سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 13:29 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • مرد روانی با تجاوز به دختر دو ماهه اش باعث مرگ وی شد/تصاویر

    مرد روانی با تجاوز به دختر دو ماهه اش باعث مرگ وی شد/تصاویر

    مرد روانی با تجاوز به دختر دو ماهه اش باعث مرگ وی شد/تصاویر پدر بی رحم چند بار به نوزاد ۲٫۵ ماهه خودش تجاوز جنسی کرد و باعث شکستن تمام استخوان های این دختر نوزاد شد و سرانجام این دختر طاقت نیاورد و در بیمارستان و در دست پرستار جان سپرد. این پدر روانی ۲۴ […]

  • حکم شلاق برای بازیگر جوان مرد برای تعرض به یک دختر

    حکم شلاق برای بازیگر جوان مرد برای تعرض به یک دختر

    حکم شلاق برای بازیگر جوان مرد برای تعرض به یک دختر   دیوان عالی کشور حکم شلاق هنرپیشه جوانی را که به تعرض به همکارش متهم شده ‌بود، تأیید کرده است. ماجرای تعرض بازیگر جوان به همکارش یک سال قبل زنی جوان به پلیس مراجعه کرد و مدعی شد از سوی همکارش مورد آزار و […]

  • ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس   خودکشی دو دختر سیزده و چهارده ساله را در خیابان پیامبر غربی خیابان جهاد اکبر تهران… کانال تلگرامی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران   بررسی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران نشان می دهد که آنها قبل از اقدام به خودکشی […]

  • شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس بر اساس گزارش سایت برزیلی Folha de Sao Paulo در حالی تیم فوتبال آرژانتین دو هفته پیش با یک هواپیمای مشابه هواپیمای سقوط کرده برزیلی پرواز کرد که ممکن بود به سرنوشت آنها دچار شود. این هواپیما که حامل مسی و بازیکنان آرژانتین بود از برزیل به ” بوینوس […]

  • حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد حکم اعدام بابک زنجانی    معاون نظارت دیوان عالی کشور از تایید حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی خبر داد. حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی تایید شددکتر غلامرضا انصاری معاون نظارت و بازرسی دیوان عالی کشور در گفت‌وگو با خبرنگار گروه حقوقی و قضایی خبرگزاری میزان از […]

  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۸ فروردین ۱۳۹۴ | تعداد بازدید : 2434 بازدید | نظرات 0 نظر | دسته بندی : داستان های علمی و تخیلی کوتاه و زیبا
  • داستان و قصه علمی تخیلی کوتاه و زیبای رستم در جنگ خدایان

    داستان و قصه علمی تخیلی کوتاه و زیبای رستم در جنگ خدایان

    داستان و قصه علمی تخیلی کوتاه و زیبای رستم در جنگ خدایان

    نوشته جدید سایت تفریحی و عکس شنبه ۸ فروردین ۹۴ : داستان و قصه علمی تخیلی کوتاه و زیبای رستم در جنگ خدایان,داستان علمی تخیلی کوتاه رستم و جنگ خدایان,دانلود داستانی تخیلی زیبای رستم در جنگ خدایان,افسانه تخیلی و علمی رستم در جنگ خدایان,زیباترین و جدیدترین داستانهای افسانه علمی تخیلی کوتاه و زیبا,بهترین داستان های کوتاه علمی تخیلی سال ۹۴,داستانک افسانه ماجرا قصه نوشته علمی تخیلی,مطالب جملات مطلب زیبای کوتاه علمی قشنگ و فانتزی,دانلود بازی زیبای جنگ خدایان و رستم,ماجرای تخیلی ترسناک علمی رستم در جنگ خدایان,Stories and science fiction short stories and beautiful Rustam war gods, and the gods of science fiction short e Rostam, Rustam download War Gods beautiful fairy-tale, myth and science fiction Rustam gods of war, most beautiful and most legendary science fiction short story beautiful, best short stories science fiction 94 years, Anecdotes legendary science fiction adventure story written content is pretty short sentences and the fantasy of a beautiful, beautiful game the gods and Rustam fiction horror story of Rostam in the war of the Gods

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و عکس سپیده ۳pide.ir داستان جالب زیبا کوتاه و خواندنی سال ۹۴ رو با نام داستان و قصه علمی تخیلی کوتاه و زیبای رستم در جنگ خدایان براتون قرار دادیم . داستان کوتاه فوق العاده قشنگ و جذاب (پهلوان رستم و هرکول در جنگ خدایان) یک داستان علمی و تخیلی زیبا قشنگ کوتاه و فانتزی می باشد رو حتما بخونید خیلی باحاله امیدواریم از خواندن این قصه و داستان زیبا لذت ببرید .

    دانلود داستان قصه و حکایت کوتاه و زیبای علمی و تخیلی فانتزی قشنگ رستم و هرکول در بازی جنگ خدایان

    دانلود داستان قصه و حکایت کوتاه و زیبای علمی و تخیلی فانتزی قشنگ رستم و هرکول در بازی جنگ خدایان

    هرکول نفس بلندی کشید و گفت راستش یکی از خدایان المپ به نام اریس که خدای جنگ است از قوانین خدایان سرپیچی کرده است و برای رسدن به اهداف شومش که همان جنگ طلبی و طغیان است تمام شهرهای یونان را به خاک و خون کشیبده است در حالی که او اصلا اجازه این کار راندارد وتنها با واسطه یک انسان میتوانست این کار را انجام دهد ولی از ان زمان که کریتنوس او را رها کرده او خود با بی شرمی تمام پا پیش گذاشته و دارد همه چیز را نابود میکند جدیدا هم به اتن حمله ور شده است . اتن شهر اصلی یونان است و اگر این گونه پیش روی کند دیگر چیزی از یونان باقی نخواهد ماند .

    رستم گفت:یعنی خدایان هم نمیتوانند جلوی اور ا بگیرند  مخصوصا زئوس او که باید بسیار قدرتمند باشد؟

    هرکول سری از روی تاسف تکان داد و گفت :موضوع همین جاست طبق قانون خدایان هیچ خدائی نمی تواند مستقیما با خدای دیگری وارد جنگ شود . اریس هم که به خوبی به این امر واقف است با خیال راحت وبا زیر پا گذاشتن قوانین و با کمال پروئی و قساوت به کارهای زشت خود ادامه میدهد. حتی کریتنوس هم که روزی بنده او بوده وبه تمام حیله های او اشنا است را شکست داده و به دیار زیزرین فرستاده است . حال پدرم و سایر خدایان از من خواسته اند تا به جنگ او بروم و یونان را از دست او نجات بدهم سپس اسلحه هائی را که همراه داشته به رستم نشان داد و گفت این سلاح های مخصوص خدایان است که به من هدیه داده اند تا بدین وسیله بتوانم اریس را شکست بدهم.بهع داس بسیار عظیمی را برداشت و گفت این داس بزرگ گایا مادر بزگمان است سپس به شمشیر درخشانی اشاره کرد و گفت این هم شمشیر مخصوص خود زئوس است و قدرتی جادوئی داردو این هم شمشیر های اشوب که از سخترین فولاد و در قعر جهنم با سوزان ترین اتشها ساخته شده است .

    رستم پرسید خوب حالا چه کاری از دست من برمیاید؟

    هرکول کفت:اریس بسیار قدرتمند است و حیله های بسیار میداند و من به تنهائی قادر به شکست او نیستم . بعد نگاه معنا داری به رستم کرد و گفت : موریس خدای سرنوشت به گفت که در ایران زمین پهلوانی نامدار و زیرک به نام رستم هست که قادر است به تو کمک کند تا شاید بتوانی نام اریس را از عرصه زمین و زمان پاک کنی و سپس نشانی اینجا را به من داد  وحالا هم به اینجا امده ام تا از شما خواهش کنم تا به من کمک کنید تا سرزمینم را نجات بدهم.رستم دستی به ریش بلندش کشید و گفت:با این که من یکتا پرست هستم و خدایان شما و برای خدایان شما والمپ نشینها ارزشی کافر میدانم  ولی برای کمک به مردم بیگناه ان دیار حاضرم به شما کمک کنم

    چشمان هرکول از خوشحالی برقی زد وگفت موریس خدای سرنوشت به من گفته بود که شما بسیار روح بسار بزرگی دارید و حتما به کمک ما خواهید امد

    رستم گفت :بهتر است تعارف را کنار بگذاریم بگو که کی باید راه بیفتیم ؟       

    هرکول گفت :همین حالا اتن رو به نابودی است اگر از دست دادن یک لحظه هم به ظرر ماست  اگر اتن و مردمانش از بین بروند انو قت ما دیگر دلیلی برای جنگیدن نداریم.. رستم گفت ولی تا اتن راه بسیار طولانی در راه است .

    هرکول گفت :نگران نباش بعد به اسب خود اشاره ای کرد ودر مقابل چشمان حیرت زده رستم اسب انسان نما به دو اسب تبدیل شد و هردو اسب دارای بالهای عظیمی شدند  هرکول گفت این هم اسبهائیی که قادرند مار ا خیلی سریع و در چشم بر هم زدنی به اتن برسانند . رستم نگاهی به رخش کرد و گفت یعنی می گوئی من رخش را تنها بگذارم.هرکول گفت :جناب رستم ما زیاد وقت نداریم خواهش میکنیم !

    رستم دستی بر ریش بلندش کشید وسپس بلند شد و به سمت رخش رفت او رانوازش کرد و سپس افسار او را باز کردو در حالی که او راهی میکرد گفت ظاهرا مجبورم این بار جدا از تو به میدان رزم بروم از من دلگیر نشو و به خانه بازگرد من سعی میکنم خیلی زود برگردم اسب شیهای کشید  انگار به خوبی احساس صاحبش را درک میکرد و درحالی که برای رستم دم تکان میداد از انجا دور شد.

    هرکول کفت :چه اسب باهوشی دارید  رستم سری تکان داد وگفت مگر نگفتی باید عجله کنیم و بعد بر روی یکی از اسبها پرید.

    هردو سوار اماده رفتن شدن که صدای فریاد فرامرز وزواره که رستم را به نام میخواندند انها را از رفتن بازداشت.

    رستم مجبور شد موضوع درخواست کمک هرکول از او را برای انها باز گو کند فرامرز و زواره هم که حاضر به تنها گذاشتن رستم نبودند همراه او راهی اتن شدند.

    پاندوراها که هرکدام دو سوار داشتند بالهایشان را گستردند و دقایقی بعد در میان ابرها از نظرها پنهان شدند

    بعد از چند ساعت پرواز بلاخره پاندورا ها پهلوانان مارا بر فراز ساختمانی بلن در اتن پیاده کردند  .رستم از ان بالا نگاهی به

    شهر زیر پایش انداخت . چیزی از شهر جز ساختمانهای نیمه سوخته وخیابان های که پر بود از جنازه باقی نمانده بود 

    از ساختمان پایین امدند پیرمندی نحیف و رنجور در پایین ساختمان نشسته بود و به جسدی که زیر پایش بود خیره شده بود

    هرکول به سمت او رفت و گفت:پدر جان نمیدانید باید کجا اریس و جنگ جویانش را پیدا کنیم .پیرمرد به زور چشم از جسد برداشت و گفت هر جای اتن که قدم بگذاری سایه شوم اریس و مزدورانش را میبینی  نمیدانم چرا خدایان مخصوصا زئوس ان بالا در سرزمین المپ نشسته اندو میگساری میکنند و حتی نیم نگاهی هم به پایین و کارهائی که زیر دستانشان انجام  میدهند نمیکنند مگر ما بندگان بدی برای انها بودهایم مگر ما همیشه نذورات خود رابه پای انها نمریختیم.

    هرکول دستی بر شانه پیرمند زد و گفت نا سپاس نباش پدر ! ما از طرف زئوس برای برای کمک به شما امده ایم

    پیرمن  با زور پوزخندی زد و گفت:خود زئوس هم یارای مقابله با اریس جنگ جوو خون خوار  را ندارد چه برسد به شما!بعد نفس بلندی کشید و گفت بهر حال اگر اریس را می خواهید بهتر است به میدان اصلی شهر بروید او همراه تایتانها در کمین نشسته تا هر جنبدهای را که قصد اعتراض به اورا دارد از دم تیغ بگذراند البته اگر دیگر جنبندهای در شهر وجود داشته باشد این را گفت و دوباره به جنازه جلوی پایش خیره شد .   

    چها ر پهلوان به راه افتادند انقدر بر روی زمین کشته ریخته شده بود که انها مجبور مشدند گاهی پای خود را روی جنازه ها بگذارن واز انجا رد شوند.تا بلاخره بعراز گذر از چند خیابان و کوچه پس کوچه به میدان اصلی شهر رسیدند . صدای عربده تایتانها و مزدوران اریس که فریاد میکشیدند و هماورد میطبیدند همه جا را پر کرده بود .

    تعدادشان زیاد نبود ولی هیبت های ترسناکی داشتند مخصوصا تایتانها که غولهای عظیم الجثه با فیزیک بدنی عجیب بودند به پشت ساختمان نیمه سوخته ای خزیدند هرکول همان طور که غولها را نگاه میکرد غرید و گفت:این اریس لعنتی به خود اجازه داده و تمتم قوانین را زیر پا گذاشته است او حتی برای رسیدن به اهدافش به سرزمین هادس هم دست درازی کرده است باید هرچه زودتر به خدمتشان برسیم!هرکول خواست به وسط میدان برود که رستم دستش را گرفت و گفت :تو حریف این قولها نخواهی شد انها موجودات قدرتمند و عجیبی هستند همین طوری و بدون نقشه نمی شود با انها وارد مبازه شد . هرکول گفت ولی ما هم بسیار قوی هستیم  مخصوصا با این سلاح هائی که خدایان به ماداده اند.

    رستم سری تکان داد و گفت باهمه این سلاح هائی که گفتی باز هم قادر نخواهی بود با انها رو دررو مبارزه کنی فقط کافی است دو تا از غولهای بی شاخ ودم تو را دوره کنند ان وقت قادرند تو و تمتم ساحایت را زیر پاهای زمختشان له و لورده کنند.

    هرکول قیافه متفکرانه ای به خودش گرفت و گفت پس میگوئی چه کنیم.

    رستم به درون خانه خزید و گفت فقط باید کمی صبر کنیم .از درون خانه نیمه سوخته بهتر میشد  میدان را زیر نظر داشت . تعداد غولها فقط ۱۲ تا بود . رستم گوشه دنجی در گوشه خانه پیدا کرد و همانجا دراز کشید . هرکول با دیدن رستم با عصبانیت فریاد کشید ما برای نجات اتن به اینجا امده ایم ولی تو با خیال راحت اینجا دراز کشیده ای!رستم خمیازه ای کشید و گفت :من خیلی خسته ام . باید کمی بخوابم تا بتوانم با این غولها وارد مبازه شوم . شماها هم بهتر است کمی استراحت کنید  زواره و فرامرز هم جائی برای خواب پیدا کردند ولی هرکول همچنان عصبی بود و مرتب راه میرفت و غر میزد.

    و بلاخره او هم گوشه ای نشست وبعد از مدتی به خواب رفت.هوا کاملا تاریک شده بود وتقریبا صدای عربده کشی های تایتانها هم فروکش کرده بود سکوت مبهمی تمام فضا را پر کرده بود . فقط صدای جیر جیرکها و گاهی صدای زوزه کفتارها و شغالها که با لاشه مردگان میهمانی گرفته بودند سوکت شب را میشکست . رستم از خواب برخواست و بقیه را هم از خواب بیدار کرد  . رستم گفت الان وقت مبازه است  هرکول گفت شما نقشه ای دارید؟

    رستم سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت :ان طور که من دیدم این غولهای چند چشم در شب به خوبی نمیبینند ولی باز هم بسیار خطرناک هستند بعد به تیرهای هرکول اشاره کرد و گفت:به نظرت این تیرهای زهر اگین قادر خواهند بود روی تایتانها اثر بگذارد. هرکول نفس بلندی از روی غرور کشید و گفت :نمیدانم ولی تا بحال به هر موجود زندهای که برخورد کرده است  بسیار موثر بوده و سریعا انها رابه کشتن خواهد داد. رستم گفت :ولی فکر نمیکنم روی تایتانها چنین اثری داشته باشد سپس بلند شد و سپس به جائی که به راحتی میشد میدان را زیر نظر داشت رفت و گفت:الان بهترین فرصت است . بعد رو کرد به ما کرد و گفت: به غیر از غولها یک موجود عجیب و غریب هم انجا هست  .

    حس کنجکاوی بقیه را به کنار دست رستم کشاند رستم درست میگفت یک سگ سه سر غول اسامشغول نگهبانی بود فرامرز گفت وای خدای من این دیگر چه عجوبه ای است ببینید به جای مو از تنش افعی و مارروییده بود.

    هرکول دستانش را محکم مشت کرد و گفت :این دیگه از کجا پیداش شده  رستم گفت :مگر تو قبلا اون را دیدی  هرکول گفت :یک بار هم با اون مبارزه کردم ولی به سختی توانستم اونرا شکست بدهم راستش را بخواهید وقتی اون را شکست دادم خودم هم باورم نیمشد  ولی الان وضع خیلی فرق میکند تنها کبروس نیست تایتانها خیلی از اونها قویترند . رستم گفت من نقشه ای دارم که اگر هماهنگ عمل کنید موفق خواهیم شد .

    فرامرز در حالی که داس بزرگ گایا را در دست داشت به همراه رستم که گرز سنگینش را بر دوش داشت  به ارامی خودشان رابه انسوی میدان رسانیدند به خاطر بوی تعفن و خون که سر تاسر فضا را پر کرده بود کربروس با ان شامه تیزش متوجه حضور انها نشد و فقط چند بار خرناسهای وحشتناکی سرداد.رستم و فرامرز در گوشه میدان منتظر ماندند تا هرکول و زواره کار خود را شروع کنند  تایتانها با ان بدن بزرگ و ناهنجارشان تمتم میدان را پر کرده بودند و گه گداری از این پهلو به ان پهلو میشدند و صداهای عجیب و غریبی از خودشان در می اوردند.از جنگجویان ارس خبری نبود انها احتمالا برای استراحت به جائی در همین نزدیکی رفته بودند و احتمالا با کوچکترین سر و صدا خودشان را به میدان میرساندند.  و ان وقت بود که کار پهلوانان ما خیلی سخت تر میشد . بعد ازمدت کوتاهی و به اشاره رستم هرکول و زواره که به بالای پشت بام خانه نیمسوخته رفته بودند شروع به تیر اندازی کردند انها مانند رگبار تیرهای زهر اگین را به سمت تایتانها پرتاب میکردند تایتانها به شدت غافلگیر شده بودندووحشت زده از خواب بیدار میشدند ظاهرا تیره انچنان هم روی انها بی اثر نبود  و باعث ایجاد فلج موضعی در منطقه ای که تیر به انها اصابت کرده بود شد رستم و فرامرز چند دقیقه بعداز تیر اندازی به سمت تایتانها حمله ور شدند . رستم با قدرت باور نکردنی با گرز محکم بر سر تایتانها میکوبید و فرامرز با داس گایا سر انها را قطع میکرد . در عرض فقط چند دقیقه ۶تا ۷ تای تایتانها به هلاکت رسیده بودند هرکول هم به انها پیوست و با شمشیر زئوس به جنگ تایتانها رفت تایتانها واقعا غافلگیر شده بودند البته تیرهای زهر اگین هم بی اثر نبود و باعث شده بود تا قدرت دفاعی به طور کامل از تایتانها گرفته شود.و چیزی نگذشت که به طور معجزه اسا و با نقشه دقیق رستم توانسته بود ند تمام تایتانها را به هلاکت برسانند  جثه عظیم یکی از تایتانها همان ابتدا برروی کربروس افتاد و همین امر باعث شد تا انها تا کشته شدن تمام تایتانها از دست کربروس در امان باشند.رستم بعد از خلاصی از دست تایتانها به سراغ کربروس که توانسته بود بازحمت فراوان بلاخره از شر لاشه تایتان راحت شود رفت!ولی همین که خواست گرز را بر سرش بکوبد هرکول جلوی او را گرفت و گفت :تو نباید به کربروس صدمه بزنی او نگهبان دوزخ است و اگر به او صدمه ای برسد دروازه دوزخ بدون نگهبان باقی خواهد ماند و ان هنگام است که تمتم جنایتکاران به سمت سرزمین بالا سرازی خواهند شد  انوقت نظم همه چیز در این دنیا بهم خواهد خوردکربروس به یکباره به سمت ما حمله ور شد هرکول شجاعانه جلوی او ایستاد کر بروس با صدای وحشتناک و کر کننده ای شروع کرد به پارس کردن به طوری که استانه شنیداری ان بسیار بالاتر از گوش انها بود و گوش انها شروع کرد به وز وز کردن. رستم که عصبی  شده بود با عصبانیت فریاد کشید این حرفها دیگر چیست که میزنی مرد این حیوان خود اهریمن است زنده نگه داشتنش هم عین دیوانگی است.

    هرکول همانگونه که داشت با کربروس سرو کله مزد گفت:کربروس متعلق به سرزمین هادس است و باید به انجا بازگردد. اگر به او کوچکترین اسیبی وارد شود خودم تورا میکشم.

    در همین لحظه از گوشه و کنار میدان سربازان اریس که از صدای پارس کربروس به انجا کشیده شده بودند وارد میدان شدند. انها وحشتزده به تایتانها که همگی قتل عام شده بودند نگاه می کردند.

    هرکول گفت :چرا معطلید شما جلوی مزدوران اریس را بگیرید تا من کربروس را مهار کنم رستم شمشیرش را از نیام کشید و در حالی که مانند شیر می غرید به وسط جگجویان اریس حمله ور شد . رستم به معنای واقعی یک لشکر عظیم را حریف بود کربروس از غفلت هرکول استفاده کرد و به سمت او یورش برد . هرکول دستپاچه شده بود و بروی زمین افتاد و کربروس بر سینه او نشست صحنه واقعا منزجر کنندهای بود. اب دهان کربروس از دهانش سرازیر شده بود و بروی صورت  هرکول میریخت و افعی های چندش اورترش بر روی بدن هرکول می خزیدند.. ظاهرا کربروس  هم قصد کشتن هرکول را نداشت.

    فرامرز داس عظیم را بلند کرد تا محکم بر سر کربروس بکوبد که دستان زواره مانع این کار شد . او سبدی پر از ناهنهای اغشته به عسل را که در دست داشت به کربروس نشان داد  کربروس مانند سگی که صاحبش را دیده باشد عو عو کنان به سمت  زواره رفت زواره سبد را جلوی کربروس گذاشت و کربروس نگاهی قدر شناسانه به زواره کرد و مشغول خوردن نانها شد هرکول در حالی که داشت بلند میشد گفت :از کجا میدانستی که کربروس عاشق نان و عسل است . زواره گفت اگر به همه چیز خوب دقت کنی متوجه خیلی چیزها خواهی شد بعد به رستم اشارهای کرد و گفت شما خیال ندارید به ان شیر پیر کمک کنید . وای ما اصلا از جنگجویان اریس غافل شده بودیم به یکباره هر سه به کمک رستم شتافتیم تعداد مهاجمان واقعا زیاد بود و هر لحظه هم بر تعدادشان افزوده میشد.ولی ما قهرمانانه با انها جنگیدیم و بلاخره انها بعد از متحمل شکست سنگین و تلفات فراوان فراری شدند. وضع با دیشب خیلی فرق می کرد. میدان بزرگ شهر پر شده بوداز اجساد کشته شدگان جنگجویان اریس و تایتانهای طرفدار او..

    هر چهار نفرمان زخمهای سطحی برداشته بودیم ولی زیاد کاری نبود . فرامرز با خوشحالی گفت ما نبرد میدان بودیم هرکول در حالی کهبا پارچهای شمشیر اغشته به خونش را پاک میکرد گفت:هنوز رقیب اصلی باقی مانده مبارزه اصلی ما مبارزه با اریس است بعد نگاه معنا داری به کشته شدگان  کرد و گفت اورا نباید دست کم گرفت مخصوصا از ان موقعکه جعبه پاندورا را به چنگ اورده قدرتی فراتر از خدایان پیدا کرده است . رستم پرسید؟جعبه پاندورا دیگر چیست؟

    هرکول گفت پاندورا! جعبه ای است  که حاوی طلسمی است که قادر است موجودات فانی را بهاندازه خدایان د ر بیاورد و به انها قدرتی همچون خدایان ببخشد. هرکول داشت درباره پاندورا توضیح میداد که رستم گفت:شما صدائی نشنیدید. همه گوشهایشان را تیز کردند .زواره گفت صدا از طرف ان چاه میاید انگار کسی دارد تقاضای کمک میکند و خواست به سمت چاه برود که هرکول گفت: مواظب باشید !شاید اریس باشد که با ترفندی ی خواهد ما را به سمت چاه بکشاند.زواره گفت :ولی همان طور که نمی شود دست روی دست بگذراریم  من میروم  شما همین جا بایستید و مواظب من باشید.

    فرامرزسرش را به درون چاه فرو برد و گفت:بیائیید یک مرد انجاست اثری از خدا و نیمخ خدا اینجا نیست؟همه به طرف چاه رفتند مرد که صدای خشن و دورگه ای داشت گفت این منم کریتنوس: هرکول گفت ولی به من گفتند که تو مردهای و به سرزمین هادس رفته ای !کریتنوس فریاد کشید :خواهش میکنم مرا از این چاه بیرون بیاورید. دستان کرخت شسده بیش از این نمی توانم به این زنجیرها اویزان بمانم !رستم به سرعت طنابی که به دور کمر داشت را باز کرد و به درون چاه انداخت.کریتنوس طناب را گرفت و رستم و هرکول اورا بالا کشیدند . کریتنوس همان گونه که بالا می امد گفت :اگر زنجیرهای زئوس نبود من هیچگاه نمی توانستم از دیار هادس بیرون بیایم!همین که کریتنوس به لبه چاه رسید باد شدیدی شروع به وزیدن کرد . کریتنوس فریاد کشید :مواظب باشید

    همه به عقب نگاهی انداختند :اریس با قدو قامتی چندین برابر یک انسان معمولی که خاص خدایان بود با پوزخندی روبروی انها ایستاده بود . کریتنوس با تمام نیرو خودش را از چاه بیرون کشید !

    اریس گفت:کریتنوس میبینم که یک تنه موفق شده ای تمامی لشکریان مرا تار و مار کنی!

    کریتنوس با تعجب نگاهی به کشته شدگان سر تاسر میدان کرد و گفت : ولی این کار من نیست. اریس فریاد کشید اگر این کار تو نیست پس کار چه کسی است چه کسی به خودش جرات داده است که با اریس خدای جنگ و قوی ترین نیروی موجود در جهان وارد مبارزه شود؟

    هرکول گفت:کار من و همراهانم بوده است پدرم مرا مامور کرد تا یونان را از خطری که توسط تو تهدید میشود نجات دهم.

    اریس لبخند موذیانه ای کرد و سپس رو به المپ کرد و گفت :به جای اینکه از المپ به زیز ائی  و رو دررو با من مبارزه کنی موجوداتی فانی را برای شکست من فرستاده ای یعنی تمام  قدرت تو همین بود !

    کریتنوس فریاد کشید:ارس تو بسیار مغرور شده ای!ایا تصور میکنی زئوس و سایر خدایان مانند تو این چنین گستاخ و حقیر هستند که قوانین را زیر پا بگذارند و حرمت شکنی کنند..

    بهتر است سر عقل بیائی و دوباره به المپ باز گردی اگر چنین کنی خدایان از سر تقصیر تو خواهند گذشت.

    اریس گفت:وای بر من  که تور ا از دست بربرها نجات دادم ایا ان هنگام که ملمسانه از من درخواست کمک کردی و سوگند خوردی که در ازای پیروزی در برابر بربرها جان و روحت را به من هدیه بدهی را فراموش کرده ای پس چگونه است که الان در برابر من صف ارائی میکنی و ازخدایان دیگر حمایت میکنی !

    کریتنوس دندانهایش را به هم سائیدو با دستان گره کرده خود گفت:من به عهد خود عمل کردم ولی تو با من چه کردی تو روح و روان مرا ازردی و باعث شدی تا من با دست خود همسر و فرزند کوچکم را از دم تیغ بگذرانم.بعد در حالی که به شدت از به یاد اوردن خاطرات گذشته عصبی شده بود و دستانش میلرزیدگفت:بعد از ان واقعه هیچ گاه نتوانستم این کابوس را فراموش کنم و تمام زندگیم را این کابوس پر کرده است.

    اریس گفت:ولی من فقط می خواستم تا هر انچه دلبستگی در زمینداری را فراموش کنی و به طور کامل در خدمت ما دائی

    کریتنوس که چشمانش از خشم و نفرت خون الود شده بود فریاد کشید :ولی تو با این کارت مرا از خود متنفر ساختی وتا انتقام خانواده ام را از تو نگیرم ارام و قرار نخواهم گرفت .

    اریس با لحن تمسخر امیزی گفت:دلم برایت میسوزد تو یک موجود فانی هستی و من نامیراایا فراموش کردهای که تنها یک خدای دیگر قادر است مرا از پای در بیاورد

    کریتنوس اهسته به هرکول  نزدیک شد و در گوش او چیزی زمزمه کرد.

    هرکول بلافاصله دست زواره را گرفت و با هم به سمت کربروس رفتند.

    رستم به فرامرز اشاره کرد و گفت :بهتر استکمی از این میدان جنگ فاصله بگیریم احساسی به من مگوید که نباید زیاد در این جنگ دخالت کنیم سپس نیم نگاهی به کریتنوس و اریس که ا ماده رزم می شدند کرد وسپس به گوشهای از میدان رفتند .

    کریتنوس شمشیر جادوئی را که خود اریس به او هدیه داد ه بود را از نیام کشید و گفت :جلو بیا که این باتر میخواهم ترا به دیار مردگان بفرستم.

    ارس قهقهای زد وگفت :حالا که اماده مردنی پس جلو بیا ناگهان اریس چرخید  وتغیر شکل داد و همزمان ۸ تیغه شمشیر از کمربند او بیرون زدند سلاح مرگباری که میتوانست به راحتی یک لشکر را تار و مار کند.اریس یک گام به سمت کریتنوس برداشت که به یکباره  زواره و پرودنت سبد حاوی نانهای اغشته به عسل را روی اریس ریخت و کربروس به دنبال غذایش به سمت اریس حمله ور شد و اریس را سرنگون ساخت.

    جعبه پاندورا از دستان اریس رها شد و با صدای سهمگینی تکه تکه شد و باعث شد تا کریتنوس به اندازه اریس دراید اریس وحشتزده کربروس را به گوشه ای پرتاب کرد جنگی سخت میان ان دو در گرفت در یک حرکت انی کریتنوس موفق شد شمشیر جادوئی خود را تا نیمه در سینه اریس فرو برد اریس فریادی از روی درد کشید و با دو دستش سر کریتنوس را محکم فشارداد.

    کریتنوس شمشیررا رها کرد و به سختی سرش را از میان دستان اریس رها کردو درحالی که دشنام میداد سرش را محکم بر زمین میکوبید. اریس شمشیر را از سیناش بیرون کشید و خطاب به کریتنوس گفت :تو همیشه بنده من خواهی بود حتی اگر قدرت جعبه پاندورارا در دست داشته باشی !

    بعد به سمت کربروس حمله ور شد که هرکول سر رسید و مانع او شد  اریس هرکول را مانند کودکی به گوشهای پرتاب کرد که ناگهان صدای رستم او را به خود اورد .

    اریس به سمت رستم حمله ور شد ولی رستم تیری را که در چله کمانش داشت رها کرد . تیر دو شاخ در چشمان اریس فرو رفت و اریس با صدای هولناکی بر زمین افتاد و جان باخت هرکول و کریتنوس ناباورانه به سمت اریس رفتند و وقتی مطمئن شدند که اریس کشته شده است  با خوشحالی همدیگر را در اغوش گرفتند ولی چند دقیقهای نگذشته بود که ناگهان هردو به سمت پاندوراهائی که در گوشه های میدان انتظارشان را میگشید رفتند هرکول خطاب به کریتنوس گفت:جایزه کشتن اریس از ان من است و کریتنوس قهقهه زنان گفت هرگز!

    هرکول و رستم به سمت المپ رفتند و رستم و فرامرز و زواره را تنها گذاشتند . فرامرز گفت :اینه چرا این جوری کردند پس ما چه در این سرزمین غریب باید چه کنیم . رستم به اسمان اشاره کرد و گفت :نگران نباشید سیمرغ و پدرم زال را نمیبینید که به این سو میایند فرامرز لبخندی زد وگفت :زال پیر دانائی است  تا اورا داریم غم نداریم 

    زواره رو کرد به رستم وگفت راستی ان تیر چه بود که تو توانستی باان اریس را از پا دراوری ؟

    رستم لبخندی زدو گفت این تیر همان تیری است که با ان اسفندیارروئین تن را از پا دراوردم

    سایت تفریحی و سرگرمی سپیده روزانه با جدیدترین اخبار و عکس های داغ روز از ایران و سراسر جهان بروز رسانی می شود فقط اخبار و عکس نیست اس ام اس و پیامک های منتخب طنز عاشقانه و … کاریکاتور دانلود رمان های زیبا و قشنگ و دانلود موزیک و آهنگ های زیبا از خوانندگان ایرانی و خارجی و بسیاری مطالب جدید دیگر در خدمت شماست پس همراه ما باشید و از ما حمایت بکنید .

    توجه توجه : برای حمایت از ما لطفا لینک مطلب رو در شبکه های اجتماعی share کرده و داغ کنید .

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد پست داستان و قصه علمی تخیلی کوتاه و زیبای رستم در جنگ خدایان را برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی و عکس و آهنگ و دانلود سپیده

    www.3pide.ir

    http://3pide.ir/wp-content/uploads/2015/03/share.gif

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند