سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 13:23 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • مرد روانی با تجاوز به دختر دو ماهه اش باعث مرگ وی شد/تصاویر

    مرد روانی با تجاوز به دختر دو ماهه اش باعث مرگ وی شد/تصاویر

    مرد روانی با تجاوز به دختر دو ماهه اش باعث مرگ وی شد/تصاویر پدر بی رحم چند بار به نوزاد ۲٫۵ ماهه خودش تجاوز جنسی کرد و باعث شکستن تمام استخوان های این دختر نوزاد شد و سرانجام این دختر طاقت نیاورد و در بیمارستان و در دست پرستار جان سپرد. این پدر روانی ۲۴ […]

  • حکم شلاق برای بازیگر جوان مرد برای تعرض به یک دختر

    حکم شلاق برای بازیگر جوان مرد برای تعرض به یک دختر

    حکم شلاق برای بازیگر جوان مرد برای تعرض به یک دختر   دیوان عالی کشور حکم شلاق هنرپیشه جوانی را که به تعرض به همکارش متهم شده ‌بود، تأیید کرده است. ماجرای تعرض بازیگر جوان به همکارش یک سال قبل زنی جوان به پلیس مراجعه کرد و مدعی شد از سوی همکارش مورد آزار و […]

  • ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس   خودکشی دو دختر سیزده و چهارده ساله را در خیابان پیامبر غربی خیابان جهاد اکبر تهران… کانال تلگرامی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران   بررسی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران نشان می دهد که آنها قبل از اقدام به خودکشی […]

  • شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس بر اساس گزارش سایت برزیلی Folha de Sao Paulo در حالی تیم فوتبال آرژانتین دو هفته پیش با یک هواپیمای مشابه هواپیمای سقوط کرده برزیلی پرواز کرد که ممکن بود به سرنوشت آنها دچار شود. این هواپیما که حامل مسی و بازیکنان آرژانتین بود از برزیل به ” بوینوس […]

  • حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد حکم اعدام بابک زنجانی    معاون نظارت دیوان عالی کشور از تایید حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی خبر داد. حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی تایید شددکتر غلامرضا انصاری معاون نظارت و بازرسی دیوان عالی کشور در گفت‌وگو با خبرنگار گروه حقوقی و قضایی خبرگزاری میزان از […]

  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۵ اسفند ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 2350 بازدید | نظرات 0 نظر | دسته بندی : رمان ادبی و کلاسیک , رمان عاشقانه
  • دانلود کتاب رمان جدید موبایل عاشقانه عشق و غرور-رمان ایرانی

    دانلود کتاب رمان جدید موبایل عاشقانه عشق و غرور-رمان ایرانی

    دانلود کتاب رمان جدید موبایل عاشقانه عشق و غرور-رمان ایرانی

    نوشته امروز سایت تفریحی و رمان سه شنبه ۵ اسفند ۹۳ : دانلود کتاب رمان جدید موبایل عاشقانه عشق و غرور-رمان ایرانی – دانلود رمان درباره عشق و عاشقی موضوع عشقولانه – دانلود رمان های جدید دباره عاشق شدن دختر و پسر – کتاب رمان موبایل در مورد عشق جوانی پسر به دختر – رمان های زیبا و خواندنی در مورد جوان های عاشق دختر و پسر – دانلود رمان زیبا خواندنی جذاب بلند طولانی عشق و غرور – داستان کوتاه بلند عاشقانه عشق بازی عکس رمان داغ ایرانی موبایل

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و عکس سپیده ۳pide.ir یکی دیگر از بهترین رمان های منتخب این ما رو براتون قرار دادیم . این رمان به عنوان رمان برتر اسفند ماه انتخاب شده است و به عنوان رمان های پربازدید شهرت و معروفیت فراوانی کسب کرده است . اسم این رمان زیبا و خواندنی جدید عشق و غرور می باشد که نویسنده آن سرکار خانم زینب جباری هستش که در ۵ قسمت بسیار جذاب و احساسی نوشته شده است و ما هر روز سعی خواهیم کرد یک قسمت از آن را در سایت قرار بدیم . امیدواریم از دانلود و خواندن این رمان زیبا لذت ببرید .

    دانلود رمان عشق و غرور عاشقانه ایرانی برای موبایل و گوشی اندروید

    قسمت اول رمان جذاب ایرانی عشق و غرور

    شروع رمان : به نام آنکه عشق را همانند آب حیات در رگه های بدن جاری ساخت و به آن زندگی بخشید .
    من می گویم که عشق از اولین روز زندگی تا آخرین دم حیاتش آدمی را همچون شمعی فروزان زنده نگه می دارد و شادی و نشاط را به او می بخشد .

    ـ غزاله جان دخترم بیدار شو . تا کی می خوای بخوابی . نا سلامتی امروز جشن تولدت است و پدرت کلی میهمان دعوت کرده . بیدار شو که کلی کار داریم .
    غزاله سراسیمه از جا برخاست .
    ـ سلام مادر صبح به خیر .
    بعد از مرتب کردن تخت خود نگاه مهربان مادرش را به جان خرید و گونه اش را بوسید و گفت : شما مهربان ترین مادر دنیا هستید .
    سپس برای شستن دست و روی خود به دستشویی رفت و بعد از چند دقیقه به جمع خانواده پیوست . پدرش و آرمین مشغول خوردن صبحانه بودند غزاله سلام بلند بالایی کرد و صبح به خیر گفت . پدر به سمت غزاله نگاه کرد و با مهربانی پاسخ سلامش را داد و گفت : غزاله جان تولدت مبارک .
    غزاله نگاهی از روی حق شناسی به پدرش کرد و گفت : متشکرم پدر جان خدا انشاءالله به شما و مادر طول عمر بدهد و سایه شما را از سر ما کم نکند . شما بهترین و عزیز ترین کس من در این دنیا هستید .
    بعد جلو رفت و صورت پدرش را بوسید . آرمین او را نگاه می کرد . بعد از دقایقی به صدا در آمد .
    ـ همیشه همین طور سیاست مدار بودی . آخه دختر تو به کی رفتی . هنوز دهنت بوی شیر می ده ولی قلمبه سلمبه حرف می زنی . چاره ای ندارم ، من هم مجبورم بگویم تولدت مبارک .
    غزاله تشکر کرد و پشت میز نشست . پدر غزاله مرد زحمت کشی بود . در طی این چند سال تمام وقت خود را صرف خدمت به مردم و جامعه و خانواده اش کرده بود . او کارمند اداره پست و مسئول قسمت اجناسی که به خارج از کشور ارسال می شد بود . در کل کارمند لایق و شایسته ای به حساب می آمد . آرمین هم بعد از گرفتن دیپلم در کنکور سراسری شرکت کرده و قبول شده و سال اول دانشگاه را پشت سر گذاشته سال دوم را طی می کرد . غزاله هم که سال سوم دبیرستان بود .
    بعد از خوردن صبحانه پدرش رو به همه کرد و گفت : همگی باید به این موضوع توجه کنیم که گرفتن این جشن علاوه بر اینکه تولد غزاله جان را به یاد ما می اندازد باعث می شود که افراد فامیل دور هم جمع شوند و ساعتی را به خوشی و شادی بگذرانیم . ولی این را هم باید در نظر داشته باشیم که به نحو احسن از میهمان ها پذیرایی کنیم .
    آرمین گفت : مخصوصاً که این جشن مربوط به غزاله است . مثلاً خواهرم یک سال بزرگ تر شده و باید بداند که به من احترام بگذارد . راستی غزاله یادم رفته برایت کادو تهیه کنم .
    غزاله جلو رفت ، چنگی به مو هایش زد و گفت : مگر من به جز تو برادر و خواهری دارم که تو هم می خواهی از دادن هدیه فرار کنی .
    آرمین که سعی می کرد مو هایش را از دست خواهرش نجات دهد گفت : تسلیم ! تسلیم ! بابا شوخی کردم ، مگر می شود که من برای خواهر عزیزم هدیه ای نگرفته باشم . تو چقدر ساده و زود باوری .
    غزاله مو های او را رها کرد و گفت : حالا شدی یک داداش خوب . پدر جان از اینکه این قدر به فکر من و جشن امروز هستید خیلی متشکرم . فقط یک خواهش دارم ، لطفاً امروز زود تر به خانه بیایید .
    پدر لبخندی به لب آورد و گفت : حتماً ، حتماًََ دخترم . و سریع از جا برخاست .
    خانم چیزی لازم نداریم ؟
    مادر که مشغول ریختن چای برای غزاله بود گفت : چرا ، موقع برگشتن کیک یادت نرود . ساعت ۲ بعد از ظهر آماده است .
    آقای احمدی چَشم بلندی گفت و خداحافظی کرد و رفت .
    مادر سینی چای را روی میز گذاشت . غزاله یکی از فنجانها را بر داشت و گفت : خوب مادر جان تعداد مهمان ها چند نفر است ؟ مادر که مشغول هم زدنم چای خودبود ، گفت : والله آن طور که پدرت می گفت با خودمون هفتاد نفر می شوند .
    چشم های برادر و خواهر گرد شد و هر دو با تعجب گفتند : هفتاد نفر ؟ مگر چه خبره ؟
    مادرش لبخندی زد و گفت : خبر جشن تولد . تازه کجای کار هستید . پدرتان خیلی از دوستان را از قلم انداخته . خوب دیگه ، وقت نداریم زود باشید قرار نیست تا ظهر بنشینیم . حرف بزنیم و بلند شوید خیلی کار داریم .
    آرمین گفت : با عرض شرمندگی من امروز تا بعد از ظهر کلاس دارم ، نمی توانم بمانم تا به شما کمک کنم ولی سعی می کنم بعد از ظهر خودم را برسانم .
    در این لحظه صدای زنگ خانه به گوش رسید . آرمین برای باز کردن در بیرون رفت . فریبا و فریده پشت در منتظر بودند ، با دیدن فریده دستپاچه شد ، بعد از سلام و احوالپرسی آنها را به داخل دعوت کرد .
    فریده نیز با دیدن آرمین دست و پای خود را گم کرده بود ولی سعی کرد که خونسرد باشد .
    غزاله با دیدن آنها با خوشحالی دست هایش را به هم زد و گفت : سلام بر دختران دایی عزیزم که همیشه مرا مورد لطف و محبت شان قرار می دهند .
    فریده بعد از سلام و احوالپرسی رو به عمه اش کرد و گفت : من و فریبا تصمیم گرفتیم ، که امروز زود تر از سایر میهمان ها بیاییم و به شما و غزاله جان کمک کنیم .
    مادر غزاله با خوشحالی گفت : کار خوبی کردید ، زحمت کشیدید ، بهتر است هر چه زود تر دست به کار بشویم .
    فریده دختری مهربان و خوش برخوردی بود که سال گذشته دیپلم گرفته و پشت کنکور مانده بود . او از فرید دو سال کوچک تر و از نظر اخلاقی سر آمد دختران فامیل بود . البته در برابر پسران دختر مغرور و متکبری به حساب می آمد و همین امر باعث شده بود که کسی از فامیل یا دوستان به طرفش نرود چون همه فکر می کردند که فریده قلبی در سینه اش ندارد . بیچاره آرمین جزء این دسته بود با این تفاوت که او حاضر نبود به هیچ عنوان کناره گیری کند . با علاقه زیادی که به فریده داشت معتقد بود بالاخره یک روز این قلب یخی را با عشق خود ذوب خواهد کرد . وقتی آنها را مشغول صحبت کردن با مادرش دید گفت : خوب مادر اگر با من کار ندارید بروم .
    فریده نگاهی متعجب به او کرد و گفت : فکر می کردم که شما هم به ما کمک می کنید . راستش فرید خیلی دلش می خواست با ما بیاید ولی تا کنکور وقت زیادی نمانده . این دو سال خدمت سربازی او را حسابی عقب انداخت . از من خواست که معذرت خواهی کنم .
    غزاله گفت : می بینی فریده جان ! شانس من بینواست ، این آقا حتی یک روز را هم به خاطر خواهرش تعطیل نمی کنه . آرمین که کلافه شده بود گفت : چکار کنم خواهر خوبم ! خودت که می دانی آخر سال است و من کلی امتحان دارم . اگر دلت می خواهد که یک واحد عقب بمانم هیچ مشکلی نیست می مانم .
    غزاله رو به فریده کرد و چشمکی زد و گفت : نه هیچ احتیاجی به جناب عالی نداریم ، لطفاً زود تر زحمت را کم کنید .
    آرمین گفت : خدا را شکر که نیروی کمکی رسیده ، فریده خانم و فریبا جان به جای من کار می کنند .
    فریده نگاهی به آرمین انداخت که تمام وجودش را لرزاند ، نگاهی که قلبش را سوزاند . به صدا در آمد : ولی آرمین جان ! هر کس جای خودش را دارد و سریع بیرون رفت .
    او نیز مدت هاست که به آرمین فکر می کرد ، البته خودش می دانست که تعدادی از پسران فامیل او را زیر نظر دارند و بار ها سعی کرده اند که با او صحبت کنند ولی فریده با رفتار خود این اجازه را به آنها نداده بود . همیشه مرزی از احترام و دوست داشتن بین آنها وجود داشت . ولی آرمین فرق می کرد ، او جدای از آنها بود ، چیزی در درونش وجود داشت که نا خود آگاه به طرفش کشیده می شد البته فریده سعی می کرد که وقتی آرمین را می بیند بر اعصاب خود مسلط شود همیشه طوری رفتار می کرد که آرمین در مورد او طور دیگری فکر کند .
    قرار بر این شد که فریده و غزاله مشغول تزیین اتاق شوند ، فریبا هم همراه عمه اش کار های مربوط به آشپزخانه را انجام دهد . او در حالی که مشغول چیدن میوه ها در ظرف های مخصوص بود ، رو به عمه اش کرد و گفت : راستی مامان اینها هم یکی دو ساعت دیگر می آیند در ضمن مادر ناهار هم درست کرده و قراره با خودش بیاره .
    مادر غزاله با دلخوری گفت : یعنی چه ؟ مگه اینجا یه لقمه نون و پنیر پیدا نمی شد . بعد بیرون رفت گوشی تلفن را بر داشت ، شماره منزل برادرش را گرفت و مشغول صحبت شد . بالاخره بعد از چند دقیقه صحبت کردن مادر غزاله راضی شد که آنها غذا را که با خود بیاورند .
    در سالن فریده بادکنک ها را بر داشت و گفت : ای کاش فرید هم آمده بود . او استاد این طور کار هاست . ولی خوب درسش واجب تر است . می دانی که پدر خیلی علاقه داره که فرید درس بخوان و دکتر بشود . فرید تمام سعی خود را به کار گرفته و اگر موفق نشود شکست بزرگی به روحش وارد خواهد آمد . البته پدر بدون اینکه خودش اطلاع داشته باشد دار کار های مربوط به خارج رفتنش را درست می کند . خاله هم قرار است برایش دعوت نامه بفرستد . تو را به خدا چیزی به فرید نگویی ، فکرش خراب می شود ، خدا را چه دیدی ؟ شاید همین جا قبول شد و ماند .
    غزاله گفت : فرید جوان با اراده ای است . تا جایی که من او را می شناسم اگر کاری یا چیزی را دوست داشته باشد ، تا آن را به دست نیاورد دست بر دار نیست .
    فریده نگاهی شیطنت آمیز به او انداخت و لبخندی زد و گفت : می بینم که خیلی خوب با روحیه فرید آشنایی .
    غزاله در حالی که بادکنک را از او می گرفت با آرنج خود به پهلوی او زد و گفت : دیوانه مثل این که ما از بچگی با هم بزرگ شدیم . بعد بادکنک را به طرفی پرت کرد و به سمت حیاط رفت تا چهار پایه بیاورد .
    کار آنها تا ظهر طول کشید ، مادرش هم به کمک فریبا کار های مربوطه را انجام داد ، تقریباً همه چیز آماده شده بود . در این لحظه زنگ خانه به صدا در آمد و دایی و خانمش قابلمه به دست وارد شدند .
    زن دایی بعد از سلام ، قابلمه را به دست غزاله داد و گفت : می دانی چه درست کردم ؟ حدس بزن غزاله با خوشحالی گفت : ماکارونی زن دایی چشمکی زد و گفت : ای ناقلا باز هم تو بُردی دایی رضا ، نیشگونی از لپ غزاله گرفت و گفت : چی می گی خانم ؟ مثل اینکه خواهر زاده مرا دست کم گرفتی . بعد رو به غزاله کرد و گفت : خوب دایی جان سفره را بیندازید که حسابی گرسنه هستم .
    مادر غزاله گفت : پس فرید کجاست چرا نیامد ؟
    نسرین خانم گفت : فرید جایی کار داشت گفت که بعداً می آید .
    بعد از خوردن ناهار ظرف ها را مادر فریده شست .
    دختر ها برای تعویض لباس به اتاق غزاله رفتند . غزاله پیراهنی به رنگ بنفش روشن که از جنس حریر بود و حاشیه آن با گیپور تزیین شده و زیبایی خاصی به آن بخشیده بود پوشید . لباسش در عین حال هم ساده و هم شیک و دخترانه بود .
    پدرش روز قبل یک جفت کفش که تقریباً همرنگ پیراهنش بود ، تهیه کرد ، و به غزاله به عنوان هدیه کوچولو داده بود .
    غزاله وقتی لباسش را پوشید مو های بلند خود را که به رنگ شب بود شانه کرده و آزاد در پشت خود رها کرده بود ، بدون هیچ آرایشی به طرف فریده چرخید و گفت : خوب چطوره ؟ فریده نگاه تحسین آمیزش را به او دوخت و گفت : چقدر خوشگل شدی .
    در همین موقع مادر غزاله وارد اتاق شد و گفت : غزاله جان ببین فرید برایت چی آورده ؟ سپس تاج گل را به طرف او گرفت .
    تاج با گل های مریم و نرگس تزین شده بود .
    غزاله با خوشحالی ، نگاهی به تاج گل انداخت . او عاشق گل مریم بود . وقتی آن را به مو هایش زد قیافه اش چند برابر زیبا شد .
    فریده نگاه تحسین آمیزی به او کرد و گفت : واقعاً که سلیقه فرید حرف نداره .
    غزاله سرمست و مغرور از تعریف های فریده چرخی زد و گفت : خوب چطوره ؟
    فریده گفت : عالیه ! بهتر از این نمیشه ، دیگه بسه . باید بریم پایین .
    بعد هر سه با هم پایین رفتند .
    فرید در آشپزخانه مشغول صحبت با عمه و مادرش بود .
    غزاله آرام از پشت او آمد و دست هایش را بر روی چشمان فرید گذاشت .
    فرید با لمس کردن دست های غزاله با صدای بلند گفت : دختر جان تو بزرگ شدی هنوز دست از این کار هات بر نمی داری ؟
    غزاله دست هایش را بر داشت . فرید سرش را بر گرداند . نگاهش در نگاه غزاله نشست و در جا میخکوب شد . قدرت حرکت نداشت . حس کرد که ضربان قلبش بیش از اندازه تند شده و خون با سرعت تمام در صورتش جمع شده . نمی دانست چرا چنین حالی به او دست داده .
    غزاله چیلی زیبا شده بود . در یک لحظه حس کرد که غزاله را بیشتر از همیشه دوست دارد ، البته جدای از اینکه فامیل هستند .
    به زحمت فراوان توانست پاسخ سلام غزاله را بدهد .
    غزاله بدون اینکه متوجه دگرگونی حال فرید شود دست او را گرفت و گفت : بیا اتاق را ببین . من و فریده سنگ تمام گذاشتیم راستی بابت تاج متشکرم واقعاً که سلیقه ات بی نظیره . از کجا فهمیدی که من مریم دوست دارم . در هر صورت غافل گیرم کردی هیچ وقت محبت تو را فراموش نمی کنم .
    فرید حرفی نمی زد قدرت تکلم خود را از دست داده بود ، با خود گفت : چه مرگت شده پسر ؟ این دختر همان غزاله همیشگی است .
    با صدایی که خیلی ضعیف بود گفت قابل تو را ندارد . راستش پیشنهاد فریده بود او پیراهن تو را از قبل دیده بود . خوشحالم که خوشت آمده ، چون حق با فریده بود این تاج گل با مو ها و پیراهنت خیلی هماهنگی دارد .

    فرید نگاه تحسین آمیزی به اتاق کرد، و گفت : دستتون درد نکند . عالی تزیین شده . فقط یک چیز کم داره .
    غزاله به طرف پنجره رفت و گفت : چه چیزی کم دارد ؟
    فرید نگاه شیطنت آمیزی به او انداخت و گفت : نه ! این یک راز است ، بعداً می فهمی و به سرعت از آنجا خارج شد ، و پس از نیم ساعت با یک پاکت ، برگشت ، و گفت خواهش می کنم کسی وارد اتاق نشود .
    غزاله که دل تو دلش نبود ، می خواست زود تر بداند که فرید چه نقشه ای در سر دارد این اولین بار بود که فرید بدون اطلاع او کاری انجام می داد آنها آن قدر به هم نزدیک بودند که بدون اطلاع هم آب نمی خوردند .
    فرید به اتاق برگشت ، گل های میخک سرخ و سفیدی را که از شاخه هایشان جدا شده بودند روی میز ریخت .
    آنها را روی دیوار طوری در کنار هم قرار داد که نوشته « غزاله جان ! تولدت مبارک » را نشان دهد .
    بعد از اتمام کارِ خود ، غزاله را صدا کرد وقتی غزاله وارد شد و در نهایت نوشته را خواند به طرف فرید برگشت که تشکر کند ، نگاهشان در هم گره خورد . هیچ کدام قدرت حرکت نداشتند . یک نیروی تازه آنها را به سمت یکدیگر می کشید . هیجان وجود هر دورا پر کرده بود . هر دو حس می کردند که در این نگاه چیز تازه ای وجود دارد ، چه چیزی ؟ خدا می داند . فقط این را فهمیده بودند که این نگاه با نگاه های همیشگی فرق دارد .
    غزاله حس کرد ، که گونه هایش سرخ شده . سرش را پایین انداخت و با لکنت گفت : متشکرم فرید . خیلی زحمت کشیدی . بعد به سرعت از اتاق خارج شد و فرید را با یک دنیا بهت و بی قراری ، تنها گذاشت .
    فرید سر در گم به طرف پنجره رفت . چند نفس عمیق کشید و زیر لب گفت : خدایا این چه احساسی است که من پیدا کردم ؟ چرا وقتی او را می بینم ، حالم دگرگون می شود ؟ چرا در برابر نگاه های او عاجز و ناتوان می شوم ؟ حس می کنم که قدم به یک دنیای جدید می گذارم . دنیایی که برایم نا شناخته است .
    او بار دیگر نگاه غزاله را به یاد آورد . چشم های سیاه غزاله قلبش را می لرزاند او دیگر مطمئن شد که غزاله را دیوانه وار دوست دارد .
    با دست به پیشانی خود زد و گفت : یعنی عاشق شدم ، منی که دوستانم را مسخره می کردم حالا گرفتار شدم . آن هم گرفتار دختر مغروری مثل غزاله .
    غرور غزاله همیشه موجب رنج و عذاب او بود ، تا جایی که یک روز باعث شد که با صمیمی ترین دوست خود بهنام در گیر شود .
    بهنام که حساسیت فرید را نسبت به غزاله دیده بود ، مجبور شد که کوتاه بیاید و موضوع را به نفع فرید تمام کند .
    غزاله ای که همیشه حرف حرف خودش بود ، چطور می توانست به او ابراز علاقه کند . می ترسید که با تمسخر او روبرو شود .
    صدای فریده او را از عالم خود خارج کرد .
    ـ فرید ! آقای احمدی کیک سفارشی را آورده ، ولی شمع یادش رفته بگیرد می توانی بروی از همین قنادی سر خیابان شمع بخری .
    فرید گفت : بله ! چرا که نه بعد به سرعت از منزل خارج شد .
    فریده تا به حال فرید را این طور ندیده بود . او خیلی ناراحت بود ناگهان چشمش به نوشته روی دیوار ، که به ظرز زیبایی با گلهای میخک بر روی دیوار چسبانده شده بود افتاد . با صدای بلند دیگران را صدا کرد که داخل سالن بیایند و شاهکار فرید را ببینند .
    غزاله بعد از اینکه از پیش فرید رفته بود مستقیم به اتاقش پناه برده و در آن را قفل کرده و مقابل آینه نشسته و صورتش را با دست هایش پوشانده بود . جرأت نگاه کردن به آینه را نداشت ، چرا که صورتش از شرم سرخ شده بود . او از دوران کودکی با فرید هم بازی بوده با او راه می رفت ، می نشست ، حرف می زد غذا می خورد ، دعوا می کرد ، قهر می کرد ، آشتی می کرد . خلاصه روابط آنها آن قدر با هم صمیمی بود که اگر کوچک ترین ناراحتی برایشان پیش می آمد متوجه می شدند .
    او فرید را بهتر از خودش می شناخت . اگر مشکلی برای او به وجود می آمد سعی می کرد که آن راحل کند . آنها آن قدر به هم نزدیک بودند که هیچ رازی بین آنها پنهان نمی ماند . البته در مورد غزاله هم چنین بود . فرید هم مثل غزاله با تمام خصوصیات اخلاقی او آشنا بود . با این تفاوت که او دختر مغروری بود و همیشه حرف حرف خودش بود . از آن جایی که فرید به او علاقه مند شده بود ، همیشه مغلوب می شد .
    غزاله در این فکر بود که در نگاه فرید چه چیزی بود که مرا آن طور میخکوب کرد ؟ نگاهش با روز های دیگر فرق می کد مگر نه اینکه فرید همان فرید کله شق خودمان است . چرا نتوانستی ، بایستی ؟ و فوری از اتاق خارج شدی . چرا وقتی نگاهش به نگاهت افتاد ، مثل همیشه جلو نرفتی ، و بگی چیه ؟ مگه آدم ندیدی ؟ سرت را پایین انداختی ، ای لعنت به من . چکار کنم ؟ حتماً پیش خودش فکر می کند که در برابرش کم آوردم . نشانت می دهم فرید خان .
    در حالی که بر می خاست ، لباس هایش را مرتب کرد و دستی به سر و روی خود کشید و پایین رفت .

    دانلود بهترین رمان های اسفند ماه عاشقانه ایرانی عشق و غرور,عکس های داستان و رمان های عشق بازی دختر

    دانلود بهترین رمان های اسفند ماه عاشقانه ایرانی عشق و غرور,عکس های داستان و رمان های عشق بازی دختر

    با آمدن میهمان ها جشن شروع شد .
    فرید ، بعد از اینکه شمع ها را خریده بود آنها را به فریده داده و به گوشه ای از سالن رفته و مشغول صحبت با کیوان ، پسر عموی غزاله شد ولی تمام حواسش ، پیش دختر مورد علاقه اش بود .
    وقتی مادر غزاله کیک را آورد ، ۱۷ شمع رنگی کوچک روی آن چیده شده بود . فریده آنها را روشن کرد ، همگی با صدای بلند شعر تولدت مبارک را خواندند . غزاله پشت کیک قرار گرفته بود . همین که خم شد تا شمع ها را فوت کند برای بار دوم نگاهش با نگاه فرید تلاقی کرد ، و در نهایت تعجب متوجه حلقه اشکی که چشمان فرید را پر کرده بود شد . طپش قلبش به طرز وحشتناکی زیاد شده بود ، او در نگاه فرید یک دنیا خواهش و التماس را می خواند .
    فرید ! با این نگاه چه می خواهی بگویی ؟ چرا مثل همیشه جلو نمی آیی و حرف دلت را نمی زنی فرید توان خود را از دست داد و صورتش را برگرداند تا غزاله متوجه اشکی که از گوشه چشم هایش فرو چکید نشود . دوباره به سمت غزاله برگشت بغض گلوی غزاله را می فشرد . به زور برای اینکه کسی متوجه نشود سریع شمع ها را فوت کرد .
    در این موقع فرید از سالن خارج شد . غزاله حس کرد که ذوق و شادی یک ساعت پیش را ندارد . چرا ؟ نمی دانست ؟
    هیچ کس ، غیر از خودش متوجه خروج فرید نشده بود . مادرش اولین برش کیک را در بشقاب گذاشت و به دستش داد . او چنگال دیگری بر داشت و بدون اینکه کسی متوجه شود بیرون رفت .
    فرید کنار حوض نشسته بود و دستانش را در آب فرو برده بود . آن قدر در فکر بود که متوجه آمدن غزاله نشد .
    او با صدای بلند گفت : فرید کیک آوردم ، که با هم بخوریم .

    فرید دستپاچه از جا برخاست . با صدای لرزان و بی نهایت آرام گفت : زحمت کشیدید ، راضی به زحمت شما نبودم .
    غزاله گفت : هیچ معلومه امشب چت شده ؟ چرا این قدر لفظ قلم صحبت می کنی ؟ از کی تا حالا من « شما » شدم ؟ یادت هست تا دیروز « تو » بودم . بعد جلو رفت و بشقاب کیک را کنار حوض گذاشت : بیا ! اولین برش کیک تولدم است . آوردم که با هم بخوریم .
    فرید که تحت تأثیر مهربانی او قرار گرفته بود چیزی نگفت .
    غزاله گفت : فرید اتفاقی افتاده ؟ من کاری کردم که تو ناراحت شدی ؟ فرید نجوا گونه گفت : من هیچ وقت از دست تو ناراحت نی شوم . لا اقل این را باید بدانی . باور کن چیز مهمی نیست . فقط کمی نگرانم . حس می کنم که یک اتفاق بزرگ در حال رخ دادن است . غزاله که سر در گم شده بود گفت : چه اتفاقی ؟ فرید نگرانم کردی .
    فرید گفت : نه ! نه ! نگران نشو .
    غزاله شانه هایش را بالا انداخت و گفت : من که از حرف های تو سر در نمی آورم .
    فرید زیر لب گفت : همون بهتر که سر در نمی آوری و گر نه روزگارم سیاه بود .
    بعد هر دو مشغول خوردن کیک شدند غزاله سرش را بالا گرفت . فرید دیده اش را به حوض دوخته بود .
    غزاله گفت : فرید ! حس می کنم ، که چیزی را از من پنهان می کنی . یعنی من غریبه شدم مگر نه اینکه هیچ چیز از ما پنهان نمی ماند .
    فرید گفت : نه ! غزاله جان مطمئن باش که من هیچ چیز را از « تو » پنهان نمی کنم . اگر موضوعی برایم پیش بیاید ، تو اولین نفری هستی که از آن مطلع می شوی .
    غزاله گفت : ولی تو مثل غریبه ها با من رفتار می کنی ، فرید ! نمی توانی ، فیلم بازی کنی به قول خودت من یک سال بزرگ تر شدم . پس می توانم همه چیز را تشخیص بدهم . خودت خوب می دانی که از عز و التماس بیزارم . پس زود تر حرف بزن و این روز را برایم خراب نکن . نا سلامتی ! امشب جشن تولدم است . همه خوشحالند اِلا تو . شاید باور نکنی ! همیشه فکر می کردم که تو بیشتر از دیگران حتی پدر و مادرم به من نزدیک هستی . ولی مثل اینکه اشتباه می کردم . چون از زمانی که آمدی یک لبخند کوچک هم محض دلخوشی ندیده ام .
    فرید غمگین و افسرده سر در گریبان فرو برد و گفت : باور کن ! در حال حاضر نمی توانم حرفی بزنم یعنی قدرتش را ندارمن . قول می دهم ، به موقع همه چیز را توضیح بدهم .
    غزاله با خشم از جا برخاست : خوب پس تصمیم خودت رو گرفتی . هر طور که راحتی . و به سرعت به طرف ساختمان رفت . مثل همیشه ، فرید را مأیوس و نا امید کرده بود .
    غزاله که تیرش به سنگ خورده بود ، با ناراحتی وارد سالن شد . او هیچ وقت فرید را این گونه پریشان ندیده بود . ناگهان به یاد نگاه فرید از پشت نور لرزان شمع افتاد . حس کرد که با یاد آن نگاه ، قلبش آتش گرفته و در حال سوختن است .
    ناگهان فکری به مغزش رسید زیر لب گفت : یعنی ممکنه ؟ نه امکان ندارد خدای من چقدر احمق بودم چرا زود تر متوجه نشدم . ناگهان دختر ها یک صدا گفتند غزاله خانم نمی خواهی کادو ها را باز کنی ؟ به زور لبخندی به لب آورد و فریده را برای کمک صدا کرد .
    اولین کادو یک زنجیر با آویز بود که پدرش به او داده بود . سپس مادرش دستبند زیبایی به دست او بست . غزاله از آنها تشکر کرد و صورتشان را بوسید . نفر سوم آرمین هدیه خود را داد . تابلویی بود نفیس و با خطی زیبا که دو بیت از اشعار حافظ در آن نوشته شده بود .
    دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را
    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
    کشتی نشستگانیم ای باد شرطه بر خیز
    باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
    بعد از آن ، هر یک از اقوام و فامیل هدیه خود را تقدیم کردند . فرید در حیاط مانده و داخل نیامده بود . قلب غزاله فشرده شد . نمی دانست چرا . دلش می خواست . بعد از پدر و مادرش فرید سومین شخصی باشد که هدیه می دهد . ناگهان فرید با یک بسته بزرگ وارد شد و نگاه همه را به طرف خود جلب کرد . مخصوصاً دختر ها که در حسرت حرف زدن با او می سوختند چرا که فرید جوانی نسبتاً زیبا بود . در حالی که سعی می کرد خونسرد باشد هدیه اش را به طرف غزاله گرفت گفت : غزاله جان ! تولدت مبارک .
    زبان غزاله بند آمده بود و یارای حرف زدن نداشت . چشم های فرید سرخ شده و معلوم بود که حسابی گریه کرده . به زور لبخندی به لب آورد و گفت : متشکرم .
    فرید برای اولین بار ، متوجه نگاه نگران غزاله شد جلو رفت و آرام گفت : تو را به خدا قسم ، این طور نگاهم نکن . بعد به سرعت از آنجا دور شد . غزاله حال خود را نمی دانست به زور خودش را به اتاقش رساند . بغضی را که ساعتی پیش ، در
    گلویش مانده بود به یک باره ترکید و به صورت قطرات اشک از چشمانش خارج شد . به او ثابت شده بود که فرید عاشقش شده است . نمی دانست که آیا این اشک شوق است ، یا اشک ناراحتی ؟ فقط یک چیز را می دانست ، اینکه خودش هم به فرید علاقه مند شده . او در نگاه فرید یک دنیا ، عشق و علاقه را دیده بود عشقی به پاکی و زلالی آب چشمه ، به پهنای آسمان و به وسعت دشت .
    مرتب خودش را لعنت می کرد که چرا دیر متوجه موضوع شده بود . صدای آرمین او را به خود آورد .
    غزاله می توانم ، داخل بیایم ؟
    غزاله از جا برخاست و در را باز کرد . برای اینکه برادرش متوجه چشم های سرخش نشود رویش را برگرداند .
    آرمین با تعجب گفت : چرا گریه کردی ؟ رنگ غزاله پرید . به همین زودی خودش را رسوا کرده بود . آرمین تمام حواسش پیش غزاله و فرید بود . او می دانست که یک اتفاق بزرگ بین این دو رخ داده است . پس روی صندلی نشست و گفت : می توانم بپرسم چه کسی قلب کوچولوی خواهرم را دزدیده و این طوری ، پریشونش کرده ؟
    غزاله حال صحبت کردن نداشت . در واقع نمی دانست چه بگوید .
    آرمین ادامه داد : نمی خواهی حرف بزنی ؟ باور کن خوشحال می شوم ، اگر بتوانم ، کمکی کنم . فقط یک چیز می گویم و آن این است ، که هیچ وقت به چشم دلت شک نکن . هر موقع خواستی حقیقتی را بدانی اول به دلت رجوع کن فرید پسری است لایق . این را هم فراموش نکن اول درس بعد چیز های دیگر . در واقع آرمین چشم های او را به روی حقیقت روشن کرده بود .
    غزاله که خودش را باخته بود گفت : فرید چیزی گفته ؟ آرمین خندید ، و گفت : نه ولی رفتار های شما همه چیز را خیلی خوب بیان می کند .
    غزاله در فکر فرو رفت . حتماً فرید هم متوجه حالش شده بود و این برایش خیلی گران تمام می شد . اگر بداند که دوستش دارم ، صد در صد مغرور می شد . به روی آمین لبخند زد و گفت : متشکرم ، راهنمایی ات به موقع بود . آرمین گفت : بهتر است پایین برویم ، موقع شام فرا رسیده . وقتی از پله ها پایین می رفت اولین کسی که توجهش را جلب کرد فرید بود . او دست به سینه کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را تماشا می کرد . غزاله با قدم های لرزان جلو رفت و او را صدا کرد و گفت : شام نمی خوری ؟ فرید سرش را پایین انداخت و گفت : مگر می شود شام تولدت را نخورم .
    در هنگام صرف شام هر دو با غذایشان بازی می کردند و میل به خوردن را از دست داده بودند . بعد از شام میهمان ها یکی یکی آوای خداحافظی را سر دادند .
    دایی رضا جلو آمد ، و غزاله را در آغوش گرفت و بوسه ای بر پیشانی او زد و گفت : دخترم ! انشاءالله که شیرینی عروسی تو را بخوریم .
    غزاله تشکر کرد و از فریده و فریبا خواهش کرد که شب را بمانند . آنها موافقت کردند ، زن دایی رو به فرید پسرش کرد و گفت : تو چطور ؟ تو هم می مانی ؟ فرید با دستپاچگی گفت : نه ! مادر امشب قرار است دوستم ، مسعود برای درس خواندن به خانه مان بیاید . عمه خانم گفت : فرید جان اشکالی ندارد .
    فریده به طرف غزاله رفت و گفت : خانم خانمها به اندازه کافی قیافه گرفتی . بهتر است لباس پلو خوری را در بیاوری و لباس کار به تن کنی .
    غزاله اخم هایش را در هم فرو برد و گفت : فریده یکی طلبت . حالا سر به سرم می گذاری . چقدر حرف می زنی ؟
    فریبا به صدا در آمد : خدای من ! ببین چه کسی این حرف را می زند ؟ پر چونه ترین دختر فامیل ! لا اقل تو چیزی نگو . زن دایی گفت : باز که شما دو تا شروع کردید .
    فریبا گفت : تو را به خدا نگاه کنید ، چه قیافه حق به جانبی گرفته . بابا می دانیم که یک سال بزرگتر شدی . نمی خواد ادای بزرگتر ها را در بیاوری . فرید تو چرا ساکتی لا اقل تو حرفی بزن فرید که تمام حواسش به غزاله بود به خود آمد و گفت چه بگویم ؟ آرمین به داد فرید و غزاله رسید و گفت : غلط نکنم کیک تولد غزاله همه را جادو کرده چون کسی روی حرف هایی که می زند تسلط ندارد .
    فرید از فرصت استفاده کرد و به پدرش گفت : خوب دیگر خیلی دیر شده بهتر است برویم . عمه جان اجازه مرخصی می دهید ؟

    عمه نگاه مهربانش را به او دوخت و گفت : نه عزیزم . سپس از آقای احمدی و آرمین هم خداحافظی کرد . پدر و مادرش نیز مشغول صحبت کردن و خداحافظی بودند که فرید خودش را با سرعت به کنار در خروجی رساند و رو به غزاله کرد و گفت : می دانم که امشب از دستم ناراحت شدی . معذرت می خواهم . من را ببخش . فقط در آخرین لحظه دلم می خواهد یک چیز را بدانی : « دوستت دارم » و به سرعت خارج شد . خودش هم نمی دانست تحت تأثیر چه نیرویی قرار گرفته که به خودش چنین اجازه ای داده که راحت حرف دلش را بزند . غزاله مات و مبهوت دور شدنش را تماشا می کرد . اصلاً متوجه خداحافظی دایی و خانمش نشد . آن قدر گیج شده بود که حال خود را نمی دانست . آرمین دست او را گرفت و به گوشه ای برد و گفت : حواست کجاست حالت خوبه ؟ غزاله گفت : بله چطور مگر ؟ آرمین گفت : معلوم است چقدر خوب است ! رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون . لازم نکرده کاری کنی . بهتر است از مادر اجازه بگیری و بروی استراحت کنی . مادرش متوجه گفتگوی آنها شد و جلو رفت . آرمین گفت : مادر سر درد غزاله دوباره شروع شد بهتر است به اتاقش برود و استراحت کند .
    مادرش ، نگاه نگرانش را به او دوخت . غزاله گفت : نه مادر حالم ، خوب است . این قدر شلوغش نکنید . بعد به همراه فریده وارد سالن پذیرایی شد و مشغول جمع آوری شد . در این لحظه زنگ خانه به صدا در آمد . فرید کتابش را جا گذاشته بود سریع آن را بر داشت و رفت .
    غزاله احساس کرد که سرش گیج می رود . همین که می خواست جارو برقی را بر دارد ، از حال رفت و نقش زمین شد . بعد از دقایقی چشمانش را باز کرد ، و پدر و مادر و برادرش و دختر ها بالای سرش ایستاده بودند . سر درد شدیدی گرفته بود . نور چشم هایش را اذیت می کرد .
    مادرش جلو رفت و گفت : حالت خوبه ؟ بهتر شدی ؟
    غزاله با سرش جواب داد : بله ! فقط کلید برق را خاموش کنید نور لامپ اذیتم می کند . همگی بیرون رفتند و او را تنها گذاشتند . غزاله به این تنهایی احتیاج داشت . او باید خوب فکر می کرد . جمله آخری که فرید به زبان آورده بود او را از یک خواب سنگین بیدار کرده بود . کم کم دارم باور می کنم که دیوانه شدی فرید . نکنه داری شوخی می کنی . ولی نه ! اگر این طور بود ، آرمین به من گوشزد نمی کرد که خوب فکر کنم . شاید به آرمین ، حرفی زده باشد . ای لعنت به تو فرید ! که شب تولدم را خراب کردی .
    ای کاش ! می توانستم مثل تو راحت حرف بزنم . فرید تو با من و خودت چه می کنی ؟
    فرید در اتاقش را باز کرد : غزاله بیداری ؟ تلفن با تو کار دارد ، فرید زنگ زده .
    غزاله گفت : صحبت می کنم . با دست های لرزان گوشی را برداشت : بله ؟ فرید با صدای مرتعش گفت : سلام بر بانوی سرزمین عشق که تمام وجودم را لبریز از عشق بی ریای خود کرد . آخ که چقدر دلم می خواست رو در رو می ایستادم و حرف دلم را راحت می زدم ولی افسوس که نمی توانم . غزاله جان ! امشب بزرگترین و به یاد ماندنی ترین شب زندگی من محسوب می شود . چرا که بعد از مدت ها کشمکش روحی توانستم حرف دلم را بزنم . می دانم که مرا پسر گستاخ و بی پروایی به حساب می آوری . می دانم که الان آن قدر عصبانی هستی که خون خونت را می خورد . دوست داشتی الان اینجا بودی و گلویم را با دست هایت فشار می دادی ، و مرا خفه می کردی باور کن ! دلم می خواست ، دست های نرم و لطیف تو آن قدر گلویم را فشار بدهد تا نفسم بند بیاید . بالاخره تو می فهمیدی که چقدر برایم عزیزی . آن قدر که حاضرم جانم را فدای تو کنم . باور کن خودم هم نمی دانم چطور جرأت کردم و به تو زنگ زدم . ولی دل لا مذهب که حرف حساب سرش نمیشه . حالا که به تو حرف دلم را گفتم ، احساس آرامش می کنم . متشکرم از اینکه پای درد دلم نشستی . باز هم می گویم « دوستت دارم » خداحافظ .
    صدای بوق اشغال از آن طرف شنیده شد و غزاله را که در رؤیای خوشی فرو رفته بود به خود آورد . فرید خیلی راحت احساسش را بیان کرده بود ، و این موضوع غزاله را پیش از پیش خوشحال کرده بود . تمام حرف های فرید را در ذهنش مرور کرد و در آخر لبخندی به لب آورد . با خود گفت : خیلی نا قلایی . حالا فهمیدم که چرا چنین شبی را انتخاب کردی . تو بزرگ ترین و ارزشمند ترین هدیه دنیا که عشق پاک و بی آلایش توست را به من ارزانی کردی . من دروازه قلبم را باز می کنم و فقط عشق تو را با تمام وجود پذیرا می شوم . دلم می خواست که من هم می توانستم مثل تو احساسم را بیان کنم و خیلی راحت اظهار عشق و علاقه کنم ولی افسوس که باید قفل بزرگی بر دهانم بزنم و احساسم را در قلبم مدفون کنم چرا که تو مرا بهتر از خودم می شناسی . من کسی نیستم که به این راحتی ها از راز دلم با خبر شوی .
    در این موقع فریده و فریبا با هم وارد اتاق شدند . خوشبختانه پشت غزاله به آنها بود و متوجه نشدند که غزاله بیدار است . به گمان اینکه او خواب است پاورچین به رختخواب های خود رفتند و خوابیدند .
    خواب از چشمان غزاله فرار کرده بود . خیالش پیش فرید و صحبت های او بود . هیچ وقت فکر نمی کرد که فرید ، این پسر یکدنده و لجباز ، این طور بی ریا ، اظهار عشق و علاقه کند . یعنی نیروی عشق این قدر قوی بوده که توانسته بر احساس او غلبه کند و او را وادار به اعتراف کند . خوش به حالت ! چقدر راحت حرف میزدی . ای لعنت به تو ! ببین چه آتشی در دلم بر پا کردی . خدایا کمکم کن تو تنها امید من هستی . تویی که حقیقت بزرگ زندگی یعنی عشق را برایم روشن کردی . حقیقتی که با رؤیای شیرین عشق بیان می شود و من آن را با جان و دل می پذیرم . مرا در این راهی که انتخاب کردم یاری کن و تنهایم نگذار . پلک هایش کم کم سنگین شد و به خواب رفت .

    فصل ۲

    فرید پسرم ! مواظب باش . خیلی با سرعت می روی معلوم هست چه خبره ؟ فرید پا را از روی پدال گاز بر داشت و با چند نیش ترمز از سرعت ماشین کم کرد و آن را به حد معمولی رساند .
    وقتی به منزلشان رسیدند فوری شب به خیر گفت و یک راست به اتاقش رفت و خودش را روی تخت انداخت و به فکر فرو رفت . او تمام وقایعی که رخ داده بود را همچون فیلم سینما از نظر گذراند . نگاه آخر غزاله دلش را سوزانده بود . چرا که در این نگاه حرف های زیادی بود که زبان قاصر از گفتن آن است . با خود گفت وقتی آخرین نگاهت را که یک دنیا شور و احساس بود بدرقه راهم کردی فهمیدم عشق من پیش تو آشکار شده حس کردم که در نگاهت چیز تازه ای وجود دارد خوشحالم از اینکه بالاخره توانستم نهال عشق را در قلبت بکارم . نمی دانی غزاله جان چقدر خوشحال هستم از اینکه بالاخره راحت شدم . فکر می کنم بار سنگینی که ماهها بر روی دوشم سنگینی می کرد سبک شده و من می توانم کمرم را راست کنم و قدم هایم را محکم و استوار در جاده عشق بگذارم بعد به سمت تلفن رفت احساسش را بیان کرد .
    بعد از آن وضو گرفت و دو رکعت نماز شکرانه خواند و از ایزد تعالی به خاطر این لطفش تشکر کرد .
    وقتی می خواست بخوابد تصویر غزاله در مقابل چشمانش ظاهر شد با همان سادگی همیشگی . او خودش را برای یک خواب شیرین آماده کرد ولی دریغ از یک چرت کوتاه . او از فرط خوشحالی نتوانست بخوابد . صدای اذان صبح رسیدن سپیده دم را خبر می داد . قبل از اینکه خورشید روشنایی خودش را به زمین بخشید از جا برخاست ، یک دوش گرفت و بعد از آن نماز صبح را خواند و سپس برای خریدن نان تازه بیرون رفت . وقتی برگشت مادرش در حال تهیه صبحانه بود فرید لبخندی زد و گفت من صبح های زود درس را بهتر می فهم . مادرش گفت راستی دوستت آمد ؟ فرید به یاد دروغ دیشب افتاد و گفت : نه مادر جون کاری برایش پیش آمده بود نتوانست بیاید .

    دانلود نمایش نامه و رمان قشنگ عشق و غرور,رمان عاشقانه احساسی متن نوشته جملات

    دانلود نمایش نامه و رمان قشنگ عشق و غرور,رمان عاشقانه احساسی متن نوشته جملات

    در این لحظه پدرش وارد شد . فرید به او سلام کرد و پشت میز نشست و گفت این صبحانه خوردن دارد چرا که آقا فرید از خواب عزیزشان زدند و رفتند نان خریدند . نه فرید امیدوارمان کردی . فرید پوزخندی زد و گفت پدر نا امیدم کردی . اگر با خریدن نان قراره شما را امیدوار کنم پس هیچ . پدرش لبخند مهربانش را به لب آورد و گفت شوخی کردم بابا جدی نگیر . خوب بهتر است مشغول شوی .
    در هنگام صرف صبحانه فرید گفت : پیشنهادی داشتم . اگر شما راضی باشید برنامه یک پیک نیک را فراهم کنیم . هفته دیگر کنکور سراسری برگزار می شود . راستش دلم می خواهد مغزم کمی هوا بخورد . فکر می کنم به اندازه کافی از او کار کشیدم .
    پدرش گفت من حرفی ندارم . فرید گفت : پس لطف کن و به منزل عمه جان یک زنگ بزن و به آنها هم بگو . پدر و مادرش نگاه معنی داری به هم انداختند که فرید متوجه نشد . مادرش گفت مگر امروزی نمی روی فریده و فریبا را بیاوری ؟ خودت موضوع را بگو و آنها را دعوت کن . فرید که عاجز شده بود قبول کرد که خودش با عمه اش صحبت کند . بعد از خوردن صبحانه آماده رفتن شد . او جرأت روبرو شدن با غزاله را نداشت . ولی آخرش چه بالاخره یک روز همدیگر را می دیدند . پس خودش را برای یک برخورد گرم آماده کرد .
    انوار طلایی خورشید صورت غزاله را نوازش می کرد . غزاله سر مست و مغرور چشمانش را باز کرد . او احساس دیگری داشت . حالا حس می کرد بزرگ شده و از همه مهمتر از اینکه عاشق شده . با به یاد آوردن تلفن دیشب لبخند زد .
    از جا برخاست و به حمام رفت . بعد از دقایقی پایین رفت و سلام بلند بالایی کرد و صبح به خیر گفت . سپس برای خوردن صبحانه پشت میز نشست . دقایقی نگذشته بود که زنگ خانه به صدا در آمد . وقتی در را باز کرد فرید را دید . نگاهشان در هم گره خورد . فرید با لکنت سلام کرد غزاله با صدای نسبتاً آرام پاسخ گفت . فرید داخل شد و سلام کرد و گفت : به به تازه شما دارید صبحانه می خورید . هیچ می دانید که ساعت چند است ؟ بعد رو به عمه اش کرد : عمه جان شربت خنک داری عمه اش گفت : البته غزاله جان یک شربت درست کن . بیرون رفت ، فریبا و فریده نیز بیرون رفتند تا آماده شوند .
    برای اولین بار غزاله از اینکه با فرید تنها بود خجالت کشید . لیوان شربت را در مقابل فرید روی میز گذاشت . فرید تشکر کرد . همین که می خواست بیرون برود فرید دست او را گرفت . گرمای دست فرید وجود غزاله را به آتش کشید . حس کرد که خون با تمام سرعت به چهره اش دویده و آن را گلگون کرده . هر کاری کرد که دستش را از دست فرید بیرون بکشد نتوانست . چهره غزاله زیبا تر از همیشه به نظر می رسید .
    فرید به صدا در آمد : غزاله جان گستاخی مرا ببخش دلم می خواهد که روی صحبت های دیشب خوب فکر کنی و به من پاسخ دهی . غزاله سرش پایین بود و حرفی نمی زد . فرید دست هایش را رها کرد و گفت : جمعه منتظرم خداحافظ . غزاله هاج و واج او را که می رفت تماشا می کرد . زبانش بند آمده بود اولین بار بود که فرید این قدر راحت و بی پروا حرف می زد . حال غریبی پیدا کرده بود . درمانده و مستأصل روی صندلی نشست سرش را در میان دو دستش گرفت صدای فریده و فریبا او را به خود آورد :
    غزاله جان خداحافظ می بخشی حسابی زحمت دادیم .
    اختیار دارید شما زحمت کشیدید امیدوارم بتوانم جبران کنم . آنها را تا بیرون بدرقه کرد وقتی کنار در رسید فرید با مادرش مشغول صحبت بود دختر ها سوار شدند خداحافظی کردند و رفتند . غزاله رو به مادرش کرد و گفت : روز جمعه چه خبر است ؟ مادرش شانه هایش را بالا انداخت و گفت : نمی دانم فرید اصرار دارد که ما را به یک پیک نیک که البته یک سفر دو روزه به شمال است ببرد . هر چه گفتم خسته ام حوصله ندارم زیر بار نرفت . غزاله فهمید که فرید از این کار خود منظوری دارد سرش را تکان داد و در دل گفت : فکر می کنی خیلی زرنگی بهت نشان می دهم رو به مادرش کرد .
    ـ مادر جان انشاءالله تا جمعه استراحت می کنید و حالتان خوب می شود خوب نیست که دل برادر زاده تان را بشکنید ما به این پیک نیک می رویم .
    مادر گفت : چه بگویم والله . و به سمت آشپزخانه رفت . غزاله هم مشغول مرتب کردن اتاق ها شد که تا ظهر طول کشید . بعد از خوردن نهار و شستن ظرفها به اتاقش رفت و روی تختت دراز کشید و پیش خود فکر کرد که باید یک برنامه ریزی درست و حسابی کنم وای به حات فرید اگر مرا به بازی گرفته باشی هیچ وقت نمی بخشمت کاری می کنم که تا عمر داری مرا فراموش نکنی بعد به خودش نهیب زد . تو را چه می شود ؟ دیوانه شدی ؟ نگاه های او دیوانه ام کرده گرمای دستش دلم را به آتش کشید فکر نمی کنم دروغ باشد وای فرید هیچ وقت فکر نمی کردم که این دوستی ما که از دوران کودکی آغاز شده بود یک روز به دوستی عمیق توأم با عشق تبدیل شود تو با این صحبت ها و رفتارت مرا وارد یک دنیای تازه کردی دلم می خواست بدانم که از چه زمانی عاشقم شدی ای کاش من هم می توانستم مثل تو بدون پرده حرف بزنم افسوس که فعلاً باید مهر سکوت بر لبانم بزنم و دم نیاورم .
    فرید در بین راه موضوع سفر دو روزه را به خواهرانش گفت . فریبا دست هایش را به یکدیگر زد و گفت : چه فکر خوبی عالیه بهتر از این نمی شود حالا با چه کسی می خواهیم برویم . فریده نگاه مرموزانه ای به برادرش انداخت و گفت : عمه فروغ و خانواده محترم . فرید نگاهی به خواهرش کرد و گفت : خیلی زرنگ و نا قلایی از کجا فهمیدی ؟
    ـ از آنجایی که خواهر فرید هستم و این را هم بدان تو نا قلا تر از منی .
    روز پنجشنبه زنگ تلفن به صدا در آمد . مادر غزاله گوشی را بر داشت با شنیدن صدای برادرش خوشحال شد .
    ـ سلام داداش حالت چطوره ؟ خوبی انشاءالله ؟ بچه ها خوب هستند ؟ برادرش پاسخ سؤال های خواهر را داد و گفت : فروغ زنگ زدم که امشب به منزل ما بیایید تا صبح زود از همین جا حرکت کنیم . مادر غزاله گفت : هر طور که صلاح می دانی این طوری مزاحم می شویم .
    ـ تعارف می کنی خواهر شام منتظریم و خداحافظی کرد .

    از آن روزی که فرید اظهار عشق و علاقه کرده بود غزاله حال خود را نمی فهمید گیج و سر در گم بود روی کار هایی که انجام می داد تسلط کافی نداشت هر چه فکر می کرد نمی دانست چه جوابی به فرید بدهد البته خوب می دانست که عاشق فرید شده همان اولین نگاه فرید از پشت نور شمع دلش را لرزانده بود و آن را به سوی خود جلب کرده بود در واقع شرم و حیا مانع می شد که پاسخ او را بدهد ولی بالاخره که باید جوابش را می داد .
    شب از راه رسید سر درد مختصری فکر غزاله را مشغول کرد بدون اینکه به مادرش بگوید یک قرص مسکن خورد همگی راهی منزل دایی رضا شدند . فرید به همراهی خانواده اش استقبال گرمی از آنها کردند غزاله نتوانست مثل سابق با فرید رفتار کند فرید جلو رفت .
    ـ سلام غزاله حالت چطوره ؟ غزاله به آرامی پاسخش را داد تعجب او در این بود که چطور می تواند این قدر خونسرد باشد . فرید از این همه سردی دلش گرفت او فکر کرد که پاسخ غزاله منفی است چرا که رفتارش چنین نشان می داد . خودش را لعنت می کرد که چرا عشق خود را بر ملا کرده است حتماً غرور بیجای او باعث شده که این گونه رفتار کند .
    غزاله همراه دختر ها به اتاقش رفت دلش نمی خواست در معرض دید فرید قرار بگیرد چرا که دیدن او حالش را دگرگون می کرد . فریده از او سؤال کرد .
    ـ غزاله جان وسایل بازی چه آوردی ؟
    ـ من فقط بدمینتون آوردم آرمین هم شطرنج .
    ـ خوبه من هم توپ والیبال می آورم فکر می کنم سفر خوبی داشته باشیم .
    غزاله که تمام حواسش پیش فرید بود گفت امیدوارم .
    فرید خیلی ناراحت بود پس به حیاط رفت تا کمی هوا بخورد . هر چه فکر کرد نتوانست خودش را متقاعد کند که غزاله دوستش نداشته باشد چرا که نگاه یک عاشق را فقط یک عاشق درک می کند او نگاه آخر غزاله را هنگام خداحافظی از یاد نبرده بود با خود نجوا کرد من قدم اول را بر داشتم حالا نوبت توست غزاله خانم من می دانم که تو دختر مغرور و از خود راضی هستی ولی نیروی عشق قویتر از این حرف هاست می دانم که دوستم داری پس منتظر می مانم . خودت خوب می دانی که من صبرم زیاد است . بعد به صورتش آب زد و به سالن برگشت . غزاله با فریده مشغول صحبت کردن بود که فرید پشت سر او ایستاد و سرش را به طرف گوش او برد و گفت : خوب گیرت آوردم . بدون سر و صدا دستهایت را بالا ببر سعی نکن مقاومت کنی و گر نه یک گلوله به قلبم شلیک می کنم . غزاله که از ترس رنگ به چهره اش نداشت عصبی شد و با خشم برگشت چیزی بگوید که نگاه فرید او را آرام کرد و زبانش را بند آورد . فریده که آنها را خوب می شناخت و با شوخی های هر دو آشنا بود برای کمک به مادرش به آشپزخانه رفت . غزاله ساکت بود و حرفی نمی زد . فرید به صدا در آمد .
    ـ خوب نمی خواهی بپرسی به چه علت دستگیرت کردم .
    ـ چرا می شود بپرسم جرمم چیست ؟
    فرید آرام گفت : دیوانه کردن جوان مردم و بی تفاوتی نسبت به عشق من .
    ـ ولی من نمی دانم چه بگویم و چه دفاعی از خود بکنم اگر تو فکر می کنی که مجرم هستم خوب هستم . فرید با خشم گفت : فکر نمی کنم بلکه یقین دارم ولی من صبرم زیاد است تو را آنقدر در زندان قلبم نگه می دارم تا بالاخره اعتراف کنی چون می دانم یک روز خودت را رسوا خواهی کرد . غزاله لبخندی بر لب آورد : چه کسی را می ترسانی من آنقدر در زندان قلبت می مانم تا بمیرم ولی لب باز نمی کنم . امیدوارم آنقدر زرنگ باشی که پاسخت را گرفته باشی .
    فرید گفت چه می گویی یعنی باور کنم ؟ غزاله گفت : بله باور کن این دفعه تو بردی و سریع از آنجا دور شد . فرید آنقدر خوشحال بود که در پوست خود نمی گنجید . در واقع غزاله به عشق او پاسخ مثبت داده بود یک شور و حال دیگری پیدا کرده بود مرتب خدا را شکر می کرد . غزاله نمی دانست چه انگیزه ای باعث شد که این قدر بی پروا پاسخ او را بدهد از خودش خجالت می کشید می ترسید با فرید روبرو شود حالا که خودش را رسوا کرده بود دیگر نمی توانست کاری بکند پس خودش را به خدا سپرد .
    صبح جمعه حرکت کردند . جوان ها با ماشین فرید و بزرگتر ها با ماشین پدر غزاله . همگی خوشحال بودند . در بین راه فرید بیشتر از دیگران حرف می زد بر عکس غزاله ساکت بود . فریده گفت : چه عجب غزاله جان ساکتی اولین بار است که می بینم بی حالی . غزاله با بی حالی گفت : حوصله ندارم .
    در این لحظه فرید پای خود را روی ترمز گذاشت و گفت : پیاده شوید اینجا یک کافه قنادی هست از همه سفارش گرفت اِلا غزاله . او خیلی ناراحت شد بعد از چند دقیقه فرید با یک سینی برگشت برای دیگران بستنی و برای خودش و غزاله فالوده گرفته بود آن را مقابل غزاله گذاشت و گفت : می دانم که فالوده دوست داری به همین دلیل نپرسیدم امیدوارم ناراحت نشده باشی . غزاله نگاهش کرد و گفت : نه دلیلی ندارد که ناراحت شوم متشکرم .
    بعد از خوردن بستنی و فالوده دوباره راهی شدند تقریباً نزدیک ظهر بود که به مقصد رسیدند . آنها به ویلای دوست پدر فرید در چالوس رفته بودند خسته و کوفته وارد ویلا شدند بعد از اینکه وسایل ها را داخل بردند جوانان برای دیدن مناظر اطراف رفتند .
    مادر غزاله مشغول تهیه کردن غذای ظهر شد ساعتی بعد بچه ها برگشتند . فرید و غزاله مشغول بازی بدمینتون شدند حدوداً یک ساعت تمام بازی کردند تا اینکه بالاخره غزاله خسته شد و خودش را با خستگی به تخته سنگی که کنار رودخانه قرار داشت رساند و بر روی آن نشست . فرید با بلوز اسپرت آستین کوتاه به رنگ زرد و شلوار جین مشکی خوش تیپ تر از همیشه به نظر می رسید او روبروی غزاله ایستاده بود و سرش را پایین انداخته بود غزاله که او را نگاه می کرد گفت : خوب شد که چنین پیشنهادی را دادی ما به این سفر کوتاه احتیاج داشتیم فرید عاشقانه نگاهش کرد و گفت : امروز بهترین و عزیز ترین روز زندگی من به حساب می آید . بعد جلو رفت و دو زانو در برابر غزاله نشست ، دست های او را در دست گرفت و بوسه ای بر آن زد و گفت : دوستت دارم . من خوشبخترین مرد روی زمین هستم قول بده که هیچ وقت ترکم نکنی . اشک چشمان غزاله را پر کرده بود و نمی توانست حرف بزند . گفت : می دانم که این اشک شوق است با این سفر کوتاه پیوند محکمی بین من و تو بسته شد .
    بالاخره روز کنکور فرا رسید فرید با دلشوره وارد سالن اجتماعات محلی که برای امتحان در نظر گرفته بودند شد . او در این اواخر نتوانسته بود آن طور که باید درس بخواند خودش خوب می دانست که قبول نمی شود پس از قبل پدر و مادرش را آماده کرده بود . پدر فرید که در تدارک برنامه رفتن فرید بود چیزی نمی گفت . تا اینکه بالاخره همه کار ها ردیف شد وقتی برای اولین بار با پدرش پدرش به او این خبر را داد به او شوک وارد شده بود . انتظار نداشت . او چطور می توانست بدون غزاله به آن سوی دنیا برود . ولی از آنجا که پدرش خیلی زحمت کشیده بود دور از مردانگی بود که جواب محبت هایش را این گونه بدهد . بالاخره پدرش یک میهمانی کوچک برای خداحافظی فرید ترتیب داد . آن شب غم انگیز ترین و درد ناک ترین شب زندگی فرید و غزاله به حساب می آمد . چرا که فرید به مدت ده سال از او دور می شد و این مدت برای خودش عمری بود و این برای فرید نگران کننده بود . چرا که فرید می ترسید غزاله در این مدت او را فراموش کند و ازدواج کند .
    هیچ کدام از آنها نتوانستند شام بخورند . فرید با اشاره از او خواست که به حیاط بروند . البته حیاط نمی شود گفت یک باغ نسبتاً کوچک در پشت ساختمان قرار داشت که خیابان باریکی آن را به دو قسمت تقسیم کرده بود شمشاد ها به طرز زیبایی در کنار هم کاشته شده و نظمی خاص در کنار جدول باغ به وجود آورده بودند گلهای رنگارنگ و درختان کاج زیبایی خاصی به آن بخشیده عطر گل های یاس و محمدی آدمی را بیهوش می کرد در انتهای این خیابان آلاچیق زیبایی وجود داشت که با پیچک های زیبا درست شده بودند که تنها محل محل راز و نیاز فرید بود . هر دو به طرف آلاچیق رفتند . سکوت سنگینی حکمفرما بود فرید می خواست ماجرای دوست داشتن و عاشق شدنش را در این شب به یاد ماندنی برای غزاله بازگو کند .
    وقتی که به آلاچیق رسیدند روی کنده درختی که در آن قرار داشت نشستند فرید دست های غزاله را در دست گرفته بود رو به غزاله کرد و گفت : دلت می خواهد بدانی که چه زمانی عاشقت شدم . غزاله با بغض نگاهش کرد و سرش را به علامت مثبت تکان داد . یادت می آید یک روز آمدم خانه شما تا کارنامه قبولی خودم را نشانت بدهم . تو آن قدر عصبانی بودی که کار می زدی خونت در نمی آمد آن روز با یکی از دوستانت دعوا کرده بودی . چشمم به صورتت افتاد و نگاهی که خشمگین بود به یک باره دلم را لرزاند . حس کردم که قلبم از جا کنده شده و فرو ریخت حالم دگرگون شد . از آن به بعد سعی می کردم که احتیاط کنم . تا تو متوجه احساسم نشوی وقتی فریده پیشنهاد تاج گل را به من داد بی نهایت خوشحال شدم . به گل فروشی تأکید کردم که نهایت سعی خود را برای هر چه بهتر شدن تاج گل به کار بگیرد . وقتی آن را به سر زدی و پایین آمدی عشق من نسبت به تو صد برابر شد فهمیدم که در انتخابم اشتباه نکردم ولی افسوس که خودم را پیش تو رسوا کردم خیلی سعی کردم طوری رفتار کنم که تو متوجه حالم نشوی ولی وقتی که احساس بر عقل غلبه می کند آدمی کنترل خودش را از دست می دهد وقتی از پله ها پایین می آمدی دلم به سویت پر کشید تو خیلی زیبا شده بودی من با نگاه یک عاشق دل سوخته به تو نگاه می کردم مگر دل بیچاره من چقدر طاقت داشت . وقتی نظر مرا در مورد تزیین اتاق خواستی باز هنم خوشحال شدم چون حس کردم که از راز درونم آگاه نشدی ولی وقتی گلها را به دیوار چسباندم و برگشتم تا نظر تو را بپرسم تحت تأثیر نگاهت قرار گرفتم و مجبور شدم که با زبان نگاه حرف دلم را بزنم . تو بلافاصله خارج شدی به خودم لعنت می فرستادم . وقتی که چشم های پر از اشکت را در هنگام فوت کردن شمع ها دیدم یقین کردم که تو از راز دلم با خبر شدی دیگر نمی توانستم نگاهت کنم . ولی حالا من و تو در کنار یکدیگر نشستیم و من حرف های نگفته دلم را برای تو بازگو می کنم . نمی خواهی در این دقایق آخر حرف بزنی ؟ می دانم انتظار بیخودی دارم ولی باید یک جوابی به من بدهی امیدوارم که توشه امید را همراهم کنی هر جوابی بشنوم ناراحت نمی شوم مطمئن باش . فقط این را بدان که من همیشه دوستت دارم و دوستت خواهم داشت . غزاله جان تو اولین و آخرین عشق منی .
    غزاله فقط توانست بگوید که من هم همین طور . منتظرت می مانم .
    آن دو دلداده آن قدر حرف داشتند که تا نیمه شب طول کشید و فردای آن روز فرید راهی یک سفر طولانی به کشور آلمان شد .

    فصل ۳

    حوالی غروب یک روز پاییزی بود . خورشید پیکر نورانیش را در پس کوه ها مخفی می کرد . هوا سرد شده و مردم در حال رفت و آمد بودند هر کس به نوعی سعی می کرد که خودش را به منزل برساند و خستگی یک روز تلاش و کار و کوشش را با نشستن در کنار بخاری و نوشیدن یک فنجان چای داغ از تن بیرون کند . غزاله روز سختی را گذرانده بود طبق معمول خسته و کوفته به خانه رسید . مادرش مشغول خیاطی بود . با خوشرویی سلام کرد و گفت : خسته نباشی . مادرش لبخند ملیحی به لب آورد و گفت : سلام به روی ماهت ! شما هم خسته نباشی . دخترک گلم تا لباس هایت را عوض کنی ، من هم یک استکان چای برایت می آورم .
    غزاله به اتاقش رفت . بعد از تعویض لباس کنار مادر نشست و گفت : خوب مادر جون تعریف کن چه خبر ؟ مادرش گفت : سلامتی دخترم خبر ها پیش تو است من که از صبح تا شام تو این چهار دیواری می مانم و رنگ مردم را نمی بینم .
    غزاله نگاهی از روی حق شناسی به او انداخت و گفت : همان بهتر که نمی بینید حداقل اعصابتان راحت است . شاید باور نکنید امروز آرزو کردم که کاش جای شما بودم و مجبور نمی شدم که حرص و جوش کارم را بخورم .
    بعد استکان چای را بر داشت و آن را نوشید و گفت : دست شما درد نکنه نمی دانید این چای داغ چقدر می چسبد هیچ می دانید که زمستان زود تر وقت معمول به سراغمان آمده با اینکه در ماه آبان هستیم سوز و سرما تا مغز استخوان آدم نفوذ می کند خدا به ما رحم کند راستی کسی تلفن نکرده بود ؟ با من کار نداشت ؟ مادر گفت : چرا خانم عمرانی ، همسایه قدیمی به همراه خواهرش آمده بودند . غزاله گفت : خانم عمرانی ؟ به جا نمی آورم من آنها را می شناسم ؟ تا آنجا که می دانم تا به حال با آنها رفت و آمدی نداشتیم .
    ـ بله تو راست می گویی . حقیقت را بخواهی آنها برای خواستگاری آمده بودند پسر خانم عمرانی مهندس راه و ساختمان است و به طور مستقل زندگی می کند از نظر مالی هم هیچ مشکلی ندارد .
    ـ خوب شما چه پاسخی دادید ؟ می دانم که آنها را رد کردید چون قبلاً در مورد جواب خواستگار ها با شما صحبت کردم امیدوارم که متوجه شده باشید .
    ـ بله می فهمم قبلاً با هم بحث های زیادی داشتیم آخرش که چی تا کی می خوای لجبازی کنی و منتظر بمانی ؟ الان ۱۰ سال است که فرید برای ادامه تحصیل به خارج رفته و هنوز بر نگشته .
    ـ مادر خواهش می کنم ، دوباره شروع نکنید چه کسی گفته که من در انتظار فرید هستم ؟ من در حال حاضر آمادگی ندارم . همین . بیشتر از این اعصابم را خرد نکنید .
    در این لحظه صدای زنگ تلفن باعث شد که بحث آنها خاتمه یابد غزاله گوشی را بر داشت .
    ـ بفرمایید . صدای زن دایی غزاله در گوشی پیچید . سلام زن دایی حال شما چطوره ؟ خوب هستید ؟ دایی جان چطورند ؟ بچه ها خوبند ؟ زن دایی با نرمی گفت :
    ـ سلام غزاله جان همگی خوبند و سلام می رسانند . مادر خانه است . امیدوارم مزاحم نشده باشم .
    ـ خواهش می کنم شما مراحم هستید لطفاً گوشی را نگه دارید مادر را صدا کنم . بعد با آهنگ بلند مادرش را مخاطب قرار داد و پس از چند لحظه گوشی را به دست او سپرد و به اتاقش رفت و خسته و کوفته روی تخت خوابید و به فکر فرو رفت . اگر حرف مادر درست باشد و فرید برای همیشه در آنجا ماندگار شود چه کار کنم . در این لحظه در با شتاب باز شد و مادرش با خوشحالی وارد شد و گفت : غزاله جان مژده بده ، مژده ! من را ببخش زیاده روی کردم .
    ـ چه خبر شده !
    ـ فرید ! فرید داره بر می گرده داره می یاد ایران باورت می شه بالاخره بعد از سال ها صبر و بردباری انتظار داییت به پایان رسید او امشب ساعت ۹ وارد ایران می شود اگر بدونی چقدر خوشحال هستم . بیچاره دایی رضا چقدر خون دل خورد چقدر عذاب کشید خدا را شکر که حاصل آن همه رنج و عذاب بی ثمر نبوده فرید درسش را تموم کرده و فارغ التحصیل شده و به عنوان آقای دکتر بر می گرده او مایه افتخار و سر بلندی خانواده اش است .
    بغض راه گلوی غزاله را بسته بود و نمی توانست حرف بزند بلافاصله از اتاق بیرون رفت در حیاط روی لبه حوض نشست و از شوق دیدار یار آرام آرام اشک ریخت او سال ها منتظر چنین روزی بود خوشحال از اینکه بالاخره فرید توانسته بود آرزوی خود و پدرش را بر آورده کند و با دست پر برگردد .
    یاد شبی که قرار بود فردای آن روز عازم شود ، افتاد . آن شب یکی از غم انگیز ترین شب های زندگی غزاله به حساب می آمد دایی یک جشن کوچک خداحافظی ترتیب داده و فامیل نزدیک را دعوت کرده بود .
    غزاله دوست نداشت به این میهمانی برود ، چرا که بعد از آن دیگر نمی توانست فرید را ببیند و با او درد دل کند و از مشکلات خود برای او بگوید ، چرا که امشب آخرین شبی بود که در کنار فرید قدم می زد و با او صحبت می کرد و این درد ناک بود . آن شب هیچ کدام نتوانستند ، غذا بخورند هیچ کس به جز خودشان از درونشان آگاه نبود بعد از شام هر یک از میهمان ها برای خود مصاحبی پیدا کرده و سرگرم شدند آن دو دست در دست یکدیگر به طرف آلاچیقی که در گوشه باغ قرار داشت رفتند هیچ کدام حرف نمی زدند سکوت باغ و صدای جیر جیرک ها که هر از گاه از لا به لای شاخ و برگ های درختان می آمد . نسیم خنکی که می وزید باعث شد که اشک از دیدگان غزاله جاری شود . فرید که دوست نداشت شب آخر را با ناراحتی از او جدا شود گفت : دوست ندارم که در این شب خاطره شیرین دیدارمون را با اشک ریختن تلخ کنی دلم نمی خواهد که تو را با این قیافه همچون کسی که عزیزی را از دست داده باشد ، ببینم . بیا تا فرصت داریم از آینده ، روز های خوشی که در انتظارمان هست صحبت کنیم .
    بعد از اینکه وارد آلاچیق شدند ، روی نیمکت نشستند . در دل آنها غوغایی بر پا بود فرید هم چنان صحبت می کرد : می دانی غزاله من قلباً راضی به این سفر نیستم . چون اولین سفری است که من را از تو جدا می کند ولی با پدر و مادرم چه کنم ؟ آنها به گردن من حق دارند و برای خودشان آرزو هایی دارند من که نباید به خاطر دلم آنها را نا دیده بگیرم . پس مجبورم این سفر ، را که تؤام با غم دوری از توست به دوش بگیرم و راهی شوم می دانم که ۱۰ سال عمری است که برای من و تو مثل ۱۰۰ سال خواهد بود اگر فکر می کنی که نمی توانی تحمل کنی ، همین حالا بگو مطمئن باش که ناراحت نمی شوم آن قدر می فهمم که یک دختر هیچ وقت سعادت و خوش بختی خودش را در گرو عشق نمی گذارد البته بعضی از دختر ها . ولی من خوش بختی را در کنار عشق می دانم اگر عشقی بین زن و مرد وجود نداشته باشد زندگی وجود ندارد ببین تو می دانی که من چقدر به تو علاقه دارم ، همان طور که قبلاً هم گفتم هیچ کس و هیچ چیز حتی این سفر هم نمی تواند از شدت عشق من نسبت به تو کم کند . پس خواهش می کنم ، اول از همه به من بگو که تو چه نظری داری ؟ من باید مطمئن شوم که آیا می توانم عشقم را در ایران گرو بگذارم یا نه ؟
    زبان غزاله بند آمده بود و قدرت صحبت کردن نداشت این چندمین بار بود که فرید صریحاً به او اظهار عشق و علاقه می کرد برایش دردناک بود که چرا فرید در آخرین لحظات این حرف ها را می زند . بغض گلویش را می فشرد لرز تمام وجودش را فرا گرفته بود .
    ـ غزاله می دانم انتظار نداشتی که در این شب آخر مثل همیشه بی پرده صحبت کنم ولی واقعیت را باید قبول کرد من عازم هستم . دلم می خواهد عشق تو ، یاد تو و همچنین قلب تو را به عنوان توشه سفر ، همراه خودم ببرم . صادقانه جوابم را بده . آیا تو مرا دوست داری ؟ من بار ها و بار ها این سؤال را از تو کردم ، ولی جوابی نشنیدم . البته جدای از اینکه با هم از کودکی بزرگ شدیم و همدیگر را دوست داشتیم یک احساس نا شناخته در من به وجود آمده که آن را با جان و دل پذیرفتم امیدوارم که این حس در تو نیز به وجود آمده باشد که می دانم آمده همین قدر می دانم که تو اولین و آخرین دختری هستی که توانستی در قلبم جای بگیری . می دانی تو را مجبور نمی کنم که حتماً جواب مثبت بدهی فقط دلم می خواست که برای آخرین بار احساسم را نسبت به خودت بدانی .
    غزاله چشمان پر اشکش را به دیده فرید دوخت نمی دانست چه بگوید . چون شرم و حیای دخترانه مانع از آن می شد که حرفی بزند . فرید طاقت ناراحتی او را نداشت .
    ـ می دانستم هیچ وقت دلم به من دروغ نمی گوید از اینکه به عشقم پاسخ مثبت دادی متشکرم . بیا ! در این شب به یاد ماندنی که مهتاب هم نورش را از ما دزدیده و اجازه نمی دهد که در روشنایی آن یکدیگر را ببینیم ، یک قولی به همدیگر بدهیم قول دهیم که هیچ وقت از یاد یکدیگر غافل نشویم و این عشق را تا ابد در قلب خود محفوظ بداریم .
    بعد دست غزاله را گرفت و آن را به طرف لب هایش برد و بوسه ای بر آن زد و گفت : متشکرم که پای درد دلم نشستی و عشقت را به من هدیه کردی خیالت احت باشد که امشب را هیچ وقت فراموش نمی کنم . غزاله سرش را پایین انداخت و گفت : من هم هیچ وقت تو را فراموش نمی کنم و منتظرت باقی می مانم .
    دل غزاله دریای سخن بود او هم همچون فرید حرف هایی برای گفتن داشت . ولی حیا و غرور دخترانه اش به او اجازه چنین کاری را نمی داد . بعد هر دو به اتفاق پیش میهمان ها برگشتند .
    شوق دیدار مجدد فرید بعد از سال ها ، باعث شد که اشکش روان شود ناگهان مادرش او را صدا کرد غزاله چشمانش را پاک کرد و فوری به اتاق آمد .
    ـ کاری با من داشتید ؟
    ـ بله عزیزم ! اگر ممکن است کمی کمکم کن ، تا زود تر شام را آماده کنم دوست دارم ، زود تر از همه به فرودگاه بروم . وقتی پدر و برادرش آمدند مادر خلاصه وار ، ورود فرید را به اطلاع آنها رساند و تأکید کرد که زود تر شام بخورند و زود تر راه بیفتند .
    غزاله اشتهایی نداشت تمام فکر و خیالش پیش فرید بود . در این فکر بود که فرید چه شکلی شده ؟ آیا قیافه اش تغییر کرده ؟ صد در صد قیافه مردانه به خود گرفته ، چون زمانی که می رفت ۱۸ سال بیشتر نداشت حالا ده سال از آن زمان می گذرد حتماً خوش تیپ و خوش قیافه تر از قبل شده است ای کاش زود تر می رسیدیم و من او را می دیدم .
    مادرش او را از عالم رؤیا خارج کرد .
    ـ غزاله دخترم چرا نمی خوری وقت نداریم عجله کن .
    ـ متشکرم ، مادر اشتهایی ندارم امروز ناهار زیاد خوردم باشه بعد از اینکه برگشتیم ، می خورم .
    بعد از اینکه خانواده اش شام را صرف کردند آماده شدند و به فرودگاه رفتند . در آنجا تعدادی از اقوام فامیل گرد هم جمع شده بودند و در کنار پدر و مادر فرید بی صبرانه منتظر ورود او بودند . دایی که همیشه غزاله را به چشم عروس خود می دید او را در آغوش گرفت و بوسه ای بر پیشانی او زد و با خوشحالی گفت : دیدی دخترم ، بالاخره آمد . بالاخره لحظه انتظار به سر رسید . هواپیمای حامل فرید به زمین نشست . همه کسانی که به استقبال عزیزانشان آمده بودند بی صبرانه از پشت در های شیشه ای به دنبال میهمان خود می گشتند .

    دانلود زیباترین رمان ایرانی عاشقانه عشق و غرور اسفند ماه,رمان کتاب داستان عکس های باحال

    دانلود زیباترین رمان ایرانی عاشقانه عشق و غرور اسفند ماه,رمان کتاب داستان عکس های باحال

    غزاله نیز به دنبال گمشده خویش می گشت . هیجان تمام وجودش را فرا گرفته بود و ضربان قلبش تند شده ، صدایش به گوش می رسید . ناگهان چشمش به جوانی بلند بالا با شانه هایی عریض ، هیکلی نسبتاً لاغر و چهره ای گندمگون که مو هایش را به یک طرف شانه کرده و چند تار آن را بر روی پیشانی ریخته بود و چشمانی به رنگ میشی داشت ، افتاد . در واقع او از چشمان فرید توانست او را بشناسد چون همان طور که قبلاً فکر کرده بود او خیلی تغییر کرده و نسبتاً جذاب شده بود . فرید بدون اینکه متوجه غزاله شود با شوق به طرف پدر و مادر خویش رفت و آنها را در آغوش گرفت از خوشحالی گریه می کرد بعد یکی یکی با تمام کسانی که آمده بودند سلام و احوالپرسی کرد تنها کسی که در این میان یارای جلو رفتن را نداشت خود غزاله بود . مادرش او را از بین جمعیت پیدا کرده و گفت : چرا اینجا ایستادی نمی خواهی جلو بروی و او را از نزدیک ببینی ؟ مگر نه اینکه سال هاست منتظر چنین روزی هستی ؟ من فکر می کردم اولین کسی که به استقبال برود او هستی نمی خواهی گلی را که خریدی به او تقدیم کنی ؟ غزاله در حالی که در پوست خود نمی گنجید گفت :چرا جلو می روم فعلاً که سرش شلوغ است .

    مادرش با خشم دست او را گرفت و به دنبال خود کشید و گفت : ای دختر مغرور و از خود راضی تو دیگه کی هستی ؟ نمی دانم اخلاق تو به کی رفته ؟ واقعاً تعجب می کنم . بعد او را از میان جمعیتی که فرید را دور کرده بودند به طرف فرید برد و گفت : فرید عمه ببین کی اومده ؟ فرید به طرف صدا برگشت و گفت : افتخار آشنایی با چه کسی را دارم ؟ غزاله که انتظار چنین برخوردی را نداشت ، حس کرد که خون در رگ هایش منجمد شده و جریان ندارد . تمام فکر هایی را که در مورد او کرده بود به یکباره از ذهنش گذشت و او را گیج کرد . دلش می خواست زمین دهان باز کند و او را ببلعد .
    با خود گفت : یعنی من این قدر تغیر کردم که او مرا نمی شناسد ؟ با سختی توانست سلام بدهد .
    فرید با خونسردی پاسخ سلام او را داد و حالش را پرسید .
    مادر غزاله از روی سادگی گفت : یعنی فرید جان ! تو غزاله را نشناختی ؟ با شنیدن نام غزاله صورت او گلگون شد و گفت : غزاله خودتی ؟ چقدر تغییر کردی اصلاً نشناختمت .
    نگاه سرد فرید آتش عشق را در قلب غزاله خاموش کرد . به یکباره لرزی تمام وجودش را پر کرد سعی کرد صدایش نلرزد پس گفت : ولی بر عکس من شما را شناختم به شما حق می دهم که مرا نشناسید چون ده سال زمان کمی برای فراموشی نیست به وطن خوش آمدید . بعد بدون آنکه منتظر سخنی از جانب او باشد به سمتی دیگر رفت .
    احساس تحقیر شدن و خرد شدن قلبش را میفشرد او حس کرد که فرید عمداً این رفتار را نشان داده و قلبش را شکسته . با خود گفت : پس راست می گفتند که هر کس مدتی طولانی در خارج از کشور زندگی کند ، قلبش سفت و سخت می شود و عاطفه را از آن بیرون می کند . لعنت بر من که عشق او را سال ها در قلبم زنده نگه داشتم . ولی می دانم از این به بعد چطور رفتار کنم . بعد همگی به همراه آنها به خانه دایی رضا رفتند .
    وقتی رسیدند ، مادرش گفت : غزاله مادر ! به فریده و فریبا کمک کن و از میهمان ها پذیرایی کنید . غزاله پیش خود گفت ای کاش مادر به جای دستور دادن می گفت که به خانه برویم .
    بهتر است که داستان را از این به بعد از زبان غزاله بنویسیم .
    وقتی وارد آشپزخانه شدم ، فریده لیوان شربت ها را درون سینی می گذاشت . جلو رفتم و گفتم خسته نباشی ! اگر کمکی از من بر می آید بگویید . فریده لبخند نمکینش را به لب آورد و گفت : راضی به زحمت نیستم ولی چاره ندارم لطفاً این شربت ها را ببر . سینی را بر داشتم و به طرف اتاق پذیرایی رفتم . اولین کسی که توجهم را جلب کرد فرید بود . او با یک پیراهن اسپرت به رنگ آبی و شلوار جین مشکی جذاب تر از همیشه به نظر می رسید . او جوانی برازنده و زیبا بود و می توانست ایده آل هر دختری باشد . جلو رفتم از بزرگ تر ها شروع به تعارف کردم وقتی مقابل او رسیدم ، دستم آشکارا می لرزید سعی کردم که نگاهش نکنم ، در برابرش قرار گرفتم گفت : غزاله خانم ! راضی به زحمت نیستم سال هاست که دلم برای شربت آلبالو لک زده .
    وقتی لیوان را بر می داشت دست هایش می لرزید سرم را بالا گرفتم نگاهم در نگاهش نشست . آخ که این نگاه پر شور و هیجان چقدر با نگاه سرد و بی فروغ یک ساعت پیش فرق می کرد این همان نگاهی بود که سال ها پیش برای اولین بار دروازه های عشق را به رویم گشود و دلم را لرزاند قدرت حرکت نداشتم به هر زحمتی که بود توانستم بگویم چه زحمتی وظیفه است . بعد شربت ها را تعارف کرده و با حالی دگرگون به آشپزخانه برگشتم .
    وقتی فریده مرا با آن قیافه دید گفت : چرا رنگت پریده ؟ اتفاقی افتاده گفتم : نه فقط کمی ضعف دارم از گرسنگی است راستی قرص مسکن نداری به من بدهی سرم خیلی درد می کنه .
    فریده برای آوردن قرص بیرون رفت در حالی که سعی می کردم از ریزش اشکهایم جلوگیری کنم سرم را روی میز گذاشتم و به نگاه و رفتار فرید فکر کردم من که در بدو ورود او را فرید سابق ندیده بودم چطور می توانستم قبول کنم . آن طور که او خونسرد و بی خیال بود به یکباره تمام شوقی که در دلم بود به یأس تبدیل کرده و حالا نگاهش دلم را به آتش کشیده چه کار بکنم ناگهان سنگینی دستی را بر روی شانه ام احساس کردم برادرم آرمین بود که مرا صدا کرد و گفت : خواهر کوچولوی من ! چرا اینجا نشستی ؟ اتفاقی افتاده ؟
    در حالی که سعی می کردم خونسرد رفتار کنم گفتم : سرم درد می کند .
    او گفت : موافقی که برویم و کمی قدم بزنیم ؟
    موافقت کردم بعد هر دو به حیاط رفتیم . نور مهتاب ، همه جا را روشنی بخشیده بود با اینکه درختان برگی نداشتند و لخت و عور بودند زیبایی به خصوصی داشتند دلم خیلی گرفته بود .
    آرمین گفت : انتظار چنین رفتار سرد و بی روحی را از جانب او نداشتی ؟ ولی من داشتم مثل روز برایم روشن بود ؛ کل افراد این خانواده مغرور و از خود راضی هستند فکر می کنند که از نظر فرهنگ اخلاقی و آداب اجتماعی از همه بالا تر هستند من با تعجب نگاهش کردم و گفتم : تو که همیشه از فرید دفاع می کردی . آرمین با خشم گفت : حالا نمی کنم دیدی فریده چطور نگاهم کرد غرور و تکبر چشمانش را کور کرده بود با اینکه خیلی خود خواه و از خود راضی است ولی باز هم دوستش دارم . نمی دانم ، چرا هر کاری می کنم که مهر او را از قلبم خارج کنم نمی شود . طاقت نگاه های تحقیر آمیزش را ندارم . تو بگو چه کنم ؟
    دلم برای برادرم سوخت پس او هم گرفتار شده ، تمام صورتش از خشم کبود شده بود برای اولین بار بود که با من درد دل می کرد . او هم مثل من دل شکسته بود آیا به راستی این برادر و خواهر می توانستند منبع غرور باشند یا ما این طور فکر می کردیم برای اینکه هم خودم و او را تسکین داده باشم ، گفتم :
    ـ فکر نمی کنم آن طور که تو می گویی باشد فریده دختر خون گرم و مهربانی به نظر می رسد صبر داشته باش به امید خدا همه چیز درست می شود فکر می کنم تو بیشتر از من به این هوا خوری احتیاج داشتی .
    لبخندی زد و گفت : راستش را بخواهی ، بله چون مدت ها بود که می خواستم با تو حرف بزنم . ولی فرصتی پیش نمی آمد بهتر است که به داخل سالن برگردیم .
    وقتی با هم وارد ساختمان شدیم ، همه سرگرم صحبت بودند به طرف فریبا رفتم و در کنارش نشستم . سعی کردم طوری بنشینم که در معرض دید فرید قرار نگیرم و خودم را یک جور سرگرم کنم .
    فریبا یک ریز صحبت می کرد بیچاره نمی دانست خوشی اش را چگونه بیان کند اصلاً متوجه حرف هایش نبودم احساس خفگی می کردم مادرم مرا صدا کرد و گفت آماده رفتن شوید .
    بعد از همه خداحافظی کردیم من زود تر از دیگران سوار شدم وقتی مادرم کنارم نشست ، گفت : کار خوبی نکردی چرا با فرید خداحافظی نکردی ؟ در جوابش گفتم : این چه حرفی است که شما می زنید . من با همه به طور دسته جمعی خداحافظی کردم ناگهان فرید سرش را داخل اتومبیل کرد و گفت : غزاله اصلاً انتظار نداشتم ؛ از بدو ورودم که با من صحبتی نکردی حتی حالم را نپرسیدی حالا هم که داری می روی خداحافظی نمی کنی همان طور که پیش بینی می کردم ، تو خیلی تغییر کردی خداحافظ .
    وقتی سرم را بالا گرفتم که جوابش را بدهم ، ترسیدم . چون شعله های خشم در چشمانش زبانه می کشید مادر به صدا در آمد و گفت : دختر مگر زبانت را قورت دادی ؟ لا اقل جواب خداحافظی فرید را بده .
    سعی کردم خونسرد باشم سپس خداحافظی کردم . نگاه خشم آلود او تغییر کرد و دوباره حالت خاص خود را پیدا کرد همان حالتی که سال ها مرا سر پا نگه داشته بود . احساس کردم که زیر این نگاه ذره ذره آب می شوم بعد سرش را بیرون برد و با پدر و آرمین که به سوی اتومبیل می آمدن خداحافظی کرد و رفت .
    وقتی به خانه رسیدیم ، مستقیم به اتاقم رفتم و در را از پشت قفل کردم بغضی را که ساعت ها در گلویم نشسته بود شکستم و های های گریه کردم قلبم به درد آمده بود سال ها در انتظارش نشستم تا او برگشت از نظر من هم او خیلی تغییر کرده بود شاید نگاهش چیز دیگری غیر از فکر من بود ولی نوعی شک و تردید دلم را دچار آشوب کرده بود او انتظار داشت که مثل دختران فرنگی برایش چاپلوسی کنم و از او تعریف کنم نه من هرگز چنین کاری نمی کنم من هم مانند او با مشقت و بدبختی درسم را خواندم تا توانستم به آرزویم برسم خدا گواه است که بار ها با مادرم مشاجره داشتم . او همیشه تأکید می کرد که باید به فکر خودم باشم و تشکیل خانواده بدهم با اینکه می دانست به فرید علاقه دارم و کس دیگری نمی تواند جای او را برایم پر کند با این حال تکیه کلامش این بود که فرید بر نمی گردد . در برابر تمامی خواستگار ها مقاومت کردم و دست رد به سینه آنها زدم به خاطر چه کسی ؟ فقط فرید ! وقتی او ایران را ترک کرد تازه فهمیدم عشق یعنی چه ؟ شعله های سوزان آتش عشق قلبم را می سوزاند دلم را با حرف های گذشته فرید خوش می کردم و با یاد و خاطره های خوش آن روز ها روز را به شب و شب را به صبح می رساندم .
    من در بهترین سال های زندگی از تمام خوشی هایی که یک دختر می توانست در آن سال های پر هیجان داشته باشد ، چشم پوشی کردم . برای چه کسی ؟ آخ ! ! که دلم طاقت چنین شکستی را ندارد . فرید تو با من چه کار کردی ؟ چرا همیشه فکر می کردم که تو هم احساس مرا داری . من به این امید که بالاخره سال های هجران و دوری از تو به پایان رسیده و من می توانم در کنار تو خوشبختی را حس کنم دل خوش بودم غافل از اینکه تو در یک کشور خارجی زندگی می کردی در جامعه ای که عشق مفهومی ندارد و مردمانش همیشه آن را به باد تمسخر می گیرند . شاید دختری از این جامعه بی روح قلبت را دزدیده . بعد با دست به پیشانی خود زد و گفت : چرا از اول به فکر من نرسید که او همراه دختر خاله اش شیرین ادامه تحصیل می دهد او دختر با نزاکت و با ادبی است البته از زیبایی او هم بگویم که هیچ نقصی در چهره و اندامش دیده نمی شود او می تواند همسر خوبی برای فرید باشد شاید هم فرید او را برای زندگی آینده خود انتخاب کرده من چقدر احمق بودم که در طی این سال ها خون دل خوردم اشک ریختم و به عشق او وفا دار ماندم .
    در این لحظه زنگ تلفن به صدا در آمد گوشی را بر داشتم بله بفرمایید : صدای فرید از آن سو به گوشم رسید سلام غزاله حالت چطوره ؟ ببخشید که بی وقت مزاحم شدم با اینکه می دانم حوصله شنیدن حرف هایم را نداری مجبور شدم زنگ بزنم ، نتوانستم طاقت بیاورم راستش نگران حالت بودم امیدوارم که در مورد رفتارم قضاوت نا درست نکرده باشی . اگر موافق باشی فردا با هم بیرون برویم چرا حرف نمی زنی ؟ تو که حضوری حالم را نپرسیدی حد اقل می توانی از پشت گوشی این کار را بکنی . من چنین انتظاری را از تو نداشتم .
    با لکنت گفتم : من ! ! من ! ! نمی دانم چه بگویم ؟ راضی به زحمت نبودم . از اینکه نگران حالم بودی ، متشکرم . خداحافظ .
    و سریع گوشی را گذاشتم هدف او از این تلفن چه بود ؟ آیا به راستی نگران حالم شده بود اگر چنین بود چرا وقتی در منزلشان بودیم ، جلو نیامد و علت ناراحتی مرا نپرسید با این تماس تلفنی چه چیزی را می خواست ثابت کند ؟ ناگهان احساس کردم که او قصد تحقیر مرا داشته ، حس غریبی در من به وجود آمد از او متنفر شدم یعنی در واقع از هر چه مرد بیزار شدم . من از روی نادانی سال های زیادی را در تنهایی و غم دوری از او تحمل کردم در حالی که او در کنار درس هایش ، تنهایش را با شیرین تقسیم می کرده وای که چقدر از خودم بدم آمد من باید یک مبارزه سختی را شروع کنم ، تمام غنچه های عشقی که دورن قلبم در حال شکوفایی بود به یکباره پر پر شد . من باید یک حصار آهنی دور قلبم بکشم و اجازه ندهم کسی به درون آن راه پیدا کند از این به بعد در مقابلش سرد و بی روح خواهم بود او قلبم را شکست و روحم را آزرد . هیچ وقت او را نخواهم بخشید من به او ثابت می کنم که می توانم مقاوم باشم بالاخره یک روز معلوم می شود که چه کسی پیروز خواهد شد بیچاره آرمین درست می گفت که همه آنها منبع غرور هستند من روزی این غرور را خواهم شکست . آن قدر عصبی بودم که نتوانستم بخوابم سرم به شدت درد می کرد .
    صبح با کسالت از جا برخاستم . همیشه نور طلایی خورشید امید زندگی کردن را در من روشن می کرد ولی بر عکس امروز صبح او هم نورش را از من پنهان کرده بود بعد از اینکه آماده شدم پایین رفتم مادرم کنار سفره نشسته بود با دیدن من لبخندی به لب آورد و گفت :
    ـ صبح به خیر عزیزم ! فکر می کردم که نمی خواهی اداره بروی .
    با بی حوصلگی گفتم : چطور مگر ؟
    او گفت : هیچ می دانی ساعت چند است ؟ الان دو ساعت است که پدرت و آرمین رفته اند . آنها همیشه زود تر از من به سر کارشان می رفتند . من همیشه آخرین کسی بودم که از خانه خارج می شدم با تعجب گفتم : چرا مرا زود تر بیدار نکردید ؟ خدای من خیلی دیر شده بعد با عجله چای را خالی سر کشیدم و بعد از خداحافظی راهی اداره شدم . مادر سر راهم قرار گرفت و گفت : چرا چشمانت پف کرده و قرمز شده ؟ باز هم گریه کردی ؟ در حالی که عجله داشتم گفتم : دیشب دیر خوابیدم خواهش می کنم مادر ! دوباره سین جین شما شروع شد من به اندازه کافی دیرم شده . مادر کنار رفت و من آماده رفتن شدم .
    وقتی بیرون آمدم نفس عمیقی کشیدم . هوای صبح هم همانند دلم گرفته بود . حالا کی و چه موقع می خواست بغضش بترکد ، خدا می دانست و بس .
    وقتی وارد دفتر کارم شدم دوستم مریم با رویی باز گفت : سلام خانم مهندس می ماندی یک دفعه ظهر تشریف می آوردی آقای رئیس دو بار دنبالت فرستاده خدا به تو رحم کند .
    با بی حوصلگی گفتم : ببین مریم ، حوصله شوخی ندارم ، سرم درد می کند . ممکن است حد اقل امروز را جدی باشی .
    او خندید و گفت : من همیشه جدی هستم ، فوری به دفتر آقای مدیر بو ! مثل اینکه کار مهمی با تو داره .

    قسمت اول رمان عاشقانه و زیبای عشق و غرور در اینجا به پایان رسید . قسمت های بعدی این رمان جذاب در روزهای آتی در سایت قرار خواهد گرفت و تقدیم شما دوستان عزیز خواهد شد با ما باشید …

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد دانلود کتاب موبایل رمان و داستان زیبا و جدید ۲۰۱۵ خواندنی جذاب ایرانی باحال خفن عشق و غرور بلند و عارفانه عشقولانه برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی و عکس و آهنگ و دانلود سپیده www.3pide.ir

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند