سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 15:15 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس   خودکشی دو دختر سیزده و چهارده ساله را در خیابان پیامبر غربی خیابان جهاد اکبر تهران… کانال تلگرامی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران   بررسی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران نشان می دهد که آنها قبل از اقدام به خودکشی […]

  • شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس بر اساس گزارش سایت برزیلی Folha de Sao Paulo در حالی تیم فوتبال آرژانتین دو هفته پیش با یک هواپیمای مشابه هواپیمای سقوط کرده برزیلی پرواز کرد که ممکن بود به سرنوشت آنها دچار شود. این هواپیما که حامل مسی و بازیکنان آرژانتین بود از برزیل به ” بوینوس […]

  • حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد حکم اعدام بابک زنجانی    معاون نظارت دیوان عالی کشور از تایید حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی خبر داد. حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی تایید شددکتر غلامرضا انصاری معاون نظارت و بازرسی دیوان عالی کشور در گفت‌وگو با خبرنگار گروه حقوقی و قضایی خبرگزاری میزان از […]

  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان   مطمئنا برای تان جالب خواهد بود تا با جزئیات انجماد بدن برای زنده شدن در آینده بیشتر آشنا شوید. پس با ما همراه شوید. انجماد پس از مرگ چگونه فرایندی است؟ سرمازیستی (Cryonics) و نگهداری در سرما (Cryopreservation) دو شاخه جدید علم هستند که اخیرا زیاد درباره […]

  • غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم دختر دانشجو در سیل شدید خرم آباد می خواست که سوار خودروی پژو شود که پایش لیش خورد و به درون سیل افتاد و کشته شد و راننده پژو هیچ واکنشی نشان نداد.   فیلم غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد و بی تفاوتی رهگذران […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۹ اسفند ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 14342 بازدید | نظرات 2 نظر | دسته بندی : داستان های رمانتیک و عاشقانه کوتاه جدید , عکس های عاشقانه و رمانتیک جدید
  • دانلود داستان های عاشقانه کوتاه زیبا واقعی رمانتیک باحال خفن موبایل

    دانلود داستان های عاشقانه کوتاه زیبا واقعی رمانتیک باحال خفن موبایل

    دانلود داستان های عاشقانه کوتاه زیبا واقعی رمانتیک باحال خفن موبایل

    نوشته جدید سایت تفریحی و داستان شنبه ۹ اسفند ۹۳ : دانلود داستان های عاشقانه کوتاه زیبا واقعی رمانتیک باحال خفن موبایل – داستان های کوتاه بلند طولانی بزرگ عاشقانه موبایل – دانلود رایگان کتاب داستان عاشقانه و رمانتیک جدید ۲۰۱۵ – دانلود بهترین و جدیدترین کتابهای داستان رمانتیک و عشقولانه -داستان عاشقانه بدون سانسور واقعی گریه دار ایرانی – داستان باحال خفن اونجوری ۱۸+ عشقی تصویری عکس دار عمگین – داستان های جدید گریه دار عاشقانه با موضوع واقعیت زندگی – دانلود رایگان داستان کامپیوتر عاشقانه صحنه تیکه دار بامزه ۲۰۱۵

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و عکس سپیده ۳pide.ir دانلود مجموعه ای کامل و جدید منتخب گلچین شده از بهترین داستان های عاشقانه و رمانتیک ایرانی و خارجی رو براتون گردآوری کردیم . سعی کردیم تا داستان های قدیمی در این مجموعه جای نگیرد و فقط داستان های عاشقانه پربازدید و پرمخاطب را در این مجموعه بگنجانیم . شما عزیزان می توانید این داستان ها به رایگان دانلود کرده و انها را در کامپیوتر و گوشی های موبایل اندروید خودتون بخوانید و لذت ببرید .

    همچنین دانلود رایگان داستان های عاشقانه و رمانتیک غمگین غم انگیز ایرانی و خارجی در داخل این مجموعه وجود دارد + جدیدترین و زیباترین داستان های عاشقانه گریه دار واقعی با مضمون و موضوع قصه احساسی فوق العاده زیبا و عاشقانه + تصاویر و عکس های داغ روز ۲۰۱۵ عاشقانه ناب کمیاب متن دار نوشته دار عکس نوشته دلنوشته نیز داخل مجموعه گنجانده خواهد شد .

    این مجموعه اول داستان های کوتاه و زیبای عاشقانه سایت می باشد . سری های بعدی در بازه های زمانی بعدی تقدیم شما دوستان عاشق داستانهای عاشقانه خواهد شد …

    Download beautiful romantic love stories short cool mobile hot great long-term romance short stories Mobile Download Free New Romantic Story 2015 – Download the best and latest books and romantic tale of love uncensored Shqvlanh -Dastan genuine cry of Persian cool hot love story Avnjvry 18+ video picture Mgyn new stories cry of love with the reality of life – free download pc romance novel piece of funny scenes 2015

    داستان دوستی و محبت!!!

    دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند

    بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند

    یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد!

    دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد

    ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت :

    امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد . . .

    آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند

    تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند

    ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد

    نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت

    و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت

    بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:

    امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد . . .

    دوستش با تعجب از او پرسید:بعد از آن که من با سیلی تو را آزردم

    تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی

    ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟

    دیگری لبخندی زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد

    باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند

    ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند

    باید آن را روی سنگی حک کنیم

    تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد . . .

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    داســــــــتان عشـــق عـــلی و مـــریـــــم!!!
    شب عروسیه— آخره شبه—خیلی سر و صدا هست
    میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه
    هر چی منتظر شدن برنگشته—در را هم قفل کرده
    داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه میشه مامان بابای دختره پشت در داد میزنند:مریم—دخترم—در را باز کن
    مریم جان سالمی؟آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده
    در رو میشکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا
    کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده
    ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند
    به این صحنه نگاه می کنند.کنار دست مریم یه کاغذ هست
    یه کاغذی که با خون یکی شده.بابای مریم میره جلو
    هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه
    با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره—بازش میکنه و میخونه:
    سلام عزیزم. دارم برات نامه مینویسم
    آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه
    کاش منو تو لباس عروسی میدیدی
    مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟!علی جان دارم میرم
    دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم
    میبینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم
    دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم
    ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم.دارم میرم
    چون قسم خوردم—تو هم خوردی— یادته؟!
    گفتم یا تو یا مرگ—تو هم گفتی—یادته؟! علی تو اینجا نیستی
    من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی
    چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی میدیدی مریمت چطوری
    داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ میکنه
    کاش بودی و میدیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند
    علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت
    حالا که چشمام دارند سیاهی میرند— حالا که همه بدنم داره میلرزه
    همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره
    روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد—یادته؟!
    روزی که دلامون لرزید—یادته؟!روزای خوب عاشقیمون—یادته؟!
    نقشه های آیندمون—یادته؟! علی من یادمه
    یادمه چطور بزرگترهامون— همونهایی که همه زندگیشون بودیم
    پا روی قلب هردومون گذاشتند.یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد
    بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش
    یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت
    که دیگه حق نداری اسمشو بیاری
    یادته اون روز چقدر گریه کردم—تو اشکامو پاک کردی
    و گفتی گریه میکنی چشمات قشنگتر میشه!
    میگفتی که من بخندم.علی حالا بیا ببین چشمام
    به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم
    هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب
    که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو
    تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد
    چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود
    که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من
    تو نگاه تو بود نه تو دستات.دارم به قولم عمل میکنم
    هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ
    پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم
    نمیتونم ببینم بجای دستای گرم تو
    دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه
    همین جا تمومش میکنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمیخوام
    وای علی کاش بودی میدیدی رنگ قرمز خون
    با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!
    عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده
    میخوام ببینمت.دستم میلرزه.طرح چشمات پیشه رومه
    دستمو بگیر. منم باهات میام….
    پدر مریم نامه تو دستشه—کمرش شکست
    بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه میکنه
    سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش
    بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهارچوب در یه قامت آشنا میبینه آره پدر علی بود—اونم یه نامه تو دستشه—چشماش قرمزه
    صورتش با اشک یکی شده بود.نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد
    نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند
    و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود
    پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم
    اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود
    حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده
    حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد
    دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!
    مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی
    که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    داستان واقعی (پریا و فرهاد)

    من پریا۲۳ساله وعشقم فرهاد۲۷ سال.

    سال ۸۸داشگاهی که دوست داشتم تورشته موردعلاقم قبول شدم

    .دانشگاه طباطبایی روانشناسی بالینی.

    تااون روزسرم تودرس وکتاب بودوالبته تودوران دبیرستانم یه تصادف

    کردم که باعث شدچندتا جراحی داشته باشم وهمین باعث شده بودکه به

    هیچ جنس مخالفی فکرنکنم—وارد دانشگاه شدم ترم اول خیلی خوب

    گذشت وکم کم داشت ترم دومم شروع میشه بااینکه دوروبرم

    پرازپسربود حتی نمیدیمشون چه برسه به فکرکردن بهشون خلاصه

    هرروزداشت میگذشت ومن کسی توزندگیم نبودودوستام که با عشقشون

    قرارمیزاشتن خندم میگرفت ومیگفتم عشق ؟؟؟؟؟همش کشکه

    —هوس—بچگی و………….. .خلاصه ترم اول سال ۹۰ داشت شروع

    میشدامابخاطرکاربابامجبوربودبره همدان خوب منم که دختریکی یه

    دونه

    مامان بابا که تااون روزهمه نازم رامیکشیدن نمیتونستم باهاشون

    نرم.خلاصه کارای انتقالیموگرفتم ورفتم همدان کم کم دیگه ترم داشت

    تموم میشدوقتی واردترم جدید شدم با یه گروهی آشناشدم که انجمن

    روانشناسی دانشگاه بودن عضوگروهشون شدم یکی ازروزا که رفتیم

    سرجلسه دلم یه طوری شده بود چی شده بود؟آره دلم پروازکرده بود

    پیش فرهادعشق اولم خیلی وابستش شدم ولی نمیتونستم بهش بگم

    چقددوسش دارم چون من دربرابر پسرا کمی مغرورم.هرروزکه

    میگذشت بیشترعاشقش میشدم وبیشتردوستش داشتم ولی افسوس که

    نمیتونستم بگم اون سال گذشت وروزایی که نمیدیدمش برام

    هزارروزمیگذشت وبعضی وقتا که بچه هاقرارمیزاشتن بریم اردویی

    جایی تاصبح ازذوق دیدنش خوابم نمیبرد.وسطای سال یه کارگاه داشتیم

    که مدرکاش دست من بود سال جدیدکه شروع شدفهمیدم فرهاد درسش

    تموم شده ودیگه نمیتونم ببینمش .یه روزکه جلسه داشتیم بابچه های

    انجمن وقتی وارداتاق شدم خشکم زدفرهاداومده بود به بچه ها سربزنه

    اونروزیکی ازبهترین روزام بود.وقتی که جلسه تموم شداومدپیشم گفت

    نمیخوای مدرک منو بدی گفتم چراولی الان همراهم نیست ازم

    شمارموخواست ومنم بهش دادم. چندروزبعداس داده بود که فردا اگه

    میتونم بیاددنبالم ومدرکشوبدم.فرداش اومددنبالم وامانتیشودادم وگفت

    اگه مشکلی نباشه برسوندم دانشگاه منم قبول کردم وباهاش

    رفتم.عصرکه کلاسم تموم شداومده بود جلودرواستاده بود سلام

    کردوگفت کارم داره وبرسوندم وتوراه بهم بگه.وقتی داشتیم

    برمیگشتیم گفت پریاببخش ولی میخوام یه چیزی بگم امیدوارم

    ناراحت نشی.گفت:ازروزاولی که دیدمت عاشقت شدم

    وهرروزبدترازدیروزدیوانه واردوستت دارم اگه ناراحت نمیشی باهم

    باشیم ؟من نتونستم چیزی بگم واقعا چی شده بود؟خواب بودم یابیدار؟

    یعنی به عشقم رسیدم/؟نتونستم دیگه جیزی بگم فقط جلودرازش

    خداحافظی کردم ووقتی واردخونه شدم مستقیما رفتم تواتاقم تا صبح

    بهش فکرکردم صبح اس داده بودامیدوارم ازم ناراحت نشده باشی

    ولی

    چیکارکنم که عاشقتم؟چندروزبعدبهش جواب دادم وقبول کردیم که

    باهم باشیم براهمیشه نه یکی دوروزبلکه همه روزای

    عمرمون.هرروزباهم بودنمون قشنگترازدیروش میشد یه سال گذشت

    وماباهم نامزدکردیم همه بهمون میگفتن لیلی ومجنون واقعی حتی

    استادا عشقمونوتحسین میکردن چه روزایی باهم داشتیم الان که دارم

    مینویسم صورتم داره بااشکام شسته

    مییشه.هرروزبیشترازدیروزعاشق هم میشدیم من ترم آخرم بود

    وقراربود۲۵بهمن روزعشق روزدلهای عاشق روزولنتاین باهم

    عروسیممونوجشن بگیریم.همه چی خیلی خوب داشت پیش

    میرفت.۲۰روزمونده بودتابهم رسیدن وخیلی خوشحال بودیم.۵بهمن

    ۹۱بودکه اومدخونمون گفت دوستام گفتن آخرین مسافرت

    مجردیموباهاشون برم آجازه میدی برم ؟مگه میتونستم بگم نه وقتی

    جونم براش درمیرفت؟ رفتن شیرازوتوحین مسافرتش روزی

    ۱۰دوازده

    بارتلفنی میحرفیدیم .رفت که ای کاش ۱۰سال باهام حرف نمیزدولی

    اجازه نمیدادم.روزدهم بهمن بودگفت فردابرمیگردم ومنم ازدلتنگی

    وخوشحالی دوباره دیدنش روجام بندنبودم دربرابرش یه بچه ۲ساله

    بودم که نمیتونستم نه بگم بهش.صبح ازخواب بیدارشدم

    وکاراموانجام

    دادم وخودموحاضرکردم تابیاد.تلفنوبرداشتم وبهش زنگ زدم ولی

    جواب ندادساعت نزدیکه ۵عصربود وهرچی زنگیدم جواب نداددیگه

    داشتم ازنگرانی میمردم که خواهرش زنگ زدداشت گریه میکردگفتم

    فقط بگوکه فرهادخوبه.گفت ببخش زن داداش ولی فرهاددیگه نمیتونه

    باتوباشه پسربدقولی نبوده ولی این دفه روحرفش نمونم

    دوتومسافرتش عاشق شده ونمیتونه دیگه باهات باشه گفتم ابجی چی

    میگی ؟گفت اگه باورت نمیشه بیا فلان بیمارستان هردوتاشونوببین

    توراه فقط گریه کردم رسیدم بیمارستان دیدم همه هستن نمیدونستم

    چی شده بدورفتم پیش خواهرش گفتم چی شده ؟گفت فرهادوحلال کن

    که نمیتونه دیگه باهات باشه اخه عاشق یکی دیگه شده اسمش

    فرشتس البته بهش میگن عزراییل .اینوکه شنیدم ازحال رفتم وقتی

    بهوش اومدم همه سیاه پوش بالاسرم بودن وقتی به خودم اومدم

    بالاسرفرهادبودم سفیدپوش آروم خوابیده بودولبخندقشنگش

    روهنوزداشت.آره فرهادپریاکه روزی قرارگذاشت براهمیشه پیشم

    بمونه زیرحرفش زدتوراه برگشت نزدیکای همدان تصادف

    کردندوهر۴نفرشون باهم رفتن پیش خدا رفتن خونه ابدیشون.الان

    قرارملاقات منوفرهادهرروزپنجشنبه توی بهشت محمدیه بایه دسته

    گل

    سفیدوکلی اشکهای من.ولی من نزدم زیرقولم فرهادم تاروزی که بلیط

    سفرم جوربشه تابیام پیشت فقط جای توتوقلبمه وحلقه عشق

    توتودستم.خیلی دوست دارم عشقم.سالگردجداییمون داره میرسه ولی

    یه لحظم ازتوفکرم بیرون نیستی.

    امیدوارم هیچ عشقی عاقبتش مثل من وفرهادنشه.

    دانلود رایگان سری جدید داستان های عاشقانه کوتاه واقعی ایرانی+عکس های داغ رمانتیک عاشقانه جدید

    دانلود رایگان سری جدید داستان های عاشقانه کوتاه واقعی ایرانی+عکس های داغ رمانتیک عاشقانه جدید

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    داستان واقعی عاشقانه

    من … و ١٧ سالمه! من ادمى بودم كه به هيچكس تا همين

    شش ماه پيش دل نبستم!

    به طور اتفاقى يكى از اشناهاى دوستمو كه اسمش امير بودو

    ميشناختم! بعضى وقتا ميديدمش اما اصلا ازش خوشم

    نميومد! تا اينكه بعد چندوقت توى نت پيداش كردم! و كاش

    هيچوقت جوابشو توى چت نميدادم! كم كم خيلى باهم جور

    شديم! اوايل مثل دادشم بود حتى داداش صداش ميكردم! اما

    بعد گفت كه دوست نداره منم ديگه بهش نگفتم! اونقد باهم

    راحت بوديم كه همه چيزو به من ميگفت و منم در همه

    صورت باهاش بودم! تا اينكه يه روز گفت دوست دختر

    گرفتم بالاخره(يه مدت بود با كسى نبود) ! من اول خيلى

    عادى گفتم ااا چه خوب اما بعد… بعد چند وقت احساس

    كردم

    نه نميتونم با اين احساس كه نميدونم چيه كنار بيام!

    يه روز رفتيم بيرونو به طور كاملا ناگهانى بوسش كردم و

    اونم همراهى كرد! بعد از اون روز من ديگه مثل قبل نبودم!!

    با خيليا بودم اما اون احساس….

    رفته رفته از بودنش خوشحال و از نبودنش دنيا رو سرم

    خراب ميشد! وقتى با كسى ميديدمش ديوونه ميشدم اما خب

    من خيلى خود دارم!

    خلاصه بعد چند وقت نميدونم كى بهش گفت كه من دوسش

    دارم! اول انكار كردم اما وقتى ديدم كه كى اين حرفو زده

    ميخواستم بميرم! صميمى ترين دوستم! با اينكه حس منو ب

    اون ميدونست باهاش دوست شد! و همه چيو به امير گفت!

    اون لحظه تنها كارى كه كردم فقط دويدم! نميدونستم كجا

    دارم ميرم! فقط ميدويدم! يه دفعه خوردم به يه ماشينو ديگه

    هيچى نفهميدم!

    وقتى بيدار شدم همه جا سفيد بود! فكر كردم مردم اما صداى

    مامانمو كه شنيدم فهميدم نه نمردم! فهميدم امير دنبالم كرده و

    وقتى ماشين زده بهم اون اوردم بيمارستان!يه ماه و نيم تو

    كما

    بودم! خود امير بيرون نشسته بود! من به هواى سر درد

    دكترو خواستم! وقتى اومد بهش گفتم كه به همه بگه من

    حافظمو از دست دادم! هه مثل فيلما! اما واقعيت بود! قيافه

    اميرم داغون شد وقتى دكتر بهش گفت!به مامانم يه چشمك

    زدم كه يعنى من خوبم! چون از همون اول از همه چى خبر

    داشت! بعد رفت بيرونو امير بعد چند ديقه با قيافه تركيده

    اومد تو! من اونقدر سرد نگاهش كردم كه گريش گرفت! يه

    دفه نشست رو زمينو فقط زار ميزد! من با اينكه تو قلبم

    آشوب بود اما كارى نتونستم بكنم! خدايا چى ميشنيدم!سارا

    همون شبى كه من تصادف كردم خودشو از پنجره پرت

    كرده

    پائينو درجا مرده! امير ميگفت كه هميشه دوستم داشته اما

    نگفته! پرستارا اومدن ببرنش! نميتونستم چيزى بگم چون من

    اونو نميشناختم! كاش ميگفتم امير وايسا من فراموشى نگرفتم

    اما … آخرين نگاه اميرم— عشقم— زندگيمو ديدم! اما

    نميدونستم

    كه يه رب بعد امير من بخاطره سكته قلبى براى هميشه از

    پيشم ميره!

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    داستان واقعی (نیلو فر و علیرضا )

    سلام

    داشتم از راه مدرسه ب خانه میامدم ک متوجه ی پسر شدم ک ب

    دنبالم

    افتاد اولش مثل بچه ها تند تند عرق میکردم تا رسیدم سرکوچمون

    شمارشو بای دست گل تحویل داد اولش دوستداشتم پارش کنم ولی

    بعدش

    ب خودم گفتم ن بزار زنگ بزنم بهش زنگ زدم باهام ابزارعلاقه

    کردیم

    و منو وابسته خودش کرد ودوستیمون ۶سال. طول کشید تای روز ک

    میشه روز۱۳۹۱٫۱۱٫۲۵روز والنتاین بود باهم ب بیرون رفتم هوا

    نسبط سرد بود یدفعه داشتیم راه میرفتم ک متوجه شدم از دهان

    ودماغ

    علی خون میاد سری بهش دستمال دادم و ماشین گرفتم سری اون ب

    بیمارستان رسوندم سری علی بستری کردن من مثل باران اشک

    مریختم

    وقتی اقای دکترامد ازش سوال کردم اقای دکترچیشد و دکترباصدای

    لغزنداش گفت خانم متاسفم اقای شما مبطلا ب سرطان خون هس

    همونجا دنیا ب سرم زهرمار شد

    .سه روزعلی بستری بود داخل بیمارستان وزیاد نمیتونستم ببینمش

    .تاروز چهارم شد رفتم کنارش ازم خواست ک اگه زنده مانده تا اخرش

    باهاش باشم .منم قول دادم .فردا صبح ساعت ۵بود بیدارشدم نمازمو

    خوندم منتظر . خبربودم تا اینکه. دخترخالش مریم بهم زنگ زد گفت

    عزیزم علی فوت کرده اونجا بود ک حتی دوست نداشتم ی لحظه زنده

    باشم روزخاک سپاری فرارسید. همه داشتن گریه میکردن .منم مثل

    بارون اشک مریختم خدایا چ اروزهای داشتم ولی همش نقش براب

    شد امیدوارم هیچکس ازعشقش جدا نشه ب امید روزی ک همه ب

    عشقشون برسن امیدوارم

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    داستان واقعی (فاطمه و حسن)

    سلام

    روز ۶٫۳خرداد بود که اولین عشقمو پیداکردم از طریق دوستم مهناز

    اولین پسری بود ک باهاش حرف زدم .قرارشد ک برم و ببینمش. رفتم

    ودیدمش خیلی خوشگل بود ب دلم نشست ی ماه بود خیلی رابطمون

    خوب بود قراربود برج بعدی بیاد خاستگاری خیلی خوشحال بودم

    .دقیق

    دوشب مونده بود ب خاستگاریم ک صبح ساعت ۸٫بود ک زنگ زدم

    ب

    گوشیش جواب نداد ی ساعت گذشت دوبار زنگ زدم ک خواهرش

    جواب داد. اول هیچی نگفت بعد از ی خورد حرف زدن صدای جیغ

    شنیدم و دیدم خواهرش شروع کرد ب گریه کردن .گوشی قطع شد بعد

    دوس دقیقه داداش زنگ زد گفت حسن از طبقه بالا ساختمان ک

    کارمیکردن افتاد پایین عمرش داد ب شما .این بود قصه تلخ من و حسن

    ایشالا هیچکس مثل من نشه ی سال میگذارد یادش هیچوقت فراموش

    نمیشه.

    داستان عاشقانه باحال خفن عکس دختر خوشگل ایرانی با چادر ناز زیبا جدید رمانتیک دلنوشته عشقولانه عشق بازی

    داستان عاشقانه باحال خفن عکس دختر خوشگل ایرانی با چادر ناز زیبا جدید رمانتیک دلنوشته عشقولانه عشق بازی

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    داستان واقعی ( مازیار و نیوشا )

    سلام

    .اسم من مازیار ۱۸ سال دارم شاید بگید این بچه چی میدونه ازعشقوعاشقی ولی باید بگم

    من

    عاشق نمیشم اما اگه بشم بدجور عاشق میشم.میرم سراصل مطلب.درست ۵سال پیش یه خانواده

    ی نچندان مذهبی یه خونه تو کوچمون گرفتن ۵نفر بودن ۳تا دخترباپدرومادریکی

    ازدخترا۲۰سال

    داشت یکی دگه۱۵واون یکی۱۲ دیگه کوچه ی ماپر دختر شد۶تا پسر بودیم ۸تا دختر فرداش

    رفتم کوچه برای بازی داشتم با بچها فوتبال بازی میکردم.که دخترای کوچه هم سروکلشون

    پیداشد که چشمم به یکی افتاد که چی بگم.اونقدر ناز بود که باور نمیکنید. دخترا که بعضی

    هاشونم باهام فامیل بودن اونو باماآشناکردن خلاصه فهمیدم اسمش نیوشاست اون روز گذشت

    شب شد باورتون میشه بگم شبو اونقدر بهش فکر کردم که هوا روشن شد.فردا که رفتم کوچه

    دیدم چه بزن برقصی راه انداختن بافامیلاشون تو حیاطشون از اون روز همه میگفتن اینا

    خانواده

    خوبی نیستن ولی ازنظر من اونا بهترین کارو می کردن. بیخیال غموغصه آدمای باحالی بودن اما

    کارم سخت شد.رفته رفته بانیوشا خودمونی شدم منم به خودم خیلی میرسیدم اصلا متحول شده

    بودم خیلی ازپسرا دوسش داشتن البته تو کوچه ی ما فقط من عاشقش بودم اون با هیچکس

    دوست نمی شد ولی بامن خوب بود.یه روز توکوچه باهم حرف میزدیم که از پشت صدام زدن

    برگشتم که ببینم کیه یکدفعه یه

    مشت بکمرم خورد برگشتم دیدم نیوشا داره می خنده بعدش منم باخنده گفتم که چی بشه—ولی اون

    همش میخندید منم بشوخی یهویی مشت آرومی زدم به دستش که خیلی دردش گرفت.نشست و

    بخودش می پیچید به خودم گفتم خاک توسرت یابوعلفی اخه چرا اینکارو کردی.نشستم کنارش

    روزمین کناردیوار دستاشو گرفتم یه حسی بهم دست داد که تو تمام عمرم احساس نکرده بودم و

    نمیکنم —کم مونده بود قلبم واسته.گفتم چی شد؟ می ترسیدم که گریه کنه ولی سرشو بلند

    کردوباخنده گفت خیلی خنگی تاحالا هیچ فشی اینقدر خوشحالم نکرده بود.بالحن قشنگی گفت

    انتقام اینو میگیرم.می خواستم بگم تو جونمو بگیرولی نشد.همون شب نشسته بود بادوستاش

    ما(پسرا) هم رفتیم با اونا(دخترا)نشستیم منو که دید آستینشو زد بالا وگفت ببین چیکار کردی

    دستس کبود شده بود— منم گفتم ببخشید ولی آروم زدم گفت مراقب خودت باش خندم گرفت.بعد

    یکی یه موضوع انداخت وسط درموردش حرف زدیم وسطا میدیدم همش بهم نگاه می کنه.تا

    اینکه منم رومو کردم طرفش ونگامو روش قفل کردم.بعده یکم نگاه کردن خندیدوبلند شد واومد

    طرفم منم فهمیدم میخواد انتقام بگیره پاشدموراه افتادم سر کوچه که اون منو گرفت و نزاشت

    برم

    گفت وقته انتقامه که من خندم گرفت اونم خندید گفتم راه نداره ببخشی؟یکم فکر کردو گفت چرا

    .گفتم چی گفت باید هرچی می گم گوش کنی خلاصه قبول کردم.یکبار که اومدم کوچه بهم گفت

    برام آیس پک بخر که منم یکی واس اون خریدم یکی واس خودم.رفته رفته بیشتروابسته می

    شدم طوری که یه روز نمی دیدمش بد اخلاق بودم حتی دیگه پدرو مادرمم فهمیده بودن دوسش

    دارم ولی بروشون نمی آوردن. اما می خواستن یجوری از سرم بندازنش اما نمی شد دیگه کار

    از کار گذشته بود من یه دل نه صد دل عاشقش شده بودم اما چرخ روزگار به نفعم

    نچرخید.هرساعت که می گذشت علاقم شدید تر و اون سرد تر می شد.وحتی یه بار ازش

    عکس

    قشنگی گرفتم تو عکس دستشو کرده بود تو موهای فرش که خیلی نایس بودن.یبارم هم دیگرو

    بغل کردیم اونایی که عشقشونو بغل کردن می دونن من چی میگم.حاضرم هرکاری کنم تا

    برگردم

    به اون موقع.بااین حال من بازم نگفته بودم چقدر دوسش دارم.میدونید چرا؟ ترسیدم— ترسیدم بگم

    اونم منو به بازی بگیره آخه همه خاطر خواهاشو با ماشینای مدل بالا رد می کرد اون وقت میاد

    با منی که تکلیفم با خودم معلوم نبود دوست بشه؟درضمن اگه اونم بهم علاقه داشت تا حالا

    خودش پیشنهاد می داد.بخاطر همینا من سعی کردم فراموشش کنم هر روز زود تر از اینکه بیان

    کوچه من تو اون گرمای تابستانی می رفتم گیم نت Game over با بچها شرطی کانتر بازی

    می کردم سرم اونقدر گرم می شد که می دیدم ۷ساعت گذشت وقتی برمی گشتم می دیدم همه

    رفتن.یه ماه برایم چنین گذشت. تو گیم نت بایکی خیلی ایاق شدم(صمیمی شدم)۶سال ازم بزرگ

    بود اون رفیق پسر عمم بود خیلی پولدار نشون می داد اسمش پویان بود یه بار باbenz می اومد

    یه باربا BMW ازون آدمای شر بود دختر نزاشته بود بمونه تو شهر. یه روز رفتنی ساناز(

    یکی

    از دخترای کوچه که یه نسبتی ام باهام داره) از پشت صدام کرد وقتی برگشتم نیوشارو دیدم که

    باهاش بود ساناز بهش گفت اینم مازیارتون نیوشا گفت چرا دیگه نمیای کوچه؟گفتم از بچه هاش

    بدم میاد البته نه از شماها(دخترا) بعدش رفتم.تو راه همش توفکر این بودم که یعنی اونم دوسم

    داره که این سوالو ازم پرسید؟ چند هفته ای بود ذهنم مشغول شده بود تا اینکه تصمیم گرفتم برم

    کوچه وهمه چیزو بهش بگم. وقتی بعد یه ماه رفتم کوچه دیدم نیوشا باگوشیش ور میره زیاد

    توجه نکرد بهم.فهمیدم smsبازی می کنه دیگه حالم واقعا خراب شد رفتم خونه تو اتاقم رو

    تخت

    دراز کشیدم تنها تر از هر موقع بودم.رویاهام آتیش گرفت چشام سیاهی میرفت دلم داشت می

    ترکید که یکدفعه چشام پر شد وآروم آروم اشکام سرازیر شد کسی که یک عمر—به امید رسیدن

    بهش زندگی می کردم داشت ازدستم می رفتو کاری نمی تونستم بکنم دیگه گفتم هر طور که باشه

    باید فراموشش کنم دیگه حتی بهش نگاهم نمی کردم تا اینکه از اون کوچه رفتیم ۳سال بود می

    شناختمش اما۱سالی می شد خبری ازش نداشتم.تااینکه یک روز یکی از بچها بهم زنگ زد

    وگفت نیوشا ازدواج کرده دیگه رفتم اتاقم واونقدر گریه کردم که مامانم بالشمو شست بعداون

    نگامو به هیچ دختری ننداختم ازهمشون بدم اومد ضربه ی بزرگی خوردم تقصیره خودم بود.

    بعدها بهم چندتاپیشنهاددوستی اومد ولی من فهمیدم دخترا ارزش دوست داشتنو ندارن.راستی

    شوهرشم پویانه. ببخشید اگه نمی تونم فراموشت کنم.ببخشید اگه چشمات همه ی دنیام

    بود.ببخشید

    اگه جمله ی دوست دارم یه اقده شد برام.ولی آرزو میکنم که خوشبختی رو تو زندگیت احساس

    کنی.

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    بدون شرح
    ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻧﻤﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﯽ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﭘﺴﺮ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻭ ﺑﻪ
    ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺕ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ …
    ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻧﻤﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺗﻮ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ
    ﻣﯿﮑﻨﯽ …
    ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻧﻤﯽ ﮐﻪ ﭼﭗ ﭼﭗ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﻭ
    ﻣﯿﺮﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﻨﯽ
    ﻭ ﺩﻟﺖ ﺧﻮﺷﻪ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺣﺴﻮﺩﯾﺸﻮﻥ
    ﺷﺪﻩ …
    ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻧﻤﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﺮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ
    ﺳﺮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ— ﺑﺮﺍﺕ ﺻﻒ ﮐﺸﯿﺪﻥ
    ﻭﮐﯿﻒ ﻣﯿﮑﻨﯽ ….
    —ﺁﻗﺎ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭﺕ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺟﻠﻮ ﭘﺎﯼ.ﻫﺮ ﺩﺧﺘﺮﯼ
    ﺗﺮﻣﺰ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺑﻬﺖ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺪﻩ …
    ﺁﻗﺎ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺭﻧﮓ ﺩﺧﺘﺮ
    ﻣﯿﺮﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ …
    —ﺁﻗﺎ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺧﻮﺷﻪ ﺑﻪ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻓﺸﻨﺖ ﻭ ﻓﮑﺮ
    ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺑﻬﺖ ﻧﻪ ﻧﻤﯿﮕﻦ …
    ﺑﻌﻠﻪ ﺑﺎ ﺷﻤﺎﻡ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻧﺒﺎﺵ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺟـــﻨــــﺲ
    ﺍﺭﺯﻭﻥ ﺯﯾـــــﺎﺩ
    ﻣــﺸـــﺘــــﺮﯼ ﺩﺍﺭﻩ…~

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    داستان واقعی تنها

    سلام به همگی

    .من سن کمی دارم اما ازهمین حالا دردو باتموم وجودم حس کردم میدونم ومیفهمم که چقدر

    سخته کسی رو که به حد پرستش دوست داری ازدست بدی یعنی بهتره بگم بهت خیانت کنه

    وبره

    بعد توبمونی ویه دنیا غصه .خلاصه داستان زندگیمو براتون مینویسم شاید باورتون بشه عشق پاک

    نیست.۴سال تموم عاشق یکی بودم از ته قلبم اما نفهمیدم پشت اون چهره ش چ جونوری مخفی

    شده هروقت میدیدمش قلبم اتیش میگرفت اونم خیلی ادعا میکرد که منو دوس داره شاید همین

    باعث شد که بیشتر عاشقش بشم.خلاصه بعد کلی سختی وعذاب تازه فهمیدم که اجیر شده تا مثلا

    ابروی منو ببره ازون روز به بعد دیگه مثل مار زخمی شدم هرکی اطرافم میومد رو نیش میزدم

    .بچه ها عشق دروغه یعنی عشق واقعی دروغه.من داستان زندگیمو خیلی ساده وخلاصه براتون

    نوشتم اما زندگیم بیشتر ازاین چیزها عذاب اور بوده وهست .ببخشید که سرتون رو درد اوردم

    امیدوارم همتون به ارزوهاتون برسین به امید روزی که هیچکس در هیچ جای دنیا هیچئ غمی

    نداشته باشه ……..تنهای تنها….

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    شادی سخت نیست – داستان عاشقانه
    ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺎ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺑﻮﺩ؛ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﯽ ﭼﻮﺑﯽ؛ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﯾﮏ ﺁﺏ ﻧﻤﺎﯼ ﺳﻨﮕﯽ. ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ: -ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ؟ -ﻧﻪ. -ﻣﻄﻤﺌﻨﯽ؟ -ﻧﻪ. -ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟ -ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﻣﻨﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻥ. -ﭼﺮﺍ؟ -ﺟﻮﻥ ﻗﺸﻨﮓ ﻧﯿﺴﺘﻢ. -ﻗﺒﻼ ﺍﯾﻨﻮ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻦ؟ -ﻧﻪ. -ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﯾﺪﻡ. -ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﯽ؟ -ﺍﺯ ﺗﻪ ﻗﻠﺒﻢ ﺁﺭﻩ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺩﻭﺳﺘﺎﺵ ﺩﻭﯾﺪ؛ﺷﺎﺩ ﺷﺎﺩ. ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ؛ﮐﯿﻔﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ؛ﻋﺼﺎﯼ ﺳﻔﯿﺪﺵ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ!!!

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    همه چیز را یاد گرفته ام !
    دلــــــم گرفـــــته

    همه چیز را یاد گرفته ام !

    .

    یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

    .

    یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

    .

    تو نگرانم نشو !!

    .

    همه چیز را یاد گرفته ام !

    .

    یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

    .

    یاد گرفته ام ….نفس بکشم بدون تو……و به یاد تو !

    .

    یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن…

    .

    و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

    .

    تو نگرانم نشو !!

    .

    همه چیز را یاد گرفته ام !

    .

    یاد گرفته ام که بی تو بخندم…..

    .

    یاد گرفته ام بی تو گریه کنم…و بدون شانه هایت….!

    .

    یاد گرفته ام …که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

    .

    یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ….

    .

    و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

    .

    اما هنوز یک چیز هست …که یاد نگر فته ام …

    .

    که چگونه…..!

    .

    برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم …

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    سایت تفریحی ۳pide.ir :داستان عاشقانه و واقعی یک دختر وفادار به عشق+تصاویر

    به گزارش مجله اینترنتی کمونه — داستان عاشقانه یک زن اهل پنسیلوانیا که نامزدش دچار جراحت مغزی شد ولی با وجود این ناتوانی باز هم تصمیم گرفت با او ازدواج کند— اکنون سروصدای زیادی به راه انداخته است.

    لن و لاریسا مورفی اولین بار در سال ۲۰۰۵ در کالج با یکدیگر آشنا شدند و تصمیم گرفتند خیلی زود پس از فارغ التحصیلی از کالج در دسامبر سال ۲۰۰۶ با یکدیگر ازدواج کنند.

    ولی پیش از آن زمان— حادثه ناخوشایندی پیش آمد. در ۳۰ سپتامبر همان سال لن در مسیر رفتن به سر کارش در پیتزبرگ دچار یک تصادف شدید شد.

    او در آن تصادف دچار آسیب شدید مغزی شد— لاریسا ولی به جای ترک وی و ازدواج با یک مرد سالم— به خانه آنها نقل مکان کرده تا با خانواده لن از او مراقبت کند.

    اگرچه لن نمی توانست حرف زده و ارتباط برقرار کند ولی او همچنان او را با خود به بیرون می برد. لاریسا در این باره می گوید:”من می دانستم او هنوز مرا دوست دارد. او نه می توانست حرف بزند و نه چیزی بخورد . در تمام مدت فقط من با او حرف می زدم.”

    همچنان که حال لن رو به بهبودی می رفت— احتمال ازدواج قوی تر می شد. لاریسا تنها منتظر یک ارتباط از جانب لن بود تا بتواند با او ازدواج کند. همچنان که لن بهتر می شد— پدرش دچار سرطان مغزی شد.

    بیماری پدر لن بیشتر لاریسا را تحت تاثیر قرار داد— زیرا می دانست او چقدر دوست دارد که آنها با یکدیگر ازدواج کنند. زمانی که لن تا حدی بهتر شد— لاریسا او را با خود به نزد دادگاه برد تا بتوانند جواز ازدواج بگیرند. به گزارش پرشین وی البته این ازدواج به موقع انجام نشد و پیش از آن پدر لن از دنیا رفت.

    لن پیش از تصادف

    آنها در یک مراسم که تنها دوستان و خانواده حضور داشتند حضور پیدا کردند و لاریسا با لن که هنوز به شدت ناتوان است ازدواج کرد. او حتی باید در تمام مدتی که خطبه عقد را کشیش می خواند به او کمک می کرد تا بتواند بایستد. البته او باید در تمام کارهای روزمره به او کمک کند.

    لاریسا می گوید:” ازدواج ما آن هم در دهه ۲۰ سالگی مان توام با ناراحتی های فراوانی بود— من دوستان و خواهرانم را دیدم که همگی با شوهران سالم ازدواج کردن — در مراسم عروسی قدم به قدم آنها را همراهی کرده و در کنار آنها سوار بر ماشین عروس به کلیسا می رسیدند ولی با تمام این وجود ارزش آن را داشت تا با عشق زندگی ام ازدواج کنم.”

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    داستان عاشقانه و غم انگیز
    مریم دختری بود که هیچ موقع به عشق فکر نمیکرد زیرا عشق را

    چیزی بیهوده می دانست. ولی به گل رز خیلی علاقه داشت و میدانست که

    هرتعداد شاخه گل رز به چه معنی است.

    اما هیچ وقت فکر نمیکرد که با همین گل های رز روزی عاشق کسی بشه.

    تا این که روزی پسری به اسم آرش که مریم را عاشقانه دوست داشت

    و از علاقه مریم به گل رز با خبر بود.

    عشق خود را به او با تعداد گل هایی که به مریم میداد ابراز میکرد.

    ماه اول به او روزی تنها یک شاخه رز(به معنی یک احساس عاشقانه برای تو)داد.

    ماه دوم روزی سه شاخه گل به او هدیه کرد(به معنی دوستت دارم)

    و در ماه سوم به او روزی پنج شاخه گل(به معنی بی نهایت دوستت دارم)تقدیم کرد..

    آرش تا ماه ها به مریم پنج شاخه گل میداد

    مریم هم که معنی این گل دادن ها رو میفعهمید روز به روز عاشق تر میشد.

    تا این که تصمیم گرفت برای این که به آرش بگوید که او نیز عاشق اوست

    دوازده شاخه گل(به معنی این که عشق ما به یک عشق دو طرفه تبدیل شده)

    هدیه بدهد.

    روزی که میخواست این کار را انجام بدهد احساس دو گانه ای داشت—

    با خود می اندیشید که آیا چیزی به معنای عشق وجود دارد؟؟

    آیا می تواند به آرش اطمینان کند؟؟

    ولی قلبش به او می گفت:که آرش با تمام وجود به او عشق می ورزد.

    پس نزد آرش رفت و با دستانی لرزان بدون گفتن کلامی دوازده

    شاخه گل را به آرش داد.

    آرش بارها و بارها تعداد گل ها را شمرد.یک بار—دوبار—سه بارو…

    اصلا باورش نمیشد که مریم هم به او علاقه پیدا کرده باشه.

    آنقدر خوشحال بود که همان موقع به مریم زنگ زد و وقتی مطمئن شد

    که واقعا مریم عاشقش شده برای فردا روزی باهاش قرار گذاشت

    و این آغازی برای دوستی آنان بود.

    آرش و مریم هر وقت بهم میرسیدند هفت شاخه گل به نشانه عشق بهم میدادند.

    و هر روز از روز قبل بیشتر عاشق یکدیگر میشدند.

    ولی یک روز که با هم قرار گذاشته بودند.

    مریم هر چه منتظر شد دید آرش نیومد.یک ساعت—دوساعت

    آخر سر تصمیم گرفت که به گوشی آرش زنگ بزنه.

    وقتی زنگ زد یه خانوم گوشی رو برداشت و گفت که آرش تصادف شدیدی کرده.

    مریم تا این حرفو شنید سریع خودش را به بیمارستان رسوند ولـــــــــــــــی

    دیگه خیلی دیر شده بود.

    پسر در حالی که ۹۹شاخه گل رز در دست داشت

    (به معنی عشق من برای تو جاودانه و تا ابد می باشد)جان به جان آفرین تسلیم کرد.

    مریم آنقدر شوکه شده بود که همین طور مات زده به گل های در دست آرش

    نگاه میکرد واشک میریخت.

    مریم در روز خاک سپاری آرش ۳۶۵شاخه رز (به معنی این که هر روز سال به تو

    می اندیشم و دوستت دارم)

    روی قبر او گذاشت و رفت ولی هیچ کس نفمید که به کجا رفت

    و چرا رفت و دیگه هیچ وقت بر نگشت

    دانلود داستان موبایل عاشقانه جدید اونجوری خفن 2015 دختران ناز خوش اندام خوشگل بدن 85 جیگر پاره عکس های تیکه هلو آتیش پاره

    دانلود داستان موبایل عاشقانه جدید اونجوری خفن ۲۰۱۵ دختران ناز خوش اندام خوشگل بدن ۸۵ جیگر پاره عکس های تیکه هلو آتیش پاره

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    داستان رفاقت این چون خوشم اومد گذاشتم اگه بده بگید بردارم
    دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده — می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته — حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای بی وقفه دشمن محاصره شده بود.

    سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد— دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.

    حرف های ستوان را شنید — اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند— او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.

    وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند— فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد— دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.

    سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت — ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده— سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت — زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی….

    می دانی ؟! همیشه نتیجه مهم نیست . کاری که تو از سر عشق وظیفه انجام می دهی مهم است. مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی. پیروزی یعنی همین.

    دانلود کتاب داستان های باحال خفن اونجوری صحنه دار رمانتیک دلنوشته عکس نوشته جملات نوشته های عکس

    دانلود کتاب داستان های باحال خفن اونجوری صحنه دار رمانتیک دلنوشته عکس نوشته جملات نوشته های عکس

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    میرم

    گفتم:میری؟

    گفت:آره

    گفتم:منم بیام؟

    گفت:جایی که من میرم جای ۲ نفره نه ۳ نفر

    گفتم:برمی گردی؟

    فقط خندید

    اشک توی چشمام حلقه زد

    سرمو پایین انداختم

    دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو بالا آورد

    گفت:میری؟

    گفتم:آره

    گفت:منم بیام؟

    گفتم:جایی که من میرم جای ۱ نفره نه ۲ نفر

    گفت:برمی گردی؟

    گفتم:جایی که میرم راه برگشت نداره

    من رفتم اونم رفت ولی اون مدتهاست که برگشته

    و با اشک چشماش خاک مزارمو شستشو میده

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    داستان واقعی گریه دار
    اولش زیر بار نرفتم

    یه چند مدتی چت کردیم بعدش مخالف میل باطنیم شمارمو بهش دادم

    جواب یکیو دادم

    هر روز بی توجه تر میشدم و اون وابستهتر

    تا اینکه یه روز با بغض گفت نرجس من تورو واسه دوستی دو روزه نمیخوام

    چرا نمیخوای بفهمی؟/

    گفتم خب که چی؟

    گفت یعنی میخوام برای همیشه کنارم باشی..

    گفتم فعلا زوده برای این حرفا

    گفت من امسال دارم برای کنکور میخونم

    در ضمن ۴ ماهه باهمیم کجاش زوده؟

    ازم خواست بهش یه فرصت بدم منم اینکارو کردم

    کم کم سعی کردم بهش دل ببندم

    هر روز بیشتر دلبسته میشدم

    کم کم ازش خوشم میومد…

    دیگه نمیتونستم زیاد بهش بزنگم

    فقط گه گه گاهی از گوشی مامانم ابجیم

    یا تلفن خونه بهش زنگ میزدم

    بعد چند ماه گوشیمو بهم پس دادن

    اما من هنوز با اون در ارتباط بودم

    اون رفت داشنگاه اصفهان

    ما برای تمام زندگیمون اینده حال همه چی برنامه ریختیم

    همه بهمون میگفتن لیلی و مجنون

    هرکی باهاش حرف میزد

    میگفت من عاشق نرجسمو میخوامش

    همه میگفتن شما دوتا مال همین

    ما هم باورمون شده بود مال همیم

    اما از وقتی رفته بود دانشگاه به کل رفتارش عوض شده بود

    این علی دیگه اون نبود

    گفتم ابجی علی چی میگه اخه ابجیم و علی رابطشون خیلی خوب بود

    گفت چی شده؟

    گفتم میگه میخواد ازم جدا شه ابجیمم همراه من زار زار گریه میکرد میگفت ابجی گریه نکن خدا بزرگه ایشالله درست میشه اون بر میگرده

    بعد اون ابجیم زنگ زد کلی با علی حرف زد اما اون راضی نشد

    که نشد …ازش دلیل خواستم گفت بابام مریضه و دکترا گفتن تا یه سال دیگه بیشتر زنده نیست و پدرو مادر تو هم نمیذارن تو فعلا نامزد کنی و پدرم گفته باید دامادی پسرمو ببینم… گفتم علی مثل یه دادا

    گفتم علی مثل یه داداش کنارم باش بخدا بسه برام ترکم نکن… اما…..من همیشه با مامانش حرف میزدم .. گفتم به مامانت بگو باهاش بحرفه؟ اما علی قبول نکرد که نکرد… من داغون شده بودم….

    علی میگفت نرجس دوست دارم اما کاری ازم ساخته نیست حتی میگفت من نمیخوام اون دخترو و…

    باورم نمیشد

    چطوری میتونستم به دوستام اقوام بگم علی رفته..

    اصلا اگه میگفتمم باورشون نمیشد…دیگه کاری از من بر نمیومد تنها ارزوم

    خوشبختی علی بود

    به هر بدبختی بود شماره دخترعموی علی که قرار بود باهاش نامزد کنه رو گرفتم

    سلام شما جواهر دخترعموی علی هستی؟

    بله شما؟

    منم نرجسم…

    تا اینو گفتم شروع کرد به التماس که علی رو از من نگیر و…

    من حرفشو قطع کردمو گفتم عزیزم زنگ نزدم اونو ازت بگیرم… زنگ زدم اونو مال تو کنم برای همیشه..

    تمام چیزایی که میدونستم علی دوست داره.. کارایی که علی خوشش میاد حرفایی که خوشش میاد خوصیات علی روبهش گفتم

    و در اخر گفتم با اینا میتونی اونو عاشق خودت کنی…

    با دست خودم داشتم عشقمو پر پر میکردم تا دیروز برای رسیدن بهش تلاش میکردمو الان خودم داشتم اونو از خودم میگرفتم

    بعدشم قطع کردمو کلی گریه کردم

    … خاطرات داشت دیوونم میکرد فقط گریه میکردم نابود شده بودم…

    روزوشب نداشتم …انگار دنیا واسم جهنم بود…

    بعد یه مدت علی زنگ زد گفت…

    گفت نرجس تو منو نبخشیدی درسته؟

    گفتم بخشیدم علی همون روز که رفتی بخشیدمت چطور مگه؟

    گفت نه زندگی من از اون روز نابود شده

    گفتم ولی من سر نمازم برات دعای خیر کردم فقط…

    نرجس میشه برگردی ؟

    گفتم نه تو الان مال یکی دیگه هستی

    اون نامزدی دروغ بود اون دوست دخترم بود که شمارشو کیوان بهت داد..

    گفتم چیه ترکت کرده اومدی سراغ من؟

    گفت اره ولی خدایی کسی مثل تو نمیشه؟

    گفتم نه علی به سختی تونستم با خودم راه بیام دوباره نه..

    اونم چند مدت زنگ میزدو بعدش رفت

    بعد یه مدت زنگ زده بود گوشی ابجیم و گفته بود به نرجس بگو که یه دونه ی دوست دخترمو به هزار تای تو نمیدم…

    بازم دلم شکست

    اما بعد یه مدت زنگ زدو گفت نرجس میخوامت دیگه توجهی نکردمو خطمو خاموش کردم

    البته هنوزم گاهی دلم تنگ میشه گریه میکنم…

    توی خاطرات میسوزم

    اما دیگه خیلی صبور شدم…

    الان سال سوم دبیرستانم اماهنوز دارم میسوزم توی اون خاطرات با اینکه یک سال گذشته …

    از اون روز شعرای من همش بوی خیانتو جدایی میده…

    اگه عشقش مال من نیست قلب اون با یکی دیگست

    ولی خب بسه واسه من اگه لبهاش پره خندست

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    داستان رمانتیک
    داستان واقعی — دخترخاله و پسرخاله ای بودن که از بچه گی با هم بزرگ

    شدن و اسمشون رو هم بوده واسه ازدواج دختره اسمش مریم بوده پسره

    هم جواد — جوادو مریم خیلی همدیگه رو دوست داشتن جوری که هر روز

    باید همدیگه رو میدیدن جواد همیشه مواظب مریم بود و اگه کسی مریمو

    اذییت می کرد اون پشتشو میگرفت حالا هر کی باشه چه مادر مریم چه

    پدر یا داداشش باشه یه دفه خانوم معلم مریمو تنبیه کرده بود جواد هم

    فهمیده بود و معلم مریمو با سنگ زده بود — اگه پارک میرفتن باید با هم

    میرفتن اگه جواد میرفت تو مغازه چیزی بگیره برا مریم هم میگرفت حتی

    عروسک هم براش میخرید مریم هم همینطور — هیچکدومشون هم پولدار

    تموم کردن و اینجا بود که طرز فکرها عوض میشه و سختیهای زندگی رو

    درک میکنن طوری که رو عشقهاشون هم تاثیر میذاره مریم دختر قشنگی

    شده بود جواد هم واسه خودش مردی شده بود جواد هم کار میکرد هم

    درس میخوند مریم هم محکم درس میخوند تا دانشگاه قبول بشه از قضا

    مریم دانشگاه قبول شد ولی جواد قبول نشد اینجا بود که دانشگاه بین دو تا

    عاشق فاصله انداخت قرار شده بود بعد از دبیرستان عقد کنن ولی مریم هی عقدو عقب مینداخت

    جو دانشگاه رو مریم و دوست داشتنش تاثیر گذاشته بود هر موقع از

    دانشگاه بر میگشت و جواد میرفت پیشش یا میگفت خسته ام یا درس دارم

    یا به بهونه های مختلف جوادو بی محل میکرد تا یک سال جوادو دور داد تا

    اینکه تو جمع جلو همه گفته بود من قصد ازدواج ندارم و بهتره جواد بره زن

    بگیره و فکر منو از سرش بیرون کنه اصلا کسی باورش نمیشد مریم بتونه

    همچین حرفی بزنه جواد بلند شده بود گفته بود مریم تو این حرفو جدی

    زدی؟ مریم هم گفته بود پسرخاله من تا دانشگاهو تموم کنم چهارسال

    طول میکشه بهتره به فکر دختر دیگه ای باشی این برا هر دومون بهتره جواد

    گفته بود شوخی رو دیگه بس کن مریم هم گفته بود من هیچوقت انقد

    جدی نبودم جواد گفته بود نکنه من کاری کردم که ناراحت شدی؟ اونم گفته

    بود تو کاری نکردی من بدرد تو نمیخورم اینو گفته بود و از خونه زده بود بیرون

    جواد رفته بود دنبالش و تو خیابون با هم دعوا کرده بودن جواد بهش گفته بود

    تو چت شده؟ چرا بیربط حرف میزنی؟ این بازیو تمومش کن و برگرد من

    نمیتونم بدون تو زندگی ولی قلب رئوف و نازک مریم از سنگ شده بود به

    جواد گفته بود اگه ادامه بدی خودمو می کشم جواد با گریه گفته بود کی

    مریم قشنگ و مهربون منو از من گرفته؟ مریم گفته بود کسی نگرفته ما مال

    هم نبودیم و اون موقع بچه بودیم و عشق چیز پوچ و بی فایده است و حالا

    پول حرف اول رو می زنه جواد گفته بود خب منم پول دار میشم منم میرم

    دانشگاه مریم هم گفته بود ما به درد هم نمی خوریم و دیگه هیچ وقت

    سراغ من نیا — بعد از این هر کاری پدر و مادر هردوشون کردند که مریم

    راضی بشه مریم زیر بار نرفت که نرفت این وسط جواد خودشو باخته بود و

    رفته بود سراغ قرص های روان گردان برای آروم کردن خودش درسشو ترک

    کرده بود و کارش شده بود مصرف قرص. مریم هم که اصلا به فکر جواد نبود

    — مریم بعد از دو سال از دانشگاه با پسر دیگه ای ازدواج کرد که مهندس بود

    حالا جواد عشق خودشو میدید که با پسر دیگه ای داره می ره گردش و ازا

    ینی که هست بدتر میشد اینجا بود که پدر مادر جواد اونو برده بودند به یک

    مرکز درمان و جواد خودش هم تصمیم گرفته بود دیگه به مریم فکر نکنه و

    زندگیشو دوباره درست کنه بعد از تقریبا چند ماه جواد سلامتی خودشو به

    دست اورد و درسشو دوباره شروع کرد و درس میخوند برا کنکور دیگه کار

    نمی کرد و فقط درس میخوند انگیزه هاش چندبرابر شده بودند ( اینایی که

    میگم تو چند سال اتفاق افتاده بود و منی که دارم می نویسم خودم

    احساساتی شدم سرنوشت چه کارایی که با آدم نمیکنه) بعد از امتحان

    کنکور جواد مهندس عمران قبول شده بود و دیگه زندگیش از این رو به اون

    رو شده بود جواد قرص خوار با توکل به خدا و اراده محکم و کمک پدر و مادر

    و دکترا سالم شده بود و برا خودش شده بود مهندس جالب تر این این بود

    که شوهر مریم فردی چشم چرون و شکاک بود و همش چشمش دنبال

    دخترای مردم بود و اجازه نمیداد مریم که به خونه پدر و مادرش حتی بره

    همیشه گوشی مریمو چک میکرد حتی چند بار مریمو زده بود درسته که

    شوهرش پولدار بود ولی نه از پولش بهره می برد و نه از وجود خودش

    شوهرش چون خودش خراب بود به زنش هم شک می کرد مریم چون به

    جواد پشت کرده بود و با عشقش بازی کرده بود همش میگفت حقمه باید

    سرم بیاد وقتی به کارایی که با جواد تو بچگی هاشون کرده بود وقتی به

    دوست داشتنی هایی که بینشون بود فکر میکرد آرزوی مرگ میکرد که چرا

    اینقدر در حق جواد بد کرده ولی روش نمی شد که از شوهرش جدا بشه

    چون همه بهش زخم زبون می زدند آخر نتونست طاقت بیاره و به شوهرش

    گفته بود من نمیخوام دیگه باهات زندگی کنم مریم با چشمی پر از اشک و

    خون برگشته بود خونه پدر و مادرش و آخرش از شوهرش جدا شد حالا

    خوبه که بچه دار نشده بود ولی روحیشو به کلی از دست داده بود

    دانشگاهشو هم تموم نکرده بود بعضی موقع ها درس میخوند ولی مگه

    زخم زبون مردم میزاشت درس بخونه و راحت باشه جواد هم از حالش باخبر

    شده بود و یک روز رفت دیدنش و خیلی عادی و رسمی ولی روش نشد با

    جواد روبرو شه بخاطر همین جواد رفته بود تو اتاقش و احوالشو پرسیده بود

    مریم هم گفته بود حالی واسم نمونده که ازش بپرسی بعد گفته بود اومدی

    اینجا که زجرکشم بکنی؟ آره من احمقم بی شعورم — اصلا هر چی دلت

    میخواد بگو جواد هم گفته بود نه من دیگه از دستت ناراحت نیستم تو

    خواستی زندگی خودتو بکنی من اشتباه کردم که مزاحت می شدم عشق

    چیز پوچ و بی فایده است این حرف مریمو داغون کرد بعد بهش گفته بود که

    خودشو ناراحت نکنه و میتونه زندگیشو دوباره شروع کنه و دوباره باطراوت

    بشه فقط اراده میخواد و توکل به خدا اینو گفته بود و خواسته بود بره ولی

    مریم مانع شده بود و نذاشته بود یقه شو گرفته بودو بهش گفته بود من تو

    رو میخوام من اشتباه کردم من بچه بودم گول اطرافیانمو خوردم بخدا هنوز

    عاشقتم جواد که از شرم و خجالت قرمز شده بود زبونش بند اومده بود و

    همینجوری نگاش میکرد بعد مریم گفته بود بیا ببین همش از تو نوشتم و

    خاطرات بچه گیمون بعد دفتر خاطراتشو آورده بود و به جواد نشون داده بود

    جواد که اشک از چشماش جاری شده بود بهش گفته بود من اگه دوستت

    نداشتم هرگز پامو اینطرفا نمیذاشتم فقط دنبال یک فرصت میگشتم که بهت

    بگم منم هنوز عاشقتم و هر کاری کردی رو فراموش میکنم تو مریم کوچولو

    و قشنگ خودمی بعد بهش گفته بود همین امشب میام خواستگاریت تا

    دیگه برای همیشه مال خودم بشی مریم از بس گریه کرده بود دیگه اشکی

    براش نمونده بود و باورش نمیشد جواد بخشیدتش و هنوز دوسش داره بعد

    از چند ساعت حرف زدن جواد تدارک خواستگاری رو چیده بود و مریمو برای

    همیشه به ازدواج خودش دراورده بود.این هم داستان پر ماجرای جواد و مریم

    ولی مردایی مثل جواد کم هستن و پول وعشق دو چیز جدا از هم هستن

    پس هیچ وقت دچار اشتباه نشید.

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    داستان مادر

    مادری که دنیا هیچوقت اورا فراموش نمیکند

    مادری که دنیا هیچوقت اورا فراموش نمیکند :

    وقتي گروه نجات زن جوان را زير اوار پيدا کرد , او مرده بود اما کمک رسانان زير نور چراغ قوه چيز عجيبي ديدند.زن با حالتي عجيب به زمين افتاده , زانو زده و حالت بدنش زير فشار اوار کاملا تعقيير يافته بود . ناجيان تلاش مي کردند جنازه را بيرون بياورند که گرماي موجودي ظريف را احساس کردند . چند ثانيه بعد سرپرست گروه ديوانه وار فرياد زد :بياييد , زود بياييد ! يک بچه اينجاست . . بچه زنده است .

    وقتي اوار از روي جنازه مادر کنار رفت دختر سه_چهار ماهه اي از زير ان بيرون کشيده شد . . نوزاد کاملا سالم و در خواب عميق بود . مردم وقتي بچه را بغل کردند , يک تلفن همراه از لباسش به زمين افتاد که روي صفحه شکسته ان اين پيام ديده ميشد : عزيزم , اگر زنده ماندي , هيچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامي وجودش دوستت داشت . . .

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    تنهام

    یه روز بهم گفت:

    «می‌خوام باهات دوست باشم؛آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام»

    بهش لبخند زدم و گفتم:

    «آره می‌دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام»

    یه روز دیگه بهم گفت:

    «می‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام»

    بهش لبخند زدم و گفتم:

    «آره می‌دونم فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام»

    یه روز دیگه گفت:

    «می‌خوام برم یه جای دور— جایی كه هیچ مزاحمی نباشه

    بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام»

    بهش لبخند زدم و گفتم:

    «آره می‌دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام»

    یه روز تو نامه‌ش نوشت:

    «من اینجا یه دوست پیدا كردم آخه می‌دونی؟من اینجا خیلی تنهام»

    براش یه لبخند كشیدم وزیرش نوشتم:

    «آره می‌دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام»

    یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت:

    «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام»

    براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم:

    «آره می‌دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام»

    حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم

    و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه

    (من هنوز هم خیلی تنهام)

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    کوروش کبیر

    دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم….

    کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من

    زیباتر است و پشت سره شما ایستاده—دخترک

    برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش گفت:اگر عاشق

    بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی

    دانلود زیباترین داستان های عاشقانه ایرانی و خارجی بدون سانسور واقعی عکس های عاشق نوشته جملات

    دانلود زیباترین داستان های عاشقانه ایرانی و خارجی بدون سانسور واقعی عکس های عاشق نوشته جملات

    دانلود زیباترین داستان های عاشقانه ایرانی و خارجی بدون سانسور واقعی عکس های عاشق نوشته جملات

    دانلود زیباترین داستان های عاشقانه ایرانی و خارجی بدون سانسور واقعی عکس های عاشق نوشته جملات

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    قصه ی عشق

    یه زن و شوهر عاشق اما فقیر سر سفره شام نشستند غذاشون خیلی مختصر و کم بود که یک نفر را به زور سیر میکرد مرد به خاطر اینکه زنش بیشتر غذا بخوره گفت بیا چراغ را خاموش کنیم و توی تاریکی بخوریم زن قبول کرد چند دقیقه چراغها را خاموش کردند ولی بعد که روشن کردند غذاها دست نخورده توی ظرف مونده بود.

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    پیرمرد و دختر
    پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود. دختری جوان —رو به روی او — چشم از گلها بر نمیداشت. وقتی به ایستگاه رسیدند — پیرمرد بلند شد و دسته گل را به دختر داد و گفت: ((میدانم از این گلها خوشت آمده — به زنم میگویم — دادمشان به تو . گمانم او هم خوشحال میشود.))
    دختر جوان دسته گل را گرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پائین می رفت و
    وارد قبرستان کوچک شهر میشد .

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    چراااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟
    دُختری پشت یک هزار تومنی نوشته بود

    پدرم واسه همین پولی که پیش توست

    مرا یک شب به دست صاحب خانه مان سپرد..

    خدایا چقدر میگیری شب اول قبر قبل از

    اینکه تو سوال کنی من بپرسم چــــــــــــــــــــراا؟؟؟

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    داستان واقعی
    پسری به دختر که تازه باهاش دوست شده بود میگه.
    امروز وقت داری بیای خونمون؟
    دختره:مامانم نمیزاره با چه بهونه ای بیام؟
    پسره: بگو میخوام برم استخر
    دختره اومد خونه ای دوست پسرش
    پسر ..تو که اومدی استخر باید موهات خیس باشه برو حموم موهاتو خیس کن
    دختره وقتی میره حموم پسر یک یکی به دوستاش زنگ میزنه …..
    پسر و دوستا یک یکی میرن حموم
    یکی اخری که میره حموم بعد ۱تا ۲ساعت
    دیدن خیلی دیر کرده
    رفتن حموم دیدن دختره وپسره رگ دستاشونو با هم زدند و گوشه ای حموم افتادن و گوشه ای حموم پسر با خون اش نوشته

    نامردا خواهرم بود

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    داستان عاشقانه

    در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند
    شادی— غم— دانش عشق و باقی احساسات.
    روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است….

    بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.
    اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.

    زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.
    در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
    “ثروت— مرا هم با خود می بری؟”
    ثروت جواب داد:
    “نه نمی توانم— مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست— من هیچ جایی برای تو ندارم.”
    عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
    “غرور لطفاً به من کمک کن.”
    “نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
    پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
    “غم لطفاً مرا با خود ببر.”
    “آه عشق. آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
    شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
    ناگهان صدایی شنید:
    “بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
    صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد.
    هنگامیکه به خشکی رسیدند— ناجی به راه خود رفت.
    عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
    ” چه کسی به من کمک کرد؟”
    دانش جواب داد: “او زمان بود.”
    “زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟”
    دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
    “چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    داستانی از عشق واقعی زن و شوهر
    پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

    پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

    وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.

    فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟

    شوهر فقط گفت: “عزیزم دوستت دارم!”

    عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد— آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.

    گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم— چه در روابط— چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت— آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها— دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.

    اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد— مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.

    حسادت ها— رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران— و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    داستان عاشق واقعی
    سلام . دلم برات خیلی تنگ شده بود

    پسرک از شادی تو پوست خود نمی گنجید…

    راست میگفت …خیلی وقت بود که ندیده بودش..

    دلش واسش یه ذره شده بود..

    تو چشای سیاهش زل زد همون چشمایی که وقتی ۱۶سال بیشتر نداشت

    باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو عربده بالاخره کاری کرد که باهم دوست شدن

    دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون حرفای پسرک پرید و گفت:

    من دیرم شده زودی باید برم خونه…

    همیشه همین جور بوده هر وقت دخترک پسرک را میدید زود باید بر میگشت…

    پسرک معطل نکرد و کادویی که برای دخترک خریده بود رو با کلی اشتیاق به دخترک داد

    دخترک بی تفاوت بسته را گرفت و تشکری خشک و خالی کرد…

    حتی کنجکاویی نکرد داخل بسته رو ببیند پسرک خواست سر سخن روباز کند که دخترک گفت :

    وای دیرم شد..من دیگه برم خداحافظ…

    خداحافظی کردند و پسرک در سوک لحظه جدایی ماتم گرفت و رفتن معشوق را نظاره کرد ….

    دخترک هراسان و دل نگران بود…

    در راه نیم نگاهی به بسته انداخت …یه خرس عروسکی خوشگل بود..

    هوا دیگه داشت کم کم سرد میشد

    وسرعت ماشین هاییکه رد میشدند ترس دخترک رو از دیر رسیدن بیشتر میکرد
    پسره مثل همیشه ۵ دقیقه تاخیر داشت

    اما بازم مثل همیشه ریلکس بود…دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت
    دخترک بی درنگ بسته را به پسر داد و نگاه پر شوقش را به نگاه پسر دوخت.

    پسر نیم نگاهی به بسته انداخت و گفت: مرسی…

    بسته را باز کرد و ناگاه چشمش به نامه ای افتاد که عاشق خوش خیال دخترک برای او نوشته بود…

    لبخندی زد و به روی خود نیاورد…

    چند دقیقه ای را با هم سپری کردن

    و باز مثل همیشه خداحافظی و نگاه ملتمس عاشقی که از لحظه ی وداع بیزار است..

    این بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او..

    معشوقی که شاید جسم اون سر قرار با ۵ دقیقه تاخیر حاضر شده بود —

    اما دلش از لحظه اول جای دیگه ای بود ……..

    کمی آن طرف تر صدای جیغ لاستیکی دخترک و پسر را متوجه نقطه ای در آن طرف کرد..

    پسرکی در زیر چرخ های ماشین جان می داد
    و آخرین نگاهش دوخته شده به معشوقه ای بود که به او خیانت کرده بود

    *****دانلود جدیدترین زیباترین داستان کوتاه و بلند عاشقانه رمانتیک احساسی جدید زیبا باحال خفن عشقولانه عشقی تصویری نوشته متن جملات غمگین ایرانی بدون سانسور واقعی گریه دار www.3pide.ir*****

    داستان عاشقانه باحال و زیبای کلاغ ۲۰۱۵ جدید

    یه روزی آقای کلاغ — ***** یا به قول بعضیا زاغ

    رو دوچرخه پا می‌زد— ***** رد شدش از دم باغ

    پای یک درخت رسید —***** صدای خوبی شنید

    نگاهی کرد به بالا —***** صاحب صدا رو دید

    یه قناری بود قشنگ — *****بال و پر — پر آب و رنگ

    وقتی جیک جیکو می‌کرد —***** آب می‌کردش دل سنگ

    قلب زاغ تکونی خورد —***** قناری عقلشو برد

    توی فکر قناری — ***** تا دو روز غذا نخورد

    روز سوم کلاغه — ***** رفتش پیش قناری

    گفتش عزیزم سلام — ***** اومدم خواستگاری

    نگاهی کرد قناری — ***** بالا و پایین— راست و چپ

    پوزخندی زد به کلاغ —***** گفتش که عجب! عجب

    منقار من قلمی —***** منقار تو بیست وجب

    واسه چی زنت بشم؟***** مغز من نکرده تب

    کلاغه دلش شیکست —***** ولی دید یه راهی هست

    برای سفر به شهر —***** بار و بندیلش رو بست

    یه مدت از کلاغه —***** هیچ کجا خبر نبود

    وقتی برگشت به خونه *****از نوکش اثر نبود

    داده بود عمل کنن — ***** منقار درازشو

    فکر کرد این بار می‌خره —***** قناریه نازشو

    باز کلاغ دلش شیکست —***** نگاه کرد به سر و دست

    آره خب— سیاه بودش! ***** اینجوری بوده و هست

    دوباره یه فکری کرد — ***** رنگ مو تهیه کرد

    خودشو از سر تا پا —*****رفت و کردش زرد زرد

    رفتش و گفت: قناری!***** اومدم خواستگاری

    شدم عینهو خودت —***** بگو که دوسم داری

    اخمای قناریه —***** دوباره رفتش تو هم

    کله‌مو نگاه بکن —***** گیسوهام پر پیچ و خم

    موهای روی سرت —***** وای که هست خیلی کم

    فردا روزی تاس می‌شی!***** زندگی‌مون میشه غم

    کلاغ رفتش خونه *****نگاه کرد به آیینه

    نکنه خدا جونم !*****سرنوشت من اینه؟!

    ولی نا امید نشد —*****رفت تو فکر کلاگیس

    گذاشت اونو رو سرش — *****تفی کرد با دو تا لیس

    کلاه گیسه چسبیدش —***** خیلی محکم و تمیز

    روی کله‌ی کلاغ —***** نمی‌خورد حتی لیز

    نگاه که خوب می‌کنم —***** می‌بینم گردنتو

    یه جورایی درازه — ***** نمی‌شم من زن تو

    کلاغه رفتشو من —***** نمی‌دونم چی جوری

    وقتی اومدش ولی — ***** گردنش بود اینجوری

    خجالت نمی‌کشی؟*****واسه گوشتای شیکم!؟

    دوست دارم شوهر من — *****باشه پیمناست دست کم!

    دیگه از فردا کلاغ —*****حسابی رفت تو رژیم

    می‌کردش بدنسازی — *****بارفیکس و دمبل و سیم

    بعدش هم می‌رفت تو پارک —*****می‌دویید راهای دور

    آره این کلاغ ما —‌*****خیلی خیلی بود صبور

    واسه ریختن عرق — *****می‌کردش طناب‌بازی

    ولی از روند کار — *****نبودش خیلی راضی

    پا شدی رفتش به شهر —***** دنبال دکتر خوب

    دو هفته بستری شد — *****که بشه یه تیکه چوب

    قرصای جور و واجور —*****رژیمای رنگارنگ

    تمرینهای ورزشی — *****لباسای کیپ تنگ

    آخرش اومد رو فرم —*****هیکل و وزن کلاغ

    با هزار تا آرزو — *****اومدش به سمت باغ

    وقتی از دور میومد — *****شنیدش صدای ساز

    تنبک و تنبور و دف — *****شادی و رقص و آواز

    دل زاغه هری ریخت !***** نکنه قناریه؟

    شایدم عروسی *****بازای شکاریه

    دیدش ای وای قناری — *****پوشیده رخت عروس

    یعنی دامادش کیه؟*****طاووسه یا که خروس؟

    هی کی هست لابد تو تیپ — *****حرف اولو می‌زنه!

    توی هیکل و صورت —‌ *****صد برابر منه

    کلاغه رفتشو دید —*****شوهر قناری رو

    شوکه شد — نمی‌دونست— *****چیز اصل کاری رو!

    می‌دونین مشکل کار —***** از همون اول چی بود؟

    کلاغه دوچرخه داشت —‌*****صاحب بی ام و نبود

    خوب سری اول داستان های عاشقانه و رمانتیک سایت سپیده در اینجا به پایان رسید . قسمت های بعدی در روزهای آینده تقدیم شما عزیزان خواهد . همراه ما باشید …

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد دانلود کتاب زیبای عاشقانه رمانتیک جدید عشقولانه احساسی ۲۰۱۵ موبایل گوشی اندروید کامپیوتر سایت وبلاگ جدید زیبا باحال خفن کوتاه طولانی دراز دختر پسر عاشق حیوانات جالب و خواندنی عکس های تصاویر تصویر جملات متن نوشته های دلنوشته عکس نوشته مطالب را برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی و عکس و آهنگ و دانلود سپیده www.3pide.ir

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

    آخرین مطالب
  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند