سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 13:25 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس   خودکشی دو دختر سیزده و چهارده ساله را در خیابان پیامبر غربی خیابان جهاد اکبر تهران… کانال تلگرامی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران   بررسی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران نشان می دهد که آنها قبل از اقدام به خودکشی […]

  • شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس بر اساس گزارش سایت برزیلی Folha de Sao Paulo در حالی تیم فوتبال آرژانتین دو هفته پیش با یک هواپیمای مشابه هواپیمای سقوط کرده برزیلی پرواز کرد که ممکن بود به سرنوشت آنها دچار شود. این هواپیما که حامل مسی و بازیکنان آرژانتین بود از برزیل به ” بوینوس […]

  • حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد حکم اعدام بابک زنجانی    معاون نظارت دیوان عالی کشور از تایید حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی خبر داد. حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی تایید شددکتر غلامرضا انصاری معاون نظارت و بازرسی دیوان عالی کشور در گفت‌وگو با خبرنگار گروه حقوقی و قضایی خبرگزاری میزان از […]

  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان   مطمئنا برای تان جالب خواهد بود تا با جزئیات انجماد بدن برای زنده شدن در آینده بیشتر آشنا شوید. پس با ما همراه شوید. انجماد پس از مرگ چگونه فرایندی است؟ سرمازیستی (Cryonics) و نگهداری در سرما (Cryopreservation) دو شاخه جدید علم هستند که اخیرا زیاد درباره […]

  • غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم دختر دانشجو در سیل شدید خرم آباد می خواست که سوار خودروی پژو شود که پایش لیش خورد و به درون سیل افتاد و کشته شد و راننده پژو هیچ واکنشی نشان نداد.   فیلم غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد و بی تفاوتی رهگذران […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۳۰ بهمن ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 9371 بازدید | نظرات 0 نظر | دسته بندی : رمان ترسناک
  • رمان ترسناک-دانلود کتاب رمان جدید تخیلی اسم من اهریمن وحشت

    رمان ترسناک-دانلود کتاب رمان جدید تخیلی اسم من اهریمن وحشت

    رمان ترسناک-دانلود کتاب رمان جدید تخیلی اسم من اهریمن وحشت

    عنوان نوشته امروز سایت رمان پنجشنبه ۳۰ بهمن ماه سال ۱۳۹۳ : رمان ترسناک-دانلود کتاب رمان جدید تخیلی اسم من اهریمن وحشت – دانلود رمان تخیلی ام من اهریمن است – دانلود کتاب رمان ترسناک اسم من اهریمن است – دانلود جدیدترین رمان های ترسناک و تخیلی – دانلود رمان خارجی خیالی و توهم – دانلود بهترین رمان های ترجمه شده وحشتناک – دانلود رمان ۲۰۱۵ ترسناک و وحشتناک – عکس های ترسناک وحشتناک خیالی توهم وهم وحشت – رمان های جذاب خشن باحال خفن کلبه وحشت و تنهایی – دانلود رمان ترسناک مخصوص گوشی موبایل اندروید APK

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی سپیده ۳pide.ir یکی از جدیدترین و تازه ترین رمان های ترسناک و تخیلی رو برای شما عزیزان قرار دادیم . اسم این رمان خواندنی و زیبا که سراسر ترس و وحشت است اسم من اهریمن می باشد . این رمان در ۴ قسمت بزرگ و طولانی تقدیم شما دوستداران رمان های ترسناک خواهد شد تا بخوانید و بترسید و هیجان زده شوید !! هر روز ۱ فصل از این رمان رو در سایت قرار خواهیم داد . عکس شخصیت های واقعی و همچنین خلاصه داستان و قصه این رمان نیز به زودی در همین پست اضافه خواهد شد . این رمان نوشته آقای ال . آر استاین و ترجمه شده توسط جناب غلامحسین اعرابی می باشد . امیدواریم از دانلود و خواندن این رمان تخیلی لذت ببرید .

    دانلود رمان اسم من اهریمن مخصوص گوشی های موبایل اندروید

    قسمت اول رمان اسم من اهریمن …

    آغاز : جکی مولن با خنده گفت:مگی،تو خیلی اهریمنی هستی! دهانم از تعجب باز ماند:چی؟من؟اهریمنی؟ جکی به زرورق های کیک هایی که توی بشقابم بود اشاره کرد و گفت:تو ۳تا کیک ورداشتی و فقط خامه روی اونا رو خوردی! خواهرش جودی اخمی به من کرد و گفت:مگه اونا چه عیبی دارن؟خودم اونا رو پختم،اونم برای تولد تو. خامه شکلاتی را از انگشتانم لیسیدم و به او گفتم:اونا هیچ عیبی هم نداشتن.خیلی هم شکلات های باحال و معرکه ای هستن.فقط این که من عاشق خامه کیک هستم. جکی دوباره خندید:تو چت شده؟تو هیچ وقت از کلمه باحال و معرکه استفاده نمی کردی. پشت چشمی برایش نازک کردم و گفتم:حالا دیگه من ۱۳ سالم شده و هرچی دلم بخواد می تونم بگم.به علاوه، به یه تصویر جدیدی از خودم احتیاج دارم. جودی گفت:مثه لباسی که پشت و رو می کنن! جیلی خواهر سوم گفت:مثه پشت و رو کردن شخصیت!مگی می خواد حالا دیگه مهم باشه. جیلی درست می گفت. من همیشه کم سن و سال ترین شاگرد کلاسم بودم چون کلاس دوم را جهشی خوانده بودم.اما حالا ۱۳ ساله شده بودم. حالا به اندازه کافی بزرگ شده بودم که خود را به یک شخص بالغ و دارای اعتماد به نفس تبدیل کنم و دیگر به هیچ کس اجازه نمی دادم با من مثل نی نی کوچولو رفتار کند. گفتم:من مهم هستم!حالا دیگه ۱۳ ساله شدم و راهی هم برای برگردوندن زمان وجود نداره! جکی گفت:عیبی نداره ولی شروع خوبی نداشتی…و در حالی که به موهایم اشاره می کرد گفت:موهات خامه ای شده. با ناراحتی غریدم و موهایم را لمس کردم و خامه چسبناک را روی موهایم حس کردم.به دلیلی نا معلوم این سه خواهر فکر می کردند در خندیدن باید مسابقه بگذارند و جیلی انقدر ریسه رفت که کیک توی گلویش ماند و نزدیک بود خفه اش کند. جکی،جودی و جیلی مولن سه قلو هستن و این یعنی من سه دوست خیلی خوب داشتم.همه ی بچه های مدرسه ی ما،مدرسه راهنمایی سیداربی،انها را سه جیم صدا می زدند.انها واقعا به هم نزدیک هستند،هرچند خیلی سعی می کنند با هم فرق داشته یاشند. جکی و جودی واقعا شبیه هم هستند.هر دو موی بلند و صاف و چشمان درشت قهوه ای دارندو هر دو همیشه به نظر م رسد آفتاب سوخته شده اند!

    دانلود رمان ترسناک و تخیلی اسم من اهریمن کتاب موبایل گوشی اندروید جدید 2015

    دانلود رمان ترسناک و تخیلی اسم من اهریمن کتاب موبایل گوشی اندروید جدید ۲۰۱۵

    دانلود رمان ترسناک و تخیلی اسم من اهریمن کتاب موبایل گوشی اندروید جدید 2015

    دانلود رمان ترسناک و تخیلی اسم من اهریمن کتاب موبایل گوشی اندروید جدید ۲۰۱۵

    دانلود رمان ترسناک و تخیلی اسم من اهریمن کتاب موبایل گوشی اندروید جدید 2015

    دانلود رمان ترسناک و تخیلی اسم من اهریمن کتاب موبایل گوشی اندروید جدید ۲۰۱۵

    اما خیلی مایلند که دیگران بتوانند انها را از همدیگر تشخیص دهند و به همین دلیل موهایشان کاملا متفاوت از یکدیگر آرایش می کنند.موی جکی بلند است تا وسط کمرش می رسد و او همیشه لباس های رنگ و رو رفته،شلوار جین کیسه ای، ویا شلوارهای دکمه دار مدل دهه ۷۰ و بلوز گشاد با رنگ های روشن می پوشد که معمولا از حراج های خانه ای می خرد.او عاشق جواهرات بدلی،خرمهره و گوشواره های بزرگ پلاستیکی است. جودی خیلی باکلاس تر است.موهایش را خیلی کوتاه نگه می دارد و معمولا دامن های کوتاه و شلوار استرچ سباه و جلیقه های تنگ زیبا می پوشد و همیشه به نظر می رسد که تازه صورتش را شسته است. جیلی آخر از همه به دنیا اومده و به نظر می رسد که به چنین خانواده ای تعلق ندارد.موهایش بلند و طلایی رنگ است و پوستش از سفیدی به بی رنگی می زند و چشمانی درشت و سبز دارد. شبیه فرشته هاست و صدایش ملایم و زمزمه گونه است. خود من موهای مسی رنگ و صورتی باریک و جدی دارم.در تمام طول زندگی خیلی ساکت و خجالتی و جدی بوده ام .همیشه با خودم فکر می کنم که اگر زیاد با جکی باشم شاید بیشتر شبیه او شوم.جودی مغز گروه ماست.دانش آموز کامل و بی نقصی است.من تمام تلاش خود را می کنم که از مدرسه عقب نیفتم ولی جودی علاوه بر درس های مدرسه،همیشه مشغول نوشتنمقاله و انجام پروژه های مختلف برای کسب واحدهای بیشتر است. جودی عاشق برنامه ریزی و سازماندهی است.عضو انواع گروه ها و کمیته های مدرسه است و این روزها سرگرم سازماندهی یک نمایشگاه حیوانات خانگی بزرگ برای جمع آوری پول برای سازمان حمایت ازحیوانات است. اما جیلی؟…..به قول مادرم جیلی در دنیای خودش سیر می کند. به عبارت دیگر مثل دانه برف سرگردان است. او همیشه سرگرم دوستان،موسیقی و خدا می داند چه چیزهای دیگر است.تا حدودی خیال پرداز است و دانه برفی که گفتم کاملا برازنده اوست چون به نظر می رسد همیشه چندمتری بالاتر از زمین سیر می کند. تنها چیزی را که دیده ام جیلی واقعا جدی بگیرد،کلاس باله اش است.پنج جلسه در هفته پس از تعطیل شدن از مدرسه به کلاس باله می رود و در آن واقعا استعداد دارد. من هم در همان کلاس شرکت دارم،ولی همیشه خجالتی تر از آن بوده ام که برای جایی امتحان بدهم.ولی دیگر چنین نخواهد بود.در چند روز آینده من ِجدید و جیلی قرار است برای عضویت در یک گروه باله محلی امتحان بدهیم.من تما عمرم آرزوی آن را داشتم که بتوانم با یک گروه واقعی کار کنم ولی به این امتحان چندان امیدوار نیستم….چون باید با جیلی رقابت کنم! به هر حال،اینها صمیمی ترین دوستان من هستند:خواهران سه جیم. و البته من دلم می خواست که سیزدهمین سالگرد تولدم را در خانه انها و با انها بگذرانم. وقتی کیک تولد را تمام کردیم و من هم خامه شکلاتی را از موهایم پاک کردم،جکی از جا جست،دست هایش را به هم کوبید و گفت:حالا بزنید بریم! پرسیدم:بریم کجا؟ جودی گفت:خواهی دید…..و دست مرا کشید و از پشت میز میز بلند کرد:فقط دنبال ما بیا. جیلی در حالی که داشت موهای طلایی اش را با یک ربان آبی می بست گفت:به کارناوال. خود را عقب کشیدم:چی؟کارناوال توی اسکله؟ هر سه دختر سرشان را به علامت نایید تکان دادند.هر سه لبخند بر چهره داشتند. سه نفری با هم برنامه آن را ریخته بودند. بنابرابن من هم اعتراضی نکردم و به دنبال انها به کارناوال رفتم. و در انجا بود که تمام وحشت و هراس آغاز شد….. ادامه دارد…….. فصل دوم لحظاتي بعد،چهار نفري،در حالي كه مي خنديدم و براي جلوگيري از زمين خوردن به همديگر چسبيده بوديم،از ترن هوايي پياده شديم.چند بار پلك زدم؛چنان كه گويي قصد داشتم زمين زير پايم را از تكان خوردن باز دارم.چراغ هاي رنگارنگ كارناوال در مقابل ديده گانم مي رقصيدند.جيلي در حالي كه طره هاي طلايي رنگ موهايش را با هر دو دست كنار مي زد،هيجان زده گفت:((خيلي خوش گذشت!)) و من در حالي كه شكمم را گرفته بودم گفتم:((اوه…واقعا خوشحالم كه اون همه كيك خوردم!)) جودي پرسيد:((براي چي اسمشو ((جانور آبي)) گذاشتن؟اين كه همه ي واگن هاش زرد رنگه!)) سوال خوبي بود.براي جودي هميشه بايد مسايل منطقي باشد. جكي گفت:((خوب اگه اسمش رو ((جانور زرد)) گذاشته بودن،اونوقت كي حاظر بود سوارش بشه؟)) همه از اين شوخي خنديدند؛در طول مسيرمان در اسكله از خنده ريسه مي رفتيم. شبي گرم و ابري بود.هوا سنگين بود و مرطوب،بيشتر به تابستان شبيه بود تا پاييز.نگاهي به آسمان كردم ولي ابرهاي كم ارتفاعي كه آسمان را پوشانده بود ماه را پنهان كرده بود. جكي بازويم را گرفت و گفت:((فكر خوبي نبود؟))جودي به سرعت از ما دور شد تا بليط بازي ديگري را بخرد.جكي افزود:((راه خوبي براي جشن گرفتن نيست؟)) در حالي كه مي خنديدم جواب دادم:((خيلي باحال و معركه س!)) جكي دستش را مشت كرد و جلوي صورت من تكان داد:((خيلي خوب،مگي … اگه جرات داري يك بار ديگه اين جمله رو تكرار كن!)) جيلي گفت:((من فكر مي كنم چند تا از پسر هاي مدرسه هم اينجا باشن.))او حيرت انگيز ترين رادار پسر در دنيا بود!((…شايد بعدا ببينمتون.)) خواست از ما جدا بشود ولي جودي دستش را گرفت و كشيد.((جيلي،بهتره امشب با هم باشيم.فراموش كه نكردي اين يك پارتي چهار نفره س؟)) هر سال در تابستان،اين كارناوال بر روي اسكله شروع مي شود.جاي خيلي مناسبي براي خانواده ها نيست.اما گاهي شب هاي آخر هفته سري به آنجا مي زنيم.راستش را بخواهيد،چيز ديگري در سيدرابي يافت نمي شود. پاييز فرا رسيده و تا يكي دو هفته ديگر كارناوال تعطيل مي شد و آنها مي رفتند.بعضي از وسايل بازي جمع شده بود و تابلوي بزرگ((خانه تفريح))به پهلو روي زمين افتاده بود و رنگ بعضي قسمت ها پاك شده و بعضي حروف ناخوانا شده بودند. در ميان دو رديف طولاني كيوسك هاي انواع بازي ها بي هدف پيش مي رفتيم.مردي،در حالي كه سه توپ بيس بال را در دست داشت و دستش را بالا گرفته بود،فرياد زد:((دخترها،بخت خودتونو آزمايش كنيد!راهي براي باختن نيست!مطمئن باشيد كه نمي بازيد!)) جلوي كيوسكي كه با چراغ هاي فراوان تزيين شده بود ايستادم.زني جوان جلوي ديواري پوشيده از بادكنك هاي رنگارنگ ايستاده بود.((هي بچه ها،دارت…چطوره چند تا پيكان پرتاب كنيم؟من نشونه گيريم خيلي خوبه.)) جكي سرش را به علامت نفي تكان داد و گفت:((امكان نداره…بيايد يك چيز هيجان انگيز تر پيدا كنيم.)) به شوخي پرسيدم:((يك چيز هيجان انگيزتر؟)) جيلي كه چشمان سبزش برق مي زد گفت:((آره…يه چيزي واقعا عجيب و غريب!يك كاري كه ما معمولا انجام نميديم…آخه اين جشن تولد توس.)) جودي در حمايت از پيشنهاد من گفت:((ولي پرتاب دارت هم جالبه.اگه مگي دلش مي خواد كه دارت پرتاب كنه…)) به همين خاطر كه من جودي را واقعا دوست دارم.او هميشه جانب من را مي گيرد. جكي در حالي كه دست من را مي كشيد گفت:((دارت رو فراموش كن…من چيز عالي و خوبي رو ديدم كه خيلي هيجان انگيزه!)) مرا با خود تا جلوي در يك ساختمان كوتاه و چهارگوش كشاند.وقتي تابلوي نوشته شده با حروف قرمز و سياه دستي كنار در خواندم حيرت كردم:خالكوبي بي درد و كم هزينه. شتاب زده گفتم:((چي؟اصلا و ابدا!))و سعي كردم خودم را عقب بكشم اما جودي قوي تر از من بود و به زور من را از در به داخل كشاند. اتاقك كوچك تاريك و گرم و پر از بوي چيزي شبيه عود و تنباكو بود.نمونه هاي انواع خالكوبي قرمز و آبي روي صفحات كاغذ به ديوارها آويزان بود. جكي كه هنوز بازوي من را محكم گرفته بود گفت:((ببين كدوماشو دوست داري.هر كدوم رو دوست داشتي براي تولدت مي خرم!)) در چشمان او خيره شدم و گفتم:((تو شوخي مي كني…مگه نه؟)) جيلي با لحني هيجان زده گفت:((اوه…اين يكي رو ببين!…)) به يك ماه نيمه آبي رنگ كه دورش را ستاره هاي قرمز احاطه كرده بود اشاره كرد و افزود:((اين يكي از همه قشنگتره.يا…اين گل سرخ چطوره؟)) جودي از جكي پرسيد:((خالكوبي درد هم داره؟))

    جكي سوزن بلندي را از روي ميز كار كنار ديوار برداشت و نوك آنرا پشت دست من گذاشت و اندكي فشار داد و گفت:((زيپ زيپ زيپ … و تا وقتي بياي بفهمي تموم شده…خيلي دلم مي خواد صورت مادرت رو وقتي با خالكوبي به خونه ميري مي ديدم!)) با لحني اعتراض آميز گفتم:(به هيچ وجه!…شوخي نكنيد…من خالكوبي دوست ندارم!)) با فشار سعي كردم بازويم را از دست جكي بيرون آورم.پس از آنكه دستم را رها كرد،يك خالكوبي بزرگ كه كنار در آويخته شده بود نظرم را جلب كرد. خيلي زشت و بد تركيب بود.نقش يك سر اژدها بود.يك اژدهاي سبز وحشتناك با آرواره هاي باز كه شعله هاي سرخي از سوراخ هاي بيني اش بيرون مي آمد.و در زير آن باحروف قرمز رنگ كه سايه هاي آبي داشتن با حروفي كه به سرخي خون بود نوشته شده بود: اسم من اهريمن است! در همان حال كه به آن خالكوبي زشت نگاه مي كردم در تيره پشتم احساس سرما كردم.به نظر مي رسيد كه هيپنوتيزم شده باشم.قادر نبودم رويم را از آن بر گردانم.نمي توانستم چشم هايم را از آنها برگيرم. بالاخره صداي جكي من را به خود آورد.((زود باش،يكي رو انتخاب كن!)) با كلماتي بريده بريده زير لب گفتم:((ن…نه.بيايد از اينجابريم بيرون!)) به سمت در به راه افتادم ولي جكي از پشت سر بازويم را چسبيد و به ديگران دستور داد:((بگيريدش.نزاريد در بره!)) فصل سوم هر سه مرا چسبيده و در سكوتي سرد به من خيره شده بودند. بالاخره جكي به حرف آمد:((واي!… فكر مي كنم واقعا باور كرده بودي!)) جيلي نيز خنديد.((باور كردي؟…واقعا فكر كردي ما جدي مي گيم!)) جودي اخم هايش را در هم كشيد و گفت:((مگي من بهشون گفتم كه شوخي خوبي نيست،ولي به حرفم گوش ندادن.)) با عصبانيت به جكي خيره شدم.بالاخره گفتم:((تو… خيلي بدي!واقعا منو ترسوندي!چطور دلت اومد اين كار رو بكني؟)) جكي خنديد:((خيلي راحت!)) جودي در حالي كه همچنان اخم هايش در هم بود گفت:((شوخياي جكي بعضي وقتها خيلي بي مزه و لوس مي شه.)) و من كه ديگر مطمئن شده بودم همه چيز شوخي بوده،پشت چشمي نازك كردم و گفتم:((هاها…،آره خيلي خنديدم!)) جكي شانه بالا انداخت و در حالي كه دستش را دور شانه ام حلقه مي كردگفت:((معذرت مي خوام مگي… من فكر نمي كردم باور كني!)) آهي كشيدم و گفتم:((من هميشه اسير شوخي هاي مسخره مي شم.مثل اينكه خيلي ساده ام…مگه نه؟)) جيلي گفت:((فراموشش كن…حالا ديگه سيزده ساله شدي.فراموش نكن كه وقت ساختن يك شخصيت نو فرا رسيده!)) دوباره آهي كشيدم.واقعا احساس حماقت مي كردم.چطور توانسته بودم فكر كنم كه صميمي ترين دوستانم در اين دنيا مرا وادار به انجام كاري مي كردند كه دوست نداشتم؟ چرا من تا آن حد وحشت كردم و خود را باختم؟ چهار نفري از اتاق بيرون آمديم و قدم به درون شب گرم نهاديم.در طول مسير،يك دختر بلند قد در حال پرتاب توپ هاي بيس بال به سمت يك هدف بود و سعي داشت مرد جواني را كه با لباس شنا ايستاده بود هدف قرار دهد. مادري شتابان از كنار ما گذشت و دو پسر بچه ي كوچك را به دنبال خود مي كشيد.پسر بچه ها هر يك پشمك چوبي بزرگي در دست داشتند و خرده ريزه هاي پشمك سراسر گونه و بيني آنها را پوشانده بود. جكي در حالي كه همچنان دستش دور شانه ي من بود گفت:((بياييد بريم خوش بگذرونيم.))و هر چهار نفر شانه به شانه ي هم در يك صف منظم به راه افتاديم.

    جكي با مشاهده ي گلن مارتين ايستاد.من هم او را ديدم او همراه دوتا از پسرها ي مدرسه ي خودمان بود.سه نفري مشغول خواندن يك آواز بودند و در همان حال كه همنوا با آهنگي كه مي خواندند گام بر مي داشتند،بشكن مي زدند. جكي زير لب گفت:((اوه…به به!)) نگاهي به او انداختم.منظورش از اين حرفا چه بود؟ همه بچه هاي مدرسه مي دانستند كه من از گلن بدم نمي آمد.البته همه به جز خودگلن.او را ديدم كه به ما نزديك مي شود.قدي بلند و چهار شانه داشت و با آن موهاي خرمايي مجعد و آشفته اش كه به نظر مي رسيد هيچ وقت شانه نمي كند و چشمان تيره ي جديش خيلي خوش تيپ به نظر مي رسيد. گلن هميشه در حال پرسه زدن و شوخي با اين و آن است.هميشه به خاطر فرار ازكلاس و غيبت،با مدرسه مشكل دارد.او زيبا ترين خنده را دارد و وقتي لبخند مي زند دو گودي دوست داشتني در گونه هايش ايجاد مي شود. گلن در محله ي ما زندگي نمي كند.او در يك خانه ي كوچك در محله ي قديمي شهر زندگي مي كند و بچه هايي كه با آنها مي گردد از زمره ي بچه هاي خشن و ناآرام هستند. گاهي با خودم نقشه مي ريزم كه گلن را براي صرف چاي يا قهوه به خانه دعوت كنم ولي هر بار،خود را از انجام اين كار عاجز مي بينم.اين هم بايد تغيير كند.به خودم يادآوري كردم كه زمان زيرورو كردن شخصيتم فرارسيده و در آينده ي خيلي نزديك از گلن دعوت مي كنم به خانه ي ما بيايد. يكي از دوستان گلن گفت:((اونجا رو ببين…خواهران سه جيم هستن!)) گلن گفت:((آره…جك،جونور و جوجه!)) جكي سرش را با سرعت بالا گرفت و مويش را به عقب پرتاب كرد و به طرف او خرناس كشيد:((از تعريفت ممنونيم…جناب تارزان!)) با خودم فكر كردم اين حرف جكي اصلا درست نبود.باورم نمي شد كه جكي همچنان او را تارزان بنامد!اين لقب باعث مي شد كه گلن رنگ به رنگ شود. جيلي به سمت دو دوست گلن رفت و شروع به شوخي با آنها كرد:((سلام پسرا…چه خبر؟)) جودي با بي حوصلگي و عصبانيت نفس عميقي كشيد و گفت:((ببينم قراره ما تا كي اينجا وايسيم؟مگه قرار نبود بريم چند تا بازي ديگه رو سر بزنيم ؟)) گلن رو به جكي كرد و با خنده گفت:((آره،تو بهتره عجله كني.مسابقه ي زشت ترين سگ داره شروع مي شه…))و به چادري در انتهاي اسكله اشاره كرد،((…شايد يه استخوان برنده بشي!)) جكي سرش داد كشيد:((خفه شو گلن!)) چشمان تيره ي گلن برق زد و گردن بند مهره اي جكي را كه هميشه در گردن داشت گرفت و تكان داد و با عصبانيت گفت:((تو خودت خفه شو.)) جكي جيغ زد:((ولش كن!)) من قدم پيش گذاشتم و بين آنها قرار گرفتم.((بس كنيد بچه ها…با هم مهربون باشيد.امروز،روز تولد منه.)) گلن رو به من كرد و چشمانش برق زد،درست مثل اينكه اولين باري است كه مرا مي بيند:((مگي… واقعا روز تولد توست؟)) با تكان دادن سر حرف او را تاييد كردم و گفتم:((آره…ما اومده بوديم اينجا جشن بگيريم و…)) گلن گفت:((چه جالب!تولد من ديروز بود!)) وقبل از اينكه من بتوانم حرفي بزنم،به سرعت با من دست داد و دستم را محكم فشردو گفت:((تولد هر دوي ما مبارك!))و سپس،باور كنيد يا نه،دست مرا بالا آورد و بوسه اي آب دار و پر سر و صدا و لچر برپشت دستم زد. دوستانش از اين كار او خنديدند.جودي و جيلي هم خنديدند.من همان طور حيرت زده در جاي خود ميخ شده بودم. گلن شروع كرد به عقب كشيدن خود. سپس جكي مرا از پشت هل داد به سمت گلن و با عصبانيت گفت:((يالا زودباش…تو هم دستشو ببوس!)) گلن و من به هم بر خورد كرديم و تقريبا روي زمين افتاديم.همه خنديدند.فكر مي كردند منظره ي خيلي جالب و خنده داري است. با عصبانيت گفتم:((بس كن جكي!)) او چطور مي توانست اينطور مرا جلوي ديگران خجالت زده كند؟ گلن باز هم كوتاه آمد و در حالي كه دوباره رنگ به رنگ مي شد،گفت:((تولدتمبارك…بعدا مي بينمت.))و دستش را به معناي پيروزي بالا آورد و سپس با دوستانش به راه افتاد. لحظاتي بعد،خواهران سه جيم و من با قدم هاي سريع در جهت مخالف آنها پيش مي رفتيم.از چرخ و فلك و كوه سقوط آزاد گذشتيم.فريادها و جيغ هاي ناشي از وحشت از آن قسمت به گوش مي رسيد و فضا را پركرده بود. جودي و جيلي در گوشي با هم صحبت كردند و خنديدند.جكي با دو دست بازوي مرا گرفته بود و همراه خود مي كشيد.با لحني عذرخواهانه سعي داشت عمل خود را برايم توجيه كند:((اون پسر واقعا بي تمدن و خشنيه…تو چطور مي توني از اون خوشت بياد؟)) جيلي گفت:((اون از ما نفرت داره!)) جودي افزود:((به خصوص از جكي.)) من گفتم:((و من اونو مقصر نمي دونم.جكي جلوي همه ي بچه هاي مدرسه باعث شد كه شلوارش از پاش بيفته!)) جكي خنديد.((چه لحظه به ياد ماندني و خاطره انگيزي!)) اين كار واقعا جوك بزرگي بود…بيچاره گلن… ما باعث شديم اون همه ي عمرش خجالت زده بمونه!)) جودي نفس عميقي كشيد و گفت:((اينم يكي ديگه از شوخي هاي عجيب و غريب جكي بود.)) گفتم:((من اصلا باورم نمي شه كه شما همچنان اونو تارزان صدا مي كنيد…يك سال تموم از اين موضوع گذشته.)) سال قبل،جكي مسؤول لباس نمايش هنري مدرسه بود.گلن تصميم داشت يك نمايش كمدي با لباس تارزان اجرا كند.اين فكر پليد به ذهن جكي خطور كرد كه با او شوخي كند و مخفيانه لباس نمايش او را شكافت و بدون اينكه كسي متوجه شود بيشتر كش هاي آن را تا نيمه بريد . بيچاره گلن روي صحنه جلوي تمام افراد مدرسه!حقه ي جكي موثر واقع شد و شلوارگلن جلوي چشم همه پايين افتاد! جكي با لحني پيروزمندانه گفت:((من هيچ وقت اون صحنه رو فراموش نمي كنم !))وهر سه خواهر از خنده منفجر شدند. جيلي با لحني هيجان زده گفت:((در اون هيبت خيلي خنده دار و مسخره شده بود.درحالي كه با شورت روي صحنه ايستاده بود و سعي داشت خودش رو بپوشونه.)) جكي به ياد آورد :((آره…همونطور ايستاده بود.خشكش زده بود و همه ي سالن از خندهريسه مي رفتن…همه از خنده روده بر شده بودن.)) جيلي گفت:((از اون وقت تا حالا ما اون رو تارزان صدا مي كنيم و هر بار اين اسم رومي شنوه از خجالت سرخ مي شه.)) گفتم:((اوه،يه سال از اون موضوع مي گذره.بهتره موضوعو فراموش كنين.اين كار شما درست نيست…دست از سرش بردارين.)) جكي به شوخي گفت:((چرا؟چون دوست جنابعاليه؟)) گفتم:((اين كار خيلي نامردي بود!اصلا چرا اين كار رو كردي؟)) جكي كه با مهره هاي ظريف شيشه اي گردن بندش بازي مي كرد،خنديد و گفت:((نمي دونم…همين طوري…فكر كردم خنده داره.)) در اين لحظه جيلي در حالي كه به يك چادر سياه كوچك در كنار گاري بستني اشاره مي كرد گفت:((بچه ها،ديگه بسه…يه كف بين!چطوره ما هم بريم پيشش؟من پيشگو ها رو خيلي دوست دارم!)) گفتم:((حرفشم نزنيد…پيشگوها من رو عصبي مي كنن.حتي از تماشاي اونا توي فيلم ها هم خوشم نمياد.)) جكي در حالي كه مرا به سمت چادر مي كشيد گفت:((مگي…اينقدر نه توي كار نيار.امروز،تولد توس و لازمه كه در روز تولدت آينده ت رو برات بگن!)) جيلي سر به سرم گذاشت.((بريم ببينيم پيشگو در مورد تو و گلن چي ميگه!)) گفتم:((من كه فكر نمي كنم.)) اما طبق معمول،آنها چاره اي برايم باقي نگذاشتند و لحظاتي بعد جلوي در چادر تاريك ايستاده بوديم. جكي گفت:((بهتره همه ي ما فالمونو بگيريم.همه مهمون من!)) جيلي زير لب گفت:((خيلي جالبه…ولي فكر مي كني يه پيشگو واقعي باشه؟فكر مي كني واقعا بتونه آينده رو پيشگويي كنه؟)) هر سه خواهر به سمت چادر حركت كردند.من پا پس كشيدم و به تابلوي دست نويس با حروف قرمز و سياه خيره شدم:دوشيزه اليزابت.پيشگو.يك دلار. به يكباره احساس كردم كه تپش قلبم شدت گرفته است. فكر كردم:((چرا چنين احساس عجيبي دارم؟چرا از اين واقعه احساس خوشايندي ندارم؟)) به دنبال دوستانم وارد چادر شدم.هواي داخل چادر بخار گرفته بود.دو فانوس برقي روي ديواره ي انتهاي چادر،نور خاكستري رنگي را بر ميز كوچك فالگير مي پاشيدند. دوشيزه اليزابت در حالي كه آرنج هايش را روي ميز گذاشته و سرش را در دستانش گرفته بود،قوز كرده و به داخل يك گوي شيشه اي سرخ رنگ خيره شده بود.وقتي وارد شديم سرش را هم بلند نكرد كه به ما نگاه كند.نمي توانستم بفهمم كه آيا در حال تمركز بر گوي سرخ است و يا خواب مي باشد. چادر كاملا لخت بود و به جز ميز او و دوصندلي چوبي و يك پوستر سياه و سفيد كف دست انسان،اثاثيه اي نداشت.كف دست به بخش هاي مختلفي پخش شده بود.سراسر پوستر پر از نوشته هاي گوناگون بود،ولي آنقدر ريز بود كه نمي توانستم در آن نور خاكستري و تقريبا مه آنها را بخوانم. پيشگو در همان حال كه به داخل گوي شيشه اي سرخ شده بود زير لب با خود حرف مي زد.زني ميانسال،لاغر،با دست هاي استخواني بود كه از آستين هاي پيراهن قرمزش همچون دو تكه چوب بيرون زده بودند،دست هايي بسيار بزرگ و بي رنگ در آن نور كم،خوب دقت كردم و ديدم كه لاك ناخن هاي بلندش با سرخي پيراهنش هماهنگ است. جكي سكوت را شكست:((سلاااام؟)) دوشيزه اليزابت بالاخره سرش را بلند كرد.زني نسبتا زيبا بود.چشماني درشت و گرد و لب هايي كوچك داشت كه با رژ قرمز پوشانده شده بود.موهايش بلند و مواج و به جز رگه هايي سفيد در وسط،سياه براق بود. چشمانش روي تك تك ما متمركز شد و از يكي،به ديگري نگاه كرد.لبخند نمي زد.با صدايي زمخت و خش دار گفت:(

    دانلود بهترین رمان های وحشتاک و دلتنگی و تنهایی و وحشت عکس رمان

    دانلود بهترین رمان های وحشتاک و دلتنگی و تنهایی و وحشت عکس رمان

    دانلود بهترین رمان های وحشتاک و دلتنگی و تنهایی و وحشت عکس رمان

    دانلود بهترین رمان های وحشتاک و دلتنگی و تنهایی و وحشت عکس رمان

    دانلود بهترین رمان های وحشتاک و دلتنگی و تنهایی و وحشت عکس رمان

    دانلود بهترین رمان های وحشتاک و دلتنگی و تنهایی و وحشت عکس رمان

    دانلود بهترین رمان های وحشتاک و دلتنگی و تنهایی و وحشت عکس رمان

    دانلود بهترین رمان های وحشتاک و دلتنگی و تنهایی و وحشت عکس رمان

    (والتر،مهمان داريم.)) به اطراف نگاه كردم و به دنبال والتر گشتم. پيشگو گفت:((والتر شوهر مرحوم من است.او به من كمك مي كند از ارواح كمك بگيرم.)) جكي و من نگاهي با هم ردوبدل كرديم. جيلي گفت:((ما مي خواستيم شما فال ما را بگيريد.)) دوشيزه اليزابت موقرانه سرش را به نشانه ي قبول تكان داد و در حالي كه دست بي رنگ و بزرگش را باز كرده و جلوي ما گرفته بود گفت:((هر كدام يك دلار…چهار دلار لطفا.)) جكي در كيف خود به جست و جو پرداخت و چهار اسكناس يك دلاري مچاله شده بيرون آورد و آنها را به فالگير داد و او هم آنها را در جيب پيراهن قرمزش چپاند. دوباره چشمانش از يك نفر به آهستگي روي ديگري دويد و پرسيد:

    ((كي مي خواد اول باشه؟)) جيلي داوطلب شد:((اول من!))و روي صندلي مقابل دوشيزه اليزابت نشست. فالگير دوباره سرش را پايين آورد و به داخل گوي قرمز خيره شد.((والتر…گفته هاي ارواح جهان را در مورد اين دختر جوان برايم بياور.)) ناگهان سرماي عجيبي در پشت گردنم حس كردم.مي دانستم كه نبايد بترسم.اين زن به احتمال قوي شياد بود،در غير اين صورت در يك كارناوال كوچك و كم اهميت مثل اين،كار نمي كرد. ولي زن فالگير خيلي جدي بود.جدي و با وقار.اصلا به نظر نمي رسيد كه فيلم بازي كند. او سپس دست جيلي را گرفت.دست او را جلو كشيدو به صورتش نزديك كرد و شروع به مطالعه ي كف دست جيلي كرد.در حالي كه زير لب با خود حرف مي زد،انگشت بلندش را روي خطوط كف دست جيلي حركت مي داد و مسير آنها را با ناخن هاي لاك خورده ي براقش دنبال مي كرد. جكي سرش را در گوشم گذاشت و با صداي آرام گفت:((واقعا جالبه!)) جودي نفس عميقي كه شبيه آه بلندي بود كشيد و گفت:((اون مي خواد يه قرن طول بده.)) جكي انگشتش را روي لب هايش گذاشت و به جودي اشاره كرد ساكت باشد. زن فالگير مدتي طولاني دست جيلي را مطالعه كرد و در همان حال كه به آن خيره شده بود،مرتب آن را فشار مي داد و زير لب با والتر در گوي شيشه اي سرخ رنگ صحبت مي كرد.بالاخره چشمانش را بالا آورد و به جيلي نگريست و با صداي خش دارش گفت:((تو هنر دوست هستي.)) جيلي گفت:((بله!)) دوشيزه اليزابت ادامه داد:((تو يك رقاصه ي باله هستي…تو كلاس رقص ميري و خيلي تلاش مي كني.)) جيلي هيجان زده گفت:((اوه…من كه باورم نمي شه!تو از كجا مي دوني…)) زن پيشگو بدون توجه به پرسش جيلي زمزمه كنان ادامه داد:((تو خيلي استعداد داري…خيلي استعداد.اما گاهي… ميبينم كه…جنبه ي هنر دوستي تو سر راه جنبه ي عملي تو قرار مي گيره.تو…تو…چشمانش را بست و زمزمه كنان گفت:((والتر،كمكم كن.))سپس دوباره چشمانش را باز كرد و به كف دست جيلي خيره شد.((تو خيلي اجتماعي هستي.دوستانت برايت خيلي باارزشند.خصوصا…دوستان پسر.)) جكي و جودي خنديدند.جيلي نگاهي خشمگين به آنها انداخت و به فالگير گفت:((من…من اصلا باورم نمي شه.تو همه چيز رو درست گفتي!)) دوشيزه اليزابت با لحني آرام گفت:((اين هديه ي الهي است كه به من داده شده.)) جيلي پرسيد:((آيا من در گروه باله موفق مي شوم؟هفته ي آينده بايد امتحان بدهم.قبول مي شم؟)) دوشيزه اليزابت دوباره به درون گوي شيشه اي خيره شدو زير لب گفت:((والتر؟)) نفسم را حبس كرده و منتظر جواب بودم.جيلي و من هر دو در امتحان گروه باله شركت مي كرديم و من مي دانستم كه فقط يك جاي خالي وجود دارد. زن فالگير به جيلي گفت:((والتر نمي تواند پاسخي پيدا كند.او فقط مي غرد.))و دست جيلي را رها كرد. جيلي پرسيد:((اون مي غره؟…چرا؟)) دوشيزه اليزابت گفت:((وقت شما تمام شد…))و سپس به ما اشاره كرد و گفت:((نفر بعدي؟)) جكي،جودي را به جلو هل داد.جودي روي صندلي ولو شد و دستش را باز كرد و جلوي دوشيزه اليزابت گرفت. جيلي دوان دوان پيش من و جكي آمد كه جلوي در چادر ايستاده بوديم.با صداي نجوا گونه گفت:((واقعا حيرت انگيز نيست؟)) من ناچار به تاييد حرف او گفتم:((چرا هست.))او چگونه مي توانست اين همه اطلاعات صحيح در مورد جيلي داشته باشد.داشتم باور مي كردم كه دوشيزه اليزابت واقعا داراي قدرتي خارق العاده است. و حالا ديگر احساس ترس نمي كردم و حالت عصبي نداشتم.مشتاق بودم كه ببينم زن فالگير درباره ي من چه خواهد گفت. او دست جودي را فشرد و به درون چشمان سياه جودي خيره شد و گفت:((عشق عميقي در وجود تو نهفته است…عشق عميقي به حيوانات.)) جودي حيرت زده گفت:((بله!)) ((تو به حيوانات خيلي محبت مي كني.كار تو…)) جودي شتاب زده گفت:((بله،كار من كمك در يك پناهگاه حيوانات است كه بعد از مدرسه به اونجا مي رم.واقعا حيرت انگيزه!)) دوشيزه اليزابت ناخن سرخش را كف دست جودي دواند و ادامه داد:((تو همچنين يك حيوان خانگي داري كه خيلي به آن علاقه مندي.يك سگ…آه،نه،يك گربه.)) جودي در حالي كه شگفتي و حيرت از چهره اش مي باريد رو به ما كرد و گفت:((باور مي كني؟هر چيزي كه گفت درست بود!)) جيلي با شگفت زدگي گفت:((ميدونم!واقعا جالبه!))و با يك حركت سر،دسته ي طلايي رنگ مويش را به عقب پرتاب كرد.او مرتب پا به پا مي شد. به نظر مي رسيد كه هيجان زده تر از آن است كه بتواند صاف و بي حركت بايستد. زن فالگير دقايقي ديگر با جودي صرف كرد.او به جودي گفت كه زندگي طولاني و موفقي خواهد داشت و گفت كه جودي بالاخره روزي صاحب يك خانواده ي بزرگ و پرجمعيت مي شود؟ جودي گفت:((از بچه؟يا از حيوانات؟)) دوشيزه اليزابت اين پرسش او را بي جواب گذاشت. سپس نوبت جكي شد.يك بار ديگر دوشيزه اليزابت درست به هدف زد و هر چيزي كه گفت صحيح بود و جكي مرتب مي گفت:((اوه…چه جالب!)) بالاخره نوبت به من رسيد تا صندلي مقابل پيشگو را اشغال كنم.ناگهان دوباره احساس عصبي بودن كردم.دهانم خشك شده بود.پاهايم مي لرزيدند. دوشيزه اليزابت از نزديك پيرتر به نظر مي رسيدولبخندي به من زد.آرايش غليظ صورتش چين خورد.قطرات ريز عرق در خط موي پيشاني اش مي درخشيدند. با صدايي نجواگونه پرسيد:((اسمت چيه؟)) جواب دادم:((مگي.)) به آرامي و با وقار سرش را تكان داد و دستم را گرفت.كف دستم را بالا آورد و جلوي صورتش گرفت و در نور خاكستري به آن خيره شد. نفسم را در سينه حبس كرده و منتظر بودم.چه خواهد ديد؟ دستم را فشرد و آن را به صورتش نزديك تر كرد. و سپس…سپس…چشمانش از ترس گشاد شدند و ناله ي بلندي سر داد. با يك حركت خشن دست مرا عقب زد. و از جا پريد.صندلي از پشت سرش روي زمين افتاد و صداي خشكي از آن به گوش رسيد. با دهاني كه از وحشت باز مانده بود به من خيره شد و براي چند ثانيه به همان صورت خيره ماند. سپس فرياد زد:((برو بيرون!از اينجا برو بيرون!!)) در حالي كه صدايم در گلو شكست پرسيدم:((چي؟يه لحضه صبر…)) ((برو بيرون!تو اهريمن را با خود مي آوري!تو هر جا كه بري نكبت با خود مي بري!از اينجا برو بيرون!)) فصل پنجمبا زانواني لرزان در حالي كه قلبم به شدت مي تپيد،افتان و خيزان از چادر بيرون آمدم .هواي بيرون روي صورتم احساس خنكي به وجود آورد.چند نفس عميق كشيدم .سه دوستم نيز با ناراحتي بعد از من بيرون آمدند.جكي تنها كسي بود كه مي خنديد.جودي و جيلي سرشان را با ناباوري تكان مي دادند،در طول خيابان بين اسباب بازي ها شروع به دويدن كردم.مي خواستم تا آنجا كه ممكن است از آن زن ديوانه فاصله بگيرم! جيغ و فرياد هاي مسافران ترن هوايي در گوشم زنگ مي زد.و بر فراز آن فرياد هاي بلند،كلمات جنون آميز زن فالگير در ذهنم تكرار مي شد .برو بيرون!تو اهريمن را با خود مي آوري!تو هر كجا كه بروي نكبت با خود مي بري!از اينجا برو بيرون! از دويدن دست كشيدم و در حاشيه ي اسكله پشتم را به يك نرده ي بلند چوبي فشردم.خواهران سه جيم به سرعت به طرفم آمدند.نقس نفس زنان گفتم:((چ…چ…چرا اين حرفا رو زد !))جودي و جيلي شانه هايشان را بالا انداختند .جودي با صداي نجوا گونه گفت:((حرفاش…جنون آميز بود ))همان طور نفس زنان تكرار كردم:((ولي چرا اين حرفا رو در باره ي من زد؟ ))جكي خنديد و به شوخي نيشگوني از پهلويم گرفت و صدايش را كلفت كرد و گفت:((براي اينكه تو يه جادوگري !))اما من ول كن نبودم:((ولي …))جكي با تقليد از صداي خش دار زن فالگير گفت:((تو اهريمني مگي.از اينجا برو بيرون!تو خيلي اهريمني!تو والتر رو ترسوندي .))صداي جكي آنقدر شبيه دوشيزه اليزابت بود كه مرا به خنده انداخت .جكي دستم را گرفت و كف آن را به صورتش نزديك كرد.((بذار دستتو ببينم.آخ!…تو خيلي اهريمن هستي.اين اهريمني ترين دستيه كه تا حالا ديدم !))و آنها دوباره شروع كردند به خنديدن،ولي اين بار من هم به آنها پيوستم .دوباره همه ي آن صحنه جلوي چشمم مجسم شد.گفتم:((ولي اون چقدر جدي به نظر مي رسيد!و وقتي به دست من نگاه مي كرد به نظر مي رسيد كه واقعا وحشت كرده؛درست مثل اينكه …))جكي گفت:((تمامش يك نمايش بود.مطمئنم كه اون هميشه اين فيلما رو در مياره تا اونايي كه پيشش ميان يه چيزي داشته باشن كه براي دوستانشون تعريف كنن .))جودي گفت:((شايد پول بيشتري مي خواست.مقصودم اينه كه پولي بگيره كه به ما بگه مقصودش از اهريمن چيه .))با ناراحتي پرسيدم:((ولي آخه چرا منو انتخاب كرد؟چرا جيلي رو اهريمني خطاب نكرد؟ويا جودي رو؟ ))جكي به شوخي گفت:((براي اينكه امروز،روز تولد توس !))و سپس فكري به خاطرم رسيد.هيجان زده گفتم:((شماها ترتيب اين چيزا رو داده بوديد؟قبلا پيش فال گير رفته بودين و بهش گفته بودين اين حرفا رو به من بزنه !))جكي حيرت زده گفت:((نه…راس راسي مي گم …))مصرانه گفتم:((چرا!؟تو مي دوني كه من هميشه اين چيزا رو باور مي كنم،اينم يكي از شوخي هاي شماس.ولي من ديگه حالا يك مگي جديد هستم و اين شوخي هاي بي مزه رو نمي پزيرم.ديگه تو كت من نميره !))جيلي در حالي كه دست راستش را به نشانه ي سوگند بالا مي آورد گفت:((ما ترتيب اين كار را نداده بوديم!قسم مي خورم !))جكي گفت:((من قبلا هرگز اين زن رو نديده بودم !))جودي گفت:((بسه ديگه.مهم نيس.بهتره فراموشش كنيم و بريم چرخ و فلك سوار شيم .))جكي گفت:((وقتي به اون بالا رسيديم مي تونيم دلا بشيم و روي چادر دوشيزه اليزابت تف بندازيم .))من شانه هايم را بالا انداختم و گفتم:((نه.من مي خوام هر چه زودتر از اينجا برم.اصلاا نمي تونم ديگه اينجا بمونم.بياييد بريم.اصلا نمي دونم در مورد اون زن ديوانه چه فكري بايد بكنم…تنها چيزي كه مي خوام اينه كه هرچه زودتر از اينجا برم .))جكي دستش را روي شانه ام انداخت و گفت:((تو داري مي لرزي!ببينم،مگي،تو كه حرفاي اون زن رو جدي نگرفتي؟اون ديوونه بود !))من و من كنان گفتم:((خودم مي دونم…مي دونم .))اما در همان حال كه قدم زنان به سمت خانه ي مولن ها بر مي گشتيم،مرتب كف دستم را وارسي مي كردم.به هيچ وجه قادر نبودم آن زن و چهره ي وحشت زده و فريادهاي ناشي از ترسش را از ذهنم خارج كنم. به محض اينكه وارد خانه شديم.سفارش پيتزا داديم.سپس من كيت شعبده بازي كه مادرم براي تولدم خريده بود بيرون آوردم و شروع به اجراي بعضي از نمايش ها كردم .در حالي كه درست هايم را مشت كرده بودم جلوي آنها گرفتم و گفتم:((خوب دقت كنيد.سكه توي كدوم يكيه؟ ))جكي با تمسخر چشمانش را گرداند و گفت:((مگي مادرت اين رو برات خريده؟ ))با سر جواب مثبت دادم و گفتم:((زود باش…كدوم دست؟ ))جكي گفت:((مادرت حتما فكر كرده كه تو پنج سالت شده !))جودي خنديد و گفت:((من وقتي هفت ساله بودم اين كيت رو برام خريدن.)) با لحني معترضانه گفتم:((ولي مي دونيد كه من در اين كارا استادم!و مي دونيد كه من واقعا عاشق شعبده بازي هستم.مثلا اين يكي رو ببينيد.))و جعبه را به طرف آنها هل دادم.((نمايش ناپديد شدن اسكناس يك دلاري و اين يكي رو كه با ليوان و سه گوي قرمز يادتون مياد؟)) جيلي گفت:((تو واقعا كه خيلي عجيب هستي !)) ه سرعت جواب دادم:” نه.اصلا هم نيستم … “و دوباره چهره ي زن فالگير در ذهنم ظاهر شد.”من فقط دوست دارم يك چيزايي را غيب كنم و دوباره ظاهر كنم و فكرمي كنم كه اين كار خيلي هم جالبه.”جيلي گفت:”پس اگه راست ميگي كاري كن كه پيتزا ظاهر بشه من از گرسنگي دارممي ميرم.”گفتم:”خيلي خوب،باشه…”و دستم را سه بار به طرف در خانه تكان دادم و با صداي كلفت گفتم:”پيتزا…ظاهر شو!” در اين لحظه صداي زنگ در به گوش رسيد.همه ناباورانه خنديدند.جيلي فريادزد:”هورا!…تو موفق شدي!”و به طرف در خانه دويد تا پيتزا را تحويل بگيرد.جكي پرسيد:”پدرت چي براي تولدت فرستاد؟”آهي كشيدم و گفتم:”حدس مي زنم اون دوباره فراموش كرده.حتي زنگ هم نزد.”پدر و مادرم از وقتي من چهار سالم بود جدا زندگي مي كردند.پدرم در سياتل زندگيمي كند و خيلي هم با ما تماس نمي گيرد.يك جعبه ي نقره اي رنگ را از كيت شعبده بازي بيرون آوردم و گفتم:”قبل از اينكهغذا بخوريم،يه چشم بندي عالي براتون مي كنم.جكي،گردن بندت رو به من قرضبده.”لبخند جكي از صورتش محو شد.در حالي كه دستش به طرف مهره هاي شيشه ايرنگارنگ بالا مي رفت گفت:” چي؟گردنبند من؟ “در حالي كه دستم را جلويش باز نگه داشته بودم گفتم:”آره…اونو فقط براي يكي دودقيقه به من قرض بده.چشم بندي خيلي قشنگيه. تعجب خواهي كرد.واقعا مي گم.”او ابرو در هم كشيد و گفت:”خيلي مواظبش باش،باشه!”سپس سرش را پايين گرفت و گردنبند را از دور گردنش بيرون آورد.”تو كه مي دونياين گردنبند چقدر براي من ارزش داره.اين هديه ي مادر بزرگ مادرمه و من هيچ وقتاينو از گردنم باز نمي كنم.”جودي با غرولند گفت:”اون به من هيچي نداد.”جكي به سرعت گفت:”براي اين كه از تو خوشش نمي اومد.”در اين لحظه،مهره ها در ميان رشته هاي بلند و سياه موهاي او گير كردند.او با دقتآنها را آزاد كرد و سپس گردنبند را به دست من داد.گردنبند را گرفتم و گفتم:”اوه…چقدر سبك و ظريفه…حالا به دقت تماشا كنيد.”جعبه ي نقره اي را باز كردم و گردنبند را احتياط در آن گذاشتم.سپس جعبه را سرازيركردم و چندين بار در ميان دست هايم بالا و پايين كردم.پرسيدم:”حواستون هست؟” جكي پاسخ داد:”آره،مطمئن باش.”جودي بدون اينكه حتي پلك بزند به جعبه خيره شده بود.جيلي پيتزا را روي ميز عسليكنار كاناپه گذاشته بود و مشغول تماشاي جعبه بود كه در دست هاي من مي چرخيد.با صداي محكم و با طمانينه گفتم:”اين جعبه به بعد چهارم وصل است.وقتي من آنرا باز كنم،گردنبند در آن نخواهد بود بلكه در بعد چهارم خواهد بود.” جكي گفت:”جيلي در بعد چهارم زندگي مي كنه!”جودي خنديد.جيلي زبانش را برايجكي درآورد.در جعبه را باز كردم و با همان لحن گفتم:”گردنبند غيب شد!”و جعبه ي خالي رابه آنها نشان دادم.جيلي گفت:”چه جالب!”جكي گفت:”چشم بندي خوبي بود…خيلي جالب بود.”سپس در جعبه را بستم و چند بار آن را بالا و پايين كردم و با همان لحن پر طمرق گفتم:”گرنبند،…از بعد چهارم برگرد!”سپس در جعبه را باز كردم و به داخل آن نگريستم.”اه…” جكي گفت:”اونجا نيست.”گفتم:”محاله…”و جعبه را دوباره سرازير كردم و در آن را برداشتم.”ولي صبركن…مثل اين كه واقعا نيست…پس چي شده!”چشمانم را به جكي دوختم.او با بي صبري به من خيره شده بود.”مگي…؟”چانه ام لرزيد.گفتم:”بايد توش باشه.مطمئنم كه همين جاست!”جعبه را برگرداندم و دوباره باز كردم.ولي هيچ چيز نبود.با ناراحتي گفتم:”اوه…خداي من!باور كن جكي…من…من خيلي متاسفم!اصلا نميفهمم چي شده!”

    خشكم زد .احساس مي كردم قلبم مي خواهد بايستد.”چي؟”
    مامان گفت:”بله…و هر شب بعد از اين كه تو به خواب ميري،من جارويم را بر مي دارم و به كليولند پرواز مي كنم!”سپس خنديد.
    با دهان باز به او خيره شده بودم.
    مادرم دستش را با مهرباني پشت گردنم گذاشت،همان طور كه وقتي كوچك بودم مي كرد.”مگي چرا اين سوال احمقانه رو پرسيدي؟”
    آب دهانم را به سختي بلعيدم.”آخه…” ترديد كردم.ولي بعد تصميم گرفتم كه بهتر است همه چيز را برايش تعريف كنم.
    لذا ماجراي زن فالگير در كارناوال و شوخي هاي جكي از آن زمان به بعد را برايش گفتم و تعريف كردم كه چطور گربه جودي بدون جهت به من حمله كرد.
    مامان گفت:”مگي خودت مي دوني كه تو كاملا نرمال هستي.خودت مي دوني كه جادوگر يا هر چيز ديگري نيستي.”
    ” مي دونم مامان،ولي…”
    مامان حرفم را قطع كرد و ادامه داد:”به علاوه،اگر تو از اين نيروهاي اهريمني برخوردار بودي چرا تا حالا از اونا استفاده نكردي؟چرا از فقط دو شب پيش به اين طرف شروع شده.همين كه سيزده ساله شدي ناگهان تبديل به يه اهريمن شدي؟”
    گفتم:”درست مي گي.نمي دونم چرا اون زن در كارناوال اينطور موجب ناراحتي من شد.”
    مامان گفت:”اون فقط يه ذره سر به سرت گذاشته.مگي عزيز،حس شوخ طبعيت كجا رفت؟ اين اواخر خيلي جدي شدي؛بهتره كمي شادتر فكر كني.”
    خواستم دوباره حرفش را تاييد كنم كه نگاهم به كتاب هاي طبقه ي پايين كتابخانه افتاد.به آنها اشاره كردم و گفتم:”مامان…اون كتابا…”
    مامان آهي كشيد و پشت گردنم را دوباره فشار داد و گفت:”من گزارش سال آخر دانشگاه رو در مورد “اعتقادات عجيب”نوشتم.قبلا كه بهت گفته بودم،يادت مياد؟من كتابا رو از دانشگاه تا حالا حفظ كردم.”
    ” آره،آره…يادم اومد.”حالا ديگر كاملا احساس حماقت مي كردم.”معذرت مي خوام مامان…ديگه در اين باره حرفي از من نخواهي شنيد.خودم مي دونستم همه چيز مسخره است.ولي…”
    صداي زنگ تلفن از طبقه ي بالا كلامم را قطع كرد.اين خط تلفن فقط مورد استفاده ي من بود.گفتم:”بهتره برم ببينم كيه.ضمنا،برا شام صدام كن.”وبا عجله و يه پله در ميان از پله ها بالا رفتم.

    پس از زنگ سوم به تلفن رسيدم،گوشي را قاپ زدم و نفس نفس زنان گفتم:”الو؟”
    جكي پشت خط بود.با لحني ناراحت و مضطرب گفت:”گردنبندم…”صدا در گلويش خفه شد ولي بالاخره ادامه داد:”يادت رفت اونو پس بدي!”
    با لحني اعتراض آميز گفتم:”چي؟نه…من اونو پست دادم؛يادت نمياد؟”
    با لحني مض طرب تر از پيش گفت:”چطور تونستي اون رو به من پس داده باشي و اون پيش من نباشه؟”
    با ملايمت گفتم:”آروم باش جكي…من مطمئنم كه اونو بهت پس دادم حالا بيا سعي كنيم فكر كنيم كه…”
    جكي با ناراحتي تكرار كرد:”ولي پيش من نيست!نه توي جيبم و نه توي كوله ام.حتما بايد يه جايي توي اتاق تو باشه مگي.دنبالش بگرد…باشه؟ تو رو خدا دنبالش بگرد.”
    برگشتم و به سرعت نگاهي به دور و بر اتاقم انداختم.روي ميز،روي ميز تحرير و روي كمد،گردنبندي ديده نمي شد.
    سعي كردم جكي را موقع خروج از خانه ي ما مجسم كنم.او موقع رفتن گردنبند را به گردن داشت.مطمئن بودم كه گردن بند را به گردن داشت.
    به او گفتم:”ببيم من اينجا گردنبندي نمي بينم ولي موقع رفتن گردنت بود.مطمئنم كه همراهت بود.”
    جكي ملتمسانه گفت:”پيداش كن!تو بايد اون رو پيداش كني!پيداش كن مگي،خواهش مي كنم!”
    صبح روز بعد در مدرسه،بين دوكلاس به گلن برخوردم.پرسيدم:”كجا داري ميري؟”
    جواب داد:”سالن ورزش.تو كجا داري ميري؟”
    خميازه اي كشيدم و گفتم:”كلاس اسپانيايي.راستي،پات چطوره؟”
    خنديد و گفت:”خوبه…شانس آوردم.همچنان هر شش تا انگشتمو دارم!”
    مرتب به اين و آن برمي خورديم.مدرسه راهنمايي سيدرابي خيلي كوچك است.در زنگ
    هاي تفريح راهرو ها مثل آغل گوسفند به نظر مي رسيد. دوباره خميازه كشيدم.
    گفتم:”معذرت مي خوام من ديشب تا بعد از نيمه شب بيدار بودم و تكليفامو مي نوشتم…”
    سرم را به نشانه ي نااميدي تكان دادم.”براي آزمون امشب حال و روز خوبي ندارم.احتمالا جلوي چشم داورا خميازه مي كشم!”

    دانلود عکس های تنهایی وحشت کلبه خفن رمان ترسناک مهیج هیجان جذاب

    دانلود عکس های تنهایی وحشت کلبه خفن رمان ترسناک مهیج هیجان جذاب

    دانلود عکس های تنهایی وحشت کلبه خفن رمان ترسناک مهیج هیجان جذاب

    دانلود عکس های تنهایی وحشت کلبه خفن رمان ترسناک مهیج هیجان جذاب

    دانلود عکس های تنهایی وحشت کلبه خفن رمان ترسناک مهیج هیجان جذاب

    دانلود عکس های تنهایی وحشت کلبه خفن رمان ترسناک مهیج هیجان جذاب

    گلن كوله اش را روي شانه اش جا به جا كرد و پرسيد:”عصبي هستي؟”
    ناچار به اقرار،گفتم:”آره…هر چند مي دونم كه شانس زيادي ندارم.جيلي خيلي بهتر ازمنه.اون بالرين ماهريه.”
    گلن متفكرانه سرش را تكان داد.سپس دستش را دراز كرد و خيلي جدي دست مرا فشرد و گفت:”برات آرزوي شانس مي كنم.پا بشكن!”
    خنديدم و گفتم:”فكر مي كنم اين رو بايد به هنر پيشه ها گفت و فكر نمي كنم عبارت صحيحي براي گفتن به يه هنرمند باله باشه!”
    سر پيچ از من جدا شد و به آرامي دستش را تكان داد و گفت:”بعدا مي بينمت.”
    من به دنبال انبوه دانش آموزان به راه افتادم و تمام فكرم به امتحان شب مشغول بود.
    از خود پرسيدم اصلا چرا بايد به خودم زحمت بدم؟پاسخم را خودم دادم:”چون من آدم جديدي شده ام و ديگر خجالتي نيستم.”
    در روز تولدم با خود سوگند ياد كردم كه تغيير كنم و اينقدر خجالتي نباشم و با مسايل برخورد انفعالي نكنم و اين كه اگر چيزي مي خواهم براي به دست آوردنش تلاش كنم.
    و به همين دليل است كه چاره ي ديگري نداشتم.مجبور بودم بعد از شام به آن امتحان گزينش بروم.
    از پيچ راهرو گذشتم و به طرف پله ها رفتم.من در طبقه دوم بودم و كلاس زبان اس پانيايي در آزمايشگاه زبان در طبقه ي اول برگزار مي شد.
    دستم را به نرده گرفتم و شروع به پايين آمدن از پله هاي تيز سنگي كردم.هنوز يكي دو پله پايين نرفته بودم كه جيلي را در پله هاي وسط ديدم.
    ناگهان احساس عجيبي سراپايم را پر كرد.بازوانم مورمور مي شدند.دست هايم بي حس شده بودند.درست مثل اين كه به خواب رفته باشند و ناگهان دست هايم شروع به سوختن به سوختن كرد.داغ شده بودم.
    سعي كردم اين حالت را نديده بگيرم
    .صدا زدم:”سلام،جيلي…!”ولي او صدايم را نشنيد.از ميان دانش آموزان به زور راه باز كردم تا به او رسيدم.به آرامي به شانه اش زدم و گفتم:”جيلي!”و ناگهان ديدم كه دست هايش مثل پرنده اي كه بخواهد پرواز كند بالا آمدند.
    س پس ديدم كه چشم هايش از وحشت گشاد شدند و دهانش باز شد و جيغ گوش خراشش راه پله را پر كرد.
    و او به پايين پرتاب شد.به جلو.موهايش پشت سرش در پرواز بود.
    جيلي با شدت به پايين آمد.پايين…پايين وپايين.و در هنگام سقوط،با پله هاي سخت و سنگي برخورد مي كرد.
    تلق…تلق…تلق…تلق.
    و در تمام پله ها تا پاين جيغ مي زد. به شدت با زمين برخورد كرد و سرش را ديدم كه به سنگفرش راهرو خورد. يك بار ديگر ناليد.وسپس ديگر حركتي نكرد.

    قسمت اول رمان ترسناک اسم من اهریمن در اینجا به پایان رسید . قسمت های بعدی در روزهای آینده تقدیم شما عزیزان خواهد شد . با ما باشید …

     لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد پست دانلود کتاب های رمان جدید ترسناک وحشتناک کلبه وحشت خفن داغ باحال ۲۰۱۵ رمان تخیلی رویایی برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی سپیده www.3pide.ir

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

    آخرین مطالب
  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند