سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 23:15 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان   مطمئنا برای تان جالب خواهد بود تا با جزئیات انجماد بدن برای زنده شدن در آینده بیشتر آشنا شوید. پس با ما همراه شوید. انجماد پس از مرگ چگونه فرایندی است؟ سرمازیستی (Cryonics) و نگهداری در سرما (Cryopreservation) دو شاخه جدید علم هستند که اخیرا زیاد درباره […]

  • غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم دختر دانشجو در سیل شدید خرم آباد می خواست که سوار خودروی پژو شود که پایش لیش خورد و به درون سیل افتاد و کشته شد و راننده پژو هیچ واکنشی نشان نداد.   فیلم غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد و بی تفاوتی رهگذران […]

  • تجاوز جنسی مجری شبکه صدای آمریکا به الهام ستاکی/عکس

    تجاوز جنسی مجری شبکه صدای آمریکا به الهام ستاکی/عکس

    تجاوز جنسی مجری شبکه صدای آمریکا به الهام ستاکی/عکس تجاوز جنسی به الهام ستاکی مجری شبکه صدای مریکا توسط مهدی فلاحتی الهام ستاکی مجری سابق شبکه صدای آمریکا است که توسط مهدی فلاحتی مورد تجاوز قرار گرفته است و مشکلات روانی پیدا کرده است. در یکی از جنجالی ترین اتفاقات تلویزیونی مهدی فلاحتی مجری شبکه […]

  • حادثه تروریستی در سامرا و مجروح شدن۶۱ زائر ایرانی

    حادثه تروریستی در سامرا و مجروح شدن۶۱ زائر ایرانی

    حادثه تروریستی در سامرا و مجروح شدن۶۱ زائر ایرانی   نماینده سازمان حج و زیارت در عراق اعلام کرد: در حادثه تروریستی سامرا، ۶۱ زائر ایرانی مجروح شده‌اند که هم‌اکنون به بیمارستانی در بغداد منتقل شده‌اند. در حادثه تروریستی سامرا، ۶۱ زائر ایرانی مجروح شده‌اند X حادثه تروریستیX حادثه تروریستی در عراقX حمله تروریستی داعشX حمله تروریستی محمد جواد […]

  • جزئیات خودکشی دو خواهر دزفولی از روی پل/تصاویر

    جزئیات خودکشی دو خواهر دزفولی از روی پل/تصاویر

    جزئیات خودکشی دو خواهر دزفولی از روی پل/تصاویر دو دختر دزفولی که خواهر بودند از روی پل جدید دزفول به پاین پریدند و خودکشی کردند که جلوی یکی از این دو خواهر گرفته شد.   خودکشی خونین دو خواهر دزفولی از روی پل جدید اخبار حوادث : شب گذشته یک دختر ۱۸ ساله از پل […]

  • جسد یک تروریست داعشی خوراک گربه ها شد/تصاویر

    جسد یک تروریست داعشی خوراک گربه ها شد/تصاویر

    جسد یک تروریست داعشی خوراک گربه ها شد/تصاویر جسد رها شده یک تروریست داعشی در شهر موصل خوراک گربه ها شد!   جنازه یک تروریست داعشی توسط گربه ها خورده شد هنگام آزادسازی شهر موصل از دست تروریست های داعشی جنازه یکی از این تروریست ها که رها شده است توسط گربه ها خورده می شود. X داعشX تروریست […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۲۹ بهمن ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 6256 بازدید | نظرات 0 نظر | دسته بندی : رمان عاشقانه
  • دانلود کتاب رمان جدید-رمان ایرانی زیبا خواندنی عشق و نفرت

    دانلود رمان جذاب و عاشقانه ایرانی عشق و نفرت + نقاشی های رمانتیک عاشقانه ایرانی

    دانلود رمان جذاب و عاشقانه ایرانی عشق و نفرت + نقاشی های رمانتیک عاشقانه ایرانی

    عنوان نوشته امروز سایت تفریحی چهار شنبه ۲۹ بهمن ماه سال ۱۳۹۳ : دانلود رمان جذاب و عاشقانه ایرانی عشق و نفرت + نقاشی های رمانتیک عاشقانه ایرانی – دانلود رمان های عاشقانه ایرانی برای گوشی های موبایل – دانلود جدیدترین رمان های زیبای عاشقانه – زیباترین و عاشقانه ترین رمان های باحال ایرانی – دانلود کتاب PDF رمان عاشقانه عشق و نفرت – دانلود عکس های عاشقانه و جذاب کارتونی – دانلود زیباترین و جدیدترین تصاویر کارتونی رمانتیک و عاشقانه – عکس نوشته های کارتونی و نقاشی زیبا – نقاشی های با مداد و رنگ عاشقانه زیبا رمانتیک احساسی – عکس نقاشی و کارتونی لب دادن و بوسه گرفتن دختر و پسر

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و رمان سپیده ۳pide.ir یکی از برترین رمان های عاشقانه ایرانی رو برای شما عزیزان آماده کردیم . اسم این رمان فوق العاده زیبا و خواندنی عشق و نفرت است که توسط رمان نویس ایرانی نوشته شده است . این رمان جذاب کوتاه در ۲ قسمت می باشد و اولین قسمت آنرا امروز براتون قرار میدیم و روز های آینده قسمت دوم نیز قرار داده خواهد شد . امیدواریم از دانلود و خواندن رمان آوایی بین عشق و نفرت لذت ببرید .

    دانلود رمان آوایی بین عشق و نفرت برای گوشی موبایل اندروید

    قسمت اول رمان آوایی بین عشق و نفرت

    آغاز : ساعت ۸ صبح بود بچه ها تو حیاط نشستن و از تاخیر اتوبوسی که قرار بود ببرتشون اردو استفاده کردن و طبق قرار قبلیشون اسپیکر آوردن و آهنگ گذاشتن یکیشونم که رقاص کلاسه داره می رقصه:
    بازم شراره دلار و دیوونه کرده مامانش موهاش و عروسکی شونه کرده…
    رنگ موهای شراره قشنگ و نازه شراره چه آسون دلش و به من میبازه…
    شراره بده یه بوس امشب به من با من برقص…

    ستاره آهنگ و قطع کرد و گفت بچه ها میرباقری اومد…
    آوا دستاش تو هوا بود و کمرش به سمت چپ مایل شده بود اما موققعیت و حفظ کرد و تو همون حالت کاری کرد که یعنی داره ورزش صبحگاهی انجام میده و چون می دونست الان میرباقری پشتش وایساده گفت:
    آوا : بچه ها پا شید ورزش صبحگاهی باعث میشه تا آخر روز شاد و سر حال باشید بلند شید دیگه…
    وا چرا یهو ساکت شدید مگه جن دیدین؟ بسم الله…
    واصلا به روی خودش نیوورد که میر باقری جان بنده می دونم پشتم وایسادی و دارم از ترس شلوارم و گلاب به روتون خیس می کنم…
    میرباقری: آوا تو خجالت نمی کشی؟ مثلا ما داریم کلاس منتخب و میبریم اردو… وای به حالتون اگه اونجا اذیت کنید… بعدا می گن اگه مدرسه حجاب منتخبشون این کلاسِ پس وای به حال بقیه کلاساشون…
    آوا تنها شخص بود که همه معلما دوسش داشتن و به اسم صداش می کردن و خیل هم باهاش صمیمی بودن چون دختر ساده و شادی بود و شیطنتاشم شیرین اما در کنار همه اینا درس خون هم بود و به همه دانش آموزا بی هیچ چشم داشتی تو درسا کمک می کرد…
    آوا: ای وای خاک عالم خانم شما اینجایین؟ دستش رو برد جلو باهاش دست داد گفت: خانم شما بهشون از فواید ورزش کردن بگید حرف من و که گوش نمی دن…
    میر باقری آروم گوشش و گرفت و گفت:
    میرباقری: اولا هزار بار این مقنعت و تو حیاط در نیار یه وقت آقای لطفی سر لخت ببینت زشته دوما دم بریده من که می دونم چه خبر بود اینجا حالا هم پاشید اتوبوس اومد…
    آوا : الساعه معلم مهربانم دانا و خوش بیانم…
    میر باقری: شیرین زبونی بسه وسیله هات و جا نزاری که مثل اوندفعه بر نمی گردما…
    آوا: چشم و بعدم با بقیه بچه ها با خنده و شوخی و و دست و سوت رفتن جلوی در مدرسه و سوار اتوبوس شدن…
    اتوبوس راه افتاد… کلاس سه، که به دلیل برنده شدن تو مسابقه چیدن بهترین سفره ۷ سین و داشتن یک برنده تو مسابقه شطرنج تو کشور برای این اردو انتخاب شده بودن ۳۰ نفر میشدن که حالا به سه گروه تو اتوبوس تقسیم شدن که هر گروه مشغول کاری بودن…
    گروه اول مشغول پیدا کردن و انتخاب یه آهنگ بودن که دوباره بساط رقص و راه بندازن…
    گروه دوم که یکی از بچه ها مشغول تعریف از آخرین قرارش با دوست پسرش بود که رفته بودن سینما سه بعدی و چون این میترسید آول تا آخر فیلم سرش تو بغل آقای اهورا خان که دوست پسرشونه بوده…
    و گروه سوم که گروه آوا اینا بود و از همه گرو ها کوچیکتر بود و همه هم بهشون لقب سه تفنگدار داره بودن آخه ملیکا و زهرا و آوا همه جا با هم بودن… مشغول گوش دادن به حرفای ملیکا بودن که داشت تعریف می کرد و می گفت که چرا صبح دیر اومده… اخه آوا گله کرده بود که چرا دیر اومدی و به بزن و برقص نرسیدی… و دوستشم با توضیح اینکه حمید( که مثلا دوست پسرش بود) اومده بود دیدنم و نشد زودتر بیام و آوا هم دیگه گلگی نکرد…)

    دانلود رمان آوایی بین عشق و نفرت برای گوشی موبایل اندروید جدید

    دانلود رمان آوایی بین عشق و نفرت برای گوشی موبایل اندروید جدید

    romance (18)

    دانلود رمان آوایی بین عشق و نفرت برای گوشی موبایل اندروید جدید

    دانلود رمان آوایی بین عشق و نفرت برای گوشی موبایل اندروید جدید

    دانلود رمان آوایی بین عشق و نفرت برای گوشی موبایل اندروید جدید

    دانلود رمان آوایی بین عشق و نفرت برای گوشی موبایل اندروید جدید

    دانلود رمان آوایی بین عشق و نفرت برای گوشی موبایل اندروید جدید

    دانلود رمان آوایی بین عشق و نفرت برای گوشی موبایل اندروید جدید

    آوا از میوه هایی که مامانش براش گذاشته بود هر کدوم دو تا پوست کند و تو دو تا پیش دستی مختلف گذاشت و برد جلوی اتوبوس و یکیش و داد به خانم میر باقری و اون یکی و داد به آقای راننده و با یکم خودشیرینی از خانم میر باقری اجازه گرفت که بچه ها آهنگ مجاز بزارن و یکم شادی کنن… وقتی اجازه صدار شد آوا برگشت سر جاشو تا گفت آزادین اتوبوس از خنده و دست و سوت بچه ها ترکید و بعدم صدای آهنگ مجازشون یعنی آهنگ لب کارون آغاسی! به گوش رسید قرار بود لیونا و مریم برا همه جواتی برقصن… خلاصه بعد از نیم ساعت رقصیدن وقتی لیونا خسته شد نشست، و آقای راننده اعلام کرد که تا نیم ساعته دیگه به کاخ نیاورون میرسن…
    بقیه راهم به تعریف و نظر دادن و همه جور بحثی گذشت و آوا حواسش بود که تو همه این مدت صمیمی ترین دوستش ملیکا که لیونا خیلی هم خوب میشناستش مثل همیشه نیست خیلی ناراحته ، از ته دل نمی خنده و با یه تلنگر اشکاش جاری میشه…

    بلاخره رسیدن به کاخ نیاوران راننده اتوبوس گفت که تا ۲ ساعت دیگه میاد دنبالشون… خانم میر باقری بعد از هماهنگیای لازم و دادن پولی که تو قرار تلفنی راجع بهش صحبت کردناز بچه ها خاست برن داخل… در اصلی قسمت ورودی وقتی هنوز به حیاط کاخ نرسیدی چند تا ویترین گذاشته بودن و سنگ ماه های مختلف، که به شکل انگشتر دستبند گردنبند و بعضیا به صورت سرویس بود در آورده بودن و می فروختن دخترا هم که عاشق این چیزا بعد از خرید، گفتن پیش به سوی کاخ و آوا از همون اول شروع کرد از جاهای مختلف عکس گرفتن همینجور که عکس می گرفت یه گروه و دید که از یه در که بالاش نوشته بود کوشک اومدن بیرون و داشتن وارد یه در دیگه میشدن… از طرز لباس پوشیدن خانمه میشد فهمید که ایرانی نیست موهای بلوند و چشما و چهره غربیشم مهری بود واسه تعیید فکر آوا… خلاصه راهنما بچه ها رو برد سمت همون دری که اون خانم و چند تا آقا رفتن داخل… راهنما توضیح می داد و آوا هم صداش و ضبط می کرد و هم عکس می گرفت که این عکس گرفتناش باعث شد به خاطر فلشر دوربین چند باز از جانب نگهبان اخطار بگیره چون طبق توضیحات راهنما، فلشر باعث میشه که اشیاع به مرور زمان رنگ و لعاب واقعیشون و از دست بدن بهاین ترتییب آوا فلشر دور بینش و خاموش کرد… راهنما حرف میزد و بچه ها گوش میدادن و مترجم هم واسه توریستا همونایی که آوا به غربی بودنشون شک داشت ترجمه می کرد… کم کم پیش میرفتن و از این در میرفتن از یه در دیگه خارج میشدن انقدر بزرگ بود که تمومی نداشت… لیونا همینجور که محو تماشای تابلو های یه سالن بود راه می رفت و متوجه نشد که کی از گروه جدا شده… انقدر رفت و رفت تا رسید به آخر سالن که یه در سمت چپ بود یه در هم سمت راست… نگاه به سمت چپو راست انداخت جفت درا بسته بود اما واسه اطمینان به دست گیره ها دست زد بله قفل بودن آوا هیچوقت نفهمید چرا بعضی از درا تو همچین جاهایی قفل میشه یادشه وقتی کاخ شمس هم رفت یه سری از درا قفل بود و اجازه ورود نداشتن… صدایی شنید که با لهجه فوق العاده ضعیفی می گفت:

    مرد خارجی: درها قفل هست… به خاطری اینکه به نفعشین نیست ما ببینیم اون تو چی هست…. اینو بابام می گفت… می گفت نیام ایران چون اون چیزی رووو که باید ببینم تو خفا نگهداری میشه و کسی حقی نداره بپرسه چی هست…
    آوا: شما ایرانی هستین؟
    مرد خارجی: بله من ایرانیم… از نسل کوروش… اسمم تیساست تیسا فرین…
    آوا: من آوا هستم… فکر می کردم غربی باشین اما چهرتون شرقیه شک داشتم و احتمال دادم که حتما و صد درصد دورگه باشین و یه رگتون برای ایران باشه…
    تیسا فرین: از غرب اومدم اما شرقیم…من دورگه نیستم… هم پدر و هم مادرم برای ایران بودن گفتم که از نسل کوروش…
    آوا : خیلی خوبه از آشنایی با شما مفتخرم …
    تیسا فرین: ببخشید من متوجه نشد چی گفتن شما؟
    آوا در حالی که از لحن و حالت صورت تیسا فرین که به خنگا شبیه شده بود خندش گرفت جمله اخرش و به انگلیش ترجمه کرد:
    آوا :I`m pleased to meet you…I said:
    تیسا فرین: so do I. Can you speak English?………………… (منم همینطور، شما می تونید انگلیسی صحبت کنید؟)
    آوا: almost I can ،yes ( بله تقریبا می تونم…)
    تیسا فرین: It`s so good… it is so hard for me to speak Persian…
    این خیلی خوبه… واسه من خیلی سخته که بخوام پارسی حرف بزنم)
    آوا که دید کم کم ممکنه مکالمه پیش بره و سخت تر شه با اینکه کلاس زبان می رفت اما اعتماد به نفس کافی نداشت به همین خاطر پارسی ادامه داد:
    آوا: اگه تمرین کنید براتون راحت میشه… خوب من باید برم آخه از طرف مدرسه اومدیم و ممکنه مسئولمون ناراحت شه…
    تیسافرین کمی به لیونا نگاه کرد انگار داشت به چیزی فکر می کرد و بعد گفت:
    تیسا: اوه یه مسئولتون باشه برید فقط قبلش میشه یه عکس با شما گرفت به بابا نشون داد؟
    آوا: حتما چرا که نه به شرطی که منم یه عکس با شما گرفت و به بابا نشون داد بعدم بابا کله من کند و تقدیم کرد به شما…
    و بعدم از اینکه با لهجه ای مثل لهجه خارجیا حرف زده بود خندید و تیسا که دقیق از حرکات این دختر شیطون سر در نمیاورد با اون همراه شد و خندید و گفت که حتما…
    تیسا دوربینش رو روی پایه گذاشت و تنظیم کرد و رفت کنار آوا که کنار یه تابلو ایستاده بود وایساد و با هم عکس گرفتن… آوا می خواست با دوربین خودشم عکس بگیره اما دوربینش پایه نداشت یعنی پایش و نیاورده بود به همین خاطر تیسا بهش گفت که نمی خواد ناراحت باشی من الان یه کپی از عکسی که انداختم می گیرم و بهت می دم… و به این ترتیب با دوربینش که نشون می داد خیلی هم پیشرفتس عکس رو دوباره ظاهر کرد و به آوا داد… آوا لبحند زدو بعد خدا حافظی کردن که در آخر تیسا گفت:
    تیسا: so long…
    آوا راهی که چند قدمیش رو رفته بود برگشت و گفت…
    آوا: می تونی برام توضیح بدی so long یعنی چی؟ قبلا هم این و شنیدم…
    تیسا: اوه حتمین(حتما)… so long یعنی بای بای یعنی خدافیظی… یه جور بابای واسه وقتی هست که طرفت رو دیگه واسه چند وقت طولانی یا دیگه هیچوقت نمیبینی…
    آوا: چه جالب…soso long!!! ( بنابراین خدا حافظ) و بعدم گفت امیدوارم بازم ببینمت آقای مهربون) و تیسا رو که داشت با لبخند رفتن آوا رو نظاره می کرد تنها گذاشت…
    ….
    …..
    …..
    میزباقری:آوا به خدا که ایندفعه ۲ نمره از نمره انظباطتت کم میشه معلوم هست کجایی می دونی همه بچه ها دارن دنبالت می گردن… ؟ مسئول اینجام که می گه از اول معلوم بود این خانم باعث دردسر میشه و رفته از طریق دوربینا پیدات کنه…
    آوا: خانم من فقط رفته بودم جاهای دیگه و ببینم… ببخشید و بعدم قیافش رو مثل آدمای بی گناه و مظلوم ، معصوم نشون داد…
    میرباقری: خوبه دم بریده من که تو رو میشناسم بیا برو سوار اتوبوس شو…چون کارمون اینجا سریع پیش رفت تا اینجا که اومدیم یه سر هم امامزاده صالح میبرمتون…
    آوا چشمی گفت و رفت که سوار اتوبوس شه جلوی در اصلی با توریستا بر خورد که تیسا اونو با آنجلا که دوست خانوادگیشون بود و بقیه همسفرا آشنا کرد و لیونا بهش گفت که دارن میرن امامزاده و تیسا گفت که به راهنماشون میگه بیارتشون اونجا پس اونجا دوباره میبینتش…
    آوا خداحافظی کرد و رفت پیش دوستا و نگفت که با همچین شخصی آشنا شده و قراره دوباره ببینتشون گفت فقط یه کمی حرف زدن… و از ملیکا دلیل اینکه تو خودشه و چرا حرف نمیرنه و پرسید که ملیکار گفت بعدا واسش میگه و نمی خواد تفریحشون خراب شه…
    خلاصش کنم که دوستا رفتن امامزارده و اونجا تیسافرین از آوا آدرس و شماره خواست و یه شماره ای هم به آوا داد و بچه ها بعد از زیارت راهی شدن به سمت مدرسه…
    تو راه دیگه همه خسته بودن بیشتر درگیر بلوتوث بازی و این حرفا…
    آذین: آوا اون آهنگت و داری هنوز ؟ همون که میگه آخه چه جور دلت اومد…
    آوا که هندزفری تو گوشش بود و با سقلمه ای که زهرا بهش زد و گفت آذین کارت داره، در آورد و رو به آذین گفت جانم عزیزم؟
    آذین دوباره حرفش رو تکرار کرد و از آوا خواست آهنگ و براش بلوتوث کنه… و بچه ها هم اسپیکر و دادن آوا که همه با هم آهنگ و گوش بدن…

    آخه چه جور دلت اومد تنهام بزاری و بری؟
    آخه مگه حرفی زدم زخم زبونی من زدم؟
    آره همش بهونه بود مسئله یار دیگه بود
    دلت هوایی شده بود کارم از کار گذشته بود
    برو با یاااااارت عزیزم رها کن این تن منو الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم
    اما یه قول بهم بده یارت و تنها نزاری که مثل من اسیر بشه آواره از خونه بشه
    منم یه قول بهت می دم یه روز فراموشت کنم قلبم و سنگیش بکنم عشقت و خاکستر کنم
    اگه یه روز خواستی گلم کسی و نفرینش کنی بگو که مث من بشه زجر جدایی بکشه…

    آوا سرشو از بین دو تا صندلی کرد جلو که ببینه ملیکا کسی که تو همه جمعا پا به پای آوا آتیش می سوزوند کجاست که انقدر ساکته که دید ملیکا سرش و تکیه داده به شیشه و داره اشک میریزه خیلی مظلومانه و تنها مثل آدمای غریب… دلش به درد اومد از مهدیس که اصلا حواسش به ملیکا نبود خواست اگه ممکنه بیاد پیش زهرا بشینه و انم قبول کرد رفت پیش ملیکا نشست با دستمال اشکاش و پاک کرد و گفت:
    آوا: نبینم آبجی کوچیکه غم داره… چی شده خانمی؟ دیگه صبرم تموم شد بگو چی شده که نمی تونم تا بعدا صبر کنم نترس تفریحمم خراب نمیشه… حالا بگو قربونت برم…
    ملیکا رفت تو بغل آوا و دوباره گریه کرد اندفعه گریش شدت گرفت همیشه همینطور بود این دو تا دوست که مثل خواهر برای هم بودن در کنار هم خندشون و گریشون پر رنگ تر بود آوا هم پا به پای ملیکا گریه می کرد…
    ملیکا: تو چرا گریه می کنی الان میگن دیوونه ان این دو تا گریه نکن لیو می دونی طاقت اشکات و ندارم…
    آوا: منم طاقت ندارم ببینم خواهرم همش تو خودشه از صبح گذاشتم تو حال و هوای خودت باشی اما الان باید بگی چی شده…
    ملیکا:آوا حمید… من و حمید کات کردیم واسه همیشه همه چی تموم شد…
    آوا: این پسر مرد نیست به جهنم خدا بگم چه کارت نکنه زهرا که چی گذاشتی تو کاسه یدونه خواهرمون… قربون اشکات دیگه گریه نکن قول میدم کمکت کنم فراموشش کنی…
    ملیکا: نه آوا من نمی تونم فراموشش کنم با پوستم و خونم عجین شده شاید همتون بگید چه طور ممکنه تو این مدت کم تو سه ماه عاشقش شدم اما عشق این چیزا سرش نمیشه وقتی به خودت میای و می فهمی که چقدر سخته بودن عششقت حتی نفس بکشی من تموم وجودم داره ذره ذره از بین میره از صبح دارم دیوونه میشم صبح حمید اومد گفت تو تمام این مدت دوست دختر داشته گفت اسمشم دنیاست گفت دنیا همه زندگیشه همه دنیاشه و اگه با من دوست شده فقط واسه تلافی کار زهراست و بعدشم گقت خوش گذشت و رفت…
    آوا: مرده شورشو برد یه پسر بی فرهنگ واسش متاسفم مطمئن باش کاراش بی جواب نمی مونه خدا جای حق نشسته یه روزم میرسه که اون بخواد اینجوری گریه کنه که بخواد التماست کنه یادم نرفته اوندفعه چقدر بهش اصرار داشتی که ببینیش این روزا واسه اونم هست ملیکا… گل من خوشملم عشق و که نمیشه گدایی کرد… فراموشش کن می دونم سخته اما کمکت می کنم…
    ملیکا: نمی تونم لیو نمی تونم…
    آوا: خواستن توانستن عزیزم… تو می تونی…
    ملیکا: لیو ازش متنفرم… ازش بدم میاد نه شایدم دوسش ددارم نمی دونم حرف قلب شکستم و نمی فهمم…
    آوا: قربونت برم من مگه نمی دونی فاصله عشق و نفرت از یه تار مو هم باریکتره حتما داره عمل تنفر سازی تو دلت انجام میشه….
    آوا خندید اما گنج لب ملیکا یه خنده زوری اومد یه خنده تلخ…
    ملیکا: یه کار برامانجام میدی آوا؟
    آوا: تو جون بخواه قربون چشات…
    ملیکا: انتقام من و ازش بگیر، خواهش می کنم همینجور که با قلبم بازی کرد با قلبش بازی کن با احساسش…قول میدی؟
    آوا: اون من و می شناسه بارها من و با شما دیده نمیشه می فهمه قصدمون بازی دادنشه…
    ملیکا: از اول بهش زنگ بزن یه کم با محبت خامش کن اون تشنه محبته… بعدا دو سه روز بعد بگو کی هستی … اما اولا نگو… فقط بگو یه دوست که خیلی زیاد دیدیش و دیدتت… راستی لیونا تو هر وقت با من اومدی سر قرار لنز آب تو چشمات بوده اونم که نمی دونه چشای اصلیت چه رنگیه یعنی ازم پرسیدا اما من گفتم چشمای واقعیته… عاشق چشمای آبیته می تونی با اون چشات گولش بزنی…اون نمی تونه به تو نه بگه… فقط مواظب خودت باش آوای من…
    آوا تو دلش می ترسید می ترسید بره و دل ببنده اون یه بارم تجربه داشته یه بارم شکست خورده دوست پسر ۱ سالش به بهترین دوستش یعنی فرشته دوست شد… یه دختر فوق العاده احساسی و حساسه… به خداش گفت کاش بهش یه قلب سنگی می داد کاش متولد اسفند نبود و دلش زود رحم نمیومد… می ترسید انتقام و قبول کنه اما بره جلو خودش دل ببنده و جلو دوست عزیز تر از جونش شرمنده شه… واسه همین رو به ملیکا گفت…
    آوا: میشه تا شب فکر کنم؟
    ملیکا لبخندی زد و گفت:
    ملیکا: می دونم سختته می دونم چی تو دلت می گذره اما اگه دوسم داری خودتم نتونستی یه جوری انتقام من و ازش بگیر من می خوام می خوام برم بی اون نمی تونم…

    دانلود عکس های کارتونی عاشقانه جذاب + رمان های عاشقانه و رمانتیک جدید

    دانلود عکس های کارتونی عاشقانه جذاب + رمان های عاشقانه و رمانتیک جدید

    دانلود عکس های کارتونی عاشقانه جذاب + رمان های عاشقانه و رمانتیک جدید

    دانلود عکس های کارتونی عاشقانه جذاب + رمان های عاشقانه و رمانتیک جدید

    دانلود عکس های کارتونی عاشقانه جذاب + رمان های عاشقانه و رمانتیک جدید

    دانلود عکس های کارتونی عاشقانه جذاب + رمان های عاشقانه و رمانتیک جدید

    دانلود عکس های کارتونی عاشقانه جذاب + رمان های عاشقانه و رمانتیک جدید

    دانلود عکس های کارتونی عاشقانه جذاب + رمان های عاشقانه و رمانتیک جدید

    دانلود عکس های کارتونی عاشقانه جذاب + رمان های عاشقانه و رمانتیک جدید

    دانلود عکس های کارتونی عاشقانه جذاب + رمان های عاشقانه و رمانتیک جدید

    آوا: کجا بری؟ می دونی اگه نباشی نیستم پس فکر اینکه پیشم نباشی و از ذهنت بیرون کن…انقدم به خودت عذاب نده خدای تو هم بزرگه خانمی…
    ملیکا: آوا واقعا شکستم… واقعا نمی تونم انگار که یکی داره خفم می کنه… اسم این و چی میشه گذاشت؟ مگه نمی گفتم عاشقی قشنگه؟ مگه نمی گفتن: دنیای عاشقا بهشت کوچیکه؟ پس چرا دنیای من اینجوری نیست؟ یعنی عشق من هوسه؟ چرا احساس می کنم یکی گلوم و گرفت می خواد خفم کنه؟ چرا احساس می کنم نفسم بالا نمیاد//؟
    آوا: بسه خانمی خواهش می کنم بسه… باشه؟لطفا تمومش کن داری خودت و داغون می کنی…
    ملیکا: داغون شدم آوا داغونم… لیو قول بده انتقامم و بگیری…نه نه انتقام نگیر فقط بهش بفهمون خیانت یعنی چی بهش ثابت کن عشق تو قصه ها نیست آخه اون همیشه به من می خندید به حرفام به اشکایی که واسش میریختم می خندید و می گفت عشق واسه تو قصه هاست…فقط بهش ثابت کن عشق وجود داره..آوا نکنه بهش دل ببندی اون ارزش نداره ها…
    آوا: نه گلم کسی که تو ازش متنفری من یه حسی دوبرابر ت بهش دارم من چندین برابر تو ازش متنفرم… بسه دیگه رسیدیم مدرسه بیا بریم دستشویی دست و صورتت و بشور بعد میریم خونه…
    بلاخره هر کی رفت خونه خودش زهرا با احساس عذاب وجدان که سرچشمه همه این اتفاقات بود… آوا با احساس ناراحتی برای دوستش و سردر گمی برای اینکه چطور می تونه خواسته بهترین دوستش و عملی کنه و ملیکا با دلی پر از درد و غم…
    ساعت ۹ شب بود که آژامس در خونه آوا رو زد و گفت از طرف خانم حسنی یه بسته سفارشی آورده… آوا بسته رو گرفت و رفت بالا براش عجیب بود که تو جعبه هی تکون می خوره بعد از تو ضیح برای خانوادش رفت تو اتاق تا ببینه تو بسته چی هست…
    بسته و که باز کرد یه نامه بود نامه رو نخوند چون خرگوش ملیکا که خیلی هم براش عزیز بود از تو جعبه کوچیک پرید بیرون که باعث شد لیونا یکم زهر ترک بشه… اما زود به خودش اومد و خرگوش و که داشت به دستش زبون میزد و گرفت تو بغلش خرگوشم که خیلی با لیونا صمیمی بود کنارش آروم گرفت و نشست که لیونا یکم با انگشت اشاره کشید رو سرش و نامه و باز کرد و شروع کرد به خوندن:

    (( رو سنگ قبرم بنویس : اینجا مجال گریه نیست، هر کی می خواست گریه کنه بهش بگید اون دیگه نیست…

    روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

    زیر باران غزلی خواند دلش ترشد و رفت

    چه تفاوت که چه خوردست غم دلی اسم

    آنقدر غرق جنون بود که پرپرشد و رفت

    روزمیلاد همان روزکه عاشق شدم بود

    مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

    او کسی بود که ازغرق شدن میترسید

    عاقبت روی ابرها شناور شد و رفت

    هر غروب ازدل خورشید گذر خواهد کرد

    دختری ساده که یکروز کبوتر شد و رفت

    تنها چیزی که برایم اهمیت دارد تک ستاره است که هنوز هم در آسمان آن را می بینم همه شب او را می بین، هیچ کس و هیچ چیز برایم ابدی نبود، اما این ستاره ابدی خواهد بود احساسش می کنم، پس از مرگ نیز او را با خودم دفن خواهم کرد… می خواهم از بی خیالی فریاد بکشم دیگر نمی خواهم به غمها فکر کنم…

    سلام خواهرم سلام ستاره ای که با من میاد تا زیر خروارها خاک تنها نباشم… آوای عزیزم نکنه بعد از من غصه بخوری می دونی می خوام برم پیش خدا و از اونجا نظاره گر بازیی که تو برای حمید راه می ندازی باشم می دونم که بازیِ تماشایی و قشنگی میشه…آوا بدون می لرزم تو قبر اگه لباس مشکی بپوشی و برام اشک بریزی اگه دوسم داری پس باید مراسمم با همه فرق داشته باشه هیچ اعلامیه ای نمی خوام برام زده شه حمید اگه بفهمه مردم حتما خیلی خوشحال میشه نه؟ ااشکال نداره اون بخنده حتی اگه دلیلش مرگ من باشه… نه شایدم نباید بخنده… آوا مامانم و تنها نزاریا بابام مرده می تونه تحمل کنه اما مامانم خیلی تنهاست همدمش باش من همیشه پیشتونم حتی الان که داری این نامه و می خونی… مرسی دوست خوبم… تو بهترینی… حلالیت میطلبم هر چند می دونم تو مهربونتر از اونی که بخوای من و نبخشی که تنهات گذاشتم…))

    آوا به نامه نگاه انداخت یه قطره اشک از چشماش اومد دوباره نامه و خوند انگار فهمید چه خبره چون فورا رو همون لباس خونه چادر سر کرد و با جیغ و داد به باباش گفت من و ببر خونه ملیکا انگار پدر آوا فهمید موضوع جدیه چون با همون لباس خونش سوئیچ و برداشت رفت سمت در و آوا هم تو همون حال که دنبال باباش می رفت گفت:
    آوا: مامان ناقلا (خرگوشه ملیکا) تو اتاقه مواظبش باش و بعد نامه و برداشت و رفت…

    وقتی آوا و باباش رسیدن خونه ملیکا اینا… مامانش اول از دیدن آوا اونور آیفون تعجب کرد اما وقتی صورت گریه کرده آوا رو دید فکر کرد براش مشکلی پیش اومده در و باز کرد آوا با سرعت زیاد خودش و رسوند بالا باباشم دنبالش بود… وقتی رسیدن طبقه دوم هنوز در باز نشده بود در و محکم زد مامان ملیکا اومد دم در آوا بدون سلامی و چیزی در و باز کرد فقط گفت:
    آوا: ملیکا, ملیکا کجاست؟
    مجید (پدر ملیکا): چی شده دخترم؟ چی شده آقای آریایی فر؟
    پدر آوا: والا من نمی دونم از خونه تاحالا فقط می گه ملیکا تو می تونی زنده بمون…
    با ای حرف مجید و مهناز پدر و مادر ملیکا رفتن سمت اتاق ملیکا آخه اونا هم خیلی نگران ملیکا بودن چون ملیکا امروز خیلی غمگین بود و ازشون خواسته بود مزاحمش نشن چون می خواد بخوابه…

    بلاخره تونستن در و باز کنن…
    ملیکا سررش رو میز کامپیوترش بود هیچ کس نمی تونست قیافش و ببینه… آهنگم داشت با صدای کمی می خوند…

    غم نگاه آخره توو لحظه خدافظی
    گریه بی ووقفه من, تو اون روزای کاغذی
    قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار
    چه بی دووم بود قول ما جدا شدیم آآخر کار
    تو حسرت نبودنت من با خیالتم خوشم
    با رفتنم از این دیار آرزوهام و می کشم
    کوله بارم پر حسرت, تو دلم یه دنیا درده
    مثل آواراه ای تنها تو خیابونی که سرده…

    آوا وانستاد به بقیه اهنگ گوش دادن انگار همه خشکشون زده بود… صدا کرد:
    آوا: ملیکا, میکا جان خوابی؟ اون چی بود نوشته بودی ملیکا…؟
    وقتی دید صدایی نمیشنوه تمام روحش شکست قلبش درد گرفت اما باز یه امیدی داشت رفت نزدیک تر… تکونش داد… اما… اما ملیکا افتاد رو دستاش… یه دست ملیکا آویزون بود… پایین پاش و نگاه کرد… فرش پر از خون بود اما چون رنگ فرش لاکی بود مشخص نمی کرد … نتونست جیغ نزنه یه جیغ زد و اسم ملیکارو صدا زد…
    اوا: ملیکا… ملیکا چرا سردی… ؟ با دستت چکار کردی…
    دیگه نتونست دووم بیاره افتاد یعنی از حال رفت…
    مامان ملیکا هم از حال رفت… اول از همه زنگ زدن اورژانس بابای آوا گفت:
    تا اورژانس بیاد طول میکشه… من دخترتون و میبرم بیمارستان شما هم دختر من و خانومتون…
    بابای ملیکا هنوز تو شک بود به همین خاطر به بالا و پایین کردن سرش اکتفا کرد…
    آرمان(بابای آوا) ملیکا رو بفل کرد و مجید یه پتو آورد پیچیدن دورش و آرمان بعد از اینکه ملیکار و سوار ماشین کرد به سمت بیمارستان امام خمینی حرکت کرد…
    ….
    بعد از ۲۰ دقیقه اورژانس اومد تا همون موقع آقا مجید هیچ تلاشی برای به هوش اومدن آوا و زنش نکرده بود, فقط نشسته بود و سرش و گرفته بود بین دستاش… بعد از سوار کردن دو نفر به سمت بیمارستان حرکت کردن…
    ……

    پرستار: آقا شما چه نسبتی باهاشون دارید؟ برید فرم و پر کنید…
    آرمان: من دوست خانوادگیشون هستم الان پدرشون میاد… خانمشون همین طبقه بالا بستری هستن…
    پرستار: پس خودتون یه جور بهشون خبر بدید… شاهرگش و زده ما اصلا نباید قبولش می کردیم… کسایی که خودکشی می کنن مستقیم میرن بیمارستان لقمان … اما مریض شما وقتی آوردینشم مرده بود… خیلی دیر رسوندینش آقا…
    پرستار حرفش و زد رفت… آرمان خیره خیره به راهرو بیمارستان که پرستار کم کم دور میشد…
    مجید اومد پایین مستقیم رفت پیش آرمان که حالا نشسته بود رو صندلی …
    مجید: کجا بردنش؟ حالش, حاش خوبه دیگه؟
    آرمان نگاش کرد مونده بود بهش چی بگه می تونست درک کنه که دختر برای پدر یعنی چی…
    مجید: چرا ساکتی؟ کجاست؟
    آرمان: متاسفم نتونستن براش کاری انجام بدن… متاسفم…
    یه قطره اشک از چشم مجید افتاد و بعدم گفت ملیکای من رفت… و بعدش های های گریه کرد که با تذکر پرستارا روبه رو شد… به درخواست دکتر بخش بهش آرامبخش تزریق شد و سرم وصل کردن… خوابش برده بود…به همین خاطر آرمان رفت طبقه بالا به دخترش سر بزنه… داشت به این فکر میکرد که چه بلایی سر این دختر اومده و اینکه دختر سرزنده ای بود ته دلش ترسید که نکنه دختر خودشم همینکار و بکنه پس باید بیشتر مراقب دخترش باشه…
    رفت داخل… خوابیده بود… چه دختر معصومی و نازی داشت مثل فرشته ها بود… هیچ وقت نتونسته بود رابطه خوبی با دخترش داشته باشه..و اما قلباشون عاشقانه برای هم می تپید… آوا و باباش خیلی با هم کل کل می کردن و با هم سازگاری نداشتن اما جونشون و برای هم میدادن…
    با انگشت اشاره کشید رو لپ دخترش…
    آرمان: بابا خیلی دوست داره اما رفتار درست و بلد نیست همیشه سعی کردم که بهترین باشم… اما می دونم که نبودم… سعی می کنم از این به بعد بهتر باشم…
    آوا یه تکونی خورد و چشماش و باز کرد…
    آوا: بابا ؟ بابایی ملیکا, ملیکا خوبه؟من چرا اینجام؟ بیمارستان برای چی؟
    آرمان: بابا آروم باش دکترا گفتن شک عصبی بوده…
    آوا: بابا ملیکا چش شده؟ بابا خواهش می کنم… خوبه مگه نه؟
    و بعد بی معطلی سرم و از دستش در آورد واجازه اینکه باباش مانعش بشه و بهش نداد… وباباش آروم آروم بهش گفت که ملییکا فوت شده و ازش خواست صبور باشه و خودش این خبر و به مامان ملیکا بده…

    ………………………………………….
    ………………………………………….. …….

    اوا داره به خروارها خاکی که رو دوستش ریختن نگاه می کنه… چقدر راحت خاک و ریختن سرش… چه غریب رفت…یاد شعری افتاد که ملیکا این اواخر گوشه کتاباش مینوشت:

    چه غریبانه شکستم در این سکوت شبها
    دل خسته ترینم در این گوشه دنیا

    اونروز به هر زوری بود به مامان ملیکا گفتن که دکترا نتونستن کاری براش انجام بدن… خیلی حالش بد بود تا دو روز بهوش میومد و دباره از هوش میرفت بیمارستان هم قبول کرد که ملیکارو نگه داره… بلاخره مامان ملیکا تونست تا حدودی با این مسئله کنار بیاد و طبقنوشته ای که از ملیکا تو خونه رو میز کامپیوتر پیدا کردن طبق وصیتش… هیچ کس مشکی نپوشید حتی اندک فامیلی هم که برای خاکسپاریش اومده بودن لباس مشکی نپوشیدن…
    آره امروز هفتمش بود همه رفتن آوا از باباش خواست بره… گفت که می خواد یکم تنها باشه و بعدش خودش میاد… یکم دیگه کنار ملیکا موند و راه افتاد و رفت وقتی به خدش اومد که سر خیابون حمید اینا وایساده بود و حمید و دید که با دوستاش سر کوچه واساده بود و سرخوش می خندید… آوا زمزمه کرد…
    آوا: ملیکای من تو برای این رفتی؟ آخه چی داشت؟ ملیکا ارزششو داشت؟ این ÷سر لات ارزشش و داشت؟ تو عقل نداشتی؟
    یکی جوابشو داد, انگار ملیکا بود…
    آوا نگو تو عاشق نشدی… تو عشق یه آدم سنگدل و بیخیال نشدی…
    آوا آهی کشید و رفت سمت خونه زهرا اینا… آخه زهرا و حمید هم محل بودن… شروع همه این ماجرا هم تقصیر زهرا بود آوا همینجر که قدم زنان میرفت تا به خونه زهرا اینا برسه داشت فکر می کرد که چقدر به زهرا گفت به حمید اس ام اس نده…
    ((اونروز زهرا اومد مدرسه و گفت بچه ها می خوا به یکی از پسرای محل اس ام اس بدم… خیلی دوسش دارم شاید بشه اس ام اس دوست شیم…درسش تموم شده ۲۱ سالشه…
    آوا گفت نه زهرا بیخیال شو دنبال دردسر نرو… هم محلی هستین اینکار درست نیست…ملیکا هم مخالف بود اما نه به اندازه آوا… بلاخره هرجور بود زهرا اس ام اس داد… اندر با هم حرف زدن که حمید تونست مخ زهرا رو بزنه البته این لفظی بود که حمید وقتی تونست با زهرا قرار بزاره و بفهمه این دختر کیه به کار بود…
    حمید با زهرا قرار گذاشت و ملیکا هم باهاش رفت سر قرار…اما آوا به یکم دلخوری از زهرا به خاطر کاری که انجام داده بود رفت خونه و گفت ترجیح می دم نباشم… و به حرف ملیکا که می گفت می ریم یکم می خندیم گوش نداد…
    فرداش ملیکا اومد مدرسه خیلی شاد بود.. زهرا با دوست حمید؛ میلاد که باهاش اومده بود دوست شد… ملیکا هم با حمید… ملیکا به آوا می گفت پسر خیلی خوبیه انگار مهره مار داره به دلم نشست خیلی پسر خوبیه…
    چند روز بعد زهرا و میلاد بهم زدن… اما ملیکا با حمید به هم دوست بودن روز به روز صمیمی تر میدن… از نطر آوا حمید داشت از عشق ملیکا که به طرز عجیبی روز به روزم بیشتر میشد سوء استفاده می کرد…
    حمید از ملیکا تو کوچه های خلوت لب می گرفت… و ملیکا فرداش میومد با کلی عشق تعریف می کرد که چه مدلی بودن… آوا دوست داشت این پسر و ببینه واسه همین چند بار سر قرارای ملیکا رفت که سر یکی از همین قرارا به خاطر اینکه ملیکا دیر رسید و حمید سر ملیکا داد زد با حمید دعواش شد, بعد از اون حمید و چند با دیگه هم دید اما دیگه هیچوقت همکلام نشدن.. کم کم بعد از وقتی که ملیکا خونه حمید اینا نرفت سر ناسازگاری برداشتن حمید شروع شد و دعواهای پی در پی و استرسا و تنشایی که ملیکا داشت… اما حمید عین خیالشم نبود… ملیکا نمی دونست که حمید وقتی ملیکا داره از عشقش میسوزه و تو تب میسوزه با یه دختر دیگه تو سفره خونه نشسته و گل میگه و بلبل میشنوه… البته اگه از حال ملیکا هم می دونست اصلا براش مهم نبود… از نظر اون دختر وسیله ایه برای بازی دادن و برای حال کردن…بلاخره حمید و ملیکا هم واسه همیشه از هم جدا شدن که عاقبتش شد مرگ ملیکا… حالا ملیکا باید میرفت از این دیو دو سر انتقام می کرد… پیش خودش گفت کاش عمل نکردن به وصیت مرده گناه نبود کاش ملیکا این وصیت و نداشت…))
    رسید در خونه زهرا اینا اما هر چی زنگ زد کسی خونه نبود… عجب دوستی داشتن ملیکا و آوا حتی برای هفتم دوستشم نیومد…چشماش و باز کرد, خواب دیده بود… یاد ملیکا افتاد…
    آوا: چه خوابی دیدم, بود خدایا این چه خوابی بود؟ خدایا من نمی تونم, از پسش بر نمیام… ملیکا, ملیکای قشنگم یعنی ندونسته ازم همچین در خواستی داشتی؟ نمی دونم آره تو که بد من و نمی خوای…
    آوا گیج شده نمی دونه انتقام بگیره یا نه مونده واقعا, الان ۴۵ روز از مرگ ملیکا گذشته… آوا خیلی غصه می خوره هنوزم نمی دونه می خواد انتقام بگییره یا نه…گوشی ملیکا دست آواست حمید یه بارم زنگ نزده… عین خیالشم نیست هدف اون از دوستی با ملکیای ساده سه چیز بود اونم داشتن رابطه…
    آوا از رو تخت بلند شد خیلی محکم , انگار تصمیمش و گرفته بود دوستش تو خوابم ازش خواسته بود که انتقام بگیره ؛آره باید انتقام بگیره…
    دست و صورتش و شست و یه چیز خورد آماده شد رفت بیرون… رفت کنار مزار ملیکا نشست…
    از گوشی ملیکا شماره حمید و برداشت و به خطش اولین اس ام اس و داد…
    آوا:خدایا به امید تو… می دونی نمی خوام اسم عشق و خراب کن اما حمید باید بفهمه داره چکار می کنه… و بعد اولین اس ام اس و داد
    آوا: سلام… خوبین شما؟ می تونم مزاحمتون بشم؟
    حمید با دوستاش نشستهبودن سر کوچه و داشتن راجع به ماشینای جدیدی که اومده حرف می زدن. با صدای اس ام اس سرش رفت تو گوشی شماره براش ناشناس بود…گفت شاید از طرف دنیا باشه… آخه دنیا عادت داشت از خطای مختلف به حمید اس ام اس بده مخصوصا این اواخر که گوشی نداشت…
    حمید: شما؟
    آوا: یه غریبه شایدم آشنا… یکم باهات حرف داشتم… زنگ بزنم یا اس ام اسی بهت بگم؟
    حمید: بگو میشنوم…اما قبلش خودت و معرفی کن… و اینکه اگه از طرف کسی باشی ناراحت میشم و دیگه اسم اون طرف و نمیارم… می دونیم که می فهمم…
    آوا فکر کرد باید یکم به طرف خودش جذبش کنه بعد بگه کیه و شخصیت واقعیش و معرفی کنه…
    آوا:نه از طرف دنیا نیستم… باشه معرفی می کنم… امیدوارم همه حرفام و خوب گوش بدی و بتونی درکم کنی…
    می گن گاهی عشق از دعوا شروع میشه… عشق منم به تو از یه دعوای ساده شروع شد… آره من خیلی ساده دل باختم… اولین بار عاشق میشم… دیگه نمی تونم بی تو تحمل کنم… می دونم تو دنیار و دوست داری اما حمید منم تو رو می خوام منم تو رو دوست دارم … می بینی رسم دنیا رو ؟ کسی که تو دوسش داری دوست نداره کسی هم دوست داره تو دوسش نداری… اوناییم که همدیگرو دوست دارن به رسم دنیا به هم نمیرسن… حالا ازت می خوام با هم دوست باشیم…
    حمید یکم فکر کرد و پیش خودش گفت این باید از طرف کسی باشه که همه چیه من و می دونه؟ یعنی از طرف دنیاست؟ اما اون نیست چون اون می دونه اگه من و امتحان کنه دیگه اسمشم نمیارم… شاید از طرف مهسا یا سیعده باشه…
    اما حمید باز محض اعتیاد و حفظ ظاهر گفت: نه خانم من دنیا نمیشناسم…هر حمیدیم که حمیدی که شما عاشقش شدید نیست… حالا ه مزاحم من نشید…
    آوا: اس ام اس و خوند… رو به قبر میکا گفت: می بینی ملیکا این انقدر پست که حتی کسی و که دم میزد عاشقشه و نمیشناسه…آخ چقدر دلم می خواد خفش کنم… بعد اس ام اس داد…
    اوا: پس داری پس داری پسم میزنی؟خواهش می کنم بیشتر فکر کن… حاضرم قسم بخورم که از طرف دنیا نیستم به خدا نیستم…
    حمید: من کجا دیدمت کی دیدمت:؟ بیشتر بگو…از خودت بگو…
    آوا: اس ام اس و خند و یه لبخنر به رنگ امیدواری کنار لبش نشست آره تونسته بود تا یه حدودی موفق شه… چراغ سبزی که می خواست از طرف حمید دریافت کرد…اس ام اس زد که اگه بهت بگم کجا دیدیم که میشناسی تا قبولم نکنی من نمی گم کی هستم… سه یا ۴ بار دیدمت… از خودم بگم؟ چی بگم؟ از قیافم//؟ خوب قدم ۱۶۴… وزنم ۵۸… پوستم سفید… اصلا ول کن اینارو اینجوری نمی فهمی چه شکلیم… هیفارو میشناسی؟ خواننده عربیه؟ من کلا شکل اونم یعنی اگه خالای صورت هیفارو داشتم خودش میشدم با این تفاوت که چشمام آبیه…چ
    حمید از یه طرف گیج شده بود که این کیه از یه طرفم از اینکه قراره همچین چیزی گیرش بیاد کلی ذوق کرده بود… اما یاز گفت نه من نمی تونم دوست شم دیگه مزاحم نشید…
    آوا: بعد از خوندن پیام آخر چند تا فحش نصیب حمید کرد آخه تا حالا واسه هیچ کس انقدر غرورش و خورد نکرده بود… و بعد نوشت: باشه من میرم… قبولم نکن… میرم اگه خواستی پیدام کنی و من و ببینی فردا بیا بیمارستان لقمان میدونی که بیمارستان لقمان کجاست و مخصوص چه کساییه؟ آره تهران مخصوص کسایی که خود کشی کردن…حمیدم مراقب خودت باش من میرم و دیگه هم بر نمی گردم آخه شقایقا زود پر پر میشن…
    آوا یکم از مدل اس ام اسی که داده بود خندید و بعد از خداحافظی با ملیکا, رفت خونه…
    فرداش جمعه بود آوا اصلا از پسر بازی خوشش نمیومد اما تصمیم گرفتبه پسری که چند وقت پیش بهش شماره داده بود زنگ بزنه باهاش قرار بزاره…واسه همین شب که رفت تو اتاق به اون اس ام اس داد و بعد از معرفی و پرسیدن قد وزن و رنگ مورد علاقه و غذای مورد علاقه بحث قرار شد که آوا گفت فردا صبح ببینتش…و بعدم آوا با خیال راحت خوابید… از اینکه به حمید گفته بود به خاطرش خودکشی می کنه اما داشت با یه پسر دیگه میرفت بیرون حس خوبی داشت…
    صبح آماده شد و بعد از توضیح برای مامان باباش که با دوستاش میره بیرون رفت سر قرار… سجا پسر خوبی بود… با هم تو پارک ۴۰۰ قدم زدن… گفتن خندیدن و تو تمام این مدت حمید پشت سر هم به آوا زنگ میزد و اوا فقط تو دلش به این پسر می خندید…بعد از خوردن ناهار از سجاد خداحافظی کرد و رفت خونه… سجاد پسر خوبی بود واسه همین آوا نباید بهش خیانت می کرد واسه همین به سجاد گفت نمی تونه باهاش دوست باشه…
    ساعت ۱۲ شب به حمیداسم ام اس داد و گفت.: سلام خدا من تو خونش راه نداد زنده موندم… اومدی بیمارستان.؟> الان از بیمارستان رسیدم خونه دیدم اس ام اس دادی و زنگ زدی… تو اس ام اسات نوشتی باهام دوست میشی؟ راست می گی؟
    حمید: آره باهات دوست میشم… کله خراب چکار کردی؟
    آوا: هیچی فقط چند تا دونه قرص خوردم همین…چ
    حمید: چه قرصی:؟
    آوا که احتمال می داد همچین سوالی ازش پرسیده شه قبلا تحقیق کرده بود واسه خود کشی چه قرصایی خوبه واسه همین نوشت:
    دیاسپام. کرونسپام. ترامادُل. برموکریپتیین.
    حمید فکر کرد که چقدر ارزش داره که یه دختر همچین کاری به خاطرش کرده.. و بعد گفت: کی ببینمت؟

    دانلود تصاویر کارتونی رمانتیک باحال خفن داغ + دانلود رمان های جدید عاشقانه ایرانی

    دانلود تصاویر کارتونی رمانتیک باحال خفن داغ + دانلود رمان های جدید عاشقانه ایرانی

    دانلود تصاویر کارتونی رمانتیک باحال خفن داغ + دانلود رمان های جدید عاشقانه ایرانی

    دانلود تصاویر کارتونی رمانتیک باحال خفن داغ + دانلود رمان های جدید عاشقانه ایرانی

    دانلود تصاویر کارتونی رمانتیک باحال خفن داغ + دانلود رمان های جدید عاشقانه ایرانی

    دانلود تصاویر کارتونی رمانتیک باحال خفن داغ + دانلود رمان های جدید عاشقانه ایرانی

    دانلود تصاویر کارتونی رمانتیک باحال خفن داغ + دانلود رمان های جدید عاشقانه ایرانی

    دانلود تصاویر کارتونی رمانتیک باحال خفن داغ + دانلود رمان های جدید عاشقانه ایرانی

    دانلود تصاویر کارتونی رمانتیک باحال خفن داغ + دانلود رمان های جدید عاشقانه ایرانی

    دانلود تصاویر کارتونی رمانتیک باحال خفن داغ + دانلود رمان های جدید عاشقانه ایرانی

    آوا: کی باشه خوبه عزیزم؟
    حمید در حالی که داشت از خوشی غش می کرد گفت: فردا عصر چطوره؟
    آوا: من مدرسه ام…ساعت ۵٫۳۰… هفت تیر باشه… باشه؟
    اوا از قصد یه محلی دور تر از مدرسه قرار گذاشت…
    حمید: باشه ۵٫۳۰ هفت تیر پیش قصر یخ…
    آوا: آره خوبه… و بعد از گفتن شب بخیر خوابیدن…
    …………..

    صبح آوا اول از همه لنزای آبیش و برداشت و بعد از ورداشتن تمام لوازم آرایش لازمه رفت تو مدرسه… تو مدرسه همه چی و برای زهرا تعرف کرد و گفت می خواد به حمید بگه که خبر نداری و گفت که یه وقت سوتی ندی…
    وسطای زنگ آوا به حمید اس ام اس داد و خودش و معرفی کرد و گفت که از اولم عاشقش شده و…
    حمیدم بعد از یکم حرف زدن آوا خام شد و قبول کرد که ببینتش….

    بلاخره زنگ آخر شد , نیم ساعت مونده به زنگ آوا شروع کرد به آماده شدن و بچه های جلویی به هم چسبیدن که دبیر فیزیکشون خانم اعتمادی فر متوجه نشه… اول کرم پودر بعدش لنز و بعدش یکم پنکک زد پشت چشماش یه هاله خیلی کمرنگ سبز به پشت چشماش داد که باعث میشه چشماش رنگش تو حالتای مختلف تغییر کنه… و بعد یه خط مشکی با مداد تو چشماش کشید بعدم ریمل و بعد پنکک و در آخر رژ و رژگونه… بعدم بافتی و که رنگ موهاش بود گذاشت رو پیشونیش یکمم دادش بالا که موند رو موهاش بالاشم پف داد و داشت مقنعه سرش می کرد که زنگ خورد… یه ببرسی نهایی کرد و با تعریفای بچه ها یکم اعتماد به نفس گرفت…
    ………..
    ……………..
    ………………………
    آوا دلش یه جوریه احساس می کنه از حمید متنفره تا حالا انقدر غرورش و نشکسته بود تا حالا نشده بود آدمی بخواد جلوش جوری حرف بزنه که غرورش شکسته شه… اما امروز…امروز حمید همش می گفت چطور شد عاشقم شدی؟ دوستامم می گن مهره مار دارم و همه رو عاشق می کنم…و در آخر تو یه کوچه خلوت دستش و انداخت رو شونه های آوا و تا نزدیکای لبش پیش رفت و از آوا می خواست که پایین و نگاه نکنه و تو چشماش نگاه کنه… آوا می ترسید می ترسید بزنه زیر گریه می ترسید بزنه تو گوشش یا تف بندازه تو صورتش اما تو لحظه آخر موبایل حمید زنگ خورد… دنیا بود… همینجوری با دنیا حرف میزد که اولا با ملیکا حرف میزد آوا چند قطره اشکی که از چشماش اومد و پاک کرد تا حمید بویی نبره… به حمید گفته بود نه ملیکا و نه زهرا نمی دونن که بهش اس ام اس داده… نگفته بود که ملیکا رفته پیش خدا…
    آوا داره نماز می خونه و از خدا می خواد با اینکه کار قشنگی انجام نمی ده اما یاریش کنه و کمکش کنه… می خواد بتونه فقط و فقط به حمید بفهمونه اینکاراش چقدر به همه آسیب میزنه, همین… نمازش و خوند بعد از یه دور کلی از درساش و یکم اس ام اس بازی با حمید خوابید…
    .

    ۳۸ روز بعد از دوستیه حمید و آوا…
    اوا فکر می کنه تا یه حدودی با محبتای زیادیش حمید و پابند کرده… حمید می گه چه دختر خر و ساده ای گیرم اومده حالا که خودش دلشه منم بهش حال میدم یه صفاییم خودم برده باشم…آوا به این فکر می کنه چه جوری بزنتش زمین… حمید به این فکر می کنه چه جوری ببرمش به پارتیه هفته بعد که خونه رفیقمه… ….
    ….
    …..
    ……..

    آوا تو چشماش نگاه کرد؟ می خواست بزنه تو گوشش اما نمی تونست… تنفر تو چشماش موج می زد …. اما نتونست کاری بکنه رفت جلوتر و دستش و گذاشت رو شونه حمید و لباش و گذاشت رو لباش… ظاهرش از کار راضی بود اما باطنش داشت خودش و می خورد ازینکه خودش و در اختیار یه آدم نامرد گذاشته ازینکه به هم محرم نیستن و حمید خیلی راحت بهش دست می زنه ناراحت بود… ازینکه تو ماه محرم همچین کاری می کنه احساس عذاب وجدان داشت اما به کارش ادامه داد تا وقتی که قلبش ازینهمه ناراحتی گرفت… سخت می تونست نفس بکشه… آوا مادر زادی دریچه قلبش گشاد بود و افتادگی داشت خیلی وخیم نبود اما اونقدام عادی نبود که بتونن با قرص خوبش کنن… با کف دستش آروم زدبه سینه حمید و یه کم هولش داد عقب… باز دم و بازدمش مشکل پیدا کرده بود دمش کامل نمیشد وقتیم می خواست کامل کنه انگار یکی داشت قلبش و سوراخ می کرد و نمی تونست…
    حمیدم تو ذهنش می گفت این چش شد اگه گذاشت یه حالی کنیم…
    حمید: چت شد>؟
    آوا دستش و گذاشت رو قلبش و گفت…
    آوا: قلبم یکم درد گرفته همین…ببخشید اما داشتم خفه میشدم…
    حمید اومد نزدیکتر و گفت:
    حمید : از چی خفه میشدی؟ از چی؟ منظورت اینه که من بو میدم…
    آوا: نه بابا این چه حرفیه من ناراحتیه قلبی دارم هیجان زیاد برام خوب نیست خوب کار ما هم هیجانش بالاست دیگه…
    حمید ختدید اما دوباره اخم کرد و دست اوا رو گرفت و گفت دروغ که نمی گی؟ قلبت چشه؟
    آوا: نه بابا دیوونه دستم و ول کن شکست… دریچه قلبم گشاده و افتادگی داره…
    حمید یکم نگاش کرد و گفت:
    حمید: دفعه بعدی که داری میای آخرین اکویی که دادی و بایر ببینم و بعد دستش و محکم تر فشار داد و گفت یادت که نمیره؟
    آوا: نه … حمید قربونت برم دستم شکستا…
    حمید دست آوا رو ول کرد و گفت بیا بریم …
    همینجور قدم زنان کوچه مهدیه رو رد کردن و رسیدن به پارک شهرداری…یکمم اونجا نشستن… اوا سکوت و شکست و پرسید:
    آوا: حمید می تونم از دنیا بپرسم؟
    حمید: چی می خوای بدونی؟
    آوا: اینکه کی آشنا شدید چجوری آشنا شدید..؟ چند سالشه؟ چه شکلیه؟ می دونی حمید روزی که بهت گفتم می تونم با وجود دنیا کنار بیام فقط می خواستم به دستت بیارم فکر می کردم همین که کنارم باشی برام کافیه اما الان واقعا نمی تونم فکر کنم که کسه دیگه هم تو زندگیت باشه…که به یکی دیگه هم به جز من فکر کنی و بهش زنگ بزنی یا اس ام اس بدی…
    حمید دست اوا رو گرفت تو دستاش و گفت: دنیا همسن شماهاست… هم محلی هستیم زهرا دیدتش ولی نمیشناسش… دختر خوبیه… قیافشم خوبه اما به پای تو نمیرسه… راستش و بخوای نه دوسش ندارم…اصلا خجالت می کشم باهاش راه بیام احساس می کنم خیلی از من پایینتره…

    این حرفای حمید آوا رو یاد ملیکا انداخت حمید این حرف رو به ملیکا زده بود بهش گفته بود دنیار و دوست داره و از بودن با ملیکا خجالت می کشه…پس یعنی داره دروغ میگه… تو دلش گفت به درک واصل شو پسره پست حقا که نامردی…
    دوباره گوش سپرد به حرفای حمید که می گفت: تو پارک دنیا بهش شماره داده…
    تو دلش به حرف حمید خندید و به خودش گفت: پسر خوش خیال و آس و پاس یکم ملیکا بهش رو داد فکر کرده هر چرت و پرتی بگه باور می کنم مگه برد پیت یا آرجونی که دخترا بهت شماره بدن؟
    دوباره گوش سپرد به حمید حمیدم ساکت بود پس یعنی حرفش تموم شده…
    آوا: حمید می تونی با دنیا به هم بزنی به خاطر من؟
    حمید: نه اون بدون من میمیره… من قول می دم فقط تو تو قلبم باشی و با دنیا دوستم فقط برای اینکه یه وقت کاری دست خودش نده و منم عذاب وجدان یگیرم…
    آوا: تو دلش گفت مگه تو وجدانم داری… هیف کلمه مرد که تو باید یدک بکشی با این دروغات…
    آوا: حمید می گم چرا تو انقدر جذابی؟ به نظرم تو مهره مار داری نه؟
    حمید دست انداخت دور گردن آوا و به خودش نزدیکترش کرد… گفت:
    حمید: آره اونروز علی هم می گفت من مهره مار دارم… چه کنیم دیگه خوشگلی و هزار دردسر…
    آوا: تو دلش گفت: یعنی خاااک بر سرت نگاه کن ترو خدا چه خر کیف شد یکی بیاد دهن گشاد این و جمع کنه اون چه جور لبخندیه میمون…
    و بعد بلند گفت: آره دیگه و بعد خوند:
    مهره مار داری تو دلبری اما می گزری از عشق تو همش سر سری…
    حمید خندید و بعد بلند شد گفت بیا بریم…
    وبعد آوا رو تا سر کوچشون رسید و خودش رفت سر قرار با یکی از دخترایی که به تازگی تلفنی باهاش دوست شده بود…
    آوا رفت خونه و بعد از یه استراحت کوتاه نشست سر درساش امسال سال اخره و این روزا آوا کمتر تونست درس بخونه و و همش درگیر بوده و این حمیدم که حسابی ذهنش و درگیر کرده…وسط زیست خوندن حواسش رفت به حمید… این چیزی بود که این چند روزه براش اتفاق می افتاد… ناخواسته حواسش می رفت سمت حمید اینکه الان کجاست و داره چکار می کنه اینکه پیش کیه؟ اینکه دیگه با کیا دوسته…
    یه آوایی تو وجودش بود آوایی بین عشق و نفرت… نمی دونست داره چی به سرش میاد… به خودش همیشه می گفت حمید ازت متنفرم… ولی یکی تو دلش بود که بهش می خندید و می گفت نه نیستی…خودشم می گفت شاید بهش عادت کردم…
    یعنی چی؟ خدایا ملیکا داره نگا می کنه؟ یعنی من باختم؟ ملیکا من و ببخش اما فکر کنم تو بازی انتقام بدجور شکست خوردم… رفتم بازی بدم اما بازی خورم…یعنی بازی خوردم؟ من چکار کنم ملیکا؟ منم به زودی میام پیشت… این پسر چی داره که همه بهش دل میبندن… نه شاید عادت کردم…تو که من و میشناختی دختر…کاش از یکی دیگه این درخواست و داشتی …
    و با همین احساسات ضد و نقیض خوابش برد…
    ….

    عشق راه حل مشکلاست من اشتباه کردم… شاید باید میجنگیدم… شاید قسمت این بوده حمیدم به تو بی میل نیست… شاید تونستی درستش کنی… آره تو عاشقشی باهاش بمون…
    آوا بیدار شد…
    آوا: خدایا این چه خوابی بود یعنی ملیکا میگه با خمید بمونم… نه من با قاتل خواهرم عزیزترینم نمی مونم… ملیکا بیشتر از این نمی تونم پیش برم اجازه بده بیام بیرون دیگه اسم حمیدم نمیارم…آره دیگه اسمشم نمیارم…
    بابا خواهش می کنم… من می خوام برم استرالیا… این بهترین کاره… مدرک Ielts که تا چند ماه دیگه میگیرم…. پیشمم که تا همون موقع ها تموم میشه تا اون موقع کارای رفتنم و انجام بده دیگه… فقط باید مدارکم و بفرستین… بر می گردم… بزار برای دانشگام برم اونجا

    آرمان: نه تو داری به من میگی دختر یکی یه دونم که می دونم چقدرم سادست تنها بفرستم تو یه مملکت غریب؟اصلا و ابدا همینجا چشه؟ همینجا درس بخون…
    آوا: بابا جان قربونت برم چش نیست گوشه!!!!! بابا من تنها نیستم… چند تا از دوستات اونجان پسر عموی مامانم اونجاست… تازه چرا بچتون و دست کم می گیری چرا اسم دختر و خراب می کنید؟ مگه یه دختر چشه که می گید یه دختر و بفرستم اونجا این میشه اون میشه؟ من می تونم از خودم مراقبت کنم… اصلا شمابا من بیایید… وقتی خودشون اعلام کردن که دانشجو می پذیرن چرا که نه…. تازه ساحل یکی از دوستامه می گفت دانشجوهای خوب و خودشون ساپورت می کنن یه سری هم اعزام میشن امریکا…

    آرمان: د خوش خیالی نکن دختر… تو بری اونجا دیپورت نشیاعزام نمیشی واسه جای بهتر اونم کجا USA
    آوا: مگه چمه…. بله که میرم…
    آرمان: دارم می گم من مخالفم… همچین اجازه ایم بهت نمیدم…
    آوا: باشه ایشاالله که من بمیرم راحت شی…
    مامان آوا که تا حالا خرید بود در خونه رو باز کرد و اومد داخل گفت:
    باز شما دو تا چتونه صداتون تا سر خیابون میاد… هیچوقت نشد تنها بمونید و من بیام ببینم دارین می خندین…
    آوا: مامان شما یه چیز بگید… بد می گم؟
    مامان: آوا جان تو الان یه هفتست داری می گی می خوام برم می خوام برم… تصمیمتم همه رو گذاشته تو شک… باباتم که می گه نه… دخترم مامان قربونت شه… حقم داره می خوای چکار از ایران بری همینجا بمون خودمون اینقدر دانشگاه داریم همینجا درست و ادامه بده دیگه…
    آوا: ای بابا شما هم که حرف خودتون و میزنید… بابا خواهش می کنم…
    آرمان: آوا من حرفم و زدم بیش از هزار بار هم تکرارش کردم… برو به درست برس…
    آوا با یه حالت قیض بلند شد و رفت تو اتاق و در و محکم بست…
    الان یه هفته از اون خوابش که ملیکا باهاش حرف زد می گذره ، آوا حمید و کمتر میبینه هر چیم بهش کم محلی می کنه حمید بیشتر میاد سمتش… تو این یه هفته کلی با پدرش برای ادامه تحصیل تو استرالیا صحبت کرده اما هم پدر و هم مادر ش مخالفن…دیگه نمی دونه چه کار کنه… از یه طرفی هم خودش نسبت به حمید بی میل نیست و می ترسه اینجا بمونه و کار دست خودش بده اخه حمید بهش گفته پارتیه اون دوستم نیومدی این یکی باید بیای …اوا می ترسه می دونه که اگه بره تو اون جشن ممکنه هر اتفاقی بیفته…
    موبایلش داشت میلرزید به صفحه نگاه کرد شماره غریبه بود فکر کرد شاید حمید باشه جواب نداد… دوباره و دوباره زنگ خورد جواب داد…
    آوا: جانم؟
    فرد پشت خط : سلاااام… خوبی؟ آوا؟
    آوا از لهجش و صداش فهمید که تیساست… خوشحال شد می تونست یکم روحیش و عوض کنه…
    آوا: سلام… تیسا تویی؟ چطوری خوبی گلم؟
    تیسافرین: نه من تیسا نیستم تیسافرینم… من خوبم تو چطورن ؟ خوبی؟
    آوا: آوا خندید و گفت : کی به تو فارسی یاد داد من یه نفرم فعلا رو جمع نبند…کجایی؟ خطت که ایرانسلای ایران… ایرانی؟
    تیسافرین: آره آره تازه اومدم… تو چرا تماس نگرفت گفتم من اومدم من تماس گرفت
    اوا: ببخشید دیگه نشد کلی کار داشتم… حالا کجایی؟
    تیسا: من اومدم نصف جهان…
    آوا: ا خوش به حالت…منظورت اصفهانه دیگه؟
    تیسا یکم مکث کرد و گفت آره آره ببخشید تقصیر دوستم هست هی اشتباه گفت منم هی یاد گرفتم بعدم موند تو ذهنم…
    اوا: اشکال نداره قربون حرف زدنت بشم… برو گلم مزاحم نمیشم …کار ندازی؟
    تیسا که دید اوا می خواد قطع کنه هول شد و گفت چرا چرا هست کار…من کار هست…نه من کار نیست , کار من هست…
    آوا: وای گلم قاطی کردیا منظورت اینه که کار داری؟
    تیسا نفس راحتی کشید و گفت آره همین منظورم بود… خوواستم ببینم… می تونی یعنی بلدی یه خونه برام پیدا کرد؟
    آوا: من ؟ خونه می خوای چه کار؟
    تیسا: آره دیگه تو…من یه مدتی باید ایران موند کلی کار داشت… یه خونه خواستم … خیلی بزرگ نباشه…خودم تنهاست… فقط چون من اینجا خیلی غریب هست نزدیک خونه خودتون گرفت که من اگه مشکل داشت تو راهنمایی کرد…
    همون موقع بابای آوا در و باز کرد و اومد تو اتاق و وقتی دید آوا نیشش تا بناگوشش بازه دست به کمر شد و نگاش کرد اوا هم مثل این ادمایی که کار خلافی کردن رنگش و باخت و بعد از گفتن ok به تیسا خداحافظی کرد… و قطع کرد…
    آرمان: کی بود؟
    آوا تو چند لحظه تصمیم گرفت از یه در دیگه وارد شه که باباش خیلی بهش شک نکنه…گفت:
    آوا: بابا می تونیم یه خونه پیدا کنیم؟ برای یه نفر نزدی خونه خودمونم باشه؟ طرف ایرانیه اما از اول اونجا بزرگ شده و حالا برای کاری می خواد بیاد ایران از من کمک خواسته منم دلم نمیاد بهش بگم نه… با معلمم تو کاخ نیاوران آشنا شد و از اونجایی که شما کارتون تو ملک و املاک و این چیزاست من و بهش معرفی کرد…
    آرمان: آره خونه هست تو محل خودمون … حالا کی هست؟ چند سالشه؟ یه خانم تنهاست؟
    آوا: نه نه بابا یه اقاست…
    آرمان یه ابروش و داد بالا و گفت آقا ؟ چه جالب؟
    آوا فهمید باباش داره مشکوک میشه واسه همین گفت: من که تشخیصم خوب نیست اما فکر کنم همسن شما باشه… حالا چکار می کنید؟
    آرمان: یکی دو تا خونه تو محل هست بگو باهام تماس بگیر یه قرار بزارم بیاد ببینه… اما من زبانم زیاد خوب نیستا…
    آوا: پارسی بلده بابا… انقدرم باحال حرف میزنه… با تو که مفردی حرف میزنه اما از فعل جمع استفاده می کنه…
    آرمان: همینشم برای کسی که می گی اونور بزرگ شده عالیه…
    آوا: تازه عالی ترم هست اگه بدونی بابا… ازش بپرسی کجایی هستی با اینکه اونجا به دنیا اومده می گه از سرزمین پارس… خیلی معتقد به ایران و تاریخ ایرانه…خیلی هم تعصبیه…
    آرمان: خوبه یعنی به نوع خودش بی نظیره جوونای ما که تا میرن واسه صدور پاس تقاضا میدن خودشون و می گیرن و یادشون میره برای کجان اما این بزرگ شده اونجا و عاشق وطن… اما خوب شناختیشا…
    آوا: خیلی سادست بابا چند تا رو نداره که شناختش سخت باشه… باهات رو بازی می کنه صاف و سادست حالا میبینید متوجه میشید… راستی شما چرا اومده بودی تو اتاق کارم داشتی؟
    آرمان : اومده بودم ببینم با کی حرف میزنی که انقدر راحت بعد از اینهمه مدت می خندونت و اینکه بگم واسه پیشنهادت برای ادامه تحصیل فکر می کنم اما شاید خودمونم باهات بیام برای زندگی می گم اما یه جای بهتر…
    آوا از گردن باباش اویزون شد و بوسش کرد… کار تعجب اوری بود … چون این پدر و دختر انقدر با هم خشک و رسمی هستن که بعیده اینهمه با هم بگن و بخندن در آخرم یه بوس تحویل هم بدن…
    آرمان بعد از شب بخیر رفت بیرون و آوا یکم تو جاش اینور و اونور شد و آخرم نتونست تحمل کنه و به حمید ای ام اس داد… و حمیدم برای اولین بار از آوا رابطه اس ام اسی خواست و تا ۴ صبح با حرفایی که حمید میزد بیدار موندن… آوا تا لب دادن و گرفتن و نوازش مشکلی نداش اما حرفای حمید واقعا خجالت آور بود…

    با کشیده ای که خورد تعادلش و از دست داد و نزدیک بود بیفته که خود حمید یه دستش و از بازو گرفت و ثابت نگهش داشت…
    حمید: دیگه دوست ندارم با من راجع به دنیا حرف بزنی که باهاش باشم یا نه؟ که کدوم کارم غلطه کدوم درست, فهمیدی یا نه؟ می فهمی؟ می فهمی چی می گم/؟
    آوا هنوز باورش نشده بود که حمید زده تو گوشش آخه چیزی بهش نگفته بود فقط گفته بود حمید با دنیا بهم بزن و پسر خوبی باش بزار بی دغدغه کنار هم باشیم که یه سیلی جانانه نصیبش شد…
    آوا: باورم نمیشه حمید این تو بودی؟ برای چی مگه چی گفتم:( ؟ من فقط…
    حمید حرفش و قطع کرد و محکم زد رو بازوش و گفت هیسسسسسسسس خفه شو آوا خفه شو گفتم هیچی نمی خوام بشنوم و بعدم به آوا گفت گمشو برو خونتون…
    آوا: با یه دل شکسته و یه کمر خمیده راه افتاد بره خونشون… تو دلش خون بود… صدای دسته و عزاداری میشنید :

    چنگ دل , آهنگ دلکَش میزند
    ناله ی عشق است و آتش میزد
    قصه ی دل دلکَش است و خواندنی
    تا آبد این عشق و این دل ماندنیست
    چنگ دل , آهنگ دلکَش میزند
    ناله ی عشق است و آتش میزد
    چنگ دل , آهنگ دلکَش میزند
    ناله ی عشق است و آتش میزد
    مرکز در دست و کانون و شراب
    شعله ساز و شعله سوز و شعله کار

    دانلود بهترین عکس های عاشقانه داغ خفن 18+ رمان های عشقولان جدید

    دانلود بهترین عکس های عاشقانه داغ خفن ۱۸+ رمان های عشقولان جدید

    دانلود بهترین عکس های عاشقانه داغ خفن 18+ رمان های عشقولان جدید

    دانلود بهترین عکس های عاشقانه داغ خفن ۱۸+ رمان های عشقولان جدید

    دانلود بهترین عکس های عاشقانه داغ خفن 18+ رمان های عشقولان جدید

    دانلود بهترین عکس های عاشقانه داغ خفن ۱۸+ رمان های عشقولان جدید

    دانلود بهترین عکس های عاشقانه داغ خفن 18+ رمان های عشقولان جدید

    دانلود بهترین عکس های عاشقانه داغ خفن ۱۸+ رمان های عشقولان جدید

    دانلود بهترین عکس های عاشقانه داغ خفن 18+ رمان های عشقولان جدید

    دانلود بهترین عکس های عاشقانه داغ خفن ۱۸+ رمان های عشقولان جدید

    دانلود بهترین عکس های عاشقانه داغ خفن 18+ رمان های عشقولان جدید

    دانلود بهترین عکس های عاشقانه داغ خفن ۱۸+ رمان های عشقولان جدید


    درست نمیشنید گریه امونش نداد نشست کنار جدولا و گفت یا امام حسین از خدا بخواه کمک کنه… خدایا شکستم… و بعد هق هق گریش تو دسته و صدای طبل و مداح گم شد…
    یکم گه سبک شد بلند شد و رفت زنگ و زد مامانش نگرانش بود خیلی دیر کرده بود قیافش و دید نگرانیش تجدید شد…
    مامان: خدا مرگم بده کجا بودی دختر دلم هزار راه رفت… چرا گریه کردی چیزی شده؟
    آوا: نه مامان چی می خواست بشه… همینجوری…
    مامانش دستش و گرفت گفت: همینجوری کسی گریه نمی کنه اونم تا این حد که کل صورتش پف کنه و چشماش بشه کاسه خون اونم تو که جلوی هیچ کس گریه نمی کنی حالا بگو ببینم چی شده؟
    آوا که دید مامانش بیخیال نمیشه گفت:
    آوا: هیچی مامان جان دنبال یه دسته میرفتم خیلی جیگر سوز می خوند و تعریف می کرد منم ناخواسته یکم گریه کردم… مشکل صورت من اینه که بغضم کنم انگار ۸ لیتر اشک ریختم چه برسه یکم گریه کنم… حالا بزار یرم دوش بگیرم سرحال بیام آفرین مامانی دستم و ول کن دیگه…
    مامان آوا با اینکه توجیح نشده بود دست آوا رو ول کرد و رفت به کاراش رسید اوا بعد از اینکه از حموم اومد… تلفن و برد تو اتاق و شماره خونه ملیکار و گرفت این چند وقت زیاد اونجا زنگ میزد…
    مهناز(مامان ملیکا): بله بفرمایین؟
    آوا: سلام مامانی خوبی گلم؟
    مهناز: سلام تو چطوری؟ چقدر دلم برات تنگ شده بود دخترم…
    آوا: تعجب کرد مامانش طوری حرف میزد که انگار داره با دخترش حرف میزنه قبلا اینجوری جواب نمی داد…
    آوا: ممنون مامان… زنگ زدم بگم امسالم تاسوعا بریم حسینه باب الحوائج همونجایی که هر سال می رفتیم و نخل می چرخونن باشه مامان؟ تازه من و ملیکا نذرم داشتیم می خوام نذرمونم ادا کنم…
    مهناز یا یغض گفت آره حتما میریم همونجا مامانت میاد؟
    آوا: نه فکر نکنم آخه فرداش عزیزم نذری داره میره اونجا کمک…
    مهناز: آره یادم بود پارسالم نیومد…من فردا مجید و می فرستم دنبالت ساعت ۹ باشه؟
    آوا: باشه مامانی… پس تا فردا کار نداری؟
    مهناز : نه دخترم مراقب خودت باش…
    آوا: شما هم همینطور…خداحافظ…
    تلفن و قطع کرد و همینجور رو تخت دراز کشید تلفنم گذاشت رو سینش… به کار امروز حمید فکر کرد که چقدر وحشیه البته این اولین باری نبود که از حمید چک می خورد یه بارم دیروزش یه سیلی خورد آخه هر چی وایساد سر کوچه مدرسه حمید نیومد اینم دیگه واینستاد و رفت سر میدون توحید حمید یهو اومد جلوش و جلو همه زد تو گوشش که چرا یه دقیقه واینستادی بیام….آوا حسابی خورد شده حمید خوردش کرد…حالا دیگه مطمئنه حمید و دوست داره چون آوا آدمی نیست که با کسی بحرفه یا اصلا به کسی نگاه کنه که بهش بی احترامی کرده…
    چشماش و بست و سعی کرد این دو تا خاطره زشت و فراموش کنه اما یکی ته دلش یکی تو خیالش می گفت همین دو تا بهونت باشه واسه فراموشی آره فراموشش کن باید فراموش کنی…
    اما آوا نمی تونست به همین راحتی نبود نمی دونست چرا وقتی اسم جدایی میاد بی اختیار چشماش میباره و تنش میلرزه…ویبره گوشیش و شنید بدون اینکه نگاه کنه جواب داد دعا دعا می کرد حمید باشه و بخواد از دلش در بیار اما زهی خیال باطل…
    بله؟
    مرد غریبه: سلام… ببخشید خانم ملکی؟
    آوا: نخیر آقا اشتباه گرفتین…
    مرد: ببخشید خانم خداحافظ…
    گوش و گذاشت رو میز و یه نفس صدا دار کشید رفت بیرون تلفن و گذاشت تو شارژ و نشست پای تلوزیون اصلا حوصله درس خوندن نداشت…
    ***********************************************

    بعد از اینکه آوا رفت همونجا نشست… ۵ دقیقه ای بود نشسته بود که دوستاش زنگ زدن بره خونه رامین اینا که همه جمع شدن… و حمیدم قضیه آوا رو به کل فراموش کرد و رفت خونه رامین اینا… و بی توجه به ماه محرم و اینکه یه روز به تاسوع مونده زدن و رقصیدن… آخراش رامین بوند که به همه گفت:
    رامین: امشب براتون سوپرایز دارم… و بعدم به همه یه پَک شیشه که الان اون پکا تو بازار ۲۰۰۰ تومنه و یه پایپ داد…
    حمید و سطار با هم: حالا این چی هست؟ خوردنیه؟
    مرتضی: راست می گه چیه خوردنیه؟
    رامین: نه دیوونه ها یان صنعتیه نمیشه خوردش البته مثل اینکه جدیدا خوردنی و تزریقیشم اومده…و بعد ادامه داد…
    اونایی که تو بسته های مشماییه کوچیکه شیشست واحدشم پَکِ… اون لوله های کریستالی هم که سرش گرده پایپ با اون شیشه می کشی… شیشه اعتیاد نداره عوضش بعد از مصرف دُزِ حالت و میبره بالا البته نه اونقدر که اُوِردُز کنید… تازه شنیدم بعد از مصرف تمایلت به جنس مخالف بیشتر میشه و اگه یه نمونه از جنس مخالف پیشت باشه حسابی لذت میبری…
    همه خندیدن و رامین شروع کرد به توضیح دادن اینکه چطور بکشن

    فصل اول رمان آوایی بین عشق و نفرت در اینجا به پایان رسید . قسمت دوم و اخر این رمان زیبا در روز های آیند تقدیم شما عزیزان خواهد شد .با ما باشید .

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

    آخرین مطالب
  • جزییاتی از مرگ ناگوار دو خواهر در حمام

    جزییاتی از مرگ ناگوار دو خواهر در حمام

  • داستان جراحی وحشتناک رزیتا غفاری از زبان خودش

    داستان جراحی وحشتناک رزیتا غفاری از زبان خودش

  • دوستی بامزه دختر شاهرخ استخری با پسر ماه چهره خلیلی

    دوستی بامزه دختر شاهرخ استخری با پسر ماه چهره خلیلی

  • عکس بریتنی اسپیرز درکنار دوست پسر ایرانی اش سام اصغری

    عکس بریتنی اسپیرز درکنار دوست پسر ایرانی اش سام اصغری

  • پرستو صالحی درکنار داش مشتی سینما!/عکس

    پرستو صالحی درکنار داش مشتی سینما!/عکس

  • صحبت های بی پروای شبنم قلی خانی در مورد طلاق بازیگران

    صحبت های بی پروای شبنم قلی خانی در مورد طلاق بازیگران

  • عکس مادر و دختر جوانی که هردو بازیگر هستند

    عکس مادر و دختر جوانی که هردو بازیگر هستند

  • ۱۰ خواص شگفت انگیز خرما

    ۱۰ خواص شگفت انگیز خرما

  • جزییاتی از کت شلوار جنجالی و گران قیمت نخست وزیر هندوستان

    جزییاتی از کت شلوار جنجالی و گران قیمت نخست وزیر هندوستان

  • فلور نظری در یک کافی شاپ ایتالیایی درآلمان

    فلور نظری در یک کافی شاپ ایتالیایی درآلمان

  • طرز تهیه کوکی خرما و گردو/تصاویر

    طرز تهیه کوکی خرما و گردو/تصاویر

  • معرفی چند خواننده لس آنجلسی که قصد دارند به ایران بازگردند/تصاویر

    معرفی چند خواننده لس آنجلسی که قصد دارند به ایران بازگردند/تصاویر

  • عذرخواهی بهنوش بختیاری از پدرش به دلیل حرفای جنجالی اش در برنامه ماه عسل

    عذرخواهی بهنوش بختیاری از پدرش به دلیل حرفای جنجالی اش در برنامه ماه عسل

  • گریم جالب سمانه پاکدل در سریال هم سایه ها

    گریم جالب سمانه پاکدل در سریال هم سایه ها

  • جشن تولد۴۳ سالگی بهاره رهنما با حضور عده ای ازبازیگران در کافه اش

    جشن تولد۴۳ سالگی بهاره رهنما با حضور عده ای ازبازیگران در کافه اش

  • مداح معروف کشور صاحب فرزند شد/عکس

    مداح معروف کشور صاحب فرزند شد/عکس

  • مهاجرت ترلان پروانه به دلیل مدلینگ شایعه است یا واقعیت؟

    مهاجرت ترلان پروانه به دلیل مدلینگ شایعه است یا واقعیت؟

  • امضای افراد معروف و سرشناس چه شکلی است/تصاویر

    امضای افراد معروف و سرشناس چه شکلی است/تصاویر

  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند