سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 13:27 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • مرد روانی با تجاوز به دختر دو ماهه اش باعث مرگ وی شد/تصاویر

    مرد روانی با تجاوز به دختر دو ماهه اش باعث مرگ وی شد/تصاویر

    مرد روانی با تجاوز به دختر دو ماهه اش باعث مرگ وی شد/تصاویر پدر بی رحم چند بار به نوزاد ۲٫۵ ماهه خودش تجاوز جنسی کرد و باعث شکستن تمام استخوان های این دختر نوزاد شد و سرانجام این دختر طاقت نیاورد و در بیمارستان و در دست پرستار جان سپرد. این پدر روانی ۲۴ […]

  • حکم شلاق برای بازیگر جوان مرد برای تعرض به یک دختر

    حکم شلاق برای بازیگر جوان مرد برای تعرض به یک دختر

    حکم شلاق برای بازیگر جوان مرد برای تعرض به یک دختر   دیوان عالی کشور حکم شلاق هنرپیشه جوانی را که به تعرض به همکارش متهم شده ‌بود، تأیید کرده است. ماجرای تعرض بازیگر جوان به همکارش یک سال قبل زنی جوان به پلیس مراجعه کرد و مدعی شد از سوی همکارش مورد آزار و […]

  • ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس   خودکشی دو دختر سیزده و چهارده ساله را در خیابان پیامبر غربی خیابان جهاد اکبر تهران… کانال تلگرامی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران   بررسی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران نشان می دهد که آنها قبل از اقدام به خودکشی […]

  • شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس بر اساس گزارش سایت برزیلی Folha de Sao Paulo در حالی تیم فوتبال آرژانتین دو هفته پیش با یک هواپیمای مشابه هواپیمای سقوط کرده برزیلی پرواز کرد که ممکن بود به سرنوشت آنها دچار شود. این هواپیما که حامل مسی و بازیکنان آرژانتین بود از برزیل به ” بوینوس […]

  • حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد حکم اعدام بابک زنجانی    معاون نظارت دیوان عالی کشور از تایید حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی خبر داد. حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی تایید شددکتر غلامرضا انصاری معاون نظارت و بازرسی دیوان عالی کشور در گفت‌وگو با خبرنگار گروه حقوقی و قضایی خبرگزاری میزان از […]

  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۲ اسفند ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 17517 بازدید | نظرات 2 نظر | دسته بندی : رمان احساسی , رمان عاشقانه
  • دانلود کتاب رمان عاشقانه آرمینا-رمان جدید زیبا موضوع کامل PDF

    دانلود کتاب رمان عاشقانه آرمینا-رمان جدید زیبا موضوع کامل PDF

    دانلود کتاب رمان عاشقانه آرمینا-رمان جدید زیبا موضوع کامل PDF

    نوشته امروز سایت تفریحی و رمان شنبه ۱ اسفند ۹۳ : دانلود کتاب رمان عاشقانه آرمینا-رمان جدید زیبا موضوع کامل PDF – دانلود کتاب رمان عاشقانه ایرانی آرمینا موبایل – دانلود خلاصه قصه داستان قسمت اول دوم سوم آخر موضوع – دانلود رمان آرمینا از سایت رمان عاشقانه نود و هشتیا ۹۸ia – دانلود بهترین رمان های جذاب و جدید ایرانی عشق بازی – دانلود عکس و تصاویر دخترهای ناز و خوشگل رمان ارمینا – دانلود رمان در مورد با موضوع دختر های زیبا و خفن ایرانی – رمان ارمینا با فرمت PDF موبایل کامل موضوع و داستان رمان – عکس های شخصیت های واقعی رمان ارمینا دختر و پسر

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و عکس سپیده ۳pide.ir یکی دیگر از بهترین رمان های جذاب و عاشقانه ایرانی رو براتون تهیه و تنظیم کردیم . اسم این رمان زیبا و خواندنی آرمینا می باشد  . داستان و موضوع قصه و رمان درباره دختر جوانی هست که آرمینا نام دارد برای داداش دوقلوی ارمینا اتفاقی میفته  و به همین خاطر مجبور میشه برای مدتی نقش برادرش را بازی کند و بعد ها و به همین خاطر با سه تا پسر جوان در کشور کانادا هم خونه و هم اتاق میشه و بقیه رو حتما بخونید خودتون . این رمان زیبا و داغ در ۲۱ قسمت نوشته شده است و نویسنده آن نیز khazoon نام دارد . امیدواریم این رمان باحال داغ روز رو حتما دانلود کرده و بخونید .

    دانلود رمان آرمینا برای گوشی های موبایل اندروید

    قسمت اول رمان بلند و طولانی آرمینا

    شروع رمان : زمان زیادیه که روبه روي آینه اتاقم وایستادم و دارم به گذشتم ، حالم و اینده که پیش رو دارم فکر می کنم
    کی فکرش رو می کرد که یه روزي به اینجا برسم
    من آرمینا تک دختر یه خونواده ۴ نفریم پدرم جراح قلب و مامانم متخصصزنان و داداش آرمین هم که
    فقط ۸ دقیقه ازم بزرگ تره اعضاي خونواده منو تشکیل میدن. آره من و آرمین دوقلوییم و ۱۸ سالمونه هر
    دومون توي رشته ریاضی و فیزك درس خوندیم و دیپلم گرفتیم
    زندگیه خوبی داشتیم وقتی به گذشته و خاطرات خوشش فکر می کنم اشک توي چشمام جمع میشه پدر و
    مادر خوب ،برادر خوب زندگی خوب سلامتی شادي و نشاط من همه چیز داشتم درسته رشتم ریاضی بود اما
    من عاشق نقاشی بودم دلم می خواست درکنار معماري ، نقاشی رو هم دنبال کنم اما برخلاف من داداش
    دوقلوم فقط عاشق معماري بود همه تلاشش این بود که توي این رشته یکی از مهندساي موفق وبنام شه
    درست از یه سال پیش که آخرین سال تحصیل مون توي دبیرستان بود من و اون شروع کردیم به آماده
    کردن خودمون براي دانشگاه اما من دلم می خواست توي ایران توي کشوري که متولد شدم و بزرگ شدم
    جایی که تمام خاطرات زندگیم اونجا رقم خورده توي شهر خودم کنار پدر و مادري که عاشقشون بودم ادامه

    تحصیل بدم اما آرمین میخواست توي یکی از دانشگاه هاي خارج از کشور درسش رو ادامه تحصیل بده و

    بالاخره تونست بابا و مامان رو هم راضی کنه و بابا قول داد هر کاري بتونه براش بکنه توي این یه سال هر
    دومون تمام تلاشمون رو براي موفقیت انجام دادیم
    بالاخره نتایج اعلام شد و هردومون توي رشته معماري که مورد علاقه هردومون بود قبول شدیم با این
    تفاوت که من توي دانشگاه شهرخودمون قبول شدم و آرمین تونست توي یکی از کالج هاي کاندا پذیرش
    بگیره
    آرمین توي ارتباطاتش با ماکان که از دوستاي قدیمش بود و ۵ سالی بود که براي ادامه تحصیل به کاندا
    رفته بود متوجه شد که ماکان و ۲ پسر دیگه توي یه خونه نزدیکی کالجی که آرمین توش پذیرفته شده بود
    زندگی می کردن و توي همون کالج درس می خوندن و به پیشنهاد ماکان و قبول کردن دوستاش قرار بود
    آرمین هم بره پیششون و باهاشون هم خونه بشه و اینطوري شد که خیال مامان و بابا هم راحتتر شد
    همه چی داشت خوب پیش می رفت من توي دانشگاه ثبت نام کردم و آرمینم دنبال رو به راه کردن کارش
    بود قرار بود ۲ هفته دیگه پرواز داشته باشه اگه اون اتفاق لعنتی نمیوفتاد
    ۱۰ پیش بود که آرمین رفته بود بیرون تا بقیه لوازم مورد نیازش رو تهیه کنه اما توي راه تصادف می کنه و
    به کما میره دکترش می گفت ضربه بدي به سرش خورده و معلوم نیست کی از کما خارج بشه
    با یادآوري اون روزا و حال بد آرمین اشک توي چشمام جمع میشه چقد دلش میخواست زودتر تاریخ سفرش
    برسه و اون بتونه بره و ادامه تحصیل بده و یه مهندس معروف بشه اما حالا نیمه جون افتاده روي تخت و
    داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه آخه چرا … چرا باید اینجوري میشد
    وقتی توي اون حال می دیدمش وقتی یاد شور و شوقش براي رفتن میوفتادم نمی تونستم بزارم این اتفاق
    باعث بشه اون به آرزوش نرسه درسته الان بیهوشه الان بیماره اما قرار نیست همیشه توي این حالت بمونه
    اون بالاخره یه روز بهوش میاد یه روز خوب میشه اگه اون روز بفهمه بخاطر این تصادف نتونسته به آرزوش
    برسه حتما داغون میشه
    آره باید یه کاري کرد یه فکري کرد چون تا زمان پروازش وقت زیادي نمونده تا اون موقع هم اگه بهوش
    بیاد بازم قادر به مسافرت نیست پس باید می جنبیدم باید دنبال یه راه حل خوب می گشتم و توي اون مدت

    تنها فکري که به ذهنم رسید این بود که من به جاش برم تا اونا کسه دیگه اي رو به جاش نپذیرن آره این
    تنها راهه من و آرمین خیلی شبیه همیم فقط اون یکم هیکلی تره
    وقتی فکرم رو براي مامان و بابا مطرح کردم قیافه هاشون واقعا دیدنی شده بود همونطور که حدس میزدم
    فقط و فقط مخالف کردن و نه آوردن اما هر چی اصرار کردن من زیر بار نرفتم تصمیم رو گرفته بودم و هیچ
    حرفی نمی تونست مانعم بشه پس مصمم روي حرفم وایستادم کلی حرف زدم واسه قانع کردنشون چند روز
    غذا نخوردم تا اینکه بالا خره دیشب موافقتشون رو اعلام کردن اما می تونستم ترس ، نگرانی ، دلهره ، غم
    و اندوه رو توي چشماشون ببینم آره اونا نگران بودن ،نگران دختر کوچولوشون که تمام این ۱۸ سال هیچ
    وقت اینقدر دور نبوده ازشون نبوده اونم تک وتنها توي یه کشور دیگه با فرهنگی غریبه راستش خودمم
    نگرانم خودمم میترسم ولی هر وقت به این فکر می کنم که با این کارم داداشم رو به آرزوش میرسونم که
    وقتی به هوش بیاد غصه نمیخوره که تموم زحمتش هدر رفت آروم میشم آره من باید بتونم
    با صداي زنگ موبایلم از مرور خاطراتم میام بیرون و از آینه فاصله می گیرم با دیدن اسم مهسا بهترین
    دوستم یادم میوفته قرار بود با هم بریم بیرون تا بقیه کارام رو رو به راه کنم زودي لباس می پوشم و میرم
    بیرون آخه قرار بود وقتی رسید دم در زنگ بزنه من برم پایین
    مهسا: سلام بر کله شق ترین و دیونه ترین دختر دنیا
    آرمینا: سلام تو رو خدا تو دیگه شروع نکن بزار حواسم فقط به کاراي امروزم باشه
    – باشه بابا من تسلیم حالا کجا برم
    – برو آرایشگاه اول باید موهامو کوتاه کنم
    – چطوري دلت میاد موهاي به اون بلندي رو کوتاه کنی حیف نیست
    – مجبورم مهسا مجبورم بفهم موهام از آرمین ازداداشم که بهتر نیست
    – باشه

    بقیه راه به سکوت میگذره تا به آرایشگاه میرسیم توي آرایشگاه یکی از عکساي جدید آرمین رو که با خودم
    برده بودم نشون آرایشگر دادم و گفتم میخوام موهام این مدلی شه اون خانومه هم با اینکه تعجب و سوال از
    نگاهش می بارید بعد یه مکث کوتاه کارش رو شروع کرد
    وقتی کار موهام تموم شد و چشمم به قیافه م افتاد یه لحظه فقط یه لحظه ناراحت شدم اما با یاد آرمین
    سعی کردم همه چی رو فراموش کنم
    بعد آرایشگاه رفتیم دانشگاه و من براي یه سال مرخصی تحصیلی گرفتم از اونجا هم رفتیم خرید باید چند
    دست لباس مردونه سایز خودم می گرفتم و در تموم این مدت مهسا در سکوت نظارگر من بود
    قرار بود بعد از خرید بریم دنبال میلاد داداش مهسا که ۲ سالی از ما کوچیکتر بود و قرار بود بهم راه و رسم
    و رفتار مردا رو آموزش بده

    عکس های خوشگل دختر ایرانی اواتار لاین وایبر دانلود رمان عاشقانه جدید موبایل آرمینا

    عکس های خوشگل دختر ایرانی اواتار لاین وایبر دانلود رمان عاشقانه جدید موبایل آرمینا

    عکس های خوشگل دختر ایرانی اواتار لاین وایبر دانلود رمان عاشقانه جدید موبایل آرمینا

    عکس های خوشگل دختر ایرانی اواتار لاین وایبر دانلود رمان عاشقانه جدید موبایل آرمینا

    به آموزشگاه زبان میلاد که رسیدیم کلاسش تموم شده بود و منتظرمون بود
    میلاد: به سلام بر خواهراي بدقول خودم یه وقت نگین من اینجا منتظرم هان
    آرمینا: سلام میلاد جان شرمنده کارام یه کم بیشتر طول کشید دیر شد
    مهسا: فداي سرت مگه چقدر دیر کردیم یه خورده توي هواي آزاد وایسته براش خوبه کلش هوا می خوره
    میلاد: ا اینجوریاست باشه مهسا خانوم
    به خونه مهسا که رسیدیم چون کسی خونه نبود رفتیم توي اتاق مهسا تا میلاد آموزشش رو شروع کنه با
    برداشتن شالم قیافه میلاد واقعا دیدنی شده بود آخه هیچ وقت منو با این تیپ پسرونه ندیده بود
    میلاد: مهسا جون میشه بري برامون چایی ، بیسکویتی ، چیزي بیاري بخوریم
    مهسا: میلاد جون فهمیدم فرستادیم دنبال نخود سیاه ولی باشه کوچولو میرم تا دلت نشکنه
    میلاد: مرسی ابجی گلم
    بعد رفتن مهسا میلاد میاد رو به روم میشینه

    میلاد: آرمینا جون تصمیمت جدیه یعنی واقعا می خواي انجامش بدي
    آرمینا: آره میدونم تو هم نگرانمی ولی لطفا بیا به کارمون برسیم
    میلاد: باشه هر طور تو می خواي
    و شروع کرد به آموزش دادن نکاتی که باید بدونم مهسا هم بعد یه مدت اومد و کنارمون موند
    ساعت حدود ۸:۳۰ بود که کار آموزش تموم شد از میلاد تشکر کردم وهمراه مهسا با میلاد و مامان و
    باباش که یه ساعت پیش برگشته بودن خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت خونه ما
    توي راه هر دومون ساکت بودیم من توي فکر فردا شب و پروازم بودم اما نمی دونم مهسا توي چه فکري
    بود شاید نمی خواست خلوت منو بهم بزنه
    وقتی به خونه رسیدیم مهسا یه بسته بهم داد تعجب کردم
    آرمینا: این چیه
    مهسا: حدس میزنی چی باشه ؟ خب یه پارچه کشی براي پنهون کردن هیکل دخترونت. لازمت میشه
    آرمینا: مرسی مهسا جون فکر اینجاشو نکرده بودم
    مهسا: میدونم
    آرمینا:فرداشب میاي فرودگاه ؟ تنهایی سختمه
    مهسا: مگه مامان و بابات نمیان؟
    آرمینا: نه می خوام بگم نیان چون می ترسم نتونم ازشون جداشم
    مهسا: دیوونه باشه میام . تا فرودگاه رو من میام بقیه شو می خواي چیکار کنی ؟
    آرمینا: نمیدونم واقعا نمی دونم .
    مهسا: باشه فردا شب میام تو هم برو استراحت کن منم باید برم خونه

    آرمینا:مرسی پس می بینمت . خدانگهدار
    مهسا: خدانگهدار
    مهسا رفت و منم داخل خونه شدم بابا و مامان خونه بودن
    – سلام من اومدم آرمین چطور بود
    – تغییري نکرده بود برو لباست رو عوضکن بیا شام
    – باشه الان میام
    رفتم توي اتاقم و لباسام رو عوض کردم یه تاپ حلقه پوشیدم با شلوار جین آبیم امشب اخرین شبیه که
    میتونم لباس دخترونه بپوشم وقتی جلوي آینه تصویر خودم رو با اون موهاي کوتاه دیدم یاد آرمین افتادم
    آخه ما خیلی شبیه هم بودیم و حالا شبیه تر شده بودیم
    قدم متوسط بود موهام مشکی و بلند تا پایین کمرم وچشمام درشت و مشکی بود بینیم قلمی و کوچولو بودو
    لبام قلوه اي نه لاغر بودم نه چاق
    اما آرمین قدش بلندتر بود موها و چشماي اونم مشکی بود درست مثل مال من موهاشم کوتاه و فشن بود و
    هیکلش برخلاف من که ریزه میزه بود ورزشکاري و تو پر بود آخه میرفت باشگاه اما رنگ پوست من روشن
    تر بود
    با صداي مامان از بررسی کردن و مقایسه تیپ جدید و قدیمم اومدم بیرون و رفتم واسه شام
    از اتاق اومدم بیرون و رفتم پایین . به پایین پله ها که رسیدم با دیدن میز آماده شام از خودم خجالت کشیدم
    آخه توي این چند روز حوري خانم (که کاراي خونه مون رو انجام می داد )رفته بود شهر خودشون تا به
    خواهر مریضش سر بزنه مامان حسابی دست تنها شده بوده و کلی کار سرش ریخته بود از یه طرف نگران
    حال آرمین بود که تغییري نکرده بود از یه طرف مریضاي خودش بود که باید بهشون سر میزد وقتی هم به
    خونه میرسید باید نگران شام ونهار باشه هر چند توي این مدت از بیرون غذا می گرفتیم اما همون آماده
    کردن میز و شستن ظرفا وقت و انرژي زیادي ازش می گرفت منم که فراموش کرده بودم اونم خسته است

    و توي خودم بودم و همش به عملی کردن تصمیمم فکر می کردم حتی یه کمکم بهش نمی کردم که
    حداقل میزو بچینم از بی فکري خودم حرصم گرفت و تصمیم گرفتم این یه روزي که هستم رو حداقل
    کمکش باشم
    وقتی به میز رسیدم اولین کسی که متوجه حضورم شد بابا بود طفلی با دیدن موهاي کوتاه شدم شوکه شد
    طوري که بشقابی که دستش بود و می خواست برایخودش غذا بکشه همون جا توي دستش روي هوا موند
    حتی پلک هم نمی زد آخه بابایی موهامو خیلی دوست داشت هیچ وقت بهم اجازه نمی داد کوتاهش کنم
    با صداي هه مامان چشم از بابا گرفتم برگشتم سمتش داشت پارچ آب رو میاورد سر میز که با دیدن قیافه
    من همونجه مونده بود نمی دونم توي قیافه من چی دید که یه قطره اشک از چشمش روي گونه افتاد و بعد
    قطره بعد و بعدي …
    شاید با دیدن من با موهاي کوتاه شده م که حالا خیلی شبیه آرمین شده بودم یاد آرمین افتاد یا شایدم اونم
    مثل بابا قصه موهاي کوتاه شده م رو می خورد شایدم با دیدنم یادش افتاد که قراره فردا شب دختر
    کوچولوش براي یه مدت نامعلوم ازشون جدا شه و بره توي یه کشور غریب .
    بادیدن اشکاش دویدم سمتش وخودمو محکم پرت کردم توي بغلش . می خواستم آروم شم می خواستم
    آرومش کنم ، بهش بگم غصه نخور دوباره موهام بلند میشه ناراحت نباش دوباره آرمین بهوش میاد نگران
    نباش منم دوباره خیلی زودبرمی گردم همینجا پیشتون منو محکم به خودش چسبونده بود و از ته دل گریه
    می کرد دلم می خواست منم گریه کنم اما نه اگه منم گریه کنم اونا بیشتر میشکنن باید صبور باشم نباید
    بزارم این شب آخري بد تموم شه با این فکر خودمو با تمام قدرتی که داشتم از بغلش کشیدم بیرون با
    انگشتام اشکاشو پاك کردم سعی کردم لبخند بزنم اما نمی دونم موفق شدم یا نه اما تمام تلاششمو کردم با
    لبخند زل زدم توي چشماي قهوه اي و اشکیش و بهش گفتم نبینم اشکتو مامان گلم اگه بدونی چقدر
    گرسنه مه بیا بریم شام بخوریم وگرنه همینجا از حال میرم
    مامان: خدا نکنه عزیزم ببخش مامان جان که باعث شدم گرسنه بمونی تا این موقع باشه هر چی تو بگی
    گلم بریم

    دست مامان رو گرفتم و با هم رفتیم سمت میز تازه چشمم به بابا افتاد که سرش رو انداخته بود پایین و
    معلومه توي فکره
    آرمینا: خب شروع کنین دیگه بابایی میشه واسه منم غذا بکشین
    و همزمان بشقابم رو گرفتم سمت بابا . بابا با این حرفم سرش رو گرفت بالا و بدون نگاه کردن به چشمام
    مشغول کشیدن غذا واسم شد بشقاب رو گرفتم و ازش تشکر کردم واسه خودش و مامان هم غذا کشید و
    مشغول شدیم درسته که به مامان گفتم گرسنه مه اما اصلا میلی به غذا نداشتم و با غذام بازي می کردم
    چشمم به مامان و بابا افتاد اونا هم انگاري اشتها نداشتن چون فقط با غذاشون بازي می کردن میشه گفت
    هر سه تا مونم توي یه فکر بودیم اونم آینده اي بود که در پیش داشتیم
    بعد شام نزاشتم مامان دست به میز بزنه طفلی خستگی از سر روش می بارید با اصرار زیاد قانعش کردم که
    بقیه ش با من وقتی کارم تموم شد سه تا لیوان چایی ریختم و رفتم پیششون باید باهاشون در مورد فردا
    شب و اینکه نمی خوام همراهم بیان صحبت می کردم راضی کردنشون کار سختی بود اما چاره اي نبود
    آرمینا: خب اینم از چایی زود بخرین تا سرد نشده
    مامان: مرسی عزیزم خسته نباشی
    بابا: کارات به کجا رسید
    آرمینا: همه شونو انجام دادم هم مرخصی مو از دانشگاه گرفتم و هم چیزایی رو که لازم داشتم خریدم فقط
    مونده یه چمدون بستن که اونم آخر شب قبل خواب تموم میشه
    با شنیدن حرفام هر دوشون دوباره غمگین و ساکت فقط به لیواناي چایی شون چشم دوختن دیدم الان
    باهترین زمان براي گفتن این موضوعه بالاخره که چی باید بگم بهشون که سرمو انداختم پایین مشغول
    بازي با لیوانم شدم و آروم صداشون کردم
    آرمینا: بابا ، مامان من می خواستم یه چیزي بهتون بگم

    از گوشه چشم متوجه حرکت سر هاشون شدم و بعدم سنگینی نگاه هردوشون رو روي خودم حس کردم اما
    سرمو بالا نگرفتم نمی خواستم توي چشماشون نگاه کنم و بخوام که نیان واسه همین در همون حالت گفتم
    : میشه خواهش کنم فرداشب تنهایی برم فرودگاه
    یهو دوتایی شون باهم گفتن: چی؟
    سعی کردم خودمو نبازم دوباره گفتم : می خوام تنها برم ، برام جداشدن ازتون سخته نمی خوام با اومدنتون
    اونجا اراده م براي رفتن سست بشه و از تصمیمم برگردم
    بابا: نه هرچی از اول گفتی بسه دیگه تا کی قراره ما دو تا عقلمون بدیم دست تو . هر چی ما با رفتنت
    مخالفت کردیم گفتی نه پاتو کردي توي یه کفش که نمیشه آینده برادرمه و مجبورمون کردي برخلاف
    میلمون بهت اجازه بدیم اونم تنها به این دلیل که ماکان رو میشناختم. ببین چه بلایی سر موهات آوردي
    بازم مجبور شدم ساکت شم ولی این پنبه رو از گوشت درآر که بزارم تنهایی بري فرودگاه فهمیدي؟
    بابا خیلی عصبانی بود خب بهش حق میدادم اما نخواستم از حرفم دست بردارم براي همین دوباره گفتم ولی
    آخه
    بابا: بسه کافیه هر چی قرار بود بگی گفتی یا ما هم باهات میایم فرودگاه یا اصلا لازم نیست بري
    با گفتن این حرف از جاش بلند شد و رفت اتاقش
    مامان که تا حالا ساکت بود ونظارگر صحبتامون با بسته شدن در اتاق بابا به حرف اومد
    مامان: حق داره چطور تونستی یه همچین چیزي رو ازمون بخواي تو چت شده اصلا به فکرمن و پدرت
    هستی ؟
    آرمینا: مامان میدونم چی میگین ولی خودت رو بزار جاي من برام سخته ازتون دل بکنم میدونم اگه بیان
    منصرف میشم نمی خوام اینطوري شه من باید برم باید . مامان تو رو خدا تو رو جون آرمین بابا رو راضی
    کن که نیاین خواهش می کنم دل کندن رو برام از اینی که هست سخت تر نکنین خواهش می کنم به

    پهناي صورت اشک می ریختم مامان بغلم کرد و ارام توي گوشم گفت: باشه عزیزم باشه دختر کوچولو این
    کارم می کنم تو ارم باش دیگه گریه نکن جونم با این اشکات دلمو خون نکن هرچی تو بخواي

    دانلود رمان جذاب عاشقانه ایرانی آرمینا کامل موضوع داستا رمانیتک خوشگل قشنگ متن نوشته

    دانلود رمان جذاب عاشقانه ایرانی آرمینا کامل موضوع داستا رمانیتک خوشگل قشنگ متن نوشته

    دانلود رمان جذاب عاشقانه ایرانی آرمینا کامل موضوع داستا رمانیتک خوشگل قشنگ متن نوشته

    دانلود رمان جذاب عاشقانه ایرانی آرمینا کامل موضوع داستا رمانیتک خوشگل قشنگ متن نوشته

    بعد یه مدت که از ته دل گریه کردم از مامان جدا شدم گونه شو بوسیدم و ازش تشکر کردم با اینکه غم
    توي چشماش موج میزد اما لبخند زد و گفت برو بخواب
    آرمینا: باشه می خوابم اما اول باید چمدونم رو ببندم
    مامان: برو بخواب فردا واسه چمدون بستن وقت هست
    آرمینا : نه نیست فردا می خوام برم به ارمین سر بزنم می خوام باهاش خداحافظی کنم شما برو بخواب من
    کارمو انجام بدم می خوابم
    مامان: باشه پس زیاد بیدار نمون
    آرمینا: چشم بازم ممنون شب بخیر
    مامان: شب بخیر عزیزم پیشونیمو بوسید و رفت تا بخوابه منم رفتم توي اتاقم تا چمدونم رو ببندم
    بااینکه دیشب تا دیر وقت بیدار بودم اما به خاطر استرس پرواز امشب صبح خیلی زود از خواب پاشدم باید
    می رفتم بیمارستان تا هم آرمین رو ببینم و هم باهاش خداحافظی کنم زودي لباسام رو عوضکردم و رفتم
    پایین صداي مامان و بابا آروم از توي آشپزخونه به گوش می رسید همونجا کنار آخرین پله وایستادم تا ببینم
    اوضاع از چه قراره اینطور که از حرفهاشون فهمیدم بالاخره مامان تونست بابا رو راضی کنه که باهام
    فرودگاه نیان وقتی متوجه رضایت بابا و آروم شدن اوضاع شدم رفتم به سمت آشپزخونه و مامان رو صدا زدم
    می خواستم متوجه ورودم بشن باشنیدن صدام هر دو ساکت شدن
    مامان: من توي اشپزخونه م آرمیناجان
    آرمینا: سلام صبح بخیر
    بابا با اخم و دلخوري بدون اینکه نگام کنه فقط به یه سلام و صبح بخیر اکتفا کرد و دوباره مشغول خوردن
    چاییش شد

    مامان: سلام عزیزم صبح تو هم بخیر بیا بشین صبحونه حاضره یه چیزي بخور
    آرمینا: مرسی گرسنه م نیست باید برم به کارام برسم
    مامان: اول یه چیزي بخور بعد برو
    آرمینا: نه مامان دیرم میشه
    بابا از جاش بلند شد و گفت من دارم میرم اگه می خواین با من بیاین سریع حاضر شین و خودش رفت توي
    حیاط تا ماشینش رو بزنه بیرون من مشغول جمع کردن میز شدم و مامان و رفت تا آماده شه
    توي راه تا رسیدن به بیمارستان هیچکدوممون حرفی نزدیم وقتی به بیمارستان رسیدیم اونا هم همراه من
    اومدن یه سر به آرمین زدن و بعدش هر کدومشون رفت اتاق خودش . فقط من موندم و آرمین کنار تختش
    نشستم و براش از تموم خاطرات بچگیمون گفتم بعدش براش از تصمیمم گفتم بعد یه ساعت که پیشش
    بودم ازش خداحافظی کردم دل کندن و جدا شدن ازش برام خیلی سخت بود
    فقط تا پروازم چند ساعت باقی مونده بود استرس تموم وجودم رو گرفته بود لباسام رو پوشیدم از همین
    لحظه قرار بود پسر باشم قرار بود بشم آرمین چمدونم رو برداشتم و رفتم پایین بابا داشت جلوي پنجره قدم
    میزد معلوم بود عصبیه بی قراره نگرانه رفتم نزدیکتر و صداش کردم
    – : بابا
    با یکم مکث برگشت سمتم
    – : دیگه باید خداحافظی کنیم الانه که مهسا بیاد دنبالم همه چی درست میشه نگران نباشین ماکان هم
    اونجاست اون هوامو داره منم حواسم هست
    بابا: نمیدونم چطور می تونم بزارم دختر کوچولوي نازم براي یه مدت نامعلوم ازم دور بشه و بره جایی که
    هیچ کسی رو نمیشناسه توي یه خونه با سه تا پسر جوون زندگی کنه چطور راضی شدم که تنها بره با گفتن
    این حرف منو محکم توي آغوش گرمش کشوند تا نتونم اشکایی که توي چشمش حلقه زده بود رو ببینم

    دوباره آروم کنار گوشم گفت: بهم قول بده اونجا مراقب خودت باشی و هر وقت به هر دلیلی نتونستی ادامه
    بدي و برات مشکلی پیش اومد بهم بگی اونوقت خودم هر جور شده برت می گردونم قول میدي بابا
    توي چشماي نگرانش نگاه کردم و لبخند زدم و گفتم قول میدم بابا جون سرمو گذاشت رو سینه شو سرمو
    مو هامو چند بار بوسید
    با صداي مامان از توي بغل بابا بیرون اومدم و رفتم سمتش و این بار توي بغل مامان غرق بوسه شدم با بلند
    شدن صداي زنگ در حیاط از بغل مامان بیرون اومدم
    آرمینا:حتما مهساست خب دیگه خداحافظ نخواستم وایستم چون امکان داشت پشیمون شم بدون نگاه به
    صورتشون چمدونم رو برداشتم و ازشون دوباره خداحافظی کردم و خواستم دیگه بیرون نیان چون برام
    سختتر میشد واز درحیاط رفتم بیرون
    مهسا: سلام بریم
    آرمینا: سلام آره ممنون که اومدي
    مهسا: خواهش می کنم یدونه دوست دیونه که بیشتر ندارم و با این حرفش راه افتاد به سمت فرودگاه
    با وجود ترافیک زیاد اما به موقع به فرودگاه رسیدیم
    اونقدر ذهنم درگیر تصمیمی که گرفته بودم بود که اصلا متوجه نشدم کی سوار هواپیما شدم هنوز چشماي
    اشک آلود مامان و بابا و شوخی هاي مهسا که به خاطر لباسو تیپ پسرونم باهام داشت یادمه و باعث شد

    دختر جیگر خوشگل ایرانی عکس دانلود رمان کتاب جدید موبایل خفن باحال جذاب زیبا هات 2015

    دختر جیگر خوشگل ایرانی عکس دانلود رمان کتاب جدید موبایل خفن باحال جذاب زیبا هات ۲۰۱۵

    دختر جیگر خوشگل ایرانی عکس دانلود رمان کتاب جدید موبایل خفن باحال جذاب زیبا هات 2015

    دختر جیگر خوشگل ایرانی عکس دانلود رمان کتاب جدید موبایل خفن باحال جذاب زیبا هات ۲۰۱۵

    بغضم بگیره و در این بین چیزي که باعث میشد هنوز تو تصمیمم مصمم باشم چهره معصوم آرمین بود
    داشتم به اطرافم نگاه می کردم منتظر یه چهره آشنا بودم قرار بود ماکان بیاد دنبال آرمین من فقط یکی از
    عکساي ۵ سال قبلش رو دیده بودم نمیدونستم الان چه شکلی شده یجورایی سرگردون بودم که یهو یکی
    از پشت سر صدام زد : آرمین
    یه لحظه ترس و اضطراب با هم بهم هجوم آورد باید اروم باشم و با این حرف آروم چرخیدم به سمت صدا
    یهو ماکان جلوتر اومد و محکم بغلم کرد :به به همخونه امروز و دوست دیروز خوش اومدي

    قسمت اول رمان جذاب و قشنگ آرمینا در اینجا به پایان رسید . قسمت های بعدی این رمان در روزهای آینده تقدیم شما دوستان عزیز بازدیدکننده خواهد شد . با ما باشید …

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد پست دانلود کتاب رمان و داستان و اس ام اس و جوک عاشقانه آرمینا دختر خوشگل ایرانی برادر دوقلو داستان موضوع قصه کامل مفصل جدید ایرانی برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی و عکس و آهنگ و دانلود سپیده www.3pide.ir

    انتشار یافته: 2
    1. عالییییییی بود…فقط…کدومشون آرمیناس؟؟؟؟؟؟

    2. وای رمانتون خیلی خیلی عالی بود


    نظرات

    *

    code

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند