مدح و ثناي شما را حق تعالي مي كند ، من كه باشم كه مدح شما را كنم يا نكنم ! حضرت دست او را (به معجزه ) به جاي خود نهاد ، رداي خود را بر وي افكند و دعايي بر آن خواند – بعضي گفته اند سوره حمد بود – في الحال دست وي درست شد ، چنانكه گويي هرگز نبريده اند
    تحفه المجالس ص ۱۳۳

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    علي عليه السلام و كاسب بي ادب (اخلاق)
    در ايامي كه اميرالمو منين عليه السلام زمامدار كشور اسلام بود ، اغلب به سركشي بازارها مي رفت و گاهي به مردم تذكراتي مي داد .
    روزي از بازار خرمافروشان گذر مي كرد ، دختر بچه اي را ديد كه گريه مي كند ، ايستاد و علت گريه اش را پرسش كرد . او در جواب گفت : آقاي من يك درهم داد خرما بخرم ، از اين كاسب خريدم به منزل بردم اما نپسنديدند ، حال آورده ام كه پس بدهم كاسب قبول نمي كند .
    حضرت به كاسب فرمود : اين دختر بچه خدمتكار است و از خود اختيار ندارد ، شما خرما را بگير و پولش را برگردان .
    كاسب از جا حركت كرد و در مقابل كسبه و رهگذرها با دستش به سينه علي عليه السلام زد كه او را از جلوي دكانش رد كند .
    كساني كه ناظر جريان بودند آمدند و به او گفتند ، چه مي كني اين علي بن ابيطالب عليه السلام است ! !
    كاسب خود را باخت و رنگش زرد شد ، و فورا خرماي دختربچه را گرفت و پولش را داد .
    سپس به حضرت عرض كرد : اي اميرالمو منين عليه السلام از من راضي باش و مرا ببخش .
    حضرت فرمود : چيزي كه مرا از تو راضي مي كند اين است كه : روش خود را اصلاح كني و رعايت اخلاق و ادب را بنمايي

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    علی علیه السلام در بصره برای عیادت علاء بن زیاد آمد، چون خانه وسیع او را دید، فرمود:
    چنین خانه وسیعی را در دنیا برای چه می خواهی؟ تو در آخرت به خانه وسیع محتاج تری.
    آری، اگر به وسیله این خانه وسعت خانه آخرت بخواهی، در آن از مهمان پذیرایی کن و صله رحم بجای آر و حقوق شرعیه را از آن آشکار کن، چون چنین عمل کنی به خانه وسیع آخرت رسیده ای

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    حضرت خضر نبی (علیه السلام)
    در عصر خلافت ابوبكر، حضرت امام علي عليه‏السلام به همراه فرزند بزرگوارش حضرت امام حسن عليه‏السلام و سلمان فارسي، در مسجد الحرام (كنار كعبه) نشسته بودند.
    ناگاه، مردي خوش قامت، كه لباس‏هاي زيبا پوشيده بود، نزديك آمد و به حضرت امام علي عليه‏السلام سلام كرده، در محضر آن حضرت نشست و چنين گفت: اي اميرالمومنين! من از شما سه مساله مي پرسم، اگر شما پاسخ آنها را داديد، مي فهمم كه آنها حق شما را غصب كردند و دنيا و آخرت خود را تباه ساخته‏اند (و تو بر حق هستي) وگرنه، آنها و شما در يك سطح و با هم برابر هستيد.
    امام علي عليه‏السلام فرمود: آنچه مي خواهي بپرس.
    مرد ناشناس گفت:
    ۱٫ به من خبر بده، وقتي كه انسان مي خوابد، روحش به كجا مي رود؟
    ۲٫ انسان چگونه چيزي را به ياد مي آورد و چيزي را فراموش مي كند؟
    ۳٫ افراد چگونه به دايي يا عموي خود شباهت پيدا مي كنند؟
    در اين هنگام، امام علي عليه‏السلام به فرزند بزرگوارش، (امام) حسن عليه‏السلام متوجه شد و فرمود: اي ابامحمد! پاسخ (پرسشهاي) اين مرد را بده!
    امام حسن مجتبي عليه‏السلام به مرد ناشناس رو كرد و پاسخ (پرسشهاي) او را اين چنين بيان كرد:
    ۱٫ انسان هنگامي كه مي خوابد، روح او (منظور، مرحله‏اي از روح است، نه روح كامل) به باد مي پيوندد و آن باد به هوا آويخته مي شود، تا هنگامي كه بدن انسان براي بيدار شدن، حركت مي كند.
    در اين هنگام، خداوند به روح اجازه مي دهد تا به پيكر صاحبش بازگردد. پس از اين اجازه، آن روح، باد را و باد هوا را جذب كرده و روح به پيكر صاحبش بازمي‏گردد و در آن آرام مي گيرد.
    و اگر خداوند به روح اجازه‏ي بازگشت نداد، هوا باد را و باد روح را جذب كرده و تا روز قيامت، روح به پيكر صاحبش باز نمي گردد.
    ۲٫ در مورد يادآوري و فراموشي، از اين جهت است كه قلب انسان، براساس حق قرار دارد و روي حق، طبقي افكنده شده است.
    اگر انسان در اين هنگام صلوات بر محمد و آلش صلي الله عليه و آله فرستاد، آن طبق از روي حق برداشته شده و قلب روشن مي شود و انسان مطلب فراموش شده را به ياد مي آورد.
    و اگر صلوات كامل نفرستاد، آن طبق بر روح حق پرده مي افكند و در نتيجه قلب تاريك شده و انسان در ميان فراموشي مي ماند.
    ۳٫ در مورد شباهت نوزاد به دايي يا عموي خود، از اين جهت است كه هنگامي كه مرد با آرامش خاطر با همسرش آميزش كرد و در اين حال، نطفه‏ي فرزند منعقد گرديد، آن فرزند به پدر و مادرش شباهت پيدا مي كند.
    و اگر او، با پريشاني و اضطراب با همسرش آميزش نمود و در اين حال
    نطفه‏ي فرزند منعقد گرديده، آن فرزند، به دايي يا عمويش شباهت پيدا مي كند.
    مرد ناشناس كه در مورد پاسخ سه سوال، خود را به طور كامل قانع شده يافته بود، برخاست و به طور مكرر، به يكتايي خدا و رسالت حضرت محمد صلي الله عليه و آله و وصايت حضرت امام علي عليه‏السلام و ساير امامان معصوم – عليهم السلام – تا حضرت قايم عليه‏السلام گواهي داد و از آنجا رفت.
    حضرت امام علي عليه‏السلام، به فرزند بزرگوارش، امام حسن عليه‏السلام، فرمود: به دنبال اين مرد ناشناس برو و ببين كه او به كجا مي رود.
    امام حسن عليه‏السلام به دنبال مرد ناشناس حركت كرد. او را ديد كه از مسجد بيرون رفت و در همين هنگام از نظرها غايب شد.
    امام حسن عليه‏السلام نزد پدر بزرگوارش حضرت امام علي عليه‏السلام بازگشت و از غايب شدن مرد ناشناس خبر داد.
    امام علي عليه‏السلام از امام حسن عليه‏السلام پرسيد: آيا دانستي كه او چه كسي بود؟
    امام حسن عليه‏السلام پاسخ داد: خدا، رسول خدا صلي الله عليه و آله و اميرمومنان عليه‏السلام آگاهترند.
    حضرت امام علي عليه‏السلام فرمود: او حضرت خضر عليه‏السلام بود

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    ترس از خدا
    چون آن شب هوا مهتابى نبود، تشخيص نمى دادم كيست . آهسته وارد شد. تعادل نداشت و دستش را به ديوار گرفته بود و همين طور جلو مى آمد.
    خدايا! چه شده است ؟ اين موقع شب او كيست ؟ آن هم با اين وضع ! شايد خواب وحشتناكى ديده و ترسيده بود.
    جلوتر آمد. ديدم مثل بيد مى لرزد و هاى هاى گريه مى كند و گويى قرآن مى خواند!
    باز جلوتر آمد. صدايش را شنيدم كه آيات آخر سوره آل عمران را مى خواند:
    ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار؛
    (خدايا! هستى را بيهوده نيافريدى . تو منزهى ! پس ما را از عذاب آتش ‍ نگهدار!
    شناختمش ! عجب ! اين همان شير ميدانهاى نبرد و فرمانده شجاع است ؟ پس آشفتگى امشب او به سبب چيست ؟! مات و مبهوت مانده بودم !
    پرسيد: حبه ! بيدارى ؟
    – آرى ، ولى اين چه حالى است كه شما داريد؟ چه شده است ؟
    – همه ما روزى در پيشگاه خدا حاضر مى شويم و هيچ عملى از ما بر او پوشيده نيست . اگر امروز از ترس خدا گريه كنى ! فرداى قيامت چشمت روشن خواهد شد.
    مقام هيچ كس به مقام آن كه از خوف خدا مى گريد، نمى رسد!
    همينطور اشك مى ريخت و خدا خدا مى كرد. چنان عاشقانه راز و نياز مى كرد و مى گريست كه من و نوف ، (يكى ديگر از ياران امام ) تعجب كرده بوديم .
    خدايا! پيشواى متقيان و اميرمؤ منان على (عليه السلام ) از خوف خدا چنين مى گريد! پس واى بر ما

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    جهاد در راه عقيده
    – آقا! شما اعتقاد داريد خدا يكى است ؟
    – عجب سؤ ال نابجايى ! الان چه وقت پرسيدن از توحيد است ! مگر نمى بينى كه از شمشيرها خون مى چكد؟! مگر عقلت را از دست داده اى ؟ ما الان در ميدان جنگ و در حال جهاد هستيم . هر سخن جايى و هر نكته مكانى دارد!
    لشكريان با رنجش و برافروختگى ، مرد عرب را سرزنش كردند و درخواستش را ناروا شمردند.
    همه فكر مى كردند فرمانده سپاه نيز برخورد تندى با او خواهد كرد و او را توبيخ مى نمايد، يا دست كم با چهره عبوس با مرد ناشى و ((خروس بى محل )) روبه رو مى شود، اما با شگفتى ديدند فرمانده خطاب به لشكريان گفت :
    رهايش كنيد! اين مرد به دنبال عقيده اى است كه ما به خاطر آن مى جنگيم .
    آن گاه فرمانده با حوصله به شرح توحيد براى مرد عرب پرداخت . او پس از شنيدن پاسخ ، دلش آرام گرفت و به همراه فرمانده عالى قدر خود، امير مؤ منان (عليه السلام ) جنگ با اصحاب جمل را جانانه ادامه داد
    بهره ای از بیان منقبت علی علیه السلام
    مرحوم آیت الله العظمی اراکی قدس سره، علاقه خاصی به خاندان رسالت و ولایت داشتند. یکی از بزرگان نقل کردند که: آیت الله اراکی را مدت ها می دیدم که پس از نماز مغرب و عشا از مدرسه فیضیه به طرف صحن مطهر حضرت فاطمه معصومه علیها السلام می آمد و بر سر قبری نشسته و فاتحه می خواند…….

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    خواستم وقتي خارج ميشوم هم سير شده باشند و هم بخندند
    صاحب دررالمطالب مينويسد كه علي (ع ) در بين راه متوجه زن فقيري شد كه بچه هاي او از گرسنگي گريه ميكردند و او آنها را به وسايلي مشغول ميكرد و از گريه بازميداشت . براي آسوده كردن آنها ديگي كه جز آب چيز ديگري نداشت بر پايه گذاشته بود و در زير آن آتش ميافروخت تا آنها خيال كنند برايشان غذا تهيه ميكند. باينوسيله آنها را خوابانيد. علي عليه السلام پس از مشاهده اين جريان با شتاب بهمراهي قنبر بمنزل رفت . ظرف خرمايي با انباني آرد و مقداري روغن و برنج بر شانه خويش گرفت و بازگشت قنبر تقاضا كرد اجازه دهند او بردارد ولي حضرت راضي نشدند. وقتي كه بخانه آنزن رسيد اجازه ورود خواست و داخل شد، مقداري از برنجها را با روغن در ديگ ريخت و غذاي مطبوعي تهيه كرد آنگاه بچه ها را بيدار نمود و با دست خود از آن غذا بآنها داد تا سير شدند.
    علي عليه السلام براي سرگرمي آنها مانند گوسفند دو دست و زانوان خود را بر زمين گذاشت و صداي مخصوص گوسفندان را تقليد نمود (بع بع !) بچه ها نيز ياد گرفتند و از پي آنجناب همينكار را كرده و مي خنديدند مدتي آنها را سرگرم داشت تا ناراحتي قبلي را فراموش كردند و بعد خارج شد.
    قنبر گفت اي مولاي من امروز دو چيز مشاهده كردم كه علت يكي را ميدانم سبب دومي بر من آشكار نيست اينكه توشه بچه هاي يتيم را خودتان حمل كرديد و اجازه نداديد من شركت كنم از جهت نيل بثواب و پاداش بود و اما تقليد از گوسفندان را ندانستم براي چه كرديد؟
    فرمود وقتي كه وارد بر اين بچه هاي يتيم شدم از گرسنگي گريه ميكردند خواستم وقتي خارج ميشوم هم سير شده باشند و هم بخندند

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    همه زنان انصار خدمت فاطمه عليه السلام رسيده با آن بانو در گريه كردن همكاري نمودند
    هنگاميكه جنگ احد پايان يافت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود: چه كسي خبر از عمويم حمزه دارد حارث بن صمت گفت : من جاي او را مي دانم حضرت او را فرستادند ولي وقتي چشمش به جسد حمزه افتاد راضي نشد بيايد خبر دهد. حضرت رسول صلي الله عليه و آله به علي عليه السلام آمد حمزه را كه به آن حال ديد او هم راضي نشد اين خبر را براي حضرت بياورد، تا اينكه خود پيغمبر تشريف آورد، كنار جسد حمزه ايستاد ديد او را مثله (۴۸) نموده اند شكمش را شكافته و كبدش را بيرون آورده اند گريه آن جناب را فرا گرفت شروع به گريه كردن نمود فرمود: لك الحمد و انت المستعان و اليك المشتكي ثم قال لن اصاب بمثل حمزه ابدا حمد و سپاس از براي تو است اي خدا! تو يار و ياور مايي بسوي تو از ستمكاران شكايت ما است فرمود: مصيبتي چون مصيبت حمزه بر من وارد نخواهد شد اگر خداوند مرا بر قريش نصرت دهد هفتاد نفر از آنها را مثله خواهم كرد در اينجا جبرييل اين آيه را آورد: و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به ولين صبرتم فهو خير للصابرين .
    اگر كيفر كرديد همانند آنچه به شما ستم شده است كيفر نماييد اگر شكيبايي كنيد صبر بهتر است براي صابرين . حضرت سه مرتبه فرمود: صبر مي كنم آنگاه رداي خود را بر روي حمزه انداخت . هر گاه به طرف سر مي كشيد پايش بيرون مي ماند به طرف پا كه مي كشيد سرش خارج مي شد قسمت سر را پوشانيد بر روي پاهاي حمزه خاشاك بيابان ريخت .
    چون در اين جنگ شيطان ندا داد (الا قد قتل محمد ((ص )) ) محمد را كشتند اين صدا در مدينه هم شنيده شد. از اين رو، زنها سراسيمه بيرون شدند در ميان آنها فاطمه زهراء و صفيه خواهر حمزه نيز بودند همين كه به حضرت رسول صلي الله عليه و آله خبر دادند به علي عليه السلام فرمود: عمه ام صفيه را نگهدار كه نمي تواند برادرش را به آن حال ببيند اما فاطمه را بگذار بيايد چون زهرا عليه السلام چشمش به پيغمبر افتاد و ديد صورتش خون آلود است شروع به گريه نمود. خون از صورت پدر پاك كرد و مي گفت : غضب خداوند شديد شود بر كسي كه صورت شما را مجروح كرد.
    هنگاميكه حضرت رسول صلي الله عليه و آله به مدينه بازگشت از در خانه هاي انصار مي گذشت زنان مصيبت زده را شنيد بر كشتگان خود گريه مي كنند اشكهاي آن جناب جاري شد فرمود: عمويم حمزه امروز گريه كننده ندارد. اين سخن را سعد ابن معاذ شنيد به انصار گفت : هيچ زني نبايد بر كشته خود گريه كند مگر اينكه اول فاطمه زهرا عليه السلام را در گريه كردن بر حمزه كمك كند، همه زنان انصار خدمت فاطمه عليه السلام رسيده با آن بانو در گريه كردن همكاري نمودند

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    به حق عمويم جعفر از من بگذر
    بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
    پس از شهادت علي عليه السلام برادرش عقيل وارد دربار معاويه شد ، معاويه از عقيل داستان آهن گداخته را پرسيد ، عقيل از يادآوري برادري مانند علي عليه السلام قطره هاي اشك از ديده فرو ريخت ، سپس گفت :
    معاويه ! نخست داستان ديگري از برادرم علي نقل مي كنم ، آنگاه از آنچه پرسيدي سخن مي گويم .
    روزي مهماني به امام حسين عليه السلام وارد شد ، حضرت براي پذيرايي او يك درهم وام گرفت ، چون خورشتي نداشت از خادمشان ، قنبر ، خواست يكي از مشكهاي عسل را كه از يمن آورده بودند باز كند ، قنبر اطاعت كرد ، حسين عليه السلام يك ظرف عسل از آن برداشت و مهمانش را با نان و عسل پذيرايي نمود .
    هنگامي كه علي عليه السلام خواست عسل را ميان مسلمانان تقسيم كند ، ديد دهانه مشك باز شده است . فرمود :
    – قنبر ! دهانه اين مشك عسل باز شده و به آن دست خورده است .
    قنبر عرض كرد :
    بلي ، درست است . سپس جريان حسين عليه السلام را بيان نمود .
    امام سخت خشمگين شد ، دستور داد حسين را آوردند ، شلاق را بلند كرد او را بزند حسين عليه السلام عرض كرد :
    به حق عمويم جعفر از من بگذر – هر گاه امام را به حق برادرش جعفر طيار قسم مي دادند غضبش فرو مي نشست – امام آرام گرفت و فرزندش حسين را بخشيد .
    سپس فرمود :
    چرا پيش از آن كه عسل ميان مسلمانان تقسيم گردد به آن دست زدي ؟
    عرض كرد :
    پدر جان ! ما در آن سهمي داريم ، من به عنوان قرض برداشتم وقتي كه سهم ما را داديد قرضم را ادا مي كنم .
    حضرت فرمود :
    فرزندم ! اگر چه تو هم سهمي در آن داري ولي نبايد قبل از آنكه حق مسلمانان داده شود از آن برداري .
    آنگاه فرمود :
    اگر نديده بودم پيغمبر خدا دندانهاي پيشين تو را مي بوسيد به خاطر پيش دستي از مسلمانان تو را كتك زده ، شكنجه مي كردم .
    پس از آن يك درهم به قنبر داد تا با آن از بهترين عسل خريده به جاي آن بگذارد .
    عقيل مي گويد :
    گو اين كه دست علي را مي بينم دهانه مشك عسل را باز كرده و قنبر عسل خريداري شده را در آن مي ريزد . سپس دهانه مشك را جمع كرد و بست و با حال گريه عرض كرد :
    ((اللهم اغفر لحسين فانه لم يعلم )) :
    بار خدايا ! حسين را ببخش و از تقصيرات وي درگذر كه توجه نداشت .
    معاويه گفت :
    سخن از فضايل شخصي گفتي كه كسي توان انكار آن را ندارد .
    خداوند رحمت كند ابوالحسن را ، حقا بر گذشتگان سبقت گرفت و آيندگان نيز ناتوانند مانند او عمل كنند .
    اكنون داستان آهن گداخته را بگو !

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    تمسخر…
    روزي امير المو منين عليه السلام از كنار عده اي از قريش كه نشسته بودند مي گذشت. آنها از لباسهايي سفيد و صورتهايي خوش رنگ برخوردار بودند و بسيار مي خنديدند، و هر كسي از كنار آنها مي گذشت با انگشت به او اشاره مي كردند وي را مورد تمسخر قرار مي دادند.
    آنگاه به گروهي از اوس و خزرج گذر كرد كه آنها نيز نشسته بودند و از بدني لاغر و ضعيف و رنگي زرد برخوردار بودند و در سخن گفتن خود تواضع مي ورزيدند.
    حضرت تعجب كرد و بر پيامبر صلي الله عليه و آله وارد شد و عرض كرد: پدر و مادرم فدايت شوند، من امروز به مردمي گذشتم و صفات آنها را ذكر كرد و ادامه داد به عده اي ديگر از اوس و خزرج گذر كردم و آنها را نيز توصيف نمود و گفت: همه آنها افرادي مومن هستند، حال صفات مومن را برايم بيان فرما.
    رسول خدا صلي الله عليه و آله سر به زير انداخت و پس از لحظه اي سر بلند كرد و فرمود: مومن بيست صفت دارد و اگر از اين صفات بر خوردار نباشد ايمانش كامل نيست. و آن ويژگيها عبارتند از:
    حضور در نماز، دادن زكات، اطعام مسكين، دست كشيدن بر سر يتيم، پاكيزگي لباس، كمر بستن به عبادت خدا و ديگر اينكه وقتي سخن مي گويند راست مي گويند و هنگامي كه وعده مي دهند خلاف وعده نمي كنند، و اگر امين شمرده شوند خيانت نمي ورزند. زاهد شب و شير روز هستند، روزها روزه دار و شبها عبادت مي كنند، همسايه آزار نيستند و همسايه ها از آنها در امانند، متواضعانه راه مي روند و در تشييع جنازه شركت مي كنند. خداوند ما و شما را از متقين قرار دهد

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    او فرزند پيامبر و تو فرزند علي
    در جنگ جمل امير المو منين عليه السلام فرزندش محمد حنفيه را خواست و نيزه اي به او داد و فرمود: با اين نيزه به لشكر دشمن حمله كن.
    محمد حنفيه نيزه را گرفت و حمله كرد اما عده اي از دشمن جلوي او را گرفتند و در نتيجه نتوانست پيشروي كند. وقتي به سوي پدر بازگشت امام حسن عليه السلام نيزه را از او گرفت و بر دشمن حمله برد و او را طعمه نيزه خويش ساخت و پيروزمندانه با نيزه خون آلود بسوي پدر بازگشت.
    محمد حنفيه كه اين شجاعت را مشاهده كرد از شكست خود سرافكنده شد.امام علي عليه السلام به او فرمود: ناراحت نباشد او فرزند پيامبر و تو فرزند علي

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    مقداري نان كه در منزل داشت براي حضرت آورد..(ساده زیستی)

    حارث اعور كه از دوستداران امام علي عليه السلام بود به خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد: يا امير المو منين! دوست دارم مرا مورد اكرام و عنايت خود قرار دهي و در منزل من ميهمان شوي و غذا بخوري.
    امام عليه السلام فرمود: مي آيم بشرط آنكه خود را به تكلف و زحمت نيندازي.
    حارث شرط امام عليه السلام را پذيرفت و آن حضرت به منزل او رفت.
    ميزبان كه قول داده بود خود را به زحمت نيندازد مقداري نان كه در منزل داشت براي حضرت آورد و امام شروع به خوردن كرد.
    حارث با نشان دادن چند در همي كه با خود داشت عرض كرد: اگر به من اجازه دهي چيزي غير از نان هم براي شما خريداري مي كنم.
    امام عليه السلام فرمود: اين نان چيزي است كه در خانه تو بود و براي آوردن آن به زحمت نيفتادي. (و من با تو شرط كردم كه براي خود را به زحمت و تكلف نيندازي

    نگاه کنید علی یعنی این…..

    حکایت های داستان های زیبای قصه های قرآنی درباره امام علی همسر پدر مادر برادر خواهر بچه فرزند بیوگرافی زندگی نامه تولد وفات عکس

    حکایت های داستان های زیبای قصه های قرآنی درباره امام علی همسر پدر مادر برادر خواهر بچه فرزند بیوگرافی زندگی نامه تولد وفات عکس

    حکایت های داستان های زیبای قصه های قرآنی درباره امام علی همسر پدر مادر برادر خواهر بچه فرزند بیوگرافی زندگی نامه تولد وفات عکس

    حکایت های داستان های زیبای قصه های قرآنی درباره امام علی همسر پدر مادر برادر خواهر بچه فرزند بیوگرافی زندگی نامه تولد وفات عکس

    حکایت های داستان های زیبای قصه های قرآنی درباره امام علی همسر پدر مادر برادر خواهر بچه فرزند بیوگرافی زندگی نامه تولد وفات عکس

    حکایت های داستان های زیبای قصه های قرآنی درباره امام علی همسر پدر مادر برادر خواهر بچه فرزند بیوگرافی زندگی نامه تولد وفات عکس

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    هنگام جدايي چند قدمي بدرقه…(حسن معاشرت)
    امام علي عليه السلام به سمت كوفه حركت مي كرد كه با يك كافر ذمي همراه شد. آن مرد به امام علي عليه السلام عرض كرد به كجا مي روي؟
    حضرت عليه السلام فرمود: به كوفه مي روم.
    وقتي بر سر دو راهي رسيدند و خواستند از يكديگر جدا شوند امام عليه السلام از مسير خود خارج شد و در مسير او حركت كرد.
    مرد ذمي گفت: مگر به كوفه نمي روي؟
    امام عليه السلام: بله به كوفه مي روم.
    مرد ذمي: چرا راه كوفه را رها كردي؟
    امام عليه السلام: اين كمال حسن همراهي است كه مرد رفيق راهش را در هنگام جدايي چند قدمي بدرقه كند و اين دستوري است كه پيامبر صلي الله عليه و آله به ما داده است.
    مرد ذمي: پيامبر شما چنين دستوري داده است؟
    امام عليه السلام: آري.
    مرد ذمي: پس هر كس از او پيروي كرده است بخاطر همين رفتارهاي بزرگوارانه بوده است و من تو را گواه مي گيرم كه پيرو دين تو باشم. آنگاه همراه امام عليه السلام به كوفه رفت و چون او را شناخت اسلام آورد

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    از ناحيه فرزندت حسن (ع ) به من انتقال مي يابد..(قدرت سخنرانی امام در کودکی)

    امام حسن در دوران هفت سالگي ، به مسجد مي رفت ، و پاي منبر رسول خدا (ص ) مي نشست ، و آنچه در مورد وحي ، از آن حضرت مي شنيد، به منزل ، باز مي گشت و براي مادرش فاطمه زهرا (ع ) نقل مي كرد (به اين ترتيب كه همچون ، يك خطيب ، روي متكايي مي نشست ، و سخنراني مي نمود، و در ضمن سخنراني آنچه از پيامبر (ص ) فرا گرفته بود، بيان مي كرد).
    حضرت علي (ع ) هرگاه وارد منزل مي شد و با فاطمه زهرا(ع )، سخن مي گفت ، در مي يافت كه فاطمه (ع ) آنچه از آيات قرآن ، نازل شده ، اطلاع دارد، از او پرسيد: ((با اينكه شما در منزل هستيد، چگونه به آنچه كه پيامبر (ص ) در مسجد بيان كرده ، آگاه هستي ؟!)).
    فاطمه زهرا(ع )، جريان را به عرض رساند، كه اين آگاهي ، از ناحيه فرزندت حسن (ع ) به من انتقال مي يابد.
    روزي علي (ع ) در خانه مخفي شد، حسن (ع ) كه در مسجد، وحي الهي را شنيده بود، وارد منزل شد و طبق معمول بر متكا نشست ، تا به سخنراني بپردازد، ولي لكنت زبان پيدا كرد، حضرت زهرا (ع ) تعجب نمود!، حسن (ع ) به مادر عرض كرد: ((تعجب مكن ، چرا كه شخص بزرگي ، سخن مرا را مي شنود، و استماع او مرا، از بيان مطلب ، باز داشته است )).در اين هنگام علي (ع ) از مخفيگاه خارج شد و فرزندش ، حسن (ع ) را بوسيد

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    پیدا شدن قبر امام علی(ع) (خطر نبش قبر امام)
    پس از شهادت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام ، فرزندانش شبانه جنازه آن حضرت را در زمین بلندی مخفیانه به خاک سپردند. سال‌ها گذشت . جز ائمه علیهماالسلام و نزدیکان آن‌ها نمی‌دانستند قبر آن حضرت کجا است . تا اینکه در زمان خلافت هارون الرشید حادثه‌ای سبب پیدا شدن قبر حضرت گردید و آن حادثه چنین بود؛
    عبدالله بن حازم می‌گوید:
    روزی برای شکار همراه هارون از کوفه خارج شدیم ، به ناحیه غریین (نجف رسیدیم ، در آن محل آهوانی را دیدیم ، بازها و سگ‌های شکاری را به سوی آن‌ها فرستادیم . آهوان پا به فرار گذاشته خود را به تپه‌ای که در آنجا بود رساندند و بالای آن تپه ایستادند.
    بازها و سگ‌های شکاری از تپه بالا نرفته و برگشتند. آهوان از آن تپه پایین آمدند، بازها و سگ‌های شکاری آن‌ها را تعقیب کردند، آهوان دوباره به آن تپه پناهنده شدند و بازها و سگ‌ها دوباره بازگشتند و این حادثه بار سوم نیز تکرار شد.
    هارون از این ماجرا در شگفت شد که این چه قضیه است که وقتی آهوان به آن تپه پناه می‌برند. بازها و سگ‌ها جرات رفتن و آنجا را ندارند.
    هارون گفت :بروید به کوفه و شخصی را که از همه بیشتر عمر کرده باشد، پیدا کرده پیش ‌ من بیاورید.
    پیرمردی از طایفه اسد را پیدا کرده نزد هارون الرشید آوردند.
    هارون گفت :پیرمرد! این تپه چیست ؟ ما را از حال این تپه آگاه ساز!
    پیرمرد پاسخ داد:پدرم از پدرانشان نقل کرده که آن‌ها می‌گفتند:این تپه قبر شریف علی علیه‌السلام است که خداوند آنجا را حرم امن قرار داده است و هر کس به آنجا پناه ببرد در امان است . لذا آهوان در پناه آن حضرت از خطر محفوظ ماندند.
    هارون الرشید از اسبش پیاده شد و آب خواست و وضو گرفت و در کنار آن تپه نماز خواند، دعا کرد، گریه نمود، صورت را به زمین گذاشت و به خاک مالید. و سپس دستور داد بارگاهی روی قبر آن حضرت ساختند.
    به این گونه قبر مبارک حضرت علی علیه‌السلام تقریباً پس از صد و اندی سال آشکار شد.

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    راضي نمي شوم مگر اينكه خود را اصلاح كني و(پر داختن حقوق مردم)
    امام علي عليه السلام از بازار خرما فروشان مي گذشت كه ديد كنيزي گريه مي كند. از او پرسيد چرا گريه مي كني؟
    عرض كرد: مولاي من يك در هم به من داد و مرا فرستاد تا از اين فروشنده خرما بخرم. وقتي خرما را خريدم و به نزد او بردم آنها را نپسنديد و گفت: خرماها را برگردان و پول را از فروشنده بازگيرد، حال كه آمده ام خرماها را پس دهم فروشنده نمي پذيرد از اين رو نگرانم.
    امام علي عليه السلام به فروشنده فرمود: اي بنده خدا اين خريدار يك كنيز است و اختيار ندارد درهم او را برگردان و خرماها را از او بازگيرد.
    خرما فروش امام عليه السلام را نمي شناخت برخاست و با اعتراض مشتي به آن حضرت زد.
    مردم گفتند: اين اميرالمومنين است.
    فروشنده متاثر شد و رنگ از چهره اش پريد و خرماها را گرفت و در هم را به كنيز برگرداند.
    آنگاه كفت: يااميرالمومنين از من راضي شو.
    حضرت فرمود: راضي نمي شوم مگر اينكه خود را اصلاح كني و حقوق مردم را بپردازي

    ♥●•٠داستان های پندآموز قرآنی زیبا کوتاه سخنان امامان پیامبران قصه و داستان های امام علی (ع) www.3pide.ir ♥●•٠

    جمجمه سرد!
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

    در زمان خلافت عثمان ، شخصي كاسه سر كافري را كه سالها قبل مرده بود، از قبرستان برگرفت و نزد عثمان آمد و گفت : ((اگر كافر مي سوزد، پس چرا اين كاسه سر، نسوخته و حتي گرم و داغ نيست ؟)).
    عثمان از جواب ، درماند، به حضور علي (ع ) فرستاد، علي (ع ) حاضر شد، عثمان به سو ال كننده گفت : ((سو الت را بازگو)).
    او سو ال خود را تكرار كرد، علي (ع ) دستور داد يك قطعه سنگ چخماق آوردند، فرمود: اين سنگ در ظاهر سرد است ، ولي در درون آتش دارد كه اگر اين سنگ را به سنگي بزنيم ، از آن آتش بيرون مي جهد، جمجمه كافر نيز در درون آتش دارد.
    در اين هنگام عثمان گفت :((اگر علي نبود عثمان هلاك مي شد)).

     

    خوب سری اول داستان و حکایت و قصه های قرآنی زیبا و خواندنی در مورد امام علی (ع) در اینجا به پایان رسید . سری های جدید سخنان جملات پندآموز و عبرت انگیز امام بزرگ شیعیان اسلام علی(ع) در روزهای آینده تقدیم شما عزیزان خواهد شد .

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد پست داستان های حکایت های قصه های شیرین کوتاه بلند زندگی نامه بیوگرافی عکس های زیبا دیدنی قشنگ با کیفیت بالا وضوح زیاد امام علی (ع) مولا پدر مادر خانواده محل دفن زادگاه اس ام اس پیامک جملات تسلیت ولادت سخنان جملات مطالب دانستنی های را برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی و عکس و آهنگ و دانلود سپیده www.3pide.ir

    انتشار یافته: 5
    1. عکس ها و داستان ها علی هستند ممنونم

    2. عالی یود
      اجرکم عندالله

    3. با سلام
      نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم فقط خدا خودش پاداش این کاره بزرگتون رو بده.ممنونم ممنونم ممنونم
      خدایا کمک کن عمل کنم.

    4. برای عضویت در تلگرام برای دریافت این مطالب چه باید کرد

    5. باسلام ضمن تقدیروتشکراززحمات شما، خواهشمنداست درخصوص چهل پندامام علی (ع) ، حکایت های کوتاه درسایت گذاشته شود.


    نظرات

    *

    code

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند