سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 09:14 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان   مطمئنا برای تان جالب خواهد بود تا با جزئیات انجماد بدن برای زنده شدن در آینده بیشتر آشنا شوید. پس با ما همراه شوید. انجماد پس از مرگ چگونه فرایندی است؟ سرمازیستی (Cryonics) و نگهداری در سرما (Cryopreservation) دو شاخه جدید علم هستند که اخیرا زیاد درباره […]

  • غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم دختر دانشجو در سیل شدید خرم آباد می خواست که سوار خودروی پژو شود که پایش لیش خورد و به درون سیل افتاد و کشته شد و راننده پژو هیچ واکنشی نشان نداد.   فیلم غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد و بی تفاوتی رهگذران […]

  • تجاوز جنسی مجری شبکه صدای آمریکا به الهام ستاکی/عکس

    تجاوز جنسی مجری شبکه صدای آمریکا به الهام ستاکی/عکس

    تجاوز جنسی مجری شبکه صدای آمریکا به الهام ستاکی/عکس تجاوز جنسی به الهام ستاکی مجری شبکه صدای مریکا توسط مهدی فلاحتی الهام ستاکی مجری سابق شبکه صدای آمریکا است که توسط مهدی فلاحتی مورد تجاوز قرار گرفته است و مشکلات روانی پیدا کرده است. در یکی از جنجالی ترین اتفاقات تلویزیونی مهدی فلاحتی مجری شبکه […]

  • حادثه تروریستی در سامرا و مجروح شدن۶۱ زائر ایرانی

    حادثه تروریستی در سامرا و مجروح شدن۶۱ زائر ایرانی

    حادثه تروریستی در سامرا و مجروح شدن۶۱ زائر ایرانی   نماینده سازمان حج و زیارت در عراق اعلام کرد: در حادثه تروریستی سامرا، ۶۱ زائر ایرانی مجروح شده‌اند که هم‌اکنون به بیمارستانی در بغداد منتقل شده‌اند. در حادثه تروریستی سامرا، ۶۱ زائر ایرانی مجروح شده‌اند X حادثه تروریستیX حادثه تروریستی در عراقX حمله تروریستی داعشX حمله تروریستی محمد جواد […]

  • جزئیات خودکشی دو خواهر دزفولی از روی پل/تصاویر

    جزئیات خودکشی دو خواهر دزفولی از روی پل/تصاویر

    جزئیات خودکشی دو خواهر دزفولی از روی پل/تصاویر دو دختر دزفولی که خواهر بودند از روی پل جدید دزفول به پاین پریدند و خودکشی کردند که جلوی یکی از این دو خواهر گرفته شد.   خودکشی خونین دو خواهر دزفولی از روی پل جدید اخبار حوادث : شب گذشته یک دختر ۱۸ ساله از پل […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۱ اسفند ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 7692 بازدید | نظرات 0 نظر | دسته بندی : رمان پلیسی و جنایی , رمان عاشقانه
  • دانلود رمان پلیسی جنایی آقای مغرور خانم لجباز-رمان عاشقانه جنایی

    دانلود رمان پلیسی جنایی آقای مغرور خانم لجباز-رمان عاشقانه جنایی

    دانلود رمان پلیسی جنایی آقای مغرور خانم لجباز-رمان عاشقانه جنایی

    عنوان نوشته امروز سایت تفریحی جمعه ۱ اسفند ۹۳ : دانلود رمان پلیسی جنایی آقای مغرور خانم لجباز-رمان عاشقانه جنایی – دانلود رمان پلیسی و جنایی آقای مغرور و خانم لجباز – دانلود رمان های پر فراز و نشیب ایرانی و خارجی – دانلود رمان جدید و عاشقانه پلیسی – دانلود جدیدترین رمان های اونجوری ایرانی – دالنود کتاب رمان عشق پلیس و جنایت – دانلود رمان های حوادث مختلف و اتفاق های جالب – دانلود بهترین و جذاب ترین رمان پلیسی ایرانی – دانلود رمان های قشنگ و جذاب با موضوع جرم و جنایت – دانلود رمان های با داستان پلیس تعقیب گریز جرم جنایت حوادث – دانلود کتاب داستان لطیفه جوک چیستان پلیسی و جنایی

    در این لحظه از سایت بزرگ تفرحی و سرگرمی و عکس سپیده ۳pide.ir یک رمان بسیار جال و خواندنی با موضوع جرم و جنایت و پلیسی برای شما آماده کرده ایم . اسم این رمان جذاب و بلند آقای مغرور و خانم لجباز می باشد . داستان و موضوع این رمان بسیار جذاب و زیبا پلیسی و عاشقانه می باشد پر از حوادث مختلف و اتفاق های جالب و آموزنده و عبرت آموز می باشد . داستان ها و رمان های پلیسی سرشار از هیجان و لذت می باشند . بعضی از این رمان ها با مضمون دزد و پلیس تعقیب و گریز جرم و جنایت قتل حوادث تلخ و شیرین است که گاها عاشقانه و رمانتیک هم می شوند .این رمان در ۱۵ قسمت بزرگ تهیه و تنظیم شده که هر روز سعی می شود یک بخش آن در سایت قرار بگیره . دعوت میکنم حتما این رمان زیبا و طولانی رو دانلود کرده و بخونید.

    دانلود رمان پلیسی عاشقانه آقای مغرور و خانم لجباز مخصوص گوشی های موبایل اندروید

    قسمت اول رمان آقای مغرور و خانم لجباز

    مقدمه:
    کنار بغض خیس پنجره می نشینم…
    با سرانگشتانم روی تن سرد شیشه، قلبی را نقاشی می کنم…
    قلب؟
    کدام قلب؟
    همان قلبی که بازیچه ی غرور تو می شود ولجبازی های من؟
    تو در دریای غرورت غرق می شوی و من زنجیره ای از لجبازی هایم می بافم!!!
    به همین آسانی تو از من دور می شوی و من از تو…
    می دانی؟میان من تو فاصله است
    نه فاصله ای که به متر باشد یا شایدهم کیلومتر!
    میان ما فاصله ای ست به قدغرور بیش از اندازه ی تو و لجبازی ها وبهانه های کودکانه ی من!!!
    بیا…
    بیا عشق را قربانی خاله بازی های کودکانه مان نکنیم…
    بیا کنارم.دستانت را دور کمرم حلقه کن دستانم را در دست بگیر…
    باانگشت هایت کنار قلب من قلبی بکش…
    دیگر نمی خواهم عشق را با غرور ودیوانگی سربِبُرم و قربانی کنم
    بشینم وچشمانم ببارد و به روزگار لعنت بفرستم!
    نه!من نمی خواهم با دستان خودم،همه چیز را تباه کنم…
    بیا…
    دیگر تو آن آقای مغرور نباش
    و من خانم لجباز…
    بیا عاشق شویم…باهم!!!
    ای خداچه خبره اینجا چقدر شلوغه..اه لعنتی الان وقتش بود؟بازم که خشاب خالی کردم…یه گوشه خلوت پیدانمی شه؟آهان اینجا بهتره…خدایا عجب شیرتو شیریه ها!
    صادقی:مواظب باشید پسرا هیچکدومشون نباید فرارکنن..حواستون به همه باشه…
    نادری:قربان…اون دختره اونجا چیکار می کنه داره خودش رو به کشتن می ده
    صادقی:ای وای…اون دیگه کیه؟دیوونه جلوی تیررس قرار گرفته …تو حواست به بچه ها باشه…اون احمد لعنتی فرار نکنه ها…من برم ببینم اون دیوونه کیه…
    نادری:باشه حواسم هست…شما هم مراقب باش
    آرمان:آیـــــــــــــــی… .
    صادقی:ساکت شو تکون بخوری یه گلوله تو مغزت خالی می کنم…صدات دربیاد می کشمت …روانی جلوی گلوله وایستادی…از جونت سیر شدی؟
    یا خدا این دیگه کیه؟وای دستش رو محکم گذاشته رو دهنم…
    صادقی:چته؟چرا اینقدر دست و پا می زنی؟
    خب دیوانه دستش رو هم برنمی داره از رو دهنم…دیگه دارم خفه می شم…نه اینطوری نمی شه…می ریم واسه یه گاز جانانه آماده شیم بگیر که اومد…
    صادقی دستش رو برمی داره وهی تو هوا تکون می ده:اه…لعنتی…مگه سگی گاز می گیری؟
    آرمان در حال نفس نفس زدن
    -دستت رو گذاشتی رو دهن من نمی گی خفه می شم؟ تو دیکه از کجا پیدات شد؟ دست از پا خطا کنی با تیر…ای وای خدا اسلحه ام کو؟
    صادقی با پوزخندگفت:منظورت اینه؟
    اسلحه رو تو دستاش تکون میداد تا اومدم بگیرم کشید عقب
    صادقی:نه نه خانوم کوچولو این خیلی واست خطرناکه ممکنه خودت رو زخمی کنی…
    آرمان:حرف مفت نزن اسلحه ام رو بده به من
    وحشی شد.با خشم اومد جلو…چونه ام رو گرفت واز رو زمین بلندم کرد:احمد کجاست؟
    آرمان:ولم کن وحشی…احمد؟من باید این سوال رو از تو بپرسم؟احمد لعنتی کجاست؟
    نادری:قربان…قربان…کجاییدمچ دستم رو محکم تو دستش گرفت…لعنتی چه هیکلی هم داره نمیتونم دستم رو از تو دستاش دربیارم…گفت سردار…یعنی ممکنه پلیس باشن؟به این که نمی خوره…خیلی وحشیه…دستم رو ول کن…آخ جون …الان حسابش رو می رسن…
    پیش سردار کاشانی و سرهنگ محمدی و یه سرهنگ دیگه احترام نظامی گذاشت.همچنان دستم تو دستاش بود…کنترل خودم رو از دست داده بودم…
    سردار:این بنده خدا رو چرا اینطوری گرفتی سرگرد
    سرگرد؟اوه اوه چه گندی زدم…چقدر بهش فحش دادم
    سرگرد:دستبند نداشتم قربان…مجبورم
    هیچی نمی گفتم ساکت با یه لبخند شیطانی صحبت هاشون رو گوش می کردم…وایسا جناب سرگرد الان حالت رو می گیرم…به من می گن عسل آرمان
    سرهنگ محمدی:ول کن دست دخترم رو سرگرد این که متهم نیس
    سرگرد:متهم نیس؟
    سرهنگ طلوعی با صدای آروم زیر لب گفت:ول کن دستش رو اون پلیسه
    سرگرد برگشت با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد.پشت چشم نازک کردم براش ومن که تا اون موقع ساکت بودم با حرص گفتم: بهتون نمیاد سرگرد باشید یه سرگرد آگاهی هوشمندانه تر بر خورد می کنه…یعنی شما نفهمیدید من پلیسم؟
    در حالی که بااخم دستم رو ول می کرد با حرص و خشم اندک گفت:نه یونیفرمی نه چادری نه چیزی از کجا باید می فهمیدم پلیسید سرکار خانم؟
    خب راست می گفت البته اونم یونیفرم نپوشیده بود.
    اما حق به جانب گفتم:من مامور مخفی بودم احتیاجی به یونیفرم نداشتم…قابل توجه شما جناب سرگرد گرامی…
    انتظار نداشت اونطور باهاش حرف بزنم…کارد می زدی خونش در نمیومد…عاشق کل کل کردن با موافقام بودم…یه دختر شر و عاشق هیجان…چند دوره قهرمان تیراندازی و کاراته ی کشور شده بودم…از هیچی نمی ترسیدم…پدرم قاضی بود داییم سرهنگ محمدی…از بچگی تو قانون بزرگ شده بودم…تو افکارم پرواز می کردم
    سردار کاشانی:سروان آرمان کجایی؟
    عسل:ببخشید قربان حواسم نبود چه فرمودید؟
    کاشانی:بهت تبریک میگم دخترم کارت مثل همیشه عالی عالی بود.من به داشتن همچین ماموری تو دایره مامورین مخفی افتخار می کنم…
    یه پشت چشمی برای سرگرد نازک کردم…چپ چپ نگام میکرد…
    با لبخند کجی کنج لبم گفتم:مثل همیشه انجام وظیفه بود قربان
    سرهنگ طلوعی:الحق والانصاف حلال زاده به داییش میره سرهنگ جان…
    همه خندیدن…
    سردار کاشانی:ازتوهم ممنونم سرگرد صادقی خیلی زحمت کشیدی
    صادقی:کاری نکردم قربان…
    عسل:زخمی شدید شما.دستتون خون ریزی کرده؟ماشین آمبولانس اونجا هست برید اونجا
    کاشانی:آره پسرم…برو ماهم می ریم اداره…منتظر گزارشاتون هستیم خداحافظ
    احترام نظامی گذاشتیم ورفتن…تنها شدیم
    عسل:ببینم دستتون رو سرگرد
    صادقی دستش رو پس کشید و نذاشت به بازوش دست بزنم…
    عسل:فقط میخوام ببینم چی شده…گلوله خوردید
    صادقی:مهم نیس…

    دانلود رمان جدید عاشقانه پلیسی آقای مغرور و خانم لجباز عکس های

    دانلود رمان جدید عاشقانه پلیسی آقای مغرور و خانم لجباز عکس های

    عسل:چرا مهمه…با طعنه ادامه دادم:حیف یه همچین نیروی کار آمدی رو اداره آگاهی بخاطر ندونم کاری وسهل انگاری از دست بده جناب سرگرد
    با خشم نگاهم می کرد اگه جاداشت حتما منو می کشت…ازاینکه رو اعصابش راه رفته بودم خیلی خوشحال بودم وسراز پا نمی شناختم…راموکج کردم که برم سوار یه ماشین بشم که همون همکارش رو دیدم…باتعجب نگاهم می کرد مونده بود چرا من رو نگرفته بودن…خب حقم داشتن من مامور مخفی بودم و درست عین خلافکارها لباس پوشیده بودم…
    یه مانتویه کوتاه سبز زیتونی با شلوار شیش جیب سبزارتشی…با شال و کتونی سفید…یکمم گریم کرده بودم در ست شبیه معتادا…خودمو برنزه کرده بودم ولبام رو کبود با لنز قهوه ای تویه چشمام خداییش جرئت نمی کردم با این قیافه برم جلوی آیینه…تویه درگیری ها هم یکم صورتم زخمی وکبود شده بود اوه چه شود قیافه ام حسابی دیدنی شده بود…
    هیچ کس باور نمی کرد سروان باشم…جلوش ایستادم و آروم باسر به سرگرد اشاره کردم
    -حال رییست اصلا خوب نیس…گلوله خوره عین خیالش نیس توبرو لااقل به داد اون دست بی گناهش برس…که داره تاوان لجبازی های صاحبش رو می ده
    منتظر جوابش نموندم…رامو کشیدم ورفتمیک ماه از ماموریتم و دیدن اون سرگرد کاملا بد اخلاق می گذشت…داشتم استراحت می کردم وکارای کوچیک تر رو انجام می دادم.من بهترین مامور زن دایره بودم.به همین دلیل فقط تو ماموریت های خیلی بزرگ شرکت می کردم…دوباره یه ماموریت جدید…من جز دایره ی مامورین مخفی پلیس بودم…قرار بود دایره ی ما با دایره ی مبارزه بامواد مخدر یک ماموریت مشترک دشوار بره…طبق معمول اولین گزینه هم من بودم…
    همه تو دفتر سردار کاشانی جمع شده بودیم…یه میز بزرگ بزرگ قهوه ای برای جلسات وسط سالن بود…با صندلی های چرمی و جلوی هر نفر یک بلند گو ویک بطری آب معدنی بود.سمت راست دایره ی ما نشسته بودن وسمت چپ هم دایره مبارزه با مواد مخدر…
    کاشانی:خب همکاران عزیز همه اومدن؟
    سرهنگ طلوعی به صندلی خالی بغل دستش اشاره کرد:نه قربان سرگرد…
    حرفش تموم نشده بود که دیو سه سر وارد شد…اه این اینجا چیکار میکنه…خیلی خشک ورسمی احترام گذاشت ونشست…چون سرگرد پویا معاون بخش ما رفته بود دبی…من بغل دست سرهنگ نشستم واسه همین هم درست رو به روی این برج زهرمار بودم…
    تو تمام مدتی که سردار پرونده رو توضیح می داد…به سردار نگاه می کرد…گاهی هم سری تکون می داد وچیزی می نوشت…من از قبل کل پرونده رو فوت آب بودم…زیاد گوش نمی کردم…چندین بار وقتی نگاهش به نگاهم افتاد وفهمید سعی در بازیگوشی دارم اخم شدیدی کرد اما کیه که اعتنا کنه…
    کاشانی:امیدوارم دوستان همه توجیح شده باشن
    یکم گلوم رو صاف کردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم.
    عسل:درمورد پرونده بله اما درمورد ماموریت هنوز به طور کامل توجیح نشدیم جناب سردار
    کاشانی:مثل همیشه آماده ومشتاق.راستش این ماموریت یکم با ماموریت های دیگه فرق داره…ما باید دوتا ازمامورامون رو بفرستیم خارج از کشور و وارد این باند بشن البته بطور کاملا عادی…
    سرگرد:خب پس فرقش کجاست؟ماهمیشه همین کار هارو می کنیم دیگه
    کاشانی:بله اما اینبار باید یک زوج بفرستیم
    طلوعی:ما که تو این دوتا دایره زوج پلیس نداریم
    کاشانی:بله اما ما به یک مامور مرد احتیاج داریم ویک مامور زن…باید برن اونور آب..راه طولانی ای رو در پیش دارن
    محمدی:انتخاباتون…
    کاشانی:سرگرد صادقی و سروان آرمانمن وصادقی هم زمان:چی گفتین؟
    کاشانی:چی شد بچه ها گفتم شما دوتا باید برین…شما دوتا از بهترین های این ادره اید کنارهم که باشید ماموریت فوق العاده پیش می ره
    صادقی:قربان من تنهایی می رم قول میدم بهتون موفق شم.من با یک مامور زن؟اون هم سروان آرمان؟محاله سردار محاله
    کاشانی:من دیگه نمی دونم شمادوتا باید برین…
    آرمان:فکرنکنم پدر اجازه بدن
    کاشانی:پدرت رو بهونه نکن…آرمان رفیق چندین و چند ساله ی منه… ما پشت یه خاکریز باهم بزرگ شدیم…بهونه نیار من قبلا با پدرت صحبت کردم رضایت داده…خب همکاران عزیز بفرمایید خسته نباشید روز همگیتون هم بخیر
    همه متفرق شدن من و صادقی کنار سردار ایستادیم و خواهش می کردیم که مارو باهم نفرسته… سرهنگ طلوعی ومحمدی هم ایستاده بودند ولبخند می زدن وبه کارهای ما می خندیدن…
    عسل:قربان شما فکر این رو نکردید دوتا نامحرم رو باهم بفرستین خارج به ماموریتی که هیچ چیزش معلوم نیست؟
    کاشانی:اتفاقا چرا دخترم با پدرت صحبت کردم یه صیغه ی محرمیت بینتون بخونیم بعد بفرستیمتون…
    عسل:قربان شما فکر زندگی آینده مارو نکردید؟
    صادقی:راست می گه من باهرکی برم با ایشون نمی رم
    عسل:من هم با این آقا ماموریت برو نیستم
    کاشانی:چرا می رید خوبم می رید.این یه دستور کاملا جدیه شما بهترین گزینه اید برا این ماموریت…اگه نرید سرپیچی از دستور فرمانده محسوب میشه وممکنه شغلتون رو از دست بدید این پرونده واسه من خیلی مهمه نمیتونم دست هر کسی بسپرمش…بالا برید پایین بیاین باید این ماموریت رو برید شیرفهم شدید؟
    تا حالا اینقدر سردار رو جدی و عصبانی ندیده بودیم…بااخم چشم گفتیم و اومدیم بیرون…با حرص همدیگه رو نگاه می کردیم
    صادقی:من چطور تو رو تحمل کنم…هنوز قضیه یه ماه پیش فراموشم نشده…با یه دختر…
    عسل:فکرکردید من خیلی خوش حالم؟زندگیم بخاطر این ماموریت بهم می خوره…خصوصا با اون صیغه ی مسخره…حیف که مجبورم…مجبور
    صادقی:منم مجبورم…شما بفرمایید از الان حاظر شین…۱۰۰ تا چمدون بار نکنی دنبال خودت…
    عسل:اونجا قبل رفتن ما همه چیز حاضره…تا حالا ماموریت خارج نرفتید مگه؟ روزتون بخیر سرگرد صادقی
    خون خونش رو می خورد منم دست کمی از اون نداشتم خدایا این ماموریت کمه کمش یه ماه طول می کشه چطوری اینو تحملش کنم…خدایا خودت کمکم کن…ولی نشونش می دم من عمرا کم بیارم…بشینید ونگاه کنید چطور حالش رو می گیرم…پسره ی از خود راضی عصا قورت داده…
    شب رفتم خونه و با بابا کلی دعوا کردم…اما هر چی گفتم حرف سردار رو میزد…این پدر ما داریم؟
    با هزار بد بختی صیغه رو خوندیم ورفتیم فرودگاهصادقی:خیلی خوشحالی نه؟
    عسل:آره از تو چشمام می شه خوند چقدر خوشحالم
    با چشمای خونین و پراز خشم بهش خیره شدم.مثل اینکه ترسید دیگه چیزی نگفت…
    بابا:مواظب خودتون باشین می سپارمتون دست خدا
    کاشانی:سریع رسیدید زنگ بزنید همه چیز روگزارش کنید یادتون نره
    محمدی:دایی اونجا فقط همدیگه رو دارید لجبازی نکنید
    مادر سرگرد:هوای هم رو داشته باشید…سالم رفتید سالم برگردید…
    مامان:جناب سرگرد حواست به دختر من باشه ها
    عسل:ای بابا بسته دیگه ماه عسل که نمیریم می ریم ماموریت فقط دعا کنید واسمون دارن صدا می کنن دیگه حلال کنید خداحافظ
    سرگرد داشت با کاشانی و طلوعی ودایی و بابا پچ پچ می کرد
    عسل:شما نمیاین به امید خدا؟نمیاین من برم
    برگشت لبش رو گزید با حرص:دارم میام خداحافظ همگی
    ازهمه زیر لب خداحافظی کردم وبا ناراحتی بعد از انجام شدن کارهای رفتنمون به سمت هواپیما حرکت کردیم…
    خدایا همه چی رو به خودت سپردم…کمکم کن این پسره رو نکشم یوقت…
    آخر وعاقبتمون رو به خیر کن
    باکمک مهماندار صندلی هامون رو پیدا کردیم.
    عسل:من میخوام کنار پنجره بشینم
    بی اعتنا به حرف من رفت کنار پنجره نشست وکتش رو در آورد.
    عسل:گفتم من میخوام کنار پنجره بشینم…شما از اونجا بلند شو
    هیچ حرفی نمیزد.انگار دارم با دیوار صحبت میکنم هنوز سر پا ایستاده بودم.اینبار دهنم رو باز کردم با صدای بلند:من گفتم…
    با عصبانیت حرفم رو قطع کرد:شنیدم چی گفتی…کنار پنجره بشینی پایین رو میبینی می ترسی…بشین سرجات حرف اضافه هم نزن…من حوصله ی لجبازی های یه دختر بچه رو ندارم…
    با اخم نگاهش میکردم وبا حرص پام رو زمین کوبیدم…
    مهماندار:ا…خانوم شما که هنوز سرپایید بفرمایید بشینید الان هواپیما صعود میکنه…
    شونه هام رو گرفت و من رو وادار به نشستن کرد…سرگرد پوزخند میزد…اه…ازهمین اول باختم…اما نه کلی کار دارم با این جناب سرگرد…مردک یخی…روزنامه واسه من میخونه اه…حوصله ام سررفت…آخی بغل دستیمون چه دختر خوشگلی داره …یه دختر ۱۰،۱۱ماهه کوچولو با موهای دوگوشی…ای جونمعسل:ای جانم…چقدر تونازی خاله…
    مادر بچه:ممنون …شما نظر لطفتونه…
    عسل:واقعا نازه براش یه اسپند دود کنیدحتما…می شه یه کوچولو بغلش کنم؟
    مادر بچه:آخه تازه شیر خورده می ترسم…
    عسل:نه مهم نیست…مراقبم
    مادره سری تکون داد و بچه رو داد بغلم…یکم که باهاش بازی کردم احساس کردم بچه داره شیر بالا می اره منم نمی تونستم کاری کنم خب…تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که صورتش رو بگیرم سمت لباس سرگرد جونم…اوه اوه…خاله جان چی بود خوردی…فکر پیراهن سرگرد رو نکردی؟
    صادقی:اه…اه…این چی بود دیگه؟
    مادر بچه:ای وای به خدا شرمنده ام من که گفتم ممکنه…
    عسل:نه اصلا خودتون رو ناراحت نکنید اتفاقی نیافتاده که…
    وای دلم داشت از خوشحالی قیلی ویلی میرفت…بگیر سرگرد جون نوش جونت ۱-۱مساوی
    مادربچه:بخدا ببخشید لباس شوهرتون کثیف شد
    با لبخندی شیطانی گفتم:نه نه شوهرم عاشق بچه هاست،مگه نه عزیزم؟
    با حرص نگاهم می کرد مجبورشد لبخند بزنه:بله همینطوره…بلند شد که بره لباسش رو عوض کنه:پاتو جمع کن رد شم
    عسل:خب رد شو کی کار به تو داره
    صادقی:اینطوری که نمی تونم پات رو جمع کن
    عسل:مشکل خودته همینطوری رد شو
    صادقی:باشه خودت خواستی…تمام هیکلش رو مالید بهم و رفت…ایش چندش…
    چند دقیقه بعد برگشت.اینبار خودم پاهام رو جمع کردم تا رد شه
    صادقی:حسابت رو میرسم وایسا…
    باقیافه مظلوم وحق به جانب گفتم:خب تقصیرمن چیه…اون بچه روتون شیر بالا آرود نه من سر…
    صادقی:هیــــــــس!مگه قرارنبود دیگه نگی..آرومتر گفت:سرگرد
    عسل:خب پس چی بگم؟
    صادقی با حرص:اسمم رو صدا کن دیگه…
    قیافه م رو کج وکوله کردم: ایـــــی…حالا چی هست اسمتون؟
    چپ چپ نگاهم می کرد می خواست خرخره ام رو بجوه.
    با حرص گفتم:چیه نمی تونم که اسم کوچیک همه همکارام رو از بر باشم
    زیرلب غرید:سورن
    عسل:وا…مدل ماشینتون رو که نگفتم اسمتون رو پرسیدم
    باخشم گفت:اسمم سورنه…مربا
    با خشم گفتم:عسل
    صادقی:به تو زهرمار بیشتر میاد تا عسل
    عسل:اگه بخوای اسمم رو بد صدا کنی مجبورم تموم ماشین ها رو بیارم جلوی چشمت…انتخاب با خودته…
    همچنان با خشم بهم خیره شده بود صورتش قرمر بود و رگهای شقیقه اش زده بود بیرون…اما من همه حرفام رو در کمال آرامش میزدم و این بیشتر حرصش رو در می آورد…ایول به خودم…دیگه هیچ حرفی نزد…مقصدمون دبی بود خدارو شکر سریع رسیدیم…کارای مدارکمون که تموم شد یه تاکسی گرفتیم تادم هتل…اتاقمون ازقبل رزرو شده بود.کلید رو از پذیرش گرفتیم ورفتیم بالا…اتاق که نبود یه سوییت کاملا زیبا ی نقلی…پولش رو هم از قبل اداره حساب کرده بود…یکی از مامورامون از قبل اینجارو آماده کرده بود…حتی لباس هم گذاشته بود واسمون…قراربود ۳ تایی اینجا ماموریت داشته باشیم اما اون برای اینکه شک نکنن یه جای دیگه خونه داشت.خیلی خسته بودم سریع رفتم سمت اتاق خواب.سورن هم داشت تو آشپزخونه آب می خورد.تا در اتاق رو باز کردم فریادم رفت هوا
    عسل:نه…لعنتی ها این دیگه چیه
    سورن از آشپزخونه فریاد زد چیه؟سوسک دیدی مگه
    با عصبانیت اومدم تو حال و گفتم برو اتاق رو عوض کن…
    سورن:چرا؟ اتاق به این خوبی…
    عسل:اصلا هم بدرد نمی خوره…برو عوضش کن
    سورن:خیلی هم خوبه از سرت هم زیاده
    عسل:برو به اون اتاق نگاه کن بعد ببینم بازم می گی خوبه یانه
    تو حال ایستادم و رفت به سمت اتاق خواب.
    با عصبانیت فریاد زد:اه…از این بدتر نمیشه
    با خونسردی رفتم پشت سرش دست به سینه به در اتاق تکیه دادم
    عسل:بازم میگی خوبه یانه؟
    تخت دو نفره وای خدای من یعنی مجبوربودم پیش این بخوابم؟مطمئن بودیم سردار با وجود شناختی که از ما داره یه اتاق با دوتا تخت یک نفره مجزا رزرو میکنه اما الان…
    سورن:من می رم یه اتاق دیگه بگیرم…
    عسل:خوب کاری میکنی چون اگه یه اتاق دیگه نگیری مجبوری رو کانا ه بخوابی سرگ…آقا سورن…
    با عصبانیت رفتم روی مبل نشستم.اونم رفت ودر رو محکم کوبید بعد از نیم ساعت با قیافه کاملا پکر اومد و روبه روی من نشست…
    عسل:چی شد؟
    سورن:همه اتاق ها پره یا رزرو شده است عوض نمی کنن یعنی نمی تونن.اتاق ندارن
    عسل:پس مجبورید رو همین کاناپه بخوابی
    سورن:چرامن؟ما حقوق مساوی داریم…یه شب من یه شب تو…
    از پیشنهادش حرصم گرفته بود…چطور می تونست این پیشنهاد و بده؟اما واسه اینکه کم نیارم قبول کردم…
    عسل:باشه قبوله…من الان خوابم میاد کجا بخوابم؟
    مثل اینکه باور نمی کرد قبول کنم.دلش انگار سوخته بود…هم لجباز خوبی بودم هم مظلوم نمای فوق العاده ایسورن:من می رم دوش بگیرم خوابم نمیاد برو رو تخت بخواب…بعدهم رفت تو اتاق تا دوش بگیره ده دقیقه دیگه هم من رفتم ولباسام روعوض کردم و دراز کشیدم…صدای شر شر آب حموم یکم اذیتم میکرد.اما خیلی خسته بودم…پلکهام سنگین شدو خوابیدم.با صدای خنده ای که تویه حال می اومد بیدارشدم…دست و صورتم رو شستم ورفتم بیرون…
    عسل:سلام متین

    دانلود رمان خفن پلیسی عاشقانه آقای مغرور و خانم لجباز تصاویر کارت پستال

    دانلود رمان خفن پلیسی عاشقانه آقای مغرور و خانم لجباز تصاویر کارت پستال

    سرگرد پویا:به به عسل خانومی…سلام به روی ماهت
    سرگردمتین پویا معاون دایی ومافق من بود یه پسر حدودا ۳۲ ساله ی خوش هیکل چهار شونه با پوست سفید وچشمهای سبز و بینی کشیده و لبهای خوش فرم وموهای مشکی…خیلی جذاب ودوست داشتنی وصدالبته بسیار بسیار مهربون…مثل یه خواهر وبرادر بودیم…همیشه سر به سر هم میزاشتیم و حسابی خوش می گذروندیم….
    عسل:پس شما هم اینجا می مونید
    متین:آره این ماموریت روهم هستم بعد باهم برمی گردیم
    سورن:شمادوتا همدیگه رو میشناختید؟
    متین:آره دیگه معاون منه آرمان
    سورن:بمیرم برات چی می کشی
    متین:چی داری می گی آرمان فوق العاده است
    سورن:و ۱۰۰ البته بسیار لجباز و یک دنده
    متین:بامن که خوبه با تو رو نمی دونم سورن
    عسل:بله من باهر کسی مثل خودش رفتار میکنم…دلیلی نداره با آقا متین بد باشم
    سورن چپ چپ نگاهم می کرد منم یه چشمکی به متین زدم اونم خندید…
    سورن:خب می خوای متین جان حالا که اینقدر روابط بین شما حسنه اس جامون رو عوض کنیم…
    متین:نمی شه آخه اونا که من رو می شناسن…من باید شما رو به مهندس کیانی و سارا خانوم به عنوان یک زوج معرفی کنم سورن جان
    منظور سورن رو خوب فهمیدم می خواست بفهمونه که من فهمیدم شما همدیگه رو دوست دارین…
    عسل:داداش؟
    متین:جان داداش؟
    عسل:شام خوردین؟
    متین:نه منتظر بودیم تو بیدار شی بعد بریم واسه شام…برو حاظر شو…
    عسل:باشه چشم
    ازقصد به متین چشم چشم می گفتم که سورن بفهمه من فقط با اون لجم و اخلاقم هم خیلی هم خوبه…بلندشدم که برم متین صدام کرد برگشتم:بله؟
    متین:آجی اینجا از چادر و مانتو وروسری خبری نیست ها
    من درسته پلیس بودم ولی از اولم بلد نبودم درست و حسابی چادر سرکنم…بیرونم با مانتو می رفتم موهامم خیلی مهم نبود…اما دیگه نه تا این حد
    عسل:پس چی بپوشم؟روسری هم نزارم؟مگه میشه؟
    متین:لباسایی که برات گرفتم پوششون خوبه…یه چیزی هم گزاشتم تو کمد جای روسری…برو حاظر شو
    رفتم در کمد رو باز کردم خدای من اینا که همش لباسای مردونه است…البته جز چند دست کت و شلوار بقیه لباسای خود سورن بود که وقتی من خواب بودم چیده بود…
    واسه من لباس بیشتر گرفته بودن…چه لباسایی هم داشت…هر کدومشون یه شیشه عطر روشون خالی شده بود…
    درکمد خودم رو باز کردم چه لباسای خوشگلی…البته متین گفته بود هر مهمونی که خواستیم بریم لباسش روهمون موقع واسم میاره…اینا لباسای دم دستی بودن…
    یه جین سرمه ای با یه سارافون سفید انتخاب کردم که بپوشم…چندین جفت کفش هم اونجا بود یه پاشته بلند تابستونی سفید هم برداشتم…
    خدایا حالا موهام رو چیکارکنم؟ای متین بلا واسم یه کلاه کیس باموهای بلند قهوه ای نسبتا تیره فر گذاشته بود یه کلاه گیس هم به همون رنگ واندازه البته باموها صاف یکم هم روشن تر بود…موهای مشکی بلند خودم رو به زور جمع کردم وکلاه گیس فر رو گذاشتم….خودمم شک نمی کردم که موهای خودم نیست خیلی طبیعی بود…
    یه کیف دستی کوچیک هم انتخاب کردم سفید بود و اکیلهای درشت داشت…یکم هم آرایش کردم…
    خداییش خیلی خوشگل بودم…صورت گرد و بدن یکم توپر چهارشونه و هیکلی اما درعین حال خیلی ظریف و زنونه…موهای صاف صاف بلند مشکی درست مثل ابریشم چشم های درشت و کشیده ی طوسی عسلی رنگ،پوست سفید و مژه ها وابروهای مشکی،بینی کوچولو ولبهای نازک و خوشگل…
    کلی خواستگار داشتم هیچ کسی نمی تونست از زیبایی من چشم پوشی کنه…برق تحسین رو تو چشم هاشون می خوندم…مونده بودم این سورن بیشرف چرا عین خیالشم نبود…اما نه یه کاری می کنم به دست وپام بیافته بشینید و ببینید…رفتم بیرون اوناهم آماده بودن…متین یه آستین کوتاه مردونه سفید تنش بود با شلوار جین…
    سورن هم یه آستین کوتاه جذب مشکی پوشیده بود ویه شلوار کتان مشکی…درست عضله هاش مشخص بود…بازوهای ورزشکاری قوی ای هم داشت…
    بادیدن من هردو چندثانیه ای مبهوت من شدن…بعدشم بلند شدند…متین اومد جلو و دستم رو گرفت بوسه کوچولویی بهش زد.
    متین:پرنسس زیبای من، بامن میای یا با سورن؟
    عسل:با تو
    متین:اوه چه افتخاری نصیبم شده…تا مهندس کیانی نیست…لازم نیس نقش بازی کنیم…یه امشب پیش منه سورن.
    دستم رو دور دستاش حلقه کردم.
    سورن هم پشت چشم نازک کرد وگفت:قربونت متین جون…هرشب پیش خودت باشه من راضی ترم
    متین:حیف که ماموریتمون این رو نمی گه
    خندیدیم ورفتیم پایین وپشت یه میز نشستیم و غذا سفارش دادیم…۳تا دختر اونطرف تر پشت یه میز دیگه نشسته بودن…تا دیدن من با متین اومدم چشم از سورن برنمی داشتن… یکیشون که حسابی ناز وعشوه می اومد سعی می کرد چشم سورن رو از جا دربیاره… سورن برگشت و نگاهش کرد.دختره نیشش تا بنا گوش بازشد،
    سورن پوزخندی زد و برگشت وروبه ما گفت:ماتو چه فکری هستیم اونا در چه حالین
    متین در حالی که می خندید آروم سرش رو آورد جلو و یواش گفت:خب هر کسی همچین پسر خوشگل وجذابی رو ببینه معلومه اینطوری میشه…بدک هم نیست ها؟
    سورن:چیه حسودیت شد؟خوشت اومد ازش؟مجبور نبودی با عسل بیای فکرکنن نامزد داری عزیزم
    متین:باشه ازاین به بعد من تنها میام تا دخترا تو رو اذیت نکنن
    سورن:خیلی دوست داری تو رو اذیت کنن،نه؟
    متین:چیه؟بده دارم در حقت لطف می کنم از شر مزاحمات خلاص شی؟فداکاری هم بهت نیومده اصلا
    سورن:بابا فداکار…می ترسم زیادی خوش به حالت بشه
    متین:بشه…چشم نداری خوشحالی من رو ببینی؟
    سورن:غذاتو بخور حرف نزن
    عین بچه گربه می پریدن به هم.البته تقصیر سورنه نمیشه باهاش درست حرف زد…خیلی غد و مغروره…کلا چون ازش خوشم نمیاد همه چی تقصیر اون محسوب میشه..
    غذامون که تموم شد رفتیم بالا و یکبار دیگه متین توجیحمون کرد.متین:شما دوتا از دوستای خوب من هستید که از ایران واسه تجارت اومدید وسرمایه گذاری…
    سورن:که می خوایم تو کارخونه برادرهای نصیری سرمایه گذاری کنیم..واسه اون دارو های به اصطلاح لاغریشون…
    عسل:همون هایی که وقتی می فرستن ایران کلی قرص روانگردان بینشون وارد ایران میشه
    متین:آباریکلا…شماباید اینقدر بهشون نزدیک شید که تو حمل محموله مواد مخدرهم شمارو درجریان قراربدن…
    حالاهم بریم بخوابیم که فردا کلی کار داریم…عسل توتو اتاق بخواب ماهم تو حال میخوابیم…
    ازخدا خواسته رفتم تواتاق خواب وبعد از شمردن چندتا گوسفند خوابیدم.
    صبح اولین نفردوش گرفتم واومدم بیرون داشتند صبحونه میخوردن یه چایی ریختم ودرست رو صندلی بینشون نشستم.
    متین:خب دیگه من میرم خونه خودم.نباید بدونن که ما دیشب همدیگه رو ملاقات کردیم.اونجا همدیگه رو که دیدیم تظاهر میکنیم تازه دیدیم وکلی شگفت زده میشیم…
    سورن:متین ما درسمون رو خوب بلدیم
    متین:محض یاد آوری گفتم…ظهر میبینمتون…
    عسل:متین مراقب خودت باش…تا دم در همراهیش کردم وایستادم تا کفش هاش رو پاش کنه…
    متین:خداحافظ سورن…بعدم بینی من رو کشید…خداحافظ خانوم کوچولو
    عسل:خداحافظ
    در رو بستم…باز بااین کوه یخ تنها شدم…
    سورن:قهوه ات سردشد…
    عسل:مهم نیست عوضش میکنم…
    سورن:خیلی باهم جورید
    با حالت مدافعانه گفتم:معلومه اون مافق منه و از همه مهمتر عین برادرم دوسش دارم.منظور؟
    خیلی آروم گفت:منظوری نداشتم همینجوری گفتم
    با اخم نشستم و صبحونه ام رو خوردم اونم رفت دوش بگیره….
    صدای زنگ موبایلم از تو اتاق اومد بیرون …رفتم و در رو به سرعت باز کردم…سورن تیشرتش دستش بود وهنوز نپوشیده بود اخم کرد.
    سورن:یه در میزدی بد نبود
    عسل:حواسم نبود…می ببنی که موبایلم زنگ میخورد.
    -بله؟
    سلام مامان خوبین؟
    ممنون منم خوبم….
    دیگه بیرون نرفتم نشستم رو تخت وشروع کردم به حرف زدن اونم تیشرتش رو پوشید نشست پشت آیینه و موهاش رو خشک کردآره مامان جان اینجا همه چیز خوبه سرگرد پویاهم باهامونه
    -قربونت برم نگران من نباش عزیز دلم
    -باشه باشه به همه سلام برسون
    -می بوسمت خدا حافظ…
    گوشی رو قطع کردم.
    هنوز با اخم نشسته بود…خوبه حالا مرده اینقدر بهش برخورده…چی شده مگه حالا ۴تا عضله رو دیدم دیگه…
    سورن:اه…این کرم لعنتی هم که تموم شد…
    برگشت وبهم نگاه کرد.خودم فهمیدم بلند شدم واز کیفم بهش کرم دست وصورت دادم…
    یه ممنون به زور از تو حلقش پرید بیرون
    سورن:ممنون
    عسل:خواهش میکنم..
    سورن:تونمیخوای آماده شی؟
    عسل:متین گفت ظهر الان که خیلی زوده
    سورن:می خوام برم یکم بیرون نمیای؟
    عسل:نه خودت برو

    دانلود رمان و داستان جذاب پلیسی و جنایی عکس داغ عشقولانه آقای مغرور و خانم لجباز

    دانلود رمان و داستان جذاب پلیسی و جنایی عکس داغ عشقولانه آقای مغرور و خانم لجباز

    بلند شدم و رفتم رو کاناپه نشستم و مشغول تماشای تلویزیون شدم…ا
    ونم خیلی آروم رفت بیرون…نیم ساعت که گذشت دیدم حوصله ام سررفته پشیمون شدم کاش با سورن می رفتم…محوطه ی پایین هتل یه پارک خیلی بزرگ بود.یه سارافون جذب سبز چمنی با شلوار جین پوشیدم و این بار کلاه گیس با موهای صاف رو گذاشتم ویکم آرایش.رفتم پایین…
    از دور سورن رو دیدم…اونم پس اینجا بود…طرفش نرفتم مطمئن بودم می خواد تیکه بیاندازه چرا اون موقع باهاش نیومدم…
    یکم که نگاش کردم متوجه شدم چندتا دختر بد جور عین مگس دور وبرش می پلکن…خوب که دقیق شدم دیدم همون دخترای دیشب رستوران ان.یکم غیرتی شدم و رفتم رو ی نیمکت بغل سورن و رو به روی اونا نشستم.

    قسمت اول رمان زیبای پلیسی عشقولانه آقای مغرور و خانم لجباز در اینجا به پایان رسید . قسمت های بعدی به زودی در سایت قرار خواهد گرفت . با ما باشید …

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد پست دانلود کتاب رمان و داستان پلیسی و جنایی آقای مغرور و خانم لجباز جرم جنایت درگیری کشت و کشتار قتل آدم ها برای گوشی های موبایل اندروید برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی و عکس و آهنگ و دانلود سپیده www.3pide.ir

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند