سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 13:23 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • مرد روانی با تجاوز به دختر دو ماهه اش باعث مرگ وی شد/تصاویر

    مرد روانی با تجاوز به دختر دو ماهه اش باعث مرگ وی شد/تصاویر

    مرد روانی با تجاوز به دختر دو ماهه اش باعث مرگ وی شد/تصاویر پدر بی رحم چند بار به نوزاد ۲٫۵ ماهه خودش تجاوز جنسی کرد و باعث شکستن تمام استخوان های این دختر نوزاد شد و سرانجام این دختر طاقت نیاورد و در بیمارستان و در دست پرستار جان سپرد. این پدر روانی ۲۴ […]

  • حکم شلاق برای بازیگر جوان مرد برای تعرض به یک دختر

    حکم شلاق برای بازیگر جوان مرد برای تعرض به یک دختر

    حکم شلاق برای بازیگر جوان مرد برای تعرض به یک دختر   دیوان عالی کشور حکم شلاق هنرپیشه جوانی را که به تعرض به همکارش متهم شده ‌بود، تأیید کرده است. ماجرای تعرض بازیگر جوان به همکارش یک سال قبل زنی جوان به پلیس مراجعه کرد و مدعی شد از سوی همکارش مورد آزار و […]

  • ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس   خودکشی دو دختر سیزده و چهارده ساله را در خیابان پیامبر غربی خیابان جهاد اکبر تهران… کانال تلگرامی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران   بررسی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران نشان می دهد که آنها قبل از اقدام به خودکشی […]

  • شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس بر اساس گزارش سایت برزیلی Folha de Sao Paulo در حالی تیم فوتبال آرژانتین دو هفته پیش با یک هواپیمای مشابه هواپیمای سقوط کرده برزیلی پرواز کرد که ممکن بود به سرنوشت آنها دچار شود. این هواپیما که حامل مسی و بازیکنان آرژانتین بود از برزیل به ” بوینوس […]

  • حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد حکم اعدام بابک زنجانی    معاون نظارت دیوان عالی کشور از تایید حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی خبر داد. حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی تایید شددکتر غلامرضا انصاری معاون نظارت و بازرسی دیوان عالی کشور در گفت‌وگو با خبرنگار گروه حقوقی و قضایی خبرگزاری میزان از […]

  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۲۹ بهمن ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 5298 بازدید | نظرات 3 نظر | دسته بندی : رمان عاشقانه , عکس های عاشقانه و رمانتیک جدید
  • دانلود رمان ایرانی-کتاب رمان عاشقانه ایرانی تو از ستاره ها اومدی

    دانلود رمان ایرانی-کتاب رمان عاشقانه ایرانی تو از ستاره ها اومدی

    دانلود رمان ایرانی-کتاب رمان عاشقانه ایرانی تو از ستاره ها اومدی

    عنوان نوشته امروز سایت تفریحی و رمان چهارشنبه ۲۹ بهمن ماه ۱۳۹۳ : دانلود رمان ایرانی-کتاب رمان عاشقانه ایرانی تو از ستاره ها اومدی – دانلود رمان زیبای تو از ستاره ها اومدی – دانلود کتاب رمان عاشقانه تو از ستاره ها اومدی – نویسنده رمان عاشقانه ایرانی تو از ستاره ها اومدی آرزو – خلاصه و داستان و قصه رمان بلند و طولانی تو از ستاره ها اومدی – دانلود بهترین کتاب های رمان های قدیمی و جذاب ایرانی

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و رمان سپیده ۳pide.ir دانلود یکی از بهترین و خواندنی ترین رمان های جذاب و عاشقانه ایرانی رو براتون اماده کردیم . اسم این رمان بسیار زیبا و دلنشین رمانتیک تو از ستاره ها اومدی هست . این کتاب رمان نوشته رمان نویس ایرانی آرزوم خانم می باشد که با قلم زیبای خودشون اینا رو نوشتن ازشون تشکر می کنیم . این رمان قدیمی ولی جذاب در ۲۴ قسمت بلند و طولانی نوشته شده است که واقعا کار بسیار بزرگ و قابل تقدیری است خسته نباشید میگیم به آرزو خانم بابت این رمان فوق العاده خواندنی . هر روز یک قسمت از این کتاب طولانی و بلند رو برای شما عزیزان قرار خواهیم داد . امیدواریم که همشو بخونید و لذت ببرید. خلاصه رمان و عکس های شخصیت های اصلی این رمان را نیز براتون قرار خواهیم داد.

    دانلود کتاب رمان تو از ستاره ها اومدی برای گوشی موبایل اندروید فصل اول

    قسمت اول رمان بلند و دراز تو از ستاره ها اومدی

    آغاز : من نمیخوام

    -بایدبخوای

    -همین که گفتم

    -توغلط میکنی مابه پول احتیاج داریم

    -خب بیامن پول شماروبهتون بدم بریدشرتونم دیگه نیادپشت خونم

    -د…اخه احمق اگه به همین سادگی بودکه من پولوشده به زورم باشه ازت میگرفتم وپشتمم نگاه نمیکردم امااخه این پدرگوربه گ….

    -هوی مواظب حرف زدنت باش همین مدل وکلاس واون پولایی که میخوای همش ازپدرمنه حق نداری بهش توهین کنی فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ -چرادادمیزنی؟بیاویه امضابزارته اون نامه وتموم کن به همین راحتی

    -خفه شو…خفه شواحمق دیوونه من ایندموبخاطرپول نمیفروشم فهمیدی؟ -اینده…کدوم اینده اخه احمق اگه این کارونکنی که میشی گداگشنه همین ماشین وشرکت واون زمینهاو خونه چندصدمیلیونی ازدست میدیومیشی یه گداااااااااا؟

    – توی خونه من دادنزن فهمیدی؟حالابروبیرون حوصلتوندارم

    -اره همیشه من بایدبفهمم یکمم توبفهم درموردپیشنهادم فکرکن اینده منوخواهرت وخودت درخطره و…

    -بیررررررررررررررررون

    گلپری دست گلنازوکه یه مانتوکوتاه جلف پوشیده بودویه ارایش مزخرفم زده بودوداشت ادامس می جوییدگرفت وباقهررفت بیرون بعدازرفتنشون حس کردم بوی کثافت همه خونه موبرداشته پنجره روبازکردم تاهوابیادداخل یه لیوان مشروب برداشتم کم کم مزه کردم خیلی وقت نبود که من عادت داشتم موقع عصبانیت مشروب بخورم تااعصابم اروم شه برای دل بی کس ومرده ام که هیچ کس حامیش نبود برای چندلحظه ارامش برای چندلحظه بی خیالی اما دریغ نشستم روی صندلی حرکتیم وبه نسیم تابستون که داشت ازپنجره صورت وروح اتیش گرفته ام میخورد تماشا کردم چشاموبستم کجای کارم اشتباه بود چرا؟چراپررفتم به ۱۸ سال قبل زمانی که باپدرومادرم رفته بودیم شمال برای گردش من فقط۱۰ سالم بود یه پسرشیطون یادم میومدمامانم ازبس دنبالم میدوید خسته میشدماه های اخربارداری مامان بود همه بهم میگفتندقراره یه خواهرکوچولوبرام بیادیه خواهرکوچولوبرای هم بازیام برای تنهاییم کسی که من حمایتش کنم کسی که بهم بگه داداش و…. اخرین روزی بودکه توی شمال بودیم وسایلو جمع کردیم ورفتیم کناردریامامان یکم انگاردلتنگ بود شکمش دیگه بالابود بابابه شوخی چای میریخت ونعلبکی رومیذاشت روشکم مامان ومیگفت شده یه میزغذاتوبزارروشکمت وبخورمامان باقهرصورتشوبرمیگردوندووباحرص میگفت فرزززززززین کم منوحرص بده برای دخترت بده ها باباقهقه میزدودستشودورمامان مینداخت وبالحن عاشقانه ای میگفت قربون تووپسرموودخترکوچولوم برم مامان بااخم میگفت خدانکنه بعدمنوصدازدتابرم عصرونه بخورم رفتم وخوردم اون روز چشای مامان نگران بود همش بهم توجه میکردوهی میگفت فرزین توبایدمراقب فرزاد باشی باباهم هی مامانومسخره میکردومیگفت اوووچه برای پسرش پپسی بازمیکنه یکمم منوتحویل بگیر من خانواده ام رودوست داشتم یه خانواده ۳نفری که ماه اینده یه فرشته بهش اضاف میشد مامان دوست داشت اسم خواهرم روفرشته بزاریم میگفت باهرنفسم اونوحس میکنم شب بودوقتی توجاده شمال برمیگشتیم که یه کامیون ازسمت چپ زدبه ماوقتی چشاموبازکردم دیدم تویه اتاق سفیدم یه پرستاربالای سرمه همه اتفاقات اومدجلوچشمم وفریادزدم من مامان بابامومیخوام اوناکجان؟فقط دوباره سیاهی اودتوچشام وقتی به خودم اومدم دیدم توی قبرستونیم ومادرم لای یه پارچه سفیده وپدرم که کنارقبرایستاده وزل زده به داخل قبرتازه فهمیدم مامان مرده دویدم طرف باباوصداش کردم سرشوبلندکرد ونگام کردخودموانداختم توبغل باباوگریه کردم فقط بغلم کردهمین بعداون ماجراباباشدیه تیکه سنگ مینشست تواتاق خودشون یاخواهری که هیچ وقت ندیدمش منم فقط خودمومشغول درسم میکردم۵سال من وباباشدیم فقط غریبه یه روزاومدتواتاقم وبغلم کردوگریه کردازم خواست ببخشمش گفت نمیتونست مامانوبه همین راحتی فراموش کنه بخاطرهمین بهم رسیدگی نکرده منم ازش دلخورنبودم درکش میکردم ازاون سال به بعدشدم دنیای باباتادیپلم گرفتم برام بورسیه گرفت وفرستادفرانسه تادرس بخونم هرروز بهم زنگ میزدومیگفت مواظب باشم واین حرفهاکه درک میکردم ازروی نگرانی بودکمی بعداحساس کردم باباافسرده شده ازش خواهش کردم تادوباره ازدواج کنه اولش زیربارنمیرفت امابااصرارمنوعمه پریوش قبول کردیه روزبهم خبردادکه بازنی اشناشده اسمش گلپریه ویه دختر۱۹ساله داره میخوان ازدواج کنن من فقط ۱سال تافوق لیسانسم مونده بودخوشحال قبول کردم وقتی عکس اون زنوکناربابادیدم خوشحال شدم اماازطرفی دوست داشتم مادرم جای گلپری بود امابعدبخاطربابادیگه زیادفکرنمیکردم باگلنازفقط چندبار اونم درحدسلام واحوالپرسی حرف زده بودم اماگلپری باهام گرم میگرفت ۱سال بعدباوجوداینکه توفرانسه شغل داشتم برگشتم دلم برای ایران تنگ شده بود اوایل وقتی برگشته بودم گلپری اخلاقش خوب بود هروقت باهام حرف میزدچشاش یه حالت حریصی داشت انگاررقیبشم اولین باری که عکس العملشودیدم ۲هفته بعدبرگشتنم بود که گفتم برای همیشه میمونم گلپری باچهره غضبناک بهم نگاهکردوگلنازصورتشوازم برگردوندچندروز بعدازجلوی اتاق بابااینامیگذشتم که حرفهاشونوشنیدم چشام داشت ازجادرمی اومدگلپری ازبابامیخواست تامن تک پسرش روبیرون کنه وقتی باباگفت نمیتونه یه حرفی زدکه مردم اون گفت من مادربالاسرم نبوده توخارجم۸سال موندم بی قیدوبندم ممکنه به گلنازنظرداشته باشم پاهام سست شدبافریادبابارفتم تواتاقم وفکرکردم اخه منکه حتی یه بارم دست گلنازونگرفتم اصلاباهاش زیادحرف نزدم شب نتونستم بخوابم صبح رفتم شرکتی که بابابرام خریده بودودیدم شرکت خوب وبزرگ وشیک ومبله بود نصف پولشوباباداده بودنصف دیگشوخودم گذاشتم این چندروز سرم خیلی شلوغ بودبه کل از ماجراهای خونه غافل بودم شرکت وتاسیس کردم وکارم رونق گرفت۱سال گذشته بودوکمکم کارهای بزرگ تجاری بهم پیشنهادمیشدخودمم سخت مشغول کاربودم یاخونه نمیرفتم یااگه میرفتم شبهادیروقت میرفتم فقط واسه خواب باباشاکی بودامااین بهتربودچون گلپری دیگه کمترزمزمه میکردتوگوش بابایه شب که خیلی خسته بودم اومدم خخونه که دیدم فامیلای گلپری اومدن یه سلام احوالپرسی ساده کردم وبایه ببخشیدرفتم تواتاقم وخوابیدم هنوزیه ساعت نشده بودکه صدای دعوای گلپری بابابابلندشدگوش دادم دیدم گلپری داره میگه من به فامیلاش بی احترامی کردمورفتم تواتاقم باباهم سعی داشت قانعش کنه که من خسته بودم گلپری توی اخربحث گفت اگه یه بارم ازدستم کفری شه یابایدپدرم اونوانتخاب کنه یامنوبعدرفت تواتاقش دیگه رفت وامدم به خونه شده بودماهی دوسه باراونم فقط بخاطربابایه بارکه عصرجمعه بوددیگه کارنداشتم رفتم خونه دیدم هیچ کس نیست داشتم تواشپزخون اب میخوردم که گلنازبالباس های خیلی فجیع اومدتواشپزخونه وباتظاهرشروع کردبه جیغ کشیدن منم فکرکردم که ترسیده رفتم بازوشوگرفتموگفتم نترس منم صدای باباوگلپری روشنیدم که میان پایین یه دفعه گلنازخودشوانداخت بغلم وشروع کردبه گریه کردن منم هنگ کرده بودم باباکه مارودیدجاخورداماگلپری انگارانتظارهمچین اتفاقی روداشت فقط باعصبانیت گلنازوکه مثل کنه بهم چسبیده بودوازم جداکردوروبه باباگفت میبینی گفتم که پسرت به دخترم نظرداره گفتم مادرنداره بی قیدوبند امروزبغلش کرده فردااگه خونه نباشیم میخوادچیکارکنه من تواین خونه حتی یه لحظه هم نمیمونم اینجایاجای ماست یااین پسربی قیدوبندت فهمیدی پدرباتعجب بهم خیره شدمنم شوکه بودم یعنی چی این حرف گلپری؟ گلپری دست گلنازوگرفت بین دستاش وبردتواتاقش بعدمدتی اومدن حاضربیرون گفت که اظهارنامه دادگاه میاددم خونه من طلاق میخوام باباافتادرومبل من تازه متوجه شدم منظورگلپری چیه رفتم جلوگفتم نه نرومن میرم تموم وسایل اعم ازلباسام ولب تاپ و..روبرداشتم باباسعی داشت جلوموبگیره امانتونست موقع گذرازجلوگلپری گفت امیدوارم دیگه هرگزسایتم تواین خونه نیوفته منم فقط زمزمه کردم خیالت راحت باشه اون شب رفتم توشرکت تاخودصبح گریه کردموفکرکردم که چراازبچگی من روی محبت رودرست ندیدم چرا؟؟؟؟؟؟اون شب باباهرچقدرزنگ زدبرنداشتم صبح هم یه اعلامیه زدم به درشرکت وبه کارمنداگفتم شرکت ۲روزتعطیله صدای زمزمه هاشونومیشنیدم بعدصدای کوبیدن دروصدای باباکه اصرارداشت دروبازکنم امامن تصمیمموگرفته بودم من میخواستم بخاطرخوشی بابام ازدلتنگی خودم بگذرم تقریبا۱ماه گذشته بوددیگه عادت داشتم شب وروزموتوشرکت میگذروندم کارم خیلی رونق گرفته بود زن مستخدم خونه باباهرروز یواشکی برام غذامیفرستادهروقت اعتراض میکردم میگفت خودشومادرم میدونه ووظیفشه وواقعاکه عین مادرم بودیک روز دیدم گلپری بدون اجازه صبح درشرکتوبازکردواومدتو به ناچاربرای اینکه ابروریزی نکنه اوردمش تواتاقم وخواستم بشینه نشست وگفت ببین فکرنکن اومدم اینجامنت کشی یافکرکنی بابات منوفرستاده تا توروبرگردونم نه اصلاااااااااااومدم بگم اون پولی که برای این شرکت بابات بهت داده بود حق من ازکارخونش بودمن حالااومدم حقموبگیرم تافرداصبح اینوگفت ورفت کمی فکرکردم تواین۱۸ماهی که اومده بودم پول خوبی زده بودم شب تقریبانصف پس اندازم توایرانوبرداشتمورفتم توخونه قبلیم رفتم توباباوگلنازوگلپری نشسته بودند بابابادیدنم خیلی خوشحال شدچون ازوقتی اومدم توخونه هی بهم میوه پوست میکندوابرازخوشحالی میکرداماگلپری هرچقدرمیگذشت میفهمیدم که منتظروعصبانیه پس بحث وواردکردم که بامخالفت شدیدبابامواجه شدم باباعصبانی شدوگفت اون پولوبخاطرحق فرزندی بهت دادم من نمیگیرمش امامن مصربودم گفتم نه باباببین میدونم نیت توچی بوده امامن نمیتونم زیردین بمونم چک روکه مبلغ زیادی هم داشت رومیزگذاشتم واومدم بیرون انگاریه بارسنگین ازرودوشم برداشتن فردای اونروزوکیل بابااومدوگفت که باباسهم شرکتوازخیلی وقت پیش به من داده این یعنی این شرکت مال خودمه چکوپس داد۳ماه گذشته بودمن هم توشرکت میموندم اماسخت بودخیلی پس تصمیم گرفتم یه خونه بخرم به یکی ازدوستام که بنگاه داشت مراجعه کدم واون خونه ویلایی رودربالاشهربهم نشون دادخونه فوق العاده ای بوددوبلکس باتمام امکانات۳تااتاق خوابویک پذیرایی نسبتابزرگ بالابودسرویس بهداشتی هم داخل اتاقاداشت طبقه پایینشم۲تااتاق باهمون شرایط بایک نشیمن ویک پذیرایی بزرگ واشپزخونه حیاط خونه هم نسبتابزرگ بودوپربودازدرختان مختلف دریک کلام محشربودوقتی خواستم بخرم دیدم تمام پس اندازم توایران میره واینم برای من ضرربودپس تصمیم گرفتم بادوستم سعیدکه درفرانسه باهم سهمی شریک بودیموبفروشم من پولشودادم به خونه وسعیدهم اومدتواصفهان یک شرکت زدیواش یواش وسایل خونه روهم خریدم یه بارکه اومدم شرکت باباتاببینمش خودش اونجانبود کریم ابدارچی بابابودکمی باهاش حرف زدم پسرخوبی بودتازگیابادخترخالش ازدواج کرده بودوتوی خونه باباهمراه خانم جون که همون زن مستخدممون بودزندگی میکردوقتی ازش خبراروخواستم گفت که خبری نداره گفت که بابابرای یه سفرخارجی۱ماهه رفته خارج وتواین فاصله گلپری هم اینهاروازخونه انداخته بیرون ودارن تویکی ازخونه های پایین شهرزندگی میکنن وقتی ازمشکلات اقتصادیش گفت دلم سوخت یه پسر۲۴ساله چطورمیتونه خرج خودش بامادروهمسرباردارشوبده دریک ان تصمیم گرفتم ازکریم خواستم که خانم جون وهمسرشوماه اینده بیاره توخونه من واونجازندگی کنن رنگ شادی روتوچشاش دیدم اماازشرم داشت تعارف میکردکه گفتم ببین کریم جان من باهات تعارف نمیکنم من بخاطرخانم جون که مثل مادرمه وخودتوکه هم بازیای بچگیام بودی اینکاروکردم پس تعارف نکن قبول کردومن خوشحال برگشتم بالاخره چی بایدیه مستخدم بگیرم کی ازخانم جون وکریم بهترکه هم قابل اعتمادن هم میشناسمشون وهم جایی ندان فردای اون روز چندتابنااوردم وگفتم ته باغ وکنارورودی دریه ساختمون بسازن همکف باشه تااتاق واشپزخونه ونشیمن وسرویس بهداشتی کاربخوبی پیشرفت وتاماه اینده خونه ساخته شدوخانم جون وکریم وزنش اومدن خونه ازاون روزباغ رنگ شادی گرفت هرروزکریم گلهارواب میدادوخانم جون شبهابرام غذامیپخت وبوشوازورودی درهم میتونستم حس کنم فکرمیکردم خانواده ازدست رفته ام رودوباره پیداکردم همه چی خوب پیش رفت تااینکه برای یه سفررفتم فرانسه تاحساب های شرکتموتوفرانسه چک کنم فردامیخواستم بادوستای فرانسویم برم گردش که زنگ زدنوگفتن باباسکته کرده خودمورسوندم ایران کنارباباایستادم گلپری وگلنازم بودن باباگفت که میدونه داره میمیره پس خواست باهام تنهایی صحبت کنه اون گفت خیلی ناراحته که دوباره تنهام گذاشته وخوشحاله که منوداره وخواست ببخشمش ومن تمام لحظات به اوگوش میدادموگریه میکردم وکیل باباهمراه گلپری وگلنازاومدن توباباگفت وصیت نامش دست وکیلشه بعدمرگش بخونیم وتمام پدرم رفت تنهاکس توی زندگیم رفت ازقبل هم تنهاترشدم مراسم باشکوهی برای باباگرفتیم عمه پریوش ازشیرازاومدوبعدمراسم که تمام قضایارافهمیدازوکیل خواست تازودتروصیت نامه روبخونه ووکیل خوندتووصیت نامه نوشته بودندکه خانه پدرم به گلپری وکارخانه کوچکی که درحاشیه شهروجودداشت مال گلناز وامابرای من دوتاکارخونه بزرگ دربهترین جای شهرویک زمین چنرصدهکتاری وشرکتی که مال پدرم بودوبرای عمه چنرصدملیون پول قابل توجه وقتی گلپری اینهاروشنیدبه سمت من هجوم اوردوگفت که پدرمواغفال کردم تاهمه چیزشوبده به من وگرنه همش مال اونوگلنازبودندعمه که ادم بسیارمتشخصی بودورفتارگلپی براش گرون تموم شده بود برسراوفریادکشیدوگفت لازم نکرده تاتوتعیین کنی که چه کسی حق داردونداردپس ساکت باش گلپری به ناچارساکت شدامابندچهارم وصیت نامه چیزی بودکه هم من وهم گلپری رومتعجب کردبابانوشته بوداین اموال موقتابه گلپری وپسرم داده میشه وپسرم بایدظرف۱شال ازدواج کنه تاتمام اموال اون وگلپری به رسمیت به اسمشون زده بشه گلپری بلندشدوبه باباناسزاگفت من هم که دیگه ازمرگ بابام طاقتی برام نمونده بودبرسرش فریادکشیدم واونم باکمال پررویی روبه عمه گفت ارزوداشتم این پیرخرفت بمیره تاصاحب اموالش بشم الانم خیلی خوشحالم عمه یه سیلی به گلپری زدکه گلپری عصبی ماروازخونه بابام که الان خونه گلپری بودانداخت بیرون عمه فشارش رفته بودبالابردمش بیمارستان بعدم بردمش خونه خودم خانم جون اومدپیش عمه موندومنم تاصبح نشستم به کاربابافکرکردم چرابابااین چیزوازم خواست اونکه دمیدونست من اصلااهل ازدواج واین کارهانیستم امادیگه گذشته بودحالاغم تنهایی وبی کسی روداشتم حس میکردم شب تاصبح گریه کردم دیگه کسی رونداشتم لااقل وقتی مامان رفت دلم خوش بودکه باباهست پیشمه حواسش بهم هست اماحالاچی نزدیکای صبح خوابم بردکه باتکونای عمه ازخواب بیدارشدم دیدم ساک به دست حاضرشده داره میره قبل ازرفتنش باهام صحبت کردودرموردتصمیمم برای ازدواج پرسیدکه گفتم فعلانمیدونم وعمه بخاطرشوهرش که کمی مریض احوال بودباگریه منوترک کردبارفتن عمه بازم مثل همیشه تنهاشدم دیگه شب هادیرمیومدم لب به غذانمیزدم ترک دنیاشده بودم دنیام شده بودکاروکارحتی گلپری وموضوع ازدواجم ازیادم رفته بود یه ادم منزوی شدم کم کم ارامشموازدست دادم شنیده بودم مشروب ادمواروم میکنه توفرانسه هروقت فشارخانوادگی خانواده دوستام روشون زیادمیشدمشروب میخوردن ازاون روز منم شدم مثل اونانزدیک ۱سال بودکه فقط همدمم مشروب بودیک روزوکیل بابااومدگفت که داره مهلت باباتموم میشه وبایدوصیتشوعمل کنم دودازسرم بلندشد من وازدواج من حتی حوصله خودمونداشتم چه برسه به یه نفردیگه کلافه شدم رفتم سرقبرباباکمی گریه کردم اخه پدرمن چطوردلت میادبجزمن یه نفردیگه روبدبخت کنی انصاف نیست بخداانصاف نیست

    دانلود بهترین رمان عاشقانه رمانتیک ایرانی جدید 2015

    دانلود بهترین رمان عاشقانه رمانتیک ایرانی جدید ۲۰۱۵

    دانلود بهترین رمان عاشقانه رمانتیک ایرانی جدید 2015

    دانلود بهترین رمان عاشقانه رمانتیک ایرانی جدید ۲۰۱۵

    دانلود بهترین رمان عاشقانه رمانتیک ایرانی جدید 2015

    دانلود بهترین رمان عاشقانه رمانتیک ایرانی جدید ۲۰۱۵

    دانلود بهترین رمان عاشقانه رمانتیک ایرانی جدید 2015

    دانلود بهترین رمان عاشقانه رمانتیک ایرانی جدید ۲۰۱۵

    صدای امین باعث شدسرموازرودفتربلندکنم امین اومدجلوی دراتاق ودرحالیکه داشت نفس نفس میزدباهمون لهجه شیرینش گفت

    -خاله…نفس …خاله نفس عمواومدعموفرزاداومد

    -کجاست؟چیکارمیکنه؟

    -داره بابابایی توباغ صحبت میکنه

    -وای امین بروسرگرمش کن بدوخاله زودباش

    امین یه باشه گفت ورفت به دوروبرم نگاه کردم روتخت فرزادنشسته بودم وداشتم دفترخاطراتی که دیروزاتفاقی رومیزش دیده بودم میخوندم فضول نبودم اماکنجکاوبودم سریع پاشدم دفترورومیزش گذاشتم لحاف تختشم کشیدم روش پنجره روبستم نگاهی به اتاق انداختم وزدم بیرون شالموکشیدم روسرم ورفتم کنارپنجره وبیرونودیدزدم فرزادتوپ امین دادبهش وخم شدگونشوبوسیدودستی به سرش کشیدوخندیدچه عجب ماخنده این اقاروهم دیدیم ازبس اخم کرده بود دلم گرفته بود

    اههههههههههه نفس چقدرحرف میزنی خل شدی دختربدوبروتواتاقت الان میرسه مسترانگری فرزادجلوی درورودی بودکه عین جت سریع رفتم بالا وخودموبه اتاقم انداختم وروتخت دراز کشیدم ونفس عمیقی کشیدم صدای پای فرزادمیومد که داشت ازپله هابالامیومدراست ازجلوی اتاقم رفت طرف اتاق مطالعش بی احسسسسسسسساس چی میگی نفس اون چرابایدبهت احساس داشته باشه؟

    اون ازت متنفره مگه دفترخاطراتشونخوندی مگه نفهمیدی چرااینجایی؟فرزادیه ادم چوب خشک بی احساس ایکبیریههههههههههه ولی نمیدونم چراباوجوداین بدخلقیاش بازم بهش احساس دلسوزی میکنم ازوقتی خاطراتشوخوندم حالامیفهمم چرااینقدرعصبانی وخشکه حق داره این ادم توبهترین زمان های زندگیش تنهابوده هیییییییییییییییییی نفس بروبمیربااین دلت اره باباوای دلم من گشنمه برم چیزی بخورم شالموکشیدم روسرم سرموبردم بیرون ازاتاق ودیدزدم دراتاق فرزاد که بسته بودخب برم من رفتم اشپزخونه یه ساندویچ درست کردم وزدم تورگ رفتم اتاقم نمازموخوندم ورفتم برای چرت عصرباتکون های شدیدیک نفرازخواب پاشدم دیدم امینه بااون دستای کوچیکوتپلش داشت تکونم میداد کشیدمش توبغلم ولپشوبوسیدم وگفتم

    چی شده تپلی خاله؟

    -خاله جون عموفرزادگفت بیام بیدارت کنم بری پایین میخوادباهات حرف بزنه -باشه تپلی توبرومنم میام

    بعدازرفتن امین بلندشدم ورفتم جلواینه موهامویه شونه کشیدم وموهام زیرمانتوم انداختم یه شال سفیدم انداختم روسرم ورفتم ببینم که اقافرزادچی میخوادامرکنه ازپله هاسرازیرشدم به طرف پایین دیدم پشت پنجره ایستاده ودستاش توجیب شلوارش بودرفتم وبافاصله دورازش ایستادم ونگاش کردم برگشت زودنگاموبه سمت سقف بردم متوجه لبخندش شدم وبه خودم نیاوردم این اقاهم مثل اینکه زده به سرش این دومین باره داره میخنده نکنه قاطی کرده نه بابافرزادوقاطی اه نفس بازخوددرگیری پیداکردی هاباصدامسترانگری بهش چشم دوختم کنارلبش یه لبخندپنهان بودگفت -بشین

    وخودشم رفت نشست روی صندلی ازاون صندلی هایی که میرن جلومیان عین گهوارن ازاوناوشروع کردبه تکون خوردن یه پنج دقیقه ای گذاشت اقاهمینطورروی صندلی نشسته بودوروبه پنجره داشت دیدم حوصله ام سررفت یه زبون براش دراوردم وفحش دادم البته خیلی اروم حتی خودمم نفهمیدم چی گفتم یه دفعه برگشت وروبه روی من نشست وگفت

    خب صدات کردم اینجاتادرباره ماه دیگه صحبت کنم

    -ماه دیگه؟؟؟؟؟

    -اره نگوخبرنداری

    -نههههههههههه من چیزی نمیدونم

    -چه بامزه

    -چی

    -خنگی تو

    حالافهمیدم چی گفت پسره بی چشم ورو

    -خیلی…واقعاکه خیلی بی ادبین اقای مهبد

    -راحت باش بگوفرزادمگه بقیه رودرهنگام معاشقه چی صدامیکردی مگه اسمشونوصدانمی کردی هان؟حالامن باهات معاشقه نمیکنم بخاطرهمون داری فامیلیموصدامیکنی اره؟راحت باش عزیزم

    چشام گردشدکدوم معاشقه کدوم دیگرون این چی میگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟برگشتم طرفش وباتعجب گفتم

    -ببخشیدمنظورتون چیه ؟من متوجه نشدم

    -چراعزیزم متوجه میشی؟فکرکنم ۱ماه میگذره معاشقه نکردی هان؟ -چیییییییی کدوم معاشقه حرف دهنتوبفهم

    -من بفهمم ؟اشغال فکرمیکنی نمیدونم تویه هرزه خیابونی هستی که خودتوبخاطرچندرغازمیفروشی هان؟حالاهم اومدی منوصلاخی کنی اره؟جای خوبی اومدی لقمه خوبی گیرت اومده فکرکنم باپولهایی که بدست بیاری میتونی تایه سال خودتوتامین کنی وشغل شریف هرزگی روبرای مدتی بزاری کنار

    -تو…تو..چی میگی؟حرف دهنتوبفهم اشغال من هرزه نیستم خودت هرزه ای که به من میگی هرزه اشغال

    چشام پراشک شداون فکرمیکردمن هرزه ام وای خدای من چراروزای خوش برای من نیومده چرااااااااااا؟یه دفعه دیدم فرزادعین اژدهاداره میادسمتم عصبانی شده بودوسرخ میزدای بمیری نفس که نمیتونی جلوی زبونتوبگیری اومدجلوودوتابازوهاموگرفت تودستش فشارداداینقدربدفشاردادکه نفسم بنداومدواشکام گوله گوله ریختن پایین دادزدم وناخوداگاه باجیغ گفتم نکن کثافت اشغال روانی نکن دستم شکست امافرزادباچشمای به خون نشسته بهم خیره شوگفت

    من هرزه ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟اره؟؟اره خب من هرزم راست میگی حالاهرزگیمونشونت میدم تویه حرکت منوانداخت روکولش ورفت طبقه بالاومنوانداخت روتختش تازه به موقعیتم پی بردم روتختش بودم وفرزادباچشای به خون نشستش داشت نگام میکردداشتم باگریه بازوموفشارمیدادم که اومدنزدیک وگفت حالابگوکی هرزه است؟بگووووووووووووویالابگو؟

    -توتوی اشغال خودت هرز…….

    شوری خون روتوی دهنم مز مزه کردم سیلی بود اره سیلی بودکه ازطرف فرزادبرام کشیده شدهنوزتوشک اون سیلی بودم که دیدم پیرهنشودراوردوانداخت زمین و.باخشم اومدجلووگفت حالانشونت میدم هرزگیمواره ببین دستش رفت سمت شالم خواست بکشه که شروع کردم به جیغ زدن یه سیلی دیگه بهم زدکه ازتخت پرت شدم روزمین اومدجلواززیرشالموهاموگرفت وکشیددردتوتموم جونم لونه کردباناله گفتم فرزادخواهش میکنم اذیتم نکن اشتباه کردم من…من…شروع کردم به گریه وباچشای اشکبارم زل زدم به چشمای سیاهش که حیرت زده بودوای چشاش چه غمی دارن همینطوربهم خیره بوددستش از موهام جداشدوافتاد کنارش سرش پایین اومدواروم وگرفته گفت پاشوبروبیرون همین حالااگه نمیخوای چیزیت بشه بامردن بلندشدمورفت تواتاقم نگام افتادسمت اینه وای این چه قیافه ایه خون ازلبم جاریه جای دست فرزادقشنگ دوطرف صورتم معلومه شالموکندم انداختم روتخت رفتم حموم نگام افتادسمت بازوم کبودوسیاه بوددرست مثل زندگیم زندگی الانم ارروکردم کاش همون نفس ۱۵ ساله بودم وخوشبخت کاش بودم زیردوش قشنگ گریه کردم انقدرکه بی حال شدم اومدم بیرون به زورلباس پوشیدم روتخت افتادم دوباره چشام دریایی شد این چه زندگی مزخرفیه من دارم چی میشدمنم مثل بقیه باشم چرا؟؟؟؟؟؟ من بایددانشگاهمو ادامه میدادم خدایاانصاف نیست نیستتتتتتتتتت درسته این زندگیم اززندگی۱ماه پیشم خیلی سرتره امامن ارامش میخوام پناه میخوام من تنهام اره من تنهام خیلی تنهام بااین فکراخوابم برد باجیغ ودادامین که صدام میکردبلندشدم درد بدی توسروبازوهام بودنگاهی بهشون کردم ودیدم واااای خیلی عجیب کبودشدن حالامن چیکارکنم؟ تاامین بالابرسه تونیک استین بلندپوشیدمودروبازکردم امین خودشوانداخت بغلم وگفت:

    -سلام خاله جون

    -سلام قربونت برم بیدارشدی؟

    -آله ولی مامان نمیذاشت بیام پیشت میگفت خاله خوابیده مزاحمش ایجادنکنم

    ازلحن خنده دارش خندم گرفت وخندیدم توبغلم بلندش کردم وهمینطورکه ازپله ها پایین میرفتم گفتم:

    -امین خاله صبحونه خورده؟

    -امین باچشاش یجورمعصوم نگاه کردوگفت :

    -خاله جون میخواستم باتوصبحونه بخورم مامان نمیذاشت دعوام کرد لباشواردکی کرده بودوداشت نگام میکرد لبخندی زدموبیشتربغلش کردم وگفتم:

    -عشق خاله قربونت برممممم الان خودم بهت صبحونه میدم عزیززززززم امین چشاش خندیدو بوسم کرد گذاشتمش روصندلی وکتری روزدم به برق ومشغول درآوردن صبحونه ازیخچال شدم به طرف قهوه سازرفتم توشونگاه کردم دیدم خالیه وخشک فرزادهیچ وقت اینونمیشست یعنی عادت نداشت پس دوتااحتمال داشت یانرفته بودیااگه رفته بود قهوه نخورده بودتوهمین فکرابودم که یهوامین دادزد

    -واییی عموفلزاددسلامممممم

    سرموچرخوندموای این گودزیلاتوخونه چیکارمیکنه؟وااااااااای الان میگه دختربی اجازه به وسایلام دست زده نه باباگلی(زن کریم)خودش گفت اقاگفته راحت باشم پس راحتم دیگه چه مرگمه صبرکن ببینم این پسرچرااینطوریه؟وا شلوارش چروک شده موهاشوببین داره اذان میده وااااااااای چه باحال هییییییییی نفس خاک توسرت این چراداره باچشای قرمزبه سرت نگاه میکنه؟اه حتمااینم فهمیدمن مخ ندارم دیگه ولی خنگه چطورفهمیده؟دستگاه نیست که بتونه داخل سرتم ببینه؟ خفه دیگه چقدرورمیزنی بزارببینم این چراداره به موهام نگاه میکنه؟ موها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ایوایییییی نفس کفنت کنم چیزی روسرت ننداختی کههههههه وای شالم کوووووووو؟؟ واااا؟نفس خل شدی؟توشال نپوشیدی اومدی پایین که راست میگیااااااااپس چه غلطی کنم الان ببینه اینطوری میگه بخاطرمن اینطورکردی که به چشمم بیای مثل دیشب دیشب؟؟ ناخودآگاه اخمام رفت توهم بایاداوری دیشب سرموانداختم پاایین دیدم داره باتعجب میبینتم ندیدبدیدهیزززززز زودکرم شکلاتی امینوگذاشتم رومیزگفتم خاله توبخورمنم میام الان امین اون دستای کوچولوش وزد بهم وگفت:

    – وای ملس خاله نفس

    زودازآشپزخونه خارج شدم که صدای فرزادوشنیدم

    -امین نفس کیه؟

    -اسم خاله است

    -چی؟

    -عمواسم خاله نفسه مخت سوت میزنه؟

    -اهان!!!!!!!!ای پسربداین چیه میگی؟

    -ببلشید

    -باشه صبحونتوبخورچراتوخونتون نخوردی؟

    -آخه من دوست دالم باخاله نفس بخورم

    -اونوقت چرا؟

    -چون مهلبونه خیلی مهلبونه

    -اهان باشه بخور

    ایشششششششش پسره فوضول به توچه اخه؟ به بچه هم گیرمیدی؟ خوددرگیری داریااااااا نفسسسسسسسسسس ببنددهنو توخودت که بیشترداری چنددقیقه پیش یادت نیست؟

    -خب حالاتوهم خفه شوتااین پسره یخمک بچه روبااون اخلاقش نکشته -نفس توچر….

    -وجدان جان خفه شوهاوگرنه میزنم توسرت یکم حرف نزنی چیزی نمیشه اههههه فرزادکفنت کنم که باعث شدی اینقدباخودم خوددرگیری پیداکنم پسره جلبکککککککککک رفتم یه شال برداشتم موهاموهم جمع کردم بالاسرم شالم انداختم روموهام اومدم آشپزخونه یاخداااااااااا چی میینم؟ این قطبی هم بلده خنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نههههههههههههه باورم نمیشه داره باامین میخنده وشکلات صبحانه میخوره باتعجب رفتم جلو که دیدم دماغ امینوکشیدامین به این کارحساسیت داشت امین اخم کردودادزد

    -نکن عمودلدمیکنههههه

    فرزادقهقهه زد واااااااااای نه باورم نمیشه اینوخنده؟؟؟؟ مگه اینم خنده بلده؟ نههههههههههههههه همینطوربادهان بازداشتم نگاش میکردم ونفس نمیکشیدم یهودیدم اونم داره بادهن بازبه من نگاه میکنه یهوخندم گرفت وکلاماجرای دیشب ازیادم رفت ونشستم گوشه ی اشپزخونه وزدم زیرخنده حالانخندکی بخند هی اون قیافه بامزش میومدجلوچشمم وبادهن بازز میخندیدم چشاموبازکزدم دیدم جلوم وایستاده داره بایه اخم ولبخندخوشی نگام میکنه نیشموبستم ولبخندزدم اماصبرکن واا این پسره چه خوشگله تاحالادقت نکرده بودما عجبببب وای چه جیگره بمیری نفس چراجیگری مثل این کنارته تاحالاتورنکردی؟هان؟؟؟ ازبس الاغی دیگه واااای بازخوددرگیری پیداکردم بیابیرون ازاین فضای مجازیت یهوبخودم اومدم وبااخم پاشدم ورفتم سرمیزنشستم اونم باتعجب یکم بعدنشست مثل ندید بدیداخورد خوبه والا خونه مردم اومدم نونشومیخورم تازه میگم صاحبخونه چیزی نخوره نفس روتوووبرم یعنی حالابس کن بزاریه چیزی کوفت کنم بعداامربه معروف ونهی ازمنکرمیکنی صبحونم تموم شد ظرفای خودموجمع کردم گذاشتم توظرف شویی خواستم بیام بیرون که گفت نمیخوای ظرفای منم جمع کنی؟ پرووووووووو شب زده لتوپارم کرده میگه ظرفاموجمع نمیکنی؟؟ منم باپررویی برگشتم گفتم:

    نه خیرببخشین کلفتتونودیشب زیرمشتولگدتون لت وپارکردین میخوادیکم استراحت کنه خودتون زحمتشونوبکشین هنوزیه قدم برنداشته بودم که بازوموکشید

    -هوووی چیکارمیکنی تو؟ من کی به توکلفت گفتم؟کی زدمت؟چرادروغ میگی ؟ها؟

    -جااااااااااان؟اهان ببخشین شمانبودیدکه دیشب مست بودیدومنومثل نازکردن میزدید شمانبودیدکه به من کلفت میگفتید شمانبودیدکه دیشب غرورموشکونده بودیدشمانبودیدکه هرحرفی ازدهنتون میومدمیگفتین شمانبودیدکه(اینجابغضم گرفت چشام اشکی شدوبه چشاش بانفرت خیره شدموگفتم)بهم گفتین هرز….نتونستم خودموکنترل کنم ورفتم اتاقم وهای های گریه کردم صدای پاشومیشنیدم که میومدبالاامازوددرروقفل کردموگریه کردم چندباردستگیره روبالاپایین کرد ودرکوبیدهی میگفت دروبازکن خواهش میکنم بزارتوضیح بدم من دیشب مست بودم هیچکدومش یادم نمیاد من حتی….حتی…اسمتم نمیدونم باچی صدات کنم الان ازامین شنیدم بازکن درو امامن هیچی نمیشنیدم زیرپتوفقط بخاطربدبختیم گریه میکردم یکم درروکوبیدوبعدصداش قطع شد

    بازکن درو امامن هیچی نمیشنیدم زیرپتوفقط بخاطربدبختیم گریه میکردم یکم درروکوبیدوبعدصداش قطع شد باگریه کاری نمیشدکردسرنوشتم بودبایدتحمل میکردم من بایدهمون نفس شادمیشدم که حتی توغم هاهم لبام میخنیدیداره نفس هنوزنمرده زندست پاشدم دست وصورتموشستم داشتم اتاقومرتب میکردم که دیدم درومیزنن ازطرز درزدن فهمیدم امینه درروبازکردم بااون چشای معصومش بهم نگاه کردوگفت:

    -خاله نفس این مال توهستش من دالم میلم خونمون عصربیام پیشت؟

    -اره خوشگلم بیابریم بیرون پفک بخریم یه پاکت دادبهم ورفت پاکتوبازکردم یه نامه کوتاه بود ازطرف فرزاد

    -وای مگه این شرک هم بلده نامه بنویسه؟

    -وانفس مهندسه ها؟؟؟؟خوندن نوشتن بلدنباشه؟

    -اااااااااواقعا؟نمیدونستم ببخشید

    -واااااااااااای بمیری نفس بازکن ببین توش چیه احححححححح

    -باشه بابانخورمنو نامه وبازکردم

    -سلام من بخاطررفتاردیشبم متاسفم وقتی مست میشم اختیارندارم امیدوارم ازیادببری چه اتفاقی افتاد فرزاد

    -نهههههههههههه این یخمک عذرخواهی هم بلده؟؟؟امکان نداره؟مگه میشه؟

    -نفس بمیررررررر بدبخت داره عذرخواهی میکنه هاتوذوقش نزن

    -باباااخه بهش نمیاد درضمن میمیردیدونه بنویسه بانوی گرامی ببخشیددددددددد

    -واخوب نیادچه ربطی داره؟همینم که نوشته ازاین کوه یخ زیادیه

    -نمیدونم بایدفکرکنم ولی اره والاازاین بیشترازاین انتظارنمیره

    -خااااک مگه اومده خواستگاریت که میخوای فکرکنی؟

    -نههههه بابامگه خواستگارپیدامیشه الان توهم؟

    -اره باباپیدامیشه

    -جون من؟کجااااااا؟

    -گمشوبابابی حیا

    –ایششششش عجب وجدان بیشعوری خب یه شوهرپیداکن منوبفرست خونه بخت هم خودت ثواب میکنی هم ازدست غرغرهای من نجات پیدامیکنی دیگه

    -اخه کی میادتوروبگیره بدبخت؟؟؟؟

    -واااااااا؟خیلیم دلشون بخواد خوشگل که نیستم هستم!نازوتوپولی نیستم که هستم!خانم وباوقارنیستم که هستم!اشپزوکدبانونیستم که هستم دیگه چی میخوان؟

    -بازخودتوتحویل گرفتیا

    -بروبابا خفه شو

    -واااه ازاین به بعدراهنماییت نمیکنم وخفه میشم میبینی

    -اره تولطف کن خفه شو

    -……….

    -الووجدانجان خفه شدی؟

    -…..

    -الحمدالله راحت شدماخب برم یکم دیگه بکپم

    -اوهوم اوهوم

    -چیه؟مگه توخفه نشده بودی؟

    -چرا؟فقط یه چیزی موند

    -چی؟

    -جواب فرزاد

    -وااااااااای گمشوباباحالشوندارم

    -طفلی گناه داره جوابشوبده تاخفه شم مگه دیروزنخوندی چیاکشیده؟ -خببببب بایدفکرکنم

    -نفسسسسسسسس

    -احححححححح بمیرباباباشه توخفه شوجوابشومیدم بابای

    -بابای خل روانی

    -گمشو خب الان برای این فرزادچی بنویسم؟؟؟؟؟ خودکارودستم گرفتم وفکرکردم چی بنویسم کلی باخودم کلنجاررفتم این وجدان هم امروزواسه من حرف گوش کن شده رفت خوابیدنیستش کمکم کنه ای باباحالاچه غلطی بکنم؟؟؟؟؟؟؟ خب مینویسم باشه سعی میکنم ولی تکرارنشه این خوبه یعنی؟؟؟؟/ ای بابادیونه شدمایکی کمکم کنههههههههه اره باباخوبه نه زشته اینجوری حرف بزنم شایدبه دلش بیادوفکرکنه بی ادبم خب بزارفکرکنه حقشه پسره ی بیشعوررررررر ایوای نه دیگه بیشعورنیست قیافش که جیگره ومعصووووم بمیرزودباش باباهمینومیدم خیلیم دلش بخواد نامه روهمونطوری زیرنامه خودش نوشتم وگذاشتم توپاکتش وگذاشتم رومیزرفتم بیرون تابرم دستشویی دیدم صدامیادازپله هاخم شدم پایین دیدم اوهوووووووواقاحاضرشده داره میره بیرون واااااااااای چه تیپی شلوارجین نسبتا تیره پیرهن قهوای وباجوراب های نخی تازه اوهوداره جلوی اینه موهاشودرست میکنه بیشعورخیرسرت قراره زنت بشمااینقدخودتوخوشگل نکن رگ غیرتم میگیره وااااااای اسپرت کت کرمی هم داره میپوشه یکی منوبگیره دارم ازذوق مرگی غش میکنم بیافتم روزمینااااااااااا صبرکن دیوونه این که گفت متاسفم پس کجاداره میره؟؟؟؟ واچه ربطی داره؟ خب بایدالان حسابی ناراحت باشه نه؟ نهههههههههه باباتوهم نزن دیدی همش چاخان بافته بود که توخربشی ببخشیش نوکرت کنه بیشعووووووور وای دستشوییم ریخت یاامااااااام این که داره میادسمت پله هابیادبالاااااااا حالاچیکارکنم؟ برم طرف اتاقم میبینتم پس چکارکنم؟ ای واااااااااای بهتره همون برم تودستشویی اره بهتره برم اونجا دوباره برگشتم سمت دستشویی ویکم لای درروبازکردم ببینم چی میشه ازپله هااومدبالا جلوی اتاقم ایستاددستشواوردبالاتادربزنه ایول بابااااااااا باادب هم هست دروزدیکم منتظرشدیاخدااا چه غلطی کنم الان؟وای کاش درووقفل میکدم چراانقدردست وپاچلفتیم من؟؟؟؟ خب من ازکجابایدمیدونستم این داره میاداتاقم تادروقفل کنم؟ حرفامیزنیااااااا ای وای بس کن مخم سوت کشید وای دوباره درزد چیکارکنم؟؟؟؟؟ وای نههههههه دستش رفت سمت دستگیره خدایادروبازنکنه نمازموسروقت میخونم قوووووووول میدم خواهش میکنمممممم خدااااااا ای جوووووون قربونت برم خداااااا رفت سمت اتاق مطالعش یعنی برم سمت اتاقم الان؟ اره دیگه بایدزودبرم بدونفس باسرعت بادرفتم سمت اتاقم ودروبستم اوووووووووووخ واای درکوبیدبهم صداش بلندشدخدااااااا وای صدای قدماش میاد حالاچیکارکنم؟؟؟؟ وای درروزدحالاچی کنم؟ یه نفس عمیق میکشممممم افرین نفس تومیتونی شالموانداختم سرم ودروبازکردم بایه اخم نگاش کردم سرشوبلندکردونگام کردخونسردومغرور وای بازاین شداخمووقطبی نفس خداکمکت کنه

    بزرگترین سایت و وبلاگ دانلود جدیدترین رمان های ایرانی عاشقانه 94

    بزرگترین سایت و وبلاگ دانلود جدیدترین رمان های ایرانی عاشقانه ۹۴

    بزرگترین سایت و وبلاگ دانلود جدیدترین رمان های ایرانی عاشقانه 94

    بزرگترین سایت و وبلاگ دانلود جدیدترین رمان های ایرانی عاشقانه ۹۴

    بزرگترین سایت و وبلاگ دانلود جدیدترین رمان های ایرانی عاشقانه 94

    بزرگترین سایت و وبلاگ دانلود جدیدترین رمان های ایرانی عاشقانه ۹۴

    بزرگترین سایت و وبلاگ دانلود جدیدترین رمان های ایرانی عاشقانه 94

    بزرگترین سایت و وبلاگ دانلود جدیدترین رمان های ایرانی عاشقانه ۹۴

    -خب؟

    -خب یعنی چی؟

    -خوندی نامه رو؟

    -هااا؟نامه؟؟؟؟؟

    -اره نامه

    -راستش…راستش…

    همینجورزل زدتوچشام وای اگه اون جوابوبخونه که فاتحمو بایدبخونم بااین قیافش

    -من نخوندم نامتونو!!!!!

    -چی؟؟؟؟

    -وا؟چی نداره که نخودم دیگه

    -اونوقت چرااااااا؟

    شونه هاموبابی قیدی انداختم بالامثلابرام مهم نیست(اره جون خودم)

    -خب فکرنمیکنم زیادمهم باشه وقتموتلف کنم به پاش یه ابروشوبالاانداخت وبانگاه عاقل اندرسفیه که میگفت خرخودتی گفت

    -اهااااااااان

    برگشت بره که دوباره سرشوچرخوندبهم وگفت

    -چرادوباردرزدم دروبازنکردی؟

    وای خداالان چی بگم؟؟؟؟ وای کمک بدون فکرگفتم

    -رفته بودم حموم

    نگاهی به جلوی موهام که ازشال زده بودبیرون انداخت وزیرلب گفت

    -چه حموم جالبی هستش که موهای ادموخیس نمیکنه

    وراهشوکشیدرفت بیشعوووووووور الان میخواستی بگی فهمیدم حموم نبودی؟ نبودم که نبودم بردت نیستم که بایه درزدن بیام درروبازکنم ازاستراحتم بزنم

    -وای نفس اون بیچاره مگه چی گفت؟مگه تواستراحت میکردی؟توتوی دستشویی بودی یادت رفته؟

    -ایوای ارههه! به هرحال دستشویی هم یه نوع استراحته دیگه

    -بروبابا

    -وای وجدان جان مگه توخفه نشده بودی؟چراهی زرمیزنی؟

    -بروبابالیاقت نداری بهت خوبی کنم

    -ممنون من لیاقت ندارم بروهرکی لیاقت داره به اون خوبی کن

    -والامن دلم میخوادارزوی قلبیمه امامتاسفانه من مال ذهن توام بایدبااین خل وچلیات بسوزموبسازم

    -ایششششششش بروباباخل روانی خودتی

    -من گفتم خل وچل نه خل روانی

    -حالاهرچی

    -نفس؟

    -ها؟

    -میگمانگرانتم؟

    -چرا؟

    -داری روزبه روزخل ترمیشی

    -نهههههههههه

    -اره

    -ازکجافهمیدی؟

    -ازاون سوتی که به فرزاددادی

    -وای وجدان جون خفه شویادم نندازبرویکم استراحت کن منم به کارام برسم

    -باش

    یاخدامن دستشویی داشتمامثلاباسرعت پریدم تودتشویی وبعدازاتمام کارم انگارهمش توفضااکیسژن ریخته بودن رنگ وروم بازشدا خداپدرکسی که این توالتواختراع کردبیامرزه عجب اختراع بکریه همچین مخ ادموبه کارمیندازه خب حالاکه وقتم ازاده برم بقیه اون دفتروبخونم کل خونه روبررسی کردم تااین فرزادبرنگرده دوباره پریدم تواتاقش دفترروازکمد برداشتم لم دادم توتختش وشروع کردم به خوندن

    -الان یه هفته میگذره کسی روبرای اینکارپیدانکردم یعنی میترسم بدون اگاهی برم دخترکسی روخواستگاری کنم خانومای شرکتم یاشوهردارن یاقیافشون جوریه که اصلابه دلم نمیشینن پس چیکارکنم؟به عمه هم نمیشه زنگ بزنم بگم بره خواستگاری ایوای من معیارهای زیادی برای ازدواج داشتم میخواستم طرفوبشناسم باهاش ازدواج کنم اماالان فقط ۱ماه ونیم وقت دارم چطورتواین مدت کم کسیوبشناسم برای یه عمرامکان نداره نه!

    الان اون یه هفته هم که وکیل بابابرام فرصت داده بودفکراموبکنم گذشته بایدیکی روبه عنوان دخترموردعلاقم به وکیل بابانشون بدم ولی کی اخه؟ مگه میتونم روزندگیم ریسک کنم ای خداااااااا کمکم کن شهیاددوستمه تو ایران ازبچگی بامن درارتباطه ودوستیم وتقریباصمیمی امروزمشکلموفهمیدوپیشنهاددادکه یه دختری روپیداکنم برای یه سال عقدش کنم بعدش طلاق بدم بهش پول بدم بره پیشنهادخوبیه ولی کدوم دختری باایندش بازی میکنه؟ شهیادمیگه اینجوردخترازیادن بخاطرپول یه سال که سهله صدسال زنت بشن ولی ازاون طرفم میفهمم که زندگیم ممکنه بربادبره ولی بایددقت کنم وکیل بابانفهمه نقشم چیه حالاکه حل شده فقط مونده دخترش اونوازکجاگیربیارم؟ شهیاددیروزمیگه دوست دخترت ببین راضی میشه؟بیچاره نمیدونه من دوست دخترندارم یعنی خاک برسربی عرضم کنن دنیام همش شده کار مسئله به این سادگی رونمیتونم حل کنم

    سه روزبعدشده امروزگلپری بااخم اومددفتروبازم میخواست دادوبیدادکنه یکم جروبحث کردیم رفت زنیکه فکرمیکنه من روزندگیم ریسک میکنم

    این مشکلم حل شدیکی پیداشده یعنی چون نمیتونستم به عمه بگم ماجراروچون قطعاقبول نمیکردباخانم جون گفتم کلی نصیحتم کردوایناامااخرش راضی شدگفت یه دخترخوب برام پیدامیکنه ولی من به خانوم جون نگفتم اون دختروبرای ۱سال میخوام نه بیشتر وای دارم دیوونه میشم همه بدنمواعصابمواسترس برداشته امروزاون دختره میادخونه من ومن حتی ندیدمش۱سال بایدبااین دختره سرکنم فقط میدونم دختریکی ازدوستای بابامه که باباش ورشکست شده فقط همین

    هرچی ورق زدم دفتروردیگه نوشته ای نداشت اشک گوشه چشماموپاک کردم پس فرزادبرای ۱سال میخوادتم شب اولی که اومده بودم یادم میادفرزادهمه چیوگفت موبه موازقصدش ازهدفش ازاینکه ازدختراوزنابدش میادوفقط این۱سالوتحملش میکنه ولی درعوضش پول خوبی میده بهش برام تعیین کرد بودعقدمیکنیم عین نامزداپیش بقیه عاشقونه میشیم ولی توخونه کسی به کارکسی نداره بهم گفته بودماهیانه توحسابم پول میریزه هرجاخواستم میتونه بره ولی حق ندارمدوستاموبیارم خونه ناهاروشام هم بایدسروقت اماده کنم تایک سال تموم بشه منم قبول کرده بودچه بهتربرای خودم میشدم خانم خونه فقط یکم زحمت خونه روگردنم میوفتاد امابعدیه سال اون یه زن مطلقه میشدمم توی۲۰سالگی میشدم یه زن طلاق گرفته بدون عروسی باجسم دختر اشکاموپاک کردم سرنوشت خیلی وقت بودکه باهام درحال جنگ بودغصه خوردن کاری بجزدردوغم نداشت بلندشدم اتاق فرزادومرتب کردودفتروگذاشتم توجاشورفتم شام بپزم ازناهارکه گذشته بود۲ساعت بودبی هدف تواشپزخونه به شام پختن گذروندم اصلاهواسم به هیچی نبوددوباره یادگذشته هاافتاده بودم یادروزای خوشم یادم میومدکه بابام همیشه میگفت نورچشممی نفس من نفس کریمی تک فرزند یه خانواده ۳نفری خوشبخت بودم یه دخترکه شیطون وخوش زبونیم توکل فامیل پخش بودبابام یهشرکت داشت ووضع مالیمون تقریباعالی بودروزبه روزبزرگترمیشدموبرای خودم حال میکردم که یدونه فامیل هستم فامیلی که درظاهرفامیل بودن درباطن گرگ بودگرگی که برای زندگی مانقشه کشیده بودن هیچ وقت یادم نمیره برای سفرزیارتی ازمدرسه رفته بودم مشهدباکلی شوق وذوق برگشتم خو نه دروباصدابازکردم بابامامانموصدازدم فکرمیکردم بابام مثل همیشه میادطرفم بغلم میکنه اماچیزی که دیدم فراترازانتظارم بود باباگوشه سالن چمباته زده بودوبه یک نقطه خیره بود مامانممم کنارش نشسته بودگریه میکرد هاج وواج نگاشون کردم اروم اروم رفتم پیشوون کناربابام نشستم نگاش افتادبهم چشماش یخ بودغم داشت داغون شده بوددیگه بابای استوارم نبودانگارچندسال پیرترشده بودهرچی کردم بهم نگفتن چیشده شب بزوروباگریه اززبون مامانم کشیدم یه نفربااسم تقلبی وتوسط وکیلش باباباقراردادمیبنده وباهاش شریک میشه اماتمام اموال بابارومیکشه بالاوورشکستش میکنه ومعلوم نیست کیه بابا۱ماه دنبال اون شخص گشت ولی اثری ازش نبود کم کم طلبکارادم خونمون سبزمیشدن بابام بخاطرابروش کارخونه وخونه روفروخت وتمام بدهی هاشودادوبرای خودمون تویه خونه نقلی پایین شهراتاق اجاره کردبابای من که همیشه کت وشلوارازتنش جدانمیشدلباس کارگرمیپوشیدومیرفت دنبال کارتابرای زن وبچش نون پیداکنه مامانم که همیشه تروتمیزبودتوخونه خیاطی میکردتاپول مدرسه منوجورکنه دیگه چشمای عسلیش زیبانبودن اززورفشاروکارقرمزمیشدن امامن بین همه دوستای مدرسه ایم خارشدم همشون تحقیرم میکردن هرروزمیدیدموودم نمیزدم تلاش های بابامومیدیدموچیزی نمیگفتم شب بیداری های مامانمومیدیدموازدذردام بهشون نمیگفتم همه چیزخوب بودبااینکه پول کافی نداشتیم اماهمین که هر۳تامون کنارهم بودیم شادبودیم کافی بود امافاجعه وقتی اتفاق افتادکه بابام ازیه ساختمون افتادزمین وضربه مغزی شد هرچی پس اندازکرده بودیم دادیم پول بیمارستان اما….بابام مردرفت ومنومامانموتنهاگذاشت رفتونفسشوبی سایه گذاشت رفتودست پرمحبتش ازسرم کم شدرفت وبدبختیای من ومادرم شروع شدتازه فهمیدم طعم یتیم بودن یعنی چی منی که نفسم به نفس بابام بندبودافسرده شدم دیووننه شدم شب وروزم شده بودگریه مادرم هم غم داشت امامجبوربودخودشونشکنه شباوقتی فکرمیکردمن خوابم درحالیکه نبودم گریه میکرد روزاتاشبم خیاطی میکردتاپولمونودربیاره که نشداونقدرپول درنمیاوردیم که بتونیم اجاره خونه بدیم این وسط داییم پیدامون کرد بااصرارمنومامانموبردتوخونش دایمم درظاهردایی مهربونی بودکه برای مادل میسوزوندامایه گرگ صفت تمام عیاربودکه دیرفهمیدیم برای منومامانم یه اتاق توی زیرزمین دادن مامان بخاطراینکه جای خواب وخوراک بهمون میدادن براشون کارمیکردوزنش پادشاهی بارهادیده بودم که زنش مامانموتحقیرمیکنه امامامانم چیزی نمیگه بارهادیده بودم داییم مامانموکتک میزنه امامامان نمیزاره من بفهمم سه سالم گذشت مابابدبختی ودل تنگی که ازبابابرامون بودزندگی میکردیم وبااصرارهای مامان کلی واسه کنکورخوندم وبااینکه مهندسی رشته موردعلاقم نبودولی اونوزدم وقبول هم شدم دانشگاه سراسری مامان توپوستش نمیگنجیدمیخواستم هم کاربابام بشم وپیشرفت کنم تاانتقامموازکسایی که اینقدرماروبدبخت کرده بودن بگیرم سال اول دانشگاهمم گذشت ترم سوم بودم که یواش یواش اخلاقای دایی تندشده بودنمیزاشت برم بیرون باکسی حرف بزنم میگفت منم میشم مثل هرزه های خیابونی یروزکه هیچ کس خونه نبودومامانم مریض بودمن مجبورشدم غذاروبزارم رفتم اشپزخونه مشغول بودم که پسرداییم که اسمش یوسف بودتودرگاه درایستاده ونگام میکنه بی تفاوت ازجلوش ردشدم که نگام افتادبه چشماش سرخ سرخ بودن مست کرده بودارهرروزوشبش بود هرچی تقلاکردم نتونستم اززیردستش بیام بیرون فریادمیزدم وجیغ میکشیدم مامانموصدامیزدم اماکسی نبودکه به دادم برسه بزوربردمنوتواتاقش ترس تموم وجودموگرفته بودحس میکردم دارم نجابتمو پاکیموهمون که بابامیگفت گوهروجودیه دختره دارم ازدست میدم دارم باباموازخودم ناامیدمیکنم اونقدرجیغ زده بودم که نزدیک بودازحال برم امایوسف فقط میخندیدوبانگاه هرزش بهم نزدیک میشددستاموجلوی چشماش گرفتم تانبینمش بوی بدالکل ازدهنش فوت میشدبه صورتم ولرزش بدنم بیشترمیشد بازوهاموگرفت وپرتم کردروی تخت افتادروم وجیغ میزدما چنگ مینداختم بهش هرچی میکردم نمیتونستم پرتش کنم اونور اونم فقط میخندید وبالحن بدی میگفت جوووووون من عاشق وحشی بازیاتم دستش رفت سمت لباسام دیگه جونی توبدنم نمونده بود بی حال افتادم انگاردنیاتیره وتارشددگه داشت نجابتموازدست میدادم که بی حرکت شدچشماموبه زوربازکردم مامانم باگلدون دستش باچشاش گریون بالاسرمون بودگریم تشدیدشدیوسفوپرتش کردم اونور بازوربلندشدموخودموانداختم بغل مامانم وزارزدم ازته دلم برای بدبختیامون برای بی کسیامون برای بی پدریم که اگه الان بوداین بی شرف به خودش اجازه نمیداداینطوربهم قصدداشته باشه توبغل مامانم میلرزیدموگریه میکردم مامانمم بااون جسم لرزونش فقط نوازشم میکرد نیم ساعتی تواتاق بودیم وبغل مامانم بودم که دیدیم یوسف داره به هوش میادمامانم دستاموگرفت وگفت نفس بروپیش خانوم جون برودخترم اگه داییت بفهمه چه بلایی یوسف میخواسته به سرت بیاره ومنم زدمش میادمیکشتت برومادربروپیش خانوم جون تاهروقت خودم نگفتم برنگرد نمیخواستم قب.ل کنم میدونستم مامانم میواددایی منونزنه ولی مامانم مریض بوداگه چیزیش میشدچی مخالفت میکردم ونمیخواستم برم به روح باباقسم خوردخشک شدم بی اختیارفرارکردم سمت خونه خانم جون که تازه اومده بودن مله دایی اینایه زن مهروبنی اذری بودباپسروتازه عروسش زندگی میکردوقتی خودموانداختم خونشون بدنم میلرزیدخانم جون برام اب قنداوردبراش تعریف میکردم چیشده سروگذاشته بودم روپاهاش اونم زیرلب داشت دعامیخونداشکام جاری بودالان اگه دایی میومدمطمئن بودم حتمامانمومیزنه مامانم تنهاکسم تودنیابودتنهاحامیم حتی تصورکتک خوردن مامانم دیوونم میکردخانم جون بزوربرام غذاکشیدتوحیاط نشسته بودیم میخوردیم که صدای جیغ ودادمامانم وفریادهای داییم بلندشدمعلوم بودداره میزنه بابغض غذامومیخوردم وقتی جیغای مامانم بیشترشدفهمیدم فرارکرده توحیاط نتونستم تحمل کنم بلندشدمورفتم سمت خونه دایی گلی عروس خانم جون باخانوم جون دنبالم میدوییدن وهی میخواستن برگردن ولی فریادای مامانم داشت دیوونم میکرددلمومیسوزوندجلوی دیداییم بودم خواستم دروبکوبم که گلی دستاموگرفت وکشیدم تواغغوشش فریادهای مامان ددادوبی دادداییم خنده های بی رحمانه زنداییم همشون دلمومثل اتیش میسوزوندن توبغل گلی اونقدرگریه کردم که ازحال رفتم وقتی چشماموبازکردم خانم جون بالاسرم نشسته بودودعامیخوندتادیدبیدارشدم لبخندی زدوبامهربونی خاص خودش بالحن اذریش گفت -قزیم دویدون؟(دخترم بیدارشدی؟) -فقط سرموتکون دادم موهامونازش میکرد که یادمامانم افتادم سریع سرجام نشستم وگفتم خانوم جون مادرم؟اون چیشد؟ چشاش بارونی شدوگفت -مادرت توبیمارستانه فقط یذره فشارش افتاده چیزی نیست عزیزم تواستراحت کن گل پیششه -نه نه بایدبرم ببینمش بزارین برم اونقدرگریه کردمواصرارکردم بالاخره راضی شدباکمک خانوم جون رفتیم بیمارستان جلوی دراتاق مامان بودم ولی هنگ کرده بودمccuتاجایی که یادم میادواطلاع داشتم این بخش مخصوص بیماری های قلب بودباسوال برگشتم طرف خانوم جون که اشکاش ریخت وفهمیدم چه خاکی برسرم شده اتاق مامانوپیداکردم اجازه نمیدادن ببینمش ازپشت شیشه دیدمش کلی دستگاه بهش وصل بوداشکام بی صداریخت مثل همیشه وقتی ازته دلم گریه میکردم بی صدابوداشکام بدون پلک شدن روگونه هام میریختن همونجوراونجابودم که دکترمامان ازاتاق اومدبیرون سریع رفتم پیشش حرفایی که زدانگارروم اب یخ ریختن اروم رخردم

    دانلود عکس های رمان های عاشقانه جدید زیبا بلند طولانی موبایل

    دانلود عکس های رمان های عاشقانه جدید زیبا بلند طولانی موبایل

    دانلود عکس های رمان های عاشقانه جدید زیبا بلند طولانی موبایل

    دانلود عکس های رمان های عاشقانه جدید زیبا بلند طولانی موبایل

    دانلود عکس های رمان های عاشقانه جدید زیبا بلند طولانی موبایل

    دانلود عکس های رمان های عاشقانه جدید زیبا بلند طولانی موبایل

    دانلود عکس های رمان های عاشقانه جدید زیبا بلند طولانی موبایل

    دانلود عکس های رمان های عاشقانه جدید زیبا بلند طولانی موبایل

    کناردیوارنشستم بازم هجوم بغض واشکای بی صدا صدای دکترتوگوشام زنگ مزدن مادرت خیلی وقته بیماری قلبی داره اینطورکه نشون میده تحت فشارروانی هم بوده وچون درمانش نکردین بیماریش عورکرده ومتاسفانه هیچ امیدی نیست حتی برای پیوندفقط میتونین ازخداشفابخواین همین همین یه سطرکل زندگیم نابودشدمامانم بابی حالی بزوراجازه گرفتم برم ببینمش خوابیده بودزیراون همه دستگاه رفتم نزدیک دستشوگرفتم رنگش زردزردبوددستاش یخ بودروی صورت خوشگلش ماسک اکسیژن زده بودن بوسیدمش دستاشوموهای سفیدشوکه توسن۴۰سالگی سفیدسفیدشده بودن گونه های رنگ باختشواروم چشماشوبازکرداشکاموپاک کردمولبخندزدم

    -سلام مامانی خودم چطوری شهنازجون؟مارونمیبینی خوشی نه؟

    لبخندکم جونی زدوبادست بی جونش ماسکوبرداشت وباصدای ضعیفی گفت

    -سلام به نفس گلم عمرمامان خوبی؟

    اشکام میریخت بی اختیارلبخندزدم ومثل همیشه باشیطنت گفتم

    -اره مامانی جووووووونم شهنازی کی مرخص میشی بریم یه شوهرگیربیاریم یکم حال کنیم

    مامانم چشاش بارونی بودبالبخندگفت

    -ای دختردیوونه توبازدست ازلودگیات برنداشتی؟

    -نههههههههههه

    خندیدشایدزیباترین خنده ای بودکه میدیدم بی اختیارزمزمه کردم

    -دوست دارم مامان تنهام نزار

    اشگام دونه دونه بدترازقبل ریختن روگونه هام باصدای ضعیفش زمزمه کرد -منم دوست دارم عزیزدلم

    بغضم ترکیدسرموگذاشتم روسینش باصداگریه کردم بادستای بی جونش سرمونوازش میکرد واروم گریه میکردپرستاراومدداخل ومجبورم کردبرم بیرون بانگاهش میخوندم که انگاردیگه مامانم داره ازدستم میره ازخدااراضی بودم اززندگی ناراضی بودم این حق من نبود بازورخانم جون رفتم اون شبوپیش اوناخوابیدم صبح باگلی وخانوم جون وامین که تازه به دنیااومده بودرفتیم بیمارستان سرراه برای مامان گلهای نرگش خریدم که خیلی دوستشون داشت وقتی خواستیم بریم ملاقاتش پرستارگفت مامان میخوادخانم جونوببینه تعجب کردم خانم جون رفت داخل وبه خواست مامان پرده اتاقوکشدن نفهمیدم چی میگفتن بهم یذره بعدخانوم جون باچشای اشکیش بیرون اومد وگفت

    -مادربروتومادرت باهات کارداره

    بادلشوره رفتم داخل ممان پشت ماسک بهم لبخندزداروم رفتم کنارش ودسته گلموگذاشتم روی میزتختش

    -سلام شهنازی خوبی؟

    به زورباصدای گرفته گفت

    -خوبم عزیزم

    -شیطون چی داشتی به خانم جون میگفتی ها؟

    لبخندکم جونی زدوگفت

    -میگفتم یه شوهربرای توگل دخترپیداکنه ازدستت راحت شم

    دروغکی اخم کردم

    -دستت دردنکنه دیگه شهنازجون یعنی رودستت ترشیدم

    -ای دختراین حرفاچیه اگه۸۰سالتم باشه بازم دخترمنی وبرام عزیزتر

    -بلی

    -نفس

    -جانم مامان جان؟

    -بیابشین میخوام باهات حرف بزنم

    -چشممممممم

    رفتم نشستم ودست کم جونشوگرفتم دستم وزل زدم بهش بازورحرف میزد -دخترم من حالم خوب نیست معلوم نیس چقدرمیتونم تواین دنیاباشم خواستم حرفی بزنم واعتراض کنم که دستشوبالااوردومجبورم کردساکت بشم ازت میخوام توهرشرایطی که قرارگرفتی بعدازمن نجابتتوحفظ کنی گوهرپاک وجودتوپای احساساتت ازدست ندی دخترم تونفس منوبابات بودی نزارناامیدبشیم ازت ماهمیشه دعات میکنیم هیچ وقت خداروازیادنبریادت نره که اون بجای همه مامرهم بی کسیاته درستوبخون وهیچ وقت ازش دلسردنشو من میدونم دیگه رفتنیم حقایقی هست که تومیدونی یه پاکت دادم دست خانم جون بعدازمرگم بگیرازش بخون وعمل کن دخترم نبینم اشک بریزی اشکات منوباباتوناراحت میکنه توتنهادخترمونی تنهاثمره عشق پاکمون کاری کن بهت افتخارکنیم واینوبدون ماهمیشه مراقبتیم وهمیشه به یادتیم ودوست داریم اشکام مثل قطره های بارون میریختن روصورتم صورتموگذاشتم روی دست مامانوباصداگریه کردم وباصدای گریه میگفتم نه مامان تنهام نزارمن نمیخوام تنهابمونم نروبمون خودت ببین من انتقاممونوازهمه میگیرم ببین پیشرفت میکنم مامان من نمیخوام تنهاباشم من… صدای جیغ دستگاه هابلندشدفوری سرموبلندکردم مامان نفسش رفته بودچشمای بی فروغش داشت میرفت روهم وفقط زمزمه میکرد -نفسم مامانم رفت هرکاری کردن قلبش دوباه نوای مهربونونداشت دگه کسیونداشتم بی کس وتنهای تنهاشده بودم خیلی زودهمه چی برگزارشدمامانودفن کردن البته برای من زودبودچون مثل مجسمه شده بودم وفقط به یه جاخیره میشدم اما داییم حتی یه بارم قدمشونزاشت بیمارستان سرخاک هم الکی جلوی فامیل غش کرده بود ومن فقط نشسته بودم کنارقبروشاهدرفتن جسم مادرم به زیرخروارهاخاک بودم مراسمهفتم هم تموم شدتا۵۴۰مامان توزیرزمین همون خونه فقط میشستموبالباسهاوعکسای مامان خودمومشغول میکردم هنوزباورم نمیشدمامان رفته دیگه نیستش روزچهلمش باخانم جونوگلی رفتیم سرخاک دیگه باورم شدمامانم مرده بادیدن سنگ قبرش باورم شددیگه کسیوندارم اشکام ریخت جیغ میزدم دادمیزدم خودموخالی میکردم قلبم میسوخت تنهاشدنمومیفهمیدم خانم جون بغلم کردتوبغلش ارامش پیداکردم اماازسوزش قلبم کم نشدیکم دیگه موندیم بعدبرگشتیم خانم جون اجازه ندادبرم خونه دایی وگفت شبوپیششون بمونم دایی هم که نگم بهتره اصلاعین خیالشم نبودمامانم چیزیش شده یامن چطرشدم هرروزمیومددم اتاق من ودرومیکوبیدوکلی فحش میدادکه نشستم اونجاوکلفت نشدم پابشم خونشوتمیزکنم بعدشام خانم جون یه پاکت دادبهم گفت اینومادرم توبیمارستان بهش داده بده بهم گرفتمش یادم اومدیه نامه بودویه کلید باهرسطکه نارمه رومیخوندم اشکام تندترمیریختن مامان گفته بودتمام حقیقتوگفته بودعامل بدبختی ماداییم بودکسی که بانام تقلبی بابابام شریک شده بودواموالشوبه بادداده بودبرادرمادرم بودبرادری که مامانم براش جون میدادبرادری که خودبابام براش کارپیداکردوخونه خرید اتیش انتقامم تندترشده بودنسبت به داییم اون ادم نبودیه حیوان صفت بودبقیه نامه روهم خوندم کلیدی که توپاکت بودمال یه صندوق قدیمی بود که مامان توش چیزای شخیشومیزاشت ازم خواسته بودبازشکنم وچندتیکه طلاکه داره بفروشمش وباهاش زندگیموبگذرونم صیت کرده بودهروقت تونستم برای خودم کاری جورکنم برای شادی روح خودشوبابام احسانی بدم همین باچندسطرخط حس انتقامم شعله ورترشد فرداصبحش رفتم خونه داییم وصندوق چه روبازکردم۶تاالنگوبایه سینه ریزقدیمی ویک جفت گوشواره بود وچندتاعس ازجوونیای ممان وبابا تصمیموگرفته بودمکل وسایل منومامان که شامل یه ساک لباس بودوچندتاظرف وظروف بودروجمع کردم اتاقوتمیزکردم رفتم سمت دانشگاه خداروشکرچون ترم قبلم بزوریکی ازاشناهامون برام خوابگاه گرفته بودن نگران جانبودم وسایلموبردم به خوابگاه تاشروع داشگاه دوروزمونده بومن بایدتصمیموبرای زندگی میگرفتم من پیش کسایی که میخواستن روزی بهم تجاوزکنن یروززندگیمونوبه گندکشیدن ودرومادرموازم گرفتم زندگی نمیکنم بعدازمستقرشدن توخوابگاه رفتم سمت شرکت دایی دایی باتعجب اجازه دادوارداتاقش بشم بعدازاینکه نشستم باچشمای سردوپرازانتقام بهش زل زدم وگفتم -خب اقای احتشام کارمنوشماجداشدمن ازخونتون رفتم بیرون اینبارراحت واسه خودتون زندگی کنین دیگه نه خواهری دارین که بکشینش نه شوهرخواهری دارین که اموالشوبالابکشین فقط یه خواهرزاده دارین که مطمئن باشین اگه تانفسهای اخرشم باشه انتقام پدرومادرشوازتون میگیره بابهت نگام میکردبلنشداومدطرفم وگفت -چی میگی نفس این حرفاچیه؟چراازخونه من رفتی کجاروداری بری؟ انگارپیش خودش حس میکیردمن بااین حرفاگول میخورموخرمیشم باپوزخندنگاش کردم که اخماش رفت توهم -هرجابرم بهترازخونه توی بیشرفه جناب احتشام ارزومیکنم بازبون ودستای لال وبی حرکت ازاین دنیابری هیچ وقت نمیبخشمت اینوگفتمواومدم بیرون اشکام میخواستن بریزن امانه دیگه من نفسم من نبایدبشکنم ازاون روزدنیال کارگشتم ویه کارنیمه وقت به عنوان منشی تویه شرکت پیداکردم صبح تاظهردانشگاه ظهرتاعصرهم منشی حقوقی که میدادن برام کفاف میکردوهزینه هاموبرطرف میکردم۱سال گذشت تواین یک سال چندباردیدن خانم جون رفتم فهمیدم نقل مکان کردن به خونه جدیدمیخواستم یه روزبرم دیدنشون که بازم بدختی گرفتتم رییس شرکت باپررویی تمام ازم خواست به عنوان زن دومش براش صیغه بشم قبول نکردم که بیرون انداختم کمی پس اندازداشتم میتونستم تاسرماه بعدسرکنم امابعدشوچیکارکنم بازم غم عالم ریخته شدروسرم تصمیم گرفتم برم دیدن خانم جون تایکم باحرفاش ارومم کنه ادرسوگرفتم ورفتم اوووووایول بالاشهربود یه خونه ویلایی بانمایی سفیدزنگوفشاردادم صدای بچگونه ای ازباغ فریادزد

    -کیه؟

    صئدای امین بودوای منتادوسالگیشودیده بودم الان۳سالش بودبزرگ شده بود

    -منم امین خاله دروبازکن

    -باشه دولحظه وایسامامانموصدابزنم

    صدای مامان گفتنشومیشنیدم گلپری اومدودروبازکرداولش هنگ کرداماخیلی زودمثل سال پیش پریدیم بغل هموبوسیدیم همو دعوتم کردبرم داخل یه حیاط خیلی بزرگ وپرازدرخت بودیه اپارتمان نقلی هم گوشه حیاط بودمال ایمابودبه گفته گلی ۱ساله مستاجربودن اینجاوبه باغ وخونه صاحب اینجامیرسیدن رفتم داخل کمی باخانم جون حرف زدم واززندگی الانم گفتم وکمی گریه کردم موقع بیرون اومدن شماره گلی روگرفتم وامینوکه حسابی تل شده بودبوسیدمش واقعابچه شیرینی بود چندروزی گذشته بودومن همچنان دنبال کارمیگشتم که گلی زنگ زدگفت بهم برم دیدنشون خانم جون کارم داره عصررفتم پیشش ازچیزی که میشنیدم تعجب میکردم وهم توبه مونده بودمخانوم جون میگت صاحب ای خونه یه پسرپولداره ودنبال یه دخترخوب میگرده برای ازدواج گفت اگه مایلم منومعرفی کنه بهش من؟من هیچی نداشتم من اندازه اون ثروت نداشتم من اصلاشرایطتشونداشتم؟من میگفتم بایدعاشق بشم ازدواج کنم جوابی به خانوم جون ندادم بهم گفت فکرکنموجوابموبگم اون شب فکرکردم پیشنهادبدی هم نبودولی بایدباپسره اشنامیشدم صبح به خانوم جون زنگ زدموگفتم میخوام باپسره حرف بزنم اونم گفت خبرمیده گلی بهم اس دادکه فردابرم خونشون ساعت۴ پسره میخوادباهام حرف بزنه باکلی استرس ودلشوره رفتم سمت خونشون گلی بردم طرف ساختمون اصلی وگفت منتظرباشم روی مبل نشتم ویادم اومدمن اصلابه خودم نرسیدم بااینه کوچیکی که توکیفم بودقیافمونگاه کردم مرتب بودم بااسترس نشسته بودموداشتم پشیمون میشدم که من چراقبول کردم بیام ومیخوام ازدواج کنم که صدای پای کسی توجهموجلب کردبرگشتم ویه مردقدبلندو۴شونه باموهای سیاه مایل به قهوه ای وبه طرزفجیعی خوشتیپ امااخمووقطبی جلوم سبزشدبادستش دعوتم کردبشینم بی ادب خب سلام بده اول فعلابایدلال میشدم ببینم چجورادمیه سرمومثل دخترای مودب انداختم پایین ودیدش زدم زل زده بودبهم چشماش یخ یخ بودبدون هیچ حسی وای خدایاخانوم جون اینومیگفت مردبامحبتیه؟این که خوده قطبه جنوبه والا باصداش افکارم ازهم گسیخت وتوجهم بهش جلب شد

    -اسمم فرزادمهبده یه شرکت دارم به خاطروصیت پدرم مجبورم ازدواج کنم یه نوع ازدواج اجباری ازخانم جون که ازبچگی باهاشون اشنابودم ازش خواستم یکی روبرام معرفی کنه وشماهم بخاطراین اینجایین اما این ازدواج شایطی داره اول ازهمه این ازدواج واقهی نیست یعنی نبایدتوقع داشته باشین مثل بقیه زوج هاعاشق باشیم مافقط بخاطروصیت بابام یک سال کنارهم زندگی میکنیم همی بدون هیچ تماسی من خوردوخوراکوخرجتومیدم توهم نقش زن منوایفامیکنی وتوخونم میمونی هرکاری کنی ازادی اما من ازبی قیدوبندی خوشم نمیادبعدیک سال من مهریتوکه که یه ایارتمانه همراه مقداری پول به میدم وتوافقی طلاق میگیرم امابعدازاینکه اموال پدرم بهم برگردونده بشه ومن قول میدم نزارم تواین مدت یک سال ازنظرمالی تومزیقه باشین تصمیم باشماست من منتظرجوابتون هستم تاهفته دیگه ازتون جواب میخوام فقط موضوع این یک سال بین خودمون میمونه نمیخوام کسی حتی خانوم جون ازاین موضوع چیزی بدونه بلندشدورفت مخم هنگ کرداین چی میگفت؟ ازدواج صوری طلاق توافقی؟ هه این منموچی فرض کرده یه عروسک که بعدازیک سال بشم مسخره عام وخاص؟دختریدونه بابام بشه زن یه ساله یه بچه پولدار؟عمرا ازخوه بیرون زدم وتاخوابگاه پیاده رفتم تصمیموگرفته بودم جوابم معلوم بودتاهفته بعدسعی کردم به این موضوع فکرنکنم فقط دوروزتامهلتم مونده بودکه مسئول خوابگاه اومدوگفت که دیگه خوابگاه به کسی نمیدن بایدبریم جای دیگه اونم کی؟ اردیبهشت ونزدیک امتحانات بابدبختی هممون مونده بودیم اونایی که پول داشتن رفتن یه خونه رهن کردن چندنفری ولی من چی؟هیچی نداشتم بدبخت بدخت بودم اه ازنهادم بلندشدهیچ راهی نداشتم طلاهایی هم که مامانم دده بودفروخته بودم وپس اندازم فقطقدریک ماه اجاره بودبعدش میخواستم چیکارکنم؟ برای یه دخترکدوم شغل پردرامدی بود؟ اگه درسوول میکردم بایدکجامیرفتم نه فامیلی داشتم نه اشنایی بی کس بی کس بودم شب تاصبح نخوابیدم ازیه طرف بی پولی وبی کسی بهم فشارمیاوردازیه طرف دانشگاه وخواسته هام تنهاراهم پیشنهادفرزادمهبدبودولی نه نمیتونستم قبول کنم این ریسک بزرگی بوداماتواین شرایط بهترین راه بوداونقدرفکرکردم دیوونه شدم به گلی اس دادم میخوام ببینمت بیادپارک نزدیک خونشون حاضرشدموتاپارک پیاده رفتموفکرکرم قابل اعتمادترازگلی پیدانکردم تارسیدم دیدم باامین اومده امینوبردسمت وسایل بازی خودشم اومدنشستش موضوع فرزادوشرط ازدواجشوشرایط ازدواجموبهش گفتم اولش شکه شدامایکم فکرکردوگفت -خب به نظرم بهتره قبولش کنی نفس موقعیت خوبیه تواین یه سالی که توخونه فرزادخان بودیم هیچ بدی یاخلافی ازش ندیدم دوتاتونم تنهاوبی کسین شایدشایدخداروچه دیدزدوعاشق شدین وبه زندگیتون ادامه دادین نشدهم که خایی نکرده بعدیه سال اپارتمان وپول بدست میاری میتونی بی دغدغه زندگی کنی -گلی میفهمی چی میگی؟من تو۲۱سالگی یه مهرطلاق بخوره به شناسنامم؟پس ارزوهام ی؟اگه بخوام دوباره ازدواج کنم چی؟ -ببین نفس میدونم کلی ارزوداری ولی دلیل نمیشه که توبایدمطابق شرایتت تصمیم بگیری وعمل کنی اینطورکه میگی تونمیتونی بعدیک ماه خونه ای داشته باشی پس میخوای چیکارکنی؟یکم فکرکن نفس فرزاداونقدرهاهم بدنیست مطمئنم اونم بعداینکه عقدکردین بهت محبت پیدامیکنه خداروچه دیدیهوزدعاشقت شدوخوشبخت شدی کم نیستن دخترایی که براش جون میدن همه چی داره دخترخوب فکراتوبکن

    -نمیدونم گلی نمیدونم چی بگم

    -هیچی نگوفقط درست فکرکن وعمل کن گفتی تاپس فردافرصت داده بهت؟ -اره

    -خب تافردافکرکن وجوابشوبهم بگوبه خانوم جون بگم

    دانلود زیباترین تصاویر و عکس های عاشقانه + رمان های جدید جذاب ایرانی

    دانلود زیباترین تصاویر و عکس های عاشقانه + رمان های جدید جذاب ایرانی

    دانلود زیباترین تصاویر و عکس های عاشقانه + رمان های جدید جذاب ایرانی

    دانلود زیباترین تصاویر و عکس های عاشقانه + رمان های جدید جذاب ایرانی

    دانلود زیباترین تصاویر و عکس های عاشقانه + رمان های جدید جذاب ایرانی

    دانلود زیباترین تصاویر و عکس های عاشقانه + رمان های جدید جذاب ایرانی

    -باشه اما….گلی میترسم بحث سرایندمه

    گلی دستمگرفت وبامهربونی گفت

    -قربونت برم میفهمم ترستواماهمه چیزوبسپربه خدا

    -باشه ممنون ازکمکت

    -خواهش پس دوستی به چه دردی میخوره؟

    بعدازچندماه لبخندی زدم لبخندی گرم حرفاش به دلم نشست راست میگفت میتونستم یه زندگی خوب داشته باشم بعدازخداحافظی باگلی رفتم سمت خوابگاه وکمی خوابیدم بعدازچندساعت خوابیدن بیدارشدم ودوباره رفتم توفکرتصمیموگرفتم ریسک بزرگی بودولی بایدمیکردمش به گلی اس دادم که موافقتموبه خانوم جون بگه صبح بودخوابیده بودم دیدگ گوشیم زنگ میخوره خواب الودجواب دادم

    -الو

    -خانم کریمی؟

    صدای بم مردونه بودنشناختم صاف توجام نشستم

    -بله خودمم شما؟

    -مهبدهستم حلتون خوبه

    -اهان…..اااابله متشکرم

    -زنگ زدم درموردپیشنهادم نظرتونوبپرسم شمارتونوازخانوم جون گرفتم ظاهراموافقت کردین

    -ب….له

    -خب من میتونم امروزببینمتون؟

    -بله کجا؟

    -رستوران…ساعت۲

    -بله حتماخدمت میرسم

    -خداافظ

    -خدانگهدار

    ووای قلبم داشت میومدتودهنمااین پسر چقدرصداش جذبه داره وای گرخیدممم زودحاظرشدموبه راه افتادم تابرسم اونجادوساعتی کشید راس ساعت۲اونجابودم رفتم داخل روی میزدونفره نشسته بودودستاشوبهم قفل کرده بودوای میسی جذبه چه اخموهم هست رفتم نزدیک ونشستم

    قسمت اول رمان زیبای تو از ستاره ها اومدی در اینجا به پایان رسید . قسمت های بعدی در روز های آینده تقدیم شما عزیزان خواهد شد . با ما باشید

    انتشار یافته: 3
    1. سلام یشه بگیداین رمانوازکجابرداشتید؟؟؟؟
      بقیه قسمتاش کوپس؟
      میشه واسه دانلودفایل جاواهم بزارید؟

      • سلام سایت نویسندگانی داره که اون ها مطالب رو میذارن به نویسنده این قسمت درخواستتون انتقال داده میشه اگر ادامه رمان موجود بود حتما برای دانلود میذاریم

    2. سلام خواهش میکنم ادامه رمان رو پیدا کنید و بذارید من خیلی دنبالش گشتم جایی پیدا نکردم فقط قسمت اخرش و یه قسمتم از وسطای رمان هس


    نظرات

    *

    code

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند