سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 23:14 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان   مطمئنا برای تان جالب خواهد بود تا با جزئیات انجماد بدن برای زنده شدن در آینده بیشتر آشنا شوید. پس با ما همراه شوید. انجماد پس از مرگ چگونه فرایندی است؟ سرمازیستی (Cryonics) و نگهداری در سرما (Cryopreservation) دو شاخه جدید علم هستند که اخیرا زیاد درباره […]

  • غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم دختر دانشجو در سیل شدید خرم آباد می خواست که سوار خودروی پژو شود که پایش لیش خورد و به درون سیل افتاد و کشته شد و راننده پژو هیچ واکنشی نشان نداد.   فیلم غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد و بی تفاوتی رهگذران […]

  • تجاوز جنسی مجری شبکه صدای آمریکا به الهام ستاکی/عکس

    تجاوز جنسی مجری شبکه صدای آمریکا به الهام ستاکی/عکس

    تجاوز جنسی مجری شبکه صدای آمریکا به الهام ستاکی/عکس تجاوز جنسی به الهام ستاکی مجری شبکه صدای مریکا توسط مهدی فلاحتی الهام ستاکی مجری سابق شبکه صدای آمریکا است که توسط مهدی فلاحتی مورد تجاوز قرار گرفته است و مشکلات روانی پیدا کرده است. در یکی از جنجالی ترین اتفاقات تلویزیونی مهدی فلاحتی مجری شبکه […]

  • حادثه تروریستی در سامرا و مجروح شدن۶۱ زائر ایرانی

    حادثه تروریستی در سامرا و مجروح شدن۶۱ زائر ایرانی

    حادثه تروریستی در سامرا و مجروح شدن۶۱ زائر ایرانی   نماینده سازمان حج و زیارت در عراق اعلام کرد: در حادثه تروریستی سامرا، ۶۱ زائر ایرانی مجروح شده‌اند که هم‌اکنون به بیمارستانی در بغداد منتقل شده‌اند. در حادثه تروریستی سامرا، ۶۱ زائر ایرانی مجروح شده‌اند X حادثه تروریستیX حادثه تروریستی در عراقX حمله تروریستی داعشX حمله تروریستی محمد جواد […]

  • جزئیات خودکشی دو خواهر دزفولی از روی پل/تصاویر

    جزئیات خودکشی دو خواهر دزفولی از روی پل/تصاویر

    جزئیات خودکشی دو خواهر دزفولی از روی پل/تصاویر دو دختر دزفولی که خواهر بودند از روی پل جدید دزفول به پاین پریدند و خودکشی کردند که جلوی یکی از این دو خواهر گرفته شد.   خودکشی خونین دو خواهر دزفولی از روی پل جدید اخبار حوادث : شب گذشته یک دختر ۱۸ ساله از پل […]

  • جسد یک تروریست داعشی خوراک گربه ها شد/تصاویر

    جسد یک تروریست داعشی خوراک گربه ها شد/تصاویر

    جسد یک تروریست داعشی خوراک گربه ها شد/تصاویر جسد رها شده یک تروریست داعشی در شهر موصل خوراک گربه ها شد!   جنازه یک تروریست داعشی توسط گربه ها خورده شد هنگام آزادسازی شهر موصل از دست تروریست های داعشی جنازه یکی از این تروریست ها که رها شده است توسط گربه ها خورده می شود. X داعشX تروریست […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۳۰ بهمن ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 3372 بازدید | نظرات 0 نظر | دسته بندی : رمان احساسی , رمان عاشقانه
  • رمان عاشقانه ایرانی-دانلود کتاب رمان جدید منم بازی رمانتیک

    رمان عاشقانه ایرانی-دانلود کتاب رمان جدید منم بازی رمانتیک

    رمان عاشقانه ایرانی-دانلود کتاب رمان جدید منم بازی رمانتیک

    عنوان نوشته امروز سایت تفریحی پنجشنبه ۳۰ بهمن ماه سال ۱۳۹۳ : رمان عاشقانه ایرانی-دانلود کتاب رمان جدید منم بازی رمانتیک – دانلود رمان عاشقانه ایرانی منم بازی – دانلود رمان های منتخب و گلچین رمانتیک ایرانی – دانلود کتاب رمان بلند عاشقانه منم بازی – دانلود رمان های عاشقانه اسفند ماه – دانلود همه جور رمان عاشقانه ۱۸+ – دانلود رمان زیبا خواندنی خوب عاشقانه

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی سپیده ۳pide.ir یکی دیگر از رمان های عاشقانه ایرانی رو برای شما عزیزان قرار دادیم . عنوان این رمان زیبا و رمانتیک منم بازی است . این رمان احساسی در ۱۱ قسمت و فصل برای شما عزیزان آماده شده و قراره هر روز یک بخش از آن در سایت قرار بگیره . امیدواریم از دانلود و خواندن این رمان زیبا لذت ببرید .

    دانلود رمان منم بازی برای گوشی های موبایل اندروید

    قسمت اول رمان منم بازی

    آغاز : حيف كه دستم بنده وگرنه مي اومدم موهاتو مي كندم!
    صداي رادمان بود. از توي اتاقم با صداي بلند گفتم:
    – اومدم ديگه! يكم صبر كن!
    رفتم جلوي آينه و براي بار آخر به خودم نگاهي انداختم. چشم هاي سبز و موهاي طلايي مجعد! ابرو هاي نازك و بيني سربالا! لب هاي قلوه اي كه روشون رژ صورتي ماتي زده بودم! يه لباس شب مشكي آستين حلقه اي كه سنگ دوزي شده بود و تا روي زانوم بود هم پوشيده بودم كه انداممو قشنگ تر نشون مي داد!
    انقدر از خودم تعريف كردم يادم رفت چيز هاي اصلي رو بگم!
    من روشا فرهمند هستم. تنها فرزند خونواده! هجده سالمه و سه روز پيش توي رشته ي مورد علاقه ام كه مهندسي عمرانه توي دانشگاه شيراز قبول شدم و خيلي از اين بابت خوش حال بودم! واقعا مي خواستم كه همونجا درس بخونم چون…! البته ما توي تهران زندگي مي كنيم. بابام بنگاه ماشين داره و از لحاظ مالي وضعش خيلي خوبه! مامانم دبير ادبياته دوره ي متوسطه ست!
    اسم بابام مهران و يه بردار به اسم مهدي داره! اسم زن عمو مهدي كه خيلي هم خوشگله الهه است! حقا كه اين اسم برازنده شه! برعكس زن عمو مامان قيافه ش خيلي معموليه! اما جذاب! عمو مهدي اينا يه پسر به اسم رادمان دارن !
    مامانم هم اسمش نيلوفر و يه خواهر و يه بردار به غير از خودش داره كه اسم هاشون نازنين و نويد كه من جونم براشون مي ره و خيلي دوستشون دارم. خاله م شوهرش رو توي يه تصادف از دست داده و با تنها دخترش به اسم مريم زندگي مي كنه كه علاوه بر اينكه دختر خاله مه دوست صميمي م هم هست!
    دايي نويد هم كه با زنش فرزانه جون دوتا پسر به اسم هاي ساسان و سامان دارن كه ساسان فرانسه ست و سامان امريكا. ساسان دوسال از سامان بزرگ تره و سال ديگه درسش تموم مي شه و به ايران برمي گرده! البته اين آرزوي فرزانه جونه!
    و اما مي رسيم به رادمان! اصلي ترين فرد توي زندگي م!يه پسر خيلي خوشگل و جذاب! موها وچشم هاي مشكي. با اون بيني سربالا و لب هاي خوشگلش و اون هيكل ورزيده كلي خاطر خواه داره ولي به هيچ كدوم محل نمي ده! البته گاهي اوقات به شماره هايي كه دخترا بهش مي دن زنگ مي زنيم و بهشون مي خنديم. به نظر بقيه خوشگلي و جذابيت رادمان به زن عمو الهه رفته اما به نظرمن رادمان واسه خودش يه چيزديگه س! توي چشماش يه كششي وجود داره كه ناخودآگاه جذبت مي كنه!
    حالا بايد بگم چرا من دوست داشتم توي شيراز درس بخونم! خيلي ساده ست!چون رادمان اونجا درس مي خونه! و مثل من عمران!عمو مهدي خيلي سعي كرد كه اونو بفرسته خارج ولي اون مي گفت كه حوصله ي دوري و اين حرف ها رو نداره. البته اين بهونه بود چون من انقدر اصرار كردم و گريه كردم كه مجبور شد به اين بهونه عمو رو بپيچونه. زن عمو هم كه از خدا خواسته سريع قبول كرد!
    من هم چون رادمان تو اين رشته درس مي خوند اين رشته رو انتخاب كردم. هرچند رادمان سال آخرشه و بعد از تموم كردن درسش برمي گرده تهران و اين باعث شده كه مامان از فرستادن من به شيراز نگران بشه. البته با وجود خوابگاه ديگه مشكلي پيش نمياد! رادمان هم كه فعلا پيشمه و ديگه مشكلي نيست! بابا كه مي دونم به رادمان مثل چشم هاش اعتماد داشت و مامانم كه… خب اونم اعتماد داشت ديگه!
    در باز شد و رادمان اومد تو و موهاي مجعد مو تو دستش گرفت و همه رو بهم زد.
    – ديوونه چي كار مي كني؟!
    رادمان: حقته! فقط بايد چمن زن مي آورديم تا اين علف ها كه زير پاهامون سبز شده رو بزنيم!
    – باز چرت و پرت هات شروع شد؟!
    به سرتا پام نگاهي انداخت با اخم گفت:
    – كي به تو گفته اينجوري لباس بپوشي؟!
    با نگراني گفتم:
    – خيلي بده؟!
    با ديدن قيافه م گفت:
    – مي ترسم بدزدنت! اونوقت با كي دست و پنجه نرم كنم؟!
    – پس مي خواي دست و پنجه نرم كني. هان؟!
    با خنده ي موذيانه ش گفت:
    – بدم نمياد!

    -بدم نمياد!
    با اون لباس تنگ و كوتاه كه پوشيده بودم يكم واسم سخت بود ولي پامو بلند كردم كه بهش لگد بزنم كه با نگاه رادمان به پاهام از خجالت آب شدم.هرچند مي دونستم كه رادمان منظوري نداره! پامو كه بلند كرده بودم آورددم پايين و برگشتم و با اخم توي آينه به موهام كه خيلي براش زحمت كشيده بودم و حالا خراب شده بود نگاه كردم و خودمو زدم به اون راه:
    -دستت بشكنه رادمان! چقدر جون داده بودم واسش!
    دوباره به موهام دست كشيد و گفت:
    -زود باش! اين طوري بهتره! خيالم راحته كه كمتر نگات مي كنن! خاله سوسكه!
    تافتم رو از روي ميز توالت برداشتم و روي شونه ش كوبيدم كه دادش در اومد:
    -آخ! دست تو بشكنه دختره ي …
    داد زدم:
    -خفه شو رادمان وگرنه خفه ت مي كنم!
    نگاهي به ناخن هام انداخت و گفت:
    -نه ترو خدا غلط كردم! با اون بيل مكانيكي هات!
    دنبالش مي كردم كه مامان گفت:
    -بازم اين دوتا شروع كردن!
    زن عمو خنديد و گفت:
    -ولشون كن نيلو! بلآخره بزرگ مي شن!
    مامانم يه نگاه به زن عمو انداخت و گفت:
    -وا! الهه! ديگه كي مي خوان بزرگ بشن؟! ماشالله ديگه وقت عروسي كردنشونه!
    رادمان برگشت و يه نگاه به من انداخت:
    -واقعا خجالت نمي كشي؟! ديگه وقت شوهر كردنته!
    -برو بابا! يكي نيست به خودت بگه! نكنه عقيمي كه زن نمي گيري؟!
    جمله ي آخرو آروم گفتم كه مامان و زن عمو نشنون! رادمان دنبالم كرد و موهامو كشيد:
    -چي گفتي؟! يه بار ديگه بگو؟!
    -غلط كردم رادمان! اصلا تو چرا همش موهاي منو مي كشي؟!
    بعد داد زدم:
    -مامان؟!
    زن عمو پشت دستش كوبيد و گفت:
    -واي رادمان ولش كن! موهاشو كندي!
    رادمان روبه زن عمو گفت:
    -آخه نمي دوني چي مي گه مامان!
    مامان: مگه چي مي گه؟!
    زير چشمي نگاش كردم. مونده بود چي بگه! خنده م گرفته بود.
    با آرنجم توي شكمش كوبيدم كه اونم مي خواست يه لگد به صورتم بزنه كه گارد گرفتم. با اون لباس تنگ و كفش هاي پاشنه بلند مبارزه برام سخت شده بود ولي نمي خواستم كم بيارم! وسط هال شده بود ميدون جنگ!
    يه لحظه حواسم پرت شد كه رادمان دستمو گرفت و برد پشتم و فشار داد كه داد زدم:
    -آآآآآآآآآآآآآآآآآي!
    رادمان با صداي جيغم ولم كرد و من واسش زبون در آوردم و دويدم كه اينبار صداي اعتراض عمو بلند شد:
    -روشا كجا رفتي؟! دير شد؟!
    از همونجا داد زدم:
    -به رادمان بگين كاريم نداشته باشه! منم ميام بيرون!
    چند لحظه همه ساكت شدن بعد صداي عمو اومد:
    -رادمان رفته بيرون! تو هم بيا بريم عمو جون! دير شد ها!
    آروم درو باز كردم و وقتي ديدم كسي نيست نفس راحتي كشيدم. توي پاگرد كه رسيدم يه هو رادمان و ديدم. مي خواستم برگردم كه پام پيچ خورد و يه دفعه پرت شدم….

    پام پيچ خورد و يه دفعه پرت شدم. چشم هامو باز كردم و ديدم كه تو بغل رادمانم. اخم كردم و گفتم:
    -همش تقصير توئه رواني!
    با نگراني گفت:
    -چيزيت كه نشد؟!
    خودمو از بغلش بيرون كشيدم و گفتم:
    -اگه نگرانم بودي كه باهام دعوا نمي كردي!
    -رو رو برم والله! سنگ پاي قزوينه!
    -بروبابا!
    مثل هميشه باهم قهر كرديم. اما هنوز دو دقيقه نگذشته بود كه بازم با هم ديگه حرف مي زديم و توي سر و كله ي هم مي كوبيدم و دعوا چند لحظه پيشمون يادمون مي رفت!
    بلآخره حركت كرديم و رفتيم به عروسي دختر دوست خانوادگي مون! آقاي شمسي كه يه دختر و يه پسر به اسم هاي شيرين و شهاب داشت و حالا عروسي شيرين با استاد دانشگاهش بود! شيرين يك سال از من بزرگتر بود و رابطه مون در حد سلام و عليك بود و زياد باهم جور نبوديم ولي در كل دختر مهربوني بود و من ازش بدم نمي اومد! اما برعكس شيرين شهاب خيلي خونگرم بود و با من رابطه ي خوبي داشت.
    به محض پياده شدن از ماشين رادمان بازومو گرفت و با لحن مسخره اي گفت:
    -اجازه ي همراهي مي فرمائين بانو؟!
    -آري اي سپهسالار جوان! – رادمان: سپهسالار خسروپرويزساساني_ ولي بعدش با نوك كفشم مي كوبم رو سرت كه اينطوري بهم نگي بانو! احساس مي كنم پيرزن نود ساله م!
    -حالا يكي دوسال اختلاف سني كه مهم نيست!
    با حرص گفتم:
    -رادمان!
    طوري ادامو درآورد كه خنده م گرفت. با ورود ما آقاي شمسي به استقبالمون اومد و شروع به احوال پرسي و خوش آمد گويي كرد. حالا كي حوصله ي تعارف تيكه پاره كردن داره؟! سريع دست رادمانو كشيدم و با هم رفتيم سمت عروس و دوماد! به شيرين كه خيلي خوشگل شده بود تبريك گفتم و اونم با لبخند جوابمو داد! اصلا مونده بودم تو كف اين شيرين! شايد تاحالا چند كلمه بيشتر با من حرف نزده بود! يعني كلا اخلاقش اينطوري بود! حالا چطوري اين استاد رو تور كرده بود خدا مي دونه! حتما اين استاده از اوناست كه عاشق نجابت دختره مي شه!
    اه! حالم از اين شعار ها بهم مي خوره! دختر بايد سنگين باشه! پاشو كج نزاره! تا دير وقت بيرون نره! البته من از اون دخترايي نبوديم كه از اعتماد پدر و مادرم سو استفاده كنم ولي به هر حال دوست نداشتم منزوي و ساكت باشم كه يكي عاشق نجابتم بشه و بياد بگيرتم!
    بگذريم! بعد از تبريك گفتن به عروس و دوماد خشك و يخ زده برگشتيم و نشستيم سر جامون! من و رادمان پشت يه ميز نشسته بوديم كه يه دختر و پسر هم اومدن و با اجازه گرفتن از ما كنارمون نشستن! ظاهرا خواهر و برادر بودن ولي اصلا شبيه هم نبودن!
    فربد و فروزان! زياد ازشون خوشم نيومد! خيلي جلف بودن! مخصوصا فروزان كه همش خودشو به رادمان مي چسبوند و اون داداشش هم طوري آدمو نگاه مي كرد كه آدم احساس مي كرد هيچي تنش نيست! از اين طرز نگاه اصلا خوشم نمي اومد!
    رادمان هم با اينكه تعصب الكي نداشت و خيلي راحت بود ولي متوجه معذب بودن من شده بود! از يه طرف هم از دست لوس بازي هاي فروزان خسته شده بود! بلند شد و اومد دست منو گرفت گفت:
    -روشا جان بيا بريم وسط!
    خنده م گرفت! آخه رادمان خيلي شوخ بود و هميشه همه رو مي خندوند! ولي حالا طوري عصباني شده بود كه اگه واقعا دست خودش بود فربد رو زير مشت و لگد مي گرفت!
    بلند شدم و دستمو دور بازوش حلقه كردم و با هم رفتيم وسط! وسطاي رقص زوج ها عوض شدن و من با شهاب داداش عروس مي رقصيدم و رادمان با دختر خاله ي شهاب كه اسمش الينا بود!
    يه آهنگ ملايم پخش مي شد! شهاب در حالي كه دستشو گذاشته بود رو كمرم گفت:
    -امشب خيلي خوشگل شدي!
    -الآن بايد غش كنم؟! اينو كه خودم مي دونم! لا اقل يه چيز جديد بگو! اينا ديگه خيلي قديمي شده!
    -خب چي بگم؟!
    -اووووم! نمي دونم! همون خوب بود! مرسي از تعريفت!
    شهاب خنديد و چيزي نگفت. همونطور مي رقصيديم كه يه هو صداي جيغ چند تا دختر از يه طرف باغ اومد! موزيك قطع شد و همه برگشتن طرف اونا! يكي از دخترا مي دوئيد و جيغ مي زد! همه با تعجب نگاش مي كردن. يكي از پسرها گرفتش و بهش يه چيزي گفت! بعد دختره خودشو انداخت تو بغل پسره و زد زير گريه! اه! ديگه حالم از اين همه ابراز احساسات داشت بهم مي خورد!
    دختره ي لوس! يه ملت رو سر كار گذاشته كه چي؟! يه سوسك رو پاش بود! اه! چقدر نازك نارنجي! خب اون بدبخت كه با تو كاري نداره!
    با فهميدن اينكه چرا دختره جيغ مي زد همه اول خنديدن و بعد پچ پچ ها شروع شد! ظاهرا برادر كوچكترش اينكارو كرده بود! همه به اين كارش خنديدن! اصلا عروسي از اون حال و هوا دور شده بود! واقعا مسخره بود!
    دلم مي خواست برم و دختره رو خفه كنم! اييييييييييييييششششششششش!

    رادمان با خنده اومد طرفم. دستمو گرفت و گفت:
    -بيا بريم! اينجا نا امنه! مي ترسم يهو يه سوسكي چيزي پيدا بشه كه بياد روي پاي تو!
    با خنده گفتم:
    -حالا كجا مي ريم؟! بزار به مامان اينا بگم!
    دستمو ول كرد و گفت:
    -من مي رم ماشينو بيارم! زود بيا!
    رفتم و به مامان اينا گفتم. زن عمو گفت:
    -حد اقل شام مي خوردين بعد مي رفتين!
    بوسيدمش و گفتم:
    -بيرون يه چيزي مي خوريم! خداحافظ!
    ازشون خداحافظي كردم و رفتم بيرون از باغ. اطرافمو نگاه كردم ولي رادمان رو پيدا نكردم. يعني در واقع هيچ كس اونجا نبود! صداي بلند موزيك از داخل باغ مي اومد! با اينكه چند تا چراغ اونجا روشن بود ولي تقريبا تاريك بود!
    همونجوري اطرافو نگاه مي كردم كه دوتا پسر اومدن طرفم! يكي شون كه خودشو عين دلقك ها كرده بود گفت:
    -جووووووووون! قربون اون چشمات برم من! حيرون دنبال كيه؟! نيومده عزيز؟! خودم هستم! حيرونتم!
    اون يكي خنديد و گفت:
    -كلاس نزار جيگر! چقدر مي گيري يه شبو!؟
    چشام از حدقه زد بيرون… ديگه داشتم منفجر مي شدم. برگشتم طرفشو و با فرياد گفتم:
    -خفه شو حيوون!
    اون اوليه اومد طرفمو و خواست دستشو دراز كنه كه مشتمو آوردم جلو كه تو روي ريخت بي ريختش پياده كنم كه يه نفر ديگه زود تر از من اين كارو كرد. رادمان طوري به پسره مشت زد كه هردوشون حساب كار اومد دستشون و فرار كردن.
    طوري در رفتن كه نتونستم نخندم. بلند بلند مي خنديدم كه رادمان با اخم گفت:
    -هرهر! اصلا اين چيه تو پوشيدي؟! مگه نگفتم عوضش كن؟!
    -اِاِاِاِاِاِاِاِ! رادمان گير نده ديگه!
    دكمه هاي مانتومو كه تا نيمه باز بود بستم و گفتم:
    -خوبه؟!
    نگاهي به سرتا پام انداخت و با خنده به پاهاي لختم اشاره كرد. خودم هم خنده م گرفته بود! با هم برگشتيم خونه و من از شر اون لباس تنگ راحت شدم و يه شلوار جين آبي كمرنگ با يه مانتوي يشمي پوشيدم و يه شال سبز تيره هم به رنگ چشمام گذاشتم و كتوني مو پوشيدم و زود اومدم بيرون! رادمان تو ماشين منتظرم بود!
    سوار شدم و با صداي بلند گفتم:
    -بزن بريم پسر عمو كه وقت عشق و حاله!
    -پنچر نكني؟! يكم انرژي واسه خودت بزار! اينجوري غش مي كني ها! مي موني رو دستم! اون وقت ديگه كسي نمياد بگيردت!
    مشتي به شونه ش زدم و صداي ضبط رو كه يه آهنگ از Enrique پخش مي كرد رو زياد كردم! توي خيابون ويراژ مي داديم و گاهي از دختراي افاده اي كه پز ماشين هاشون رو مي دادن سبقت مي گرفتيم.
    رادمان سرعتشو كم كرد تا يه ماشين شاسي بلند كه راننده ش يه پسرجوون بود و يه دختر هم كنارش نشسته بود بهمون رسيدن. چند لحظه ي پيش بهمون چراغ دادن و ما كنجكاو شده بوديم كه ببينيم چي كار دارن! هرچند مي دونستيم كه چي مي خوان! مثل ما سرگرمي! رادمان با ديدن پلاكش گفت:
    – ا! اينا كه شيرازي ان!

    دانلود رمان عاشقانه رمانتیک احساسی ایرانی باحال خفن عکس

    دانلود رمان عاشقانه رمانتیک احساسی ایرانی باحال خفن عکس

    دانلود رمان عاشقانه رمانتیک احساسی ایرانی باحال خفن عکس

    دانلود رمان عاشقانه رمانتیک احساسی ایرانی باحال خفن عکس

    ماشين رادمان بي ام و بود براي همين پسره بايد يكم خم مي شد پايين تا بتونه باهاشون حرف بزنه! پسره با دست بهش اشاره داد كه يعني بيا!
    توي اتوبان تهران كرج بوديم! رادمان پاشو گذاشت رو گاز و ازشون سبقت گرفت! پسره هم سرعتشو زياد كرد و از ما سبقت گرفت! چون هنوز اول شب بود خيابون ها تقريبا شلوغ بود! لعنتي كفي ها رو خيلي خوب مي اومد اما خب رادمان هم كم نمي آورد…
    من با اينكه هميشه از اين ديوونه بازيا خوشم مي اومد خيلي ترسيده بودم و همش زير لب صلوات مي دادم. رادمان هم كوتاه بيا نبود! ما جلوتر بوديم و اونا يكم ازمون فاصله داشتن!
    داشتيم به اين بازي خطرناك ادامه مي داديم كه جلوي يه دوربرگردون يه ماشين اومد جلومون! رادمان سريع پيچيد ولي اون پسره كه پشت سر ما بود كوبيد پشت ماشينه و سر دختره محكم خورد به شيشه!
    شايد همه ي اينا توي چند ثاينه اتفاق افتاد! سريع پياده شديم و رفتيم سمتشون! اون ماشين كه خودش مقصر بود سريع در رفت! رادمان در ماشينشون رو باز كرد و من رفتم سمت دختره! از سمت چپ پيشوني ش خون مي اومد! با اينكه خودم ترسيده بودم ولي سعي كردم آرومش كنم.
    طفلك بد جور گريه مي كرد. پسره هم خيلي نگران بود! دختره رو نشوندم روي صندلي و با دستمال خون هاي روي صورتشو پاك كردم. يكم آب بهش دادم كه چشاشو بست! ولي معلوم بود سرش خيلي درد مي كنه! رادمان گفت بريم بيمارستان ولي دختره گفت كه چيزيش نيست و زود خوب مي شه!
    رادمان: پس اگه موافق باشين بريم يه رستوران همين اطراف!
    پسره: منم موافقم! نياز تو چطور؟!
    نياز سرشو تكون داد و ما هم رفتيم سوار ماشين رادمان شديم. به محض نشستن كمربندمو بستم كه رادمان خنديد:
    -نترس مواظبم!
    -احتياط شرط عقله!
    رادمان گاز داد كه من با خنده گفتم:
    -معلومه كه خيلي مواظبي!
    سرعتشو كم كرد:
    -دوست ندارم اون بلا سر تو هم بياد!
    لبخندي نثارش كردم. به رستوارن كه رسيديم رادمان نگه داشت و اونا هم پشت سرمون واستادن! پياده شديم و رفتيم سمتشون! خون سر نياز تقريبا بند اومده بود!
    از توي كيفم يه چسب زخم برداشتم و بهش دادم. با لبخند ازم تشكر كرد. رادمان با پسره دست داد:
    -خوشبختم! من رادمان فرهمند م!
    -منم نيما پژوهشم!
    نيما با منم دست داد و با هم آشنا شديم. وقتي فهميديم نيما و نياز اهل شيرازن رادمان خيلي خوش حال شد و گفت كه اونم توي شيراز درس مي خونه و فردا قراره كه بريم شيراز…

    نيما و نياز خواهر و برادر بودن و پدر و مادرشون رو از دست داده بودن و واسه تعطيلات اومده بودن تهران!
    عجب جايي!!!!!!!!!!!!! و مثل ما قرار بود فردا برگردن شيراز! نيما پيشنهاد داد كه با هم برگرديم و رادمانم قبول كرد…
    ساعت حدود يك و نيم بود كه از نيما و نياز خداحافظي كرديم و برگشتيم خونه ي ما! رادمان ديگه بالا نيومد و ازم خداحافظي كرد و گاز داد و رفت! مامان و بابا هم تازه اومده بودن!
    سلام بلندي دادم و اونام با مهربوني جوابمو دادن. صورت مامان و بابا رو بوسيدم كه بابا گفت:
    -چه خبر بابا جون؟! خوش گذشت؟!
    -جاتون خالي! از اون عروسي آبكي خيلي بهتر بود! ولي نزديك بود تصادف كنيم!
    مامان با نگراني گفت:
    -چطور؟! چيزيت كه نشد؟
    -نه مامي جون! نگران نباش! بادمجون بم آفت نداره!
    بابا سرشو تكون داد و خنديد:
    -خانم بادمجون بهتره بري بخوابي كه فردا سر حال باشي! بايد تو راه به رادمان كمك كني!
    دوباره صورتشونو بوسيدم و رفتم تو اتاقم! تا چشم هامو بستم خوابم برد.
    صبح با اينكه هنوز خوابم مي اومد مامان بزور بيدارم كرد. بابا وسايل هامو برده بود پايين.
    مامان صبحونه ي مفصلي درست كرده بود! بيچاره فقط كافي بود كه يه تلنگر بهش بزني تا اشكش دربياد! خودم هم حالم زياد خوب نبود! اولين بار بود كه قرار بود براي يه مدت طولاني از شون دور بشم.
    بزور چند تا لقمه خوردم و از آشپزخونه زدم بيرون كه رادمان هم اومد. مامان با ديدن رادمان شروع كرد:
    -رادمان ديگه سفارش نكنم ها! تك دخترمو به تو سپردم! توي درسا بهش كمك كن! اونجا فقط اميدم به توئه! رادمان جان…
    وسط حرفش اومدم:
    -بسه ديگه مامان! اين حرف ها رو صد بار گفتي! رادمان ديگه حفظشون كرده! سفر قندهار كه نمي رم! واسه تعطيلات هم اگه فرصتي شد ميام پيشتون! بچه كه نيستم! هردومون عاقليم و بالغ!
    مامان سرشو تكون داد:
    – آره معلومه! همين ديشب…
    رادمان خنديد و گفت:
    -خيالت راحت زن عمو! مثل تخم چشم هام مراقبشم!
    مامان كه خيالش يه كم راحت تر شده بود منو نگاه كرد و زير لب گفت:
    -مواظب خودت باش!
    بغلش كردم و بوسيدمش! بابا هم پيشوني مو بوسيد و سفارش هاي پدرانه شو بهم كرد. چند دقيقه اي هم با رادمان صحبت كرد! حالا خوبه من نمي رم خونه ي رادمان و مي خوام برم خوابگاه!
    رادمان به ساعتش نگاه كرد و روبه من گفت:
    -اگه خداحافظي تون تموم شد بريم! نيما و نياز منتظرن!
    ازش خداحافظي كردمو جلوي ماشين رادمان نشستم. مامان پشت سرمون آب ريخت و زد زير گريه! بابا دستشو دور شونه ش حلقه كرد! رادمان پاشو گذاشت رو گاز!
    -وقتي وارد خيابون اصلي شديم تازه اشك هام جاري شد! رادمان يه دستمال داد دستم و چيزي نگفت…
    وقتي رسيديم سر قرار نيما و نياز منتظرمون بودن! پياده شديم و بعد از يه احوال پرسي كوتاه راه افتاديم.
    تو طول راه من اصلا حرف نمي زدم و رادمان كلافه بود! دست برد و يه سي دي گذاشت داخل دستگاه و صداش رو زياد كرد. يه آهنگ خارجي بود كه من خيلي دوستش داشتم! رادمان هم اينو مي دونست!
    با لبخند ازش تشكر كردم. اونم دستمو گرفت تو دستش! بازم بهش لبخند زدم! رادمان هميشه بهم گفته بود كه من مثل خواهرشم!
    اما هيچ وقت فكر نكرده بود كه من چي مي خوام؟! من نمي خواستم اون برادرم باشه! نمي خواستم فقط دوستم باشه! من يه چيز ديگه ازش مي خواستم! مي خواستم اون عاشقم باشه ولي اون…!
    دستمو آروم از دستش كشيدم بيرون! با تعجب نگام كرد! اين اولين بار بود كه دستمو از دستش مي كشيدم بيرون!
    -چيه؟! جن ديدي؟! جلوتو بپا!
    -چي شده آبجي كوچولو؟! اعصاب نداري ها!
    مي خواستم بزنم تو دهنش!
    -همينه كه هست!
    رومو برگردوندم طرف پنجره و چشم به منظره ي بيرون دوختم. نمي دونم چقدر گذشت كه خوابم برد…

    با نوازش دست رادمان از خواب بيدار شدم. به روم لبخند زد و گفت:
    -روشا حالت خوب نيست؟!
    عصبانيت چند ساعت پيش رو فراموش كردم و جوابشو با لبخند دادم:
    -نه! يه كم خسته بودم! ولي حالا سر حال ترم!
    به اطرافم نگاه كردم. يه رستوران سنتي بود. پياده شدم و رفتم به سمت نياز كه داشت با نيما حرف مي زد! بهشون كه رسيدم نيما گفت:
    -به به! ساعت خواب!
    روبه نياز گفتم:
    -موافقي يه كم اين اطراف قدم بزنيم؟!
    نياز قبول كرد و دست منو گرفت و با هم از اونجا دور شديم. رادمان و نيما هم رفتن داخل رستوران. رادمان بهم سفارش كرد كه زياد دور نشيم. با نياز داشتيم اطراف رو مي گشتيم و بقيه رو مسخره مي كرديم و مي خنديدم! سه تا پسر از يه ماشين پياده شدن و مي خواستن برن داخل رستوران كه چشمشون به ماها خورد! محلشون نداديم و رفتيم داخل رستوران! داشتيم دنبال رادمان و نيما مي گشتيم كه يكي از اون سه تا گفت:
    -اگه بخواين مي تونيم با هم باشيم!
    يه نگاه بهش كردم كه نياز گفت:
    -ممنون! روشا بيا بريم!
    دست منو كشيد و با هم رفتيم سمت نيما و رادمان! غذامون رو خورديم و بعد از يه كم استراحت دوباره راه افتاديم! ديگه جايي توقف نكرديم تا رسيديم به شيراز! چون دير وقت بود بعد از خداحافظي و گرفتن آدرس از هم جدا شديم!
    به خونه ي رادمان كه رسيديم يه احساس عجيبي داشتم! احساس غريبي و آشنايي! از اينكه پيش رادمان بودم خوش حال بودم و از اينكه جدا از مامان و بابام ناراحت!
    خونه ي رادمان يه آپارتمان شيك توي طبقه ي هفتم يه ساختمون خيلي قشنگ بود! وقتي درو باز كرد و من داخل شدم رادمان از ترس اينكه من جيغ بزنم چشم هاشو بست. واقعا نزديك بود غش كنم.
    اونجا از بس كه شلوغ بود نمي شد راه رفت. از لباس گرفته تا جزوه و كتاب و ظرف هاي نشسته همه اونجا ريخته بودن. برگشتم و يه نگاه به رادمان كه پشت سرم ايستاده بود انداختم. دستشو جلوي صورتش گرفت:
    -تو رو خدا داد نزن!
    دندون هامو به هم مي سابيدم. واقعا از دستش عصباني شده بودم. يه چرخ توي خونه زدم و به همه جا سرك كشيدم.از آشپزخونه گرفته تا اتاق خواب! دوتا اتاق خواب داشت كه توي يكي شون يه تخت دو نفره بود كه روش پر از خرت و پرت بود! با تعجب رو به رادمان گفتم:
    -رادمان مگه شب ها غير از تو كس ديگه اي هم مياد اينجا؟
    -نه! چطور؟!
    -آخه اينجا يه تخت دو نفره است! كلك نكنه دوست دخترات رو مياوردي؟!
    يه خنده ي شيطاني كرد و گفت:
    -با اومدن تو ديگه همه ي برنامه هام كنسل شد!
    با اين كه ناراحت شدم ولي چيزي نگفتم. وقتي ديد ناراحت شدم گفت:
    – شوخي كردم روشا! خواهش مي كنم ناراحت نباش!
    لبخند زوركي زدم و گفتم:
    -حالا من بايد كجا بخوابم؟!
    -هرجا كه راحتي؟!
    رفتم تو اتاقش و چيزايي كه روي تخت بود رو انداختم پايين و خودمو روي تختش رها كردم!
    -من تخت نرم دوست دارم! من اين چند روز اينجا مي خوابم تو هم برو تو اون اتاق بخواب!
    رادمان تلفن رو برداشت و زنگ زد و سفارش غذا داد. تا وقتي كه سفارشمون برسه خونه رو مرتب كرديم. هرچند خيلي از كارها مونده بود اما باز مي شد اسمش رو خونه گذاشت. واقعا تعجب كرده بودم كه رادمان چطوري اينجا زندگي مي كنه! وقتي گفت كه يه خانم هر هفته مياد و خونه رو تميز مي كنه واقعا دلم به حال زن بيچاره سوخت! چه كار سختي!
    با اشتها غذا مي خوردم كه رادمان خنديد و گفت:
    -آب مي خواي؟!
    -نه! تشنه م نيست!
    -گفتم شايد تو گلوت گير كنه!
    -تو نگران من نباش! من كي بايد برم واسه ثبت نام؟!
    -نگران نباش آبجي كوچولو! هنوز وقت داري! فردا رو استرحت كن و اگه خواستي مي ريم يه كم تو شهر مي گرديم و پس فردا مي ريم ثبت نامت مي كنم بابايي!
    -دستت درد نكنه باباجون! آشپزي ت خيلي خوبه! از امروز آشپزي به عهده ي تو!
    -برو بابا! پس تو رو واسه چي آوردم اينجا؟!
    -براي اينكه هي اعصابتو بريزم به هم!
    -ماشالله تخصص ات هم كه تو همين كاره!
    -حسود!
    دنبالم كرد و منم پا به فرار گذاشتم. رفتم توي اتاقش و درو بستم!
    -روشا جون! منكه باهات كاري ندارم! وا كن درو!
    -راه نداره!
    -اي بر پدرت!
    -چــــــــــــــــي؟!؟!؟!؟!؟ !
    -هيچي گفتم اگه درو باز نكني به پدرت زنگ مي زنم مي گم! مي گم دخترت هنوز نرسيده اتاق منو تصاحب كرده!
    -پررو! اين اتاق مال خودمه…
    داشت با خودش يه چيزايي مي گفت كه درو باز كردم. جلوي در ايستاده بودم و بهش مي خنديدم. يه دفعه پريد بهم و پرتم كرد روي تخت!
    -هووووو! رواني!
    با هم كشتي مي گرفتيم و مي خنديديم! ساعت سه نصفه شب بود و سر و صدا مون كل ساختمون رو برداشته بود!
    صداي زنگ آپارتمان ساكتمون كرد:
    -كيه رادمان؟!
    -اي خدا! بلا نازل شد! خانم شادي!
    با خنده گفتم:
    -خانم شادي ديگه كيه؟!
    -اصلا كارهاش با فاميلي ش جور نيست! تا يه نفرو مي بينه انگار عزرائيل اومده سراغش! همچين اخم مي كنه كه آدم تو خودش…!
    اينا رو همونطور كه مي رفت درو باز كنه مي گفت.

    اينا رو همونطور كه مي رفت درو باز كنه مي گفت. از چشمي بيرون رو نگاه كرد و زد تو سرش و آروم به من كه پشتش بودم گفت:
    -برو قايم شو! هيچي هم نگو! تو رو اينجا ببينه زنگ مي زنه به منكراتي بيان جمعمون كنن!
    آروم خنديدم و رفتم تو اتاق! از اونجا مي تونستم خانم شادي رو ببينم! رادمان درحالي كه انگار از خواب پريده باشه دستي به موهاش كشيد و يه خميازه ي بلند كشيد:
    -سلام عرض شد خانم شادي!
    خانم شادي كه يه زن مسن و با كلاس بود با لهجه ي قشنگ شيرازي ش گفت:
    -چه سلامي آقا؟! چه عليكي؟! مرد حسابي به ساعتت نگاه كردي ببيني ساعت چنده؟! مردم نبايد از دست شما آسايش داشته باشن؟!
    رادمان بازم يه خميازه كشيد و گفت:
    -والله خانم شادي ساعتم چند وقتيه خراب شده! درس و كتابم كه به جون شما نمي زاره ادم از جاش تكون بخوره! انقدر درس رو سرم ريخته كه وقت نمي كنم دو تا باتري واسه اين ساعت بخرم! گوشي م هم كه گم شده به جون شما! بد بختي انگار رو سايلنت هم هست نمي شه زنگ زد پيداش كرد! اصلا معلوم نيست دزدينش يا نه!بايد يكي از اين گوشي هاي ايراني بگيرم!مي گن دزدگير داره! واقعا دستشون درد نكنه كه همچين چيزي توليد كردن واقعا! بخدا خيلي زحمت مي كشن! حالا شما ساعت دارين؟!
    خانم شادي يه سري تكون داد و گفت:
    -معصيت داره جوون! دختراي مردم رو بدبخت نكن! من كه مي دونم الآن تو اتاق خوابت چه خبره؟!
    -خانم شادي اين وصله ها به من نمي چسبه! باور نمي كنين بياين خودتون ببينين!
    رادمان تعارف زد كه شايد خانم شادي بره ولي انگار خيال نداشت دست برداره! اومد تو و من سريع پريدم تو تراس!
    ديگه نمي ديدم دارن چي كار مي كنن فقط صداي رادمان رو مي شنيدم:
    -ملاحظه بفرمائين خانم! درد و بلاي شما تو كاسه ي سر من بخوره اگه بخوام از اين فسق و فجور ها بكنم! شما احتمالا صداي خنده ي بچه ي آقاي بهروزي رو شنيدين! تازه بچه شون راه افتاده ذوق دارن حيووني ها! يعني ببخشين ذوق دارن طفلكي ها!
    -شما از كجا مي دونين صداي خنده مي اومد!
    واي كه رادمان بدجور گاف داده بود!
    -خب! چيزه ديگه! منم صدا ها رو مي شنوم ديگه!
    يه لحظه سكوت برقرار شد كه خانم شادي گفت:
    -اگه قراره صدايي شنيده بشه من بايد بشنوم! صداي خونه ي آقاي بهروزي كه به اينجا نمي رسه! صدا بايد تو خونه ي من بياد!
    -خونه ي من و شما نداره كه خانم! اين حرفا چيه؟! بفرمائيد بشينيد براتون چاي بيارم! قهوه ميل دارين يا چاي؟! امون از دست همسايه هايي كه مراعات حال بقيه رو نمي كنن! واقعا كه! عجب زمونه اي شده!
    با اين حرفا خانم شادي رو برد بيرون و منم كه بيرون سردم شده بود برگشتم داخل. از دست كارهاش خنده م گرفته بود! خانم شادي صبر نكرد كه چاي بخوره و رفت خونه ش!رادمان هم اومد تو اتاق و يه نفس عميق كشيد و همچين ” اوف” گفت كه بلند زدم زير خنده! يه هو پريد و دست گذاشت رو دهنم:
    -جون مادرت بي خيال! مُردم تا اين زنيكه رو دست به سر كردم!
    دستشو برداشتم و گفتم:
    -اين چرا اينجوريه؟!
    -دختره دم بخته ديگه! مي خواد برم خواستگاري ش! اينجوري مي كنه بيشتر بياد به چشمم!
    خنديدم و گفتم:
    -خب چرا نميگيري ش؟! اتفاقا بهم مياين!
    -راست مي گي ها! مال و منال دارم هست! حالا فردا درموردش حرف مي زنيم فعلا بگير بخواب آبجي كوچولو!
    دلم گرفت! ديگه اون شادي چند دقيقه ي پيش تو قلبم نبود!
    -رادمان؟!
    -جونم؟!
    -واسم لالايي بخون!
    هميشه وقتي خيلي ناراحت بودم مي گفتم واسم لالايي بخونه! مهم نبود مي خوام بخوابم يا نه! فقط مي خواستم واسم لالايي بخونه! يه آهنگ خيلي قشنگ بود كه شنيده بودم اما بنظرم رادمان خيلي خوشگل تر مي خوندش!
    با تعجب نگام كرد! مي خواست بدونه الآن از چي ناراحتم:
    -حالت خوبه؟!

    دانلود کتاب رمان جدید عاشقانه ایرانی منم بازی عکس

    دانلود کتاب رمان جدید عاشقانه ایرانی منم بازی عکس

    دانلود کتاب رمان جدید عاشقانه ایرانی منم بازی عکس

    دانلود کتاب رمان جدید عاشقانه ایرانی منم بازی عکس

    چشامو يه بار بازو بسته كردم! بدون حرف رفت بيرون كه گيتارشو بياره! همونجور كه دراز كشيده بودم چشامو بستم كه صداش پيچيد تو گوشم:

    لالا… لا لا گل آبي چه بي تابم تو تو خوابي
    لا لا… لا لا گل نازم تويي تنها ترين رازم
    لالا لالا من اين جايم تو مي گي خواب مي بيني
    گلاي ناز پلكاتو چه بي رحمانه مي چيني

    لالا… لالا گل زردم تو نيستي من پر دردم
    لالا… لالا گل مريم واسه دردا تويي مرحم
    لالايي خواب نازت رو بساز از لاي و لاي من
    برام از تو همين بسه لالايي بي وفاي من

    بخواب آروم گل لادن چشاي من نمي خوابن
    بخواب لاله ي بي خارم كه خيلي…

    همونجور كه مي خوند خوابم برد…

    همونجور كه مي خوند خوابم برد… سعي كردم كه منم مثل خودش باشم! سعي كردم همونطور كه مي خواست خواهرش باشم! ولي من مي تونستم اونجور كه رادمان مي خواست باشم؟!؟!؟!؟!؟!
    صبح با صداي رادمان بيدار شدم:
    -روشا پاشو! دير مي شه ها!
    چشم هامو باز كردمو يه نگاه بهش انداختم و بعد سرمو محكم كوبيدم به بالش! البته نه بالش! چون رادمان بي شعور قبل از اينكه سرمو بزارم رو بالش برش داشته بود. با حرص گفتم:
    – بالشمو بده! خوابم مياد هنوز!
    -پاشو پاشو تا اين شادي خانم ما رو نديده بايد بزنيم به چاك!
    نگاش كردم:
    -واسه چي بزنيم به چاك؟!
    -مي گم پاشو، پاشو ديگه! اين از صبح تا شب كشيش منو مي ده! تا خوابه بايد بريم بيرون وگرنه اگه تو رو ببينه ديگه واويلا!
    همچين غمگين حرف مي زد كه دلم براش سوخت! رفتم دست شويي و دست و صورتمو شستم و اومدم بيرون. رادمان جلوي آينه موهاشو مرتب مي كرد!
    -حالا كجا بايد بريم؟!
    -بريم دانشگاه ديگه! واسه ثبت نام!
    -مگه نگفتي فردا مي ريم!
    -از قديم و نديم گفتن نبايد كار امروز رو به فردا سپرد!
    لباس هامو پوشيدم و مداركم روبرداشتم و از اتاق رفتم بيرون و روبه رادمان گفتم:
    -من آماده م بريم.
    -صبحونه نمي خوري؟!
    -ميل ندارم!
    سرشو تكون داد و رفت سمت در از چشمي بيرون رو نگاه كرد و وقتي مطمئن شد كه خبري نيست درو باز كرد و رفت بيرون و به من اشاره كرد كه بيام بيرون. خنده م گرفت. مثل دزد ها شده بوديم.
    تا من پامو گذاشتم بيرون در كناري باز شد و خانم شادي اومد بيرون. رادمان محكم كوبيد رو پيشوني ش و آروم گفت:
    -بد بخت شديم! گاومون زاييد!
    بعد با صداي بلند تر گفت:
    -سلام عرض شد شادي خانم! يعني ببخشيد! خانم شادي! به به! آدم سر صبح شما رو مي بينه شادي ش چند برابر مي شه! واقعا كه اسمتون چقدر برازنده تونه!
    آروم مي خنديدم. خانم شادي روسري ش رو كه افتاده بود رو شونه ش مرتب كرد و گفت:
    -سلام و زهر مار! پسره ي دله! كه صداي بچه ي آقاي بهروزيه نه؟! اين كيه؟!
    و با سر به من اشاره كرد!
    – معرفي مي كنم! ايشون خواهرم هستن، روشا خانم! روشا جان ايشون هم خانم شادي همسايه ي گرامي بنده هستن!
    از اينكه منو خواهرش معرفي كرد ناراحت شدم ولي ترجيح دادم چيزي نگم. رفتم جلو كه با خانم شادي دست بدم كه ديدم داره با چشم هاش قورتم مي ده! انگار كه يه دختر خراب رو ديده!
    روبه رادمان گفت:
    -يعني چه آقا؟!هر شب يكي رو مياري خونه ت؟! ما داريم اينجا زندگي مي كنيم ها! اين دختره هم معلوم نيست از كجا پيداش كردي و مي گي خواهرته!
    بعد تو چشم هام ذل زد و گفت:
    -دختره ي هر جايي!
    ديگه داشت زياده روي مي كرد! مي خواستم فكشو به زمين بچسبونم كه رادمان دستمو گرفت و با عصبانيت رو به خانم شادي گفت:
    -ببينيد خانم! شما از من بزرگتريد و احترامتون واجبه! اما بهتون اجازه نمي دم به خواهرم توهين كنين! لطفا احترام خودتونو نگه دارين! در ضمن، اينجا خونه ي من و به هيچ كس هم مربوط نيست كه مياد خونه م و كي نمياد! و گرنه منم مجبور مي شم خيلي چيز ها رو روشن كنم! شير فهم شد؟!
    خانم شادي كه حساب كار دستش اومده بود با تته پته گفت:
    -چرا عصباني مي شي آقاي فرهمند؟! من منظوري نداشتم.
    بعد اومد جلو كه صورت منو ببوسه كه رادمان دستمو كشيد و گفت:
    -بريم روشا!
    به خانم شادي چشم غره زدم و با رادمان رفتيم توي آسانسور! اعصابم خيلي خراب شده بود! مي خواستم آينه هاي آسانسور رو بشكونم. ولي شكوندن سر رادمان بيشتر بهم مي چسبيد. مشتم رو بردم كه بهش بزنم كه مچ دستمو گرفت.
    با آرنجم زدم تو شكمش و دستمو آزاد كردم. با تعجب نگام مي كرد! مشت بعدي رو حواله ش كردم كه در آسانسور باز شد و دو نفر جلومون ظاهر شدن. با تعجب به منو رادمان كه در حال جنگ بوديم نگاه كردن! حق داشتن!
    اول صبح دو تا ديوونه رو ديده بودن! با رادمان سلام و عليك كردن. زني كه همراه شوهرش بود به من نگاهي انداخت و لبخند زد. بي اختيار به روش لبخند زدم.
    داخل آسانسور شدن و ما هم از ساختمون خارج شديم. سوار ماشين رادمان شدم و درو محكم بستم.
    -هووووو! رواني! چه خبرته؟!

    هووووو! رواني! چه خبرته؟!
    برگشتم و با خشم نگاش كردم. فهميد كه نبايد سر به سرم بزاره:
    -از حرف هاي خانم شادي ناراحت نشو!
    -مي دوني الآن چه احساسي دارم؟!
    نگام كرد و با ترس گفت:
    -قربون احساست برم من! يه هو عملي نشون ندي! همون تئوري بگي خودم مي فهمم!
    -مي خوام خرخره تو بجوم!
    -خب خدا رو شكر! گلوي من عفونت داره!خرخره مو بجوي مسموم مي شي! همون خرخره ي شادي جونو بجو هردومون از دستش خلاص مي شيم!
    از حرف هاش خنده م گرفت.
    -اي قربون اون خنده ت برم من!
    برگشتم و با اخم نگاش كردم كه گفت:
    -غلط كردم!
    ديگه چيزي نگفتم تا به دانشگاه رسيديم. هم زمان با ما يه ماشين پرايد كه دو تا دختر توش بودن جلوي دانشگاه نگه داشت. رادمان پياده شد و درو برام باز كرد.
    پياده شدم. دخترا از كنارمون رد شدن و يه نگاه به من انداختن و يكي شون يه سوت بلند كشيد.
    -دوست دختر جديدته رادمان؟!
    رادمان خنديد و روبه دختره گفت:
    -سلام! نه! خواهرمه! روشا! اومده واسه ثبت نام! شما اومدين انتخاب واحد؟! آخه الكي چرا دانشگاهو شلوغ مي كنين؟! بابا تو خونه هم مي شه انتخاب واحد كرد ها!
    دختره سري تكون داد و ابرو بالا انداخت! انگار از شنيدن اين خبر كه من خواهررادمان م خوشحال شده بود. اومد طرفمو باهام دست داد:
    -سلام! من نوشين م! اين هم دوستم فرزانه!
    بهشون سلام كردم و به رادمان چشم غره زدم.
    فرزانه با ناز گفت:
    – رادمان! نگفته بودي كه يه خواهر هم داري!
    قبل از اينكه رادمان چيزي بگه گفتم:
    -آخه من خواهر واقعي ش نيستم فرزانه جون!
    رادمان لبشو گزيد و روشو برگردوند.
    نوشين: پس چي شي؟!
    -دختر عموش!
    فرزانه: شوخي ت گرفته روشا جون؟!همين الآن رادمان گفت خواهرشي!
    بعد يه نگاه پر خشم به رادمان كه مثلا بي خيال اطرافو نگاه مي كرد انداخت و يه لبخند زوركي به من زد.
    رادمان: بچه ها چرا اينجا واستادين؟! بريم داخل ديگه! درست نيست اينجا واستيم!
    رفتيم داخل. نوشين و فرزانه ازمون جدا شدن و رفتن.برگشتم و به رادمان گفتم:
    -يه سوال مي پرسم مثل آدم جواب بده!
    -چي شده؟!
    -تا حالا با چند نفر دوست بودي؟!
    دستاشو باز كرد و يكم انگشت هاشو تكون داد كه مثلا داره حساب مي كنه! بعد گفت:
    -اگه اونايي كه دو سه روزه بودن رو حساب نكنيم مي شه گفت بيست سي تايي بودن!
    نفس عميقي كشيدم و گفتم:
    -اگه اونا رو هم حساب كنيم چي؟!
    -اگه اونا رو هم بيست سي تا حساب كنيم مي افته حدود چهل پنجاه تا! ولي تو نگران نباش! الآن ديگه پاك پاكم!
    مي خواستم كله شو بكنم. رومو برگردوندم و رفتم به سمت دفتر دانشگاه! دنبالم دويد و دستمو گرفت:

    دانلود بهترین و زیباترین رمان و عکس های عاشقانه دلتنگی تنهایی تک

    دانلود بهترین و زیباترین رمان و عکس های عاشقانه دلتنگی تنهایی تک

    دانلود بهترین و زیباترین رمان و عکس های عاشقانه دلتنگی تنهایی تک

    دانلود بهترین و زیباترین رمان و عکس های عاشقانه دلتنگی تنهایی تک

    دانلود بهترین و زیباترین رمان و عکس های عاشقانه دلتنگی تنهایی تک

    دانلود بهترین و زیباترین رمان و عکس های عاشقانه دلتنگی تنهایی تک

    -واستا روشا! زشته من آبرو دارم اينجا!
    -بله كاملا مشخصه!
    از جلوي هر دختري كه رد مي شديم به رادمان سلام مي كردن. همه اومده بودن واسه انتخاب واحد و تقريبا شلوغ بود!
    در زدم و داخل شدم. يه مرد جوون كارهامو انجام داد. بعدش هم به خوابگاه كه نزديك دانشكده بود رفتيم و اونجا كارهامو انجام دادم. ظاهرا دوتا هم اتاقي داشتم كه هنوز نديده بودمشون. قرار شد يك هفته ي ديگه بيام خوابگاه!
    خوشبختانه زود كارهام راه افتاد. تو تمام اين مدت رادمان دنبالم بود. كارم كه تموم شد بي خيال رادمان رفتم كنار جاده و منتظر تاكسي شدم. نزديك ظهر بود و گرسنه م شده بود. صبحونه هم كه نخورده بودم!
    رادمان اومد دنبالم و گفت:
    -روشا مسخره بازي رو بزار كنار و بيا بريم!
    -اين ورا هتل خوب سراغ نداري داداشي؟!
    كلمه ي ” داداشي” رو با غيظ گفتم. رادمان بازومو گرفت و منو دنبال خودش كشيد. در و برام باز كرد و گفت:
    -خواهش مي كنم! سوار شو!
    دلم براش سوخت. سوار شدم و به روبه رو خيره شدم. اونم سوار شد و پاشو گذاشت رو گاز. نهار رو بيرون خورديم. از رستوران كه اومديم بيرون بازم يادمون رفت كه با هم قهر بوديم.
    يكم توي شهر گشت زديم و بعد برگشتيم خونه. از آسانسور كه بيرون اومديم سينه به سينه ي خانم شادي خوردم.
    دندون هامو بهم فشار دادم و با حرص نگاش كردم و از كنارش رد شدم. صداشو شنيدم كه به رادمان سلام كرد. صبر نكردم كه ببينم رادمان جوابشو داد يا نه!
    با كليدي كه رادمان بهم داده بود درو باز كردم و داخل شدم. پشت سرم اومد و با خنده گفت:
    -شادي خانم سلام رسوند!
    جوابشو ندادم كه گفت:
    -سلام مستحبه ولي جوابش واجبه!
    برگشتم و يه نگاه خشمگين بهش كردم. يه ليوان آب خورد و ليوانش رو گذاشت روي ميز كه گوشي ش زنگ خورد.
    -نيماست! الو…!

    قسمت اول رمان منم بازی در اینجا به پایان رسید . قسمت های بعدی به زودی در سایت قرار خواهد گرفت . با ما باشید …

     لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد پست دانلود کتاب رمان عاشقانه و جدید ایرانی با نام منم بازی برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی سپیده www.3pide.ir

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

    آخرین مطالب
  • جزییاتی از مرگ ناگوار دو خواهر در حمام

    جزییاتی از مرگ ناگوار دو خواهر در حمام

  • داستان جراحی وحشتناک رزیتا غفاری از زبان خودش

    داستان جراحی وحشتناک رزیتا غفاری از زبان خودش

  • دوستی بامزه دختر شاهرخ استخری با پسر ماه چهره خلیلی

    دوستی بامزه دختر شاهرخ استخری با پسر ماه چهره خلیلی

  • عکس بریتنی اسپیرز درکنار دوست پسر ایرانی اش سام اصغری

    عکس بریتنی اسپیرز درکنار دوست پسر ایرانی اش سام اصغری

  • پرستو صالحی درکنار داش مشتی سینما!/عکس

    پرستو صالحی درکنار داش مشتی سینما!/عکس

  • صحبت های بی پروای شبنم قلی خانی در مورد طلاق بازیگران

    صحبت های بی پروای شبنم قلی خانی در مورد طلاق بازیگران

  • عکس مادر و دختر جوانی که هردو بازیگر هستند

    عکس مادر و دختر جوانی که هردو بازیگر هستند

  • ۱۰ خواص شگفت انگیز خرما

    ۱۰ خواص شگفت انگیز خرما

  • جزییاتی از کت شلوار جنجالی و گران قیمت نخست وزیر هندوستان

    جزییاتی از کت شلوار جنجالی و گران قیمت نخست وزیر هندوستان

  • فلور نظری در یک کافی شاپ ایتالیایی درآلمان

    فلور نظری در یک کافی شاپ ایتالیایی درآلمان

  • طرز تهیه کوکی خرما و گردو/تصاویر

    طرز تهیه کوکی خرما و گردو/تصاویر

  • معرفی چند خواننده لس آنجلسی که قصد دارند به ایران بازگردند/تصاویر

    معرفی چند خواننده لس آنجلسی که قصد دارند به ایران بازگردند/تصاویر

  • عذرخواهی بهنوش بختیاری از پدرش به دلیل حرفای جنجالی اش در برنامه ماه عسل

    عذرخواهی بهنوش بختیاری از پدرش به دلیل حرفای جنجالی اش در برنامه ماه عسل

  • گریم جالب سمانه پاکدل در سریال هم سایه ها

    گریم جالب سمانه پاکدل در سریال هم سایه ها

  • جشن تولد۴۳ سالگی بهاره رهنما با حضور عده ای ازبازیگران در کافه اش

    جشن تولد۴۳ سالگی بهاره رهنما با حضور عده ای ازبازیگران در کافه اش

  • مداح معروف کشور صاحب فرزند شد/عکس

    مداح معروف کشور صاحب فرزند شد/عکس

  • مهاجرت ترلان پروانه به دلیل مدلینگ شایعه است یا واقعیت؟

    مهاجرت ترلان پروانه به دلیل مدلینگ شایعه است یا واقعیت؟

  • امضای افراد معروف و سرشناس چه شکلی است/تصاویر

    امضای افراد معروف و سرشناس چه شکلی است/تصاویر

  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند