سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 13:24 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس   خودکشی دو دختر سیزده و چهارده ساله را در خیابان پیامبر غربی خیابان جهاد اکبر تهران… کانال تلگرامی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران   بررسی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران نشان می دهد که آنها قبل از اقدام به خودکشی […]

  • شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس بر اساس گزارش سایت برزیلی Folha de Sao Paulo در حالی تیم فوتبال آرژانتین دو هفته پیش با یک هواپیمای مشابه هواپیمای سقوط کرده برزیلی پرواز کرد که ممکن بود به سرنوشت آنها دچار شود. این هواپیما که حامل مسی و بازیکنان آرژانتین بود از برزیل به ” بوینوس […]

  • حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد حکم اعدام بابک زنجانی    معاون نظارت دیوان عالی کشور از تایید حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی خبر داد. حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی تایید شددکتر غلامرضا انصاری معاون نظارت و بازرسی دیوان عالی کشور در گفت‌وگو با خبرنگار گروه حقوقی و قضایی خبرگزاری میزان از […]

  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان   مطمئنا برای تان جالب خواهد بود تا با جزئیات انجماد بدن برای زنده شدن در آینده بیشتر آشنا شوید. پس با ما همراه شوید. انجماد پس از مرگ چگونه فرایندی است؟ سرمازیستی (Cryonics) و نگهداری در سرما (Cryopreservation) دو شاخه جدید علم هستند که اخیرا زیاد درباره […]

  • غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم دختر دانشجو در سیل شدید خرم آباد می خواست که سوار خودروی پژو شود که پایش لیش خورد و به درون سیل افتاد و کشته شد و راننده پژو هیچ واکنشی نشان نداد.   فیلم غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد و بی تفاوتی رهگذران […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۱ اسفند ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 7117 بازدید | نظرات 1 نظر | دسته بندی : رمان احساسی , رمان عاشقانه
  • رمان عاشقانه من هم گریه می کنم-کتاب رمان جدید و جذاب ایرانی

    رمان عاشقانه من هم گریه می کنم-کتاب رمان جدید و جذاب ایرانی

    رمان عاشقانه من هم گریه می کنم-کتاب رمان جدید و جذاب ایرانی

    عنوان نوشته امروز سایت تفریحی شنبه ۱ اسفند ۹۳ : رمان عاشقانه من هم گریه می کنم-کتاب رمان جدید و جذاب ایرانی – دانلود کتاب رمان عاشقانه باحال من هم گریه می کنم – دانلود بهترین رمان های ایرانی رمانتیک – دانلود رمان جدید و عاشقانه من هم گریه میکنم – رمان نویس دانلود کتال رمان صحنه دار تیکه عشقولانه – دانلود رمان برای گوشی های موبایل اندروید – دانلود رمان اونجوری داغ عاشقانه خفن

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و عکس سپیده ۳pide.ir یکی دیگر از رمان های جذاب و بسیار خواندنی ایرانی عاشقانه رو براتون اماده کردیم . اسم این رمان فوق العاده زیبا من هم گریه می کنم است که در بیش از ۳۰ قسمت نوشته شده و هر روز یک فصل از آن در سایت قرار خواهد گرفت . داستان و قصه و موضوع بسیار جذاب که این رمان دارد خواننده را غرق در خود میکنم . حتما پیشنهاد میکنم این رمان زیبا رو دانلود کرده و آن را بخوانید .

    دانلود رمان من هم گریه می کنم برای گوشی های موبایل اندروید

    قسمت اول رمان من هم گریه می کنم

    آغاز : بوق بوق بوق
    اه دوباره این احمق شروع کرد…مگه ول می کنه؟حتی روز اول دانشگاه هم چسبیده به من…گرچه من هم همیشه چسبیدم بهش…
    بوق بوق بوق
    کلاستورم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون و حتی نگاهی به اون قصر شیک ننداختم…قصر که چه عرض کنم؟یه خونه دوبلکس داخل شمال تهران با حیاط و باغی شیک که ادم هیچ وقت از نگاه کردن بهش سیر نمی شه…ولی من اونجا دست کمی از یک مستاجر نداشتم…شاید خونه پدریم بود ولی من مثل یه مستاجر بودم که به حساب نمیومد و برای بستن دهنش هر ماه چند میلیون به حصابش ریخته می شد…
    – اه…بدو دیگه…
    – اوه چه کردی؟ این چیه زیر پات؟
    – تارتاری بیا که پورشه اقای نیازی رو اوردم…
    اخمامو کشیدم تو هم و گفتم:
    – تارتاری و کوفت…تارتاری و درد…تارتاری و مرض…
    با لحنی که فقط مخصوص خودش بود گفت:
    – اوه استپ استپ نانا اگه بزارم تا فردا همین جور می رونیا…
    لبخندی زدم و جلو نشستم که پادینا گفت:
    – تارا…چه جیگر شدی…
    به خودم نگاه کردم یه مانتو اندامی مشکی با مغزی های طلایی که کنار جیباش می خورد و یه شلوار لوله تفنگی مشکی و کفش عروسکی مشکی طلایی با ۱۲ سانت پاشنه و یه مغنه کرواتی که به جای این که به صورت کروات پایین ببندمش بالای سرم یه پاپوین شیک و پیک درست کرده بودم و یه ارایش ملیح ولی تو دل برو…رو به پادینا گفتم:
    – اوه عزیزم از تو که خوشمل تر نشدم…بگو می خوای مخ کیو اول سالی بزنی؟
    – خب دیگه…این شد سوال خوب…مخ هرکی خوشتیپ تر…جذاب تر…تو دلبرو تر…خوشمل تر و البته مغرور تر باشه…
    – اوهو بگو شاهزاده سوار بر فراری سفید می خوای دیگه؟
    – نه…قرمز خوشمل تره…
    یکی زدم پس گردنش که دستشو برد سمت گردنش و با اخم گفت:
    – لعنتی…دستت سنگینه…یه بار دیگه منو بزنی خودت می دونی…
    – چی کار می کنی مثلا؟
    – بیخی بابا…حالا واقعا خوشمل شدم؟
    به تیپش نگاهی انداختم یه مانتو مشکی اندامی که با رنگ سفید هم ترکیبی داشت ولی هیچ مدل خاصی نداشت و من دراوردی بود،پادی همیشه عاشق این جور مدلا بود،یه شلوار لوله تفنگی سفید که پایینش چند تا دکمه می خورد و باز می شد و می افتاد روی کفش عروسکی مشکی سفیدش که فکر کنم اونم ۱۲ سانتی پاشنه داشت و با یه مغنه مشکی که اونم مدل کرواتی بود ولی جداگونه براش یه گیس مشکی- سفید خریده بود و یه ارایش دخترونه کم رنگ داشت که مثل همیشه یه زره بیشتر به چشماش رسیده بود که خیلی جذابش می کرد…سری تکون دادمو گفتم:
    – اره واقعا خوشمل شدی…می ریم دنبال دنیا؟
    – اره…
    و ماشینو روشن کرد و راه افتاد بعد چند قیقه رسیدیم به خونه دنیا و چند تا بوق زدیم که دنیا بدو بدو اومد بیرون و سوار شد و گفت:
    – سلام…ببین اینا چه کردند! خانوما خوشمل کردید که چی بشه؟
    منو پادینا با هم گفتیم:
    – مخ بزنیم…شماره بگیریم…دودر کنیم…
    – اوه اوه چه هماهنگم هستین…
    پادینا اهنگی گذاشت و گفت:
    – اره…چه جورم…باورم نمی شه امروز برای اولین بار داریم می ریم دانشگاه اونم رشته مورد علاقمون…بایدم این جوری تیپ بزنیم…
    بعد پادی از داخل ایینه جلوی ماشین یه نگاه به دنیا انداخت و گفت:
    – شیطون تو هم خوب تیپ زدی…
    بر گشتم و به دنیا نگاه کردم…اونم رنگ اصلی تیپش مشکی بود…مانتو ی مشکی که استینشم مدل کیمونو می خورد و مچی به رنگ قرمز و پایین مانتوشم ۲۰ سانت تیکه قرمز می خورد و یه شلوار جین مشکی که پاینش به جای دکمه زیپ قرمز می خورد و کفش عروسکی قرمز که یه قلب مشکی روش نصب بود و یه مغنه مشکی ساده و ارایش اونم در حد ما ساده و شیک بود ولی لباش با رژ قرمز براق می درخشیدند..یه عینک افتابی با فرم صورتی کثیف که منو پادینا هم یکی مثلش داشتیم و هر سه با هم یه جا خریده بودیم زده بود…لبخندی زدم و گفتم:
    – اره پادینا راست می گه…خیلی جیگر شدی…ما سه تا امروز دانشگاهو می ترکونیم…
    دنیا با هیجان سری تکون داد و گفت:
    – اره…خیلی باحال می شه…
    پادینا خندید و گفت:
    – اوهو چه خودشیفته…
    با اخمی ضریفی به پادینا نگاهی کردمو گفتم:
    – اخه رو چه اساسی می گی خود شیفته؟
    – همینجوری محض خنده…
    اینو که گفت سه تایی خندیدیم…پادینا امروز چون روز اول بود پورشه ابی نفتی پدرام داداش خوشملشو کش رفته بود که ما باهاش پز بدیم…بعد از ربع ساعت رسیدیم دانشگاه…هنوز پیاده نشده بودیم که پادینا گفت:
    – من وسط وایمیسم…
    اخمی کردمو گفتم:
    – نه من…
    – من…
    – تو بی جا کردی…من…
    – اهه فکر کرده…من
    – من…
    – ایش عمرا بزارم…من…
    دنیا دستشو به علامت سکوت اورد بالا و گفت:
    – اه بسه بابا دعوا نکنید…هر روز نوبت یه نفر…تا اخر امروز نوبت تارا…فردا پادینا و بعدش من…قبوله؟
    هر دو با خوش حالی سری تکون دادیم و گفتیم:
    – قبوله…
    و هر سه خندیدیم…خدایی هیچیمون به دانشجو ها نمی خورد با این رفتار بچه گونمون…پدرامم همیشه می گفت شما ها هنوز باید برید مهد کودک نه دانشگاه…از فکر بیرون اومدم و با بچه ها پیاده شدیم و طبق برنامه من وسط پادینا سمت راست و دنیا سمت چپم وایساده بودن…همه سر ها به طرف ما چرخید و ما خیلی مغرور داشتیم مثل مدلا راه می رفتیم…همه جا سکوت مطلق بود و همه نگاه ها به طرف ما…اخه خداییش هر سه خیلی خوشمل بودیم…البته تعریف از خود نباشه…پسرا با چشمای هیزشون به ما نگاه می کردن و دخترا با حسرت…حال می کردم…داشتیم راه می رفتیم که موبایل پادینا زنگ خورد…پادینا با غرور و یه ذره ناز گوشیش ایفون فایو خوشملشو در اورد و جواب داد:
    – الو…بفرمایید…
    -…
    – اوه بله بله…
    -…
    پادینا لبخندی زد و گفت:
    – ممنون…لطف کردید…
    -…
    – خیر نظر لطفتونه…
    -…
    – باشه من با دوستام میام و اونجارو می بینم…
    -…
    – حتم دارم جایی که شما انتخاب کنید زیبا خواهد بود…
    -…
    – ممنون لطف کردید…خدانگه دار…
    و موبایلشو قطع کرد و رو به ما با خوشحالی گفت:
    – بچه ها خونه دانشجویی اماده است…بعد از کلاسا بریم ببینیمش…
    هنوز همه جا ساکت بود و کمی صدای پچ پچ می اومد…دیگه روی مخ من بودن ولی انگار برای دنیا و پادینا مشکلی نبود…با خشم رو به همه گفتم:
    – چتونه زل زدید به ما؟ خوشگل ندیدید؟ خوب ببینید ولی نه که بخوریدمون…از رو هم که نمی رن…
    اینو که گفتم بیشترا برگشتن سر کارشون ولی هنوز یه عده به ما نگاه می کردن که همه پسر بودن…برگشتم و به پادینا و دنیا نگاه کردم که دنیا گفت:
    – ایول تارا…خوب حالشونو گرفتی…حال کردم…دیگه داشتن روی مخ من راه می رفتن…
    پادینا سری تکون داد و گفت:
    – اره…خوب بود…بریم به جا بشینیم که دارم با این کفشا پا درد می گیرم…
    رفتیم نشستیم و من رو به دخترا گفتم:
    – خب کلاس اول با کی داریم؟ چی داریم؟
    پادینا لبخندی زد و گفت:
    – با داداش من…فلسفه و منطق…
    دنیا گفت:
    – خوبه…
    منم برای تایید گفتم:
    – اره…ولی خداییش پدرام عجب درس خفنی تدریس می کنه…
    پادینا خندید و گفت:
    – اره…خب بچه ها همون جور که گفتم امروز ساعت ۸ صبح یه کلاس داریم و ساعت ۳ بعد از ظهر هم یه کلاس که دوتاش با پدرامه…بین کلاسا هم بریم که خونه رو ببینیم…
    دنیا گفت:
    – خوبه پس امروز برنامه هامون پره…فردا هم که کلاس نداریم می ریم خرید برای خونه هرکی پول اتاق خودشو بیاره…منظورم برای وسایل بود و پول وسایل سالن و اشپزخونه رو تقسیم می کنیم…خوبه؟
    لبخندی از سر رضایت زدم و گفتم:
    – بابا ایول مدیریت…شما دوتا چرا اومدین و دارین حقوق می خونین باید برین مدیریت بخونین…بیستین…

    دانلود رمان عاشقانه من هم گریه می کنم داغ عکس های رمانتیک

    دانلود رمان عاشقانه من هم گریه می کنم داغ عکس های رمانتیک

    دانلود رمان عاشقانه من هم گریه می کنم داغ عکس های رمانتیک

    دانلود رمان عاشقانه من هم گریه می کنم داغ عکس های رمانتیک

    پادینا گفت:
    – بسه بابا کم برامون نوشابه باز کن…بلند شین بریم دنبال کلاسامون بگردیم…
    هر سه بلند شدیم و راه افتادیم…قرار بود برای این که راحت باشیم برای درس خوندن یه خونه دانشجویی اجاره کنیم و جدا از خانواده ها زندگی کنیم…گرچه من خانواده ای نداشتم و فقط مجبور بودم برم برای رضایت مامان و بابای پادینا و دنیا فک بزنم و البته این کار به کمک پدرام انجام شد…پدرام برادر پادینا و ۲۷ سالش بود و استاد فلسفه و منطق بود و چون ما حقوق می خوندیم زیاد باهاش سرو کار داشتیم…بلاخره بعد از بیست دقیقه برو اینور برو اونور شنیدن کلاسو پیدا کردیم وقتی رسیدم پدرام داخل کلاس بود…قبل از این که بریم داخل یه نگاه به تیپمون انداختیم و وقتی مطمئن شدیم رفتیم داخل…پدرام داشت اسم می خوند و با دانشجو ها اشنا می شد…پادینا اهم اهمی کرد که پدرام برگشت و به ما نگاه کرد و گفت:
    – اوه ببینید کی اومده خواهر مزاحم من…
    پادینا اخمی کرد و گفت:
    – مزاحم بدون نقطه…
    پدرام خندید و گفت:
    – اون که صد در صد…شما مراحمی…
    با لبخند گفتم:
    – در این شکی نیست…استاد نیازی اجازه هست بشینیم؟
    – نه…
    – اوا چرا؟
    – چون «چ» چسبیده به «را»
    همه دانشجو ها خندیدند و منم با لبخند اضافه کردم:
    – محض ارا…
    و لبخندمو به پوز خند تبدیل کردم…پدرام دستاشو برد بالا و گفت:
    – اوکی اوکی من تسلیم…
    دنیا لباشو غنچه کرد و با غرور گفت:
    – شما همیشه جلوی ما سر تسلیم فرود میارید…این که عجیب نیست…
    پدرام رو به دانشجو ها گفت:
    – خوب دوستان…این سه تا وروجک رو به شما معرفی می کنم…
    به پادینا اشاره کرد و گفت:
    – این خانم نیازی…پادینا نیازی خواهر بنده…
    بعد به دنیا اشاره کرد و گفت:
    – این خانم خوشگله هم دنیا بهرامی که کم از خواهر من نداره…
    بعد به من اشاره کرد و گفت:
    – و این وروجک زبون دراز تارا یوسفی نیا…که البته برای شناخت بیشتر بگم یه ذره تند خوی هم هستند…
    یکی از پسرهای جوجه تیغی از ته کلاس گفت:
    – بله مشرف شدیم…
    همه کلاس خندیدند و پدارم با لبخند گفت:
    – به چی مشرف شدین جناب؟
    پسر کناریش گفت:
    – به تند خویی ایشون…
    دوباره کلاس رفت هوا…دیگه روی مخ من بودن…پوز خندی زدمو گفتم:
    – بله…چه بهتر…پس از همین الان تو مختون فرو کنید…همینه که هست…
    و برای این که کسی جواب نده گفتم:
    – استاد اجازه هست بشینیم؟
    پدارام سری تکون داد و گفت:- بله بفرمایید خانوم ها…همه نشستیم…پدرام رفت سر تخته و بالای تخته با دست خط خوشملش نوشت«بسم الله الرحمن الرحیم» و شروع کرد به نوشتن چند نکته…داشت می نوشت که یه دفعه برگشت و با صدای بلند و تحکم وار گفت:
    – پادینا…
    پادینا لبخند گشادی زد و گفت:
    – خانم نیازی…
    – خانم نیازی…با اجازه ی کی پورشه منو برداشتی؟
    دنیا با ناز گفت:
    – اوا…استاد شما که خسیس نبودین…بودین؟
    پادینا گفت:
    – استاد نیازی…چند بار بگم اون پروشه به من بیشتر میاد تا شما….برای شما این ماشین در حد ژیانه…برای شما باید فراری گرفت…
    پدرام که سعی داشت خنده اش نمایان نشه دوباره اخمی کرد و با کمی شک پرسید:
    – سالمه؟
    پادینا گفت:
    – من سالمم…ممنون که نگران منی استاد…
    – منظورم پورشه بود…
    پادینا غمگین گفت:
    – نه…با دو تا ماشین هم زمان تصادف کردم…
    – چی؟
    حالا نوبت من بود…مثه پادی گفتم:
    – بله… شیشه جلو کاملا شکسته و شیشه پشت ترک خورده…ایینه ی بقل سمت راننده هم کنده…در عقب طرف راننده هم رفته داخل و چراغای پشت هم شکستن…ولی هنوز میشه روندش…
    پدرام دستی میون موهاش کشید و گفت:
    – سویچ رو بده به من…
    و به پادینا نگاه کرد…پادینا به دنیا اشاره کرد و دنیا هم به من…سویچ دست من بود و ما ردیف دوم نشسته بودیم به خاطر همین از همون جا سویچ رو خیلی قشنگ پرت کردم که با یه حرکت گرفتش و بدو رفت بیرون…همه سکوت کرده بودن و داشتن با تعجب به ما نگاه می کردن…پادینا بلند شد و رفت وایساد جلوی تخته و رو به بچه ها ادای پدرامو در می اورد…گوشیش رو در اورد و با شخص خیالی که همون هستی دوست دختر پدرام بود صحبت می کرد:
    – هستی جونم…قربونت بشم…قهری؟من غلط کردم…پدرام بی جا می کنه روی تو داد بزنه…هستی جواب نمی دی؟
    صداش رو کلفت کرده بود و داشت مثل پدرام التماس می کرد…همه داشتن می خندید و پادینا خیلی خوشمل ادای پدرامو در می اورد…پدرام اومد تو کلاس و دقیقا پشت پادینا وایساد…پادینا هنوز پدرامو ندیده بود و داشت همین جوری اداشو در می اورد…پدرام دستشو گذاشته بود جلوی دهنش تا جلوی قهقه زدنشو بگیره…داشتم با چشم ابرو به پادینا اشاره می کردم ولی پادینا انگار اصلا نمی گرفت…همه ساکت شده بودن و داشتن ریز ریز می خندیدن…پدرام گفت:
    – اهم اهم…
    پادینا چشماش گشاد شد و سریع برگشت طرف پدرام و گفت:
    – اااا سلام دادشی گلم…
    – خانم نیازی…برو بشین دو نموره از نمره پایانی کسر می شه…
    همه شروع کردن به هو کشیدن و یه سری پسرا دست می زدند…
    – اهان…پس بزار من یه زنگ بزنم به هستی جون…
    و با موبایلش شروع کرد به شماره گیری…پدرام لبخند خجولی زد و گفت:
    – پادینا…افرین به تو که هیشه نمراتت کامله…برو بشین…
    بعد با لحن عصبی از لای دندوناش گفت:
    – برو بشین اعصاب منو بهم نزن…
    پادینا تعظیم کوچیکی کرد و اومد نشست…دیگه تا اخر کلاس کسی تیکه نپروند و ما هم مثه بچه ادم نشسته بودیم که هر از گاهی پدرام زیر چشمی نگامون می کرد…براش عجیب بود اروم بشینیم…کلاس تمام شد…همه داشتن وسایلشونو جمع می کردن که پدرام گفت:
    – مبحث هایی که امروز داخل کلاس دربارشون صحبت شد و مبحث هایی که در کلاس ساعت سه دربارشون صحبت می کنیم پس فردا امتحان می گیرم…
    همه صداشون رفت بالا و شروع کردن به اعتراض کردن ولی پدرام اهمیت نمی داد…دنیا رو به پادینا گفت:
    – حالا با چی بریم؟
    پادینا به پدرام که مشغول یادداشت چیزی بود نگاهی انداخت و لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:
    – بچه ها پدرام سویچو گذاشته روی میز…تارا تو که پرو تری و پدرام کم تر به تو گیر میده برو سویچو بردار…
    – چی؟
    – نخود چی…پیاده که نمی خوای اون هم راهو بری…اگه هم با اژانس بریم مسخرمون می کنن…بدو دختر خوب…
    سری تکون دادم و طوری که قری تو باسن و کمرم باشه راه رفتم به طرف میز پدرام…این طرز راه رفتن مخصوص خودم بود و از پشت حسابی خوشمل می شدم…پدرام به من زیر چشمی نگاهی کرد و دوباره به کار مشغول شد…کنار میزش وایسادم که برگشت و بهم نگاه کرد و با نگاهش پرسید چی می خوای؟ منم با لبخند پسر کشی دستمو گذاشتم روی میز و خم شدم…کم کم لبخندم به پوز خند تبدیل می شد…پدرام با تعجب داشت نگام می کرد…اون دست ازادمو بردم و سویچ رو برداشتم و با خوش حالی جلوی صورتش تکون دادم و گفتم:
    – با اجازه استاد…
    «استاد» رو با تحکم گفتم و همون جور برگشتم طرف دخترا و با هم رفتیم بیرون…نگاه هیز پسرا رو روی خودم حس می کردم ولی بازم وسط پادینا و دنیا داشتم راه می رفتم و سرمو با غرور بالا گرفته بودم…عادت داشتم پیش دوستام همیشه خاکی بودم ولی جلوی مردم خیلی مغرور بودم…بعضی مواقع خودمم نمی دونستم این همه غرور رو از کجا میارم؟ توی این ۵ سال بعد از مامان و بابا همیشه سعی داشتم غرورمو جریحه دار نکنم و تا الان خیلی موفق بودم…((پادینا))
    رسیدیم به محوطه ی دانشگاه،باید تا یک ساعت دیگه می رفتیم و خونه رو می دیدیم و بعدش یه نهار می خوردیم و بر می گشتیم سر کلاس پدرام…همین جور که داشتیم توی محوطه به طرف در خروجی می رفتیم یهو همه صدا ها قطع شد و همه به طرف در خروجی نگاه کردند…ما هم از روی کنجکاوی به در خروجی نگاه کردیم…یه ماشین خوشمل مازراتی سفید جلوی در دانشگاه پارک کرده بود و سه تا پسر خوش هیکل و خوش تیپ پیاده شدند…هنوز همه ساکت بودن…وارد دانشگاه که شدند،ما زود تر از همه خون به مغزمون رسید و شروع کردیم به حرکت،من که سمت راست تارا بودم مجبور بودم از کنار یکی از پسرا رد بشم…پسرا داشتن به ما که بی توجه به اونا به راهمون ادامه می دادیم نگاه می کردن،البته زیر چشمی،وقتی از کنارشون رد می شدیم یکی از پسرا که یه بلوز مشکی- سفید استین بلند که استیناشو زده بود بالا و شلوار کتون مشکی و کفش ال استار مشکی- سفید پوشیده بود یه تنه به من زد…لعنتی…نزدیک بود بیفتم که خودمو جمع و جور کردم و برگشتم طرف پسرا…با اون گفشا شانس اوردم که پخش زمین نشدم…اخه بگو دختر مگه مجبوری کفش پاشه بلند می پوشی اونم نه یه سانت دو سانت دوازده شانت…با حالت تهاجمی گفتم:
    – هووووووووووووی…یارو….

    دانلود رمان جدید عشقولانه من هم گریه می کنم داغ خفن عاشقانه عکسهای

    دانلود رمان جدید عشقولانه من هم گریه می کنم داغ خفن عاشقانه عکسهای

    دانلود رمان جدید عشقولانه من هم گریه می کنم داغ خفن عاشقانه عکسهای

    دانلود رمان جدید عشقولانه من هم گریه می کنم داغ خفن عاشقانه عکسهای

    عاشق این طرز صحبت بودم…چاله میدونی…پسرا برگشتن و تارا و دنیا هم وایسادند و برگشتن الان دقیقا سه تامون رو به روی هم بودیم…پسرا هر سه یه تای ابرو شونو برداشتند و اون پسر عوضیه که بهم تنه زده بود گفت:
    – بله…بفرمایید…
    صداش بم و گیرا بود…ههههه…پوز خندی زدم و با ارامش گفتم:
    – اگه راه رفتن بلد نیستین می تونید برید کلاس اموزش راه رفتن برای افراد پایین چهار سال…داخل تهران پره…اگه خواستین بگید تا یکی خوبشه بهتون معرفی کنم که داخل خیابون و دانشگاه الکی به دخترا تنه نزنید…اوکی شد؟
    اخماش رفت تو هم…همون جور که تو چشماش که از پشت عینک افتابیش از خشم می درخشید نگاه کرد و با تحکم گفتم:
    – بریم دخترا…
    و هر سه بر گشتیم که گفت:
    – منتظر بودم تو بگی…
    بهش توجه نکردیمو راهمونو ادامه دادیم…سوار ماشین شدیم…این دفعه تارا پشت رل نشست و به سمت خونه ای که دوست بابا برامون پیدا کرده بود رفتیم…دنیا خندید و گفت:
    – خب…بگو ببینم پادی چی شده بود که این جوری رم کردی؟
    تارا سری به نشانه تایید تکون داد و گفت:
    – اره بگو چی شده شیطون…پادینا هیچ وقت اینجوری رم نمی کنه به غیر از موارد خاص…
    خندیدم و براشون جریانو توضیح دادم…تارا خندید و گفت:
    – خوب کاری کردی و خوب حالشو گرفتی ولی باید منتظر تلافی باشی تو خیلی جلوی دانشجو ها ضایعش کردی اونم که جواب خاصی نداد حالا خیلی بد تلافی می کنه…
    دنیا گفت:
    – ولی خدایی جیگر بودن…
    تارا لبخند گشادی زد و گفت:
    – اره خیلی…پسر وسطی عجب هیکلی داشت…
    پوزخندی زدمو گفتم:
    – خیلی هم خاطر خواه داشتن…دیدید همه ساکت داشتن بهشون نگاه می کردن؟دخترا که داشتن می خوردنشون…
    تارا گفت:
    – اره…حالا بیخیال بریم خونه رو ببینیم و بعد بریم نهار مهمون من…من که خیلی گرسنمه…
    دنیا گفت:
    – اره…امیدوارم این خونه خوب باشه که امشب چمدونامونو ببندیم و فردا بریم وسایل رو بخریم…
    فقط گفتم:
    – امیدوارم…
    بقیه راه فقط اهنگ گوش دادیم و سکوت اختیار کردیم…می دونستم هر دو در حال فکر هستن…مثل خودم…داشتم به خانواده ام فکر می کردم…من داخل یه خانواده پول دار زندگی می کردم و تک دختر بودم و فقط یه داداش که پدرام باشه داشتم…از دوران دبستان با تارا و دنیا دوست بودم و همیشه پیش هم بودیم و همیشه داخل یه مدرسه بودیم و حالا هم که سه تامون یه رشته توی یه شهر و یه دانشگاه قبول شدیم ما حتی برای کنکور هم پیش هم درس می خوندیم و به قول خودمون پیمان خواهری بین ما سه تا بود…حالا هم که می خواستیم برای راحتی خودمون و مهم تر از همه تارا داخل یه خونه زندگی کنیم…رسیدیم به خونه ای که اقای رضایی دوست بابا برامون پیدا کرده بود…یه خونه دوبلکس ولی نقلی و شیک بود با نمای سفید…از ماشین پیاده شدیم هر سه محو خونه بودیم و داشتیم خوب بیرون خونه رو برسی می کردیم… دنیا سوتی کشید و گفت:
    – ایول…فکر کنم این معقول باشه…بریم توی خونه رو ببینیم…
    خونه حیاط کوچیکی داشت ولی شیک بود…خودم پیشنهاد یه خونه دوبلکس رو داده بودم که اتاقا بالا باشه و سالن بزرگی داشته باشه برای مهمونی هایی که برای تولدامون و جشن های دوستانه قراره بگیریم…با هم رفتیم داخل خونه رو نگاه کردیم…داخل خونه هم معرکه بود…سه تا اتاق بالا داشت که هر کدوم یه حمام دستشویی مجزا داشت و طبقه پایین هم یه سالن بزرگ و یه اشپزخونه و یه حمام دستشویی دیگه…خونه بدون وسایل بود و معلوم بود نو ساخته و قبل ما کسی داخلش زندگی نمی کرد…برای ما سه تا خیلی بزرگ بود ولی ما همه عادت داشتیم به این جور خونه ها…خونه که مورد قبول واقع شد تارا لبخندی زد و گفت:
    – به نظر من که خوبه اگه شما ها هم مشکلی ندارید یه زنگ بزنیم که اقای رضایی بیاد و مبلغو بگه و قرداد و ببندیم…
    دنیا گفت:
    – اره به نظر منم خوبه ولی کاش می شد خونه رو بخریم نه که رهن کنیم…
    رو به دنیا گفتم:
    – فعلا بزار یه مدت این جا،جا بیفتیم بعد اگه دیدیم از خونه خوشمون اومده می خریمش و هر کدوم دو دونگ به نامش می زنیم برای بعدا…
    اونا رفتن که دوباره خونه رو ببینن و من هم زنگ زدم به اقای رضایی:
    – الو…
    – الو سلام اقای رضایی…
    – سلام پادینا جان…خوبی؟
    – بله…ممنون…
    – بفرما دخترم…خونه رو دیدین؟
    – بله…
    – خب؟ موافقت شد…
    – بله…دستتون درد نکنه خونه خیلی قشنگه و همون جوریه که دلمون می خواست…فقط زنگ زدم برای تنظیم قرداد…
    – بله پادینا جان…من مدارک رو اماده کردم تا بیست دقیقه دیگه میام اونجا تا هم شما مبلغو بپردازید و من هم خونه رو به مدت دو سال به شما رهن بدم…
    – ممنون می شم…
    – دخترم…اینو به عنوان یه نصیحت می گم…این خونه رو از دست نده…اگه خوشتون اومد حتما بخریدش…
    – حالا تا دو سال بعدش با خانواده ها صحبت کنیم بعد ان شاالله ببینیم چی می شه…
    – باشه دخترم…من تا بیست دقیقه دیگه اونجام…فعلا خدانگهدار…
    – خداحافظ…
    قطع کردم…
    – چی شد؟
    دستمو سریع گذاشتم روی قلبم که الان توی پاچه شلوارم بود…برگشتم و به قیافه خندون تارا و دنیا نگاه کردم…با عصبانیت گفتم:
    – زهرمار…زهرم ترکید…این چه وضع پرسیدنه؟
    تارا خندید و گفت:
    – چه تعرف تیکه پاره می کردی اخه تو و چه به «انشاالله»؟
    – خب دیگه مثلا می خواستم بگم منم اره…
    بعد هر دو با هم گفتند:
    – شما هم اره؟
    – ما هم اره…
    بعد هر سه خندیدیم…بعد بیست دقیقه اقای رضایی با کلی برگه اومد و روی مبلغ توافقی قرارداد نوشت و ما امضا کردیم و من خواستم یه بار دیگه برای دیدن اتاقا برم که تارا و دنیا شروع کردن نق نق کردن:
    – من گرسنمه…
    – بدو پادینا این قدر این خونه رو دیدی از رنگ و رو رفت…
    – اه گرسنمه…دارم غش می کنم…
    – وای ضعف رفتم…معدم خالی خالیه…
    هم خندم گرفته بود و هم عصبانی شده بودم…چه قدر اینا به شکمشون می رسیدند… بالاخره رضایت دادم و با هم رفتیم یه ساندویچ خوردیم…ساعت دو ربع بود که از ساندویچی زدیم بیرون و به طرف دانشگاه حرکت کردیم…تا ساعت پنج بعد از ظهر کلاس داشتیم…دیگه مخم کار نمی کرد…بلاخره پدرام کلاس و تعطیل کرد و گفت:
    – خب دانشجو های عزیز کلاس تعطیله…همون جور که صبح گفتم پس فردا مباحث گفته شده امتحان گرفته می شود که با نمره پایانی جمع میشه…هیچ استثنایی هم قائل نمی شم…
    اینو گفت و به ما نگاه کرد…منظورشو خوب می فهمیدم…می خواست بگه حتی تو که خواهرمی..حتی به شما سه تا هم نمره نمی دم…اینقدر خسته بودم که دوست داشتم همون جا روی زمین بخوابم…تارا گفت:
    – بچه ها بلند شید بریم خونه هم یه چرت بخوابیم و بلند شیم وسایلا رو جمع کنیم و فردا صبح ساعت نه صبح بریم خرید…
    دنیا با صدای کش دار و خسته ای گفت:
    – نا ندارم بلندشم…ولم کن تارا می خوام بخوابم…
    منم با سر تایید کردمو اروم گفتم:
    – تارا جون هر کی دوست داری من خستم بگو پدرام بیاد بغلم کنه و منو ببره تا دم ماشین…
    هنوز چند تا پسر و دختر داخل کلاس بودن و البته پدرام هم بود…تارا از کوره در رفت و داد زد:
    – بلند شید دیگه…اه خب منم خسته ام…مگه مثه شمام؟
    همه چرخیدن طرف ما و با تعجب نگامون کردن پدرام خندید و گفت:
    – شما دوتا دوباره چی به تارا گفتید که از کوره در رفته؟
    ما دوتا شونه بالا انداختیم که تارا گفت:
    – پاشید می خوام برم خونه…کلی کار دارم…
    از ترسش بلند شدیم و رفتیم طرف دستشویی ها تا یه ابی به صورتمون بزنیم و من بتونم رانندگی کنیم…دوباره یه ذره ارایش کردیم و مغنه و تیپمونو راست و ریست کردیم و به همون ترتیب زدیم بیرون…
    – اوه گیسو ببین کی اینجاست؟
    اخم هر سه رفت تو هم و تارا زیر لب گفت:
    – بر خرمگس معرکه لعنت…
    و هر سه برگشتیم طرف کسی که همیشه با ما لج بود…همیشه خدا و ما هم دست کمی از اون نداشتیم…هر سه با پوز خندی داشتن نگامون می کردن…پوزخندی که روی مخ من بود…شاید هم روی مخ هر سه تامون…بیا اینم روز اول دانشگاه…تارا ساکت نموند و گفت:
    – اااااااا پادی ببین کیا اینجان…می دونستم از ما خیلی خوشش میاد ولی نمی دونستم به خاطر بودن در کنار ما به ضرب پول میان این دانشگاه…
    دنیا خطو گرفت و ادامه داد:
    – اره راست می گی تارا…این سه تا قبرستونم قبول نمی شدند چه برسه به دانشگاه سراسری تهران…
    و هر سه خندیدیم…داشتم توی چشمای قهوه ایش نگاه می کردم…چشمایی که از خشم درخشش خاصی داشت و قرمز شده بود…داشت با نفرت نگامون می کرد بلاخره صداش در اومد و با داد گفت:
    – خفه شید…هر سه تاتون…
    فرانک و گیسو سریع بهش گفتند:
    – شراره…نمی خواد خونتو الوده کنی…
    این سه نفر تو دوران دبیرستان چه به روز ما نیوردند و ما چه به روز اینا…همه جمع شده بودن دور ما و پچ پچ ها اوج گرفته بود،حتی پسرایی که صبح باهاشون دعوا کرده بودیم یعنی من باهاشون دعوا کرده بودم پشت پشت شرارو گروهش دقیقا روبه روی ما ولی با فاصله وایساده بودن…پوزخندی زدمو گفتم:
    – اره عزیزم خون کثیفتو از این الوده تر نکن چون اگه الوده تر بشه جز کثافت چیزی تو رگات جریان نداره…خودت می دونی که هر کاری کنی جلوی ما کم میاری…حالا هم برو خونه وقت خوابته…بابای…
    و هر سه برگشتیم بریم که صداش در اومد:
    – فکر کردی کی هستید؟
    تارا بلند جواب داد:
    – همونی که تو نی نی کوچولو رو سرجاش می شونه…
    این دفعه صدای فرانک در اومد:
    – تارا حرف دهنتو بفهم…
    ما همون جور پشت بهشون وایساده بودیم…تارا برگشت و ما هم هم زمان باهاش برگشتیم…دنیا گفت:
    – شما کی باشی جوجه؟
    فرانک روی اسم جوجه حساس بود…دستشو برد بالا که بزنه توی گوش دنیا که قبل از رسیدن به صورت دنیا یه نفر دستشو گرفت نگاه کردم یکی از همون پسرا بود که صبح دیدیم…گفتم:
    – زدی نزدی…امواتت رو میارم جلوی چشمات…حالا هم هری…
    شراره گفت:
    – پادینا…پررو شدی…بچه ها…بریم…
    اونا رفتن و تارا برای عوض کردن جو ادای شراره رو در اورد و گفت:
    – پادینا…پررو شدی…بچه ها…بریم…
    و یه قری به کمر داد و هر سه خندیدیم…تازه متوجه سه تا پسر و دانشجوها شدم که با تعجب نگامون می کردن…پسرا به خاطر قری که تارا داد با اون چشمای هیزشون زل زده بودن به تارا و داشتن قورتش می دادن…تارا دست منو دنیا رو گرفت و از بین جمعیت رد شد و به سمت ماشین رفت…وقتی سوار شدیم هر سه به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده…حالا نخند و کی بخند…در حال خنده بودیم که از طرف تارا یکی زد به پنجره…تارا پنجره رو داد پایین و به پسری که امروز جز اون پسرا بود که باهاشون بحثمون شد همون پسر وسطیه،امروز ما چه قدراینا رو دیدیم حالا نه خیلی ازشون خوشمون میا…تارا که هنوز رگه هایی از خنده تو صداش بود گفت:
    – بله؟بفرمایید؟

    دانلود بهترین رمان های عاشقانه ایرانی کتاب ایبوک صحنه دار عکس های

    دانلود بهترین رمان های عاشقانه ایرانی کتاب ایبوک صحنه دار عکس های

    پسر با حالت مضحکی گفت:
    – ببخشید که مزاحم خندتون شدم…اگه امکان داره ماشینو یه کم ببرید جلو تا بتونیم ماشینمونو از پارک…
    – توجه توجه…

    قسمت اول رمان من هم گریه می کنم در این لحظه به پایان رسید . قسمت های بعدی به زودی در سایت قرار خواهد گرفت . با ما باشید …

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد پست دانلود رمان های جدید با موضوع عشق و عاشقی عاشقانه رمانتیک داغ من هم گریه می کنم کتاب ایبوک برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی و عکس و آهنگ و دانلود سپیده www.3pide.ir

    انتشار یافته: 1
    1. من این رمان رو دوست دارم چون که اسمم درش به کار رفته لطفا فسمت های بعدی رو هرچه زودتر بذارید ممنون


    نظرات

    *

    code

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

    آخرین مطالب
  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند