سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 15:06 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس   خودکشی دو دختر سیزده و چهارده ساله را در خیابان پیامبر غربی خیابان جهاد اکبر تهران… کانال تلگرامی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران   بررسی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران نشان می دهد که آنها قبل از اقدام به خودکشی […]

  • شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس بر اساس گزارش سایت برزیلی Folha de Sao Paulo در حالی تیم فوتبال آرژانتین دو هفته پیش با یک هواپیمای مشابه هواپیمای سقوط کرده برزیلی پرواز کرد که ممکن بود به سرنوشت آنها دچار شود. این هواپیما که حامل مسی و بازیکنان آرژانتین بود از برزیل به ” بوینوس […]

  • حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد حکم اعدام بابک زنجانی    معاون نظارت دیوان عالی کشور از تایید حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی خبر داد. حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی تایید شددکتر غلامرضا انصاری معاون نظارت و بازرسی دیوان عالی کشور در گفت‌وگو با خبرنگار گروه حقوقی و قضایی خبرگزاری میزان از […]

  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان   مطمئنا برای تان جالب خواهد بود تا با جزئیات انجماد بدن برای زنده شدن در آینده بیشتر آشنا شوید. پس با ما همراه شوید. انجماد پس از مرگ چگونه فرایندی است؟ سرمازیستی (Cryonics) و نگهداری در سرما (Cryopreservation) دو شاخه جدید علم هستند که اخیرا زیاد درباره […]

  • غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم دختر دانشجو در سیل شدید خرم آباد می خواست که سوار خودروی پژو شود که پایش لیش خورد و به درون سیل افتاد و کشته شد و راننده پژو هیچ واکنشی نشان نداد.   فیلم غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد و بی تفاوتی رهگذران […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۱ اسفند ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 3380 بازدید | نظرات 0 نظر | دسته بندی : رمان احساسی , رمان عاشقانه
  • دانلود کتاب رمان جدید جزای عشق-رمان عاشقانه تراژدی جالب

    دانلود کتاب رمان جدید جزای عشق-رمان عاشقانه تراژدی جالب

    دانلود کتاب رمان جدید جزای عشق-رمان عاشقانه تراژدی جالب

    عنوان نوشته امروز سایت تفریحی ۱ اسفند ماه ۹۳ : دانلود کتاب رمان جدید جزای عشق-رمان عاشقانه تراژدی جالب – دانلود رمان عاشقانه و داغ جزای عشق – دانلود رمان های تراژدی خواندنی جذاب – دانلود بهترین کتاب های الکترونیکی رمان ایرانی – دانلود رمان قشنگ با داستان و قصه خوب – دانلود رمان عاشقانه جزای عشق برای گوشی موبایل اندروید – جدیدترین و باحال ترین کتاب های رمانتیک رمان – سایت و وبلاگ دانلود رمان و قصه های عاشقانه

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و عکس سپیده ۳pide.ir یک رمان بسیار جالب و خواندنی جذاب رو براتون قرار دادیم . اسم این رمان فوق العاده زیبا جزای عشق می باشد که یک رمان تراژدی بدون نقص می باشد . داستان و قصه بسیار جالب این رمان در نوع خود بی نظیر است و خواننده را غرق در خود می کند . رمان جزای عشق در ۶ قسمت طولانی اماده شده و هر روز یک بخش از آن در سایت قرار خواهد گرفت . امیدواریم که از خواندن این رمان رمانتیک زیبا لذت ببرید.

    دانلود رمان جزای عشق مخصوص گوشی های موبایل اندروید

    قسمت اول رمان جزای عشق

    آغاز : مثل همیشه صداش روانداخته روی سرش:تو خیلی بی جا کردی همچین غلطی کردی!بابا ی بدبختمون رو کشتی کافی نبود؟حالا نوبت منه؟
    بدون اینکه حتی جواب یکی از حرفاش رو بدم از خونه زدم بیرون.خیابون ها شلوغ تر از همیشه بود. حوصله ی هیچ کس رونداشتم!انقدر توی این چند وقته حرف های درشت از اطرافیانم شنیده بودم که دیگه حتی حوصله ی خودم رو نداشتم.حتی از برادرم که تنها کسی بود که توی این دنیاداشتم.می دونستم با این وضعیت نمی تونم بیشتر از این دوام بیارم.باید زودتر یه کاری می کردم .
    پل هوایی صدمتر پایین تره.کی حال داره این همه راه بره؟!خیابون دوبانده است،اولین لاین رو رد میکنم.دود یکی از ماشین ها که باسرعت زیاد از بغلم ویراژداد ورفت، رفت توی گلوم وبه سرفه افتادم.لعنتی!میرم توی لاین بعدی،یه لحظه مکث،یه سرفه ی نسبتا طولانی،و….ویـــــــــــــ ــژ!و بعدش سیاهی محضی که مثل قیر تک تک سلول های مغزت رو پر می کنه.
    صدای دستگاه نوار قلب سکوت آرامش بخش بیمارستان رو بهم می ریزه.دست وپام روحس نمی کنم،حتی سرم روحس نمی کنم وتنها چیزی که می دونم اینه که فقط حس شنواییم فعاله.همین هم جای شکرداره چون هنوز زنده ام. چند ساعت بعد با گز گز خفیفی که توی بدنم می پیچه می فهمم هنوز اعصابم درست کار میکنه.هیاهوی دکترا وپرستاراداره دیونم می کنه.صورتم توی بانداژپیچیده شده.حتی چشمام وفقط نوک بینیم واسه نفس کشیدن ودور دهنم بازه.درد دارم.انقدر که اگه آرواره های فکم قدرت باز شدن داشت یه جیغ فرا بنفش می کشیدم.
    به ضرب مسکن خوابم میکنن. بیدار که میشم نمیدونم صبحه یا شب.دلم می خوادتمام باندا ی صورتم رو جر بدم. پوستم می خاره.تمام بدنم درد میکنه به جز پای راستم.پای راستم رواصلا حس نمی کنم.انگار که بی حس کننده ی قوی بهش زده باشن.بعداز یکم بالاخره صدای آه ونالم درمیاد:یکی اینجا نیست به داد من برسه؟ آهــــــــــــــه! پرستار!
    ـ چه خبرته؟اومدم!
    ـ میشه این باندارو باز کنی؟هیچی نمیبینم!
    ـ خوب اگه قرار بود ببینی که باند نمی بستیم دور چشمات!
    ـ کور که نشدم؟هان؟
    ـ نه دختر!فقط…
    ـ فقط چی؟
    ـ هیچی.پوستت یکم التهاب داره.خوب که بشه باندارو باز میکنیم.
    ـ دروغ که نمیگی؟
    ـ نه.درد داری؟
    ـ آره.گرسنه ام هم هست!
    ـ فعلا که نباید چیزی بخوری.یه مسکن بهت میزنم بخوابی.
    ـ چند روزه اینجام؟
    ـ سه روز.
    روز ها مزخرف تر از همیشه داره سپری میشه.از رضا خبری نیست.چندان چیز عجیبی هم نیست.مطمئنم اگه بهش بگن فردا تشیع جنازه ی خواهرته هم نمیاد.این که دیگه بیمارستانه!تازه چرا باید بیادوقتی میدونه اگه بیاد بایدتمام هزینه های بیمارستان روبده؟خیلی دلم می خواد بدونم با کی تصادف کردم.احتمالا اولین کاری که میکنم اینه که دونه دونه موهاش رو بکنم.یکی نیست بهش بگه آخه مرد حسابی آدم بدبخت تر از من گیر نیاوردی بزنی بهش؟؟؟
    از پاسگاه اومدن واسه رضایت واین حرفا.به افسره میگم آخه من وقتی هنوز نمیدونم چه بلایی سرم اومده چه جوری بایدرضایت بدم.گفتم رضایت باشه بعد ازاینکه بادکترم حرف زدم.دکتر میاد.بعد از ظهر ومن اولین غذایی رو که بعد از چهار روزخوردم رو بالامیارم.بالاخره یکی پیدا میشه که به داد من برسه واین باند های مسخره رو باز کنه.چشمام رو آروم باز میکنم و واسه بار اول اتاقی که توش هستم رو میبینم.هیچ چیز قابل توجهی توش نیست به جز کلی دم ودستگاه که باسیم های مختلف بهم وصله! از زیادی دستگاه ها به وحشت میفتم ومیگم:دکتر من مگه چمه این همه دم ودستگاه آویزونمه؟
    ـ هیچیت نیست!
    ـ هیچیم نیست که نمیزارید برم؟اصلاچه بلایی سر صورتم اومده؟یه آیینه به من بدید!میخوام خودم رو ببینم!
    ـ نبینی بهتره!
    ـ دکتر!لطفا یه آینه بهم بدید!
    از لحن محکمم میره وچند دقیقه ی بعد با یه آیینه برمیگرده.نمی تونم باور کنم که این منم!نه این امکان نداره! پلک چپم کش اومده وافتاده روی چشمم.صورتم پر از دست انداز وچاله چوله شد.دماغ باریکم کوبیده شده توی صورتم.ماتم روی صورتی که رو به رومه!هیچ چیز این قیافه واسم آشنا نیست.سرم رو میارم بالا ومیگم:این کیه دکتر؟
    ـ بهت که گفتم بهتره نبینی خودتو!
    ـ چه بلایی سرم اومده؟
    ـ شیشه خرد شده توی صورتت.شانس آوردی آسیبی به چشمات نرسیده.
    ـ میشه…لطفا…باند هارو ببندید؟نمی خوام کسی اینجوری منو ببینه.
    دکتر سری تکون میده وباند هارو دوباره روی صورتم میبنده البته جوری که بتونم ببینم.
    ـ دیگه چی دکتر؟
    ـ همین رو هضم کن فعلا.
    ـ مگه بازم هست؟هیچی نمیگه.ناله میکنم:تورو خدا بگید دکتر!دیگه چی؟
    ـ پاتم… .نگاهی به پای بی حرکنم میکنم ومیگم:پام چی؟
    ـ عصبش به طور کامل قطع شده!
    ـ این….این یعنی…چی؟
    ـ یه پا نداری!

    دانلود رمان عاشقانه جذاب باحال خفن ایرانی جزای عشق عکس های

    دانلود رمان عاشقانه جذاب باحال خفن ایرانی جزای عشق عکس های

    دانلود رمان عاشقانه جذاب باحال خفن ایرانی جزای عشق عکس های

    دانلود رمان عاشقانه جذاب باحال خفن ایرانی جزای عشق عکس های

    دانلود رمان عاشقانه جذاب باحال خفن ایرانی جزای عشق عکس های

    دانلود رمان عاشقانه جذاب باحال خفن ایرانی جزای عشق عکس های

    این دیگه خیلی سنگین بود.بدون حرف فقط به صورتش نگاه میکنم.منتظرم بزنه زیر خنده وبگه شوخی کردم بابا . ولی اونم باهامون قیافه ی جدیش زل زده توی چشمام!دراز میکشم وملحفه رو میکشم روی سرم.اشک هام بی صداگونه هام روتر میکنه.حتی نمی تونم تصور کنم نداشتن یه پا چه حسی میتونه داشته باشه.حتی نمیتونم پیش خودم تصور کنم دقیقا چه اتفاقی افتاده.فقط این رو میدونم که هرکی باعث وبانی این بدبختی شده،باید تاوان سنگینی رو پس بده.
    بخاطر مسکن ها خوابم میبره.ولی وسط های شب بخاطر کابوس های درهم وبرهمم از جا میپرم.این قضیه چندبار تکرار میشه.توی خلسه دارم قدم میزنم.دقیقا روی مرز خواب وبیداری.صبح باصدای رضا از خواب بلند میشم:چرا تو همیشه باید مایع دردسر باشی؟هان؟
    ـ اگه میخوای رواعصابم راه بری برو بیرون!
    ـ ببند دهنتو!دختره ی خیره سر این همه مکافات درست کرده دوقرت ونیمشم باقیه!برو خدارو شکر کن که این یارو که زده بهت خیلی آقای محترمیه تمام پول بیمارستانتو داده وگرنه من یه قرون هم واسه تو خرج نمیکردم!
    ـ. …پــــــــــــــوف!خیلی لطف میکنن!با این بلایی که سرم آورده کل داریش هم بده کمه!
    ـ امروز قراره از پاسگاه بیان،رضایت میدی،پول دیه رو میگیریم میای بیرون فهمیدی؟
    ـ لازم نیست تو به من چیزی یاد بدی خودم میدونم چی کار بایدبکنم.
    ـ دِ نمی دونی!اگه میدونستی همون روزاول رضایت میدادی!
    ـ سهم الارث من رو که خوردی حالا پول دیه ی پای من روهم میخوای بالا بکشی؟کورخوندی!
    ـ یه کاری نکن بزنم همین جا اون یکی پاتم چلاغ کنم ها!یه عمر زحمتت روکشیدم!توی خونه ی من خوردی وخوابیدی پس حرف زیادی نزن!همین کاری که گفتم رو میکنی!
    یکی از پرستار ها میاد توی اتاق ومیگه:چه خبره آقای محترم؟اینجا بیمارستانه!صداتون رو بیارید پایین!
    رضا با غیض میگه:بله چشم!
    پرستاره میره بیرون.روش رو سمت من میکنه ومیگه:این الان میخواد بیاد باهات صحبت کنه،عین آدم رفتار میکنی.فهمیدی؟فقط وای به حالت اگه بخوای همه چیز رو خراب کنی!منتظر جواب من نمیونه ومیره بیرون.
    منتظرم که مسبب این اتفاقات رو ببینم ولی بجاش یکی از پرستار ها میاد توی اتاق وچندتا آمپول میزنه توی سرومم.همونجوری که داره کارش رو میکنه میگه:می خوای رضایت بدی؟
    ـ نمی دونم…. .
    ـ من اگه جای تو بودم با این وضعیت پات خودم رو مینداختم گردنش!ندیدیش هنوز نه؟خیلی تیکه است!همه ی پرستاراعاشقش شدن!
    ـ خودم رو بندازم گردنش؟یعنی چی؟
    ـ یه قانونی هست میگه اگه یکی بزنه به یه دختر مجرد وباعث نقص عضو بشه اگه دختر بخواد باید عقدش کنه.ببینم توکه نامزد اینا نداری هان؟
    ـ نه…
    ـ پس حله دیگه!
    ـ چی حله؟مگه الکیه؟
    ـ الکی تر از اون چیزیه که فکرش رومیکنی!
    وسایلش رو جمع میکنه ومیره بیرون.ذهنم داره حرف های دختره رو حلاجی میکنه:اگه دختر بخواد بایدعقدش کنه… .چند دقیقه بعد صدای در میاد.باصدای گرفته ای میگم:بله؟
    در باز میشه وهیکل چهارشونه ای کل چهارچوب در رو پرمیکنه.اولین چیزی که جلب توجه میکنه هیکل عضله ای که حتی از زیر اون کت وشلوار مشکی رسمی هم مشخصه.موهای خوش حالت قهوه ای روشن که رفته بالا با چشمای خمار وطوسیش توی اون صورت برنزه سمفونی جالبی ایجاد کرده.صداش باقیافه اش خیلی هم خونی داره. یه صدای بم ومردونه:سلام.
    ـ سلام.
    ـ بهترید؟
    ـ به لطف شما عالیم!
    ـ باور کنیداصلا ندیدمتون!
    ـ به نظرخودتون توجیحه جالبیه؟
    ـ نه خوب…ولی…
    ـ ولی نداره!شما….همه ی آینده ی من رونابود کردید!
    ـ باور کنید من نمیخواستم اینجوری بشه!هرکاری که بخواید میکنم!حتی اگه بخواید واسه درمان میفرستموتون خارج ازکشور…. .
    ـ متاسفم!این پا دیگه خوب بشو نیست!
    ـ من حاضرم دوبرابر دیه رو…
    ـ آقای محترم،همه چیز پول نیست!شما فکر کردید ما چون هشتمون گرونه مونه با هرمبلغی راضی میشیم؟فکر کردیدبا پول میشه فقط همه چیز روخرید؟
    ـ من…من فقط میخواستم…
    ـ هیچی نگید لطفا!معلوم نیست این تصادف دقیقا چه آسیب های دیگه ای بهم زده!من تا نفهمم کامل چه بلایی سرم اومده نمی تونم رضایت بدم!
    ـ بسیار خوب…من میگم که یه دکترخوب معاینتون کنه…امیدوارم که من رو…ببخشید!باورکنیداصلاعمد ی نبود!
    چیزی نمی گم.اونم خداحافظی میکنه ومیره بیرون.افکار ضدونقیض زیادی توی مغزم جریان داره که یکیش ازهمه پرنگ تره:…اگه دختره بخواد بایدعقدش کنه…ولی به چه قیمتی؟اصلا از کجامعلوم این یاروآدم درستی باشه؟ از کجا معلوم که اصلامشکل روانی نداشته باشه؟من با چه تضمینی اینکارو بکنم؟فکرهای متفاوت مدام از ذهنم رد میشه. خوشبختانه وقت ملاقات تموم شده ودیگه قیافه ی رضا یا هر خر دیگه ای رونمیبینم.از دکتر میخوام مسکن بهم نزنه.خیلی چیزها راجع به زندگیم هست که باید بهش فکر کنم.واین بهترین موقیعتیه که میتونم ازتنهاییم واسه فکر کردن استفاده کنم.
    صبح یه دکتر دیگه هم معاینه ام میکنه ومیگه پام واسه خوب شدن اونم خوب شدن نسبی به یه عمل سخت احتیاج داره که هم خرج زیادی داره وهم توی ایران فقط یه دکتر این عمل روانجام میده که اونم از الان بایدواسه دوسال دیگه وقت بگیری!به به!چه زندگی زیبایی!این چندروزی که توی بیمارستان بودم به زمین وزمان فوش دادم که از هرکجا یه چیزی واسم میباره!رضا میاد ودوباره داد وقال های همیشگیش رو میکنه واین دفعه با تهدید اینکه اگه خودم رضایت ندم به عنوان کفیل من اینکارو میکنه از بیمارستان میره بیرون.
    ساعت ۸ شبه ومیخوام بازور دوتا لقمه غذا بخورم که یکی دراتاق رو میزنه.شالم رو سرم میکنم ومیگم:بله؟
    در باز میشه ودوباره من رخسار آقای شایگان رو میبینم.اسمش رو یکی از پرستارا بهم گفت.اخمام رو میکشم توهم ومیگم:الان که وقت ملاقات نیست!
    ـ میدونم ولی ازدکترتون خواهش کردم که چند دقیقه ببینموتن!
    ـ خوب،امرتون؟
    ـ خوب،اومدم ببینم که … یعنی جوابتون… .
    ـ می خواید جواب من رو بدونید؟
    ـ بله!
    ـ بسیار خوب،رضایت میدم ولی یه شرط داره!
    ـ هرچی باشه قبوله!
    خندم میگیره ومیگم:فکر نکنم قبول کنید!
    ـ شک نکنید!
    ـ باید عقدم کنی!
    ـ باید عقدم کنی!انگار که یه پارچ آب سرد رو خالی کردن روش!ماتش میبره.بعداز چندثانیه عین دیوونه ها شروع کرد به خندیدن!چند دقیقه بلند بلند خندید.از خندش وحشت کردم!وقتی خندش تموم شدگفت:همه جورش رو دیده بودم جز این مدلیش رو!
    ـ شماچه فکری راجع به من کردید آقای محترم؟
    ـ همون فکری که لایقته!بعد اخماش رو کشید تو هم وگفت:من شاید خیلی ساده باشم اما انقدر ببو نیستم که هرکی بخواد ازم سوءاستفاده کنه!
    ـ فکر کنم یه چیزیم بدهکار شدم!
    ـ دیه ت روتمام وکمال میدم.بعدش ببینم چه ادعایی میخوای بکنی!
    این رو گفت واز اتاق رفت بیرون ودروباحرص کوبید بهم.زیر لب گفتم پسره ی بیشعور!شیطونه میگه رضایت نده بزار همین جوری بره بیادها!
    بعداز ظهر همون پرستاری که این فکرروانداخت توی سرم واسه عوض کردن پانسمان ها اومد.ازش پرسیدم:حالا مطمئنی این قانون هست؟
    ـ آره بابا خواهر خودم وکیله.میگه هست.راستی امروز صبح شایگان روگاز گرفتی وحشی شده بود؟
    ـ آره!چه جورم!
    ـ چی کارش کردی؟
    ـ بهش گفتم عقدم کنه!صاف وایستاد وگفت:شوخی میکنی!
    ـ نه!
    ـ بابا حالا من یه چیزی گفتم!توچرا جدی گرفتی!حالا دوسش داری؟
    ـ نه بابا!چی داره که من بخوام ازش خوشم بیاد؟مسائل دیگه ای هست که این کار بهترین موقعیت رو واسم جورمیکنه!
    ـ حالا به نظرت قبول میکنه؟
    ـ مگه دست خودشه قبول نکنه؟؟؟
    ـ چه دل وجرعتی داری تو دختر!
    دو روز بودهیچ خبری ازشایگان نشده بود.رضامدام اورد میداد که باید زودتر به پول دیه رضایت بدم.ولی من چیز دیگه ای توی ذهنم میگذشت.بعد از دو روز یه مرد چاق وتاس عینکی اومد وخودش رو وکیل شایگان معرفی کرد.
    ـ چرا خودش نیومد؟
    ـ کاراشون رو سپردند دست من! اومدم راجع به مبلغ دیه… .
    ـ آقای محترم من به خودشون گفتم در چه صورتی رضایت میدم!
    ـ آخه خواستتون… .
    ـ خودتونم میدونید که غیر قانونی نیست!
    ـ بله غیر قانونی نیست،ولی امکانش برای آقای شایگان وجود نداره!
    ـ چرا؟
    ـ آخه…ایشون زن دارند!
    ـ چی؟؟؟
    ـ ایشون دوساله ازدواج کردند!بخاطرهمین هم این پیشنهاد اینقدر بهمشون ریخته!
    ذهنم با سرعت سرسام آوری کارمیکرد.نباید جامیزدم ولی این کاربه چه قیمتی؟؟؟به قیمت خراب کردن زندگی دوتا انسان؟عاقلانه بود؟سرم رو آوردم بالا وگفتم:بسیار خوب،پس من میخوام با خانومشون صحبت کنم!
    رنگ یارو پرید!با تته پته گفت:آخه…آخه ایشون الان نیستن…یعنی…الان خارج از کشورن!
    ـ بسیار خوب،تلفن که دارند بگید یه زنگ به من بزنند!
    ـ شما با خانوم شایگان چی کارداری؟
    ـ فکر کنم به خودم مربوط بشه!درحال حاضر این شرط رضایت منه!
    مرده با قیافه ی پکر ازم خداحافظی کرد ورفت.معلوم بود یه ریگی به کفشش داشت.حس زنونم میگفت شایگان زن نداره وفقط بخاطر باز کردن من از سرش این حرف رو زده.
    فردا از بیمارستان مرخص میشدم.نمیخواستم رضاچیزی از این ماجرا بفهمه.باید از این یارو وکیله یه شماره تلفنی آدرسی چیزی می گرفتم.از یکی از پرستار ها خواستم که توی پرونده رونگاه کنه واگه شماره یا آدرسی ازش هست برام بیاره.
    صبح واسه ترخیصم رضا نیومد.چیز عجیبی نبود.نیومدکه مبادا یه قرون هم از پولاش کم بشه.دکتر گفت شایگان تسویه کرده.دوتا عصا هم برام گرفته بود که با اون ها راه برم.حتی تصوراینکه بخوام با اینها تو کوچه وخیابون راه برم حالم رو بد میکرد.با اکراه ودرحالی که سعی میکردم بغض توی گلوم نشکنه چوب هارو زدم زیر بغلم واز پرستارا خداحافظی کردم.بانداژهاهنوز دور صورتم بود.تازمانی که عمل نمی کردم دلم نمی خواست حتی خودم خودم رو بااین قیافه ببینم.
    کنار خیابون منتظر تاکسی وایستادم.چندتا تاکسی رد شد ولی نایستاد.یکم بعد یه سورنتای سفید جلوی پام ترمز گرفت.شیشه روکه پایین دادفهمیدم وکیله شایگانه.گفت:سلام خانوم راد بفرمایید بالا.
    ـ خیلی ممنون خودم میرم.
    ـ اگه عجله ای ندارید واسه خونه رفتن یک سر بریم دفترمن.
    ـ بابت چه کاری؟
    ـ مگه نمی خواستید خانووم آقای شایگان رو ببینید؟خانوومشون الان توی دفتر من هستند.
    پوزخندی زدم وگفتم:شما که گفتید خارج از کشورن؟؟؟
    ـ خوب…یعنی….دیشب برگشتن….من خبر نداشتم!
    ـ آهان!نه عجله ای ندارم.
    ـ پس بفرمایید بالا.در عقب رو باز کردم وبازور نشستم روی صندلی.عصاهام رو هم گذاشتم کنارم.
    ـ میشستیدجلو.
    ـ همین جا راحتم!مردک پیش خودش چه فکری کرده؟نیم ساعت بعد توی دفترش بودیم ولی نه از شایگان خبری بود ونه از زنش.ویکلش گوشی رو برداشت وبهش زنگ زد:سلام مسیا جان…من وخانوم راد الان توی دفتریم شماکجایید؟…بسیارخوب…پس منتظریم.
    داشتم فکر میکردم که مسیا یعنی چی که گفت:توی راهند.الانا میرسن.قهوه میخورید؟
    ـ خیر.یه لیوان آب اگه میشه.
    ـ حتما.زنگ میزنه به منشیش ویه قهوه ویه لیوان آب سفارش میده.نیم ساعت یعد شایگان میاد.یه دخترکه چهره ی معمولی وچشمای بی حالت قهوه ای داره با یه مانتوی مشکی ساده کنارش راه میاد.بادیدن دختره بی اختیار خندم میگیره!توی دلم میگم خر خودتی!به دک پوز شایگان میخوره آخه همچین دختری زنش باشه؟اونم دختری که تازه دیشب ازخارج اومده؟
    شایگان سلام میکنه.باسر جوابش رو میدم وهمچنان بانگاه هام دختره رو تحت کنترل دارم.شایگان با عصبانیت میشینه روی صندلی ولیوان آبم رو تا قطره ی آخر سر میکشه.دختره زیر نگاه هام معضب شده.این رو خوب میفهمم. شایگان بعد از ۵دقیقه خسته میشه ومیگه:خوب،باهمسر من چی کارداشتید؟
    ـ با همسرتون کار دارم نه باشما!
    ـ یعنی چی؟
    ـ یعنی اینکه من یه صحبت خصوصی با خانومتون دارم!
    ـ صحبت خصوصی نداریم!اگه حرفی دارید همینجا پیش همه میزنید!
    ـ بسیار خوب.پس لطفا شما ساکت باشید وبزارید خانومتون خودشون جواب بده!
    ـ بسیار خوب.بفرمایید.
    سرم رو میچرخونم سمت دختره ومیگم:اسم شما چیه؟
    با صدای ضعیفی که خوش هم به زور میشنوه میگه:منا سالاری.
    پوزخند روی لبم پرنگ تر میشه:شما خارج از کشور بودید؟
    سرش رو میاره بالا وبا التماس به شایگان نگاه میکنه.اشاره ی آره ی شایگان از زیر نگاهم در نمیره.با تته پته میگه:ب…بله!
    ـ کجا بودید؟
    ـ پا…پاریس!
    ـ اوه چقدر عالی!خانوادتون اونجان؟
    ـ بله…مادرم.
    ـ یه سوال ازتون دارم،من به انگلیس خیلی علاقه دارم ومیخوام بدونم که خیابونی که به برج ایفل منتهی میشه اسمش چیه؟
    دختره کپ میکنه.جو پر تنشیه.شایگان اعصابش حسابی تحریک شده وهی دست میکشه لای موهاش.دختره با ترس میگه:من…من نمی دونم!
    ـ شما چه جوری مادرتون اونجا زندگی میکنه واین رو نمیدونید؟
    شایگان ازکوره در میره ومیگه:این چه مزخرفاتیه که داری می پرسی؟مگه همسر من اومده اینجا که اطلاعات عمومیه شما رو بالا ببره؟
    میزنم زیر خنده!پنج دقیقه ی تموم به قیافه ی سرخ شده ی شایگان میخندم.بعدش از جام بلند میشم ومیگم:آقای زرنگ،چون دیدی خونه ی ما پایین شهره یعنی ما پشت کوه اومدیم وهیچی حالیمون نیست؟واست متاسفم!چون من یکی رو نمیتونی دور بزنی!همونجوری که میرم سمت در میگم:حرف من همونه.دوروز دیگه خودم زنگ میزنم دفتر وکیلت.فقط دوروز بهت وقت میدم.بعدش بامامور میام دم در خونت!
    از دفترمیام بیرون یه دربست میگرم واسه خونه.دوساعت از زمانی که از بیمارستان اومدم بیرون میگذره که میرسم خونه.رضا خونه است.سلام میکنم ومیرم تواتاقم.
    ـ کدوم قبرستونی بودی؟
    ـ بیمارستان!
    ـ دوساعت پیش که مرخص شدی!این دوساعته کجا بودی؟
    ـ توی راه!
    ـ این چهار قدم راه دوساعت میکشه؟
    ـ هرجوری دوست داری فکرکن!
    ـ شایگان نیومد؟
    ـ نه.
    ـ فردا اول وقت میریم پاسگاه رضایت بدی.
    ـ من نمیام،تودوست داری برو!
    ـ بامن بحث نکنا!همینی که میگم!
    ـ من رضایت نمیدم،می خوای چی کارکنی؟
    یه وره صورتم میسوزه.دستش سنگین تر از قبل شده:توخیلی غلط میکنی!دم در آوردی واسه من؟
    ـ زور نیست!شاکی منم ،منم نمیخوام رضایت بدم!
    ـ ببند دهنتو!فهمیدی؟
    جوابش رونمیدم ولی میدونم که صبح باهاش نمیرم پاسگاه.بعد از سه هفته بدنم رو رها میکنم زیر دوش آب.پای راستم هیچ حسی نداره.تمام ماهیچه های پای چپم درد میکنه بس که سنگینی بدنم رو تحمل کرده.حتی توی آیینه نگاه نمیکنم وسریع باندرو دور صورتم میپیچم.
    محبوبه،زن رضا واسه شام صدام میکنه ولی هیچ میلی ندارم.میگم نمیخورم وروی تخت ولو میشم.زندگیم داغون تر از قبل شده.فرم استخدام شرکت خدماتی که یک روز قبل از تصادف رفته بودم هنوز روی میزه.احتمالا تاالان یه منشی دیگه گرفتن.اگرم نگرفته باشن حتما من رو با این صورت باند پیچی شده قبول نمیکنن.باید زودتر تکلیف زندگیم مشخص بشه.
    صبح با صدای رضا از خواب میپرم:پاشو حاضرشو.
    ـ گفتم که نمیام!
    لگدش میخوابه توی پهلوم:پاشو بهت میگم!
    ـ رضا،من دیه نمیخوام!من میخوام اون بچه سوسل بفهمه که همه چیز رو نمیشه باپول خرید!من رضایت نمیدم!
    ـ تو گه میخوری!انگار پول داره از سروروش میره بالا که اینجوری داره به بخت خودش لگد میزنه!احمق اون پول زندگی خودتم عوض میکنه!یکی دوقرون که نیست!حالیته؟
    ـ نه حالیم نیست!من رضایت نمیدم!
    بازوم رو میگره واز جابلندم میکنه.هلم میده سمت کمد ومیگه: ۵ دقیقه دیگه آماده بودی که هیچ وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!
    ۵دقیقه میگذره ومن آماده نشدم.میاد تو اتاق ومیبینه هنوزلباس های خونگیم تنمه.سرخ میشه.دادمیزنه:فکرکردی بزرگ شدی؟وقتی مثل بچگیت کبابت کردم میفهمی!کمربندش رو درمیاره!ومن فقط ضربه های اول ودوم روحس میکنم. بدنم بی حس میشه وفقط صدای جیغم تمام گوشم رو پرمیکنه!بعد از یک ربع محبوبه رضارو ازم جدا میکنه. احساس میکنم استخوان های دستم ودندم که تازه خوب شده دوباره شکسته.نمی تونم بدنم رو تکون بدم. بی حرکت به دیوارتکیه میدم وفقط از هق هقم بدنم میلرزه.
    خیلی وقت بود که اینجوری کتک نخورده بودم.یادبچگیم میافتم که رضا همین جوری پولایی رو که بابا بهم میداد ازم میگرفت.انقدر میزدکه دیگه نتونم بلند شم.یک ساعت بعد باهزار بدبختی از جابلند میشم وبه بدن کبودم نگاه میکنم.خوبه صورتم توی بانده وگرنه خدامیدونست الان چه قیافه ای بااین کبودیا پیداکرده بودم.وقتی این صحنه ها رو دوباره پیش خودم تکرار کردم فهمیدم که درست ترین تصمیم رو گرفتم.
    رضا شب برمیگرده خونه وفقط یه چیزی میگه:فردا یا میای بریم پاسگاه یا دیگه اینجا جایی نداری!پوزخندم رو از زیر بانداژنمیینه.باخودم میگم:مگه قبل از این اینجا جایی داشتم؟فکر میکنم یه دختر اگه هرچی نداشته باشه حداقل به زیباییش تکیه میکنه ویه همراه واسه زندگیش پیدا میکنه،ولی من… با این پای چلاق واین صورت از ریخت افتاده دیگه آینده ای هم واسم نمونده.مثل تمام سال های قبل فقط سجاده ی مادرم واشک هایی که تاخودسپیده رهام نمیکنه میشه یه مرحم واسه زخم های دلم.
    ساعت شیش صبحه ورضاهنوز خوابه.یه بار دیگه نامه ای روکه نوشتم میخونم:
    سلام.
    نمی تونم بهت بگم بابت رفتنم متاسفم.چون نه تو ناراحتی ونه من.نمی تونم برادر صدات کنم چون همه چیز برام بودی به جز برادر.نمی تونم بگم دلم برات تنگ میشه،چون وقتی پیشت بودم دلتنگ بودم!دلتنگ زندگی.دلتنگ روزهای خوبی که میتونستم داشته باشم وتو نزاشتی!
    فقط یه چیز میگم هیچ وقت نمی بخشمت!هیچ وقت.
    واسه همیشه میرم.دنبالم نگرد.پیدام نمیکنی.
    ساکت دستیم رو که چیزهای ضروری توشه رو برمیدارم وبازجری که راه رفتن باعصابرام داره از خونه میزنم بیرون.هوای خنک صبح یکم سرحالم میاره.تازه احساس آزادی میکنم.میخوام زندگیم رودوباره بسازم.بدون هیچ حدو مرزی.تا ساعت ۹ صبح توی خیابونا پرسه میزنم.ساعت نه با یه تاکسی میرم دم دفتر مهام،وکیل شایگان. به منشیش میگم که بهش بگه من اومدم.از اتاقش میاد بیرون منو راهنمایی میکنه داخل اتاقش.
    ـ حالتون چطوره؟
    ـ خوبم.
    ـ قهوتون سرد میشه،بفرمایید.
    ـ موکلتون تشریف نمیارن؟
    ـ بهش زنگ زدم.میرسه.شما…هنوز منصرف نشدید از تصمیمتون؟
    ـ چرا باید منصرف بشم؟
    ـ شایگان حتی حاضره دوبرابر مبلغ دیه رو…
    ـ من قبلا به خودشون هم گفتم،همه چیز پول نیست!
    ـ میشه یه سوال ازتون بپرسم؟
    ـ بفرمایید.
    ـ شما از روی احساستون دارید…
    ـ شما وموکلتون چقدر خودشیفته هستید!واقعا شایگان چی داره که من بخوام ازش خوشم بیاد؟
    ـ پس چرا…
    ـ به خودم ربط داره!
    تااومدن شایگان چیزی نمیگه.شایگان میاد وباهمون لحن تلخ همیشگیش سلام میکنه.ریش دو روزش نیش زده ومعلومه این دو روزه اصلا حوصله ی هیچ کاری رو نداشته.از اینکه روی مخش بودم بی اختیار یه لبخند روی صورتم میشینه.شایگان به مهام نگاه میکنه.انگار داره بانگاهش میپرسه:تونستی راضیش کنی؟وسرتکون دادن مهام به نشونه ی نه باعث میشه آهش در بیاد!عصبی نگاهم میکنه وبعد نگاهش لیز میخوره روی ساکم که کنار پامه.پوزخندی تمام صورتش روپرمیکنه.چند دقیقه در سکوت میگذره.یهو بلند میشه ومیگه:پاشو!
    ـ کجا؟
    ـ مگه نگفتی عقدت کنم؟پاشو بریم محضر!
    ـ هان؟
    ـ چیه ؟نکنه پشیمون شدی؟
    ـ نه!از جا بلند میشم وزیر لب میگم:یارو موجیه!عجب غلطی کردما!بامهام خداحافظی میکنه واز اتاق میزنه بیرون.منم بامهام خداحافظی میکنم وبازور از پله های دفترش پایین میرم.توی ماشینش که یه بنزه مشکیه نشسته وسرش رو به فرمون تکیه داده.در عقب روباز میکنم ومیشینم.سرش رو بالا میاره واز توی آیینه میپرسه: گواهی فوت پدرت…
    ـ همراهمه!وباز هم پوزحندی روی صورتش میشینه.
    کفرم درمیاد ومیپرسم: میشه بگید واسه چی هی پوزخند میزنید؟
    ـ تو چند سالته؟
    ـ چی؟
    ـ اینقدر هول شوهر رو داری؟
    بی اختیار صدام میره بالا ومیگم:ببند دهنتو!تو چه فکری باخودت کردی؟فکرکردی عاشق این دک وپوزت شدم؟ یا عاشق این اخلاق مزخرفت؟بزار روشنت کنم پسرجون،این تصمیم من نه از سر احساس بود نه هرچیز مزخرف دیگه ای که توی اون کله ی پوک تو میچرخه!الانم که عقدم میکنی نه من باتو کار دارم ونه تو بامن!دوتا غریبه ایم فهمیدی؟ازت هیچی هم نمی خوام به جز مهرم که همون دیه ی پامه!
    بی اختیار صدام میره بالا ومیگم:ببند دهنتو!تو چه فکری باخودت کردی؟فکرکردی عاشق این دک وپوزت شدم؟ یا عاشق این اخلاق مزخرفت؟بزار روشنت کنم پسرجون،این تصمیم من نه از سر احساس بود نه هرچیز مزخرف دیگه ای که توی اون کله ی پوک تو میچرخه!الانم که عقدم میکنی نه من باتو کار دارم ونه تو بامن!دوتا غریبه ایم فهمیدی؟ازت هیچی هم نمی خوام به جز مهرم که همون دیه ی پامه!
    با چشمای گرد شده نگاهم میکنه.حرفام که تموم میشه سری تکون میده وراه می افته.جلوی در یه محضر نگه میداره ومیریم تو.نمی فهمم که چرا اینقدر عجله داره!شناسنامه هارو میزاره روی میز.دفتر عاقد رو امضا میکنه بعدچیزی در گوش عاقد میگه واز اتاق میره بیرون.عاقد با تعجب نگاهم میکنه ومی پرسه:دخترم مشکلی باهم دارید؟میگم:نه و با تعجب شونه بالا میندازم.خطبه رو که میخونه شناسنامه ها وعقدنامه رو میده دستم ومیگه:خوشبخت بشید.
    پیش خودم میگم:خوشبختی چی هست؟تا قبل از اینکه نمی دونستم چیه،امیدوار بودم بعد از این بفهمم.از اتاق میام بیرون.کنار پنجره وایستاده وداره به شلوغی خیابون نگاه میکنه.خسته به نظر میرسه!انگار که یه کوه عظیم رو گذاشتند رویه شونه هاش.صداش میزنم:شایگان؟
    ـ آقای شایگان!اخمام میره توی هم وبا غیض شناسنامش رو میدم دستش.سوار ماشین میشم وبازهم عقب میشینم. راه میفته به سمتی که نمیدونم کجاست.بعد از چند دقیقه میگه:غریبه،چرا زندگیم رو نابودکردی؟
    ـ بخاطر اینکه تو زندگی منو نابود کردی!
    با تاسف سری تکون میده ومیگه:چند روزی رو باید اجباراً تو خونه ی من باشی تا بگردم واست یه خونه پیدا کنم. چیزی نمیگم وبه بیرون نگاه میکنم. آهی میکشه ومیگه:من داشتم ازدواج میکردم. نامزدم یک ماه دیگه از اسپانیا میاد.
    پوزخندی میزنم ومیگم:مثل همون دختره؟
    ـ نه!اون که خدمتکار خونمه،با اصرار من این کارو کرد.
    ـ اگه راستش رو میگفتی این کارو نمیکردم!
    میزنه روی ترمز. برمیگرده عقب ومیگه:راست میگی؟
    ـ چرا باید دروغ بگم؟ خودت آیندت روخراب کردی!
    میزنه روی پیشونیش. حالش رو درک میکنم. خودش بادستای خودش زندگیش رو نابود کرده. منم زمانی این کار وکردم که حاضرشدم بارضا توی یه خونه زندگی کنم.با حرص پاشو میزاره رویه گاز ویه ضرب میره.خونه اش توی فرمانیه است. جلوی در یه خونه ی ویلایی با ریموت در رو باز میکنه. خونه ی بزرگیه،حیاط سرسبزش با انواع و اقسام گل ها ودرختچه ها تزیین شده. خوده ساختمون که سه طبقه است با سنگ سفید نماخورده وخیلی بزرگ به نظر میرسه. حال و هوای خونه آدمو یاده امارت های قاجاری میندازه.وارد ساختمون میشیم.داخل خونه با بیرونش سیصدوهشتاد درجه فرق داره.یه راه روی کوتاه که یه جاکفشی بزرگ از چوب گردو وبعد یه جالباسی از همون جنس اولش قرار داره وبعد وارد یه سالن بزرگ با مبل های قهوه ای سوخته ی سلطنتی میشه.کف سالن پارکت نخودی داره واز تمیزی برق میزنه. بعد از سالن یه راه پله ی مارپیچ به سمت بالا میره. شایگان به طرف پله ها میره وهمونجوری کسی رو صدا میکنه: منا…منا!
    تمام دیوار های خونه دیزاین شده وکلی تابلو روی دیوارا آویزونه.چند دقیقه بعد همون دختری که اون روز دیدم از پله ها میاد پایین و روبه شایگان میگه:بله آقا؟
    ـ کمک کن ایشون برن توی یکی از اتاق ها!
    دختره که اسمش مناست نگاهم میکنه وجا میخوره.با تته پته میگه:کدوم…. اتاق آقا؟
    ـ فرق نداره،یکی رو براش مرتب کن.
    ـ چشم. بعد میاد سمت منو زیر بغلم ومیگیره که کمکم کنه. میگم:اینجوری که تو منو گرفتی خودم هم نمیتونم راه بیام! برو اون ور خودم میام. منا ازم فاصله میگیره وتا پله ها همراهیم میکنه. شایگان زودتر میره بالا وتو یکی از اتاق ها گم میشه.اعصابش خیلی داغون شده. میدونم. خودم هم احساس عذاب وجدان دارم. ولی اگه حماقت نمی کرد و بهم میگفت این اتفاق نمی افتاد. سعی میکنم به مشکلات اون فکر نکنم وبه آینده ی خودم فکر کنم. شایگان میخواست یه خونه برام بگیره.این خیلی خوب بود. اینجوری دیگه کاملا مستقل می شدم.
    منا من رو به یکی از اتاق های طبقه ی دوم می بره.طبقه ی دوم یه سالن کوچیک تر از سالن پایین با یه دست مبل راحتی بادمجونی ویه LEDبزرگ ۵۲اینچ بایه آشپزخونه با ست کامل سفیذ مشکی و دوتا اتاق داره. اتاقی که منا منو می بره اونجا یه اتاق با کاغذ دیواریه صورتیه.یه تخت با روتختیه سورمه ای با یه کمد هم توی اتاق هست. از خلوتی اتاق میفهمم که اتاق مهمون های ناخونده ای مثل منه!
    میپرسه:کاری ندارید؟
    ـ نه،مرسی! از اتاق میره بیرون درو میبنده.روی تخت ولو میشم. دیشب نخوابیده بودم و حسابی خوابم میاد.با اینکه خیلی گرسنمه ولی نمیفهمم کی خوابم میبره.ساعت ۲ از خواب میپرم.دل ضعفه امونم رو بریده. شالم رو درست میکنم وازاتاق میرم بیرون. با صدای عصاها که میخوره روی پارکت های کف سالن منا میفهمه بیدار شدم. از توآشپزخونه سرک میکشه. منو که میبنه میاد جلو وکمک میکنه که دوتا پله ی آشپزخونه رو بالا برم.میگم:گرسنمه!
    ـ الان غذا گرم میکنم.ونگاهش رو ازم می دزده.
    پشت میز میشینمو میگم: تو چرا از من میترسی؟
    ـ …. .
    ـ اگه بخاطر قضیه ی اون روزه که چیز خاصی نیست! یه مشکلی بود بین منو وشایگان که حل شد!
    ـ … .
    ـ ببینم نکنه شایگان چیزی بهت گفته؟دعوات کرده بخاطراون روز؟
    ـ نه!نه….
    ـ پس چی؟
    ـ هیچی!
    ـ مطمئن؟
    ـ آره!
    ـ پس آشتی!
    ـ … .
    ـ من جز خانواده ی اونها نیستم.یه جورایی مثل خودتم!با من راحت باش!
    ـ راحتم!
    ـ باشه بابا اصلا هرجوری دوست داری باش!
    ظرف غذا رو میزاره جلوم. غذا قورمه سبزیه. اولین قاشق رو با ولع میخورم.خیلی خوشمزه است! میگم:خودت درست کردی؟
    ـ خوب نشده؟
    ـ عالیه!میگی خوب نشده؟چه حرفا!
    تا دونه ی آخر برنجش رو میخورم ومیگم:مرسی،واقعا عالی بود!
    سرخ میشه ومیگه:خواهش میکنم!
    ـ من از بچگی آشپزی کردم ولی هیچ وقت نتونستم همچین غذایی بپزم! واقعا عالی بود!

    دانلود بهترین و جدیدترین رمان های عاشقانه احساسی جزای عشق عکسهای

    دانلود بهترین و جدیدترین رمان های عاشقانه احساسی جزای عشق عکسهای

    دانلود بهترین و جدیدترین رمان های عاشقانه احساسی جزای عشق عکسهای

    دانلود بهترین و جدیدترین رمان های عاشقانه احساسی جزای عشق عکسهای

    دانلود بهترین و جدیدترین رمان های عاشقانه احساسی جزای عشق عکسهای

    دانلود بهترین و جدیدترین رمان های عاشقانه احساسی جزای عشق عکسهای

    سرش رو میندازه پایین وچیزی نمیگه. وقتی میبینم معذبه برمیگردم توی اتاق. هیچ کاری ندارم واسه انجام دادن. بخاطر همین هم حوصله ام بعد ازنیم ساعت سر میره.از اتاق میام بیرون که میبینم شایگان روی یکی از مبل ها نشسته وسرش رو گرفته بین دستاش. باید یه چیز ی رو بهش میگفتم. سرفه ای میکنم.متوجه ی حضورم میشه وسرش رو میاره بالا. میگم: مزاحم نیستم؟
    ـ کارتو بگو!
    ـ نمی خواید بریم پاسگاه…واسه رضایتو…؟
    ـ چرا. باشه واسه فردا!
    ـ راستش،…یه چیزی رو باید بدونید.
    ـ چی؟
    ـ من …من نمی خوام برادرم چیزی از …از این که ما…یعنی…
    ـ خوب؟
    ـ نمی خوام چیزی بدونه!
    ـ چرا؟
    ـ اولا که به شما ربطی نداره،….
    ـ دومش؟
    ـ دوما…من…من از دست اون فرار کردم! حالا چرا باید بدونه؟
    ـ فرار کردی؟چرا؟
    ـ اینم به شما ربطی نداره! اخماش میره تو ی هم ومیگه:باشه.من چیزی بهش نمیگم!سری تکون میدم ومیرم توی اتاق. تمام روز رو به آینده ی مبهمم فکر میکنم. آینده ای که هنوز نمیدونم باید چه جوری بگذرونمش.بخاطر پام نمیتونم از پله ها زیاد بالا وپایین برم.ولی اتاقی که توش هستم رو به باغ باز میشه.قرمزی گل ها از همون فاصله بین درختا خودنمایی میکنه.این باغ توی بهار میشه یه بهشت مجسم!
    صبح روز بعد با شایگان میریم پاسگاه وبعد از رضایت دادن سندخونه ی شایگان آزاد میشه. افسری که اونجاست میگه: خانوم دیروزبرادرتون اومده بودن اینجا وسراغتون رومیگرفتند.
    یخ کردم. شایگان گفت:آقا لطفا اگه بازم اومدن،هیچ وآدرس و شماره ای از من بهشون ندید!
    ـ چشم.
    توی راه شایگان میگه:یه خونه برات قول نامه کردم. میخوای ببینیش یا بعداز اینکه مبله شد میری ببینی؟
    ـ برام مهم نیست! بدون حرف برمیگرده خونه وبعد از پیاده کردن من گازش رو میگیره ومیره. روز دوم توی خونه ی شایگان هم توی سکوت محض میگذره.جو خیلی مزخرفیه. تو ای این دو روز منا حتی یه بار هم هم کلامم نشده. سکوت وتنهایی داره دیوونم میکنه! هیچ چیز این خونه قابل تحمل نیست. مخصوصا شایگان!نمیدونم چرا ولی از غرور مزخرفی که تویه قیافه اش موج میزنه خوشم نمیاد! درسته من یه جورایی خودمو بهش تحمیل کردم ولی اون حق نداشت با من اینجوری رفتار کنه! اون همه ی آینده ی منو نابود کرده بود وتازه باید کلی هم ازم ممنون میشد که کارشو به دادگاه نکشیده بودم!
    اون امارت یه جورایی مرموز بود!یه خونه به اون بزرگی ویه نفرآدم یکم عجیب بود!خیلی دلم میخواد بدونم که چرا تنها زندگی میکنه ولی چون منو اون غریبه ایم حق پرسیدن ندارم.
    دوروز دیگه هم به همین منوال میگذره.دیگه داره صدام در میاد که توی شب چهارم شایگان میاد پشت در اتاق ودر میزنه. شالم رو میکشم روی سرم ومیگم:بله؟
    دروباز میکنه و همون جا جلوی در وایمیسته.میگه:وسایلات رو جمع کن.فردا میری خونه ی خودت!
    به این فکر میکنم کهبهتر نبود از اول به شایگان میگفتم که برای رضایت دادن باید یه خونه برام بگیره وپول عملم رو بده؟واقعا قصد از اینکه زنش شدم چیه؟این قانون رو گذاشتند که زندگی آینده ی یه دختر مثل من تامین بشه!حالا که من خودم قرار گذاشتم که با شایگان غریبه باشم چرا زندگیش روخراب کردم؟از کی میترسیدم؟از رضا؟از اینکه پیدام کنه؟مثلا اگه با شایگان باشم نمیتونه پیدام کنه؟
    اشتباه کرده بودم!این روخوب میدونستم!ولی چه جوری باید جبرانش میکردم؟نمیدونستم! بدنم یخ کرده بود.یادمه همیشه بابا میگفت هیچ وقت بد دیگری رونخواید!چون اولین نفری که ضرر میکنه خودتونید!باید با شایگان حرف میزدم!ولی به چه قیمتی؟به قیمت خرد شدن غرورم؟ به قیمت اعتراف کردن به اشتباهم؟چی باید میکردم؟
    از اتاق اومدم بیرون.منا آماده شده بود که بره.منو که دید پرسید: کاری دارید خانوم؟
    ـ آقا کجان؟
    ـ بالا تو اتاقشون!میخواید صداشون کنم؟
    ـ نه ممنون!
    منا خداحافظی کردو رفت.از پنجره ی باز سالن هوای خنکی میومد.خنکی اونجارو به خفگی اتاق ترجیح دادمو همون جا نشستم!اگه بهش میگفتم اشتباه کردم چی کارمیکرد؟نمیگفت منو مسخره کردی؟نمیگفت بازندگی من بازی کردی؟چی باید میکردم؟
    فکر کردن به این موضوع خسته ام کرده بود.نفهمیدم کی رویه همون مبل خوابم برد.
    ـ خانوم،خانوم؟صدایه منا بود.چشمامو باز کردمو درحالی که تمام استخوان هام دردمیکرد،به اطراف نگاه کردم.گفت:آقا گفتن بیدارتون کنم.
    ـ مرسی.
    ـ گفتن بعد از صبحونه برید پایین.منتظرتونن.
    انتظار چیز خوبی نبود.من یه عمربود انتظار کشیده بودم!انتظار روز های خوش رو! انتظار محبت رو! وحالا درست تویک قدمی تمام آرزوهام تردید عین خوره به جونم افتاده.میدونستم برگشتنم به اون خونه یعنی دوبرابر شدن تمام مشکلات.یعنی بدبختی مضاعف.ولی چی کار میتونستم بکنم؟
    شایگان توی سالن پایین نبود.حدس زدم بیرون باشه.نگاهی به بنز مشکی اش انداختمو گفتم:با این که به من نزده؟اگه زده بود الان درب داغون شده بود.
    صداش نزاشت بیشتر از این فکرکنم:آماده ای؟
    ـ آره.
    سوار ماشین شدم.وهمچنان عقب نشستم.میخواستم بدونه که هنوزم باهم غریبه ایم! غریبه هایی که تصمیم لعنتی من بهم وسلشون کرده!
    خونه ای که برام گرفته نزدیک خونه ی خودشه.یه خونه ی ۱۷۰ متری دوخوابه.خونه ای که واسه یه نفر آدم خیلی زیاده! یه سالن بزرگ که یه طرفش یه دست مبل راحتی سفید مشکی ویه TV بود.کف سالن یه فرش کوچیک ۶ متری خورده بود.طرف دیگه سالن میخورد به آشپزخونه وآپنی که میزهم هست.یه آشپزخونه که همه چیز داره ورنگ جیغ قرمز ظروفش تویه چشم میزنه. یکی از اتاق ها یه ست کامل گل بهی داره.یه تخت دونفره با میزوآیینه ویک کمد.با خودم میگم چرا تخت دونفره گرفته؟؟؟جوابی واسه سوالم ندارم.توی اتاق دیگه کمد لباس ویه کتابخونه ی خالی هست.
    شایگان رو نمیفهمم.من زندگیش رو نابود کرده بودم ولی اون… صداش رفت وسط افکارم:یه دختری بعد از ظهر میاد واز این به بعد پیشته وکمکت میکنه!شماره ی مهام رو هم که داری؟ کاری داشتی بهش زنگ بزن.بهم پیغامتو میده. بعد از توی جیب کت خوش دوخت چرمش چکی درآورد وگذاست رویه اپن:اینم مهریه ات!تمامو کمال.آدرس چندتا دکترخوب روواست نوشتم.با دکتر علوی هم صحبت کردم.راستی یه حسابم واست باز کردم،کارتش کنار تلفنه،نفقت هرماه میاد به حسابت!
    ـ من صدقه نمیخوام!همین خونه هم کلی دین گذاشته رو گردنم!
    ـ صدقه نیست!میخوام دهنتو ببندم که دیگه دوروبر من پیدات نشه!
    ـ چی؟…تو راجع به من چه فکری کردی؟
    ـ من راجع به تو اصلا فکر نمیکنم!اصن مگه ارزش فکر کردن هم داری؟
    ـ درست صحبت کن!
    ـ دارم مطابق شخصیتت حرف میزنم!
    ـ من… من…
    ـ من من نکن!تو بدون من،هیچی نیستی!
    با تمام نفرت ممکن نگاهش میکنم!برعکس من آرامش توی صورتش موج میزنه! انگار اصلا واش اهمیت نداره که داره غرور یه زن روزیر پاهاش له میکنه!
    باهمون لحن مزخرفش ادامهمیده:در ضمن، دوروز دیگه وقت محضرگرفتم!
    ـ برای چی؟
    ـ برای اینکه طلاقت بدم! فکر کنم تا همین جاهم زیادی بهت خوش گذشته!
    ـ تو نمیتونی همچین کاری کنی!
    ـ چرا!میتونم!این قانون رو گذاشتن واسه آدمهایی که میخوان باهم زندگی کنن!نه منو تویی که باهم غریبه ایم!وبه قول خودت،نمیخوام بیشتر از این بهت ترحم کنم!
    ـ تو…تو…
    زبونم بند اومده بود!در برابر غرور این مرد هیچی نمیتونستم بگم!وفقط خردشدن غرورم رو میدیدم!پوزخندی که نمیدونستم ناشی ازچیه،گوشه یلبش رو کج کردوبعد از دررفت بیرون!
    من به امید بهتر شدن زندگیم از اون جهنم فرار کرده بودمو حالا افتاده بودم توی جهنمی که شایگان برام ساخته بودم! با رفتنش اشک هایه پنهون شدم رویه صورتم جاری شد.تویه خونه ی خودمون رضا غرورم روخرود میکردواینجا شایگان!
    باید از زیر دِینش درمیومد!نباید میزاشتم بفهمه که ضعیفم!باید باهاش مقابله میکردم.اشکامو پاک کردمو به خودم گفتم:قوی باش دختر!زندگیت روخودت،بادستای خودت درست کن!منت هیچ کسی روهم توی زندگیت قبول نکن.
    بعداز ظهردختری که اسمش آرزو بود اومد.دختر بانمک وسبزه ای بود وبرخلاف منا خیلی پر حرف بود.ولی برای من خوب بود حداقل از تنهایی حوصلم سرنمی رفت.اولش که منو دید شکه شد وپرسید صورتم چرا تو بانده. یه خلاصه مختصر مفید جریان تصادف رو بهش گفتم.اونم گفت اولین کاری که باید بکنم اینه که برم سراغ یه دکترخوب!باهاش موافقت کردم وازش خواستم فردا که خواست بیاداینجا اول یه سر بره دکتری که شایگان آدرسش رو داده و وقت بگیره برام. وقتی وضع پام رو دید قبول کرد.
    باید وضعیت جسمیم رو درست میکردم وبعدش میگشتم دنبال کار!دلم نمیخواست دیگه هیچ مردی مثل شایگان غرورم رو له کنه!باید پامیشدم ورویه پای خودم وایمیستادم!
    روز بعد،حدود ساعت ۸ شب بود که تلفن زنگ زد!من که کسی رونداشتم!پس کی بود که زنگ میزد؟آرزو از اینکه تلفن رو جواب نمیدم وبا تردیدبه تلفن نگاه میکنم تعجب کردو گفت:چرا جواب نمیدی؟
    ـ بیا تو جواب بده!
    ـ واسه چی؟
    ـ جواب بده ببین کیه!
    با تعجب به من نگاه کردو تلفن روبرداشت:بله؟…سلام …بله هستن…شما؟بعد روش رو به طرف من کردوگفت:میگه مهامه!
    خیالم راحت شدوگوشی رو ازش گرفتم:بله؟
    ـ سلام.
    ـ سلام.
    ـ خوب هستید؟
    ـ ممنون!امرتون؟
    ـ زنگ زدم قرار فردارو یادآوری کنم!
    ـ قرار فردا؟من با کسی قراری ندارم!
    ـ قرار محضردیگه!مگه شایگان بهتون نگفتن؟
    تازه قرار طلاق یادم میافته!اخمام میره تو همو میگم:بله!یادم اومد!
    ـ ساعت ۱۰ همون محضری که عقد کردید!
    ـ ممنون!خدانگهدار.
    ـ خداحافظ!
    آرزو با تعجب میگه:بابا توکه یارو میشناختی!چرا گفتی من جواب بدم؟
    ـ آخه …تلفن اینجارو کسی نداشت!یکم تعجب کردم!
    با تردید نگاهم کردومن هم بیخیال نگاهش رفتم توی اتاقم.نمیدونستم که باید ازاینکه شایگان داره طلاقم میده خوشحال باشم یا ناراحت!خودم میخواستم که بره دنبال زندگی وسرنوشتش ولی حرف های اون روزش بدجوری خردم کرده بود.انقدر که حتی دگه نمیخواستم یه دقیقه هم اسمش روم باشه!باید طلاق میگرفتم!این روخوب میدونستم!
    ساعت ۱۰ رسیدم به محضر.شایگان توی راه رو ایستاده بودومنتظر من بود.من روکه دید گفت:برو تو اتاق،حاج آقا منتظر شناسنامته!
    مثل عقد،واسه طلاق هم نیومد تویه اتاق!انگار نمیخواست عوض شدن سرنوشتش رو بشنوه!در مورد عقدبهش حق میدادم ولی نفهمیدم چرا برای طلاق نیومد توی اتاق.بعد از امضا کردن دفتر ثبت شناسنامه هارو گرفتمو زدم بیرون.همچنان سرجاش دست به جیب وایستاده بود!رفتم جلوشو شناسنامه اش رو به طرفش گرفتمو گفتم:بفرمایید آقای شایگان!
    سعی کردم آقاش رو غلیظ بگم تا تلافیه عقد دربیاد!شناسنامه اش رو گرفت وگفت:امیدوارم دیگه نبینمت!این روگفتو از در رفت بیرون!
    این دیگه نهایت بی شرمی بود!نمیدونستم چه علاقه ای داره که شخصیت دیگران رو له کنه! درست بود که من باخواست خودم رفته بودم توی زندگیش،ولی دلم میخواست باخواست خودم از زندگیش بیام بیرون! نه اینکه منو مثله یه تیکه زباله از زندگیش پرت کنه بیرون!اعصابم داغون بود!انقدر که حتی حوصله ی خودم رو هم نداشتم!
    بدتر از همه سوال جواب هایی بود که وقتی رسیدم خونه،آرزو شروع به پرسیدن کرد!دلم میخواست بهش بگم خفه شه!ولی درعوض دربرابر همه ی حرفاش سکوت کردم! وقتی دید حوصله ندارم از جاش بلند شدوفقط گفت:یادت نره که فردا وقت دکتر داری!
    همه چیز با سرعت انجام شد.توی معاینه ی اول برای دو هفته ی دیگه بهم وقت عمل داد. دکتر خوبی بود تقریبا تمام مشتری هاش ازش راضی بودن.آرزو میگفت خیلی دلش میخواد چهره ی منو ببینه.از هیجانش خنده ام میگرفت! عین بچه ها ذوق کرده بود.
    روز عمل که رسید آرزو بیشتر از من استرس داشت.توی ریکاوری که به هوش اومدم، اولین چیزی که به ذهنم رسیداین بودکه یه آیینه پیدا کنم وباهاش خودم رو ببینم.دکتر که اومد بالای سرم گفتم: دکتر یه آیینه بهم بدید!
    ـ دختر جون،الان که باند روی صورتته!تا یک هفته هم باید بمونه چون پوستت التهاب داره!
    ـ دکتر!
    ـ تو که یکی دوماه تحمل کردی!این یه هفته هم روش.
    بعد از معاینه مرخص شدم و برای یک هفته ی دیگه وقت گرفتم.با پول عمل صورتم تقریبا یک چهارم پول مهرم رفته بود.امیدوار بودم باقی پولم واسه عمل پام کافی باشه چون اصلا دلم نمیخواست با پای لنگ برم توی محیط اجتماع. روزی که قرار بود باند صورتم رو باز کنم آرزوهم باهام اومد.دکتر که باند رو باز کرد گفت:به به!شرط میبندم خودتم نمیتونی خودت رو بشناسی! بعد رو به آرزو کرد وگفت :چطوره؟
    آرزو کپ کرده بود.با تته پته گفت:وای….این …امکان نداره!..خیلی ناز شدی!
    با ناله گفتم:دکتر اون آینه رو بده دیگه! جون به لبم کردی! دکتر آینه رو داد دستم.باورم نمی شد! چند بار پلک زدم وگفتم:این دیگه کیه؟خودم هم نمیتونستم خودم رو بشناسم! خیلی عوض شده بودم. پوست پر ازدست اندازم صاف وسفید شده بود.لبهام برجسته وقلمبه شده بود و گونه ام فرم گرفته بود.پلک چپم که افتاده بود حالا کاملا صاف شده بود وچشمای عسلیم حسابی توش خود نمایی میکرد.ابروهام بالا رفته بود وحسابی پیشونیم بلند شده بود. دکتر خندید وگفت:دیدی گفتم خودتو نمیشناسی!
    ـ وای دکتر!باورم نمیشه اینقدر خوب شده باشه!
    ـ یعنی به من اعتماد نداشتی؟
    ـ چرا،ولی…خیلی خوب شده! واقعا ممنون!
    با دکتر تصویه کردم و با آرزو زدیم بیرون.آرزو هم چنان مات من بود.گفتم:اینجوری نگاه نکن! تابلو بازیه!
    ـ چشماتم کاری کردی؟
    ـ نه بخدا! این یکی دیگه مال خودمه!
    خندید وگفت: خیلی ناز شدی! اصلا فکرنمیکردم اینجوری بشی!
    ـ مرسی! آرزو می خوام برم خرید.
    ـ بریم.
    با آرزو رفتیم به نزدیک ترین پاساژ اون اطراف وچند دست لباس خریدیم.یک مانتوی سورمیه بلندکه اندامم روخیلی بلند وکشیده نشون میداد.یه مانتو کرمی کوتاه که دور کمرش سگک میخورد یه مانتوی مشکی که تن خورش عالی بود.چندتا شلوار جین با رنگ های مختلف.چند دست روسری وشال وچندتا تیشرت خونگی.به حساب خودم هم یه مانتوی سفیدکه بدجوری چشم آرزو روگرفته بود براش گرفتم که کلی تشکرکرد.
    کار بعدی که بایدمی کردم این بودکه برم سراغ پام.وضعیت پام خیلی بدتر از صورتم بود .می دونستم این یکی دوسه ماهی زمان میبره واینقدر زود درست نمیشه.تا اون موقعه هم بااین پانمی تونستم برم سرکار.آدرس دکتری که شایگان برام نوشته بود همون دکتری بود که خیلی ها ازش تعریف می کردند ومی گفتند کارش حرف نداره.یه روز آرزو رو فرستادم واسه اینکه ازش وقت بگیره.دوساعت بعد اومد:سلام!
    ـ سلام.چی شد؟
    ـ وای اگه بدونی چه خبر بود! لامذهب به این سادگی ها وقت نمیدادکه!کلی خواهش و التماس کردم بعد از این همه واسه یه ماه دیگه وقت داد!تازه چون فهمید اون آقاِ اسمش چی بود؟هان!شایگان سفارش کرده زود وقت داد!
    ـ عیب نداره! همونم خوبه!این دکتره خیلی سرش شلوغ!خسته نباشی بیاتو یه چایی دم کن بخوریم حالت جا میاد.
    ـ راستی این شایگان کیه؟
    ـ یکی از آشناهامه!
    نمی خواستم کسی بدونه من ازدواج کردم.بخاطر همین هم به آرزو نگفتم که شایگان شوهرم بود!!البته شوهر اجباری!!!مجبور بودم برای خورد وخوراکم ازپولی که شایگان برام میریخت استفاده کنم ولی به خودم قول داده بودم به محض اینکه کار پیدا کنم تمام پول هایی رو که از روی پولاش برداشتم بزارم سرجاش.
    زندگی روال عادی خودش رو میگذروند.تازه مزه ی استقلال وآزادی رو میفهمیدم. همه چیز همون جوری بود که می خواستم.دیگه یقین پیدا کرده بودم که کارم درست ترین کاربود.اصلاهم پشیمون نبودم. احساس میکردم خودخواه شدم! نمیدونم چرا ولی دیگران اهمیتشون رو برام از دست داده بودند!شاید بخاطر این بودکه یک عمر،دیگران منو زیر پاهاشون له کردندوهیچ اهمیتی بهم ندادند!
    ـ این پا شاید بهتر بشه ولی عین اول نمیشه.این حرف دکتر علوی بود.پاچه ی شلوارم رو کشیدم پایین وگفتم: یعنی هیچ کاری نمیشه کرد دکتر؟
    ـ چرا! میشه با پیوندیه کاری کرد که دیگه از عصا استفاده نکنی ولی بازهم یکم لنگ میزنه! عصب مرکزی پات کلا قطع شده!
    ـ دکتر من از این عصا ها متنفرم! به همونم راضیم!
    ـ بسیار خوب،باهزینش که مشکلی ندارید؟
    ـ ن…نه!تو دلم گفتم خدا کنه زیاد تر ازپولم نباشه
    بعداز کلی التماس تاریخ عملم رو دوسه هفته ای انداختم جلو قرار شد دو ماه دیگه برم برای عمل.البته قبلش باید یه خروار آزمایش می دادم.از دکتر خواستم به طور تقریبی هزینه ی عمل رو بهم بگه.با هزینه ی آزمایش هایی که قبلش بایدانجام میدادم یه ۴۰۰ تومنی کم داشتم. هزینه ی این نوع عمل سربه فلک میکشید.باید یه جوری جورش میکردم.به آرزوگفتم. گفت:من یه ۲۰۰ تومنی پس انداز دارم.میتونم اون رو بهتون بدم!
    ـ ممنون میشم! قول میدم توی اولین فرصت بهت برش گردونم!
    ـ باشه بابا عجله ای نیست!
    مونده بود ۲۰۰ تومن دیگه اش.می تونستم از پولای شایگان بردارم ولی چه جوری پسش میدادم؟ باخودم گفتم تا دوماهه دیگه خدا کریمه! استرس این عمل خیلی بالاتر از عمل صورتم بود. مدام باخودم میگفتم اگه پیوندنگیره وپام روقطع کنن چی؟همینجوریش اوضاع روحی خودم داغون بودواین مسائل هم بدترش میکرد.
    آرزو بهم میگفت :نفوذ بدنزن.ایشالا که هیچی نمیشه!خوب میشی برمیگردی!همه ی مریض هایی که رفته بودن پیش این دکتره دست خالی برنگشته بودن وهمین یکم بهم امید میداد.باید قبل از عمل تمام پول رو واریز میکردیم. بالاخره بعد از کلی کش مکش با خودم قبول کردم از پولای شایگان بردارم وبعدا بزارم سر جاش.
    روز عمل خیلی استرس داشتم.تمام بدنم می لرزیرد ومدام دعا میخوندم زیر لب.دکتر با یه لب خند بهم گفت: نگران نباش!
    با یه لبخند بی جون جوابش رودادم و چند ثانیه بعد از تزریق بیهوش کننده از هوش رفتم. بهترین چیز بیهوشی اینه که توی یه خلا کاملی! مثل خواب نیست که خواب های مزخرف اذیتت کنه ویا به هرصدایی از جا بپری!موقعه اش که بشه خودت از اون خلسه ی کامل خارج میشی. توی ریکاوری اولین چهره ای که دیدم چهره ی دکتر علوی بود که با یه لبخند گل وگشاد گفت: سلام!
    ـ دکتر…پام…
    ـ نگران نباش!همه چیز خوب پیش رفت! نفسی از سر آسودگی کشیدم ومنتظر شدم که منتقل بشم به بخش.بعد از دوسه ماهی که دور از خونه بودم این اولین باری بود که آرامش واقعی رو احساس میکردم!احساس اینکه دیگه میتونم خودم بادستای خودم زندگیم روبسازم!
    دکتر می گفت بایدتا یک هفته هیچ فشاری به پام واردنشه،تا پیوندخودشو بگیره.پام که تازه حس پیدا کرده بود، شدیدا ذوق ذوق میکرد و تیر می کشید.دردش نفسم رو بریده بود.باکمک آرزو مرخص شدم ورفتم خونه.آرزو از خانوادش اجازه گرفته بود که چند روز رو شبا هم پیشم بمونه که اگه کاری داشتم کمک کنه.بعد از یک هفته که درد پام هم خیلی کم شده بود رفتیم مطب علوی.
    دکتر بهم گفت از کنار دیوار راه برم.واسه بار اول پام روگذاشتم زمین.تک تک سلول های پام تیر کشید.گفتم دکتر درد میکنه!
    ـ اولش همینه.بعدش خوب میشه،حالا آروم بلند شو وایستا.با وجود درد زیادی که پام داشت بلند شدم.از درد نزدیک بود اشکم دربیاد.دکتر به آرزو گفت دستم رو بگیره وچندقدم راه برم.با زور دوقدم رو لنگ لنگان رفتم وبعد سریع پام رو گرفتم بالا.دردش غیر قابل تحمل بود.
    ـ چند هفته باید مدام بیای فیزیوتراپی تا اینکه راه بیفتی!
    ـ دکتر دردش؟
    ـ خوب میشه!اولش همه همین درد رو دارن.چندتا مسکن برات مینویسم.
    چندهفته کارم شده بود رفتن و اومدن مسیرخونه وبیمارستان.پام خیلی بهتر شده بود.بدون عصاهم بطور معمولی میتونستم راه برم.فقط یکم پام لنگ میزد که درحالت عادی اگه کسی توجه نمیکرد معلوم نبود.ولی با این وجود که دیگه جسمم هم درست شده بود،دلتنگ بودم!دلم یه همدم میخواست! یکی که حرفاهای مونده توی دلم روبهش بگم!حرفایی که مثل خوره تمام وجودم رو میخورد! از سه ماه پیشی که از اون خونه ی نفرین شده اومده بودم بیرون،حدود ۶ کیلو وزن کم کرده بودم.وهمش بخاطر اضطراب هایی بودکه این چندوقته داشتم.
    سرظهر بود وداشتیم با آرزو ناهار میخوردیم!البته بیشتر شبیه بازی کردن بود تا غذا خوردن. آرزو که غذا خوردنم رو دید گفت:چرا غذا نمیخوری؟
    ـ چیزی نیست!دارم میخورم!
    ـ یه سوال ازت بپرسم؟یکم خصوصیه!
    ـ بگو!
    ـ تو چرا تنها زندگی میکنی؟
    ـ چون کسی روندارم!
    ـ یعنی هیچ کسی رونداری؟
    ـ هیچ کی که نه!یه برادر دارم!
    ـ خوب؟کجاست؟چرا پیش اون زندگی نمیکنی؟
    ـ از دستش فرار کردم!
    ـ چی؟
    ـ فرار کردم!
    ـ چرا؟
    ـ تو هم جای من بودی همین کارو میکردی!
    ـ پس…پس الان چه جوری…اینجا…توی این خونه زندگی میکنی؟
    ـ یادته بهت گفتم اوضام بخاطر تصادفه؟
    ـ اهوم!
    ـ یه قانونی هست که میگه اگه یه تصادف منجربه نقص عضو بشه،مقصرباید دختره رو عقد کنه!
    ـ خوب؟
    ـ شایگان شوهرم بود!
    ـ هان؟
    ـ بهش گفتم درصورتی رضایت میدم که عقدم کنه!
    با تعجب نگاهم میکرد!میدونستم که نمیتونه باور کنه،با این حال داستان روبراش تعریف کردم!
    همونجوری که دهنش باز بود گفت:خیلی دیوونه ای!
    ـ چرا؟
    ـ نگفتی یارو تو زرد از آب دربیاد؟
    ـ حالا که درنیومد!
    ـ خدایی خیلی شانس داری!
    ـ آره!یه شانس گند که خدا تاحالا به کسی نداده!
    ـ تقصیر خودته دیگه!
    ـ چرا؟
    ـ خودت بهش گفتی غریبه اید!
    ـ من که حسرت نخوردم! آرزو فردا سرراهت چندتا نیازمندی بگیر.
    ـ واسه چی ؟
    ـ میخوام برم سرکار.
    ـ مگه نفقه ات رو نمیریزه؟
    ـ چرا.ولی من نمیخوام زیر دینش باشم!
    ـ چه اعتقاداتی داری!من جای تو بودم میخوردم میخوابیدم! پسره زیرت گرفته،حالا تاوانشم باید بده!
    ـ من صدقه از کسی نمیخوام!
    آرزو دیگه چیزی نگفت.روز بعد با کلی روزنامه اومد خونه.باهمدیگه دور کیس های مناسب خط میکشیدیم و زنگ میزدیم.تا شب بساطمون همین بود.خیلی از آگهی ها یا کسی رو که میخواستن گرفته بودن یا شرایطشون رو من نداشتم.البته چندتا هم بودن که شرایط خوبی داشتن وفردا باید اول وقت میرفتم سراغشون.
    به آرزو گفتم فردا نیاد.چون معلوم نبود که کی برگردم خونه.ساعت شش صبح از خونه زدم بیرون.مانتو مشکی وشلوار جین توسی با یه مقنعه سرم بود.موهای خرمایی ام رواز زیر مقنعه داده بودم بیرون.هربار که خودم رو توی آیینه نگاه می کردم،حظ میکردم.قیافه ام با قبل قابل مقایسه نبود.
    چندتا شرکت رو سرزدم. ولی یااز جَوش خوشم نیومد یا همون دیروز یکی رو استخدام کرده بودند.ساعت ۱ ظهر بود وجلوی یه ساختمون ۲۰ طبقه ایستاده بودم.باخودم گفتم:اینجارو میرم وبعد میرم ناهار.وارد ساختمون شدم. شرکت پیشتازان که طبقه ی ۱۹ .۲۰ این ساختمون کمپلت تجاری رو به خودش اختصاص داده بود.بسم الله ی گفتم وزنگ واحد ۱۱۰ رو زدم.یه مرد پیر که معلوم بود آبدارچیه درو باز کرد.گفتم:واسه استخدام اومدم.ازجلوی در کنار رفت ورفتم تو. شرکت شلوغی بود.همه درحال رفت و آمدبودند.جلوی میز یه دختر جوون که معلوم بود منشیه وایستادم وگفتم:ببخشیدمن برای استخدام اومدم.دختره از بالا تا پایینم رو برانداز کرد و گفت: اتاق دوم سمت چپ. وبه راهروی کنارش اشاره کرد.
    به سمت اتاقی که گفته بود رفتم. بالای در نوشته بود معاونت.در زدم ومنتظر جواب شدم. بعد از چند دقیقه صدای مردونه ای گفت:بفرمایید.در رو باز کردم ورفتم داخل.مرده که خیلی چاق بود وسیبیلای کلفتی داشت به صندلی اشاره کرد.روی صندلی نشستم وگفتم:برای استخدام اومدم.
    ـ مدرکت چیه؟
    ـ لیسانس مدیریت بازرگانی. وپرونده ومدارکم رو گذاشتم جلوش.نگاهی به پرونده ام انداخت وبعد سرتا پای من رو برانداز کردو یه فرم گذاشت جلوم.فرم اسختدام بود.خوشحال شدم وخدا روشکرکردم.سریع فرم رو پرکردم و بهش دادم.یکم راجع به حقوق بحث کردیم وبا حقوق ماهی ۴۰۰راضی شدم.گفت:فردا ساعت ۷ صبح اینجا باشید. همون خانومی که اینجارو نشونتون دادن بهتون میگن باید چی کارکنید.

    دانلود کتاب رمان جدید عاشقانه تراژدی ایرانی قشنگ خفن 18+ عکس های

    دانلود کتاب رمان جدید عاشقانه تراژدی ایرانی قشنگ خفن ۱۸+ عکس های

    دانلود کتاب رمان جدید عاشقانه تراژدی ایرانی قشنگ خفن 18+ عکس های

    دانلود کتاب رمان جدید عاشقانه تراژدی ایرانی قشنگ خفن ۱۸+ عکس های

    دانلود کتاب رمان جدید عاشقانه تراژدی ایرانی قشنگ خفن 18+ عکس های

    دانلود کتاب رمان جدید عاشقانه تراژدی ایرانی قشنگ خفن ۱۸+ عکس های

    دانلود کتاب رمان جدید عاشقانه تراژدی ایرانی قشنگ خفن 18+ عکس های

    دانلود کتاب رمان جدید عاشقانه تراژدی ایرانی قشنگ خفن ۱۸+ عکس های

    ـ خیلی ممنون.
    ـ فقط بدونید ما اینجا خیلی رو وقت شناسی معتقدیم.
    ـ بله بله متوجه ام!
    ـ بفرمایید. از ساختمون زدم بیرون وخوشحال خودم رو به یه پیتزا مخصوص دعوت کردم!
    بعد از ظهر که آرزو اومد بهش گفتم که کارپیداکردم خیلی خوشحال شد.بهش گفتم:می دونی،فکر کنم دیگه نیازی نباشه تو بیای!
    وارفت وگفت:یعنی میخوای بیرونم کنی؟
    ـ نه !ولی من که دیگه از صبح تا شب سرکارم،پام هم که خوب شده ودیگه نیازی به کمک ندارم!
    ـ تازه داشتم عادت میکردم!!!
    ـ غصه نخور بابا،تو که تو یه شرکت خدماتی کارمیکنی هروقت بری کار برات هست.ایشالا می ری پیش یکی از من بهتر!
    بعدبلند شدم و۳۰۰ تومنی که از بانک گرفته بودم رو بهش دادم وگفتم:ببخشید یکم دیر شد! پول رو از پولای شایگان برداشته بودم.باید حسابم رو با آرزو صاف میکردم.گفت:این چیه؟
    ـ ۲۰۰ تومن که قرضت بود،دستتم درد نکنه.۱۰۰ تومنشم که پول این یک ماه کارته!
    ـ عجله ای نبود!
    ـ حساب حسابه کاکا برادر!بگیرش!
    ـ ممنون!
    ـ خواهش.
    بعد از کلی حرف زدن آرزو خداحافظی کرد و رفت.ساعت گذاشتم که صبح خواب نمونم.از اینکه دیگه محتاج هیچ کس نبود خیلی راضی بودم.حتی تصمیم گرفته بودم که پول دیه رو خورد خورد به شایگان پس بدم. خیلی وقت بود از رضا خبرنداشتم.دلم براش تنگ نشده بود،هیچ حسی راجع بهش نداشتم!فقط برام عجیب بودکه چرا دنبالم نگشته بود.بااون طمعی که اون داشت حتما بخاطر گرفتن یکم از پول دیه دنبالم می گشت.
    صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم.صبح زود بیدار شدن واسم ازهمه چیز بدتر بود.بازور از جام بلند شدم ودست وصورتم رو شستم تا خواب از کلم بپره.یه صبحانه ی مختصری خوردم ویکم آرایش کردم واز خونه زدم بیرون.دلم نمیخواست روز اول دیر برسم.ول خرجی کردم و یه دربست گرفتم.ساعت دقیقا ۷ بودکه رسیدم.در رو همون پیرمرد دیروزیه باز کرد ورفتم تو.دختر دیروزیه هنوز نیومده بود.باید صبر میکردم تا بیاد،چون نمیدونستم که باید کجا کار کنم.کارم منشیه مدیریت بود وبایدکارهای مدیر رو انجام میدادم.
    یک ربع بعد دختره خیلی ریلکس اومد.انگار عادت داشت که دیر بیاد وانگار نه انگار که مسئولین شرکت به وقت شناسی خیلی اهمیت میدن!!!نگاهم کردوگفت:شما دیروز استخدام شدید؟
    ـ بله!
    ـ دنبال من بیاید.از واحد ۱۱۰ خارج شد ورفت توی واحد روبه رویی واحد۱۱۱٫این واحد برخلاف واحد قبلی کلا یه سالن بزرگ بود با چندین ردیف میز ودخترایی که مدام در حال پاسخ دادن تلفن بودند.البته چون اول صبح بود تلفن چندانی نبود ودخترا اغلب داشتند باهم صحبت میکردند. این واحد فقط یه اتاق داشت که روش نوشته بود مدیریت.دختره یک میز تکی کنار در اتاق مدیریت رونشونم دادوگفت اینجا.وبعد یکم راجع به اشخاصی که سرمایه دارهای اصلی بودن گفت ویکم کارم رو توضیح داد و رفت.مدیر هنوز نیومده بود.منم خودم روبافایل های توی کامپیوتر مشغول کردم تا بهتر از اوضاع سردربیارم.
    ساعت حدود ۹ بود که دیدم همه ی دخترا باهم بلند شدند.در رو که نگاه کردم دیدمش! قلبم توی دهنم میزد.این اینجا چی کار میکرد؟بی اختیار از جا بلند شدم.نزدیک اومد وگفت:شما منشی جدیدید؟
    دهنم خشک شده بود. شایگان مدیر این شرکت بود؟یادم افتاد که اون صورت منو ندیده پس خودم رو نباختم وگفتم :بله!
    ـ اسمتون؟
    ـ راد!
    دستی به موهاش کشیدوگفت:این رادا مارو ول نمیکنن! با اینکه آروم گفت ولی گوش های تیز من شنید.گفت: به کارتون برسید خانوم.
    ورفت توی اتاقش.روی صندلی ولوشدم.ضربان قلبم هنوز بالا بود.اصلا انتظار همچین چیزی رونداشتم.حالا باید چی کار میکردم؟بایداز اینجا میرفتم؟من داشتم کارمیکردم اونم توی شرکت خودش!ولی از کجا میخواست بفهمه؟اون که منو ندیده بود!فقط صدام رو شنیده بود.ولی اگه شناسنامه ام رو میدید؟من که از صفحه ی دومش کپی نیاوردم،پس نگرانی نداشت!داشتم پیش خودم حلاجی میکردم که تلفن زنگ زد.از فکرو خیال بیرون اومدم وتلفن روبرداشتم:بله؟
    ـ خانوم لطفا به آقای قنبری بگید یه قهوه برای من بیارن.
    نمیدونم چرا بااینکه دلم میخواست شایگان برای همیشه اززندگیم حذف بشه،ولی یه حسی وادارم میکرد که جانزنم!یه چیزی به من میگفت که اینجا اتفاقاتی میافته که وجود من الزامیه!!! با اینکه نمیدونستم که اگه شایگان بفهمه من کی ام چیکارمیکنه،ولی باید میموندم!
    ـ بله چشم.شماره ۶که شماره ی آبدارخونه بود رو گرفتم وگفتم یه قهوه واسه آقای شایگان بیارن!ولی کسی که اسم مدیر شرکت رو به من نگفته بود.اگه ازم میپرسیدن اسمش روا ز کجا میدونم چی باید بگم؟میگفتم یکی از شرکاش که زنگ زده بود اون رو با این اسم صدا کرد ومنم فهمیدم.من حتی توی فرم استخدام نوشتم مجردم،پس ترسی نداشت.اون نمیفهمید که من همون دختریم که یه روزی زنش بودم!
    ساعت ۲همه رفتن برای ناهار.سلف شلوغ وپرسروصدا بود.چون کسی رونمیشناختم تنها روی یک میز نشستم ومشغول خوردن شدم.چون صبحانه ی درست وحسابی نخورده بودم تمام ناهار روخوردم.ساعت ۲:۱۰ زودتر از همه برگشتم پشت میزم.شایگان از صبح از اتاقش بیرون نیومده بود.نمی دونستم اگه میفهمید من کیم چی کار میکرد.تلفن زنگ خورد:بله؟
    ـ سلام.
    ـ سلام بفرمایید؟
    ـ با آقای شایگان کارداشتم.
    ـ شما؟
    ـ همسرشون هستم.
    قلبم اومد توی دهنم! زن؟شایگان که زن نداشت! پس این کی بود؟با تعجب گفتم:چند لحظه گوشی،و شماره ی ۱ روفشاردادم.صدای زنگ تلفن از داخل اتاق می اومد.چند دقیقه بعد شایگان جواب داد:بله؟
    ـ سلام،خانومتون زنگ زدند.
    ـ خانومم؟
    ـ بله!
    ـ وصل کنید.
    تلفن رو وصل میکنم برای شایگان.ولی کنجکاویم شدیدا تحریک شده.اگه سروصدای زنگ تلفن هایی که بی وقفه زنگ می خورد نبود میتونستم بشنوم که چی میگن ولی اینجوری نمیشد.بی خیال کنجکاوی شدم وسرم رو به کارخودم گرم کردم.چند نفر دیگه تاآخر وقت اداری زنگ زدند وخواستند با شایگان صحبت کنند.ساعت ۷ همه جمع کردندکه برن خونه هاشون.من هم کامپیوتر رو خاموش کردم وکیفم رو برداشتم وخواستم برم که در اتاق شایگان باز شد.
    بی اختیار نگاهم بهش افتاد.چشمای طوسیش خسته به نظر میرسید.خداحافظ کوتاهی زیرلب گفتم واز در رفتم بیرون. چراغ های خونه خاموش بود ومثل همیشه کسی منتظرمن نبود. نبودن آرزو یه جورایی واسم سخت بود.پیغام گیر تلفن رو زدم.یه پیغام داشتم واین اولین پیغامم بود:سلام.میدونم الان سرکاری.کاش تلفنتون روداشتم.هنوز کاری واسم پیدانشده. فرصت کردی بهم زنگ بزن.قربانت.
    گوشی رو برمیدارم وبهش زنگ میزنم:بله؟
    ـ سلام!
    ـ سلام!چطوری!؟
    ـ خوبم،تو چطوری؟
    ـ مرسی،خیلی خوبم!کار چه جوری بود؟
    ـ اگه بگم چی شد باور نمیکنی!
    ـ چی شد؟
    ـ فکر میکنی مدیر شرکته کیه؟
    ـ کیه؟
    ـ شایگان!
    ـ نه!؟
    ـ نمیدونی چی اوضاعی بود!
    ـ شناختت؟
    ـ نه!نشناخت!قلبم توی دهنم میزد!
    ـ توخودت خودتو نشناختی،دیگه از اون بیچاره که یه بارهم ندیدتت انتظاری نیست!
    ـ میخواستم در برم!بعد گفتم اون که منو نمیشناسه!
    ـ به فامیلیتون مشکوک نشد؟
    ـ نه فقط گفت این راد ها مارو ول نمیکنن!
    ـ هه!چه باحال!
    ـ فقط دعا کن نفهمه!اگه بفهمه فکر میکنه از قصداومدم توی شرکتش!
    ـ نه بابا از کجا میخواد بفهمه؟
    ـ نمیدونم!کلی با آرزو حرف زدم وقتی صدای شکمم به نشانه ی اعتراض بلند شد تلفن رو قطع کردم.یه شام مختصر خوردم واز خستگی ولوشدم روی تخت وخوابم برد.
    روز بعد باز هم شایگان ساعت ۹ اومد.ترسم ریخته بود،انگار باورم شده بود که نمیتونه منو بشناسه.ساعت ۱۰از اتاقش اومد بیرون ورفت بیرون.نیم ساعت بعد برگشت.یه نگاهی بهم انداخت وگفت:میشه چندلحظه بیاید توی اتاقم؟
    جانم؟برای چی باید میرفتم توی اتاقش؟یعنی چیزی فهمیده بود؟شایدم کار داشت؟! خونسردی خودم رو حفظ کردم ودنبالش راه افتادم.سعی میکردم جوری راه برم که لنگیدن پام رو متوجه نشه.روی صندلیش نشست وگفت: چندنفر هستندکه وقتی زنگ میزنند نباید وصل کنید اسمشون رو اینجا براتون نوشتم،چندنفرم هستن که حتی اگه جلسه داشتم باید وصلشون کنید. اونارم نوشتم.وبرگه ای روداد دستم.
    سری تکون دادم وخواستم برم بیرون که گفت:شما قبلا جایی کارمی کردید؟
    ـ نه.
    ـ پس تجربه ی اولتونه؟
    ـ بله.
    ـ بسیار خوب.پس بهتره کارتون رو درست انجام بدید.من رو کار کارمندام خیلی حساسم!
    ـ البته!
    ـ میتونید برید بیرون.از اورد دادناش بدم می اومد. هرکاری میکردم نمیتونستم این حس رواز خودم دورکنم که اون بخاطر کاری که من باهاش
    کردم داره اینجوری میکنه.جواب خودم رو میدادم که اون که تورونمیشناسه،این یه رابطه ی معمولیه مدیروکارمنده! این احساس اعصابم رو حسابی تحریک میکرد

    قسمت اول رمان زیبای جذای عشق در اینجا به پایان رسید . قسمت های بعدی این رمان تراژدی در روز های آینده در سایت قرار خواههد گرفت . با ما باشید…

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد پست دانلود کتاب رمان جذاب و خواندنی ایرانی عاشقانه جدید با موضوع تراژدی به نام جزای عشق برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی و عکس و آهنگ و دانلود سپیده www.3pide.ir

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

    آخرین مطالب
  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند