سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 09:20 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان   مطمئنا برای تان جالب خواهد بود تا با جزئیات انجماد بدن برای زنده شدن در آینده بیشتر آشنا شوید. پس با ما همراه شوید. انجماد پس از مرگ چگونه فرایندی است؟ سرمازیستی (Cryonics) و نگهداری در سرما (Cryopreservation) دو شاخه جدید علم هستند که اخیرا زیاد درباره […]

  • غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم دختر دانشجو در سیل شدید خرم آباد می خواست که سوار خودروی پژو شود که پایش لیش خورد و به درون سیل افتاد و کشته شد و راننده پژو هیچ واکنشی نشان نداد.   فیلم غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد و بی تفاوتی رهگذران […]

  • تجاوز جنسی مجری شبکه صدای آمریکا به الهام ستاکی/عکس

    تجاوز جنسی مجری شبکه صدای آمریکا به الهام ستاکی/عکس

    تجاوز جنسی مجری شبکه صدای آمریکا به الهام ستاکی/عکس تجاوز جنسی به الهام ستاکی مجری شبکه صدای مریکا توسط مهدی فلاحتی الهام ستاکی مجری سابق شبکه صدای آمریکا است که توسط مهدی فلاحتی مورد تجاوز قرار گرفته است و مشکلات روانی پیدا کرده است. در یکی از جنجالی ترین اتفاقات تلویزیونی مهدی فلاحتی مجری شبکه […]

  • حادثه تروریستی در سامرا و مجروح شدن۶۱ زائر ایرانی

    حادثه تروریستی در سامرا و مجروح شدن۶۱ زائر ایرانی

    حادثه تروریستی در سامرا و مجروح شدن۶۱ زائر ایرانی   نماینده سازمان حج و زیارت در عراق اعلام کرد: در حادثه تروریستی سامرا، ۶۱ زائر ایرانی مجروح شده‌اند که هم‌اکنون به بیمارستانی در بغداد منتقل شده‌اند. در حادثه تروریستی سامرا، ۶۱ زائر ایرانی مجروح شده‌اند X حادثه تروریستیX حادثه تروریستی در عراقX حمله تروریستی داعشX حمله تروریستی محمد جواد […]

  • جزئیات خودکشی دو خواهر دزفولی از روی پل/تصاویر

    جزئیات خودکشی دو خواهر دزفولی از روی پل/تصاویر

    جزئیات خودکشی دو خواهر دزفولی از روی پل/تصاویر دو دختر دزفولی که خواهر بودند از روی پل جدید دزفول به پاین پریدند و خودکشی کردند که جلوی یکی از این دو خواهر گرفته شد.   خودکشی خونین دو خواهر دزفولی از روی پل جدید اخبار حوادث : شب گذشته یک دختر ۱۸ ساله از پل […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۴ اسفند ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 3158 بازدید | نظرات 0 نظر | دسته بندی : رمان عاشقانه , رمان غمگین و غم انگیز
  • دانلود رایگان رمان بغض غزل-کتاب رمان و داستان غمگین زیبا موبایل

    دانلود رایگان رمان بغض غزل-کتاب رمان و داستان غمگین زیبا موبایل

    دانلود رایگان رمان بغض غزل-کتاب رمان و داستان غمگین زیبا موبایل

    نوشته امروز سایت تفریحی و رمان دوشنبه ۴ اسفند ۹۳ : دانلود رایگان رمان بغض غزل-کتاب رمان و داستان غمگین زیبا موبایل – دانلود رمان جدید و زیبای بغض غزل – دانلود کتاب رمان و داستان غمگین بغض غذل برای کامپیوتر – دانلود بغض غذل جالب زیبا خواندنی دختر برای موبایل اندروید – دانلود بهترین کتاب ها و داستان های رمان ایرانی – موضوع و قصه داستان خلاصه عکس رمان ایرانی بغض غذل – نویسنده زن خانم دختر رمان خواندنی غمناک بغض غذل – دانلود رمان PDF و AKP بغض غذل خانم برای گوشی موبایل – دانلود رایگان کتاب و داستان و نوشته متن غمناک غمگین بغض دار غم انگیز sad

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و رمان سپیده ۳pide.ir یک رمان بسیار زیبا و خواندنی جالب ولی غمگین و غمناک رو براتون اماده کردیم . اسم این رمان زیبا و جذاب بغض غذل می باشد که در ۱۲ قسمت طولانی و بلند ولی جذاب خواندنی و نوشته خانم فرخنده موحد راد است . هر روز سعی خواهیم کرد یک قسمت از این رمان رو در سایت قرار بدیم . خلاصه داستان این رمان اینه که غذل خانم شخصیت اصلی و اول این رمان دختری شیطون ولی تنبل و خیلی بانمک است . برادر غذل خانم یک رفیق داره به نام سهیل که حسابی با خانواده غذل خانم گرم و صمیمی هستش و رابطه دارند با هم عاشق خواهر بزرگ غذل خانم میشه که اسمش هم عسل هست و … امیدواریم از دانلود و خواندن این رمان زیبا لذت ببرید.

    Download free romance novels and stories, sad tears beautiful sonnet-Mobile – Download new novel and beautiful lyric tears – tears sad story book and Ghzl for PC – Download Pretty interesting read Ghzl lump female android mobile – Download the best books and stories – – Author sad tears woman women girl reading novel Ghzl – Download PDF or AKP novel Ghzl her hatred for mobile – free download books and stories were written and the sad sad tears

    دانلود رمان عاشقانه ایرانی غمگین بغض غذل برای گوشی های موبایل اندروید کامپیوتر

    قسمت اول رمان زیبای غمگین بغض غذل

    شروع رمان : هیچ وقت فکر نمی کردم برایم اینقدر سخت باشه.همیشه می گفتند بهترین روزهاي عمر آدم دوران دبیرستان
    است،اما هیچ وقت منظورشون رو نفهمیدم.بعد از اینکه آخرین امتحانم رو تمام کردم دوست نداشتم از سر جلسه و از
    پشت میز و نیمکت بیرون بیایم ولی آن روز آخرین روزي بود که با بچه ها توي مدرسه کنار هم بودیم.باورش برایم
    سخت بود که منم بزرگ شده باشم و دیگر نخواهم به مدرسه برم البته هرچند می دونستم تابستان دوباره برمیگردم
    چون صد درصد دو، سه درس رو تجدید به ارمغان می آوردم.دلم گرفته بود،بغض کرده بودم ولی مجبور بودم براي
    آخرین بار با بچه ها این راه همیشگی را برگردم، راهی که دیگر هیچ وقت با بچه ها نمی اومدم و نمی رفتم.
    وقتی به خونه رسیدم کلافه و خسته بودم،حوصله ي هیچ چیز و هیچ کس رو نداشتم، حتی نیما،نیما برادرم و بیست و
    چهار ساله است.هر روز لحظه شماریمی کردم تا از سر کار برگردد ولی اون روز حتی نمی خواستم نیما رو هم
    ببینم.مسئولین مدرسه گفته بودند ده روز بعد براي گرفتن کارنامه بریم و اصلا دوست نداشتم زمان بگذرد و آن روز
    از راه برسد چون اصلا حوصله ي غرغر مامان و بابام رو نداشتم.
    خیلی دلم گرفته بود،تصمیم گرفتم برم سراغ عکس هاي دوران مدرسه و دوباره تجدید خاطره کنم.با دیدن هر
    عکس بغض گلویم رو می گرفت.باورم نمی شد که دیگر نه مدرسه می رفتم که بخوام با بچه ها باشم نه صفورا را می
    دیدم. صفورادوستم و همسایه ي ما بود که شش ماه قبل با علی ازدواج کرده و از این جا رفته بود،صفورا از من چهار
    سال بزرگتر و با عسل خواهرم همکلاس و همسن بود با وجود این با من هم خیلی صمیمی و خونگرم بود. در واقع او
    براي من حکم سنگ صبور رو دارد ولی بعد از ازدواجش دسترسی به او سخت تر شده بود.هم چنان مشغول تماشاي
    عکس هاي مدرسه بودم که مامان از طبقه ي پایین توي آشپزخونه صدایم کرد،مجبور شدم آلبوم رو ببندم و به
    آشپزخانه برم و گفتم:
    -بله مامان کارم داشتی ؟
    مامان نگاهی به سرتاپاي من انداخت و گفت: آره غزل جان، یه دستی به سر و روي این خونه بکش قراره مهمون
    برامون بیاد.
    -مامان ! من تازه از امتحان برگشتم خسته ام.
    -دخترم،منم خسته ام،می گی چکار کنم با دوتا دست؟
    -عسل کجاست؟
    -هنوز از دانشکده برنگشته،تو هم از وقتی اومدي رفتی تو اتاقت در رو هم بستی،معلوم نیست که چته،ببینم نکنه
    امتحانت رو خراب کردي؟
    -نه بابا
    -پس چته ؟
    -فقط حوصله ندارم،همین! حالا کی می خواد بیاد؟
    -یعنی چی کی می خواد بیاد؟
    -یعنی مهمون کیه ؟
    -اول خونه رو تمیز کن تا بهت بگم.
    -اذیت نکن مامان بگو دیگه.
    -اگه بگم قول میدي ظرف ها رو هم بشوري ؟
    -دیگه چی ؟ نمی خواي غذا هم من درست کنم؟
    -بد نمیگی ها! اگه می تونی درست کن.
    -خداییش دیگه داري سوء استفاده می کنی ها مامان.
    -خب حالا می خواي بهت بگم یا نه ؟
    -من ظرف نمی شورم ها!
    -باشه بابا نشور.
    -خب بگو.
    -دایی پیام
    -برو مامان! من میگم حوصله ندارم شما هم سربه سرم می ذاري.
    -جدي گفتم غزل خانوم،به قیافه ام می خوره شوخی کنم؟ دایی صبح زنگ زد و گفت داره می یاد این جا مثل اینکه
    تهران یه کاري داره،سه چهار روزه هم برمیگرده!
    -مامان! جون غزل راست میگی ؟
    -واي غزل، کلافه ام کردي،دروغم چیه ؟
    -آخ جون، مامانی هم خونه رو تمیز می کنم،هم ظرف هارو می شورم،هم غذا می پزم،اصلا هرکاري بگی انجام میدم!
    -تو نمی خواد خودتو اذیت کنی همون خونه رو مرتب کن،شاهکار کردي!
    در همین حین نیما از سرکار برگشت و گفت: سلام!من اومدم.

    دانلود رمان عاشقانه غمگین بغض غذل زیبا جالب نوشته متن جملات مطالب عکس های دختر ایرانی

    دانلود رمان عاشقانه غمگین بغض غذل زیبا جالب نوشته متن جملات مطالب عکس های دختر ایرانی

    دانلود رمان عاشقانه غمگین بغض غذل زیبا جالب نوشته متن جملات مطالب عکس های دختر ایرانی

    دانلود رمان عاشقانه غمگین بغض غذل زیبا جالب نوشته متن جملات مطالب عکس های دختر ایرانی

    نمی دونستم چطور باید خوشحالی ام رو با یکی دیگه تقسیم کنم.دایی پیام داشت می اومد،دایی پیام بیست ونه سال
    بیشتر نداشت،شاید به همین خاطر خیلی با هم صمیمی بودیم هرچند نمی واست زن دایی مرجان و عرشیا کوچولو را
    همراه خود بیاورد. ولی باز هم خیلی خوشحال بودم به همین خاطر وقتی صداي سلام نیمارو شنیدم از خوشحالی خودم
    رو توي بغلش انداختم و بوسیدمش.نیما که از کارهاي من تعجب کرده بود گفت:
    -خدا امرزو رو بخیر کنه چه خبر شده که تو دوباره زده به سرت!؟
    -داداش مژده بده.
    -مژده کیه ؟
    -مژده کیه،چیه؟ میگم مژدگانی بده.
    -شرمنده من از این پول ها ندارم.
    -گدا بابا پول نمی خوام ولی مژدگانی بده.
    -خب اگه مژدگانی بدون پول می خواي باشه بگو.
    -پیام داره میاد اینجا.
    -خبر خوشت همین بود؟!
    -داداش، میگم پیام داره از رامسر میاد تهران اون هم خونه ي ما!
    -خب بیاد.
    -وا! تو چرا این طوري می کنی؟
    نیما انگار نه انگار که من حرف می زنم، به اتاقش رفت که لباسش رو عوض کند با تعجب از مامان پرسیدم: نیما چرا
    اینطور کرد ؟
    مامان گفت: چه طور کرد؟
    -اصلا خوشحال نشد که پیام داره میاد.
    -نه خیر مامان جان،سرکارت گذاشته.
    -یعنی چی ؟
    -یعنی اینکه من صبح بهش گفتم که پیام داره میاد و خبر تو دست دوم بوده.
    نیما پشت سر ظاهر شد و گفت: نه مامان جان دست سوم بوده.
    -مامان گفت: تو کی اومدي پایین؟
    -همین الان.

    -حالا یعنی چی دست سوم بوده؟
    -آخه پیام هم خودش با من تماس گرفت و گفت که داره میاد.
    من که دیدم نیما دستم انداخته عصبانی شدم و گفتم: نیما خان! واقعا بدجنسی!
    نیما خندید و گفت:بدجنس خودتی.
    -خیلی لوسی،بی نمک،بی خاصیت…
    هنوز حرفم تمام نشده بود که خودش ادامه داد: بی مصرف،بی ظرفیت،بی شخصیت و همه ي بی هاي عالمم.
    با اخم رویم را برگرداندم و گفتم: همش همین بود که گفتی.
    -نه می خواي باز هم بگو،خجالت نکشی ها یه وقت،بگو خواهرم،بگو عزیزم.
    از لحن کلام او خنده ام گرفته بود ولی به روي خود نیاوردم.پاشدم تا خونه رو تمیز و مرتب کنم که نیما گفت:
    -آهاي ورپریده!
    با تعجب گفتم: با منی؟!
    -مگه غیراز تو و من و مامان این جا کس دیگه اي هم هست؟!
    -نه.
    -خب عقل کل با تو هستم دیگه! امتحانت رو چی کار کردي؟ هرچند نگی هم می دونم فقط لطف کن نگو چه می
    دونم که من دیگه نسبت به این کلمه حساسیت پیدا کردم.حالا بگو چه کار کردي.
    -خب چه می دونم!
    حسابی حرصش گرفته بود.خیاري که توي دستش داشت به طرف من پرتاب کرد.آخه هردفعه که از من می پرسید
    امتحانت چه طور بود من همین جواب رو بهش می دادم و او هم نسبت به این کلمه حساس شده بود.
    ساعت حدود نه و نیم شب بود که پیام اومد،خونه ي ما شور و حال دیگري داشت.همه ي ما پیام را دوست
    داشتیم،مامان،بابا،من،نیما ،عسل و حتی سهیل دوست صمیمی نیما.چون که با پیام خیلی صمیمی بود و و قتی فهمیده بود
    که قراره بیاد او هم اومده بود.سهیل بیست و پنج سال داشت و یک سال از نیما بزرگتر بود ولی از بچگی با نیما بزرگ
    شدند،مادر سهیل سر زایمان سهیل مرده بود و او هیچ کس رو جز پدرش نداشت که متاسفانه او را هم سال پیش در
    طی یک سانحه ي رانندگی از دست داده بود.پدر من خیلی هواي سهیل رو داشت. او از همون بچگی پایش به خونه ي
    ما باز شد و به راحتی خونه ي ما رفت و آمد داشت و به همین دلیل با همه ي اعضاي فامیل هم مثل اعضاي خانواده ي
    ما گرم و صمیمی و خودمانی بود و همه او را پسر آقاي مهربانی یعنی پسر باباي من می گفتند. خلاصه اون شب با پیام
    و نیما و سهیل و شوخی ها و جک هاي آنها خیلی خوش گذشت.روز بعد نیما و پیام و عسل هم زمان بیرون رفتند و
    مامان هم به مطب رفت.من هم که مثلا خیر سرم بیست و پنج روز دیگر امتحان کنکور داشتم و باید درس می خواندم
    ولی هیچ وقت از این که کتاب دستم بگیرم و بخوام درس بخونم خوشم نمی اومد،نمی دونم به کی رفته بودم.مادرم
    پزشک و بابام هم مهندس صنایع بود و بنا به کارش مدام در ماموریت بود،نیما هم که مثل سهیل مهندس معماري
    وعسل هم دانشجوي سال آخر گرافیک بود. در واقع همه ي اعضاي خانواده از درس خوندن به جایی رسیده بودند جز
    من.
    کتاب رو گرفته بودم دستم و توي خونه قدم می زدم تا اگر مامان برگشت و کتاب رو دستم ندید غر نزنه که چرا
    درس نمی خونم؟
    تمام آن روز هرچه قدر با خودم کلنجار رفتم بیشتر از ده صفحه نتونستم درس بخونم! نیما وقتی به منزل برگشت و
    فهمید که فقط ده صفحه درس خوندم دادش به هوا رفت و شروعع به غرغر کردن کرد.آخه نیما و سهیل همیشه در
    درس هایم به من کمک می کردند و از همه بیشتر این دو نفر دوست داشتند که من به دانشگاه برم.صبح که اصلا
    حوصله ي درس خوندن نداشتم و شب هم که پیام اومده بود،دلم نمی اومد از کنارش تکان بخورم.
    روزي که پیام می خواست بره دلم خیلی گرفته بود بغض راه گلویم را بسته بود و نمی تونستم حرف بزنم.توي این
    سه،چهار روز حسابی به او عادت کرده بودم.پیام وقتی دید من ناراحتم گفت:
    -غزا جان،بی خیال،ان شاءالله کنکورت رو که دادي و قبول شدي می یاي اون طرف پیش ما.
    -البته اگه قبول شدم.
    -حالا اگر قبول نشدي هم نشدي آخه از تو انتظاري نمیشه داشت.
    -یعنی چه دایی؟این چه حرفیه؟من درسم به این خوبی.
    نیما خندید و گفت: برمنکرش لعنت،آبجی خانوم ما علامه تشریف دارن ولی نیست که خیلی فروتن هستن به روي
    خودشون نمی یارن.
    پیام گفت: آره تو درست میگی،آخه ایشون متواضع هستن ،مخصوصا از نظر علم،من نمی دونم این عقل کل به کی
    برده؟
    من هم کم نیاوردم و گفتم: بلاخره هرچی باشه فرزند حلال زاده به دایی اش میره دیگه ؟
    با این حرف من همه زدیم زیر خنده و پیام دوباره سربه سرم گذاشت تا بلاخره توي ماشین نشست و به طرف رامسر
    حرکت کرد.بعد از رفتم پیام خونه حسابی سوت و کور شده بود.حوصله ي هیچ کاري رو نداشتم تا مامان می گفت
    فلان کار رو بکن،می گفتم بی حوصله ام.بلاخره مامان عصبانی شد و گفت:
    -خوبه والا در حالت عادي که حوصله ي هیچ کاري رو نداره الان هم که دیگه رفتن پیام رو بهونه قرار داده و صاف
    نشسته داره منو نگاه می کنه،کار که نمی کنی دختر،حداقل برو بشین پاي درست.
    من هم براي اینکه مامان بیشتر از این غر نزنه پا شدم رفتم اتاقم که مثلا درس بخونم ولی دریغ از یک خط خواندن.
    ****
    بابا که می خواست بره کارنامه ام رو بگیرد بی خیال تر از همه خودم بودم،نیما و سهیل دل تو دل نداشتند ولی من زیاد
    هم دلواپس نبودم چون می دونستم دو تجدید رو شاخشه.
    وقتی بابا برگشت یک جعبه شیرینی همراهش آورده بود.همین که بچه ها از پشت پنجره بابا رو با شیرینی دیدند
    هوراي بلندي کشیدند عسل هم پرید و من رو بوس کرده و تبریک گفت.خودم اصلا باورم نمی شد وقتی بابا وارد
    سالن شد مامان سریع پرید و گفت:
    -کارنامه غزل رو بده ببینم.
    بابا هم گفت: کارنامه می خواي چکار؟ سریع پاشو حاضر شو می خوایم بریم جایی.
    عسل با خوشحالی می گفت: بابا به خاطر قبول شدن غزل می خواد به همه ي ما سور بده.
    بچه ها همه تشویق کردند و هورا کشیدند جز من که نیما پرسید: غزل تو خوشحال نیستی؟
    -براي چی ؟
    -خب براي اینکه بعد از عمري تو یه ضرب همه ي درس هایت رو قبول شدي.
    بابا به جاي من جواب داد: شما دو تا چرا دور برداشتید؟من که نگفتم حاضر شید فقط به مامانتون گفتم حاضر شو.
    عسل گفت: بابا ،یعنی نمی خواي به ما سور بدي؟
    بابا گفت: سور چی رو؟ سور این رو بدم؟
    اینو گفت و کارنامه ي من رو انداخت روي میز و بعدش هم چشم غره اي به من رفت که جگرم آب شد و گفت:
    -این شیرینی رو هم براي عیادت از آقاي سالاري گرفتم.مریض شده،می خوایم با مامانتون بریم بهش سر بزنیم.
    بچه ها وقتی این موضوع رو شنیدند بادشان خوابید و عسل سریع دوید و رفت کارنامه رو خوند و بعد با حالتی غمگین
    اون رو بر روي میز گذاشت و کنار رفت.بعد از اون نیما کارنامه رو برداشت و شروع به خواندن نمرات کرد.با شنیدن
    نمره ي هشت از ریاضی و نه از عربی صداي سهیل به هوا بلند شد:
    -من اینقدر با تو عربی کار کردم آخر سر شدي نه! تو خجالت نمی کشی؟ اگر من باشم که دیگه به تو درس یاد بدم.
    -درس نده،مگه اینجا دایی پیام و نیما برگ چغندرند که منت تورو بکشم.
    -آي آي! عجب پررویی هستی! من سه روز تموم نه شب داشتم نه روز تا توي مغز گچ تو یه چیزي فرو کنم.حالا به
    جاي تشکر اسمش رو منت گذاشتی؟
    همین موقع بود که مامان گفت: خب دیگه بسه ،غزل رو هرکارش کنی همینه که هست مگر اینکه با سرنگ چیزي رو
    تو سرش کنی.
    عسل گفت: آخ گفتی مامان!
    مامان گفت: خب دیگه با خودت هم هستم تا ببینم تو چی کار می کنی؟
    نیما با خنده گفت:عسل جان،شما صحبت نکنی بهتره!
    عسل گفت: با تو موافقم من باید همیشه نظاره گر باشم.
    مامان گفت: آخه غزل،من به تو چی بگم؟با تو چی کار کنم هان؟حیف که دلم نمیاد بهت چیزي بگم و اگرنه خدا می
    دونست چکارت می کردم.
    با تمام شدن حرف مامان، من هم از این که این طوري ضایع شده بودم بغض کردم و به اتاقم رفتم.با رفتن من مامان و
    بابا هم به ملاقات آقاي سالاري رفتند، آقاي سالاري پدر صفورا بود که دیابت داشت و مثل این که دوباره حالش بد
    شده بود.چند دقیقه بعد عسل براي این که من ناراحت و تنها نباشم بالا اومد که مرا صدا کنه تا برم پیش آنها. وقتی
    ابلا اومد و دید که من پاي کامپیوتر نشستم و دارم گیم بازي می کنم،گفت:
    میگم غزل من موندم که تو چرا این قدر خودت رو ناراحت می کنی؟ خوب نیست ها؟بابا ول کن بیا خوش باشیم حالا
    نمی خواد این قدر گریه کنی ان شاءالله جبران می کنی،بسه دیگه گریه نکن دلم گرفت!
    -خب بابا تو هم این قدر مزه نریز،حال ندارم،جدي بیا نگاه کن ببین مرحله ي چند بالا اومدم،بی خیال درس شو.من
    دیگه عادت کردم این یه چیز عجیب و غریب نیست که.
    -آره بابا تو کی غصه خوردي که بار دومت باشه حالا پاشو بریم پایین که نیما و سهیل تنها نشستن.
    ****
    شب کنکور رسیده بود.نیما دل تو دل نداشت که من فردا امتحان رو خوب میدم یا نه ولی من خیلی ریلکس داشتم
    سریال تلویزیون رو نگاه می کردم.فرداي آن شب وقتی نیما به حوزه رسوندم،خواست که منتظرم بماند ولی به اصرار
    من سرکارش رفت.
    تا حالا به عمرم سوالات به این عجیب و غریبی ندیده بودم.انگار نه انگار که من سه،چهار سال دبیرستان درس خونده
    بودم و اون سوال ها جزو درس هایم بودند.هر سوالی رو که بی خیال می شدم و می رفتم سوال بعدي بیشتر تو گل می
    موندم. من هم که دیدم هیچ کدام از سوال ها را بلد نیستم سرم رو گذاشتم روي میز و خوابیدم.حدود یک ساعت بعد
    مراقب امتحان ها بیدارم کرد و گفت:
    -دخترم خوابت برده؟
    -ببخشید،حواسم نبود.
    -حتما دیشب تا دیروقت بیدار بودي؟آخه دختر خوب آدم که شب کنکور درس نمی خونه که فرداش سر جلسه
    خوابش ببره.
    -ببخشید،معذرت می خوام.
    اون طفلک فکر می کرد من از اون بچه درس خون ها هستم.من هم هیچی نگفتم و گفتم بگذار خوش باشه. وقتی
    دیدم اگر بخوابم بیدارم می کنند تصمیم گرفتم خودم رو سرگرم کنم،قلم رو برداشتم،یکی یکی با انواع و اقسام
    ده،بیست،سی، چهل و آش ماش بیرون باش و … گزینه ها رو پر کردم و بعد رفتم پاسخنامه رو تحویل دادم و بیرون
    رفتم.با دیدن اون مدل سوال ها براي همیشه دور دانشگاه رو خط کشیدم چون هیچ وقت فکر نمی کردم که بتونم به
    این سوال ها پاسخ بدم.حالا تازه چه رشته اي هم شرکت کرده بودم،رشته اي که اصلا ازش سر در نمی آوردم.به قول
    دایی پیام غزل نمی تونه به زبون مادري حرف بزنه اون وقت گروه زبان خارجه شرکت کرده.
    وقتی ماشین نیما رو از اون طرف خیابون دیدم قیافه ي خسته اي به خودم گرفتم و با حالت کسلی و خستگی به سمت
    ماشین رفتم.نیما طفلک هم تا من رو دید سریع پیاده شد و در ماشین رو باز کرد و من نشستم،بیچاره کیک و آبمیه
    هم برایم گرفته بود تا با خوردنش نیرو بگیرم،سریع گفت:
    -خب آبجی جونم بگو چی کار کردي؟
    -واي داداش مگه نمی بینی خسته ام!؟
    -می دونم عزیزم،ولی دل تو دلم نیست.بگو چی کار کردي.بگو دیگه؟
    -یعنی این قدر واسه ات مهمه؟
    -آره عزیزم از همه چی واسه ام مهمتره.
    وقتی دیدم که نیما این قدر به فکرمه و نگرانه از خودم خجالت کشیدم ولی خوب چه می تونستم بکنم در حالی که
    هیچ کدام از سوال ها را انگار به چشمم هم ندیده بودم.گفتم:
    -راستش داداشی، خیلی سخت گرفته بودن.
    -قرار نیست که سوال کنکور آسون باشه عزیزم!
    -خب می گی من چیکار می کردم با اون همه سوال. اصلا کلافه شده بودم.
    -خب، حالا همه رو نوشتی یا نه؟
    -آره نوشتم.
    -جون داداشی نوشتی؟!
    -وا! چرا تعجب می کنی؟ خب نوشتم دیگه.
    -همه رو با فکر نوشتی؟
    -مگه بدون فکر هم میشه؟
    -بابا ایول. من با این همه هارت و پورت نتونستم همه سوالاي کنکور رو جواب بدم.
    -خب دیگه ما اینیم.
    -خب تو رو جو نگیره تا جواب کنکور بیاد ببینیم چیکار کردي.
    آن روز تو خونه همه در مورد من و کنکور من صحبت می کردند، من هم که اصلا حوصله نداشتم رفتم تا بخوابم. فقط
    فکر من این بود که امتحان کنکور یا به قول من امتحان بهانه را داده بودم و تمام شده بود و الان دیگه براي رامسر
    رفتن هیچ بهانه اي نبود. آخه مرداد ماه عروسی مریم دختر خاله ام بود و من دوست داشتم حداقل ده روز قبل به
    آنجا برم و کنارشون باشم و کمکشان کنم. دیگر بعد از کنکور تمام فکر و ذکر من و غزل به دنبال خرید لباس و این
    چیزها بود.
    -ببین غزل به نظرت چه لباسی بخرم، هان! اسپرت بهتره یا پیراهن، کدومش؟
    نه، تیپ اسپرت بزنی بهتره. همیشه پیراهن پوشیدي. حالا یه بار کت و شلوار بپوش.
    آره، راست میگی. اون موقع می تونم با کت و شلوار برم جاي شوهر مریم وایستم.
    -چه بی نمک!
    -نمک دون اون بغل هست، بردار نمک بزن. فقط به پا شور نشه.
    -چه قدر خندیدم!!
    -خب بخند، خنده سلامتی میاره!
    -اون سلامه که میگن سلامتی میاره، زیرك خانم.
    -چه فرقی میکنه، جفتش سه تاست.
    -جداً!
    -جون تو.
    -بی مزه نشو.
    -خب بابا ول کن، عسل! تو پول داري؟
    -می خواي چی کار؟
    -می خواي چی کار نداره، می خوام لباس بخرم!
    -تو می خواي لباس بخري اون وقت پولش رو من بدم، خیلی رو داري بابا! نیما قول داده برامون بخره ولی بیچاره این
    مدت سرش شلوغه.
    -آره بابا اون گناه داره ولش کن، تو مگه می میري سه چهار هزار تومن بدیی به من؟
    -تو با سه چهار هزار تومن کارت راه می افته؟
    -نه.
    -پس حرف نزن.بگو می خوام پولت رو هپولی هپو کنم دیگه.
    -نه به خدا! عسل تو رو خدا حالمو نگیر.
    -برو ببینم بابا! برو از مامان بگیر، به من چه.
    -آخه همین چند روز پیش به همین بهونه ازش پول گرفتم اما رفتم سی دي ها و فیلم جدید گرفتم.
    -خب دیگه به من ربطی نداره! من رفتم.
    -عسل، وایسا دیگه، مسخره نشو.
    -خودت رو ننکش، من نمی دم.
    -نده بابا، گدا!
    من که دیدم عسل ناخن خشک تر از این حرف هاست تصمیم گرفتم به سراغ نیما بروم و از نیما پول قرض کنم. پیش
    او رفتم و گفتم:
    نیما جان، خوبی؟
    هان! چی می خواي؟
    یعنی چی؟ دارم احوالپرسی می کنم!
    من تو رو می شناسم. بگو چی می خواي من کار دارم.
    داداشی جونم، این مدت خیلی کار کردي؟ بمیرم الهی.
    نمی خواد تو بمیري، بگو ببینم چی می خواي؟
    بگم؟!
    بگو دیگه.
    هر چی باشه میگی چشم؟
    انگار بابامه اینجور میگه.
    جون من نیما.
    خب باشه بگو.
    یه مقدار پول می خواستم.
    چی؟!
    پول.
    اي واي دیدي چی شد غزل؟
    چی شد؟!
    واي واي! یادم رفت سهیل منتظر تماسم بود، من برم یه تماس باهاش بگیرم.
    نیما پا شد رفت که مثلا به سهیل تلفن بزنه هرچند که تماس با سهیل اصلا قرار نبود گرفته بشه، فریاد کشیدم:
    نیما کجا رفتی؟ من پول خواستم ها!
    مامان کارت داره غزل، برو ببین چی میگه؟
    همتون شکل هم هستید خسیس ها! اصلا می رم از مامان میگیرم.
    وقتی دید از عسل و نیما چیزي به او نمی ماسد مجبور شدم به سراغ مامان برم:
    -مامان گلم، سلام!
    -علیک سلام. الان چه موقع سلام دادنه.
    -مامان ول کن این حرف ها رو، مامان جون، اونقدر دوست دارم که نمی دونی.
    -برو غزل من پول ندارم.
    -وا، من کی گفتم پول بده؟ اصلا نمی شه تو این خونه به کسی اظهار علاقه کرد.
    عسل با خنده گفتک آخه سلام گرگ بی طمع نیست.
    عصبی گفتم: مزه پرونی روباه چطور؟
    عسل غش غش خندید و گفت: حالت گرفته شد.
    نیما که وارد آشپزخانه شده بود گفت:عسل، ولش کن بچه رو گناه داره.
    همه می خندیدند و سر به سرم می گذاشتند، من هم که عصبانی شده بودم به اتاقم رفتم، وقتی بابا به منزل آمد مامان
    نهار را کشید. موقع غذا خوردن به بابا گفتم:
    بابا کجا رفته بودي؟
    بابا گفت: قراره کجا برم؟ سرکار دیگه!
    -راستی؟!
    بابا نگاهی به مامان کرد و گفت: جریان چیه؟ منظور غزل چی بود؟
    من هم دیدم اگر این دفعه بخوام قربون صدقه بابا برم ممکنه دوباره ضایع شوم، پس سریع گفتم:
    بابا من پول ندارم.
    بابا گفت: خب چی کار کنم؟
    -یعنی چی بابا! پول ندارم دیگه؟
    بابا گفت: خب من چیکار کنم که تو پول نداري. واضح حرف بزن ببینم چی می خواي؟
    نیما با خنده رو به بابا گفت: بابا جان، شما متوجه نشدي غزل چی گفت؟! پول ندارم یعنی پول می خوام!
    بابا گفت: اي ببخشید عزیزم، متوجه نشدم، خب حالا چه قدر می خواي؟
    -یه ده تومن.
    -همش ده تومن؟ خب برو از سر میز بردار. چیزي که زیاده ده تومنی یه
    -اي بابا جون ده تومنی چیه؟ ده هزار تومن.
    -چی؟!
    -ده هزار تومن.
    عسل گفت: بابا جون، غزل یه خورده پر رو تشریف دارن، شما به دل نگیرید. ولش کنید، غذاتون رو بخورید.
    بابا گفت: براي چی پررو؟ غزل جان براي چی می خواي؟
    -می خوام براي عروسی مریم لباس بخرم.
    -ده هزار چرا می خواي؟ بیست هزار بردار بابا جان تا بتونی یه لباس درست و حسابی بخري.
    دهان همه باز مانده بود. عسل دیگر هیچ نگفت و من هم پدر را غرق بوسه کردم و از او تشکر کردم و بعد از تشکر
    از مامان بابت غذا به اتاقم رفتم و قرار شد که فردا با عسل براي خرید لباس به بازار بریم. من هم از فرصت استفاده
    کردم و با صفورا تماس گرفتم و از او خواستم تا همراه ما بیاید، من در حین خرید یک دست کت و شلوار دودي که
    زیرش تاپ طوسی می خورد گرفتم. خیلی به من می اومد و از همه شیرین تر براي من این بود که نیما خیلی از لباس
    من خوشش آمده بود و مدام از سلیقه من تعریف می کرد. وقتی با صفورا به بازار رفته بودیم، صفورا از من خواست تا
    در جشن پایان تحصیلیش شرکت کنم، من و خانواده ام به این مهمانی دعوت شده بودیم و قرار بود تا روز پنجشنبه
    یعنی سه روز بعد براي مهمانی صفورا به خونه پدرش برویم چون جمعیت زیادي را دعوت کرده بودند، مجبور بود
    مهمونی رو خونه ي پدرش که همسایه ما بودن بگیرد. ما قرار بود پنجشنبه به رامسر بریم. به همین خاطر اعصاب من
    به هم ریخته بود، چون نمی توانستم بین این دو یکی را انتخاب کنم. به هر حال وقتی نیما قول داد که ما جمعه حر کت
    می کنیم و به رامسر می رویم کمی خیالم راحت شد که می توانم به هر دو خواسته ام برسم.
    ****
    روز مهمانی رسیده بود مثلا مهمانی صفورا بود اما من دل تو دلم نبود. مدام این طرف و آنطرف می رفتم، ده تا لباس
    درآوردم و عوض کردم ولی هنوز لباس مناسبی رو انتخاب نکرده بودم که مامان با دیدن تختم که پر از لباس بود،
    جیغش به هوا رفت و گفت:
    آهاي دختر، مگه می خواي عروس ببري؟ داري چیکار می کنی؟
    -هیچی مامان.
    -پدر سوخته، تو به این همه ریخت و پاشی که کردي میگی هیچی؟
    عسل به جاي من جواب داد: مامان گیر دادي ها! خب می خوایم بریم جشن.
    -جشن می خواین برین، دیدن رئیس جمهور نمی خواین برین که این قدر به خودتون می رسین؟
    در همین لحظه نیما از سر و صداي ما وارد اتاق شد و با دیدن اون ریخت و پاش ها، ایستاده بود و مثل آدمهاي کلافه
    سرش را می خواروند و گفت:
    منو بگو اومدم از شما سراغ ادکلن ام رو بگیرم.
    عسل گفت: برو نیما جان، بدجایی اومدي دنبال ادکلن بگردي.
    -آره راست میگی. لطفا شما هر موقع خودتون رو پیدا کردین، یه سر دنبال ادکلن من بگردید.
    عسل گفت: باشه حالا تو برو.
    -می گردید ها.
    -قول بهت نمی دم، چون معلوم نیست ما خودمون رو پیدا کنیم. چه برسه به ادکلن تو.
    -من سرم نمی شه، من ادکلن ام رو می خوام.
    این را گفت و بی خیال به وضع ما از اتاق بیرون رفت. به هر ترتیبی بود همگی حاضر شدیم و بعد از یک ساعت غرغر
    بابا پایین رفتیم که بابا عصبانی گفت:
    -چه عجب، تموم شد قر و فرهاتون؟
    -آره بابا تموم شد. دیدي ما چه سریع حاضر شدیم، همه اش معطل نیما بودیم.
    نیما گفت: غزل تو عجب پدر سوخته اي هستی ها! من که یک ساعته حاضرم.
    بابا بعد از شنیدن حرف نیما گفت: آهاي آقا نیما، از خودت مایه بذار، پدر سوخته هم جد وآباد و باباته!
    نیما خندان گفت: آهان این طوریه! اگر این طوري باشه غزل جان، خیلی بابا و جد و آباد سوخته اي!
    با این گفته نیما، بابا کوسن مبل را برداشت و به سمت نیما انداخت و بعد یکی یکی به دنبال ما ها افتاد تا ما رو هم
    گوشمالی بده. به همین خاطر همه به بیرون پریدیم و بابا هم بیرون آمد و با هم به منزل آقاي سالاري، پدر صفورا
    رفتیم.
    مهمانی خیلی خوبی بود، الحق که علی هم براي صفورا سنگ تمام گذاشته بود، همه دوستان صفورا و حتی دوستان علی
    هم دعوت بودند. علی براي گرم کردن مجلس از یکی از دوستانش خواسته بود که ارگ خود را بیاورد و مجلس
    گرمی کنی. واقعا معرکه بود طوري مجلس گرمی می کرد که من یکی از بس رقصیده بودم هلاك شدم. البته فقط من
    نبودم که می رقصیدم در واقع همه صندلی خالی شده بودند و هیچکس ننشسته بود. به هر حال بعد از صرف شام علی
    اومد بین خانم ها و اعلام کرد حالا به جاي ارگ زدن چند نفر دیگر از دوستانش می خواهند گیتار و ویلون بزنند و
    بخوانند و از ما خواست به جمع آقایون بپیوندیم. دوست هاي علی دو نفر بودند.یکی از آنها گیتار می زد و می خوند و
    دیگري ویلون می زد که اسمش مهرشاد و اونی که گیتار میزد و می خوند رو آرمان صدا می کردند.
    کار مهرشاد واقعا در نواختن ویلون معرکه بود هرچند که صداي آرمان هم فوق العاده زیبا بود، تمام لحظه اي که این
    دوتا ساز می زدند، من چشمم یا به ویولون مهرشاد بود یا به دست آرمان که صداي گرم و با نفوذي داشت. وقتی می
    خوند و گیتار می زد انگار یه چیزي تو دل آدم تکان می خورد. من خیلی سعی کرده بودم گریه نکنم، ولی وقتی گریه
    عسل و یکی دو نفر دیگه رو دیدم، بغض بدجوري گلویم را گرفته بود. نمی دانم یک دفعه چی شد که چشمم به چشم
    سهیل افتاد، تا حالا نگاه سهیل را این جوري ندیده بودم. چشمانش پر از اشک بود. وقتی نگاهش به نگاهم افتاد، اولین
    نفري که سرش را پایین انداخت او بود، ولی من هنوز مات و متحیر به او نگاه می کردم که یکی از دوستان صفورا من
    را از اون عالم بیرون کشید و گفت:
    -مثل اینکه خیلی عاشقه.
    متعجب گفتم: منظورت کیه؟
    -همون پسره که اون طرف ایستاده، تو می شناسیش؟
    -آره چطور مگه؟
    -هیچی همین طوري گفتم.
    بعد از این من بچه اش را گرفتم و بغل کردم، اسم دوست صفورا آیسان بود، از همون اول دختر خوبی به نطرم اومد،
    دختر زیبایی بود، شادي دخترش هم به خودش رفته بود. چون با پوست سفید و چشمانی سبز و موهاي قهوه اي فوق
    العاده از نظر زیبایی شبیه آیسان بود. شادي بچه آرومی بود و از اینکه تو بغل من بود اصلا بی قراري نمی کرد و آروم
    ایستاده بود. نمی دانم چرا حالم یه جوري شده بود، گریه عسل، اشک سهیل، صداي غمگین آرمان، خیلی بهم ریخته
    بودم. مخصوصا بعد از شنیدن این قطعه از آرمان که می خواند:
    دریا اولین عشق مرا بردي دنیا دم به دم مرا تو آزردي
    دریا سرنوشتم را به یاد آور دنیا سرگذشتم را نکن باور
    بغض هم چون بختک گلویم را می فشرد. نمی دونم چرا، ولی شادي را بغل کرده بودم و فشار می دادم بلکه بتونم دلم
    را یه جوري آروم کنم، اون طفلک رو از بس فشار داده بودم سرخ شده بود. شادي مدام به یک جا نگاه می کرد و می
    خندید. من هم نگاه او را دنبال کردم و دیدم نگاه او آرمان است و به هواي خنده هاي آرمان می خندد. نگاهی به
    آرمان انداختم که با لبخند ملیح او مواجه شدم. آرمان سرش را پایین انداخت و ادامه داد:
    باز هم آمدي تو بر سر راهم اي عشق می کنی دوباره گمراهم
    دردا، من جوانی را به سر کردم تنها از دیار خود سفر کردم
    صداي گرم و دلنشین آرمان باعث شد که بی اختیار نگاهم را به طرف سهیل سوق دهم، انگار شکست بزرگی در
    زندگی اش خورده بود هر چند که هنوز به غم از دست دادن پدرش عادت نکرده بود، آروم و معصوم سرش را پایین
    اندخته بود و با آواز آرمان زمزمه می کرد. نمی دانم چرا ولی آرزو می کردم کاش این مهمانی زودتر به پایان برسد و
    به خونه برمی گشتیم. من سهیل رو به اندازه عالم دوست داشتم و نمی توانستم ببینم که این طور ناراحت و غمگین
    است. با به پایان رسیدن آواز آرمان، صداي تشویق همه به هوا برخاست. علی هم روي آنها را بوسید و صمیمانه از
    آنها تشکر کرد.
    حیرون مونده بودم که شادي چرا یهو تو بغل من بی قراري می کرد. هر چی دنبال آیسان می گشتم پیدایش نمی
    کردم. در این حین یک نفر گفت:
    معذرت می خوام خانم، شادي بهانه من رو می گیره.
    نگاهم را بالا آوردم و نگاهم به آرمان افتاد. متعجب نگاهش کردم که دوباره گفت:
    ببخشید متوجه بودم که در این مدت اذیت تون می کرد. واقعا شرمنده.
    -خواهش می کنم، شادي بچه آرومیع ولی یه دفعه نمی دونم چش شد.
    -چیزیش نیست. این همیشه بی قراري من رو می کنه.
    شادي دستاش رو باز کرده بود که به بغل آرمان برود. آرمان هم اون رو از بغل من گرفت و دوباره از من معذرت
    خواهی کرد و رفت. چند لحظه بعد آیسان پیش من آمد و سراغ شادي رو گرفت و من هم گفتم که آرمان از من
    گرفتش. او گفت:
    این هم خودش را کشت با آرمان جونش. فکر کنم شادي آرمان رو بیشتر از من دوست داره.
    -چه طور مگه؟!
    -آخه همیشه وقتی بغل منه تا آرمان رو می بینه براي این که پیش ةرمان بره می زنه زیر گریه.
    من هم که فکر کرده بودم آرمان پدر شادي است گفتم: به هر حال باباشه ، دختر بچه ها همیشه به باباهاشون وابسته
    اند.
    آیسان خندید و گفت: بابا چیه؟ آرمان برادرمه.
    -راست میگی؟! آخه شادي به تو و آرمان خیلی شباهت داره.
    -خب مگه چیه؟ من مادرشم، اونم دایی اش. کلا به خانواده من رفته.
    به هر حال خیلی ناز و دوست داشتنیه.
    -به مامانش برده دیگه.
    -خب بابا تو هم خودت رو کشتی!
    هر دو نفرمون زدیم زیر خنده و به جمع پیوستیم. عسل از وقتی گریه کرده بود خیلی آروم تر شده بود. ولی من دلم
    داشت می ترکید. دنبال یه فرصت بودم که بزنم زیر گریه. همه اش چشمم دنبال این بود که ببینم سهیل چی کار می
    کنه. یک لحظه دیدم سهیل کنار نیما ایستاده. از فرصت استفاده کردم تا به بهانه صحبت کردن با نیما کمی هم از حال
    و هواي سهیل سر در بیارم:
    -نیما جونم، خسته نباشی.
    نیما به طرفم چرخید و گفت: چرا خسته ام، بیا شونه هام رو ماساژ بده خستگیم در بره.
    -نه بابا، دیگه چی؟
    -هیچی همین یه کارو بکنی دیگه چیزي ازت نمی خوام.
    سهیل هم ایستاده بود و ما را نگاه می کرد. نمی دانم چرا ولی از اینکه برگردم و مستفیم توي چشم هایش نگاه کنم
    می ترسیدم. چون چشمان تیله اي سهیل در حالت عادي آدم رو هیپنوتیزم می کرد واي بحال زمانی که غمگین هم
    بود. به هر سختی که بود به سهیل نگاه کردم و گفتم:
    آقا سهیل، تحویل بگیر.
    -کی رو؟
    -رفیقتون نیما رو.
    -براي چی من تحویل بگیرم؟
    -خب پس انتظار داري جلوي این همه آدم من شونه هاي رفیق تون رو ماساژ بدم!
    -همچین می گی رفیق تون که انگار داداش جنابعالی نیستند؟!
    -جدا؟ مگه نیما داداشمه ؟! ببینم نیما تو داداش منی؟!
    نیما گفت: والله دقیقا نمی دونم ! حالا اگه خیلی اصرار داري می پرسم بهت می گم.
    در این لحظه علی هم به جمع ما اضافه شد و بعد از کمی بگو و بخند با ما رو به سهیل کرد و گفت:
    آقا سهیل چی شده تو خودتی؟
    سهیل دستپاچه گفت:کی ؟من؟
    نیما گفت: نه پس من رو می گه ، خب راست می گه چیه انگار کشتی هات غرق شده!
    سهیل هیچی نمی گفت نمی دونم دلیلش چی بود ولی اصلا دوست نداشتم اینجور سوال ها رو از سهیل بپرسند .
    احساس کردم داره اذیت می شه ، سعی کردم بحث رو عوض کنم تا سهیل بیشتر از این تو تنگنا قرار نگیره . بی
    مقدمه گفتم:
    -راستی علی آقا دوستاتون دوره ي موسیقی رو گذروندن؟
    -کدوم ها رو می گی ؟ اونا که ویولون و گیتار می زدن یا اونی که ارگ می زد ؟
    -هر سه نفرشون.
    -اونی که ارگ می زد دانشجوي موسیقی بود . ولی اون دو نفر دیگه هردوشون فارغ التحصیل رشته ي مکانیک از
    دانشگاه ایتالیا هستن.
    -اُه اُه !نه بابا!
    -آره بچه هاي خیلی خوبی هم هستند.
    بعد از من سهیل گفت: علی آقا، غزل جان پرسید دوره ي موسیقی رو گذروندن یا نه ؟ اون وقت شما رشته ي
    تحصیلی اونا رو می گی.
    با این حرف سهیل همگی زدیم زیر خنده که علی گفت: من چه می دونم ؟ اینا تازه سه ماهه که از ایتالیا برگشتن.
    توي این سه ماه هم من اصلا فرصت دیدنشون رو درست و حسابی نداشتم ، بذارید برم صداشون کنم از خودشون
    بپرسید.
    علی این را گفت و رفت تا دوستانش و صدا کند ولی من از اینکه بخوام بین جمع آنها باشم زیاد راضی نبودم و همین
    که اومدم برم علی صدایم کرد و گفت:
    -بفرمایید غزل خانوم ، این هم دوستان ما اگر سؤالی، امضایی، عکسی، شماره تلفنی، چیزي می خواید دیگه خودتون
    می دونید.
    نیما و سهیل و مهرشاد به هواي گفته ي علی خندیدند. ولی آرمان خیلی سنگین سرش رو انداخته بود پایین و هیچ
    نمی گفت ، من اصلا از گفته ي آخر علی اون هم جلوي دوستانش خوشم نیامد البته نیما و سهیل نیز دست کمی از من
    نداشتند ولی براي حفظ آبرو مجبور بودند بخندند ، من هیچ سؤالی نمی کردم ولی سهیل به خاطراین که سکوت را
    بشکند گفت:
    -مهرشاد جان ، شما دوره ي ویولون زدن رو گذروندید ؟
    مهرشاد گفت : نه.
    با نه گفتن مهرشاد ، من و نیما و سهیل و علی با هم گفته ي او را تکرار کردیم و گفتیم:
    -نه؟
    مهرشاد از حیرت ما تبسمی بر لب راند و گفت : خب آره ، چرا تعجب می کنید؟
    نیما گفت: یعنی وافعا خودتون ذاتی بلدید؟
    مهرشاد گفت: نه.
    علی با اخم گفت : تو هم که انگار قرص نه خوردي ، پس اگر ذاتی بلد نیستی حتما مربی داشتی دیگه.
    -اون که بله ، مگه بدون مربی می شه سازي به این سختی رو زد.
    سهیل گفت: اما شما گفتید که دوره ي موسیقی رو نگذروندید.
    -آره من گفتم ، ولی نگفتم که مربی نداشتم.
    من گفتم : پس حتما مربی خیلی خوبی داشتید که این قدر سلیس و روان می زنید.
    مهرشاد گفت: نه بابا کجا مربی خوبی داشتم . یه مربی مزخرفی داشتم که لنگه اش رو کسی نداشته ، خدا نصیب
    گرگ بیابان نکنه همچین مربی رو.
    مهرشاد پسر شوخ طبع و سرزنده اي بود ولی برعکس او آرمان خیلی آدم سخت و البته آرامی به نظر می اومد . با این
    گفته ي مهرشاد من گفتم:
    -چه طور مگه؟ شاید سخت گیر بوده ؟ درسته؟
    -خانوم سخت گیر چیه ؟ مثل برج زهرمار بود لامذهب!
    همه ي ما به حرفهاي مهرشاد می خندیدیم که سهیل پرسید : ویولون زدن رو ایتالیا یاد گرفتید؟
    مهرشاد: بله، درسته، ولی تو رو خدا اون روزهاي مصیبت بار رو یاد من نیارید.
    نیما گفت : به هر حال هرچقدر هم مربی بدي بوده ولی خوب ویولون زدن رو به شما یاد داده.
    -نه بابا بی خود کرده من خودم استعداد داشتم می گید نه از آرمان بپرسید!مگه نه آقا آرمان ؟!
    -چی رو ؟ چی شده؟
    مهرشاد خندید و گفت: رفیق مارو باش، فقط براي خر خونی آفریده شده فقط واسه اینکه سرش رو ببره تو کتاب و
    بیرون نیاره پدر سوخته!
    ما همه به حرفهاي مهرشاد می خندیدم خود آرمان هم خنده اش گرفته بود و در جواب مهرشاد گفت:
    -این حرف ها به جاي دستت درد نکنه است دیگه، تو باز دو نفر آدم محترم دیدي خود شیرینی و زبون بازیت
    گرفته؟
    -آرمان جان براي چی باید بگم دستت درد نکنه عزیزم ، لزومی نداره ، در ضمن اگه من خودشیرینی می کنم بهتر از
    اینه که گرگ باشم ولی جلو دو نفر آدم محترم خودم رو مثل آهوي ناز نازي جلوه بدم، آهو خانوم.
    -خجالت بکش مهرشاد.
    -کش نمیاد ، می گی چیکار کنم ؟
    -ببخشید من از شما معذرت می خوام این یه مقدار مغزش آب برداشته ، شما ناراحت نشید لطفا.
    مهرشاد انگار دست بردار نبود با همان لحن شوخ و شنگ خود جواب داد : بیا برو پدر سوخته ! من مغزم آب برداشته
    ؟خب اگه اینطوره آب که از پاره آجر بهتره مغز تو که پاره آجر برداشته ،آهو خانوم.
    -من جوابت رو نمی دم چون خودت خوب می دونی اگه جوابت رو بدم دیگه نمی تونی سرت رو بالا بگیري ها؟
    -این یکی رو راست گفتی خوشم می یاد خودت اعتراف می کنی که بی حیایی و شرم سرت نمی شه ، آخه می دونید
    بچه ها این یه بی شرفیه ، این جوري نگاش نکنید که مثل آهو ایستاده یه پدر سوخته اي بی شرمی هست که لنگه اش
    نیست.
    -بسه مهرشاد ، تمومش کن این وراجی رو.
    -آه خوبه ، گفتم شاید می خواي بگی زندگی رو ، یهو ترسیدم ، آخه من جوونم و هزار آرزو دارم.
    آرمان بی حوصله گفت : خوبه پس یادم باشه به یکی از آرزوهاي عزیزتون موضوع رو برسونم.
    -آرمان جان، حالا دو دقیقه باهات صمیمی شدم پسر خاله نشو. به تو چه که تو زندگی خصوصی دیگران دخالت می
    کنی ؟ البته من که گفتم تو بی حیایی، کاري هم نمی شه برات کرد!
    همگی می خندیدم و من تصمیم به رفتن گرفتم که نیما پرسید : آقا مهرشاد نگفتید مربیتون کی بود؟
    -شما هم هی مارو یاد اون غول بیابونی بندازید.
    نیما گفت : خب حالا ببخشید دیگه ، شما هم سریع بگو که زیاد یادشون نیفتید.
    مهرشاد چشم هایش را بست و آرام گفت: این!
    نیما متعجب گفت : این یعنی کی؟!
    -این دیگه ، این آهو خانوم رو می گم.
    -آقا آرمان ؟!
    -آقا آرمان چیه؟ چرا توهین می کنی ؟ آهو خانوم!
    همه ي نگاه ها به سمت آرمان جلب شد که علی گفت : آرمان راست می گه؟ تو مربیش بودي؟
    آرمان گفت: آره نمک نشناس!
    سهیل گفت : جدا؟
    مهرشاد گفت : آره بابا، می بینید تو رو خدا از چه غولی من ویولون زدن رو یاد گرفتم ، اصلا حقیقتش اینه که اگه من
    ویولون خوب می زنم همه اش از اون ته دلمه که خونه ، داغدیده است ، بیچاره جوون مرگ!
    همگی زدیم زیر خنده که نیما دوباره پرسید : آقا آرمان یعنی شما ویولون زدن هم بلدید؟
    -تقریبا
    نیما گفت: هم ویولون ، هم گیتار ، هم صداي خوب کار دیگه اي هم بلدید؟
    -گاهی وقتها پیانو هم می زنم.
    سهیل با خنده گفت : ایوالله بابا، این همه هنر باهم ؟
    مهرشاد با حسرت گفت : نه سهیل جان، همچنین نگو این همه هنر باهم ، من اگه مثل ایشون مایه دار بودم و از بچگی
    خونمون این جور اسباب بازي ها بود ، استاد می شدم ، تو هم می شدي!
    سهیل گفت: چه طور مگه؟
    -هیچی دیگه ، آقا از بچگی با استادهاي بزرگ نشست و برخاست کردن حالا انتظار دارید هنر هم نداشته باشه ؟
    نیما گفت : آرمان جان مگه در خانواده ي شما کسی به غیر از شما هم ساز میزنه؟
    -اکثر بچه هاي فامیل ما ساز زدن بلدن.
    مهرشاد وسط حرفش پرید و گفت: آخه همشون مایه دارن.
    آرمان بی توجه به مهرشاد ادامه داد: پدر بزرگ من از جوونی سه تار می زد و همیشه خونه اش پر بود از مهمون اون
    هم بهترین استادهاي بزرگ موسیقی . ما بچه ها هم اکثرا چون پدر و مادرهامون شاغل بودن از بچگی پیش پدر
    بزرگ و مادر بزرگمون بزرگ شدیم . کم کم انواع ساز رو چه از خود پدربزرگم چه از دوستانش یاد می گرفتیم حالا
    یکی بیشتر یاد گرفته و یکی کمتر ولی هرکدوم حداقل یه ساز رو بلدیم این آقا هم که ارگ می زد و می خوند

    دانلود کتاب رمان و داستان ایرانی غمناک جدید باحال بغض غذل عاشقانه خفن داغ روز عکسهای

    دانلود کتاب رمان و داستان ایرانی غمناک جدید باحال بغض غذل عاشقانه خفن داغ روز عکسهای

    دانلود کتاب رمان و داستان ایرانی غمناک جدید باحال بغض غذل عاشقانه خفن داغ روز عکسهای

    دانلود کتاب رمان و داستان ایرانی غمناک جدید باحال بغض غذل عاشقانه خفن داغ روز عکسهای

    پسرخاله ي منه.
    نیما گفت : راست می گی؟
    مهرشاد گفت : آره دیگه ، من که گفتم همشون مایه دارن.
    آرمان اخمی کرد و گفت : آخه به مایه داري چه ربطی داره ، آدم باید استعداد داشته باشه در ضمن ما خودمون علاقه
    داشتیم و ساز زدن و خوندن رو دنبال کردیم و به اینجا رسیدیم . تو هم اگه آدم بودي و یه کم از خودت لیاقت نشون
    می دادي من به غیر از ویولون زدن ، گیتار و پیانو هم یادت می دادم.
    -خب بابا، حالا چرا عصبانی شدي ؟ بچه ها این خطرناکه ، الان مغزش جوش آورده وقتی هم مغزش جوش بیاره غیر
    قابل کنترله و شبیه خوناشام می شه.
    همگی می خندیدم که من گفتم: به هر حال آقا مهرشاد ، اگه اینطور هم باشه که شما می گید و به مایه داري و این
    حرفها مربوط باشه ، صدا که دیگه به مایه داري ربطی نداره ، هم ایشون و هم پسرخاله شون صداي قشنگی دارن و
    این یک استعداد طبیعی و درونی و خدادایه و به مایه داري هم ربطی نداره و بستگی داره که آدم چه جور ازش
    استفاده کنه ؟ و ایشون کنار ساز از صداي زیباشون استفاده می کنن و این خودش یک هنر و یک استعداده فوق
    العاده اس.
    مهرشاد سکوت کرد و هیچی نگفت ولی آرمان به جاي او گفت : شما لطف دارید سرکار خانوم.
    بعد رو به مهرشاد کرد و گفت : خوبت شد مهرشاد جان ، این برات لازم بود تا زیادي حرف نزنی ، یکی باید پیدا می
    شد تا حال جناب رو بگیره ، دلم خنک شد.
    مهرشاد گفت : اي وا به پا دلت از خنکی زیاد سرما نخوره آهوجون!
    بعد رو کرد به بچه ها و گفت : من نمی دونم چرا این آقا آرمان این قدر خوش شانسه لامذهب، پیش همه ي دختر ها
    مهره ي مار داره همیشه این دخترها منو یه خاطر این آقا ضایع می کنن.
    من بی هوا سرم رو بالا آوردم و متوجه ي نگاه نافذ آرمان شدم ، هردو با هم سرمون رو پایین انداختیم و من هرچند
    که از صحبت مهرشاد خوشم نیومده بود ولی گفتم:
    نه خیر آقا مهرشاد ،سوء تفاهم پیش نیاد . من قصد اینکه شما رو ضایع کنم نداشتم فقط نظرم رو گفتم حالا هم با
    اجازه تون من پیش دوستانم برگردم از این که در جمع شما بودم خیلی خوشحال شدم.
    این رو گفتم و از پیش اونها به جمع دخترها پیوستم ، تمام این مدت زمان خودم رو بدجوري زیر بار نگاه هاي پنهانی
    آرمان و نگاه هاي مظلومانه ي سهیل احساس کردم . نمی دونستم چطور باید از اون جمع فرار می کردم . نیما هم
    متوجه ي حال من شده بود ولی کاري نمی توانست بکند به هر حال از این که از جمع آنها بیرون اومده بودم احساس
    راحتی و آرامش می کردم.
    به هر ترتیبی که بود مهمانی آن شب تموم شد و ما حاضر شدیم تا اینکه روز بعد به سمت رامسر حرکت کنیم در این
    سفر سهیل هم همراه ما بود . براي فامیل او درست مثل نیما بود و همه او را دوست داشتند . من هم از اینکه سهیل در
    این سفر همراه ما بود خیلی خوشحال بودم چون دوست نداشتم که با اون حال و روحیه اي که داشت تنها در تهران
    بماند.
    فصل ۳
    صبح جمعه بود ، این صبح مثل همه ي صبح هاي جمعه دل انگیز بود ولی این دفعه بیش از هر بار دیگري به من و
    همه مزه داد ، همه مشغول انجام کاري بودند هرکس به دنبال چیزي می گشت . انگار هرچیزي رو که ما احتیاج
    داشتیم گم شده بود . با آنکه از دیشب لباسهایمان را جمع کرده بودیم ولی هنوز آماده ي رفتین نشده بودیم . طبق
    معمول بابا هم ایستاده بود و فقط غر می زد . آخه بابا زود وسایلش رو حاضر کرده بود و منتظر ما بود ، سهیل هم
    هنوز نیامده بود و دیر کرده بود که من به نیما گفتم:
    -نیما، برو یه زنگ به سهیل بزن دیر کرده ها.
    -به درك نیومد ما میریم.
    عسل با اخمی گفت: نیما! این حرف یعنی چی ؟ خجالت بکش.
    -خب بابا ، شوخی کردم شما چرا به دل می گیرید ؟ راستی غزل تو اون حافظ من رو ندیدي؟
    -چی ؟
    -همچین می گی چی انگار تا حالا نشنیدي، دیوان حافظم رو می گم.
    -چی؟!
    -اي یرقان و چی؟ مسخره بازي درنیار، دیره، بابا الان دوباره صداش درمی یاد.
    -دیوان حافظتون؟!
    -آره.
    -من خبر ندارم الان خودم کجام، حالا تو از من حافظ می خواي ؟! در ضمن حافظ تو نه و حافظ من.
    -خب بابا، دیدي یا نه؟
    -نه.
    -خب اینو از همون اول می گفتی ، حالا خیلی وقت داریم واسه من سوسه هم میاد.
    در همین لحظه مامان ما رو از پایین صدا زد و گفت : بچه ها در می زنن یکی بره در رو باز کنه.
    نیما آهسته طوري که صداش پایین نره گفت: اون ها پایین هستن اون وقت ما باید از بالا بریم پایین در رو باز کنیم.
    عسل گفت : خب حالا ، غر نزن برو در رو باز کن.
    نیما گفت: غزل جان با شماست دیگه می گه برو در رو باز کن.
    -اوامر دیگه ؟
    -نیست!
    -رو تو برم بابا!
    من هم رفتم پایین و اف اف رو جواب دادم : بله؟ بیا بالا!
    نیما گفت : کی بود غزل ؟
    -سهیل.
    -پس آقا سهیل هم تشریف آوردن!
    سهیل اومد و سلام کرد ، بیچاره فکر می کرد دیر کرده ولی وقتی وضع ما رو دید خیالش راحت شد، به هر ترتیبی بود
    همگی حاضر شدیم و به سمت رامسر حرکت کردیم . من و عسل با ماشین بابا و نیما و سهیل هم با ماشین سهیل
    بودند ، در بین راه دایی و خاله چند بار تماس گرفتند که ببینند کی می رسیم . ما هم هر قدر به رامسر نزدیک می
    شدیم قلب هامون تندتر می زد ، هم واسه ي اینکه خیلی وقت بود که مادربزرگ و خاله اینا رو ندیده بودیم و هم
    اینکه بار اولی بود که می خواستیم با نامزد مریم روبه رو بشیم ، آخه هر کسی یه نوع قیافه رو براي ما تفسیر کرده
    مجتبی تقریبا کچل است و چشمان سیاه و پوستی » : بود ، رئوف پسر خاله ي من و هم سن سهیل بود او به ما گفته بود
    هنوز از ماشین پیاده نشده بودیم که دایی پیام و رئوف از خانه بیرون اومدند ، از قرار معلوم در حیاط « سبزه دارد
    منتظر ما ایستاده بودند . بعد از سلام و احوالپرسی با رئوف خودم رو محکم تو بغل پیام انداختم و بوسیدمش . با آنکه
    دو هفته ي پیش دیده بودمش ولی کلی دلم برایش تنگ شده بود . بعد از شنیدن سر و صداي ما دیگران هم به حیاط
    آمدند و بعد از کلی احوالپرسی ، من و عسل و مامان زمانی که خواستیم به مجتبی سلام کنیم همین طور هاج و واج
    موندیم که مجتبی پرسید:
    -ببخشید اتفاقی افتاده؟
    عسل گفت: شما آقا مجتبی هستید؟!
    -بله چطور مگه؟
    من گفتم : هیچی آقا مجتبی، مو کاشتید نشناختیمتون؟
    همه زدن زیر خنده . مجتبی بیچاره متعجب ایستاده بود که رئوف گفت:
    -مجتبی، غزل، نیازي نیست تعجب کنید این ها همش به خالی بندي هاي من بر می گرده؟!
    بعد از حرف رئوف، مامان کفشش رو درآورد و به دنبال رئوف دوید که مجتبی از من پرسید:
    -ببخشید مگه رئوف به شما چی گفته؟
    من ماجرا رو براي مجتبی تعریف کردم و او هم که تازه متوجه شده بود کلی خندید ، طفلک اصلا به اون چیزي که
    رئوف گفته بود شباهت نداشت ، پوستی گندمی ، موهاي مشکی و بلند و پر و چشمانی مشکی داشت ، در کل چهره اي
    جذاب داشت که به مریم می اومد و برازنده ي هم بودند.
    به هر ترتیب سلام و احوالپرسی ها که تمام شد همگی به داخل خونه رفتیم ، خونه مادربزرگ خیلی شلوغ بود ، همه
    اونجا بودند خاله پري و خانواده اش به همراه نامزد مریم و خانواده ي عمو حسام که پسر خاله ي مادرم بود و یک
    دختر بیست و یک ساله به نام رها داشت . رها واقعا زیبا بود و مهربانی اش به زیباییش دو چندان اضافه کرده بود من
    در همان لحظه اول متوجه ي نگاه نیما به رها شدم و از نگاهی که میان این دو تلاقی شد غاقل نموندم و این سرآغاز
    سربه سر گذاشتن هاي من با نیما بود.
    اون شب خونه مادربزرگ شور و حال خاصی داشت، خیلی خوش گذشت من هم تا توانستم سربه سر نیما، سهیل و
    رئوف گذاشتم و هر دم به ساعت براي آنها یک زن انتخاب می کردم و اذیتشون می کردم. به هر حال آن شب با این
    موضوع ها و با حرفهایی در رابطه با عروسی مریم گذشت و قرار شد که روز بعد ناهار رو بیرون یعنی کنار دریا
    بخوریم، من سر از پا نمی شناختم بیشتر از همه من خوشحال بودم. وقتی که رئوف خوشحالی من رو دید گفت:
    _خوش بحالت شده غزل مگه نه؟
    _منظورت چیه؟
    _منظورم اینه که فردا می خوایم بریم پیش رفیقتون دیگه!
    همه از گفتۀ رئوف تعجب کرده بودند و من هم که اصلاً از حرف هاش سر در نمی آوردم پرسیدم:
    _می خوایم بریم پیش رفیق من؟!
    _آره دیگه.
    _می شه بپرسم رفیق من کیه؟
    _تو عجب دوستی هستی ها یک ساله ندیدیش فراموشش کردي؟
    _درست حرف بزن رئوف، متوجه منظورت منی شم!
    _اي بابا، می خوایم بریم دریا دیگه، دریا هم که عشق جنابعالی یه و هر دفعه می بینیشون کلی باید تنهایی باهاشون
    درد و دل کنی، خوب آدم شک می کنه و فکر می کنه دریا هم آدمه.
    همگی خندیدیم البته من هم کم نیاوردم و جواب رئوف را دادم ولی او راست می گفت من هر وقت دریا رو می دیدم
    از خودم بی خود می شدم و کلی با دریا درد و دل می کردم و باهاش حرف می زدم، درست مثل این که درام با یه
    انسان حرف می زنم.
    صبح روز بعد غذا رو آماده کرده بودیم که همراه خود ببریم. همگی آماده بودیم، من هم یک شلوار با پیراهن چهار
    خونه ي کرم و قهوه اي پوشیده بودم و روسري قهوه اي هم سر کرده بودم که خیلی به من می اومد به قول نیما شکل
    ماه شده بودم.
    به منطقه ي خاکباز رفته بودیم، منطقه ي با صفا که دریاش خیلی قشنگ و دیدنی است. در فاصله ي راه ممن و دایی
    پیام و زن دایی و نیما با ماشین سهیل رفتیم و من صندلی عقب پشت راننده نشستم،آیینه ي ماشین دقیقاً به سمت من
    تنظیم شده بود و چشمهاي سهیل راحت و دقیق من رو می دید، ولی من فقط از شیشه ي ماشین به بیرون نگاه می
    کردم و از دیدن طبیعت لذت می بردم. اما با شنیدن صداي آهنگی که ضبط پخش می شد ناخودآگاه نگاهم به سمت
    چسمهاي سهیل سوق خورد ولی سهیل داشت رانندگی اش رو می کرد. براي کی لحظه سهیل نگاهش رو به آیینه
    انداخت ولی کاش هیچ وقت اون نگاه غمگین رو از چشمهاش نمی دیدم، وقتی با صداي آهنگ زمزمه می کرد:
    بین ما هر چی بوده تموم شده عشق این دوره چه بی دووم شده
    بعد از اون دیگر نگاه من و سهیل با هم تلاقی نکرد ولی بعد از ده دقیقه که به مقصد رسیدیم همه زود از ماشین پیاده
    شدند ولی من دیرتر از بقیه تا خواستم از ماشین پیاده شوم سهیل گفت:
    _چند لحظه صبر کن!
    قلبم تند تند می زد عرق کرده بودم، نمی دونستم سهیل په کارم دارد. هنوز ضبط رو خاموش نکرده بود و صدا می
    خوند:
    نمی خوایی بمونی توي این خونه چشم تو دنبال چشم هاي اونه
    سهیل پیاده شد و در ماشین را برایم باز کرد و در حین پیاده شدن من گفت: غزل این قدر حواست به زندگی من
    نباشه.
    اصلاً منظورش رو نمی فهمیدم. به او نگاه کردم ولی او اصلاً به من نگاه
    نمی کرد. بغض گلویم رو گرفته بود، آخه سهیل منظورش چه بود؟ خیلی آرام و ساکت راه افتادیم تا به کنار سایرین
    برسیم که دوباره سهیل آهسته و متین گفت:
    _فکر نکن متوجه نیستم که تو مراقب کارهاي منی!
    _من؟!
    _غزل به هر حال خودت رو درگیر کار من نکن.
    _من اصلاً منظور تو رو نمی فهمم؟!
    _بذار با غم خودم آروم بگیرم، ازت خواهش می کنم سعی نکن من رو دلداري بدي، جز خدا هیچ کس نمی تونه این
    کار رو بکنه.
    وقتی سهیل این حرف رو زد کنار خانواده رسیده بودیم و صحبت مادر همین جا تمام شد. جاي خلوتی بود و ما هم از
    این که کسی اطرافمان نبود خوشحال بودیم. این طوري راحت تر بودیم مقداري که نشستیم دو تا ماشین از دور
    نمایان شد که معلوم بود قصد دارند به منطقه ي ما بیایند، حال همه گرفته شده بود هر چند که من اصلاً توي حال
    خودم نبودم و به کلی سر موضوع سهیل کلافه شده بودم به خصوص حرف آخرش رو که زده بود، بغض عجیبی رو در
    گلویم نشونده بود. اون دو ماشین هم تقریباً با مقداري فاصله از ما توقف کردند تقریباً دو خانواده بودند و ما هم از
    این که خانواده کنارمان نشسته خیالمان راحت شده بود که می توانستیم راحت باشیم. زمانی گذشته بود که رئوف
    خطاب به من گفت:
    _غزل خانم، قصد ندارید با رفیقتون سلام و احوالپرسی کنید؟
    بچه ها می خندیدند من هم براي اینکه ضایع نشده باشم گفتم: شما ناراحت نباش رئوف خان، نوبت به دریا جونم می
    رسه.
    _آهان! پس این طوریه؟!
    _بله، مشکلی هست؟
    _خیر، معذرت می خوام.
    _دیگه تکرار نشه.
    در حین بگو بخند بودیم که پسر جوانی به ما نزدیک شد و گفت: معذرت می خوام، ما از تهران اومدیم و اینجا مسافر
    هستیم، بادمون رفته همراهمون نمک بیاریم شما نمک همراهتون هست؟!
    تا مادربزرگ خواست حرف بزنه نیما سریع گفت: به به آقا آرش؟ بلاخره اومدید؟ همگی تعجب کرده بودیم و به نیما
    نگاه می کردیم که نیما بلند شد و با آرش روبوسی و احوالپرسی کرد. آرش می گفت که دیروز حرکت کردن و قصد
    دارند به نمک آبرود بروند اما یکی دو روز رامسر می مانند، قبل ار این که کسی سؤالی بپرسه نیما خطاب به بابا گفت:
    _بابا شناختی؟ پسر آقاي مهندس نواصري هستند، مگه منتظرشون نبودي؟
    بابا اصلاً حواسش نبود و تازه آرش رو دیده بود، بلند شد و آرش رو بوسید، من و مامان و عسل و سهیل هم بلند
    شدیم و سلام کردیم. آقاي نواصري همکار پدر بود، نیما هم چون به محل کار بابا رفت و آمد داشتبیشتر از ما دوستان
    بابا و خانواده هایشان رو می شناخت. من آقاي نواصري رو از قبل دیده بودم ولی خانواده ي او را تا آن لحظه ملاقات
    نکرده بودم. بعد از آن بابا و مامان به همراه مادربزرگ بلند شدند و به همراه آرش و نیما به کنار خانواده ي آقاي
    نواصري رفتند تا با آنها احوالپرسی داشته باشند.
    ما نشسته بودیم و صحتبت می کردیم که پیام گفت:
    _بچه ها همه دارن می ان این طرف، خودتون رو مرتب کنید.
    آخه همه فهمیده بودند آقاي نواصري یکی از محترم ترین همکارهاي بابا بوده بوده و ما هم که کلی با آشغال چیپس
    و پفک و پوست تخمه، اطاف خودمان رو کثیف کرده بودیم، همه سریع آشغال ها رو جمع کردیم که صراي بابا رو
    شنیدیم که خطاب به ما گفت:
    _این هم جناب آقاي نواصري عزیز، همکار محترم بنده!
    همگی بلند شدیم و سلام کردیم، پیام پشت سر من و مرجان زیر لب گفت: اُ اُ باباتون با چه تیپ احترامی می یاد!
    من و مرجان می خندیدیم و همین که سرم رو بالا آوردم تا به اعضاي خانواده اش سلام کنم پاهایم خشک شد و
    چشمانم از تعجب گرد شده بود، باورمنمی شد ولی این همان آرمان بود که شب مهمانی صفورا گیتار می زد و می
    خوند، آیسان و شادي هم بودند آنها هم تعجب کردند که بابا من روبه بچه هاي آقی نواصري و آنها رو به من معرفی
    کرد، هر چند که بابا عسل رو معرفی نکرد و گفت که شما می شناسیدش، علاوه بر این، همسر آیسان هم همراه آنها
    بود. به هر حال بعد از سلام و احوالپرسی مادربزرگ از آنها خواست تا وسایلشون رو جمع کنند و به ما بپیوندند،
    بلاخره همه با هم یکی شدیم ولی همین که حواسم رو جمع کردم متوجه شدم که سهیل نیست، از عسل پرسیدم که
    سهیل رو دیده که گفت:
    _از همون موقعی که آقاي نواصري و بچه ها اومدن، پاشده رفته کنار دریا، اوناهاش اونجاست.
    به جایی که عسل می گفت نگاه کردم، دیدم سهیل خیلی دورتر از ما کنار آب ایستاده، خیلی دلم می خواست برم
    پیش او و باهاش حرف بزنم ولی خوب می دونستم که الان بیشتر از هر وقتی دوست داره تنها باشه، بعد از مدتی با
    بچه ها تصمیم گرفتیم کنار دریا بریم و آب بازي و شنا کنیم، همگی پاشدیم رفتیم، همه داخل آب رفتن ولی من
    نرفته بودم هر چند که پیام یه جا درون آب نشست و کلی آب پاشید طرف من و خیسم کرد.
    به هر حال پنهانی از دستشان فرار کردم و با فاصله از آنها کنار ساحل نشستم. از اون قسمت سهیل رو می دیدم، هنوز
    همانطور ایستاده بود، بغض بدي گلویم رو گرفته بود. خیلی دلم می خواست باهاش حرف بزنم ولی انگار او دوست
    نداشت. حال عجیبی داشتم شروع کردم با خودم حرف زدن:
    _اول می خوام به خدا سلام کنم، خدایی که قلب رو در تن ما جاي داد ولی معشوق رو پیدا نساخت، سلام به خداي همه
    ي عشق ها، سلام به دنیاي رنگین با زندگی غمگین. سلام به زندگی دردناك با موجوداتی ترسناك و هزاران سلام و
    درود دیگر به همه ي عاشقان زنجیر شده ي زمان.
    مثل دیوانه ها شده بودم بغض داشت خفه ام می کرد. دریا رو با زنگ ادبیات اشتباه گرفته بودم،می خواستم داد بزنم
    ولی نمی شد می خواستم گریه کنم نمی توانستم، حالم برجوري خراب شده بود و با بغض خودم ادامه دادم که:
    آره می دونم، می دونم دریاي من، می دونم که تو هم می دونی که دنیا تشکیل شده از خداست که وجود بی همتاست
    از زندگی که قصه ي پر غصۀ زندانی ست، از انسان ها که فردهاي بی گریزند و ذهن ها که مملو از فکر و امیدند و در
    نهایت از عشق ها که خاموش جانانند، دریا تو بگو چرا بعضی ها به حدي ناامیدند که به امید مردن باید زنده باشند و
    به خاطر نفس کشیدن مجبورند که عاشق باشند، واقعاً راستش رو بگو از پارسال تا الان که ندیدمت چند نفر حرفشون
    رو به تو زدند و دلشون رو به تو دادند و بگو ج.ن چند نفر رو گرفتی، راستی یه سؤال ازت دارم تو می تونی بگی که
    الان جسم چند تا آدم عاشق رو درون خودت یادگاري داري؟ تو هم حقیقت رو نمی گی، تو هم فریبکاري، این همه
    آدم رو کشتی ولی این قدر آروم به نظر می آي که آدم دوست داره تا وسط وسطت بیاد و از غرق شدن نترسه، خسته
    شدم از این همه فریب، از این همه دروغ، از این همه کلاهبرداري، از خیانت، از این همه جنایت و از این همه فقر، چرا
    باید این طور باشه؟ الان که به سمت راست و چپم نگاه می کنم دو دسته از آدم هاي مختلف می بینم، سمت راستم
    مریم، عسل، پیام، و باقی بچه ها که خوشحالند و خوشبخت و داراي خونواده بزرگ و دوست داشتنی و با محبت و
    سمت چپم سهیل که نه پدر داره و نه مادر و نه برادر و نه خواهر و نه هیچ کس دیگه، تنها و بی کس، غمگین و
    افسرده، خیلی وقته دیگه ازش یه خنده ي از ته دل ندیدم. آخه خدا تو بگو دلم به کدوم خوش باشه، به خوشی این
    طرف یا به غم اون طرف، آخه چرا یکی پیدا نمی شه که هم بدونه عشق چیه؟ معرفت و وفا و صفا چیه؟ و هم دوست
    داشتن چیه؟ نمی دونم چی به سرم اومده! عاشق نیستم که بخوام بگم طعم شکست عشق منو به این روز انداخته ولی
    از عاشق دردم بیشتره واقعاً شاید عاشقم اما خودم نمی دونم.
    دیگر توان خودداري نداشتم بلند گریه می کردم و خدا رو صدا می کردم و از او دلیل می خواستم. تا حالا هیچ کس
    راز دل من رو نفهمیده بود و اصلاً متوجه نشده بودم که تمام حرف هام رو فقط به دریا و خدا نزدم، برگشتم دیدم
    سهیل پشت سرم ایستاده.
    گریه کرده بود، چشمانش پر از اشک بود، همان طور که نگاهش می کردم ازش پرسیدم:
    _تو از کی اینجا ایستادي؟
    _از همون موقعی که اومدي اینجا، می تونم پیشت بشینم؟!
    _خواهش می کنم، بفرمایید.
    سهیل اومد کنارم روي شن هاي ساحل نشست و گفت: ببحشید که بدون اجازه اومدم و حرف هات رو گوش دادم ولی
    به غیر از من یکی دیگه هم اینجا بود البته اون تا متوجه ي من شد معذرت خواهی کرد و رفت ولی تا همین لحظه هاي
    آخر بود.
    _کی رو می گی؟
    _برگرد نگاه کن، داره می ره، هنوز پیش بقیه نرسیده.
    به سمتی که می گفت نگاه کردم، هاج و واج مونده بودم با تعجب پرسیدم:
    _آرمان؟!
    _آره، داشت به حرف هات گوش می داد، ولی این رو بگم اون قبل از تو اینجا بود ولی مثل این که تو متووجه نشدي!
    _راست می گی؟!
    _آره یه ده دقیقه قبل از تو اومده بود اینجا.
    حالم خیلی گرفته شده بود، حرف هاي دلم رو آرمان هم شنیده بود، دیگر حتی فکرش هم نمی توانستم بکنم که یک
    لحظه بتونم تو چشماش نگاه کنم، احساس کردم خیلی از او خجالت می کشم، تو خودم بودم که سهیل از فکر در
    آوردم و گفت:
    _غزل!
    _بله
    _تو نظرت در مورد من چیه؟
    _یعنی چی؟
    _خب یعنی این که چه جور آدمی هستم؟!
    _بدون رو در بایستی بگم؟!
    _آره، راستش رو بگو.
    _دوست داشتنی هستی.
    _منظورم این نبود، خصوصیاتم رو بگو.
    _خب آدم وقتی دوست داشتنی باشه همه ي خصوصیات خوب رو داره!
    _دوست ندارم دروغ بگی؟
    _دروغ نمی گم به خدا.
    _بگذریم، می گم غزل اصلاً باورم نمی شه این حرف ها رو تو زده باشی.
    _مگه من چمه؟
    _چیزیت نیست، ولی به نظر بی خیال همه چیز می یاي.
    _همیشه یه چیز رو بدون که اون کسی که همیشه بی خیال تر از همه به نظر می یاد مسائل رو بیشتر از همه درك می
    کنه ولی مجبوره بی خیال باشه و اگر نه که دنیا دو روزه از پا درش می یاره.
    _نمی دونم، شاید تو راست بگی؟!
    _سهیل می تونم یه سؤال ازت بپرسم؟
    _بپرس!
    _اون حرف هایی که از ماشین پیاده شدي به من زدي رو یادت میاد؟
    سهیل آرام و با ناراحتی گفت: آره، چه طور مگه؟
    _منظورت چی بود؟
    _اول بذار من یه سؤال از تو بپرسم!
    _باشه بپرس
    _ببینم غزل تو از همه مسائل توي خونواده و خونتون با خبر هستی؟!
    _آره، چه طور مگه؟
    _مطمئنی؟! یعنی هر اتفاقی افتاده تو مطلعی؟
    _خب آره.
    _حتی از موضوع خواستگاري آرش؟
    _آرش دیگه کیه؟
    _همین آرش، پسر آقاي نواصري، دیدي گفتم از همه چیز خبر نداري؟
    _درست حرف بزن ببینم چی می گی؟
    _حتماً خونواده ات صلاح ندونستن که به تو نگفتن، پس بی خیال شو.
    _سهیل اذیت نکن، تو رو خدا بگو آرش از کی خواستگاري کرده؟
    _از عسل!
    _راست می گی؟!
    _تو کجاي کاري؟! پدر و مادرت راضی هستن، مثل این که صددرصد می خوان جواب مثبت بدن!
    _تو از کجا خبر داري؟
    _نیما گفته، تازه نیما هم خیلی خوشحال بود.
    _یعنی کار تموم شده؟!
    _این طور به نظر می یاد.
    سهیل بد جوري بغض کرده بود، اشک از چشماش سرازیر شد و سریع از کنارم بلند شد و خواست بره که یعنی من
    اشکهاش رو نبینم که گفتم:
    _سهیل!
    ایستاد اما برنگشت به من نگاه کنه متوجه بودم که دوست نداره اشک هایش رو ببینم، ادامه دادم:
    _دوستش داري؟
    سهیل آرام برگشت، باورم نمی شد یعنی تا به حال ندیده بودم هیچ مردي این طور اشک بریزه دوباره گفتم:
    _سهیل با تو بودم!
    نگاهش رو از من گرفت و به دریا دوخت و گفت: دوستش داشتم!!
    _یعنی الان نداري؟
    _این مردونگی نیست که کسی رو دوستت نداره، دوست داشته باشی.
    _سهیل حرف دلت رو بزن.

    دانلود جدیدترین کتاب رمان داستان غمگین ایرانی باحال 2015 فروردین عید نوروز بغض غذل جدید جالب تصاویر عکس

    دانلود جدیدترین کتاب رمان داستان غمگین ایرانی باحال ۲۰۱۵ فروردین عید نوروز بغض غذل جدید جالب تصاویر عکس

    دانلود جدیدترین کتاب رمان داستان غمگین ایرانی باحال 2015 فروردین عید نوروز بغض غذل جدید جالب تصاویر عکس

    دانلود جدیدترین کتاب رمان داستان غمگین ایرانی باحال ۲۰۱۵ فروردین عید نوروز بغض غذل جدید جالب تصاویر عکس

    _آخه چه فایده داره؟!
    _داره، تو بگو!
    _آره، بیشتر از اون چه که فکرش رو بکنی
    حالم بد شده بود کمی توي ب رفتم تا بتوانم رو به روي سهیل بایستم نگاهش کردم ولی او نگاهم نمی کرد، واقعاً نمی
    دونستم چی باید بگم که سهیل گفت:
    _دیدي هیچ کس جز خدا نمی تونه من رو دلداري بده.
    _آخه تو از کجا می دونی عسل هم اون رو دوست داره؟
    _اون طرف رو نگاه کن!
    برگستم و به جایی که سهیل می گفت نگاه کردم، دیدم که عسل و آرش و پیام و مرجان کنار هم، با هم صحبت و بگو
    بخند می کردند، عسل هم کلی شاد بود و می خندید نمی دونم چرا ولی یک لحظه آرزو کردم کاش هیچ وقت خواهر
    عسل نبودم، با خودم فکر می کردم که دوباره سهیل گفت:
    _دیدي؟! حالا باورت شد؟
    من هیچی نگفتم اما سهیل ادامه داد: حالا هم هیچ فرقی نمی کنه، فقط از تو یه خواهش دارم.
    من با بغض و در حالیکه صدام می لرزید گفتم: بگو
    _از این به بعد همه چیز رو فراموش کن و انگار که هیچ چیز رو از من نشنیدي و ازت خواهش می کنم در این باره با
    هیچ کس کوپکترین صحبتی نکن حت با عسل!
    _آخه!
    _آخه بی آخه، قول بده.
    من هم که چاره اي نداشتم بهش قول دادم که به هیچ کس حرفی نزنم، وقتی به سهیل قول دادم که حرفی نزنم
    صدایی از پشت سر، من و سهیل رو متوجه ي خودش کرد و گفت:
    _پس یه نفر پیدا شد که وفادار باشه و قول بده درسته؟
    برگشتیم و به پشت سرمون نگاه کردیم ، آرمان بود نمی دونم چرا ولی شاید به خاطر اینکه برادر آرش بود از او بدم
    اومده بود و اصلا حوصله اش رو نداشتم که سهیل گفت:
    –شما اینجایید؟
    -ببخشید ، مزاحم که نیستم؟
    -خیر ، خواهش می کنم بفرمایید.
    -خلوتتون رو که بهم نزدم ؟!
    من گفتم : خیر بفرمایید
    -معذرت می خوام ، آخه احساس کردم تنها کسانی که دارن بهترین استفاده رو از دریا می برن شما هستید چون باقی
    بچه ها سرگرم بازي کردن هستند
    -چه طور ؟!
    -آخه من هم مثل شما از کنار دریا بودن احساس سبکی می کنم
    -جدا؟!
    -راستس غزل خانوم ، شما روح لطیفی دارید
    -شوخی می کنید حداقل به یک نفر بگید که بهش بخوره نه به من
    -نه غزل خانوم شما واقعا همه ي واقعیت هاي دنیا رو براي یک عاشق با دریا توصیف کردید ، دقیقا این حرفها حرف
    عاشقانی است که زمین رو تنها در منظومه می بینند چه برسه به خودشون رو ؟درست نمی گم آقا سهیل ؟!
    -دقیقا همینه که شما می فرمایید
    گفتم : از حسن نظر شما متشکرم ولی دیگه فکر این قدر پیشرفت رو نکرده بودم!
    نه غزل خانوم شما با آن همه سرزندگی ، اصلا نمی تونستم فکر کنم که این قدر زیبا سخن بگید
    -شما من و اینگونه شناختید؟
    -وصفتون رو از خانواده شنیدم
    -پس شما می فرمایید به من نمی یاد عاشق باشم ؟!
    -نه منظورم این نیست ، شما جدا حرفهاي دل من رو زدید
    -واقعا ؟! مگر شما هم عاشقید؟!
    -این جزء اسرار است
    -آخ، ببخشید ، قصد فضولی نداشتم
    -نه منظورم نداشتم ، من هم یه جورایی عاشقم
    -خوشحالم
    -چرا؟
    -چون عاشق راحت نفس می کشه
    اما سهیل گفت:زیاد هم مطمئن نباش ، غزل جان!
    آرمان گفت : خب به چه دلیل این حرف رو می زنید؟
    -به خاطر یاد معشوقش!
    -آه چه رویایی!
    -زیاد هم رویایی نیست
    -راستی غزل خانوم ، شما چرا نمی دونید که عاشق چی یا کی هستید؟
    -بله؟!
    -ببخشید که رك پرسیدم به حساب کنجکاوي بذارید ، نه گستاخی
    -خواهش می کنم ، راستش می ترسم طعم تلخ شکست در راه عشق رو بچشم
    -کی گفته شما طعم تلخ شکست رو می چشید؟
    -کسی نگفته ، ولی شاید سختی این شکست من رو می ترسونه
    -غزل خانوم ، شما فکر کردید دنیا چیه؟ دنیا مصائب و مشکلات هم زیاد داره و فقط خوشی نیست!
    -آره می دونم می خواید بدونید که من دنیا رو در چی می بینم ؟
    -صد در صد
    -ببینید آقا آرمان ، به نظر من دنیا فقط حس کردن می خواد همین ، براي این که بفهمی چیه ؟ باید دنیا رو تو نگاه
    کردن دید و من می بینم براي این که مردن و متولد شدن مردم رو ببینم ، براي این که خرد شدن و شکستن و تنها
    شدن عاشق رو ببینم ، آره آقاي نواصري ، من به این امید زنده ام که نگاه کنم تا که باور کنم چشم به راهم ، حالا
    چشم به راه کی نمی دونم؟ می خندم تا که بگم خوشحالم ، گریه می کنم تا که بگم احساس دارم، حرف می زنم تا که
    بگم زنده ام و وقتی می میرم ثابت می کنم که جانی داشته ام پایان پذیر و بی آغاز و به قول نویسنده معروف که می
    » خداوندا زندگی می کنم و زنده ام ولی به حقیقت گویی مرده ام » گه
    حرف ها و حال سهیل بیشتر بیشتر بر من اثر گذاشته بود و بدون کنترل خودم این حرفها رو زدم ولی یک دقیقه
    دیگر هم طاقت نداشتم اونجا بمونم بغض کرده بودم براي اینکه جلوي آرمان گریه نکنم از بچه ها معذرت خواهی
    کردم و پیش دیگران برگشتم ، آرمان و سهیل هم به کنار خانواده برگشتن حال عجیبی داشتم ناگاه نگاهم با نگاه
    آرمان تلاقی کرد ولی خیلی زود نگاهم رو از او گرفتم و نگاه به زمین دوختم.
    موقع ناهار بود ، من که حتی یک لقمه هم از گلویم پایین نرفت ، سهیل هم درست و حسابی غذا نخورد ، نمی دونم
    چرا ولی از اون جمع بدم می اومد، از اون جمع که همه می گفتند و می خندیدند و هیچ کس به فکر غم دیگري نبود،
    نمی دونم چرا نسبت به همه چیز و همه کس بد بین شده بودم ، حتی نمی تونستم به آرش نگاه بکنم ، واقعا عسل
    چطور دلش اومده بود که سهیل به این تازنینی رو کنار بگذارد و آرش رو قبول کند، البته شاید هم من یک طرفه
    قضاوت می کنم و شاید دلیل این همه فکر مشوش این بود که سهیل رو خیلی دوست داشتم و زندگیش برایم خیلی
    مهم بود بعد از نهار بچه ها تصمیم گرفتند والیبال ساحلی بازي کنند.
    به دو دسته تقسیم شده بودیم ، من و آرش و نیما و سهیل و رها در یک گروه و رئوف و عسل و آیسان و مجتبی و
    آرمان در گروه مقابل ، بازي خیلی خوبی بود همه ي بچه ها سرگرم شده بودند این وسط پیام به عنوان نخودي شور
    حال خاصی به بازي بخشیده بود ، دیگران هم هریک به نوبه ي خود گروه خاص رو تشویق می کردند و قرار شد که
    تیم بازنده کلیه افراد رو بستنی مهمان کنند ، پیام بچه ها را خیلی اذیت می کرد ، یک گیم با گروه ما و گیم دیگر با
    گروه مقابل بود ، بعضی وقتها هم از عمد توپ را به گروه دیگر واگذار می کرد و بر عکس ، اعصاب همه ما خرد شده
    بود و غر می زدیم ولی خودمان هم کارهاي پیام می خندیدیم ، بالاخره در بازي گروه ما شکست خورد و ما باید براي
    همه بستنی می خریدیم و قرار شد نقري هزار تومان بگذاریم که علاوه بر بستنی ، شیرینی هم بخریم.
    من هم به طبق معمول پول هایم را خرج کرده بودم و پول نداشتم و سراغ هر کسی می رفتم دست خالی برمی گشتم .
    همه به عنوان شوخی اذیتم می کردند ، پدر هم این کار رو می کرد هر کدام هر کدام یک سکه ي پنج تومانی یا ده
    تومانی در کف دستم می گذاشتند . بیشتر از همه مرجان به من پول داد که بیست و پنج تومان بود من هم سعی کردم
    مثل انها رفتار کنم و با شوخ طبعی گفتم:
    به من درمانده ي عاجر کمک کنید، کمک کنید تو رو خدا دارم ضایع می شم که پول ندارم ها.
    من حتی از آقا و خانوم نواصري هم پول گرفته بودم البته پنج تومانی . اصلا متوجه نبودم ، ناگاه دستم رو جلو آرمان
    دراز کردم و گفتم:
    آقا ، جون بجه هاتون کمک کنید در راه خدا.
    ولی بعد از خودم خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم ، همگی می خندیدند ، جو بسیار شادي و صمیمی بود ، آرمان
    که فکرش را هم نمی کرد من در برابر اون این کار رو بکنم خندید و گفت:
    والله من سکه ندارم که بدهم چی کار کنم ؟
    من هم با پررویی کفتم : خب مهم نیست اسکناس هم قبول می کنیم!
    -آخه نمی شه ، آدم باید هم رنگ جماعت باشه ، همه سکه دادن من هم باید سکه بدم ، هر چند من اصلا نمی دونم
    چرا ما که گروه برنده هستیم باید به شما با زنده ها کمک کنیم!
    -بسه بسه حرف نباشه ، اینجا غزل تصمیم می گیره ، ملتفط؟
    آرمان که فکرش را هم نمی کرد و باورش نمی شد که این من هستم گفت: اگر موضوع اسکناسه ، باشه می دم ولی
    اگر بخواهید چک هم خست تعارف نکنید.
    در این لحظه نیما گفت : نه آرمان جان ! این چه کاریه ؟! می خواي خودت رو بدبخت کنی ؟! دو دقیقه به این روبدي
    دیوانه ات می کنه ها از ما گفتن بود یه چیزي بذار کف دستش ردش کن بره.
    -نیما تو چه قدر پول دادي ؟
    -ده تومان ، تازه زیادیش هم هست
    من هم گفتم :ا نیما مخش رو نزن ، بذار می خواد چک بکشه . یالا دیگه آقاي نواصري بنویسید دیگه ؟
    آرمان خندان گفت : چی رو باید بنویسم ؟
    -به هه ، تازه می گه چی رو ؟ نه بابا شما اصلا کمک بکن نیستید نخواستیم بابا!
    خلاصه به هر دري زدم پول جور نشد تا آخر سر هم سهیل گذشت کرد و گفت:
    -بابا اذیتش نکنید ، بیا غزل جان من به جاي تو پول می دم.
    من هم از خوشحالی همه ي سکه ها را روي زمین ریختم و به سمت سهیل دویدم و پول را از او گرفتم و تشکر کردم
    بعد از این ما جوان ها کنار دریا رفتیم تا کمی آب بازي کنیم . اولش نمی خواستم برم ولی وقتی دیدم که سهیل هم
    قصد زفتن دارد من هم وفتم و قرار شد رئوف بره بستنی و شیرینی رو بخره بیاره ، هوا هم گرم بود و بستنی می
    چسبید.
    موقع اب بازي ، پیام اعصاب همه را خرد کرده بود ، سر همه رو زیر آب می کرد. یک عالمه شن و ماسه توي
    چشمهاي ما رفته بود ، دیگر خانواده ي آقاي نواصري با بچه ها صمیمی شده بودند و احساس غریبی نمی کردند .
    درست چیزي که من اصلا دوست نداشتم ، خود آقا و خانوم نواصري خیلی مهربان و خوش برخورد بودند و همه در
    همان لحظه ي اول متوجه این موضوع شدند. اما من دست خودم نبود دوست نداشتم با ما باشند، وقتی که خاله پري
    آنها رو براي عروسی مریم دعوت کرد حسابی لجم گرفت . ولی کاري نمی شد کرد و آنها هم دعوت خاله پري را با
    کمال میل پذیرفتند. حالا عروسی مریم یک شب بود و تمام می شد ولی وقتی مادر بزرگ فهمید که انها می خواهند به
    وبلاي خودشان در نمک آبرود بروند از انها خواست که این مدتی که در رامسر اقامت دارند به خونه مادر بزرگ
    بیایند. من خیلی عصبانی شده بودم و با همان عصبانیت پیش پیام رفتم و گفتم:
    -دایی خان ، این کارها چیه مادر بزرگ می کنه؟!
    -کدوم کارها؟
    -هی واسه ي خودش داره مهمون دعوت می کنه.
    -خب مگه چیه ؟ مهمون حبیب خداست ، تازه خونه ي خودشه به من و تو هم مربوط نمی شه!
    -درسته ! ولی خب مثلا بعد از یک سال اومدیم مسافرت که راحت باشیم
    -خب حالا مگه اون ها جاي تو رو تنگ می کنن؟
    -نه ! ولی!
    -ولی نداره ، خانواده ي خوبی هم هستن ، همه ي بچه ها باهاشون صمیمی شدن کسی هم از کسی رو دربایستی نداره
    حالا خوبه دوستاي شما هستند!
    -چه ربطی داره ؟
    -ربطش به اینه که شما با هم صمیمی هستید!
    -بله مخصوصا عسل خانوم ، چه خودش رو هم گم کرده حالا!
    اصلا متوجه نبودم که دارم چه می گم و حواسم به این که دارم با کی صحبت می کنم نبود پیام با تعجب گفت:
    -منظورت چیه ؟ مگه عسل چه فرقی کرده

    قسمت اول رمان زیبا و خواندنی بغذ غزل در اینجا به پایان رسید . قسمت های بعدی در روزهای آینده در سایت قرار خواهد گرفت . با ما باشید …

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد دانلود کتاب داستان نوشته متن جمله مطالب رمان عاشقانه غمگین جالب و خواندنی ولی غمگین و غمناک بغذ غذل گوشی های موبایل رایگان اندروید کامپیوتر قسمت اول قسمت آخر داستان موضوع قصه برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی و عکس و آهنگ و دانلود سپیده www.3pide.ir

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند