سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 13:18 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس   خودکشی دو دختر سیزده و چهارده ساله را در خیابان پیامبر غربی خیابان جهاد اکبر تهران… کانال تلگرامی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران   بررسی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران نشان می دهد که آنها قبل از اقدام به خودکشی […]

  • شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس بر اساس گزارش سایت برزیلی Folha de Sao Paulo در حالی تیم فوتبال آرژانتین دو هفته پیش با یک هواپیمای مشابه هواپیمای سقوط کرده برزیلی پرواز کرد که ممکن بود به سرنوشت آنها دچار شود. این هواپیما که حامل مسی و بازیکنان آرژانتین بود از برزیل به ” بوینوس […]

  • حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد حکم اعدام بابک زنجانی    معاون نظارت دیوان عالی کشور از تایید حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی خبر داد. حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی تایید شددکتر غلامرضا انصاری معاون نظارت و بازرسی دیوان عالی کشور در گفت‌وگو با خبرنگار گروه حقوقی و قضایی خبرگزاری میزان از […]

  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان   مطمئنا برای تان جالب خواهد بود تا با جزئیات انجماد بدن برای زنده شدن در آینده بیشتر آشنا شوید. پس با ما همراه شوید. انجماد پس از مرگ چگونه فرایندی است؟ سرمازیستی (Cryonics) و نگهداری در سرما (Cryopreservation) دو شاخه جدید علم هستند که اخیرا زیاد درباره […]

  • غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم دختر دانشجو در سیل شدید خرم آباد می خواست که سوار خودروی پژو شود که پایش لیش خورد و به درون سیل افتاد و کشته شد و راننده پژو هیچ واکنشی نشان نداد.   فیلم غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد و بی تفاوتی رهگذران […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۳ اسفند ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 5879 بازدید | نظرات 0 نظر | دسته بندی : رمان ادبی و کلاسیک , رمان عاشقانه
  • دانلود کتاب رمان جذاب عاشقانه عروس هفت میلیونی-رمان زیبا ایرانی جدید

    دانلود کتاب رمان جذاب عاشقانه عروس هفت میلیونی-رمان زیبا ایرانی جدید

    دانلود کتاب رمان جذاب عاشقانه عروس هفت میلیونی-رمان زیبا ایرانی جدید

    نوشته امروز سایت تفریحی و رمان یکشنبه ۳ اسفند ۹۳ : دانلود کتاب رمان جذاب عاشقانه عروس هفت میلیونی-رمان زیبا ایرانی جدید – دانلود کتاب رمان رمانتیک عاشقانه ایرانی عروس هفت میلیونی – دانلود بهترین رمان های کلاسیک و ادبی عاشقانه – دانلود جدیدترین و زیباترین رمان های ایرانی عشق و عاشقی – دانلود رمان درباره دانشجوهای ایرانی دختر و پسر خوابگاه دانشجو – رمان های ادبی کلاسیک مدرن باحال و داغ روز – خلاصه و موضوع قصه رمان عاشقانه عروس هفت میلیونی – عکس های شخصیت های اصلی رمان عروس هفت میلیونی – رمان داستان قصه نوشته متن بیقوله شعر اشعار – عکس های عاشقانه تصاویر پس زمینه والپیپر بکگراند موبایل اندروید

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و عکس سپیده ۳pide.ir یک رمان بسیار جذاب و کلاسیک جدید و داغ روز ایرانی رو براتون قرار دادیم . اسم این رمان زیبا و رمانتیک عروس هفت میلیونی می باشد . خلاصه و قصه این رمان درباره یه دختری به نام هانیه خانم است که دختر مهربانی هم هست و دانشجوی رشته جامعه شناسی ترم اول است توی دانشگاه یکی از همکلاسی هایش به نام وحید به خواستگاری هانیه خانم میاد ولی به علت برخی مشکلات عجیب و غریب هانیه خانم نمیتونه بهش جواب مثبت بده . این رمان جذاب طولانی و بلند در بیش از ۱۰ قسمت نوشته شده است که ما هر روز یک قسمت از آن را برای شما عزیزان در سایت قرار خواهیم داد . امیدواریم از دانلود و خواندن این رمان کلاسیک ادبی لذت ببرید .

    دانلود رمان جذاب ایرانی عروس هفت میلیونی برای گوشی های موبایل اندروید

    قسمت اول رمان عاشقانه عروس هفت میلیونی

    شروع رمان : بارون تندی می بارید.زیر چادرم حسابی گِلی شده بود.کلید رو توی قفل چرخوندم و در ورودی حیاط رو باز کردم. چادرم رو درآوردم و داخل حموم خونه مون که توی حیاط بود رفتم و چادرم رو توی لگن آبی رنگ گذاشتم و روش آب و یه مقدار مایع مخصوص لباس های مشکی ریختم. به سمت در ورودی خونه رفتم،وارد راهرو باریک شدم و در اتاق رو باز کردم و صدا زدم:سلام،من اومدم. ظاهراً مامان نبود.در اتاق رو بستم و به سمت پله ها که انتهای راهرو بود و به طبقه ی دوم ختم میشد،رفتم و صدا زدم:مامان،اون بالایی؟! صدای مامان از طبقه ی بالا اومد:اومدی دخترم؟! _ آره مامان،اون بالا چیکار میکنی؟! مامان که توی یه دستش یه ظرف پایه دار میوه و توی دست دیگه ش یه سینی که توش سه تا استکان چایی بود،روی پله ها اومد . _ سلام مامان. مامان:علیک سلام دخترم،…خوبی هانیه جون؟! _ اوهوم خوبم…مهمون داشتیم؟! مامان لبخندی زد و گفت:مهمون که چه عرض کنم،عزیزدلم،…برات خواستگار اومده بود. در حالیکه سینی استکان ها و پیش دستی های میوه خوری رو از دستش می گرفتم، لبخندی زدم و گفتم:خب کیا بودند؟،می شناسیمشون؟! مامان شونه ای بالا انداخت و ظرف میوه رو به آشپزخونه(که در واقع همون زیر پله بود)برد و گفت:نمی دونم،مثل اینکه پسره همکلاسته! تعجب کردم.یه لحظه قیافه ی همه ی پسرهای کلاس رو توی ذهنم مجسم کردم،یعنی کی می تونست،توی این مدت کم از من خوشش اومده باشه و به خواستگاریم اومده باشه؟! _ خب نگفت اسمش چیه؟! مامان لحظه ای فکر کرد و گفت:فامیلیشون صدیق بود،ولی اسمشو یادم رفت…یعنی مادرش اسمشو گفت،ولی من خوب متوجه نشدم. لبخندی زدم،”وحید صدیق” یکی از پسرای کلاسمون بود.پسر خوب و محجوبی بود،یه پسر قدبلند با موهای مشکی و چهره ای جذاب که حدوداً سی ساله به نظر می اومد. نسبت بهش نظر بدی نداشتم،مخصوصاً اینکه خیلی هم باسواد بود و معمولاً توی کلاس ها با استادها بحث می کرد و بیشتر دانشمندان جامعه شناسی رو می شناخت و با نظریه ها و افکارشون آشنا بود. چون سینک ظرفشویی مون توی حیاط بود،سینی استکانها و پیش دستی های میوه خوری رو به حیاط بردم و تندتند شروع به شستن کردم. مامان جلوی در راهرو اومد و گفت:حالا نمی خواد بشوری،بزار برای بعد…نمی بینی داره بارون میاد؟خیس میشی ها! _ نه مامان جونم،تو برو تو،منم همین الآن زود میام…تندی می شورمشون دیگه! ظرف ها رو شستم و چون که بارون می اومد توی آبچکون نزاشتم و گذاشتمشون توی یه آبکش و سینی رو زیرشون گذاشتم تا آبشون روی زمین نریزه و به آشپزخونه بردم. خونه ی ما یه خونه ی شمالی شصت متری توی منطقه ی ۱۳ تهران،محله ی…بود.(یه خونه با ابعاد کلی پنج در دوازده.) سبک ساخت خونه ی ما خیلی قدیمی بود و قدمتش به سال ۴۲ برمی گشت. یه حیاط کوچیک تقریباً ۱۲ متری که یه سمتش توالت،حمام و یه انباری کوچولو بود،و طرف دیگه ش یه سینک ظرفشویی با آبچکون بالای سرش که مخصوص ظرفها بود….در ورودی کوچه هم یه در کوچیک بود که فقط یه موتور می تونست از اون رد بشه و به داخل حیاط بیاد. در ورودی خونه هم به یه راهرو دراز باز میشد که کلاً با راه پله ها که انتهاش بود،روی هم هشت متری درازا داشت. زیر راه پله ها هم که آشپزخونه بود و یه اجاق گاز فر پنج شعله و یه کابینت سه دره توش جا گرفته بود.

    دانلود کتاب رمان جدید عاشقانه ایرانی عروس هفت میلیونی عکسهای

    دانلود کتاب رمان جدید عاشقانه ایرانی عروس هفت میلیونی عکسهای

    یخچال دو در،هم کمی اونورتر و نزدیک در اتاق بود.کلاً هم اجاق گاز و هم یخچال و هم کابینت نو بودند و اونها رو پارسال تازه خریده بودیم. دو تا اتاق تودرتو که هرکدوم،یه سمتشون طاقچه داشت،هم توی طبقه ی اول بود. اتاق انتهایی، یه پنجره به سمت نورگیر کوچولوی انتهای خونه( که ابعادش یک در سه بود)،داشت و در اصل اون اتاق حدود ۱۲ متر بود که چون ازش یه کمد سه دره دراورده بودیم یه کم کوچیک تر شده بود. اتاق جلویی هم حدودای ۱۲ متر بود که یه فرش ۱۲ متری توش پهن کرده بودیم(البته گوشه های فرش یه کمی تا خورده بود)…این از طبقه ی اول! حالا بریم سراغ طبقه ی دوم،که برای رفتن به اونجا باید از راه پله ها رد می شدیم(راه پله هایی که عرض پله هاش حدود هفتاد سانتی متر بود و پاگردهای کوچولوش با پنجره های باریکی به سمت همون نورگیر که قبلاً گفتم باز میشد) طبقه ی دوم هم دو تا اتاق تودرتو به همون سبک طبقه ی پایین داشت،که از این طبقه به عنوان اتاق پذیرایی استفاده می کردیم. دو تا فرش ۱۲ متری کرم رنگ مدل ابریشمی طرح جدید توی اتاقها پهن کرده بودیم و یه دست مبل راحتی هفت نفره،قهوه ای شکلاتی،که پارسال حدود یه میلیون خریده بودیمشون،هم اونجا گذاشته بودیم.و در آخر هم اونجا رو با پرده های شیشه ای سفید که حاشیه های طلایی رنگ داشت و بالاشو مدل پُفی دوخته شده بود تزیین کرده بودیم.و این طوری یه کمی خونه ی قدیمی مونو از این رو به اون رو کرده بودیم. خونه ی همه ی همسایه هامون هم که اکثراً سه طبقه بودند،باچند متر اختلاف متراژی،توی همین سبک و سیاق ساخته شده بود. کوچه هامون خیلی تنگ بودند که عرض شون فقط یک و نیم متر بود و به کوچه پهن تری که عرضش حدود سه متر بود،می خوردند. اون کوچه ی عرض سه متری از دو سر به دو خیابون پهن و بزرگ منتهی میشد،که اکثراً همسایه هامون ماشین هاشون رو توی اون خیابون ها پارک می کردند. بیشتر همسایه هامون مسن و قدیمی بودند و از سالهای خیلی قبل،اونجا ساکن شده بودند،برای همین با وجود اینکه خونه ها خیلی کوچیک و بهم نزدیک بودند،اما محله ی دنج و ساکت و آرومی داشتیم و من از هر نظر اونها و محله مون رو دوست داشتم. همسایه هامون بین خودشون یه قرعه کشی و یا همون وام قرض الحسنه داشتند،به این صورت که ۲۵ نفر که هر کدوم راضی شده بودند،ماهی دویست هزار تومان پرداخت کنند،ماهانه دور هم جمع می شدند و پول هاشون رو روی هم میذاشتند و اسم یکی رو از توی ظرف مخصوص قرعه کشی در می آوردند و پنج میلیون جمع شده ی اون ماه رو بهش می دادند. این اتفاق تو ۲۵ ماه تکرار میشد و همه از این وام پنج میلیونی استفاده می کردند. پارسال من و مامانم از اونجا که آخر شانس،ببخشید یعنی بدشانسی بودیم،به عنوان اخرین نفر،اون پنج میلیون کزایی رو برنده شده بودیم و باهاش تونسته بودیم، همه ی وسایل خونه رو نو کنیم.(البته همون طور که می دونید اوایل پارسال که سال ۹۰ بود اینقدر جنس ها تصاعدی گرون نشده بودند و اون موقع ها،که یادش به خیر باشه،پنج میلیون تومن برای خودش ،پول خوبی به حساب می اومد.) امسال هم از اول سال دوباره همسایه ها،یه قرعه کشی دیگه با همون شرایط قبلی راه انداخته بودند و امسال دیگه واقعاً در نهایت خوش شانسی،من و مامان به عنوان پنجمین نفر،قرعه کشی رو برنده شده بودیم. من دو میلیون از اون پول رو،اخرای شهریور همین سال ۹۱،به حساب دانشگاه ریخته بودم.چون من امسال توی کارشناسی ارشد،رشته ی جامعه شناسی دانشگاه آزاد تهران،قبول شده بودم و قرار بود که دو میلیون دیگه از سه میلیون باقی مونده رو هم برای ترم دیگه بزارم. وارد اتاق شدم.خیلی کنجکاو بودم راجع به خواستگاری امروز بیشتر بدونم،…یعنی صدیق آدرس خونه ی ما رو از کجا پیدا کرده بود؟!…اون که در این مورد با من هیچ حرفی نزده بود! در واقع من و صدیق تا حالا حتی یه کلمه هم با هم حرف نزده بودیم!
    چه میدونم،شاید یه روزی تعقیبم کرده بود و آدرس خونه مون رو پیدا کرده بود.
    مامان که روی زمین نشسته بود و مشغول تماشای تلویزیون بود،گفت:به نظرت پسر خوبیه؟!
    با اینکه خیلی هیجان زده بودم،اما ژست بی تفاوتی به خودم گرفتم و شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:نمی دونم،من که زیاد نمی شناسمش…مخصوصاً که الان فقط پنج هفته از شروع کلاس هامون می گذره.
    مامان:امروز مادر و خواهرش اومده بودند و می خواستند تو رو ببینند،ولی من گفتم که تو خونه نیستی و توی یه مدرسه ی غیرانتفاعی تدریس می کنی و معمولاً ساعت سه بعدازظهر میای خونه،اونا هم گفتند که اگه اشکالی نداره فردا ساعت هفت شب با پسرشون بیان،تا هم شما دو تا با هم صحبت کنید و ببینید که به تفاهم می رسید یا نه،و هم اینکه ما خانواده ها با هم بیشتر آشنا بشیم…من هم قبول کردم و قرار فرداشب رو گذاشتم…حالا نظرِخودت چیه؟!
    از خجالت سرخ شدم و گفتم:نمی دونم مامان جون،هر چی قسمت باشه ،انشالله که همون بشه.
    مامان هم لبخندی زد و گفت:به نظر خانواده ی بدی نمی اومدن.
    *****
    من یه دختر ۲۱ ساله با قدی متوسط و تقریباً بلند و پوستی سفید و چشمانی آبی رنگ،بودم.به لطف خدای مهربون صورت خوب و زیبایی داشتم و از نظر پوشش هم،همیشه چادر ملی سرم می کردم و با حجاب بودم.
    خرداد ماه همین امسال لیسانس ریاضی محض م رو از دانشگاه پیام نور گرفته بودم و سال تحصیلی جدید رو هم توی رشته ی جامعه شناسی دانشگاه آزاد تهران مرکز…پذیرش شده بودم.
    این رشته رو خیلی دوست داشتم و همیشه آرزو داشتم که توش صاحب نظر و اندیشه هم باشم.
    این ترم چون ترم اول بودیم به انتخاب خود دانشگاه،۱۴ واحد که سقف انتخاب واحد توی کارشناسی ارشد بود،برداشته بودیم.
    کلاس هامون هم دوشنبه ها از صبح تا ساعت سه بعدازظهر و پنج شنبه ها از صبح تا ظهر بود.
    امسال به عنوان اولین سال تدریسم،توی یه دبیرستان غیرانتفاعی دخترونه که نزدیک خونه مون بود،هندسه ۲،جبرواحتمال و حسابان مخصوص سال سوم رشته ی ریاضی و هندسه۱ و ریاضی۲ مخصوص سال دوم ریاضی رو تدریس می کردم.
    حقوق زیادی نمی گرفتم.قرار بود فقط ماهی دویست هزار تومان برای دستمزد بگیرم و من هم چون کار تدریس رو دوست داشتم و نیاز مالی زیادی هم نداشتم،به این حقوق کم که البته بدون بیمه و مزایا هم بود قانع شده بودم و قبول کرده بودم که هفته ای چهار روز یعنی روزهای شنبه،یکشنبه،سه شنبه و چهارشنبه تا ساعت سه بعدازظهر توی مدرسه بمونم و تدریس کنم.
    پدر مرحومم کارمند ساده و پیمانیه اداره ی پست و کاملاً بی سواد بود.که وقتی که من دو ساله بودم،یعنی سال ۷۲ تصادف کرده بود و به رحمت خدا رفته بود.
    من چیزی از پدرم به یاد نمی آوردم،تنها چیزی که ازش می دونستم یه عکس بود که همیشه سر طاقچه ی خونه مون می ذاشتیمش و یه حقوق بیمه تأمین اجتماعی که امسال چهارصد و پنجاه هزار تومان شده بود و هر ماه به حساب مامانم واریز میشد.
    درسته که من و مامانم تنها بودیم و هیچ قوم و خویش نزدیکی نداشتیم،اما خدا رو شکر هم خونه و هم حقوق پدرم رو داشتیم که باعث میشد دستمون جلوی در و همسایه دراز نباشه و آبرومند زندگی کنیم.
    البته دویست هزار تومان از حقوق بابا همون طور که گفتم،برای قرعه کشی می رفت و ما مجبور بودیم با دویست و پنجاه هزار تومن باقی مونده و نود هزار تومنی که من و مامان برای یارانه می گرفتیم،امرار معاش کنیم.
    امسال قیمت اجناس چند برابر شده بود و ظاهراً دیگه مجبور بودیم از حقوق من هم که همین دو هفته ی پیش اولین دستمزدم رو گرفته بودم (که برای ماه مهر بود)،هم استفاده کنیم،هر چند که مامان می گفت بهتره پول هامو برای خودم پس انداز کنم و اونا رو خرج امورات زندگی نکنم. چون آدم های قانعی بودیم،زندگی روزمره خوبی داشتیم ولی دیگه هیچ پس اندازی نمی تونستیم داشته باشیم،هر چند که مامان همیشه می گفت،اون پولی که برای قرعه کشی میدیم در واقع پس اندازمون محسوب میشه،پارسال باهاش وسایل خونه رو نو کردیم، امسال هم خرج شهریه دانشگاه تو می کنیم و تا سال دیگه هم که خدا بزرگه. شب شده بود،روی تشکم که کنار تشک مامان پهن شده بود دراز کشیدم.مامان خیلی زود خوابش برد.ما معمولاً خیلی زود و نهایت تا ساعت ده شب می خوابیدیم،چون من باید صبح زود از خواب بیدار می شدم و به دانشگاه و یا مدرسه می رفتم. مامان هم همیشه صبح ها با من بیدار میشد و برام صبحانه آماده می کرد و دیگه تا شب نمی خوابید. مامان- بیماری قلبی داشت.سال ها پیش یه سکته ی خفیف رو رد کرده بود و الان هم باید کاملاً مراعات می کرد. من همیشه مراقب بودم که مامان کار سنگین نکنه و تقریباً تموم کارهای خونه و خریدهای لازم رو خودم انجام می دادم. البته نهار رو مامان خودش درست می کرد ولی من دیگه اجازه نمی دادم که ظرف و یا لباس بشوره و اگه این کار رو می کرد،از دستش ناراحت می شدم و با گریه بهش می گفتم:برای چی این کارها رو می کنی؟می خوای خودت رو به کشتن بدی تا منو از اینی که هست تنهاتر کنی؟! مامان هم همیشه در جوابم گریه می کرد و می گفت:ببخش دخترم،آخه تو هم خسته میشی،من دوست ندارم تو همه ی کارها رو تنهایی انجام بدی! من:نه مامان جون،من خسته نمیشم، همین که میبینم تو سالمی،برام کافیه و خستگی رو از تنم بیرون می بره. ****** امروز دوشنبه ۱۵ آبان بود.باید به دانشگاه می رفتم.شلوار جین سورمه ای و مانتوی کوتاه مشکی رنگم رو با مقنعه ی آبیه تیره رنگم رو پوشیدم.آرایش محو و ملایمی هم کردم( در حد یه سفید کن و یه رژلب و رژگونه ملایم )و چادر ملیم که از جلو چند تا دکمه داشت رو هم سرم کردم و کتونی های سفید و صورتی مو پوشیدم و بعد از برداشتن کیفم راهی دانشگاه شدم. مسیر اتوبوس خور خونه مون به دانشگاه خوب بود، فقط باید دو تا اتوبوس سوار میشدم و یه کمی هم پیاده روی می کردم. حدودای ساعت هفت و نیم رسیدم.مریم و افسانه هنوز نیومده بودند.زیاد باهاشون صمیمی نبودم اما معمولاً کنار هم می نشستیم و یه کم با هم دوست شده بودیم. اون دو تا مانتویی بودند و معمولاً هم زیاد در قید و بند حجابشون نبودند،اما دخترهای خوب و مهربون و قابل اعتمادی بودند. یه ربع بعد وحید صدیق به همراه”کامیار معتمد” و “جواد شهباز” در حالیکه مشغول صحبت بودند،وارد کلاس شدند. ناخودآگاه به صدیق نگاهی انداختم.اون هم در جوابم لبخندی زد و زیر لب سلام کرد.من هم زیر لب و از همون فاصله ی دور جواب سلامش رو دادم. از جواد شهباز و کامیار معتمد زیاد خوشم نمی اومد،خیلی مغرور و متکبر بودند…ظاهراً پولدار و ثروتمند هم بودند. مخصوصاً معتمد که تا حالا با سه مدل ماشین گرون قیمت به دانشگاه اومده بود و مریم وافسانه همیشه از مدل ماشین هاش صحبت می کردند! بیچاره ی عقده ای!فکر کنم کمبود داره که برای جلب توجه دیگران،هِی ماشینشو عوض میکنه! هر دو تا شون بیست و چهار،پنج ساله و قد بلند و با موهای مشکی بودند و تیپ و قیافه های جذاب و دختر کش داشتند و تقریباً همه ی دخترهای کلاس و کلاً دانشگاه هلاکشون بودند و براشون پرپر می زدند. البته من که از دل همه ی دخترهای دانشکده خبر نداشتم،در واقع این حرفی بود که همیشه مریم و افسانه می گفتند! شهباز با اینکه اسم کوچیکش جواد بود که یه اسم مذهبی محسوب میشد،اما اون جوری که من می دیدم،عمراً اگه یه آدم مذهبی و مقید می بود! اون همیشه سر کلاس ها مزه می پروند و شوخی می کرد.البته دوست صمیمیش کامیار هم دست کمی از اون نداشت و معمولاً هم سعی می کردند،از سر و ته کلاس بزنند و یه جوری کلاس ها و استادها رو بپیچونند و دودر کنند. مریم و افسانه هم اومدند.افسانه کنارم نشست و گفت:وای ندیدی،امروز کامیار جونم با یه جنسیس زرد رنگ اومده بود!…عجب ماشینی بود!چقدرم خوشگل بود! پوزخندی زدم و گفتم:مثل ندید بَدیدها می مونه،مثلاً می خواد بگه که خیلی خر پوله! افسانه:برو بابا! تو هم که این چیزها حالیت نمیشه!…بابا اینا مایه دارند،دنبال پُز دادن و این چیزها که نیستند!…من که صد در صد عاشق خودش و ماشیناشم! مریم:ولی من که به همون جواد با اون سوزوکیه مشکی رنگش قانع اَم. _هه…شما دو تا هم که چقدر دلتون خجسته است،اونا که نمیان ماها رو بگیرند!…البته شاید تو خوابمون بتونیم باهاشون ازدواج کنیم که البته اونم بعید می دونم که حتی توی خوابمون هم بیان و احتمالاً برای اونجا اومدن هم برامون کلی کلاس می ذارند! مریم آهی کشید و گفت:آره راست میگی،ماها کارمندزاده ایم،حتی تو خوابمون هم از این شوهرهای پولدار پیدا نمی کنیم. افسانه با شیطنت گفت:مخصوصاً من که یه رقیب به سرسختیه “ژاله محبی”هم دارم. ژاله محبی یکی از دخترهای فوق العاده جلف کلاسمون بود که خیلی ضایع خودش رو به معتمد می چسبوند. همیشه هم مانتوهای خیلی کوتاه و چسبون و ضایع می پوشید و مقنعه ش هم که همیشه ی خدا،پس کله ش بود و موهای هفت رنگ شده ش رو معلوم می کرد. هه…فکر کنم، مقنعه ش رو با میخ به پَس سرش می کوبوند که تحت هیچ شرایطی از اون حالت تکون نمی خورد،و هیچ وقت نه یه ذره جلوتر می رفت و نه یه ذره عقب تر. نمی دونم چرا هیچ وقت،حراست دانشگاه بهش گیر نمی داد! بعد از پایان کلاس ها،سریع به سمت خونه رفتم،باید هر چه زودتر می رسیدم.ناسلامتی قرار بود امروز برام خواستگار بیاد. اما خب با این اتوبوس سواری و یه کمی هم پیاده روی کَمه کم تا یه ساعت دیگه به خونه می رسیدم. بیرون محوطه ی دانشگاه احساس کردم که یه ماشین داره برام بوق می زنه و دنبالم میاد. اهمیتی ندادم،نمی دونم اینا از امثال من دیگه چی می خوان؟!…من که همیشه سرم به کار خودم گرمه و به اصطلاح برای کسی هم پالس نمی فرستم و چراغ قرمز نشون نمیدم! قدم هامو تندتر کردم و به سمت ایستگاه اتوبوس ها به راه افتادم. ماشینیه خودشو به کنارم رسوند و صدای مردونه ای گفت:خانوم معصومی!!! چون اسمم رو گفت به سمتش برگشتم،با خودم گفتم شاید یکی از استادها و یا همکلاسی هام باشه و باهام کاری داره. با تعجب دیدم که کامیاره که پشت رُل ماشین زردرنگی نشسته،چون صبح افسانه گفته بود که امروز با جنسیس اومده،مدل ماشینش رو حدس زدم.شهباز هم کنارش نشسته بود و هر دو با لبخندهای هیز و دخترکُششون بهم نگاه می کردند. از نگاهشون خوشم نیومد و اخم هامو توی هم کشیدم و گفتم:بله،با من کاری داشتید؟! کامیار:سلام خانوم معصومی،خوبید؟! چون دوست نداشتم زیاد باهاشون هم کلام بشم،با همون اخمم و خیلی جدی و خشک ،جواب سلامش رو دادم و در جواب “خوبید”ش هم هیچی نگفتم. شهباز ریزریز می خندید.کامیار هم که سعی می کرد،خنده شو بخوره،گفت:میشه افتخار بدید،که امروزو برسونَمتون؟! بی شعورها! معلوم نبود راجع به من چه فکری با خودشون کرده بودند،که اجازه ی همچین درخواستی رو به خودشون داده بودند؟! هه…حتماً فکر کرده بودند،منم مثل اون دخترهای با همه آره هستم و زودی می پرم و سوار ماشینشون میشم! خدایا یعنی من چیکار کرده بودم که اونا همچین اجازه ای به خودشون داده بودند که بخوان همچین پیشنهادی رو به من بدن؟! نکنه صبح که زیر لبی به صدیق سلام کرده بودم،متوجه شده بودند؟!…اما نه،اونا اصلاً متوجه سلام کردن من به صدیق نشدند! دلیلی برای اینکه حتی یه جواب “نه”هم بهشون بدم،رو ندیدم و خیلی عصبانی به راهم ادامه دادم. کامیار با ماشینش هم پام میومد و گفت: حالا کجا با این عجله؟!…ماشاالله چقدر هم تند میرید،ما که به گرد پاتون هم نمی رسیم. دیگه کفری شدم،ولی اهمیتی ندادم و حتی نگاهشون هم نکردم و به راهم ادامه دادم. کامیار:خواهش میکنم ناراحت نشید،فقط می خواستم ازتون چند تا جزوه بگیرم! صدای شهباز اومد که با خنده می گفت:آره راست میگه،منتها بلد نیست که چه طوری باید از یه خانوم محترم،جزوه بگیره! اصلاً نگاشون نکردم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم و روی صندلی هایی که اونجا بود، نشستم و منتظر اومدن اتوبوس شدم. مطمئن بودم که هدفشون جزوه و این چیزها نیست،مخصوصاً که از لحن صداشون که کاملاً حالت شوخی و خنده،توش پیدا بود،میشد فهمید که دوست دارند چند ساعتی رو باهام خوش و بش و به حساب خودشون خوش گذرونی کنند و یه جوری وقت بگذرونند. حسابی کفری و عصبانی بودم ولی سعی کردم این موضوع رو فراموش کنم،بالاخره برای هر دختری موضوع مزاحمت و این چیزها امری طبیعی بود،و چه بسا که اگه الآن مریم و افسانه به جای من بودند،(شاید قبول نمی کردند که سوار ماشینشون بشند،اما )از خوشحالی بال در می آوردند و تا مرز سکته کردن پیش می رفتند! ساعت چهار به خونه رسیدم.سر راه سیب سرخ و پرتقال و موز هم خریدم.تند تند خونه رو جارو و گردگیری کردم.بعد از دوش گرفتن، نماز مغرب و عشا م رو هم خوندم و بعد ازخوندن چند آیه از قرآن،کمی زیر ابروهام رو که همیشه دخترونه برشون می داشتم،تمیز کردم. از دوسال پیش دیگه معمولاً صورتم رو بند می نداختم و ابروهام روهم دخترونه بر می داشتم،البته همیشه اینکار رو خودم و یا دوستم لیلا برام انجام می داد و هیچ وقت به آرایشگاه نمی رفتم. یه آرایش محو و ملایم هم چاشنی صورتم کردم و روسری ساتن کرم قهوه ایم رو روی سرم انداختم. وای که چقدر هم خوشگل شدم،…عین عروس ها! لبخندی زدم و برای خودم قیافه گرفتم و جلوی آینه گفتم:من فعلاً قصد ازدواج ندارم،…می خوام درسمو بخونم! دوباره خودم رو لوس کردم و گفتم:اما حالا که شما اینقدر اصرار می کنید،قول میدم رو پیشنهادتون فکر کنم. مامان جلو اومد و گونه م رو بوسید و گفت:چقدر ماه شدی عزیزم! مامانمو با ناز بوسیدم و گفتم:ماه بودم،مامان خوشگلم! مامان خندید و گفت:ان شاالله که باطنشون هم خوب باشه و تو رو خوشبخت کنند. چادر شیک مخصوص روزهای خواستگاریم رو روی سرم انداختم و با مامان منتظر نشستیم. رأس ساعت هفت زنگ خونه به صدا در اومد.مامان رفت و در رو باز کرد. یه خانوم حدود پنجاه ساله که مانتوی شیک و گرونقیمتی که حاشیه های کار شده روی آستین هاش و جلوی دکمه هاش داشت با یه روسری ساتن با تم قهوه ای یه کم تیره،و یه دختر شاید بیست و هفت ساله که پانچو و شلوار جین مشکی و یه شال سبز فسفری به سر داشت وارد شدند.کمی ازموهای هر دوشون هم که تقریباً فندقی رنگ بود از روسری هاشون بیرون اومده بود.معلوم بود که زیاد هم پایبند حجاب نبودند. پشت سرشون وحید صدیق هم در حالیکه کت و شلوار شیک نوک مدادی و یه سبد گل کوچیک توی دستاش بود ،وارد شد. مامان اونها رو به سمت طبقه ی بالا که پذیرایی بود،تعارف کرد.منم که توی اتاق جلویی طبقه ی اول بودم و داشتم یواشکی اونها رو از پشت پنجره،دید می زدم به آشپزخونه رفتم و منتظر مامانم موندم که برای بردن چاییه دست پخت ناز عروس خانوم صدام کنه. بعد از ده دقیقه،صدای مامان اومد:هانیه جان،عزیزم،میشه چند لحظه بیای بالا! طبق مأموریت همه ی دخترهای ایرانی،پنج تا چایی تو استکان های شیک، ریختم و آروم و در نهایت دقت به طبقه ی بالا بردم. توی این کار تبحر زیادی داشتم،بالاخره دفعه ی اول نبود که برام خواستگار می اومد. لبخندی زدم و آروم سلام کردم.همگی لبخند زدند و جواب سلامم رو دادند.خانوم صدیق یه نگاه خریدارانه بهم انداخت،… فکر کنم ازم خوشش اومده بود. چایی ها رو تعارف کردم،خوشبختانه نه دست های من لرزید و نه دستهای صدیق! خانوم صدیق تعریف می کرد که خونه ی مادرش هم به سبک و سیاق خونه ی ماست و مادرش چند تا خیابون اون ور تر زندگی می کنه.بعد با مامان شروع کردن به آدرس دادن و مامان بالاخره فهمید که عفت خانوم همون مادر خانوم صدیق هست و خلاصه خیلی خوشحال شدند که آشنا از آب در اومدیم و کار روزگار رو ببین که بچه هامون توی دانشگاه همدیگه رو دیدند و از هم خوششون اومده! هِی،روزگار…اینم از مجلس خواستگاری ما! چون خیلی خجالت می کشیدم سرم رو انداخته بودم پایین،…یه نگاه زیرزیرکی به خواهر داماد انداختم،…ولی از اون خواهرشوهرها بود ها!…خدا به دادم برسه،همین یکی احتمالاً یه تنه، کار هفت تا خواهرشوهر رو انجام میده! اسمش هاله بود و سه سال بود که ازدواج کرده بود و یه دختر یه ساله داشت که خونه ی مادرشوهرش گذاشته بودش. خانوم صدیق با اجازه ای به مامان گفت و رو به من و صدیق با لبخند گفت:خب حالا دیگه ما شما دو تا رو تنها می ذاریم تا با هم صحبت کنید و ببینید به تفاهم می رسید یا نه؟! به مامان هم لبخندی زد و گفت:هر چند که به نظر من هانیه جون خیلی ماهه،و من به این انتخاب وحید جون،آفرین میگم. من و وحید هم لبخندی زدیم. هاله هم یکی از اون لبخندهای عروس کُشِ خواهرشوهری زد و گفت:فقط تو رو خدا زیاد لِفتِش ندید،چون بچه م ممکنه بی قراری کنه و زیاد پیش مادرشوهرم نمونه! مامان ها و خواهرشوهرآینده گِرام به طبقه ی پایین رفتند و من و صدیق رو برای وا کردن سنگ های احتمالیه آینده،تنها گذاشتند. صدیق خجالت رو کنار گذاشت و توی صورتم نگاه کرد و با لبخند گفت:ظاهراً دیگه مامان هامون، حرف هایی رو که هیچ ربطی هم به خواستگاری و این حرفها نداره رو به طبقه پایین بردند. منم لبخندی زدم و چیزی نگفتم.صدیق ادامه داد:خب اول من شروع کنم یا شما؟! نمی دونم چرا اینقدر خجالتی شده بودم،یه کم سرم رو بالا آوردم و آروم گفتم:اول شما بفرمایید! صدیق:من سی و یک سالمه و مهندس صنایع هستم.تو ارشد هم همون طور که خودتون میدونید جامعه شناسی می خونم،چون به این رشته خیلی علاقه دارم و یه جوراییه این رشته علمی، نیمه ی گُمشده ی منه!…برای کارم هم که توی کارخونه تزریق پلاستیک”آریان پلاست” کار می کنم و اونجا مهندس خط تولیدش هستم….نمی دونم بدونید یا نه اون کارخونه متعلق به پدره کامیار معتمده!،…معتمد رو که دیگه حتماً می شناسید،همون که توی کلاسمونه! پوزخندی زدم و یاد امروز بعدازظهر افتادم.پس باباش کارخونه دار بود! هه…اونم حتماً یه جوون خوش گذرون بود که نمی دونست پول از کجا میاد و همشو صرف ریخت و پاش های الکی و خریدن لباس های مختلف و ماشین های مدل به مدل گرون قیمت میکرد! صدیق ادامه داد:یه ماشین تیبا دارم و برای خونه هم یه مقدار پس انداز دارم که بتونم با اون و کمک پدرم یه آپارتمان کوچیک پنجاه و یا شصت متری بخرم. من توقع زیادی از شوهر آینده م نداشتم،همینکه با ایمان و درستکار و خوش اخلاق و مسئول برای خونه و زندگی باشه،برام کافی بود. شرایط صدیق برای من خیلی ایده آل بود و تا حالا همچین خواستگاری،حتی از جلوی در خونه مون هم رد نشده بود. البته چندتایی بودند که قبلن ها همسایه ها معرفی کرده بودند و ظاهراً کم و بیش شرایطشون مثل صدیق بود،اما خب اونا هیچ کدوم قول خرید خونه رو توی اول زندگی نداده بودند. البته من آدم خیلی مادی ای نبودم و این چیزها برام زیاد مهم نبود،اما نمی دونم چرا،همه ی خواستگارام بعد از جلسه ی خواستگاری که خودشون رو خیلی هم مشتاق نشون می دادند، می رفتند و دیگه پشت سرشون رو نگاه نمی کردند. احساس می کردم،ممکنه خواستگاری صدیق از من،با بقیه ی خواستگاری هام فرق داشته باشه.چون بالاخره کسی من رو به اون معرفی نکرده بود و اون خودش واقعاً منو پسندیده بود و این جلسه فقط یه جلسه ی معارفه ی معمولی برای خانواده ی داماد محسوب نمیشد و احتمالاً این دفعه دیگه این ما بودیم که باید جواب مثبت و یا منفی می دادیم. اون قندهایی رو که توی دلم تندتند آب میشد رو توی سطل قند ریختم و خیلی جدی گفتم:اینکه همسر آینده م اهل کار و زندگی باشه و نسبت به خانواده ش مسئول و مهربون باشه،برای من خیلی مهمه ولی برای من درجه ی ایمان شما هم اهمیت فوق العاده ای داره. صدیق سریع گفت:البته ما هم یه خانواده ی معتقد و اهل نماز و روزه هستیم.برای همین بود که من از حجاب و متانت شما خیلی خوشم اومد و احساس کردم که می تونم روی شما به عنوان یه خانوم نجیب و خانواده دار حساب ویژه ای باز کنم. لبخندی زدم و گفتم:در ضمن من دوست دارم درسم رو هم ادامه بدم و اگه یه شرایط خوب توی یه اداره ی دولتی برام پیش اومد،به سر کار هم برم. صدیق:خب منم با یه کار نیمه وقت دولتی موافقم و با درس خوندن شما هم هیچ مشکلی ندارم و حتی تأییدش هم می کنم. لبخندم رو پررنگ تر کردم،واز اینکه قرار بود همچین شوهر تحصیل کرده و فهمیده ای نصیبم بشه خدا رو شکر کردم. بعد از دو ساعت خانواده ی صدیق رفتند.قرار شد اونها فردا شب برای گرفتن جواب ما، زنگ بزنند. مامان گفت:مادر و خواهرش هر دو خانوم و محترم بودند،خودش هم که خوب و اهل نماز و روزه و کار و زندگی بود.ظاهراً پدرش هم کارمند یه اداره ی دولتیه و آدم خوب و معتمد محل شونه….نظر من که مثبته،البته برای اطمینان بیشتر فردا میرم و از همسایه هاشون درموردشون یه کمی پرس و جو می کنم. لبخندی زدم.یه جورایی من هم به این وصلت راضی بودم و اگه نتیجه ی تحقیقات محلی یه ، مامان هم خوب می بود،حتماً جواب مثبت می دادم. ***** بعدازظهر سه شنبه که داشتم از مدرسه به خونه برمی گشتم،یه پرادوی مشکی بی هوا جلوی پام ترمز کرد.ترسیدم و خودم رو به عقب کشیدم. شیشه ی اتومات سمت راننده ی ماشین پایین اومد. خدای من کامیار بود که در حالیکه به نظر میومد مثل همیشه حسابی تیپ زده بود و صورتش رو سه تیغه کرده بود و عینک دودیش رو روی موهای فشنش گذاشته بود،سرش رو از پنجره بیرون آورد و با خنده گفت:وای چقدر هم ترسو!…حسابی ترسیدی ها! اخم هامو توی هم کشیدم و گفتم:آقای معتمد من با شما شوخی دارم؟!…این کارها یعنی چی؟!…اون از کار دیروزتون،اینم از دیوونه بازی امروزتون! اینو گفتم و راهمو کج کردم تا از اونجا برم. کامیار پیاده شد و جلو اومد و صورتش رو بهم نزدیک کرد و گفت:ظاهراً که خیلی سرسختی!…اما باشه اشکالی نداره،من بالاخره رامت می کنم. بی شعوره وقیح! تندی صورتم رو کنار کشیدم و با جدیت گفتم:خجالت بکشید،این حرفها یعنی چی؟! منتظر جوابش نموندم و دوباره و بدون هیچ معطلی راهم رو کج کردم و به سمت خونه مون به راه افتادم.از پشت صدای جیغ لاستیک های یه ماشین و ترمز کردنش و احتمالاً صدای شهباز که با خنده به کامیارگفت:تیرت به سنگ خورد؟!،…حسابی ضایع شدی، ها! متوجه نشدم کامیار در جوابش چی گفت،اصلاً هم مکالمه شون ،برام مهم نبود…اون برای من فقط یه مزاحم بود که احتمالاً به خاطر کم محلی هام خیلی زود دست از سرم برمی داشت. مامان اون روز صبح رفته بود و درباره ی خانواده ی صدیق تحقیق کرده بود.و خدا رو شکر با خوشحالی، خوب و سالم بودن از نظر اخلاقی اون خانواده رو تائید کرد و دیگه از نظر ما همه چیز اُکی بود و فقط منتظر تماس خانواده ی صدیق بودیم. اون شب هر چی منتظر موندیم،خانواده ی صدیق برای گرفتن جواب، تماس نگرفتند.با خودم گفتم،شاید براشون کاری پیش اومده باشه و نتونستند تماس بگیرند.مطمئن بودم که این خواستگاری مثل قبلی ها نبود و حتماً به ازدواج منتهی می شد. چهارشنبه بعداز اینکه نمازم رو خوندم و ناهارم رو توی آبدارخونه ی مدرسه خوردم،به سر کلاسم رفتم. همیشه ساعت های بعدازظهر، طبق درخواست خانوم مدیر،با بچه ها تست کار می کردم. بعد از خوردن زنگ پایان مدرسه وسایلم رو جمع کردم و همانطور که با بچه هایی که دورم رو گرفته بودند،حرف می زدم از کلاس خارج شدم. در کمال تعجب خانوم صدیق و دخترش هاله رو دیدم که جلوی در کلاسم منتظر من وایساده بودند. بی نهایت خوشحال شدم و با بچه ها خداحافظی کردم و به سمتشون رفتم و باهاشون دست دادم و سلام کردم. احساس کردم زیاد تحویلم نگرفتند و یه کمی گرفته و سرسنگین بودند. هاله خیلی جدی و خشک گفت:راستش ما باید باهات حرف بزنیم. کمی نگران شدم،سری تکون دادم و گفتم:مشکلی پیش اومده؟! خانوم صدیق:آره عزیزم یه مشکلی هست که گره ش فقط به دست خودت باز میشه و باید خانومی کنی و دل منه مادر رو شاد کنی! با تعجب گفتم:چه کمکی از دست من بر میاد؟! هاله:بهتره بریم سر کلاست بشینیم و صحبت کنیم،این جوری سر پا نمیشه. معذرت خواهی کردم و اونها رو به داخل کلاسم که دیگه خالی شده بود و بچه ها رفته بودند،راهنمایی کردم. هر دو روی نیمکت هایی نشستند.من هم سر جای مخصوص خودم نشستم و گفتم:خواهش می کنم بفرمایید،خوشحال میشم که اگه کمکی از دستم بربیاد براتون انجام بدم. هاله خیلی سرد و بی رودروایسی گفت:ببین هانیه جون،تو از نظر ما هیچ مشکلی نداری و حتی خیلی هم خوب و خانوم و با کمالات هستی،برادرم وحید هم از تو خیلی خوشش اومده و دوست داره که حتماً و هر جوری که هست با تو ازدواج کنه،و در واقع یه جورایی کور شده و چشمش رو روی واقعیات بسته و مشکلات تو رو نمی بینه و براشون هم هیچ اهمیتی قائل نیست. تعجب کردم،یعنی من چه مشکلی داشتم که خودم هم ازش بی خبر بودم؟! هاله ادامه داد:دیروز ما از چند تا از همسایه هاتون راجع به خانواده ی شما پرس و جو کردیم و یه چیزهایی رو درباره ی پدرت فهمیدیم،…البته من می دونم که ما باید اول تحقیقاتمون رو کامل می کردیم و بعد به خواستگاری تو می اومدیم و در اینجا این کوتاهی،همش تقصیر مائه و من و مامانم بابتش ازت عذرخواهی می کنیم….دیروز همسایه ها به ما گفتند که پدر مرحومت کرولال مادرزاد بوده و یه کم هم عقب موندگیه ذهنی داشته. دست هام رو که روی پاهام بود،مشت کردم و سعی کردم که گریه نکنم…پس این بود همون مشکلی که باعث می شد همه ی خواستگارهام فراری بشند و برند و دیگه پشت سرشون رو هم نگاه نکنند! واقعاً از همسایه هامون تعجب می کردم،پدرمن نوزده سال پیش مرده بود و من هم که دخترش بودم کاملاً سالم و حتی خیلی هم باهوش بودم و همیشه توی تمام درون تحصیلم شاگرد اول بودم و حتی کلاس چهارم ابتدایی رو هم خودم به تنهایی و بدون کمک هیچ کس به طور جهشی خونده بودم،پس چرا همسایه ها،همچین کم لطفی ای در حق من می کردند؟!

    دانلود کتاب رمان جدید ایرانی داغ باحال خفن رمانتیک صحنه دار عروس هفت میلیونی موبایل اندروید 2015 عروس هفت میلیونی

    دانلود کتاب رمان جدید ایرانی داغ باحال خفن رمانتیک صحنه دار عروس هفت میلیونی موبایل اندروید ۲۰۱۵ عروس هفت میلیونی

    البته شاید اونها حق داشتند و باید همه چیز ما رو به خواستگارهایی که برای تحقیق راجع به من و گذشته م به درخونه شون می رفتند،توضیح می دادند! خانوم صدیق قطره اشک تمساح نچکیده ش،رو با ژست خاصی و با دستمال کاغذی گل داری پاک کرد و گفت:خواهش می کنم خودت یه جوری به وحید من،جواب رد بده،…آخه شما که خودت تحصیل کرده ای و بهتر می دونی که این مشکلات ژنتیکی ممکنه به بچه تون هم سرایت کنه و خدایی ناکرده،صاحب یه بچه ی عقب مونده و کر و لال بشید. هاله:برادر احمق من،با اینکه تحصیل کرده ست،اما نمی دونم چرا،به این موضوعه به این مهمی اهمیتی نمیده و میگه این نمی تونه شرط باشه و با رفتن به آزمایش ژنتیک و این جور مسخره بازی ها،ممکنه ثابت بشه که مشکلی وجود نداره و ازدواج شما می تونه بلامانع باشه؟! خانوم صدیق:آره عزیزم،بالاخره این جور ازدواج ها ریسکش یه کم بالائه و ما هم که یه کم محافظه کار هستیم و جرأت همچین ریسکی رو نداریم. سعی کردم بغضم رو فرو بخورم و با صدایی که در نهایت تلاشم،باز هم به خاطر بغض دو رگه شده بود،گفتم:من نگرانی شما رو درک می کنم،مطمئن باشید که من به پسرتون جواب منفی میدم و نمی ذارم که همچین ازدواجی صورت بگیره. خانوم صدیق:پس خواهش می کنم خانومی کن و به وحید،راجع به اومدن ما به اینجا چیزی نگو،چون ممکنه عصبانی بشه و دوباره سر موضوع ازدواج با شما ما رو تحت فشار بذاره وچه می دونم یه کاری بکنه که بعدش پشیمونی به بار بیاد و یه بچه ی ناقص رو دستمون بمونه. سعی کردم لحن تحقیرآمیزشون رو نادیده بگیرم،به خودم مسلط شدم و گفتم:باشه از طرف من خیالتون راحت باشه،فقط من باهاش تماس نمی گیرم،خودتون از طرف من بهش اعلام کنید که جواب من منفیه و دیگه هم پافشاری نکنه. خانوم صدیق جلو اومد و خیلی مصنوعی گونه م رو بوسید و گفت:ایشالا یه بخت خوب نصیبت بشه،عزیزم! به معنای تشکر سری تکون دادم و در نهایت بهت و حیرت رفتنشون رو تماشا کردم. اونا درست می گفتند پدر من عقب مانده ی ذهنی و کرولال مادرزاد بود.اما این موضوع حتی توی خانواده ی پدریم هم به غیر از پدرمن،حتی تا به امروز درباره ی هیچ کس دیگه ای اتفاق نیوفته بود و شاید دلیلش این بود که مادربزرگم پدر من رو توی سن چهل و پنج سالگی حامله شده بود. این جور جهش های ژنتیکی و نقص های مادرزادی معمولاً توی حاملگی های سنِ بالا،امری طبیعی محسوب میشه و فکر نمی کنم که دلیلی برای نگرانی و ارثی بودن اون نقص وجود داشته باشه،مخصوصاً که معمولاً این جور نقص ها جزء صفات مغلوبه هستند و امکان تکرارشون در شرایط عادی خیلی کمه! بهتره همه چیز رو از اول براتون توضیح بدم،درست از وقتی که مادربزرگ مادریم،مامانم رو باردار شده بود.اون سال پدرِ مامانم بر اثر یه دل درد ساده که احتمالاً آپاندیست بوده و اون موقع ها باهاش زیاد آشنایی نداشتند،از دنیا میره.مادربزرگم هم که اولین زایمانش بوده، مامانم رو به دنیا میاره و خودش سر زا میره.این جور میشه که مامانم از همون ابتدای زندگیش یتیم میشه و مجبور میشه که با خانواده ی عموش زندگی کنه. عموی مرحوم مامان و زن عموش که هنوز هم زنده است،مامانم رو تا دوازده سالگی بزرگ می کنند و بعد به یکی از اقوام دور شوهر میدن. مامانم بیست سال زن آقا رحیم بوده،ولی چون بچه دار نشده بوده،همون ساهای اول ازدواجش،آقا رحیم سرش زن می گیره و از اون زن صاحب چند تا بچه ی قد و نیم قد میشه. آقا رحیم مثل بیشتر مردهای قدیمی،خیلی بداخلاق بوده و بیشتر اوقات مامانم و اون یکی زنش رو سر چیزهای پیش پا افتاده و کوچیک،تا سر حد مرگ کتک می زده. در واقع مامانم اولین سکته ی قلبیش رو همون سالهای آخر عمر آقا رحیم به خاطر کتک به ناحقی که ازش خورده بوده،میزنه و تا مدتها راهی بیمارستان میشه. بعد از مرگ آقا رحیم،مامان که سی و دو ساله بوده،دوباره به خونه ی عموش برمی گرده و اونا بعد از پنج ماه مامان رو به بابام که یه پسر سی و چهار ساله ی عقب مونده و کرولال بوده،شوهر میدن و یه جوری اون رو از سر خودشون باز می کنند و به اصطلاح یه نون خور رو کم می کنند. بابام اون موقع ها با مادرش که یه پیرزن هشتاد ساله بوده،زندگی می کرده و توی یه مغازه ی میوه فروشی،شاگرد و پادو بوده و همین خونه ی فعلی مون رو،با پول هایی که مادربزرگم از دستمزدهای خود بابام براش جمع کرده بوده،خریداری می کنه. اما چون بابام عقل درست و حسابی ای نداشته مادربزرگم خونه رو به نام خودش سند میزنه. سه تا عمه هام و عمو جمالم( که همشون اون موقع ها هر کدوم بیشتر از بیست سال از بابام بزرگتر بودند و همه شون هم کاملاً سالم و عاقل هستند و حالا هم دیگه هیچ کدومشون زنده نیستند)این رو می دونستند و برای همین هیچ وقت سعی نکردند که بعد از مرگ مادربزرگ و بابام،خونه رو بفروشند و سهم الارث بگیرند.اما هیچ وقت هم دور هم جمع نشدند تا رضایت بدند و سند خونه رو به اسم من و مامانم بزنند.البته مامان هم در این مورد به اونا هیچ اصراری نکرده بود. مادربزرگم یک سال بعداز ازدواج مامان و بابام،که می فهمه بالاخره پسر شیرین عقلش یه جوری سر و سامون پیدا کرده،با خیال راحت سرشو روی زمین میذاره و می میره. مامان هم همون سال،یعنی توی سی و چهار سالگیش در نهایت بهت و تعجب منو حامله میشه و به دنیا میاره. آقا سید علی،یکی از همسایه های خیّرمون که حالا دیگه مرحوم شده،دلش میسوزه و خیلی از مردهای همسایه رو برای کار به اداره ی پست که خودش رئیس یه شعبه ش بوده،معرفی می کنه و قرعه به نام بابای من هم میوفته و اونو به عنوان آبدارچی به اداره شون می بره و استخدام پیمانی می کنه. بعد از دو سال هم،همون طور که گفتم بابام،با یه ماشین تصادف می کنه و اون راننده هم نامردی میکنه و فرار می کنه و اونو به بیمارستان نمی رسونه که باعث میشه بابام دار فانی رو وداع بگه و از دنیا بره. من و مامان همیشه،برای آقا سید دعا می کنیم و ممنون و قدردانش هستیم،چون اگه بابا رو به سر کار نمی برد،الان این آب باریکه حقوق تأمین اجتماعی رو نداشتیم و معلوم نبود که مامان بی سواد من برای پر کردن شکم من و خودش باید دست به چه کارها و چه کُلفتی هایی که نمی زد! با اینکه بابام شیرین عقل بود،اما مامانم همیشه ازش به خوبی یاد می کرد و این سه سال و نیم زندگی مشترکش با بابام رو خیلی دوست داشت و می گفت که اون هیچ وقت اذیتش نکرده و همیشه پول و چیزهای دیگه در اختیارش قرار میداده و مامان با اون برای اولین بار توی سی و دو نیم سال زندگیش طعم خوشبختی و آسایش رو چشیده و از همه مهم تر اینکه اونو صاحب بچه ای به خوبی من کرده. سعی کردم،اشک هام رو که شُرو شُر از چشمام پایین می ریختند رو با دستمال پاک کنم اما موفق نبودم.جوری که هیچ کدوم از همکارهام و بچه ها متوجه نشند از مدرسه خارج شدم و به سمت بهشت زهرا رفتم. کنار قبر پدرم نشستم و اسمش رو خوندم:جوان ناکام جلال معصومی،سی و هشت ساله. روی سنگ قبرش ننوشته بود،دیوانه!!!…توی عکس هایی هم که ازش مونده بود،آثار دیوانه گیش معلوم نبود….اما این یه دروغ نبود و واقعیت داشت،…پدر من یک عقب مانده ی ذهنی و کرولال بود،اما مطمئناً شوهر مهربان و پدرعزیزی بود! بابای خوبم،یه وقت فکر نکنی که من الآن از دست تو ناراحتم و برای همین دارم گریه می کنم،نه!…به خدا اصلاً این طوری نیست،من تو رو با یه دنیا هم عوض نمی کنم…اصلاً از این به بعد بهت بیشتر افتخار می کنم و خودم با کمال میل به همه ی خواستگارهام شرایط تو رو اعلام می کنم. دیگه برام هیچی مهم نیست،…مهم نیست که ممکنه هیچ وقت هیشکی راضی به ازدواج با من نشه!…مهم اینه که تو بابای خوب منی و من همه ی خوبی هام رو از تو به ارث بردم. اصلاً من شوهر می خوام چیکار کنم؟!…مگه قراره که یه روزی همه ی دخترای دنیا شوهر کنند؟! می دونم که الآن دیگه ناشنوا نیستی و صدای منو میشنوی!…اینو بدون که همیشه دوست دارم و خواهم داشت و از اینکه ممکنه کسی منو به همسریش قبول نکنه ناراحت نیستم و افسوس نمی خورم! با بابای خوبم خداحافظی کردم و خوشحال و سبک بال به سمت خونه مون به راه افتادم. گوشیم رو که از همون توی مدرسه خاموش کرده بودم،روشن کردم. بیست و چهار تماس تا نا موفق از لیلا داشتم.یه کمی نگران شدم،سابقه نداشت که لیلا اینقدر به من زنگ بزنه…حتماً کار مهمی داشته…چند تا پیامک هم بود.اولی رو باز کردم،”هانیه خودت رو زود به بیمارستان…برسون،مامانت یه سکته ی خفیف کرده” پاهام سست شد و نزدیک بود به زمین بخورم.به زور تعادل خودم رو حفظ کردم…یعنی چه اتفاقی افتاده بود،مامان که امروز صبح حالش خیلی خوب بود؟!…نکنه خانوم صدیق به مامان زنگ زده باشه و اون دری و وری ها رو تحویلش داده باشه؟! با عجله به بیمارستان رفتم.مامان توی سی سی یو بود.خوشبختانه خطر رفع شده بود،اما به احتمال زیاد باید عمل می شد. لیلا در حالیکه دلداریم می داد و پشتم رو می مالید،کنارم نشسته بود. واقعاً از کار این زن تعجب می کردم،من که بهش اطمینان داده بودم که به پسرش جواب رد میدم،دیگه چرا این کار رو کرده بود و به مامان هم تماس گرفته بود؟!…اون که اینقدر خوب ته و توی زندگی ما رو درآورده بود،یعنی نفهمیده بود که مامانم سابقه ی سکته ی قبلی داره و این خبرا براش مثل یه شُک می مونه؟! آدم عصبی و زودجوشی نبودم که بخوام بهش زنگ بزنم و هر چی که از دهنم در میاد بهش بگم،…اصلاً این جور آدم ها ارزش همکلام شدن رو نداشتند! با لیلا به کنار تخت مامان رفتیم.دستی به سرش کشیدم،مامان نگاهی بهم کرد و قطره اشکی از گوشه ی چشماش چکید. منم اشکهامو پاک کردم و با آرامش بهش گفتم:آخه عزیز من چرا خودتو برای این موضوع پیش پا افتاده ناراحت کردی؟…مگه حالا از آسمون وحی منزل اومده که حتماً همه ی دخترها باید ازدواج کنند؟…اصلاً من دوست ندارم که شوهر کنم،می خوام همیشه پیش مامان جونم بمونم…دیگه نبینم که خودت رو برای این چیزها ناراحت کنی و به کشتن بدی…تو که می دونی من به جز تو که کس دیگه ای رو توی این دنیا ندارم. واقعاً نمی دونستم که مامان،مگه خودش از ازدواج هاش چه خیری دیده بود که اینقدر آرزو داشت منو شوهر بده و فکر می کرد که این جوری من سروسامون می گیرم؟!…مگه من الآن سروسامون نداشتم؟! اون شب رو توی بیمارستان موندم و فردا رو هم به دانشگاه نرفتم.تا عصرپنج شنبه،تقریباً همه ی سه میلیونی که توی حسابمون بود و باقیمانده ی پول همون قرعه کشی بود رو خرج بیمارستان و بستری کردن و آنژیوگرافی و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه که حتی اسمشون رو هم نمی دونستم و علاقه ای هم به یادگرفتنشون نداشتم،کردم. نظر دکترش این بود که مامان حتماً باید ظرف چند روز آینده عمل بشه،چون چند تا از رگ های قلبش مسدود شده و فقط با عمل خوب میشه. دیگه واقعاً هیچ پولی برامون نمونده بود،برای عمل و هزینه های بعدیش باید کَمه کم هفت میلیون پول می داشتیم… ***** گوشیم زنگ خورد.شماره ی صدیق افتاده بود،همون روز خواستگاری مامانش شماره ش رو داده بود و من توی گوشیم سیو کرده بودم و با توجه به وضع مامان دیگه فراموش کرده بودم که دیلیتش کنم. گوشی رو جواب دادم،خیلی دوست داشتم که از مادر و خواهرش گله کنم اما به خاطر قولی که به مادرش داده بودم و ممکن بود به خاطر این جریان،صدیق با خانواده ش در بیوفته،چیزی نگفتم و در جواب سؤالهاش که همش می پرسید:”حداقل بگید که مشکله من چی بوده که بهم جواب رد دادید؟!” اولش کمی طفره رفتم،ولی بعد که دیدم قانع نمیشه و دنبال یه جواب قانع کننده ست،گفتم:متأسفم من یه خواستگار بهتر از شما دارم که قصد دارم همین روزها باهاش ازدواج کنم. بهش دروغ گفتم.اولین باری بود که دروغ می گفتم!…به خاطر بیماری مامان و نداشتن پول عمل،اعصابم به اندازه ی کافی داغون بود و حوصله ی اصرارهای بی خودی اون رو دیگه نداشتم…در واقع اون لحظه اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که ممکنه واقعاً حرفم درست دربیاد و دو روز دیگه به خاطر جور کردن هزینه ی عمل مامان، مجبور بشم تن به خِفّت بدم وبا کسی که هیج وقت فکرش رو هم نمی کردم،یه ازدواج موقت بکنم! صدیق سرخورده خداحافظی و گوشی رو قطع کرد…اون پسر خوبی بود و مطمئناً از نظر من حسابش با خانواده ش جدا بود،…همین که من رو درک می کرد و من رو با توجه به مشکل پدرم،برای ازدواج و زندگی مشترک انتخاب کرده بود،برام کافی بود و هیچ وقت ارزش این کارش پیش من کم نمیشد. ************ همین جوری کلافه توی بیمارستان قدم می زدم و به بعضی از اقوام که فکر می کردم ممکنه برای عمل مامان بهم پولی قرض بدن،تماس می گرفتم. ما هیچ وقت به کسی برای پول رو ننداخته بودیم و الآن هم این کار برام خیلی سخت بود و برای همین فقط تو تماس هام به اقوام ،بهشون می گفتم که مامانم توی بیمارستان بستریه و باید عمل بشه. مطمئنم که لحن صحبتم یه جوری بود که همشون می فهمیدند که دارم با زبون بی زبونی ازشون درخواست یه مقدار پول میکنم. اما با کمال تأسف همه شون خودشون رو به اون راه می زدند و اظهار تأسف می کردند و می گفتند که ایشالا مامانت زود خوب بشه و عملش با موفقیت انجام بشه و اگه وقت کردم حتماً بهش سر می زنیم. هه…از بین شونزده تا دختر عمه و پسرعمه و پسرعمو و دخترعمو که همه شون بزرگ سال و بیشتر از پنجاه سال بودند و تقریباً هم پولدار و از طبقه ی متوسط بودند،هیچ کدوم به روی خودش هم نیاورد که بیاد و یه پولی هر چقدر هم که اندک باشه،به ما قرض بده. کلاً عمه هام همون موقع بعد از مرگ مادربزرگ و بابام،رابطه شون رو با مامانم که فامیلشون هم نبود و کاملاً با فامیل پدریم غریبه بود،قطع کرده بودند.عمو جمال خدابیامرزم هم با زن عموم تا قبل از مرگشون که حدود ده سال پیش بود،سالی چند بار به خونه ی ما سر می زدند و احوال پرسی می کردند و گاهی هم ما رو به خونه شون دعوت می کردند و چند روزی نگه می داشتند. رابطه ی ما با خانواده ی پدریم،فقط در حد شرکت کردن توی مراسم عروسی های اونها بود که اونم چون توی تالارها همیشه زنونه و مردونه جدا بود،من دیگه الآن مطمئن نبودم که بتونم پسرعمه ها و پسر عموم و کلاً مردها و پسرهای فامیل پدریم رو بشناسم. پسرعموهای مامان هم که پولدار و حاجی بازاری بودند و همیشه همه جا ادعا می کردند که دست به خیر زیادی دارند و به همه چنین و چنان کمک می کنند،هم یه جوری بهونه آوردند و قول دادند که حتماً در اسرع وقت به مامان سر بزنند. تمام امیدهام به نا امیدی تبدیل شد. واقعاً خیلی دردناک بود،توی این این دنیای به این بزرگی که بعضی از مردم میلیارد میلیارد پول رو بالا می کشیدند و بعضی ها هم مثل کامیار معتمد که از شدت خوشی و رفاه هر روز یه مدل ماشین عوض می کردند و به دنبال خوشگذرونی بودند،من مجبور بودم برای جور کردن هفت میلیون ناقابل،در به در به همه رو بزنم و خودم رو کوچیک کنم. صبح روز جمعه مریم زنگ زد و دلیل غیبت روز پنج شنبه رو ازم پرسید،منم جریان مامانم رو بهش گفتم. دو ساعت بعد مریم و افسانه با سبد گلی در دست،به ملاقات مامانم اومدن.از دیدنشون خوشحال شدم،مریم و افسانه گفتند که با هم دیگه می تونند پونصد هزار تومن بهم قرض بدن.لبخندی زدم،اونا واقعاً دوستای خوبی بودند،حتی خیلی بهتر از اقوامم…اونها هم اگه راضی می شدند و هر کدوم چندصد هزار تومن بهم قرض می دادند،مشکلم به کلی حل میشد. من مریم و افسانه رو فقط یک ماه و نیم بود که می شناختم،ولی اونها نهایت معرفت رو در حق من انجام داده بودند. سعی کردم اشکی نریزم و قوی باشم تا اونها متوجه اوضاع بی ریخت روحیم نشند.ازشون تشکر کردم و گفتم:واقعاً شما خیلی خوب هستید،نمی دونم باید چطوری ازتون تشکر کنم. افسانه لبخندی زد و اشک هاشو پاک کرد و گفت:ببخش که بیشتر از این نتونستیم جور کنیم. آهی کشیدم و گفتم:همینم خیلی خوبه و نهایت لطف و معرفتتون رو می رسونه،شما که اصلاً منو نمی شناسید راضی شدید که این مقدار رو به من قرض بدید،در حالیکه فامیلام حتی این موضوع رو به روی خودشون هم نیاوردند. مریم:پس شماره ی حسابت رو بده تا از همین عابربانک بیمارستان،پول رو به حسابت بریزیم. کار دوستام برام خیلی ارزشمند بود،اما نمی تونستم پول رو ازشون قبول کنم،در واقع این مقدار پول به کارم نمی اومد و با شرایط فعلی محال بود که بتونم بقیه ی پول رو هم جور کنم،اما دلم نیومد که مریم و افسانه رو ناراحت کنم،برای همین گفتم:حالا فعلاً دست نگه دارید،هر وقت که بقیه پول هم جور شد،بهتون تماس می گیرم تا اون مقدار رو به حسابم بریزید. مریم و افسانه قبول کردند و بعد از کمی شوخی و خنده،که قصدشون عوض کردن حال و هوای غمبار من بود،خداحافظی کردند. تا جلوی در بیمارستان باهاشون رفتم.افسانه رو به مریم گفت:مریم به نظرت بهش بگیم؟ با تعجب گفتم:چی رو؟! افسانه با خنده گفت:اگه بگیم امروز،با ماشین کی اومدیم اینجا،اصلاً باورت نمیشه! مریم:حالا زیادم اتفاق مهمی نبوده ها،این افسانه زیادی بزرگش می کنه. افسانه با هیجان گفت:وقتی داشتیم می اومدیم اینجا،توی راه کامیار رو دیدیم که داشت با بی ام وَش از اونجا رد میشد،اونم ما رو دید و جلو پامون ترمز کرد و محترمانه ازمون خواست که سوار شیم تا ما رو برسونه….باورت میشه؟اون که تا دیروز حتی جواب سلام ما رو هم به زور میداد،امروز ازمون خواست که سوار ماشینش بشیم؟! مریم:یه چیزایی هم از تو پرسید،که چرا دیروز نیومدی و از این حرفا،ما هم بهش گفتیم که مامانت تو بیمارستان بستریه و باید عمل بشه. ناراحت شدم.کامیار چیکار به کار من داشت که حتی غیبت دیروزم رو هم متوجه شده بود؟!…نمی دونم چرا این هفته پررو شده بود و سر به سرم میذاشت؟!…به قول افسانه تا هفته های قبل که از دماغ فیل افتاده بود و جواب سلاممون رو هم به زور میداد!…البته من هیچ وقت باهاش رودر رو نمی شدم که بخوام بهش سلام کنم ولی این تکبرش رو از رفتارهاش با دیگران و همچنین از حرفای افسانه و مریم فهمیده بودم. افسانه خجالت زده ،گفت:راستش اگه ناراحت نمیشی،ما بهش گفتیم که تو به هفت میلیون تومن احتیاج داری….خواهش می کنم ناراحت نشو،ما پیش خودمون گفتیم که اون خیلی پولداره و این پولها براش چیزی نیست و شاید راضی بشه که این مقدار پول رو بهت قرض بده. قیافه م درهم شد،همینم مونده بود که بخوام به اون بچه پررو رو بندازم…اصلاً اگه اون خودش هم پیشنهاد می کرد تا این پول رو بهم قرض بده،من قبول نمی کردم…من که معلوم نبود تا کِی بتونم این پول رو جور کنم و به صاحبش برگردونم،بهترین کار این بود که این پول رو از اقوام قرض می گرفتم که اونها هم زیرش زدند و اصلاً موضوع رو به روی خودشون هم نیاوردند. سعی کردم،ناراحتیم رو نشون ندم،بالاخره مریم و افسانه قصدشون خیر بود و خواسته بودند که یه جوری به من کمک کنند،اما ظاهراً زیاد موفق نبودم و اونا متوجه ی ناراحتیم شدند. مریم شرمگین گفت:باور کن ما قصد بدی نداشتیم. افسانه هم ادامه داد:راستش همون موقع خودمون هم از این حرفمون پشیمون شدیم،چون کامیار بلند خندید و گفت”یعنی معصومی،واقعاً لنگ هفت میلیون تومن پوله؟! مریم سقلمه ای به پهلوی افسانه زد و با اخم بهش نگاه کرد و یه جورایی بهش فهموند که نباید این حرف رو می زده و بهتره دیگه ادامه نده. افسانه مِن منی کرد و خواست که حرفش رو رفع و رجوع کنه. فهمیدم تو اوضاع بدی گیر کرده،برای اینکه خیالش رو راحت کنم،گفتم:اشکالی نداره،خودتو به خاطرش ناراحت نکن،حالا اتفاقیه که افتاده،…اما خواهش می کنم دیگه راجع به مشکل من به کسی چیزی نگید،اگه قسمت باشه و عمر مامان من به این دنیا باقی باشه این پول حتماً از زیر سنگ هم که باشه،یه جوری جور میشه. جملات آخر رو با گریه گفتم.مطمئن بودم که اینا حرف واقعیه دلم نیست و حتی یک لحظه هم نمی تونستم به مرگ و نبودن مامانم فکر کنم،اما غرور و آبروی خودم و مامانم بهم اجازه نمی داد که خودم رو جلوی هر کس و ناکسی کوچیک کنم و برای جور کردن پول کاسه ی گدایی جلوی این و اون دراز کنم.به خصوص که حالا دیگه فهمیده بودم که فقط خدای بزرگه که می تونم بهش رو بندازم و رو انداختن به دیگران،جز تحقیر و خرد شدنم عاقبت دیگه ای نداره. مریم و افسانه بعد از خداحافظی کردن، رفتند و آرزو کردن که حال مامانم زود خوب بشه. دوباره ازشون تشکر کردم و رفتنشون رو نظاره کردم. بعد از رفتن مریم و افسانه گوشیم زنگ خورد.یه شماره ی نهصد و دوازدهِ رُند و کد یک افتاده بود.تعجب کردم،یعنی کی می تونست باشه؟!…شاید یکی از اقوام بود که دلش سوخته بود و خواسته بود که بهمون پولی قرض بده.با یه دنیا امید جواب دادم:الو بفرمایید. صدای مردونه ای گفت:معصومی ،خودتی؟! صداش کمی آشنا بود،گفتم:بله بفرمایید. کامیار:من معتمدم ،به جا آوردی؟! تعجب کردم،یعنی با من چیکار داشت؟!….هنوز مزاحمت روز دوشنبه و سه شنبه ش فراموشم نشده بود.می خواستم قطع کنم که تندی گفت:اِ…قطع نکن دیگه،باهات کار دارم…می تونی به کافی شاپی که میگم بیایی؟می خوام ببینمت و باهات حرف بزنم. خیلی ناراحت شدم،اون چرا با من پسرخاله شده بود و خودمونی حرف می زد؟! بهش توپیدم:اولاً تو نه و شما،دوماً این آرزو رو با خودتون به گور ببرید که من با شما به کافی شاپ بیام. کامیار:مثل اینکه نازت خیلی زیاده،خب باشه منم… دیگه نخواستم حرفهاشو بشنوم و زود قطع کردم…این هم یه جور دیوونه بود و خودش خبر نداشت!…من بدبخت تو چه فکری بودم،اون تو چه فکری بود! صدای اس ام اس گوشیم بلند شد.از همون شماره ی معتمد بود،نوشته بود:فکر کردی از پشت تلفن هم می خوام بخورمت که قطع کردی؟ خودتو لوس نکن و تا یه ساعت دیگه به آدرس کافی شاپی که توی اس بعدی برات سِند می کنم ،بیا…می خوام پولی رو که لازم داری بهت بدم. پوفی کردم و پیامکش رو حذف کردم،پیامک های بعدیش رو هم همین جوری نخونده حذف کردم،مطمئناً من آدمی نبودم که بخوام از اون پول بگیرم تازه معلوم نبود که اون قصدش از این پیشنهاد ،واقعاً کمک کردن باشه و یه جورایی احساس می کردم که پشت این کمک کردنش، یه هدفِ پلید وجود داره! خدایا تو این وضعیت فقط همین یکی رو کم داشتم!چقدر هم از خود متشکر و توهین آمیز حرف میزد!…نمی دونم شماره ی من رو از کجا پیدا کرده بود؟هر چند که حدس زدنش هم کار مشکلی نبود،احتمالاً چند ساعت پیش از افسانه گرفته بود. تا عصر هم چند بار دیگه با شماره های مختلف تماس گرفت و من هم هربار خوشحال از اینکه بالاخره یکی از اقوام دلش نرم شده و خواسته که بهمون پولی قرض بده،جواب می دادم و هر بار بعد از شنیدن صدای نحس و مسخره ش که دیگه کاملاً می شناختمش،تندی قطع می کردم و اجازه ی حرف زدن بهش نمی دادم.پیامک هاش رو هم همین جوری نخونده پاک می کردم. نمی دونستم این دیگه از جونم چی می خواست؟مطمئن بودم که عاشق سینه چاکم نیست و قصدی هم برای کمک کردن بهم نداره و حتماً برای دلیلی که نمی دونستم چیه،این مزاحمت ها رو ایجاد میکنه…اما این اواخر از صداش معلوم بود که کاملاً از دستم کفری و عصبانی شده!و حتماً اگه دستش بهم می رسید و امکانش بود یه فَس کتک مفصل بهم میزد! خب عصبانی بشه،به دَرَک! اصلاً به من چه!…من دوست ندارم که با هیچ پسری رابطه دوستی و عشق و عاشقی برقرار کنم،حالا مگه زوره؟! جمعه شب دیگه لیلا نذاشت که توی بیمارستان بمونم و مجبورم کرد که به خونه برم و استراحت کنم و خودش به جام توی بیمارستان موند. لیلا دختر همسایه ی دیوار به دیوارمون بود که پنج سالی از من بزرگتر بود.اون یه دختر قدبلند با موها و چشم های مشکی بود که پوست گندمگون و چهره ای با نمک و زیبایی داشت. لیلا ده سال پیش توی شونزده سالگیش ازدواج کرده بود.اما دو سال پیش به خاطر اینکه نازا بود،شوهرش طلاقش داده بود و حالا توی یه آرایشگاه کار می کرد و منتظر بود که بخت مناسبی براش پیش بیاد و ازدواج کنه و بره سر خونه و زندگیش. اون ها هم وضع مالیِ آن چنان خوبی نداشتند و گرنه از ما دریغ نمی کردند و بهمون پولی رو قرض می دادند. واقعاً مستأصل بودم و نمی دونستم که باید چیکار کنم.خونه رو هم که نمی تونستم بفروشم چون همانطور که گفتم سندش به اسم مادربزرگ خدابیامرزم بود و عمو و عمه هام هم که مرده بودند و نمی تونستم کاری از پیش ببرم. اون شب اونقدر خسته بودم که زود خوابم برد و اصلاً وقت نکردم که از تنهایی بترسم و یا اینکه فکر و خیال کنم….در واقع تو این دو روزه به اندازه ی کافی فکر و خیال کرده بودم.ظاهراً دعاها و گریه و زاری هام هم به درگاه خدا و ائمه ی معصوم(ع) هیچ نتیجه ای نداشت.با این حال ناامید نبودم و باز هم دستم رو به سمت آسمون دراز می کردم و با گریه و ضجه از خدا می خواستم که به من و مامانم رحم کنه و یه جوری این پول جور بشه و مامانم با موفقیت عمل بشه و دوباره مثل قبل خوب و سرپا بشه. صبح به مدیر مدرسه مون زنگ زدم و جریان سکته مامانم رو تعریف کردم و ازش خواستم که چند روز رو بهم مرخصی بده،اونم موافقت کرد و مثل بقیه اظهار تأسف کرد و دعا کرد که مامانم زود خوب بشه. چه می دونم شاید،همه دور و بری هام یه جوری مطمئن بودند که اگه هفت میلیون به من قرض بدن دیگه ممکنه حالا حالاها رنگ پولشون رو نبینند و به اصطلاح “پشت گوششون رو دیدن،رنگ پولشون رو هم دیدن” واقعاً چرا ما اونقدر اعتبار و پول و سرمایه نداشتیم که حداقل یه نفر جرأت کنه و این مقدار پول رو بهمون قرض بده؟! طلا و جواهر هم که به اندازه ی کافی نداشتیم.یعنی قبلاً یه مقدار داشتیم که اونا رو فروخته بودیم و باهاش دو تا فیش حج واجب و دو تا حج عمره مفرده خریده بودیم. حج عمره رو انجام داده بودیم و خوشبختانه مشرف شده بودیم،اما حج واجبمون هنوز در نیومده بود و معلوم هم نبود که کِی در بیاد.دو سال پیش با مامان یه سفر زمینی هم به عراق و زیارت عتبات عالیات رفته بودیم که واقعاً و مطمئناً این سفرها ارزش فروختن طلاهامون رو داشت. در واقع ما هیچ وقت فکر نمی کردیم که ممکنه یه روزی همچین مریضی ای به سراغمون بیاد و مجبور بشیم کل دار و ندارمون رو براش بدیم!…واقعاً سلامتی هم نعمتی بود که تا بهش گرفتار نمی شدی قدرش رو نمی دونستی! بدون خوردن صبحانه به بیمارستان رفتم و از لیلا به خاطر محبتش تشکر کردم.لیلا هم لبخندی به روم زد و گفت:خواهش میکنم،این حرفا چیه؟تو هم مثل خواهرهای خودم می مونی،مامانت هم مثل مامان خودم. از لیلا خواستم که به خونه شون بره و استراحت کنه.اونم چون دیشب خوب نخوابیده بود قبول کرد و گفت که تا شب حتماً برمی گرده و جاش رو با من عوض میکنه.دوباره ازش تشکر کردم و خدا رو به خاطر داشتن همچین دوست خوبی شکر کردم. کنار تخت مامانم نشسته بودم.مامان خوابش رفته بود و منم کتاب دعا رو برداشته بودم و دعا می خوندم. یکی از پرستارها به داخل اتاق اومد و گفت :خانوم معصومی یه آقایی بیرون کارتون داره. چون ساعت ملاقات از ساعت دو تا چهار بعدازظهر بود توی ساعات دیگه ،جز همراه بیمار کسی رو به داخل بخش ها راه نمی دادند. تعجب کردم،یعنی کی می تونست باشه؟!…دوباره فکرم رفت سمت اقوام بی معرفتمون و گفتم که شاید یکیشون برای کمک اومده باشه،با این فکر با خوشحالی به طبقه ی پایین رفتم.طبقه پایین رو گشتم ولی شخص آشنایی رو ندیدم.به سمت قسمت پذیرش رفتم و گفتم که شاید اونجاها باشه. صدای مردونه ای رو شنیدم که گفت:به به! خانوم آفتاب مهتاب ندیده! صدای کامیار بود،اینو دیگه مطمئن بودم…ترسیدم،خدایا این دیگه از جونم چی می خواد که ول کن نیست؟! به سمتش چرخیدم.مثل همیشه با صورت سه تیغه شده و خوش تیپ و آراسته! موهاش رو هم به سمت بالا خوابونده بود و چند تار از موهاش روی پیشونیش ریخته شده بود. مستأصل گفتم:ازتون خواهش می کنم دیگه مزاحم من نشید. بدون توجه به درخواستم،طلبکارانه گفت:چرا دیروز هر چی زنگ می زدم،قطع می کردی؟!…ظاهراً هیچ کدوم از اس ام اس هام رو هم نمی خوندی! خواستم باهاش اتمام حجت کنم،برای همین گفتم:ببینید آقای معتمد،دفعه ی آخرتون باشه که به شماره ی من زنگ می زنید و یا اینکه پیامک می دید.اگه یه دفعه ی دیگه این کار رو بکنید توی کلاس و جلوی همه ی همکلاسی هامون بهتون هشدار میدم،تا اینجوری آبروتون هم بره. کامیار که از قبل هم از دستم عصبانی بود،با این لحنم از شدت عصبانیت منفجر شد و صورتش رو جلوی صورتم آورد و در حالیکه هرم نفس هاش به صورتم می خورد،گفت:تو هم دفعه ی آخرت باشه که اینجوری با من صحبت می کنی،هنوز از مادر زاده نشده کسی که بخواد منو تهدید بکنه! خیلی ترسیدم.قیافه ش خیلی وحشتناک شده بود،تا حالا از نزدیک یه مرد عصبانی رو ندیده بودم.صورتم رو عقب کشیدم و با اشکهای که کنترل ریزشِ شون از اختیارم خارج شده بود و صورتی گریان،گفتم:خواهش می کنم دست از سر من بردارید. کامیار که دید گریه م گرفته،کمی آرومتر شد و پوزخندی زد و گفت:چرا به کافی شاپی که دیروز گفتم نیومدی؟!…توی پیامک هام که البته مطمئن هم نیستم که خونده باشی شون،برات توضیح داده بودم که از این دعوتم،هیچ قصد بدی ندارم و می خوام پولی رو که لازم داری بهت بدم. با اینکه خیلی به این پول نیاز داشتم،اما توی کلام و لحن دیروز و امروز کامیار اون صداقت لازم رو نمی دیدم و مطمئن بودم، اگه واقعاً هم که بخواد این پول رو به من قرض بده،از این کارش فقط قصد خیر نداره و حتماً ممکنه پشتِ سرش ازم یه انتظاراتی داشته باشه.برای همین دوباره عصبانی شدم و گفتم:یادم نمیاد که از شما درخواست پول کرده باشم! کامیار با لحنی تحقیرآمیز گفت:پس چرا دیروز اون دو تا پت و مت رو فرستادی سراغ من؟!…حتماً می خواستی توسط اونا به من بفهمونی که پول می خوای دیگه! خدای من به مریم و افسانه می گفت،پت و مت!…اگه افسانه می فهمید که کامیار جونش چی بهش میگه،حتماً خودش رو از پشت بوم همین بیمارستان می نداخت پایین! از لحن تحقیرآمیزش خوشم نیومد.مطمئناً خودش خوب می دونست که مریم و افسانه اونو اتفاقی توی خیابون دیدند و هیچ قصد قبلی ای هم در کار نبوده. _ من کسی رو سراغ شما نفرستادم.دوستام هم دیروز شما رو اتفاقی توی خیابون دیدند…(برای اینکه بسوزونمش گفتم)ظاهراً شما خودتون راننده تشریف دارید و دیروز هم با هزار خواهش و تمنا و اصرار ازشون خواستید که سوار ماشینتون بشند که تا اینجا برسونیدشون…(برای اینکه بیشتر بسوزه ادامه دادم)کسی چه می دونه شاید شما توی خیابون مشغول مسافرکشی بودید که خیلی اتفاقی اونها رو به جای مسافر سوار کردید! کامیار پوزخندی زد و گفت:مثل اینکه واقعاً لیاقت اینکه این پول رو بهت بدم،نداری!…هه…خدا خر رو شناخت که بهش شاخ نداد!…اصلاً می دونی چیه،لیاقت تو و امثال تو اینه که تو فقر خودتون غوطه ور باشید! از حرفش و مثالش ناراحت شدم،ولی به روی خودم نیاوردم.دوست نداشتم که بیشتر اونجا بمونم و باهاش کل کل کنم.اصلاً این کار در شأن دختر محجبه و نجیبی مثل من نبود. رومو برگردوندم و بدون اینکه جوابی بهش بدم،به سمت بخش رفتم تا پیش مامانم برگردم. یه دفعه مچ دست راستم گرفته شد و به شدت به سمت کامیار چرخیدم.واقعاً از این کارش شوکه شدم و تمام بدنم از شدت ترس و وحشت به لرزیدن افتاد اما خودم رو نباختم و مصرانه سعی کردم دستم رو از توی دستهای نامحرمش بیرون بیارم. با صدای آروم ولی در نهایت خشم گفتم:دستم رو ول کن کثافت! اهل سر و صدا و آبروریزی و این حرف ها نبودم.معمولاً این جور مواقع همه فکر می کنند که حتماً دختره یه کاری کرده که پسره بهش گیر داده و شاید فقط یه درصد از آدمها از ته قلبشون مطئمن باشن که دختره بی گناهه و همش تقصیر پسره ست. دور و برمون تقریباً خلوت بود و کسی حواسش به ما نبود،کامیار منو به سمت اتاقی که احتمالاً اتاق ویزیت یکی از پزشک ها بود و درش باز بود و کسی هم توش نبود،کشوند…دیگه آبرو رو کنار گذاشتم و خواستم که بلند جیغ بکشم که اونم فهمید و زود دست دیگه ش رو روی دهنم گذاشت و منو توی اتاق برد و در رو آروم بست و پشتم رو به دیوار کوبوند. خیلی ترسیده بودم.تا حالا هیچ مردی حتی به من دست هم نزده بود.یه کمی تقلا کردم تا از چنگالش نجات پیدا کنم،ولی هر چی بیشتر تلاش می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم. برای اولین بار از اینکه زن بودم و اینقدر هم ضعیف،احساس تنفر کردم. کامیار که این عجز و ناتوانیم رو دید،لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت:دوست نداشتم از زورم استفاده کنم و مجبورت کنم که به حرف هام گوش کنی،ولی ظاهراً تو سرتق تر و مغرورتر از این حرف ها هستی که بشه با زبون خوش باهات حرف زد. چون کمی آروم شده بودم و با چشم های ترسیده بهش نگاه می کردم،فکر کرد که دیگه امکان نداره ، جیغ بکشم.برای همین دستش رو از روی دهنم برداشت. تا دستش رو برداشت خواستم از فرصت به دست اومده استفاده کنم و برای آخرین بار شانسم رو امتحان کنم و برای نجات از چنگال این دیو صفت،جیغ بکشم،که از شانس بد کامیار دوباره فهمید و این بار دستش رو محکم تر از قبل روی دهنم گذاشت و عصبانی گفت:مثل اینکه مثل آدم نمیشه با تو حرف زد! داشتم خفه می شدم اونم متوجه شد و دستشو برداشت و گفت:جیغ نکش مسخره!… کاریت ندارم،فقط ازت میخوام که حرف هامو بشنوی. این دفعه آرومتر شدم،و دیگه مطمئن بودم که کاری باهام نداره….هه…منم ساده ام ها!مگه اینجا توی این بیمارستان به این بزرگی و شلوغی هم میشد به زور با کسی کار داشت؟! چون قبلش تا مرز خفه گی پیش رفته بودم،

    دانلود جدیدترین عکس های عاشقانه متن نوشته باحال خفن رمان عروس هفت میلیونی

    دانلود جدیدترین عکس های عاشقانه متن نوشته باحال خفن رمان عروس هفت میلیونی

    چند تا نفس عمیق کشیدم و برای شنیدن حرف هاش به صورتش نگاه کردم. کامیار خندید و با دو تا انگشت اشاره و شصتش بینیم رو گرفت و کشید و گفت:حالا شدی مثل یه دختر خوب! از این کارش به شدت عصبانی شدم و یه جورایی چندِشم شد،تا حالا هیچ مردی جرأت نکرده بود که به من دست بزنه،چه برسه به اینکه بخواد همچین شوخی ای هم باهام بکنه! چون ظاهراً هیچ راه فراری نداشتم،اخم هامو توی هم کشیدم و گفتم:خواهش می کنم عجله کن،من زیاد وقت ندارم که بخوام برای تو صرف کنم. اولین بار بود که “تو”خطابش می کردم،حالا دیگه فهمیده بودم لیاقت اینکه باهاش مؤدبانه حرف بزنم رو نداره! کامیار که متوجه ی این حالت چِندش ناکم شده بود،خندید و گفت:ظاهراً خیلی بِکرتر از این حرف ها هستی! عصبی بهش نگاه کردم که زودتر حرفشو که می دونستم زیاد هم مهم نیست رو بزنه و بره پی کارش. کامیار با خنده ای که روی لبش بود گفت:من فهمیدم که تو خیلی بی کس و کاری و با مادر مریضت تنها زندگی می کنی و ظاهراً به هفت میلیون پول هم احتیاج داری. دوباره برای اولین بار از اینکه هیچ مرد محرمی مثل پدر،پدربزرگ،برادر و یا حتی دایی و عمو نداشتم که پشت و پناهم باشه و نذاره که کسی همچین حرف مزخرفی بهم بزنه،افسوس خوردم و آرزو کردم که ای کاش حداقل عموی مهربان و عزیزم هنوز زنده بود و الآن محکم توی دهن این پسره ی چشم چرون میزد و منو از دستش نجات میداد. کامیار با همون خنده ی شیطنت بارش ادامه داد:من یه پیشنهاد برات دارم.من این پول رو بهت میدم ولی عوضش تو باید به مدت شیش ماه،نَه، سه ماه،نه سه ماه هم خیلی زیاده و من تو این مدت هم حوصله ی تحمل کردن تو رو ندارم،فکر کنم دو ماه خوب باشه…آره!تو باید به مدت دو ماه به عقد موقت من در بیای و همه جوره در دسترسم باشی. واقعاً دیگه وقاحت رو به حد اعلا رسونده بود.چطور جرأت می کرد که این حرف های زشت و وقیحانه رو به من بزنه و بهم بگه که باید در دسترسش باشم؟!…درسته که من بی کس و کار بودم و هیچ پشت و پناهی نداشتم ولی اینجا دیگه ایران بود و اینقدرها هم شهر هرت نبود که بخواد هر چی از دهنش در بیاد بهم بگه!… فقط حیف که تو دستاش یه جورایی اسیر شده بودم! عصبی گفتم:خجالت بکش این حرف ها چیه که می زنی؟! کامیار که معلوم بود از شدت خنده داره منفجر میشه و نمی تونه جلوی خودش رو بگیره و در واقع داره با این حرفاش یه جورایی با من تفریح می کنه،گفت:چرا باید خجالت بکشم ملوسک من؟!من دارم یه جورایی ازت به مدت دو ماه خواستگاری می کنم.تو هم که ظاهراً خیلی اهل اسلام و مسلمونی هستی،پس باید این چیزها رو خوب بدونی که صیغه تو اسلام حلاله و برای تویی که به این پول محتاج هستی می تونه خیلی هم خوب باشه و این جوری از راه گرفتن مهریه ت می تونی به صورت شرافت مندانه به پولی که می خوای دست پیدا کنی. یه دفعه به فکر فرو رفتم و تند تند توی ذهنم دو دو تا چهار تا کردم…اون داشت راست می گفت صیغه توی اسلام حلال بود و یه نوع ازدواج موقت محسوب میشد و شاید در شرایط الانِ من این تنها راه حلالِ جور کردنه این پول بود….البته اگه تو شرایط دیگه ای بودم و این پیشنهادش رو می شنیدم حتماً یکی می زدم توی گوشش و بلند جیغ می کشیدم تا از دستش نجات پیدا کنم.ولی مطمئناً الآن وضع فرق می کرد و من واقعاً به این پول نیاز داشتم و نباید این فرصت رو از دست می دادم. ظاهراً من به خاطر شرایط بابام نمی تونستم یه ازدواج خوب با یه آدم درست و حسابی داشته باشم،پس لازم نبود که بخوام بکارتم رو برای شوهری که نمی دونستم ممکنه در آینده گیرم بیاد یا نه،حفظ کنم…بهتر بود که پیشنهادش رو قبول می کردم و این جوری حداقل جون مامان عزیزم رو نجات می دادم…اگه مامانم هم می مرد من خیلی تنها و بی کس می شدم،مخصوصاً حالا که فهمیده بودم حتی یک نفر از اقوامم هم برای من و مامانم هیچ ارزشی قائل نیست و ما خیلی تنها هستیم. صیغه یا همون مُتعه هر چند از نظر اهل تسنن حرامه ولی از نظر ما شیعیان کاملاً یه ازدواج حلال و شرعی محسوب میشه و ما معتقدیم که پیامبر اسلام(ص)اونو حلال و یه ازدواج آبرومند معرفی کرده و هیچ مشکل شرعی ای هم نداره و در واقع این نوع ازدواج یه راهکار حلال و شرعی برای جلوگیری از فساد و فحشا در شرایط اضطراریه! کامیار لبخند خبیثی زد و دستم رو ول کرد و گفت:تا امروز بعدازظهر بهت فرصت میدم،شماره م رو هم که دیگه داری،اگه نظرت مثبت بود بهم زنگ بزن. جای هیچ اهمال و سستی نبود،ممکن بود تا بعدازظهر خود کامیار از این پیشنهادش پشیمون بشه،چون بالاخره هر چی که بود کامیار یه پسر ثروتمند بود و مطمئناً اونقدر زن و دختر خوشگل و ترگل و ورگل دور و برش ریخته شده بود که ممکن بود تا بعدازظهر از این پیشنهاد مسخره ش که مطمئناً الان یه جورایی جو گیر شده بود و برای اینکه جلوی من کم نیاره مطرح کرده بود،پشیمون بشه و یه جورایی زیر بار مسئولیت این ازدواج نره!…منم که واقعاً به این پول برای نجات جون مامانم احتیاج داشتم و برام کاملاً مسلم شده بود که جور کردن این پول در شرایط عادی برام غیرممکنه و نباید این فرصت به دست اومده رو از دست می دادم. تندی گفتم:باشه من قبول می کنم. کامیار متعجب بهم نگاه کرد و گفت:یعنی واقعاً و جدی به همین زودی،قبول کردی؟!…منو بگو که فکر می کردم الآن یه کشیده ی محکم می خوابونی توی گوشم!…هه،نه به روزهای قبلت که حتی حاضر نمی شدی باهام همکلام بشی،نه به حالا که داری از هول حلیم خودت رو می ندازی توی دیگ! _ ببین من اهل دوست شدن با هیچ پسری نیستم و این کارها رو هم خوب و صحیح نمی دونم،ولی تو داری از من تقاضای ازدواج می کنی که این حلاله و منم باهاش هیچ مشکلی ندارم. ابروهای کامیار از زور تعجب بالا مونده بود.دیگه کاملاً مطمئن شدم که این پیشنهاد ازدواج موقتش رو همینجوری و به طور فی البداهه مطرح کرده بود و در واقع به خاطر کم محلی های من،برای اینکه کم نیاره و منو تحقیر کنه،این حرف رو زده بود و احتمالاً به هیچ عنوان هم فکر نمی کرده که جواب من مثبت باشه. کامیار کمی فکر کرد و بعد سعی کرد که به خودش مسلط بشه و خیلی جدی گفت:خیلی خب حالا که قبول کردی باید یه چیزهایی رو هم بدونی،شاید تا حالا خودت متوجه شده باشی،من عاشق چشم و ابروی تو نیستم.البته تو دختر قشنگی هستی اما همون طور که خودت بهتر می دونی من با قشر و طبقه ی تو هیچ سنخیتی ندارم،پس دلیل من برای این ازدواج دو ماهه عشق و عاشقی و این چیزها نیست…در واقع همه چیز برای من از یه شرط بندی ساده شروع شد که الآن درباره ش بهت توضیحی نمیدم و احتمالاً تا چند روز دیگه خودت متوجه ی اون میشی!…مطمئناً اگه اینقدر آفتاب مهتاب ندیده نبودی و دیروز باهام به کافی شاپی که گفتم میومدی من این پول رو به دون هیچ چشمداشتی بهت میدادم…(با لبخند شیطنت باری ادامه داد)چون من آدم خیّری هستم و از صدقه دادن به آدم های فقیری مثل تو لذت میبرم. اخم هامو توی هم کشیدم،بی شعور!…چقدر هم مِنت می ذاره،فکر کرده چون پولداره حتماً از ما بهترون هم هست! عصبی گفتم:گوش کن آقای از ما بهترون! مطمئن باش که منم عاشق چشم و ابروی تو نیستم و هیچ وقت هم از آدم های از خود راضی ای مثل تو خوشم نیومده و نخواهد اومد،الآنم همونطور که خودت می دونی فقط برای جور کردن پوله عمله مادرمه که دارم این تقاضای شرم آورت رو قبول می کنم. کامیار یه تای ابروش رو بالا داد و با خنده گفت:مگه من جن هستم که بهم میگی از ما بهترون؟!!! نتونستم خندم رو پنهان کنم و گفتم:حالا هر چی؟!…در ضمن من یه شرط هم دارم که اگه قبول کنی،حاضرم باهات عقد موقت کنم! کامیار:البته اینجا این منم که شرط می ذارم،نه تو!..اما از اونجا که خیلی دل رحمم قبول می کنم،…حالا شرطت رو بگو. _ من یه صیغه ی طولانی مدت می خوام نه دو ماهه،مثلاً یه صیغه ی هفتاد ساله که یه جورایی مادام العمر هم باشه. کامیار خواست مخالفت کنه،که تندی گفتم:صیغه برای تو هیچ تعهدی نمیاره.اینو مطمئن باش که تو فقط همین هفت میلیون رو به عنوان مهریه به من میدی و هیچ وظیفه ی دیگه ای از لحاظ خوراک،پوشاک و مسکن و چیزهای در قبال من نداری…اگه هم دارم میگم صیغه ی مادام العمر باشه به خاطر شرایط خودمه.چون من یه دخترم و دوست ندارم که اینقدر زود و بدون هیچ عقد و عروسی ای بیوه بشم.همونطور که میدونی زندگی کردن برای یه زن بیوه خیلی سخته به خصوص که اگه جوون هم باشه و مردم محله ی ما هم متأسفانه این رو نمی پذیرند و ممکنه بعداً برام مشکل پیش بیاد!…اما در عوضش منم بهت قول میدم که هیچ کدوم از اطرافیانت،حتی خوانواده ت هم از وجود من باخبر نشند و این ازدواج پنهانی مون،برای همیشه پنهانی بمونه….البته طلاق تو صیغه خیلی راحته و یه مرد می تونه خیلی راحت بقیه مدت صیغه رو به زوجه ببخشه! کامیار توی ذهنش دو دو تا چهار تا کرد و شرایط من رو سبک و سنگین کرد و گفت:باشه من شرطت رو قبول می کنم و یه صیغه ی هفتاد ساله می خونیم. بعد با تمسخر ادامه داد:اینجوری تو هم پیش وجدانت خیالت راحته که خودت رو برای دو ماه به من نفروختی و مثلاً یه ازدواج دائمی کردی!…اما مطمئن باش من سر حرفم هستم و بیشتر از دو ماه نگه ت نمی دارم و این نمی تونه از نظر من صورت مسئله رو عوض کنه. ظاهراً کامیار خیلی باهوش بود و ذهن من رو خوب خونده بود …در واقع منظور من هم از صیغه ی مادام العمر آسوده کردن وجدان خودم بود و اینکه هر وقت بعد از دو ماه کامیار ولم کرد،پیش همه و همین طور همسایه ها جوری وانمود کنم که با شوهرم مشکل داشتم و از هم جدا شدیم،مطمئناً این طوری خیلی بهتر بود و من می تونستم دروغ کمتری راجع به ازدواجم به دیگران بگم. محله ی ما محله کوچیکی بود و مطمئناً اگه همسایه هامون می فهمیدند که من به صورت صیغه ی چند ماهه ازدواج کردم و بعد هم با تومو شدنِ مدتِ عقد، بیوه شدم ممکن بود که مردهای محله توی نخم برند و برام آزار و اذیت به وجود بیارن و زنهای همسایه هم بهم لقب بدکاره بدند و من و مامانم رو مجبور کنند که از اون محله بریم و من و مامان هم که جز اون خونه که سندش هم برای فروش به نام مون نبود، جای دیگه ای برای زندگی نداشتیم…. مامان من زن ساده دلی بود و هیچ وقت هم هیچ حرفی توی دهنش نمی موند و مطمئن بودم که خیلی زود موضوع ازدواج من رو به همه ی همسایه ها می گفت…البته این رو هم مطمئن بودم که می تونست یه کم برام رازداری کنه و به کسی نگه که با کامیار ازدواج موقت کردم. کامیار به حالت تهدیدآمیز گفت:در ضمن هیچ کس هم چه توی بچه های دانشگاه مون و چه بین اطرافیان و دوست و آشناهای من نباید از این ازدواج موقت خبر دار بشه.اگه احیاناً و خدایی ناکرده کسی چیزی فهمید من همه ش رو از چشم تو می بینم و باهات برخورد خیلی بدی می کنم و همین طور توی این مدت حق نداری که مزاحم من بشی و یا اینکه بخوای برام دردسر درست کنی که در غیر این صورت بازم هرچی دیدی از چشم خودت دیدی و بلایی به سرت میارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنند. هه…خدایا شکرت ،چه خواستگاری رمانتیک و عاشقانه ای نصیبم کردی!

    قسمت اول رمان زیبا و خواندنی عروس هفت میلیونی در اینجا به پایان رسید . قسمت های بعدی این رمان در روزهای آینده تقدیم شما عزیزان خواهد شد . با ما باشید …

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد پست دانلود کتاب رمان جدید ایرانی عاشقانه موبایل اندروید گوشی عروس هفت میلیونی جدید باحال رمان کلاسیک مدرن ایرانی دختر دانشجویان دانشگاه کارشناسی ارشد جامعه شناسی برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی و عکس و آهنگ و دانلود سپیده www.3pide.ir

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

    آخرین مطالب
  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند