سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 03:45 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس   خودکشی دو دختر سیزده و چهارده ساله را در خیابان پیامبر غربی خیابان جهاد اکبر تهران… کانال تلگرامی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران   بررسی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران نشان می دهد که آنها قبل از اقدام به خودکشی […]

  • شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس بر اساس گزارش سایت برزیلی Folha de Sao Paulo در حالی تیم فوتبال آرژانتین دو هفته پیش با یک هواپیمای مشابه هواپیمای سقوط کرده برزیلی پرواز کرد که ممکن بود به سرنوشت آنها دچار شود. این هواپیما که حامل مسی و بازیکنان آرژانتین بود از برزیل به ” بوینوس […]

  • حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد حکم اعدام بابک زنجانی    معاون نظارت دیوان عالی کشور از تایید حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی خبر داد. حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی تایید شددکتر غلامرضا انصاری معاون نظارت و بازرسی دیوان عالی کشور در گفت‌وگو با خبرنگار گروه حقوقی و قضایی خبرگزاری میزان از […]

  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان   مطمئنا برای تان جالب خواهد بود تا با جزئیات انجماد بدن برای زنده شدن در آینده بیشتر آشنا شوید. پس با ما همراه شوید. انجماد پس از مرگ چگونه فرایندی است؟ سرمازیستی (Cryonics) و نگهداری در سرما (Cryopreservation) دو شاخه جدید علم هستند که اخیرا زیاد درباره […]

  • غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم دختر دانشجو در سیل شدید خرم آباد می خواست که سوار خودروی پژو شود که پایش لیش خورد و به درون سیل افتاد و کشته شد و راننده پژو هیچ واکنشی نشان نداد.   فیلم غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد و بی تفاوتی رهگذران […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۱ اسفند ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 12185 بازدید | نظرات 0 نظر | دسته بندی : رمان احساسی , رمان عاشقانه
  • دانلود رمان عاشقانه خواب محال-رمان جدید و جذاب ایرانی کتاب

    دانلود رمان عاشقانه خواب محال-رمان جدید و جذاب ایرانی کتاب

    دانلود رمان عاشقانه خواب محال-رمان جدید و جذاب ایرانی کتاب

    عنوان نوشته امروز سایت تفریحی جمعه ۱ اسفند ماه ۱۳۹۳ : دانلود رمان عاشقانه خواب محال-رمان جدید و جذاب ایرانی کتاب – دانلود کتاب رمان عاشقانه ایرانی خواب محال – دانلود رمان های جذاب و قشنگ ایرانی گوشی موبایل – دانلود رمان باحال و جدید تیکه دار عاشقانه – میخوام رمان عاشقانه دانلود کنم – دانلود بهترین رمان های دلتنگی عشق عاشقی غمگین – رمان زیبای ایرانی و جذاب خواب محال – عکس های عاشقانه غمگین گریه اندوه تنهایی دلتنگی شکست عشقی – دانلود ایبوک رمان قشنگ و طولانی و جذاب ایرانی رمانتیک

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و عکس سپیده ۳pide.ir یک رمان فوق العاده زیبا و خواندنی رو برای شما عزیزان قرار دادیم . اسم این رمان باحال عاشقانه خواب محال می باشد . نویسنده این رمان جناب آقای سلطان پریوش است که با قلم زیبای خودشون این رمان زیبا رو نوشتن . این رمان در چندین قسمت می باشد که ما هر روز یک قسمت از ان را در سایت قرار خواهیم داد . امیدواریم که از خواندن این رمان جذاب لذت ببرید.

    دانلود رمان خواب محال برای گوشی های موبایل اندروید

    قسمت اول رمان خواب محال نوشته سلطان پریوش

    آغاز : خدایا یعنی میشه؟ میشه که بشه؟ منم دیونه شدم بخدادارم تو آینه باخودم حرف می زنم. کاش حداقل یه چیز درست و حسابیم می گفتم خنده ام گرفته بود. از اینکه جلوی آینه وایستادم و چرت و پرت می گم خنده ام گرفته بودچرا واقعا؟
    -سمنـــــ بیا شام.
    -باشه مامان الان میام.
    بیا نمی ذارن یه دو دقیقه با این ذهن درگیر خلوت کنیم ببینم دردش چیه؟!
    تو آینه یه نگاهی به خودم انداختم یه تی شرت زرد با یه گرمکن سفید که یه خط مشکی کنارش داشت لباس هایی بودن که تنم بود. گیره ی روی میز رو برداشتم و موهامو بالا بستم سه چهارتا تار مو هم از جلو آوردم توی صورتم برای خالی نبودن عریضه.
    به طرف میز غذاخوری به راه افتادم.همیشه اون طرف مامان وبابا می نشستن و منو صحرا هم باید کنار هم می نشستیم.
    – سلام بابایی خسته نباشی. کی اومدی متوجه نشدم؟
    بابا- سلام گل دختر اون دیگه مشکل تو ِنه من یعنی واسه بابات یه ذره وقت نداری دیگه!
    -من نوکر شمام بابا جون داشتم درس می خوندم.
    یدفعه یه ذره درد از ناحیه ی پهلوم احساس کردم که دیدم از طرف صحراست.
    -چته تو؟پهلوم رو سوراخ کردی!
    صحرا-خب عزیزم سر سفره جای حرف زدن از درس نیست؛ جای تعریف کردن از دسپخت مامانه.
    وا! خب بگو از درس بدت میاد و خلاص! سوم دبیرستان بود رشته ی تجربی. اما مثل من درس نمی خوند وهمیشه اسم منو چماق می کردن می کوبوندن رو سر این طفلک. خب تقصیر خودشه می خواست درساشو بخونه. والا!
    شام تموم شد. فسنجون داشتیم غذای مورد علاقه ی من. تا سرحد ترکیدن خورده بودم. دیگه نمی تونستم از جام تکون بخورم. فردا باید می رفتم باشگاه وگرنه خیلی چاق می شدم.
    -بفرمایید.
    دیدم صحرا با یه سینی که حاوی چهار عدد چای خوش رنگ بود بالا سرم وایستاده یدونه برداشتم و گفتم:
    -دست شما درد نکنه. چه خبره؟ چرا مهربون شدی؟
    صحرا- والا دستور مامانه وگرنه
    مامان- صحرا دخترم شما مثل اینکه درسای فردات رو نخوندی!
    صحرا- نه خوندم بابا ولی نخود سیاها کف اتاقم ریخته می رم جمعش کنم.
    مامان-کم زبون بریز دختر!
    و صحرا با خنده رفت تو اتاقش.
    مامان- سمن جان مامان حوصله داری می خوام باهات حرف بزنم؟
    و متاسفانه این جمله ی مامان جز اومدن خواستگار هیچ معنی دیگه ای برای من نداشت.
    – وای مامان بخدا من قصد ازدواج ندارم.
    مامان- یعنی چی؟ببین دختر تا یه سنی باید توی خونه ی باباش بمونه بعد اون دیگه هیچ کس برای گرفتنش نمیاد.از قدیم گفتن.
    اومدم وسط حرفش :
    -سن دختر که رسید به بیست باید به حالش گریست(نمیدونم یه همچین چیزه) میدونم اینارو مامان جونم اگه با این چیزا به حالت گریه می کنن بذار به حال من گریه کنن.
    مامان- حالا بذار بیان بعد اون موقع جواب بده.
    بابا هم وارد بحث شد:
    بابا- راست می گه بذار بیان هرچی قسمت باشه همونه.
    دیگه روی حرف بابا نمی شد حرف زنم. ناچارا قبول کردم. اونا که خبر از جیگر پاره پاره ی من نداشتن!
    ************************

    دانلود رمان های جدید ایرانی عاشقانه جذاب صحنه دار داغ خواب محال

    دانلود رمان های جدید ایرانی عاشقانه جذاب صحنه دار داغ خواب محال

    دانلود رمان های جدید ایرانی عاشقانه جذاب صحنه دار داغ خواب محال

    دانلود رمان های جدید ایرانی عاشقانه جذاب صحنه دار داغ خواب محال

    مامان- صحرا تا مهمونا نرفتن بیرون نیای ها.
    صحرا- باشه مامان جونم از صبح این دویست و سی و چهارمین باره که گفتی منم گفتم چشم.
    مامان هراسان و هول به این طرف می دوید و همه چی رو دوباره چک می کرد. قرار بود امشب خواستگارا بیان. نشسته بودم رو یکی از مُبلا که مامان با تشر گفت:
    مامان- بلند شو چرا نشستی؟ پاشو برو هم یه دستی به سر و روت بکش وهم لباساتو عوض کن.
    یه پوفی کردم و آروم بلند شدم. صدای مامان دراومد:
    مامان- د ِبجنب دیگه الان میان!
    پشت سر هم غر می زد:
    مامان- دخترای مردم له له می زنن واسه شوهر اونوقت دختر منو باید با دعوا بهش بگیم خواستگار داره!
    خنده ام گرفته بود. آخه چه ربطی داشت؟
    رفتم تو اتاقم. چی بپوشم حالا؟ خب بذار ببینم اون تونیک یاسی که اون هفته خریدم و می پوشم با شلوار کبریتی سفید. لباسامو پوشیدم و رفتم جلوی آینه ببینم چطور شدم. آخه من نمیدونم چی داشتم که اینقد خواستگار برام میومد. خنگن دیگه نمی فهمن! خودم خندیدم؛ ولی بلافاصله بعد از مجسم شدن تصویر مهرسام تو ذهنم خنده ام ایستاد و لبخندم محو شد….آره ..همه می خوان من مال اونا باشم الا یکی. یکی که من دوست داشتم مال اون باشم
    بی خیال. سعی کردم حداقل واسه یه شب هم که شده بهش فکر نکنم.
    پشت پلکمو سایه ی یاسی زدم. یه ذره برای بلند شدن مژه هام ریمل زدم وآخر کار هم خیلی کم رنگ رژصورتی ملایم برای رنگ گرفتن لبام زدم. موهامو زیاد بالا نبستم. خوشم نمیومد زیاد موهامو بالا ببندم. چه معنی داشت؟شال سفیدمو پوشیدم. فقط توی یه چیز گیج بودم. اینکه چادر بپوشم یا نپوشم؟این اولین خواستگاری بود که بهش اجازه داده بودم بیاد پسر دوست بابام بود. بابام یه شرکت واردات و پخش دارو داره. اونطور که مامان می گفت پسره فوق لیسانس دارو سازی داره. برای مشورت با مامان از اتاق رفتم بیرون
    -مامان؟ کجایی؟
    مامان- توی آشپزخونه ام
    رفتم تو آشپزخونه مامان برگشت نگام کرد. یه دفعه چشماش برق زد. لبخندی سر رضایت زد و گفت:
    مامان- چه خوشگل شدی دخملکم.
    یه لبخندی زدم و گفتم:
    -من خوشگل بودم چی می خواستم بپرسم؟ آها راستی مامان چادر بپوشم؟
    مامان- میل خودته
    تصمیم گرفتم بپوشم. پس گفتم:
    -می پوشم لطف کنین چادر حریر سفیدتون رو بهم بدین….
    مامان رفت که چادرو بیاره که زنگ زدن.
    صحرا با بشکن زدن و خوندن این آهنگ رفت تو اتاقش:
    امشب چه شبیست
    شب مراد است امشب
    کاش می شد برم یه دونه بزنم رو سرش . حیف که وقت نبود.
    مامان- بیا مامان اینم چادر برو تو آشپزخونه تا صدات نکردم بیرون نیا خب؟
    هول شده بودم واسه همین فقط یه سر تکون دادم و رفتم توی آشپزخونه.
    صدای احوال پرسی هاشون رو خوب می شنیدم.خدایا چرا اینا امشب اینجان؟من نمی خوام….من یکی دیگرو دوست دارم….سمن..مگه تو قول ندادی یه امشب رو بهش فکر نکنی؟الانم یه نفس عمیق….سعی کن فقط و فقط به امشب فکر کنی…بابا کجابود؟اصلا ندیدمش….کاش خود بابا مخالفت کنه….
    مامان-سمن دخترم…….
    بلند شدم.فنجون های چای رو از قبل آماده کرده بودم.چای ریختم .چادرمو درست کردم و خیلی ریلکس به سالن رفتم.
    خیلی آروم سرمو کمی انداختم پایین و گفتم:سلام….
    یه خانوم تقریبا ۴۸و۴۹ساله که باذوق منو نگاه می کرد گفت:
    -سلام به روی ماهت عزیز دلم…..
    سینی رو بردم اول از دوست بابا وخود بابا شروع کردم.پدرش گفت:
    -دست شما درد نکنه…..این چایی واقعا خوردن داره…..
    به بابا هم تعارف کردم اونم یه فنجان برداشت..همه چیز تا الان خوب پیش رفته بود ولی وقتی تا رسیدم به پسره دستام شروع کرد به لرزیدن.طوری که صدای بهم خوردن فنجون ها به گوش می رسید.
    مامانم گفت:
    مامان-سمن مامان حالت خوبه؟
    -بله مامان جان…مشکلی نیست….
    چقدر سعی کردم که صدام نلرزه……پسره از من بدتر با دستای لرزون دست برد یه فنجون برداره..اینقد هول شد قند برنداشت….
    منم از خدا خواسته سریع سینی رو بردم طرف مادرش..مادرش خیلی محترمانه یه فنجون برداشت….نه خودم و نه مامان چای نخوریم ومن سینی رو گذاشم رو میز عسلی……
    صحبتای دوتا مامان وبابا ها گل انداخته بود…..فقط منو اون پسره از شدت استرسی که داشتیم با دستامون بازی می کردیم…..کاملا مشخص بود که اونم بار اولشه میاد خواستگاری…..
    باباش یه نگاهی به پسرش کرد….انگار تازه یادش افتاد که واسه چه موضوعی اومدن……
    -خب احسان جان ما امشب واسه ی چیز دیگه این جا هستیم…..هممون که میدونیم امشب واسه چی ما بهتون زحمت دادیم…..
    مامان-اختیار دارین شما رحمتین…..
    -بله….اول با کسب اجازه از اقا احسان پدر عروس خانوم پسرم و دخترتون برن یه چند کلمه ای باهم صحبت کنن و به یه نتیجه ی مطلوب برسن…
    بابا-اختیار داری رضا جان….سمن بابا باراد جان رو به اتاقت راهنمائی کن….
    -چشم بابا…..
    (برگشتم سمتش..حالا دیگه اونم سر پا وایستاده بود:)
    بفرمایید….
    وخودم جلوتر حرکت کردم……
    دراتاقو باز کردم و خودم عقب وایستادم …یعنی اینکه اون اول بره تو….
    با یه لبخند متین گفت:
    -خانوما مقدم ترن……شما بفرمایید…..
    خنده ام گرفته بود شدید……با هر بدبختی بود خودمو کنترل کردم…هنوز هیچی نشده داشت زن ذلیل بازی در میاورد…..
    وارد اتاق شدم و اونم پشت سرم اومد…..
    من روی صندلی کامپیوترم نشستم و اونم روی تخت نشست….فاصله ی تخت تا صندلی کامپیوتر خیلی زیاد بود ولی هیچ چاره ی دیگه ای نداشتیم……صداش به گوشم رسید:
    باراد-ببخشید من اولین باریه که اومدم خواستگاری و زیاد تجربه ندارم که توی اینطور موقع ها چی میگن……
    -اینجور موقع ها از علایق طرفین صحبت میشه……
    باراد-خب اول من بگم یا شما؟
    -شما بفرمایید….
    باراد-خب من باراد مهری متولد۱۵ شهریور ۱۳۶۶ تک فرزند خانواده…فوق لیسانس دارو سازی و قصد دارم واسه دکترا شرکت کنم……دیگه اینکه….تعریف شمارو از دوست و آشنا زیاد شنیدم….از رنگ آبی خیلی خوشم میاد…..قورمه سبزی رو از همه غذاها بیشتر دوست دارم….امیدوارم بلد باشین درست کنین….
    این جمله ی آخرو با خنده گفت که منم خنده ام گرفت و خندیدم….
    باراد-خب من همینا به ذهنم رسید فکر می کنم اگه چیزی بود می گم بهتون….
    -خب منم سمن صابری متولد ۸تیر ۱۳۶۹ترم سوم مهندسی معماری فرزند اول خانواده…….راستشو بخواین من هیچی از شما نمیدونم ونشنیدم…..اصلا ازدواج توی برنامه ی من نبود…..رنگ سفید رو خیلی دوست دارم وفسنجون رو خیلی بیشتر از غذاهای دیگه دوست دارم ..جهت اطلاع بلدم قورمه سبزی رو هم درست کنم….
    خندید.وگفت:
    باراد-خب پنجاه درصد قضیه حله دیگه…….
    هردوتامون خندیدیم.یدفعه من گفتم:
    -میشه یه سوال بپرسم؟
    باراد-بفرمایید…..
    -تاحالا به کسی علاقه داشتین؟جا خورد.انتظار همچین سوالی رو از طرف من نداشت.
    باراد-شما چطور؟؟؟
    -سوال رو با سوال جواب نمیدن….
    یه کم ساکت موند و بعد گفت:
    باراد-از دروغ متنفرم……حتی اگه قسمت نشد و باهم نبودیم دوست ندارم دروغ بگم…..آره مربوط به خیلی وقت پیشه….یه علاقه ی بچگانه بود……والان حتی خاکسترشم نمونده…..حالا شما بگین؟؟؟
    -چی بگم؟؟؟؟
    باراد-به کسی علاقه داشتین؟؟؟
    احساس کردم خیلی براش سخت بود تا این جمله رو بگه؟؟؟چی می گفتم؟؟؟؟
    سکوتمو دید گفت:
    باراد-این سکوت چه معنی میده؟؟؟؟یعنی آره؟؟؟؟
    -گاهی سکوت معنی نداشتن حرفی برای گفتنه…..
    باراد-من که گیج شدم…….
    -ببینید من فرصت بیشتری برای فکر کردن می خوام…
    باراد-باشه من حرفی ندارم……..فقط…..
    -فقط؟؟؟
    باراد-هیچی….پس بریم بیرون؟؟
    -بفرمایید……
    باهم رفتیم بیرون….خیلی سنگین و محترم….
    مامانش گفت:
    -به کجا رسیدین؟؟؟؟؟
    من-با اجازه ی مامان و بابام باید فکر کنم……
    بعدش سرمو انداختم پایین….باباش گفت:
    -مشکلی نداره دخترم….فقط تا کی؟؟؟؟
    -هفته ی بعد همین موقع……
    باباش گارد رفتن گرفت:
    -پس ایشالا که جوابتون مثبته…خانوم زحمتو کم کنیم…..
    مامانش هم بلند شد باراد هم بلند شد و ماهم بلند شدیم…..
    مامان باراد-ببخشید توروخدا زحمت دادیم…..
    ای بابا…اینام فقط بلدی تعارف کنن!!!!!!!
    مامان-خواهش می کنم این چه حرفیه؟!

    دانلود بهترین کتاب های رمان عاشقانه و قشنگ ایرانی عکس خواب محال داستان قصه

    دانلود بهترین کتاب های رمان عاشقانه و قشنگ ایرانی عکس خواب محال داستان قصه

    دانلود بهترین کتاب های رمان عاشقانه و قشنگ ایرانی عکس خواب محال داستان قصه

    دانلود بهترین کتاب های رمان عاشقانه و قشنگ ایرانی عکس خواب محال داستان قصه

    دانلود بهترین کتاب های رمان عاشقانه و قشنگ ایرانی عکس خواب محال داستان قصه

    دانلود بهترین کتاب های رمان عاشقانه و قشنگ ایرانی عکس خواب محال داستان قصه

    مامانش اومد روبه روی منو گفت:
    -خداکنه تو عروسم بشی…….
    سرمو انداختم پایین…..اونا رفتن..منم بلا فاصله رفتم توی اتاقم….چادرو تا کردم ولباسامو عوض کردم و رفتم توی سالن….
    مامان-ماشالا چقدر پسر خوبی بود….یه بارسرشو بلند نکرد مستقیم توی چشمام نگاه کنه….آقایی از سرو روش می بارید….مامانشم از خانومی چیزی کم نداشت…منکه پسندیدم….
    بابا-خانوم عجله نکن …یکی دیگه باید بپسنده…..
    اینا تنها حرفهایی بود که همون شب من از مامان وبابا درباره ی خانواده و خود باراد شنیدم….دیگه تا یه هفته هیچ حرفی ازشون زده نمی شد…..نمی خواستن من تحت تاثیر حرف اونا جواب مثبت بدم..
    امروز دوشنبه بود و فقط تا فردا شب مهلت فکر کردن داشتم…..
    امشب می رفتیم خونه ی خاله اینا…..وای خدا…امشب مهرسام هم هست….خیلی ذوق زده ام…..نمیدونم چی بپوشم؟؟؟از صبح همه ی لباسامو گذاشته بودم روی تخت و یکی یکی امتحانشون می کردم….
    صحراداشت از تو اتاقش داد می زد وصداشم همش نزدیک تر می شد….
    صحرا-سمن؟؟؟؟سمن؟؟؟؟؟شال آبی من دستهـــــــــــــــــــ!؟! ؟!؟
    دراتاقو باز کرد ولی تا اتاقمو دید حرفش و نزد..با دهن باز داشت اتاق رو نگاه می کرد:
    صحرا-اینجا چه خبره؟؟؟؟
    -وای صحرا نمیدونم چی بپوشم؟؟؟
    صحرا-این همه لباس یدونه رو انتخاب کن بپوش دیگه……
    -آخه کدومو؟؟؟؟کمکم می کنی؟؟؟؟
    صحرا اومد تو درو بست…یکم لباسارو زیرو رو کرد و یدفعه با ذوق پریدبالا و گفت ایناهاش…..شال آبی خودم…..
    مسخره…..فکر کردم داره واسه من لباس انتخاب می کنه….
    -چی شد پس؟؟؟؟
    صحرا یه دونه سارافون بلند تا روی ساق پام برام انتخاب کرد که رنگش طوسی بود که زیرش هم یه لباس آستین دار تنگ سفید بپوشم…..خوشم اومد…….
    بالاخره بعد از آرایش کردن و لباس پوشیدن آماده ی رفتن شدیم….
    امشب بهش می گفتم…..خیلی استرس داشتم….رسیدیم…..من یه سکته ی خفیف رد کردم…..
    رفتیم تو..خاله و عمو علی اومده بودن استقبالمون…..
    مامان-سلام آبجی جون چطوری؟؟؟علی آقا حالتون خوبه؟؟؟؟
    سلام احوال پرسی کردیم باهم دیگه……..
    خلاصه من تا مهرسام رو دیدم یه قرن طول کشید…..تا دیدمش خشک شدم……چرا هرچی می پوشید بهش میومد؟؟؟؟خدای من…عاشقش بودم…..
    مهرسام-سلام خاله…..سلام عمو خوش اومدین….به به دخترخاله های گرام هم که تشریف دارن…….
    صحرا-به به بلبل جمع ماهم تشریف دارن!!!!!!
    من بلند شدم که برم تو اتاق لباسمو عوض کنم که خاله گفت:
    خاله-سمن جان خاله برو تو اتاق مهرسام…..
    -چه فرقی داره؟؟؟؟
    مهرسام-وقتی خاله ی آدم یه چیزی میگه باید بگی چشم..(بعد رو کرد به مامانم گفت:)
    مهرسام-چشم خاله جون….
    مامان-عزیز خاله من که چیزی نگفتم!!!!!!
    مهرسام-آزمایشی گفتم که دخترت یاد بگیره…….
    همه خندیدیم…..مهرسام گفت:
    -حالا اگه یادگرفتی بگو…..
    من-چشم خاله جونم……
    ورفتم توی اتاق مهرسام…..وقتی وارد شدم بوی ادکلنش کل اتاقو گرفته بود…مثل اینکه قبل از اینکه بیاد بیرون به خودش ادکلن زده بود وحالا بوش مونده بود…با لذت تمام یه نفس عمیق کشیدم…
    بعد از چند دقیقه بینیم به بو عادت کرد…..مانتوم رو تا کردم داشتم تو آینه ی اتاق خودمو نگاه می کردم که یکی در زد…..
    -بفرمایید……
    مهرسام بود……
    مهرسام-اومدم ببینم دست به جیزی نزنی……
    خندیدم…..اونم با صدای بلند……
    مهرسام-دختر خاله امشب شارژی ها!!!چیزی شده؟؟؟؟؟
    -نه مگه باید چیزی بشه؟؟؟؟؟
    مهرسام-آخه همیشه ساکت بودی امشب یه ذره شیطون شدی…..
    دلم لرزید…یعنی همیشه حواسش به من بوده؟؟؟
    داشت خودشو تو آیینه نگاه میکرد و خیلی نرم موهاشو درست می کرد..داشتم نگاهش می کردم……نیمرخش و برانداز می کردم….همینطور داشتم نگاهش می کردم که یدفعه برگشت طرفمو گفت:
    مهرسام-خوب شدم؟؟؟؟
    حالا وقتش بود….
    -تو همیشه خوبی…..
    دیدم صدایی ازش نمیاد…..آخه این جمله رو معمولی نگفتم….آدم باهوشی بود…..بلافاصله منظور آدمارو درک می کرد….دیدم چشماش گشاد شدن……
    مهرسام-الان….الان تو چی گفتی؟؟؟
    نتونستم چیزی بگم….پس همه ی حرفامو ریختم توی چشمام….زل زدم به چشماش…اونم نگام کرد….داشتم غرق میشدم تو چشمای مشکیش….که یدفعه سرشو انداخت پایین وگفت:
    -من رفتم بیرون راحت باش……
    یعنی چی؟؟؟؟؟چرا اینطوری کرد؟؟؟؟یعنی نفهمید؟؟؟مگه میشه؟؟؟کسی که رتبه ۳۲ رشته تجربی باشه…پزشکی بخونه یعنی نفهمید؟؟؟؟خب چه ربطی داشت؟؟؟؟اه…خدایا من چیکار کنم؟؟؟؟شالمو درست کردم و رفتم بیرون….مهرسام بدجور اخم کرده بود….نمیدونم چرا؟؟یعنی به خاطر……؟!نه….ممکن نیست…..
    تا وقت خوردن شام نه من حرف زدم نه مهرسام…..حرف نزدن من عادی بود ولی مهرسام…..همیشه شلوغ و پرهیجان بود وساکت شدن یهویش یکم غیر طبیعی بود…شام خوردیم …….مهرسام بلند شد وگفت:
    مهرسام-من می رم تو حیاط…..
    خاله-مهرسام مامان حالت خوبه؟؟؟؟چیزی شده؟؟؟احساس می کنم طوری شده….
    یه لبخند خوشگل زد و گفت:
    مهرسام-نگران نباش…چیزی نشده……دیونتو نمیشناسی؟؟؟؟؟
    و رفت…….کاش می رفتم پیشش….ولی به چه بهانه ای؟؟؟؟آهان فهمیدم پاشدم رفتم تو اتاق مثلا دنبال گوشیم بگردم…..اومدم بیرون..
    -مامان گوشی منو ندیدی؟؟؟؟؟
    مامان-نه مامان جان…آورده بودیش؟؟؟؟؟
    -آره مامان…….
    از همه پرسیدم…..بعد از چند دقیقه مکث گفتم:
    -شاید پیش مهرسام باشه….
    و رفتم تو حیاط…..دستاشو تو جیب شلوارش فرو برد بود وبا پاهاش سنگارو شوت می کرد……منو دید…..سرشو انداخت پایین خواست بره تو……
    -مهرسام……
    پشتش به من بود…وایستاد….
    -چرا آخم کردی از سر شب؟؟؟؟؟
    برگشت سمتم….
    مهرسام-یعنی نفهمیدی ؟؟؟؟؟جالبه…..
    پس فهمیده بود……خب حالا چی شده مگه؟؟؟؟
    -ناراحت شدی؟؟؟؟؟مگه من چیزی گفتم؟؟؟؟؟
    مهرسام-به نظر خودت لازم بود چیزی بگی؟؟؟؟بخدا قسم از هرکس انتظار داشتم ولی….ازتو سمن…..از تو انتظار نداشتم…….
    این چی می گفت؟؟؟؟مگه گناه کرده بودم؟؟؟؟؟؟؟مگه عاشقی گناهه؟؟؟؟
    -میشه بپرسم چرا؟؟؟؟؟
    مهرسام-چون من فقط تورو خواهرم میدونم…..فکر می کردم توام منو برادر نداشته ات میدونی……اما…..
    یه پوزخند زد…..خشک شدم…….سرمو بلند کردم که همزمان شد با چکیدن اشک روی گونه ام…….
    مهرسام-سمن؟؟؟؟؟تو…تو داری گریه میکنی؟؟؟؟؟تو تا کجا پیش رفتی؟؟؟؟؟وای……
    -مهرسام من عاشقتم….خیلی دوست دارم…..
    مهرسام-سمن تورو جون هرکس که دوست داری ادامه نده…..من فقط تورو خواهرم میدونم این حرف آخرمه…همین…..این موضوع رو هم دیگه از زبون کسی نشنوم……
    خیلی راحت خورد شدم…….خیلی راحت…..حتی من صداشم شنیدم……مهرسام با هر قدمی که برمی داشت تیکه های دلمو بیشتر خورد می کرد…..نمیتونستم حرکت کنم….مغزم فرمان نمی داد…….صدای پای یه نفر اومد……حتی نمیتونستم که برگردم ببینم کیه……
    -پست زد؟؟؟؟؟؟؟
    این صدای صحرا بود…..سریع برگشتم طرفش که با یه لبخند اومد کنارم….
    صحرا-تو چشمات می خوندم ولی گفتم اگه بهت بگم ناراحت بشی….
    چی گفت؟؟؟؟
    زبونم قفل شده بود…لال به تمام معنا…..فقط یه بغل می خواستم که خودمو خالی کنم…..خودمو انداختم تو بغل صحرا و بی صدا گریه کردم….صحرا گریه اش گرفته بود….پا به پای من گریه می کرد……
    خودمو از بغلش خارج کردم و گفتم:
    -من خوشگل نیستم؟؟؟؟؟من زشتم که منو نخواست؟؟؟؟؟مگه من چیکارش کرده بودم؟؟؟؟؟
    داشتم همینطوری حرف میزدم که دیدم مهرسام داره بدو بدو خودشو به در می رسونه…چند دقیقه بعد صدای جیغ لاستیک ماشین خبر از رفتنش می داد…..یعنی اینقدر بهش برخورده بود؟؟؟؟؟
    -صحرا بریم خونه……
    صحرا-باشه خواهری بریم بذار برم به مامان بگم…بیا تو مانتتو بپوش…
    اشکامو پاک کردم و رفتیم تو….سعی کردم عادی ترین حالت ممکن رو به خودم بگیرم……
    صحرا-مامان بریم؟؟؟من خوابم میاد…..

    دانلود رمان جدید و صحنه دار احساسی ایرانی عکس های بوسه لب دختر پسر خواب محال

    دانلود رمان جدید و صحنه دار احساسی ایرانی عکس های بوسه لب دختر پسر خواب محال

    دانلود رمان جدید و صحنه دار احساسی ایرانی عکس های بوسه لب دختر پسر خواب محال

    دانلود رمان جدید و صحنه دار احساسی ایرانی عکس های بوسه لب دختر پسر خواب محال

    مامان-بریم عزیزم…….
    حاضر شدیم و راه افتادیم سمت خونه…..یادم نیست مسیر چطور طی شد فقط وقتی رسیدم خودمو انداختم روی تختم و از ته دلم زار زدم…به حال خودم گریه می کردم…..برای دل شکسته ام گریه کردم ….برای غرور له شدم گریه کردم……نمیدونم چقدر گذشت که کم کم آروم شدم….بلند شدم توی کشو میز تحریرم دفترخاطراتمو در آوردم واز اول شرو کردم به خوندن…..
    همزمان هم داشتم آهنگ گوش می کردم…..
    “این اولین خاطره ی من توی این دفتر خاطراته…….این دفترو پشت ویترین یه مغازه دیدم خیلی ازش خوشم اومد….خریدمش..”
    رفتم صفحه بعد:
    “امروز احساس می کنم عاشق شدم……دو روز از خرید این دفتر می گذره…شاید اصلا این دفترو خریدم که خاطرات عاشق بودنمو توش بنویسم…..”
    آهنگ خاطرات قدیمی بهنام صفوی شروع کرد به خوندن وگریه ی منم از سر گرفته شد:
    “امروز روز سیزده بدره…..با خاله اینا اومدیم بیرون…..عشق منم هست……امروز خیلی سرحاله…..من که از خوشحالیش خوشحالم…”
    دیگه نتونستم ادامه بدم……گریم شدت گرفته بود…بدلیل اینکه روی تخت خوابیده بودم نفسم داشت بند میومد .سریع بلند شدم..رفتم توی آشپزخونه یه لیوان آب خوردم دوباره گریه ام بند اومد….
    رفتم تو دستشوئی که صورتمو با آب بشورم وقتی توی آینه خودمو دیدم وحشت کردم……رنگ پوستم سفید سفید شده بود…لبام خشک وسفید شده بود و رد اشک های خشک شده رو صورتم قیافه مو ترسناک تر می کرد……سریع صورتمو شستم و رفتم تو اتاقم که بخوابم….دیگه گریه ام نمیومد…..وای فردا هم باید جواب باراد رو بدم…..صد در صد جوابم منفیه……من که هیچ علاقه ای به باراد ندارم…..آره همین کارو می کنم…….کم کم خوابم برد….
    -عزیز دلم نمی خوای بیدار شی؟؟؟؟؟
    صدای یه مرد غریبه باعث شد چشمامو باز کنم وسیخ بشینم تو رختخوابم .
    خدای من……کجابودم من؟؟؟؟؟این اینجا چیکار می کنه؟؟؟؟؟به خودم اومدم دیدم هیچی سرم نیست..یه دفعه ملافه رو کشیدم رو سرم….

    قسمت اول رمان زیبای خواب محال در اینجا به اتمام رسید . قسمت های بعدی در روزهای آینده تقدیم شما عزیزان خواهد شد . با ما باشید …

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد پست دانلود کتاب رمان ایرانی عاشقانه رمانتیک احساسی تیکه و صحنه دار جذاب خواب محال نوشته سلطان پریوش برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی و عکس و آهنگ و دانلود سپیده www.3pide.ir

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند