سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 13:14 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس   خودکشی دو دختر سیزده و چهارده ساله را در خیابان پیامبر غربی خیابان جهاد اکبر تهران… کانال تلگرامی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران   بررسی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران نشان می دهد که آنها قبل از اقدام به خودکشی […]

  • شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس بر اساس گزارش سایت برزیلی Folha de Sao Paulo در حالی تیم فوتبال آرژانتین دو هفته پیش با یک هواپیمای مشابه هواپیمای سقوط کرده برزیلی پرواز کرد که ممکن بود به سرنوشت آنها دچار شود. این هواپیما که حامل مسی و بازیکنان آرژانتین بود از برزیل به ” بوینوس […]

  • حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد حکم اعدام بابک زنجانی    معاون نظارت دیوان عالی کشور از تایید حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی خبر داد. حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی تایید شددکتر غلامرضا انصاری معاون نظارت و بازرسی دیوان عالی کشور در گفت‌وگو با خبرنگار گروه حقوقی و قضایی خبرگزاری میزان از […]

  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان   مطمئنا برای تان جالب خواهد بود تا با جزئیات انجماد بدن برای زنده شدن در آینده بیشتر آشنا شوید. پس با ما همراه شوید. انجماد پس از مرگ چگونه فرایندی است؟ سرمازیستی (Cryonics) و نگهداری در سرما (Cryopreservation) دو شاخه جدید علم هستند که اخیرا زیاد درباره […]

  • غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم دختر دانشجو در سیل شدید خرم آباد می خواست که سوار خودروی پژو شود که پایش لیش خورد و به درون سیل افتاد و کشته شد و راننده پژو هیچ واکنشی نشان نداد.   فیلم غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد و بی تفاوتی رهگذران […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۵ اسفند ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 3085 بازدید | نظرات 0 نظر | دسته بندی : رمان عاشقانه
  • دانلود کتاب رمان زیبا و عاشقانه دختری از جنس باد-داستان رمان ایرانی

    دانلود کتاب رمان زیبا و عاشقانه دختر از جنس باد-داستان رمان ایرانی

    دانلود کتاب رمان زیبا و عاشقانه دختر از جنس باد-داستان رمان ایرانی

    نوشته جدید سایت تفریحی و رمان سه شنبه ۵ اسفند ۹۳ : دانلود کتاب رمان زیبا و عاشقانه دختری از جنس باد-داستان رمان ایرانی – خلاصه داستان موضوع قصه رمان دختری از جنس باد – دانلود رمان عاشقانه جدید دختری از جنس باد – دانلود کتاب رمان و داستان زیبای دختری از جنس باد – داستان نوشته متن بلند کوتاه عاشقانه دانلود زیبا جدید – نمایشنامه رمان زیبا و جذاب دختری از جنس باد – دانلود کتاب رمان زیبا و قشنگ عشقولانه دخترانه پسرانه

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و عکس سپیده ۳pide.ir یکی دیگر از رمان های زیبا و خواندنی ایرانی رو براتو آماده کردیم . اسم این رمان زیبا و باحال جذاب دختری از جنس باد می باشد که در بیش از ۱۰ قسمت طولانی و بزرگ نوشته شده است و یکی از رمان های منتخب و برگزیده این هفته اسفند ماه می باشد . خلاصه و موضوع داستان رمان و عکس شخصیت های اصلی این رمان به زودی در سایت قرار خواهد گرفت . امیدواریم دانلود و خواندن این رمان زیبا لذت ببرید .

    دانلود رمان عاشقانه جذاب دختری از جنس باد برای گوشی های موبایل اندروید

    قسمت اول رمان ایرانی دختری از جنس باد

    شروع رمان : کلافه به ساعت نگاه کرد. هنوز ۵ دقیقه تا زنگ مونده بود . مطلق ، دبیر زبان فارسی ، هم طبق معمول داشت صحبت های اضافه می کرد. تنها ساعتی بود که کلاس کاملا ساکت بود و کسی جیکش در نمی اومد. نصف کلاس سرشون روی میز بود ، ۴ تا نیمکت وسط کلاس داشتن گروهی اسم فامیل بازی می کردن ، چند تا میز جلو هم چون معلم نمی تونست ببیندشون رمان زیر میز باز کرده بودند.
    دوباره به ساعت نگاه کرد . لعنتی … نمی گذشت که نمی گذشت. کیفشو از زیر پاش کشید این طرف. کیفش خاک گرفته بود. یه دفتر یشمی کشید بیرون. بازش کرد و مداد نوکیشو برداشت.
    دوباره داغون شده بود. خط های مشکی پی در پی مبهم فقط می کشید تا رها بشه. هیچ کس هم معنیه خط خطی هاشو نمی فهمید ولی خودش می دونست. خودش حس می کرد. هیچ کس از رنجش خبر نداشت . نمی دونست اگر کسی بفهمه چی بهش می گه… نمی دونست بهش می گه لوس و ننر … یا بهش می گه … بازم کشید… یه خط افقی روی همه ی خط های عمودی … نمی خواست به این فکر کنه که اسم درد و رنجش چیه…نمی خواست …. همش ۵ دقیقه بودها… ولی نمی گذشت… یه خط عمودی روی همه ی افقی ها… فکر کرد چه قدر بدبخته…
    یکی درونش داد زد : آخه جوجه تو اصلا معنی بدبختی رو می فهمی… معنی عجز و می فهمی…
    اشک توی چشماش حلقه زد… و تو دلش گفت : آره می فهمم … بدبختی … یعنی این که بتت بشکنه … می فهمم… یعنی این که پدری که توی ذهنت واسه خودش پادشاهی می کرد یهو منصبش بیاد پایین… تازه هر روز هم فقیر تر بشه… به افکارش پوزخند زد… فقیری که گفته بود ایهام داشت…! هم از نظر مادی هم از نظر معنوی… هم از هر لحاظ…
    چهره باباش که اومد جلوی چشماش ، بازم پوزخند زد… یاد حرف مامانش افتاد: بابات هر روز بیشتر شبیه گلابی می شه. چه قدر وقتی مامانش این حرف و زد و مثلا با هم دیگه شوخی کردن و کلی خندیدن.
    ولی اون غم توی نگاه مامانشو دید . چشمای خودش خندید ولی دلش زار زد… چه شبایی که قهقه می خندید تا مامانش ناراحت نشه ولی توی مدرسه گریه کرد…. یه مداد قرمز که روی خط های مشکی مورب کشیده میشد…
    یهو تصویر دیشب اومد توی ذهنش … بابا… عمو… شیشه مشروب زیر میز… صدای بلند آهنگ… گوشی که سیمکارتش سوخته بود … چشمای باباش که درشت شده بود… اصرار باباش برای رقصیدنش… چه قدر با عجز با مهربونی به باباش گفت که : نه بابا… حالم خوب نیست… اصرار چند باره باباش… با گریه گفتنش که : بابا مریضم… باشه یه وقت دیگه … بابا کمرم درد می کنه… خندیدنای باباش که : نه پاشو بزار عمو محمود رقصتو ببینه … پاشو بابایی…
    مداد قرمزی که با فشار روی خط های مشکی کشیده می شد… صدای نسترن رو شنید: کیمیا … خوبی؟ وقتی نسترن دستش رو گذاشت روی شونه ی اون ، کیمیا با شدت دستشو کشید کنار. با نگرانی بهش نگاه کرد که بازم مداد قرمز رو با حرص روی خط های سیاه قبل می کشید.
    صدای زنگ بلند شد . کیمیا مداد رو پرت کرد توی جامدادیش . با یه حالت خاص کاغذی رو که خط خطی می کرد رو کند و مچاله کرد . نسترن همون طور نگران بهش نگاه می کرد. کیمیا کاغذو دوباره بازش کرد و این بار پاره پارش کرد . اون قدر ریز که که دیگه حتی نمی شد تشخیص داد چی هست. بعد از توی کیفش یه کیسه که روش علامت مرگ داشت و باز کرد و کاغذ هارو توش ریخت. دوباره اونو توی کیفش گذاشت . نفس عمیقی کشید و به نسترن نگاه کرد که با نگرانی بهش خیره شده بود. چشماش رو به چشمای اون دوخت و بهش لبخند زد.
    بعدش داد زد : بچه ها هر کی ریاضی نوشته بده به من.
    یکی دیگه از بچه ها هم گفت : پاشو بیا پیش من . زود باش. خیلی زیاده .
    کیمیا هم دفتر ریاضیشو با جامدادیش برداشت و پیش فاطمه نشست و شروع کرد به کپ کردن. یادش رفت که نسترن همون طور نگاهش مونده به جای قبلی کیمیا…
    هنوز نگاه کیمیا وقی بهش لبخند زد جلوی چشماش بود. نگاهی که در یک آن پر بود از نفرت ترس دیوانگی… و بعد جاش رو به یه نگاه فوق بی تفاوت داد…
    نسترن توی دلش نالید: آخه چته کیمیا…؟ چرا حرف نمی زنی؟ چرا نمی گی چه دردی داره؟ بزار کمکت کنم…نمی تونم ببینم هر روز چشمات پف کرده و سرخه … خدایا …فقط تو می تونی…
    – نسی… بدو دفترتو بده که ننوشتم.
    با صدای مریم بود که به خودش اومد…

    دانلود کتاب جذاب رمان ایرانی عاشقانه دختری از جنس باد,خوشگل داغ زیبا عکس های رمانتیک

    دانلود کتاب جذاب رمان ایرانی عاشقانه دختری از جنس باد,خوشگل داغ زیبا عکس های رمانتیک

    کلاس ریاضی هم فوق العاده زجرآور بود. حوصلش سر رفت. یه کاغذ از ته دفترش کند و خط کش برداشت. تقریبا با فاصله های یکسانی کاغذ هارو می برید هر تیکه کاغذ رو دو قسمت می کرد همین طور ادامه می داد تا دیگه نشه نصفشون کرد.
    نسترن نگاهی به شمسایی کرد که حرفشو متوقف کرده بود و به کیمیا خیره شده بود. کلاس همهمه بود و کسی متوجه نشد به جز ۴ ۵ نفر. اخم غلیظی کرده بود. نسترن هرچی کیمیا رو صدا زد متوجه نمیشد.
    شمسایی با عصبانیت بهش نگاه می کرد. کیمیا از اول زنگ حواسش اونجا نبود و اصلا به درس مهمی که داده بود توجه نمی کرد.حالا هم مثال سختی زده بود تا بچه ها به عنوان سوال امتیازی حل کنند. اما دیگه باید کیمیا تنبیه می شد. معلم اطمینان داشت که او نمی تواند سوالی به آن سختی را حل کند و میتواند او را به راحتی از کلاس بیرون کند. به نسترن نگاه کرد که کیمیا را صدا می زد . خیلی تعجب آور بود که کیمیا بازهم متوجه نمی شد.
    با قدم هایی محکم به سمت کیمیا رفت . به نظرش می آمد که او دختر مغروریست. شاید اگر جلوی همه ی بچه ها با او چنین کاری کند حداقل به خاطر غرورش هم که شده به خودش می آمد. به سمتش رفت و چندبار روی شانه اش زد و بلند گفت :
    – خانم ایرانی؟
    با صدای او همه کلاس ساکت شدند و به عقب برگشتند. کیمیا تازه متوجه جو غیر عادی کلاس شد. اول نگاهی به بچه ها کرد وبعد سرش را به سمت معلم برگردوند.
    – بله خانوم؟
    شمسایی به تخته اشاره کرد .
    – پاشو و مسئله ی پای تخته رو حل کن . اگر نتونی باید بری پیش مشاورتون.
    کیمیا به تخته نگاه کرد . متغیرها به او دهن کجی می کردند تقربا سست به سمت تخته قدم برداشت . همهمه شد بچه ها به طرفداری از کیمیا گفتن قبول نیست. مهشید گفت : خانوم اینجوری که نمی شه سوال امتیازیه. …
    بچه ها همون طور ادامه می دادندو کیمیا به صورت سوال خیره شده بود. اصلا نمی فهمید چی نوشته شده چه برسه به این که جواب چیه . باز تصویر دیشب و اشک هاش جلو چشماش اومد که با فریاد شمسایی تصویر محو شد .
    – بسه دیگه؟ مگه من از شما نظر خواستم؟ هرکس مخالفه می تونه از کلاس بره بیرون.
    جیک هیچ کس در نیومد. کیمیا پوزخندی زد . چه بچه های شجاعی!! مدرسه ی قبلیش یک بار وقتی معلم می خواست کیمیا رو از کلاس بیرون کنه بچه ها ممخالفت کردند و همشون از کلاس بیرون رفتند. معلم هم مجبوری کیمیا رو بخشید. یه لحظه فکر کرد عجب خزیتی کرد که مدرسشو عوض کرد…
    به زور ذهنشو متوجه سوال کرد. یادش افتاد خیلی اتفاقی چند روز پیش این سوال رو مامانش براش حل کرده بود. به حافظش فشار آورد گرچه حافظه خیلی خوبی داشت . سعی کرد دقیقا همون کاری که مامان انجام داده بود بکنه. شمسایی مونده بود که چه طور انقدر قشنگ کیمیا این سوال رو حل کرد . خیلی مرتب و تمیز. وقتی تموم شد در ماژیکو بست . دست هاش رو تکون داد و به سمت کلاس برگشت. منتظر بود که شمسایی عین همیشه یه بهونه بگیره و از کلاس پرتش کنه بیرون. برای همین در نزدیک ترین جا به در ایستاد. برخلاف تصورش شمسایی گفت :
    – بچه ها براش دست بزنید.
    بچه ها هم دست می زدند و سوت می کشیدند مینو هم روی میز می زد.
    نفس راحتی کشید و به سمت میز آخر کلاس رفت . نسترن سرش رو برد نزدیکش و گفت : خیلی عالی حل کردی ولی چه جوری؟
    کیمیا هم خندید
    – آخه قبلا مامانم حلش کرده بود.
    زنگ خورد . سوار سرویس که شد جلو نشست . گوشیشو روشن کرد. ۷ تا اس ام اس بود.
    نیوشا : کیمی پایه ای امشب بریم پارک ملت ؟ میتینگه !
    فرزاد: کیمیا خانوم کم پیداییها یه سر به داییت بزن!
    مامان : ۱۱ اینا میام دنبالت وسایلاتو جمع کنیا !
    با دیدن این پیام پوزخندی زد . بالاخره چند روز از اون جهنم دره فاصله می گرفت. به دیدن بقیشون ادامه داد.
    مهسا : کدوم گوری هستی؟ هان؟ افشین دیوونم کرده شمارتو بهش بدم؟
    دوباره مهسا: اگر تا ۴ بهم جواب ندی هرچی شماره و آدرس ازت دارم بهش می دما!!
    بازم مهسا : اگر بگی نه خیلی خریا !!
    اصلا حوصله دردسر نداشت . سریع واسش زد: جون مهی واسم شر درست نکن . تو که می دونی اهلش نیستم.
    جواب داد : اوکی.
    یه پیام دیگه هم از یه ناشناس بود: سلام کیمیای من. نمی دونی که چه قدر دلم برات تنگ میشه هر لحظه. نمی دونی…
    اول فکر کرد افشین پسرخاله ی مهساست اما یکدفعه که اسم پدرام رو دید تعجب کرد. پدرام کیه دیگه؟ هر چی توی ذهنش گشت چنین کسی رو پیدا نکرد.وقتی رسید و کلید انداخت صدایی شنید.
    – کیمیا … کیمیا…
    باا تعجب برگشت . برادر یاسی بود . پسربچه ای ۶ ساله و خیلی شیرین. خم شد و لپاشو کشید.
    – چیه شیطونه من ؟
    چشم غره ای بهش رفت : لپمو کندیا !!
    بعد که یادش آمد برای چی با او کار داشت گفت :
    – ببین ! حواسمو پرت می کنی. یه آقاهه اینو داد که بهت بدم. تازه چشمم به گلی افتاد که توی دستش بودو یه کاغذ که بهش متصل بود. ازش گرفتم توش نوشته بود: به زودی می بینمت . پدرام.
    نگران شد : نکنه این مزاحم پدرام نام براش مشکل ایجاد کنه؟ هرچی به دور و اطراف نگاه کرد کسی رو ندید. نگاهش رو به سمت پسرک برگردوند.
    – باشه علی جانم . فقط بین خودمون می مونه.
    تند گفت :
    – باشه قول می دم به کسی نگم.
    گردنشو کج کرد.
    – قول مردونه ؟
    – قول مردونه .
    پیشونی علی رو بوسید و گفت :
    – بدو برو که دوستات منتظرتن.
    با قدم های خسته پاهاش رو روی زمین می کشید . مرغ پلویی که مثل همیشه بابا از بیرون گرفته بود رو جویده نجویده قورت می داد. خوابید و بلند شد بازم اس ام اس از پدرام :گل را ساعتی… عشق را روزی … ولی تو را همیشه دوست دارم.
    کیمیا با خودش گفت حتما اشتباه گرفته . با پدرش زیاد برخورد نداشت ولی با این جال خودش رو بی تفاوت نشون دادو رد شد شبم ممامان اومد دنبالش کیفای سنگین و کیسه ی مانتوهاشو بهمراه لپ تاپ ،خودش به تنهایی اورد. هیچ کس خبر نداشتکه سه روز اول هفته پیش پدرشه و سه روز دوم هفته پیش مادرشه . آخه همه می دونستن که سه روز اول هفته سر بابا و مامانش شلوغه مجبوره بره خونه مادر بزرگش. مسخره بود. مادربزرگ!

    روز بعد هم با سختی و کسلی گذشت تنها خبر جدید این بود که زبان قراره مجددا توی مدرسه برگذار بشه و ترمی که طبق تعیین سطح ترمی که کیمیا و نسترن بودن معلم مرد داشت. این برای اولین بار تو مدرسه بود که برای بچه های اون ترم مثلا خیلی خوشحالی داشت!! و همش مسخره می کردن.
    زنگ آخر معلم کیمیا رو فررستاد تا از معاون تخته پاکن بگیره. مقنعش رو ب سر کرده بود کمی از موهای مشکی حالت دارش بیرون اومده بود. به سمت دفتر رفت…
    خانم خارستانی ظرف چای رو جلوش کشید. خندید گفت:
    – بیا پسرم بخور که روزای دیگه ، از این خبرا نیست . دیگه باید سریع بری سریع بیای.
    آقای حامی شیرینی رو برداشت و گفت :
    – دستتون درد نکنه. خیلی خوشحال شدم که کانون گفت مدرسه شما باید بیام. هرچی باشه ، ما به شما خیلی مدیونیم. شاید با آموزش به بچه هاتون بتونم این دِینو جبران کنم.
    -نبینم بازم از این حرفا بزنی ها . تو پسر پری هستی . پسر اون مثل پسر خودمه.
    چند لحظه سکوت برقرار شد . آقای حامی نگاهی به ساعتش انداخت . باید دیگه میرفت. دیر وقت بود. بلند شد و گفت :
    – خب دیگه. با اجازتون من …
    تقه ای به در خورد. آقای حامی حرفش رو متوقف کرد.
    – بفرمایید.
    کیمیا وقتی صدای معاون رو شنید داخل رفت . وقتی پسری رو کنار خارستانی دید جا خورد. توی دلش گفت حتماپسرشه. خانم هم گفت:
    – جانم عزیزم؟
    کیمیا لبخندی زد و گفت:
    – ببخشید مزاحم شدم. خانم کاوش تخته پاکن می خواستن.
    خارستانی از سرجاش بلند شد و به سمت کمد رفت.
    – برای وایت برد؟
    – بله خانم.
    سنگینی نگاه پسر نگاهش رو برگردوند. آقای حامی با شوق نگاهش کرد.نفسش توی سینه حبس شده بود. کیمیا نیم نگاهی به پسر انداخت. سرتاپاشو در یک نگاه کاوید و خودش رو متوجه خانم خارستانی کرد.
    – جناب حامی این خانمی که میبینید خانم ایرانیه. یکی از بهترین و با اخلاق ترین دانش آموزای ماست. طبق خبری که من از لیست بچه های کلاستون دارم ، دختر گلمم از بچه های کلاس شماست .
    کیمیا سرشو پایین انداخت . تازه دوزاریش افتاد که آقا پسر دبیر زبان ترمیکشونه. واقعا با چه جرعتی یه همچین هلویی رو داره میاره توی این مدرسه. سرشو بالا آورد و تخته پاکنو گرفت.
    – متشکرم خانم . با اجازتون. با اجازه استاد.
    حامی لبخندی زد و گفت : خواهش می کنم.
    کیمیا تعجب کرد. ازین بداخلاقام که نبود. صد در صد یه عالمه داستان داریم بعد از این. خنده ای کرد و بعد شانه ای بالا انداخت . با خودش فکر کرد: «به من چه ؟! مبارک جی اف هاش ! »یکم که جلو تر رفت خندید. « اوه یادم نبود . معلم زبانه . کانگِرَجولِیشِن فور هیز گِرل فرند!» بعد فکر کرد اصلا جمله ای که گفته بود درست بود؟! دیگه تا به خودش بیاد دم کلاس بود. تقه ای به در زد و تو رفت.

    ****

    دانلود نمایشنامه و رمان عاشقانه دختری از جنس باد,عکش های عاشقانه قشنگ متن دار عکسنوشته

    دانلود نمایشنامه و رمان عاشقانه دختری از جنس باد,عکش های عاشقانه قشنگ متن دار عکسنوشته

    – جون تو ۵ شنبه نیای آبمون دیگه تو یه جوب نمی ره ها.
    کیمیا موهاشو دور دستش پیچید و گفت:
    – باور کن حسش نیست.
    موکا عصبانی شد.
    – خیلی خریا. شهناز داره واسه همیشه از ایران می ره. اون وقت تو نمی خوای دو ساعت توی مهمونیش بشینی؟
    هیچوقت از شهناز که از بچه ها یمدرسه ی قبلیش بود ، خوشش نمی اومد. موکا هم اینو می دونست. اما احساس می کرد کیمیا افسرده شده و باید براش کاری کنه . حتی به بهانه رفتن به مهمونی کسی که کیمیا ازش بدش میاد.
    – ببین من اصلا نمی…
    حرفش رو با صدای اس ام اس قطع کرد. پیام رو باز کرد. آه از نهادش بلند شد . بازم همون پدرامه مزاحم. اینبار چیزه دیگه ای نوشته بود: تا حالا کسی بهت گفته چه قدر خوشگلی؟
    صدای معترض موکا بلند شد.
    – دِ بنال دیگه . ۵ ساعته وایسادم حرفتو بزنی. خب میای دیگه؟
    صدای آرام و مبهوت کیمیا گفت:
    – اینارو وِلِلِش . چند وقته یه مزاحم پیدا کردم.
    موکا خندید.
    – چه خوب! پس نونت تو روغنه. ببینم این مزاحم می تونه تو رو آدم کنه یا نه؟!
    – مسخره وقت شوخی نیست این یکی جدی تره!
    بعد هم جریان رو برای موکا تعریف کرد.
    – اگر بهش اس ام اس بدی چی؟
    کیمیا تند گفت :
    – نه اون طوری بدتره .
    – خوب پس ولش کن. فرض خوشبینانه ی قضیه رو می گیریم. اینکه اشتباه گرفته. ولی حتما به مامانت بگو.
    باشه آرامی گفت و قطع کرد.
    بعد از تلفن فکرش مشغول بود. اصلا حوصله ی درس خوندن نداشت . روی تخت دراز کشید . لپ تاپش رو بغل دستش باز کرد.
    ده دقیقه ای منتظر بود تا سیستم کاملا راه بیفته . دنبال یه آهنگ می گشت . چیزی توجهش رو جلب نمی کرد . بلاخره یکی رو انتخاب کرد.
    چشمامو میبندم یادم بره رفتی
    یادم بره بی تو گم میشه خوشبختی
    چشمامو میبندم حتی تو بیداری
    سر در گمم از این روزای تکراری
    دلتنگی میگیره تموم دنیامو
    کسی نمیفهمه بعد تو حرفامو
    دیگه نگات به انتظارم نیست
    اینجا کسی دیگه کنارم نیست
    تصویر دردامه اشکای پنهونیم
    ما دیگه تو دنیا با هم نمیمونیم
    چشمامو میبندم حتی تو بیداری
    سر در گمم از این روزای تکراری
    دلتنگی میگیره تموم دنیامو
    کسی نمیفهمه بعد تو حرفامو

    چشماشو بست . چرا انقدر دلش گرفته بود؟ دلش می خواست رها باشه . دستاشو از همدیگه باز کرد.
    صدای گوشیش بازم آرامشش رو به هم زد. نگاهی بی حوصله به صفحه ی خط دار انداخت ولی بعد مثل برق گرفته ها از جا پرید.
    همون مزاحم بود ولی متنش عجیب بود : چشمامو می بندم حتی تو بیداری…. کیمیا مشتاق دیدارتم. پدرام…
    کیمیا با حالت زاری سرش رو روی دستاش گذاشت و فکر کرد. خدایا چرا ولم نمی کنه. فقط کافیه کسی بفهمه. این دیگه کیه؟ آدرس خونمو که می دونه شمارمو که میدونه اسممو که می دونه حتی آهنگی که همون لحظه گوش می دم رو می فهمه ….

    ساعت ۶ بلند شد . بدنش کوفته بود . اصلا خوب نخوابیده بود. کیکی برداشت و خورد. آهی کشید و توی دلش داد زد : بی خیال کیمی. این نیز بگذرد…
    کتاب روانشناسی رو گرفت دستش . امتحان داشت اونم چهل صفحه . لاشم باز نکرده بود. تازه امروز کلاس زبان هم داشتن با همون استاد مرد . چهره اون آقایی که خارستانی گفته بود معلمشونه اومد جلوی ذهنش . اسمش چی بود ؟ یکم به ذهنش فشار آورد. سویشرتش رو دستش گرفت و کولش رو به پشتش انداخت و گفت : آهان حامی بود . بازم صدای گوشیش بلند شد. رفت سمتش . مزاحم یا همون پدرام زده بود : به امید دیدار . سویشرتتو بپوش ، هوا سرده .
    کیمیا به اوج عصبانیتش رسیده بود. گوشیش رو پرت کرد روی زمین که طوری که یه خش برگ روی صفحه لمسی موبایلش افتاد . « لعنتی گند زدی به روزم …» بعدش هم دوییید سمت سرویسش . تا مدرسه با اعصاب خوردی بیست صفحه خوند . باید فکری به حال این آقا پدرام می کرد .
    وانشناسی رو که تقریبا خوب داده بود ولی مگه فکر این مزاحم راحتش می ذاشت؟! با بچه های این مدرسه راحت نبود . حساس می کرد مغز خر یا به قول مطلق -دبیر زبان فارسی – مغز آن حیوان خاص رو خورده بود که مدرسشو عوض کرده . از همه بیشتر نسترن رو دوست داشت با اون موهای فرفری و صورت گردش و سیم های دندونش ، از همه بهتر بود.
    زنگ سوم زنگ زبان بود. همه ی بچه ها میومدن به کیمیا و نسترن ، کوفتتون بشه ، می گفتن. کلاسشون توی کلاس اول بود.
    کیمیا کیفش رو ته کلاس گذاشت . نسترن هم بغلش نشست. کم کم کلاس شلوغ شد . تعدادشون حدود بیست نفر بود. فقط نسترن و کیمیا سوم بودن و بقیه پیش دانشگاهی. پیش ها فقط این ترم کلاس زبان داشتن. ترم بعد معلم خصوصی می گرفتن برای کنکور . گرچه فقط ۳ ترم تا تافل مونده بود.
    وقتی آقای حامی وارد شد ، همه بلند شدن ولی کیمیا بلند نشد. حامی هم این رو دید و دلش گرفت. دلش می خواست برعکس بود. اینکار یه جور بی احترامی محسوب می شد ولی کیمیا قصدش این نبود. جونی در بدنش نمونده بود که بلند بشه.
    کلاس شلوغ بود و همهمه. آقای حامی میز رو از کنار کلاس به وسط آورد تا تسلط بیشتری داشته باشه . شلوار جین مشکی پوشیده بود . یه پیرهن مردونه ی طوسی با یه کت مشکی. کتش رو در آورد و به پشت صندلی آویزون کرد . به جلوی میز آمد و بهش تکیه داد کمی آستیناش رو به بالا زد و دست به سینه ایستاد. بچه ها هنوز مشغول تحلیل تیپ و قیافه ی استاد جوانشون بودن .
    نگاه حامی به چهره ی کیمیا افتاد. نگاهی آشنا کرد ولی جوابی نگرفت. چهره کیمیا برعکس آن روز خیلی سرد بود .
    کمی بعد بچه ها ساکت شدند. او هم خودش رو معرفی کرد . حامی .
    جالب بود بچه ها شیطنت می کردند ولی جالبیش به این نبود . جالبیش این بود که با زبان انگلیسی شیطنت می کردن.
    یکی از بچه ها پرسید : حامی اسم کوچیکتونه؟
    اونم نیمچه اخمی کرد و گفت: نه.
    دوباره پرسید : نمی شه حالا بگید؟
    حامی لست اسامی رو به دست گرفت : گفتم که نه.
    سر همه ی کلاس ها اسمش رو می گفت ولی این سری نمی شد . فقط به خاطر یک نفر…

    دانلود کتاب های رمان ایرانی عاشقانه جذاب باحال داغ روز رمانتیک احساسی دختری از جنس باد موبایل رایگان کامپیوتر کتاب

    دانلود کتاب های رمان ایرانی عاشقانه جذاب باحال داغ روز رمانتیک احساسی دختری از جنس باد موبایل رایگان کامپیوتر کتاب

    اولین اسم فاطمه اربابی بود.فاطمه دستش و بالا گرفت .حامی بهش گفت که درباره خودش صحبت کنه و رشته ای که می خواد بره .
    فاطمه هم گفت: من فاطمه اربابیم . ۱۸ سالمه . پیشم . می خوام برم روانشناسی . البته ازونجایی که خیلی آدمای خوشگلو درست مثل شما خیل دوست دارم ، شاید برم زیبا شناسی.
    همه زدن زیر خنده . حامی سرخ شد بود. نفر بعدی ستاره اقاقیا بود که بغل فاطمه نشسته بود .
    ستاره گفت : منم که میشناسید ستاره ام . منم ۱۸ سالمه و پیشم. منم می خوام برم مشاوره. شاخه ی ازدواج .
    حامی نفسش رو بیرون داد . عجب ترمی با این بچه ها خواهد داشت . چشمش روی لیست افتاد . نوبت کیمیا بود. بچه ها ساکت شدند تا ببینن که نفر بعدی قراره چه جوکی بگه. ازون طرف نسترن نگران داشت با کیمیا صحبت می کرد. کیمیا می گفت خوبم ولی اصلا خوب نبود. نسترن یکی از دستهاش رو گرفت و فشرد.
    صدا زد : کیمیا ایرانی
    کیمیا دستش رو بالا گرفت و فقط گفت: کیمیا ایرانی . ۱۷ ساله . سوم . حقوق
    بعد دست نسترن رو فشرد و سرش رو روی میز گذاشت…

    خوب در این لحظه قسمت اول رمان ایرانی دختری از جنس باد در اینجا به پایان رسید . قسمت های بعدی این رمان جذاب به زودی در سایت قرار خواهد گرفت . لطفا با ما همراه باشید و حمایت کنید .

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد دانلود کتاب داستان رمان موبایل عاشقانه ایرانی جذاب قشنگ زیبای ۲۰۱۵ اسفند رمانهای دختری از جنس باد عکس های تصاویر باحال برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی و عکس و آهنگ و دانلود سپیده www.3pide.ir

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

    آخرین مطالب
  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند