سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 13:32 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • مرد روانی با تجاوز به دختر دو ماهه اش باعث مرگ وی شد/تصاویر

    مرد روانی با تجاوز به دختر دو ماهه اش باعث مرگ وی شد/تصاویر

    مرد روانی با تجاوز به دختر دو ماهه اش باعث مرگ وی شد/تصاویر پدر بی رحم چند بار به نوزاد ۲٫۵ ماهه خودش تجاوز جنسی کرد و باعث شکستن تمام استخوان های این دختر نوزاد شد و سرانجام این دختر طاقت نیاورد و در بیمارستان و در دست پرستار جان سپرد. این پدر روانی ۲۴ […]

  • حکم شلاق برای بازیگر جوان مرد برای تعرض به یک دختر

    حکم شلاق برای بازیگر جوان مرد برای تعرض به یک دختر

    حکم شلاق برای بازیگر جوان مرد برای تعرض به یک دختر   دیوان عالی کشور حکم شلاق هنرپیشه جوانی را که به تعرض به همکارش متهم شده ‌بود، تأیید کرده است. ماجرای تعرض بازیگر جوان به همکارش یک سال قبل زنی جوان به پلیس مراجعه کرد و مدعی شد از سوی همکارش مورد آزار و […]

  • ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس   خودکشی دو دختر سیزده و چهارده ساله را در خیابان پیامبر غربی خیابان جهاد اکبر تهران… کانال تلگرامی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران   بررسی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران نشان می دهد که آنها قبل از اقدام به خودکشی […]

  • شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس بر اساس گزارش سایت برزیلی Folha de Sao Paulo در حالی تیم فوتبال آرژانتین دو هفته پیش با یک هواپیمای مشابه هواپیمای سقوط کرده برزیلی پرواز کرد که ممکن بود به سرنوشت آنها دچار شود. این هواپیما که حامل مسی و بازیکنان آرژانتین بود از برزیل به ” بوینوس […]

  • حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد حکم اعدام بابک زنجانی    معاون نظارت دیوان عالی کشور از تایید حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی خبر داد. حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی تایید شددکتر غلامرضا انصاری معاون نظارت و بازرسی دیوان عالی کشور در گفت‌وگو با خبرنگار گروه حقوقی و قضایی خبرگزاری میزان از […]

  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۶ اسفند ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 5483 بازدید | نظرات 1 نظر | دسته بندی : رمان ادبی و کلاسیک , رمان عاشقانه
  • دانلود رمان زیبای خدایا دوست دارم-کتاب رمان ادبی و کلاسیک

    دانلود رمان زیبای خدایا دوست دارم-کتاب رمان ادبی و کلاسیک

    دانلود رمان زیبای خدایا دوست دارم-کتاب رمان ادبی و کلاسیک

    نوشته امروز سایت تفریحی و رمان چهارشنبه ۶ اسفند ۹۳ : دانلود رمان زیبای خدایا دوست دارم-کتاب رمان ادبی و کلاسیک – دانلود کتاب های رمان زیبا در مورد خداوند عاشقانه – دانلود رمان موبایل خدایا دوست دارم رایگان – دانلود متن و نوشته های جملات عاشقانه خدا دوست دارم – دوست داشتن خدا خداوند پروردگار بزرگ خالق آسمانها و زمین – چطوری می توان خدا را دوست داشت ؟ – بهترین راه دوست داشتن خدا چیست – متن های قشنگ عکس های زبیا دوست داشتن خدای بزرگ – دانلود کتاب داستان بلند و عارفانه خدایا دوست دارم PDF

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و عکس سپیده ۳pide.ir یک رمان بسیار زیبا و ادبی و کلاسیک عارفانه و عاشقانه در مورد دوست داشتن خداوند بزرگ خالق آسمان ها و زمین تهیه و تنظیم کردیم . این رمان بسیار زیبا و جذاب در بیش از ۱۲ قسمت بلند و طولانی نوشته شده است و هر روز یک قسمت از آن را تقدیم شما عزیزان خواهیم کرد . امیدواریم از دانلود و خواندن این رمان و داستان زیبا و جدید در مورد خداوند لذت ببرید .

     دانلود کتاب رمان داستان خدایا دوست دارم مخصوص گوشی موبایل اندروید کامپیوتر رایگان

    قسمت اول رمان زیبا و جذاب خدایا دوست دارم

    شروع رمان : چه ز یباخالقی دارم…

    چه بخشنده خدای عاشقی دارم…

    که میخواندمراباآنکه میداندگنه کارم…

    چشمانم رابرهم میفشارم وروبه آسمان باتمام وجودتنهایک جمله برزبان میرانم

    خدایادوستت دارم

    آری دوستت دارم به وسعت بخشندگیت….

    دوستت دارم…

    **********

    دومهره ی اصلی رمان…

    ساحل…

    آرسام…

    **********

    خسته تلفنوقطع کردم ……

    پوووووففففف………اینم ازاین……

    روزنامه رومچاله کردم وانداختم توی سطل ذباله ی کنارنیمکت……

    راه افتادم …بی هدف قدم میزدم …..

    به اطرافم نگاه ردم به بچه هایی که بازی میکردند…..به آدمایی که کنارهم نشسته بودن ومیخندیدن…..

    هه…..همه ی ادمای اطرافم خوشحالن …..آره همه خوشحالن ….بین این ادما فقط من یه وصله ی ناجورم…..

    صداهای توی سرم دوباره تکرارشدن…..

    دستاموگذاشتم روی گوشام …..

    دویدم…..دویدم…..

    نفس کم آورده بودم ولی میدویدم…..اکسیژن میخواستم …..

    دستموکردم توی جیبم ازاسپری نفس گرفتم…..

    خم شدمودستموحائل زانوهام کردم…..

    نفس عمیق…..نفس عمیق…..

    یه ماشین کنارپام بوق زدسرموبلندکردم یه تاکسی زردرنگ بود…..

    -جایی میری دخترم؟

    یه پیرمردحدوداشصت ساله بود…..

    سرموتکون دادم وسوارشدم…..آدرس دادم…..

    **********

    دانلود کتاب رمان زیبای خدایا دوست دارم موبایل رایگان متن نوشته عاشقانه عارفانه خداوند بزرگ عکس های

    دانلود کتاب رمان زیبای خدایا دوست دارم موبایل رایگان متن نوشته عاشقانه عارفانه خداوند بزرگ عکس های

    کلیدوتوی قفل چرخوندم….

    دریاباجیغ دویدسمتم وخودشوپرت کردتوبغلم…..

    -سلام آبجی ساحل…..

    لبخندخسته ای روی لبام نشوندم

    -سلام عسلم خوبی؟

    -اوهوم …..آبجی برام آبنبات خریدی؟

    -آره عروسک اول یه بوس به آبجی بده تابهت بدم……

    لپموبوس کرد…..منم پیشونیشوبوسیدم…..

    دستموکردم توی کیفم ویه آبنبات چوبی دادم بهش باخوشحالی ازم گرفت…..

    بالبخندگفتم…

    -کیارش کجاست؟…

    درحالی که داشت باپوسته ابنبات سروکله میزدگفت

    -داره جدول ضرب تمرین میکنه…

    منتظرحرف بعدیم نشدوبادوازم دورشد

    کفشامودراوردم ودستمونزدیکه دهنم کردم بازدمموفوت کردم روی دستای یخ زدم ودستاموبهم مالیدم کیفموپرت کردم روی زمین ورفتم توی اتاق…

    مدادشوگذاشت روی زمین وسرشوازروی کتاباش بلندکرد…

    -سلام ابجی خسته نباشی…

    -سلام قهرمانه من …داری چیکارمیکنی عزیزه اجی؟

    اخماشوکشیدتوهم

    -جدول ضرب تمرین میکنم …

    نشستم کنارش وگفتم

    -این که اخم نداره …

    یهواخماموجمع کردم وادامه دادم

    -اصلا وایساببینم چیزی خوری؟…

    سرشوانداخت پایین وجوابمونداد..

    دستموبه زمین گرفتم وبلندشدم ..دستموگرفتم جلوش..

    -یه مردبایدقوی باشه مگه نه؟…

    سرشوتکون داد..

    لبخندم پررنگ شد

    -پس دستتوبده به من..

    رفتیم توی پذیرایی ..البته پذیرایی که نمیشه گفت…کل خونه یه اتاق نقلیه بایه پذیرایی که یه فرش دوازده متری میخوره …سرویس بهداشتی هم توی حیاته ….کلایه خونه کلنگی که ۵ تاخانواده توهرکدوم ازاتاقاش زندگی میکنن…

    زیپ کولموکشیدم وبه کیارش گفتم بره دریاروصداکنه…وقتی دوتاشون نشستن روبروم …دوتاساندویچ ازتوی کولم دراوردم یکیشودادم دست کیارش ویکیشم دست دریا…

    کیارش-ابجی پس خودت چی؟…

    لبخنددل گرم کنی زدم وگفتم

    -من خوردم نفسم شمابخورید…

    باعشق به خوردنشون نگاه کردم…به عزیزترین های زندگیم نگاه کردم…به امیدهای زندگیم…که اگه نبودن مطمئناخیلی وقت پیش این زندگی نکبتوتموم کرده بودم…

    دوتادوقلوی ۹ ساله….روزنه های امیدزندگیِ من…

    صدای دراومدوبعدم اون صدای نخراشیدش سکوت فضاروشکافت…

    -به به بالاخره چشم مابه جمال شماروشن شد…

    تمام نفرتموحواله یه چشمام کردم وبهش زل زدم…

    -خب که چی؟

    -هیچی فقط…

    دوباره دربازشدوحرفش نصفه موند…

    -اواساحل مادراومدی؟…

    پوزخندصداداری زدم

    -ناراحتی برگردم…

    -نه مادراین چه حرفیه خوبی؟…

    به ظاهرپوزخندم پررنگ شدولی ازدرون خون گریه کردم…به جای اینکه بپرسه کجابودی میگه خوبی…

    باصدایی که به زوربه گوش میرسیدنالیدم

    -مگه فرقیم میکنه؟…

    -معلومه که فرق میکنه…

    قاسم مثل قاشق نشسته پریدوسط حرفامون…

    -اقدس جمع کن این توله هاتوببریه گوشه مهمون داریم…

    شعله های خشمی که تابه اون لحظه مهارشون کرده بودم شدت گرفت…نه مثل اینکه این چندروزه نبودم پرروشده…

    بلندشدم ورفتم سمتش تازه ازسماوره کناراتاق چایی ریخته بودوداشت لیوانومیبردسمت لبش…

    بادست زدم زیرلیوان لیوان واژگون شدروی پیرهنش …صدای دادی که کشیدوبالذت به جون خریدم…لیوان روکه جلوی پام افتاده بودباپاپرت کردم سمت دیوار..هزارتیکه شد…

    صداموانداختم پس کلم…

    -خوب گوش کن قاسم سگ صفت…درسته بهت لقب سگ دادن ولی به وقتش من ازتوسگ ترم خودتم دیدی ومیدونی اون روم بالابیادتوکه هیچی گنده ترازتوشم برام عددی نیستن…پس اون گوشای کرتوبازکن خوب گوش کن ببین چی میگم اگه یه بار فقط یه باردیگه به اون دوتاطفله معصوم ازگل نازک تربگی دودمانتوبه بادمیدم…اون رفقای آشغالتم اگه پاشونوبذارن تواین خونه این خونه روروسره توواون مفنگیاخراب میکنم…

    بلندترازقبل دادزدم

    -خرفهمی یانه؟…

    فقط سرشوتکون داد…

    برگشتم سمت بچه ها همدیگه روبغل کرده بودن وکنج دیوارنشسته بودن…رفتم سمتشون وبغلشون کردم…صدای هق هق دریاروقلبم خنجرکشید…بادستم اشکاشونوپاک کردم وگفتم

    -بریدتواتاق رختخواباتونوپهن کنیدتابیام براتون قصه بگم بدویدببینم…

    به محض رفتنشون برگشتم سمت به اصطلاح مادرم…هنوزتوی چهارچوب دروایساده بودنفس عمیقی کشیدمونگاهموازش گرفتم…راه افتادم سمت اتاق…

    بینشون نشستم وبه چشمای پراشکشون نگاه کردم که توی تاریکی اتاق برق میزد…

    گفتم

    -هی هی خوشگلاقرارگریه نداشتیماااا…گریه مال ادمای تنهاست ماکه تنهانیستیم مگه نه؟….

    دوتاشون سرتکون دادن….

    ازدروغی که گفته بودم دهنم طعم زهرگرفت..ماتنهابودیم ومن داشتم تلاش میکردم این دوتابچه نفهمن…من هیزم آتیش تنهاییم …میسوزم ولی دم نمیزنم…حداقل نه تاوقتی که دونفرباشن که هم اونامنوبخوان هم من اونارو…

    باصدای دریادیوارافکارم ترک برداشت…

    -ابجی قول بده هیچوقت تنهامون نذاری…

    -من غلت بکنم شماروتنهابذارم…چشم قول قول میدم که همیشه پیشتون باشم…

    انگشت کوچیکشواوردجلو…

    دلم آتیش گرفت…ازاین همه مظلومیت دلم به درداومد…من محکومم به دردبی پایان امابه کدامین گناه؟….اهی کشیدم وانگشتموتوی انگشت کوچیکش قفل کردم…

    **********

    ۳۰…روزنامه…۲۵…آگهی…۲۰…استخدام…۱۵…کار…۱۰…کار…۵…بازم کار…

    چراغ سبزشد…

    کمی بعدروبه راننده گفتم

    -اقاهمین جانگه دارید

    کرایه روحساب کردم وپیاده شدم…دستموداخل جیبم کردم وهمینطورکه سنگ جلوی پاموبه جلوهدایت میکردم رفتم سمت دکه کنارخیابون…

    -سلام دخترم بازم که اومدی!…

    لبخندزوری زدم وگفتم

    -سلام عمورحمت…

    -سلام به روی ماهت …اخه یعنی تواین شهردراندشت یه کاربرای توگل دخترپیدانمیشه؟…

    -فعلاکه انگارقحطی کاراومده عمو…

    روزنامه روازدستش گرفتم ورفتم سمت پارک روبرو…پاتوق همیشگیه این روزای من…

    **********

    به خودم لرزیدم

    لعنتی چراانقدرهواسرده…تاکسی هم که پیدانمیشه…

    خودموبغل کردم…بارون هرلحظه شدت میگرفت قطره های آب توی ژاکتم نفوذکرده بود…چتری هام خیس شده بودواززیرمقنعه ریخته بودروی پیشونیم…

    هواتاریک شده بود…

    ماشینی که باسرعت ازکنارم ردشدباعث شدآب هایی که توی گودال کنارم جمع شده بودبهم پاشیده بشه…صدای خنده ی جوونای داخل ماشین توی گوشم پیچید…چندبارچشماموبازوبسته کردم…

    دندوناموروی هم ساییدم…
    -آشغالای عوضی همتون مثل همید…

    یه تاکسی جلوی پام زدروترمز

    -کجامیری خانم؟

    به سرتاپام یه نگاهی انداختم عین موش آب کشیده شده بودم آدرسوبهش گفتم…

    قیمتوکه گفت سرم سوت کشید…پیدابودازاین ادمای فرصت طلبه…ولی چاره ای نبود…

    همین که دستموگرفتم به دستگیره ی درصدای شخصی ازکنارم بلندشد

    -آقامن ده برابرشومیدم منوببر…

    بااخم برگشتم سمت صدا…

    یه مردخوش پوش وشیک حدودا۲۸یا۲۹میزددستاشوکرده بودتوی جیبای پالتوی مشکیش وباپاهاش روی زمین ضرب گرفته بود…

    -بیابالاآقا…شرمندم خانوم…

    تازه به خودم اومدم…

    -چیوبیابالا؟؟؟؟؟…

    -خانم ماهم این نصفه شبی دنبال یه لقمه نونیم بروکناربذارسوارشه…

    باقدمای محکم رفتم سمت پسرشیک پوشه…انگشت اشارموروبهش دقیقامماس باپالتوش گرفتم…

    -ببین اقای به ظاهرمحترم فکرکردی چون پولداری میتونی هرغلتی دلت بخوادبکنی؟…

    پوزخندی زدم وادامه دادم

    -آره دیگه وقتی چهارنفرمثل این اقا(اشاره به راننده)پیدابشن که مردومردونگی روبه پول بفروشن نتیجش میشه اینکه امثال شماهادوربرشون داره…

    روکردم به راننده وگفتم …

    -دست مریزادایول داری بابا…هیچ فکرکردی ول کردن یه دخترتنها این موقع شب اینجایعنی عند بی جدانی؟…

    ازجلوی چشمای بهت زدشون ردشدم ورفتم سمت درماشین دروبازکردم وروبه پسره گفتم

    -بفرماسوارشوتادروبرات ببندم درضمن لازم نیست ده(باتاکید)برابرپولشوبهم بدید…

    پوزخندی زدم ودروول کردم …حالابهترشدحداقلش اینه که غرورم جریحه دارنشد…به سمت مخالف ماشین حرکت کردم توی این بیستویک سال زندگیم هرچیزی روکه ازدست داده بودم ولی خوب تونسته بودم غرورموحفظ کنم به جایی رسیدم که تونستم تموم ضعفاموپشت غروره سنگیم پنهون کنم…ازنظرخیلیاغروریه اخلاق بدومزخرفه ….ولی برای من…نه…غروره من باعث شدبتونم زندگیه سگیموتحمل کنم…باعث شدبتونم ازخودموحقم دربرابراین گرگادفاع کنم…باعث شدحرف زورتوکتم نره…من باغرورانس گرفتم شدرفیقم مونسم همدمم وزندگی­م…

    دانلود دلنوشته های عکس های متن دار رمان خدایا دوست دارم خداوند آسمان ها و زمین تصاویر

    دانلود دلنوشته های عکس های متن دار رمان خدایا دوست دارم خداوند آسمان ها و زمین تصاویر

    دندونام ازشدت سرمابهم میخورداون وسط ماشینایی که گاه وبیگاه کنارپام ترمزمیکردن اعصاب نداشتموضعیف ترمیکردن…

    بالاخره بعدازنیم ساعت پیاده روی یه تاکسی گیرم اومدوبرگشتم خونه…

    **********

    درشیشه ی گلابوبازکردم وروی سنگ سختوسردریختم شیشه ی خالی روکنارم گذاشتم وبی توجه به خاکی شدن لباسام روی زمین نشستم چشماموبستمودستموروی نوشته های حک شده ی روی سنگ حرکت دادم…

    چشماموبازکردم وگل رزسیاه روگذاشتم روی سنگ …

    -سلام بابا…ساحلت اومده …ببخشیداین چندروزنتونستم بیام خواستم ولی نشدباورکن نتونستم…میدونی گاهی میزنه به سرم منم مثل توخودموازهفت دولت آزادکنم…بیخیال همه چیزشموبیام پیشت…ولی اون قولی که بهت دادم وکیارشودریاباعث میشن منصرف بشم…

    قطره ای بارون روی گونم فروداومدباسرانگشتم لمسش کردم…

    بی اختیارمتنی توذهنم تداعی شد…

    ازقوی بودن خسته ام

    دلم یک شانه میخواهد

    تکیه دهم به آن وبی خیال همه ی دنیا

    دلتنگی هایم راببارم…

    چقدربا حال الان من مطابقت داشت…

    خم شدم روی سنگ سردی که سال هاست مانع بین من وپدرمِ…اسمش روبوسیدم تماس لبم باسنگ خنک چندحس روبه قلبم سرازیرکرد…آرامش…بی پناهی ودلتنگی…

    قطره های بارون باشدت بیشتری فرودمیومدن…

    **********

    تندتندشماره روگرفتم بعدازچهارمین بوق بالاخره یه نفرجواب داد…

    صداموصاف کردم وگفتم

    -خسته نباشیدبرای آگهیتون تماس گرفتم…بله بله متوجهم…آدرسولطف کنید…ممنون سرساعت اونجام…

    تماسوقطع کردم…لبخندتلخی مهمون لبام شد…

    **********

    نفس عمیقی کشیدم وواردشدم…

    یه ویلای بزرگ بامعماری مدرن وشیک…ازاونایی که امثال مافقط شبیهشونوتوفیلمادیدن…ناخواسته پوزخندی زدم یکی مثل ماواسه خرج یومیه ش بایدصبح تاشب سگ دوبزنه یکیم مثل اینا…

    قدمامومحکم ترازهمیشه برداشتم جلوی این قماش نبایدخودتوضعیف نشون بدی…

    یه مردبالباس فرم خدمتکاراجلوم سبزشدوبادست به پلکان مارپیچی اشاره کردوگفت

    -ازاین طرف

    بادقت راهی که میرفتموتوذهنم ثبت کردم که احیاناموقع برگشت گم نشم…

    طبقه ی دوم راه روی اول دردوم سمت چپ…

    چندتقه به درزدوسرانجام صدای بمی که پیچید

    -بیاداخل…

    یه مردباپیراهن سفیداسپرت یه کروات مشکی که شل دورگردنش انداخته بودشلوارجین مشکی وکفشای براق ورنی مشکی برق کفشاش چشمموزدیه لحظه باکفشای کتون ساده ی خودم که خیلیم سالم نبودمقایسشون کردم وخندم گرفت…

    وامامهم ترازهمه چهرش…تونگاه اول برام خیلی آشنااومدوبعدیهوهمه چیزازجلوی چشمام ردشد…

    بارون…تاکسی…پسره…ده برابر…آره خودش بودهمون پسری که اون شب سرتاکسی باهاش دعوام شد…

    انگاراونم یادش اومدچون بعدازاینکه سرتاپای منویه نگاه موشکافانه انداخت باپوزخندگفت

    -هی هی نگاه کن ببین کی اینجاست به به خانم شجاع…

    باتمسخربه ژستش نگاه کردم دست به سینه جلوم وایساده بودوباپاش روی زمین ضرب گرفته بود…

    سرموانداختم پایین وپوست لبموازحرص جویدم…ولی سعی کردم باخونسردی کامل باهاش صحبت کنم پس یه نفس عمیق کشیدموگفتم

    -من برای آگهیه توی روزنا…

    بی توجه به من گفت

    -ازپسش برمیای؟…توی اون روزنامه فقط نوشته بودنگهداری ازیه بیمارولی ننوشته بودیه معتادی که تازه ترک کرده…

    یه چرخ دورم زدانگشت شستشوکشیدگوشه ی لبش وباتمسخرگفت

    -ازپسش برمیای؟…به نظرمن که

    مثل خودش پریدم وسط حرفش وگفتم

    -نه

    باتعجب گفت

    -چی نه؟

    سرموبلندکردم پوزخندعمیقی زدم وگفتم

    -ازپس بیمارتون شایدبربیام ولی بعیدمیدونم بتونم شما(شماروباتاکیدگفتم)روتحمل کنم…

    باچشمایی که ازتعجب وحرص تقریباداشت ازحدقه میزدبیرون گفت

    -توچطورجرئت میکنی بامن اینطو….

    باصدای جیغی که ازبیرون اومدحرفشونیمه تموم رهاکرد…

    جیغای پیاپی ودلخراش…

    به طورکاملاغیراردی دویدم سمت درسردیه فلزِدستگیره ی دردستای داغموخنک کرد…

    دختری باظاهرپریشون توی دستای دوتانگهبان اسیربودوتقلامیکرد

    دختر-کمممممممممک…ولم کنیدعوضیا…مگه کریدمیگم ولم کنید….

    دادزدم

    -ولش کنید….ساکت باش همه چیزتموم شده…هی باتوام…

    ازجیغ کشیدن دست برداشت وخیره شدتوچشمام هنوزمات داشت نگام میکردکه کشون کشون برش گردوندن توی اتاق…

    بدون اینکه نگاهی به پشت سرم بندازم رفتم سمت پله ها…لعنتی به من ربطی نداشت نبایددخالت میکردم…

    باکشیده شدن آستین مانتوم رشته ی افکارم پاره شد…

    تعجب نکردم….

    مدت هابودکه کمترچیزی پیدامیشدتامنومتجب یاهیجانزده کنه…خیلی وقته که ازته دل نخندیدم…خیلی وقته که واقعاخوشحال نشدم…خیلی وقته که همه ی زندگیم شده حسرت…حسرت…حسرت…

    دانلود بهترین و زیباترین نوشته های خدایا دوست دارم موبایل رایگان کامپیوتر

    دانلود بهترین و زیباترین نوشته های خدایا دوست دارم موبایل رایگان کامپیوتر

    -دنبالم بیا…

    نیشخندی زدم که چون پشتم بهش بودندید…حالادیگه دوردورمنه آقاپسرپس بچرخ تابچرخیم…

    -دوست ندارم کسی بهم دستوربده…

    مکث…سکوت…

    صدای نفس های کشداروعصبیش برام لذتبخش بود…

    -خیلی خب…لط..لطفا…دنبالم بیا…

    سرموکج کردم وباچشم به دستش نگاه کردم که هنوزم آستینموول نکرده بود…

    ردنگاهمودنبال کردودستشوبرداشت…

    باقدمای اهسته دنبالش رفتم…رفت توی همون اتاقی که قبلاداشتیم داخلش صحبت میکردیم…

    دروبست وبهش تکیه داد دست به سینه وایسادوبانگاه مرموزی گفت…

    -چطورتونستی؟…

    خیلی خونسروبی تفاوت نگاش کردم وگفتم

    -چیوچطورتونستم؟…

    -چطورتونستی آرومش کنی؟وقتی کابوس ببینه غیرقابل کنترل میشه فقط باآرامبخش میشه آرومش کرد…حتی پزشکاهم نتونستن براش کاری کنن..

    شونه ای بالاانداختم

    -نمیدونم…متاسفم من عجله دارم…

    روی پاشنه ی پاچرخیدم ورفتم سمت در…

    -چقدرمیخوای…

    سرجام ایستادم ویه لبخندروی لبام نقش بست….

    میدونستم جناب رستگار…بالاخره بایدکوتاه میومدی…

    همین طورکه پشتم بهش بودجوابشودادم

    -همون قدری که قصدداشتیدبه پرستارپرستاره جدیدش بدید…

    -بسیارخب خانمه….اوه من هنوزشمارونمیشناسم…

    -سعادت هستم…ساحلِ سعادت…

    -بله خانمه سعادت داشتم میگفتم مدارکتونوفرابیاریدورراس ساعت هفت اینجاباشیدقبل ازشروع کارِتون بایدیک سری نکات روبهتون گوشزدکنم…

    -بسیارخب روزخوش…

    **********

    قسمت اول رمان زیبا و خواندنی خدایا دوست دارم در اینجا به اتمام رسید . قسمت های بعدی این رمان در روزهای آینده تقدیم شما عزیزان خواهد شد با ما همراه باشید …

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد دانلود کتاب داستان زیبا و خواندنی در مورد خدا,رمان خدایا دوست دارم برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی و عکس و آهنگ و دانلود سپیده www.3pide.ir

    انتشار یافته: 1
    1. بقیه رمان پس کو


    نظرات

    *

    code

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند