سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 03:39 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس   خودکشی دو دختر سیزده و چهارده ساله را در خیابان پیامبر غربی خیابان جهاد اکبر تهران… کانال تلگرامی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران   بررسی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران نشان می دهد که آنها قبل از اقدام به خودکشی […]

  • شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس بر اساس گزارش سایت برزیلی Folha de Sao Paulo در حالی تیم فوتبال آرژانتین دو هفته پیش با یک هواپیمای مشابه هواپیمای سقوط کرده برزیلی پرواز کرد که ممکن بود به سرنوشت آنها دچار شود. این هواپیما که حامل مسی و بازیکنان آرژانتین بود از برزیل به ” بوینوس […]

  • حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد حکم اعدام بابک زنجانی    معاون نظارت دیوان عالی کشور از تایید حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی خبر داد. حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی تایید شددکتر غلامرضا انصاری معاون نظارت و بازرسی دیوان عالی کشور در گفت‌وگو با خبرنگار گروه حقوقی و قضایی خبرگزاری میزان از […]

  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان   مطمئنا برای تان جالب خواهد بود تا با جزئیات انجماد بدن برای زنده شدن در آینده بیشتر آشنا شوید. پس با ما همراه شوید. انجماد پس از مرگ چگونه فرایندی است؟ سرمازیستی (Cryonics) و نگهداری در سرما (Cryopreservation) دو شاخه جدید علم هستند که اخیرا زیاد درباره […]

  • غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم دختر دانشجو در سیل شدید خرم آباد می خواست که سوار خودروی پژو شود که پایش لیش خورد و به درون سیل افتاد و کشته شد و راننده پژو هیچ واکنشی نشان نداد.   فیلم غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد و بی تفاوتی رهگذران […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۲۰ اسفند ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 10013 بازدید | نظرات 0 نظر | دسته بندی : جدیدترین داستان های خنده دار و طنز
  • زیباترین داستان های باحال داغ طنز آمیز خنده دار متن جملات عکس نوشته

    زیباترین داستان های باحال داغ طنز آمیز خنده دار متن جملات عکس نوشته

    زیباترین داستان های باحال داغ طنز آمیز خنده دار متن جملات عکس نوشته

    نوشته جدید سایت تفریحی و داستان چهارشنبه ۲۰ اسفند ۹۳ : زیباترین داستان های باحال داغ طنز آمیز خنده دار متن جملات عکس نوشته – دانلود سری جدید داستان های طنز و خنده دار داغ روز – جدیدترین و زیباترین داستان های داغ و بالای ۱۸+ – متن ها و نوشته ها و جملات داستان های باحال و جذاب خنده دار – داستان و رمان های قشنگ ایرانی کوتاه بلند طنز و خنده دار – جملات و دلنوشته های کوتاه و زیبای طنزآمیز باحال ایرانی سوتی

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و عکس سپیده ۳pide.ir مجموعه گالری تصاویر و عکس های بسیار زیبا و فوق العاده جذاب و دیدنی از جدیدترین و زیباترین عکسهای خنده دار طنز و باحال و داغ + بهترین داستان های ایرانی و خارجی خفن روز که خیلی خنده دار و جذاب و قشنگ می باشند رو برای شما عزیزان قرار دادیم . همچنین زیباترین دلنوشته های خنده دار + متن ها کوتاه و دل انگیز طنز + داغ ترین نوشته و جملات زیبای باحال خفن خنده دار در داخل این پست گنجانده شده است . امیدواریم از دانلود رایگان این داستان و رمان های طنز و خنده دار داغ روزانه از سایت بزرگ سپیده ۳pide.ir و خواندن و تماشای آنها لذت ببرید .

    The best stories are humorous hot cool funny pictures, written text phrases download new series of humorous stories and funny hot day the newest and most beautiful hot stories and above +18 text and sentences written and funny stories funny Dar Iranian pretty short stories and novels, comic, funny long and short sentences and Dlnvshth beautiful Iranian cool ironic Goofs

    ♥●•٠بنام خداوند بخشنده مهربان♥●•٠

    آهو خیلی خوشگل بود یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت

    آهو جون دو…ست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟

    آهو گفت یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش!

    پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.

    شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.

    حاکم پرسید علت طلاق؟

    آهو گفت توافق اخلاقی نداریم این خیلی خره!

    حاکم پرسیددیگه چی؟

    آهو گفت شوخی سرش نمیشه تا براش عشوه میام جفتک می اندازه!

    حاکم پرسیددیگه چی؟

    آهو گفت آبروم پیش همه رفته همه میگن شوهرم حماله!

    حاکم پرسید دیگه چی؟

    آهو گفت مشکل مسکن دارم خونه ام عین طویله است!

    حاکم پرسید دیگه چی؟

    آهو گفت اعصابم را خورد کرده هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه!

    حاکم پرسید دیگه چی؟

    آهو گفت تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه!

    حاکم پرسید دیگه چی؟

    آهو گفت از من خوشش نمیاد همه اش میگه لاغر مردنی تو مثل مانکن ها میمونی !

    حاکم رو به الاغ کرد و گفت آیا همسرت راست میگه؟

    الاغ گفت آره

    حاکم پرسید چرا این کارها رو می کنی ؟

    الاغ گفت واسه اینکه من خرم!

    حاکم فکری کرد و گفت خب خره دیگه چی کارش میشه کرد!

    نتیجه گیری اخلاقی:

    در انتخاب همسر دقت کنید!

    نتیجه گیری عاشقانه : مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند

    دانلود زیباترین و جدیدترین داستان رمان و عکس های طنز و خنده دار داغ باحال خفن روزدانلود زیباترین و جدیدترین داستان رمان و عکس های طنز و خنده دار داغ باحال خفن روز

    دانلود زیباترین و جدیدترین داستان رمان و عکس های طنز و خنده دار داغ باحال خفن روز

    دانلود زیباترین و جدیدترین داستان رمان و عکس های طنز و خنده دار داغ باحال خفن روز

    دانلود زیباترین و جدیدترین داستان رمان و عکس های طنز و خنده دار داغ باحال خفن روز

    دانلود زیباترین و جدیدترین داستان رمان و عکس های طنز و خنده دار داغ باحال خفن روز

    دانلود زیباترین و جدیدترین داستان رمان و عکس های طنز و خنده دار داغ باحال خفن روز

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    شبی راه‌زنان به قافله‌ای شبیخون زدند و اموال ‌آنان را به غارت بردند، بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید،

    همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست آورده بود به میان گذاشت، رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم ؟

    خدایی یا رفاقتی ؟

    جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی.

    رئیس دزدان شروع به تقسیم کرد، بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت و الباقی را به شکل نامساوی میان سه تن از راه‌زنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد، دیگران اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی باشیم این چه تقسیمیست ؟؟؟

    رئیس پاسخ داد :

    خداوند به یکی زیاد بخشیده و به یکی کمتر و به یکی هم هیچ،

    خود شاهدی بر این ادعا هستید، آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذرفتید پس حق اعتراض ندارید…

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    مردی ساعت ۲ از محل کارش خارج شد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود…، تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود.

    چند رستوران گران قیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود:

    ”ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار”.

    جانی معطل نکرد، داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست.

    گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جانی توجهی نکرد که گفت:

    ”ولی من این غذاها رو سفارش ندادم.”

    گارسون که رفت جانی شانه ای بالا انداخت و گفت: ”خودشان می فهمند که من نخوردم!”

    اما جانی موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است که رفت جلو صندوق و متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.

    جانی معترض شد: ”ولی من هیچ کدوم رو نخوردم!” و مرد پاسخ داد

    ”ما آوردیم، می خواستین بخورین!”

    جانی که خودش ختم زرنگ های روزگار بود، سری تکان داد و یک سکه ۱۰ سنتی روی پیشخوان گذاشت و وقتی متصدی اعتراض کرد، گفت:

    ”من مشاوری هستم که بابت یک ساعت مشاوره ۱۵ دلار می گیرم.”

    متصدی گفت:

    ”ولی ما که مشاوره نخواستیم!”

    و جانی پاسخ داد:

    ”من که اینجا بودم! می خواستین مشاوره بگیرین!”

    و سپس به آرامی از آنجا خارج شد

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    يارو نشسته بوده پشت بنز آخرين سيستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان ميرفته، يهو ميبينه يك موتور گازي ازش جلو زد! خيلي شاكي ميشه، پا رو ميگذاره رو گاز، با سرعت دويست از بغل موتوره رد ميشه.

    يك مدت واسه خودش خوش و خرم ميره، يهو ميبينه موتور گازيه غيييييژ ازش جلو زد! ديگه پاك قاط ميزنه، پا رو تا ته ميگذاره رو گاز، با دويست و چهل تا از موتوره جلو ميزنه.

    همينجور داشته با آخرين سرعت ميرفته، يهو ميبينه، موتور گازيه مثل تير از بغلش رد شد!! طرف كم مياره، راهنما ميزنه كنار به موتوريه هم علامت ميده بزنه كنار.

    خلاصه دوتايي واميستن كنار اتوبان، يارو پياده ميشه، ميره جلو موتوريه، ميگه: آقا تو خدايي! من مخلصتم، فقط بگو چطور با اين موتور گازي كل مارو خوابوندي؟!

    موتوريه با رنگ پريده، نفس زنان ميگه: والله… داداش…. خدا پدرت رو بيامرزه واستادي… آخه… كش شلوارم گير كرده به آينه بغلت

    نتیجه اخلاقی:

    اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ایی دارند ببینید کش شلوارشان به کجا گیر کرده!

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای آموزنده
    شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون
    رفته بودند صحرا
    نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند.
    نیمه های شب
    هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست.

    بعد واتسون را بیدار کرد و
    گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟

    واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم.

    هولمز گفت: چه نتیجه میگیری؟

    واتسون گفت: از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ
    است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.

    از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج
    مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد.

    از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در محاذات قطب است،
    پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد.

    شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت: واتسون تو احمقی بیش
    نیستی.

    نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست
    که چادر ما را
    دزدیده اند!

    بله، در زندگی همه ما بعضی وقتها بهترین و ساده ترین جواب و
    راه حل کنار دستمونه، ولی این قدر به دور دستها نگاه میکنیم که
    آن را نمی بینیم.

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
    یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.

    یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

    دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

    فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود:

    «متشکرم! از طرف مادر زنت»

    زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.

    داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود:

    «متشکرم! از طرف مادر زنت»

    نوبت به داماد آخرى رسید.
    زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
    امّا داماد از جایش تکان نخورد.

    او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
    همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.

    فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود:

    «متشکرم! از طرف پدر زنت»

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    يه روز يه آقايی نشسته بود و روزنامه می خوند كه يهو زنش با ماهی تابه می كوبه تو سرش.
    مرده ميگه: برای چی اين كارو كردی؟

    زنش جواب ميده: به خاطر اين زدمت كه تو جيب شلوارت يه كاغذ پيدا كردم كه
    توش اسم سامانتا نوشته شده بود …

    مرده ميگه: وقتي هفته پيش براي تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی كه روش شرط بندی كردم اسمش سامانتا بود.

    زنش معذرت خواهی می کنه و میره به کارای خونه برسه

    نتیجه اخلاقی:

    خانمها همیشه زود قضاوت میکنند

    سه روز بعدش مرده داشته تلويزيون تماشا می كرده كه زنش اين بار با يه قابلمه ی بزرگ دوباره می كوبه تو سرش!

    بيچاره مرده وقتی به خودش مياد می پرسه: چرا منو زدی؟

    زنش جواب ميده: آخه اسبت زنگ زده بود!

    نتیجه اخلاقی ۲:

    متاسفانه خانمها همیشه درست حدس میزنن

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای عرفانی
    شب هنگام محمد باقر – طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به
    ناگاه دختري وارد اتاق او شد.

    در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره
    کرد که سكوت كند و هيچ نگويد. دختر پرسيد: شام چه داري ؟؟ طلبه آنچه را
    که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با
    زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌اي از اتاق
    خوابيد.

    صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را
    همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع
    ندادي و ….

    محمد باقر گفت : شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست
    جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطائي کرده
    يا نه؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست
    مقاومت نمائي؟

    محمد باقر ۱۰ انگشت خود را
    نشان داد و شاه ديد که تمام
    انگشتانش سوخته و … علت را پرسيد.

    طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس
    اماره مرا وسوسه مي نمود. هر بار که نفسم وسوسه مي کرد يکي از انگشتان را
    بر روي شعله سوزان شمع مي‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از
    سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شيطان
    نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمانم را بسوزاند.

    شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده
    را
    به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام
    علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي
    دارند. از مهمترين شاگردان وي مي توان به ملا صدرا اشاره نمود .
    .
    .
    .
    .
    .
    نكته درسي:
    اگر شب در حال درس يا مطالعه بوديد حتما درب را باز بگذاريد و
    در اتاقتان هم حتما شمع داشته باشيد
    چون برق با كسي شوخي ندارد

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه!

    صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مؤنث) بمونه..

    شوهرش گوشي تلفن رابر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!

    يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه…

    خانم خونه گوشي تلفن را بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده !

    ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!

    نتيجه اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند .

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای آموزنده
    روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

    در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد.

    تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!

    در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد.

    در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

    او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

    پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.

    کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.

    با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

    همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    راننده کاميوني وارد رستوران شد.
    دقايقي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.

    راننده به او چيزي نگفت . دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمين خورد ولي باز هم ساکت ماند.

    دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!

    رستورانچي جواب داد : از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت دنده عقب ۳ موتور نازنين را خرد کرد و رفت.

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است…

    به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد.

    به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.

    دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو…

    « ابتدا در فاصله ۴ متري او بايست و با صداي معمولي، مطلبي را به او بگو.

    اگر نشنيد، همين کار را در فاصله ۳ متري تکرار کن. بعد در ۲ متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد. »

    آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم.

    سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:

    « عزيزم ، شام چي داريم؟ »

    جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد.

    سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:

    « عزيزم شام چي داريم؟ »

    و همسرش گفت:

    « مگه کري؟! » براي چهارمين بار ميگم: « خوراک مرغ » !!

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته بود و در آنجا گرفتار قبیله زنان وحشی شدند و آنها دو دوستش را کشتند.

    وقتی از او پرسیدند چرا تو زنده ماندی، گفت: زن های وحشی آمازون از هر یک از ما خواستند چیزی را از آنها بخواهیم که نتوانند انجام بدهند. خواسته های دو دوستم را انجام دادند و آنها را کشتند. وقتی نوبت به من رسید به آنها گفتم:

    لطفا زشت ترین شما مرا بکشد!

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    سه تا زن انگليسي ، فرانسوي و ایرانی با هم قرار ميزارن كه اعتصاب كنن و ديگه كارای خونه رو نكنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از يك هفته نتيجه كارو بهم بگن.

    زن فرانسوي گفت:

    به شوهرم گفتم كه من ديگه خسته شدم بنابراين نه نظافت منزل، نه آشپزي، نه اتو و نه … خلاصه از اينجور كارا ديگه بريدم. خودت يه فكري بكن من كه ديگه نيستم يعني بريدم!

    روز بعد خبري نشد ، روز بعدش هم همينطور .

    روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست كرده بود و اورد تو رختحواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتي بيدار شدم رفته بود .

    زن انگليسي گفت:

    من هم مثل فرانسوي همونا را گفتم و رفتم كنار.

    روز اول و دوم خبري نشد ولي روز سوم ديدم شوهرم

    ليست خريد و كاملا تهيه كرده بود ، خونه رو تميز كرد و گفت كاري نداري عزيزم منو بوسيد و رفت.

    زن ایرانی گفت :

    من هم عين شما همونا رو به شوهرم گفتم

    اما روز اول چيزي نديدم

    روز دوم هم چيزي نديدم

    روز سوم هم چيزي نديدم

    شكر خدا روز چهارم يه كمي تونستم با چشم چپم ببينم

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است.

    پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.

    مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

    وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟

    مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.

    وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟

    مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی …

    وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟

    مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید …

    وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست کشید. می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.

    در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد.
    پیرزن چراغ را پرت کرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و دید که چند قدم آن طرف‌تر، یک غول بزرگ ظاهر شد. غول فوری تعظیم کرد و گفت: «نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌های جورواجوری را که برایم ساخته‌اند،‌ نشنیده‌ای؟ حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. امّا یادت باشد که فقط یک آرزو!”

    پیرزن که به خاطر این خوش‌اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید،‌ از جا پرید و با خوش‌حالی گفت‌:

    “الهی فدات بشم مادر”!

    امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد.

    … و مرگ او درس عبرتی شد برای آن‌ها که زیادی تعارف می‌کنند!

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوري می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.

    وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه:

    – آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه به روز ماشینامون اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!

    مرد با هیجان پاسخ میگه:

    – اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه!

    بعد اون خانم زيبا ادامه می ده و می گه:

    – ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه مي تونه شروع جريانات خيلي جالبي باشه رو جشن بگیریم!

    و بعد خانم زيبا با لوندي بطری رو به مرد میده.

    مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حاليكه زير چشمي اندام خانم زيبا رو ديد مي زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن.

    زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

    مرد می گه شما نمی نوشید؟!

    زن لبخند شيطنت آميزي مي زنه در جواب می گه:

    – نه عزيزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشيم !!!

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    یک يارو داشته از سر كار برميگشته خونه، يهو ميبينه يك جمع عظيمي دارن تشييع جنازه ميكنند، منتها يه جور عجيب غريبي .

    اول صف يك سري ملت دارن دو تا تابوت رو ميبرن، بعد يك مَرد با سگش راه ميره، بعد ازاون هم يك صف ۵۰۰ متري از ملت دارن دنبالشون ميكن.

    يارو ميره پيش جناب سگ دار ، ميگه :
    تسليت عرض ميكنم قربان ، خيلي شرمندم . ميشه بگيد جريان چيه ؟
    مَرده ميگه : والله تابوت جلوييه خانممه، پشتيش هم مادر خانومم، هردوشون رو ديشب اين سگم پاره پاره كرد!

    مَرده ناراحت ميشه، همينجور شروع ميكنه پشت سر مَرده راه رفتن، بعد از يك مدت برميگرده ميگه :
    ببخشيد من خيلي براتون متاسفم ، ميدونم الانم وقت پرسيدن اينجور سوال ها نيست، ولي ممكنه من يك شب سگ شما رو قرض بگيرم؟!

    مَرده يك نگاهي بهش ميكنه، اشاره ميكنه به ۵۰۰ متر جمعيت پشت سر، ميگه : برو ته صف.

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    دهقان پير، با ناله مي گفت:
    ارباب! آخر درد من يکي دوتا نيست، با وجود اين همه بدبختي، نمي دانم ديگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را«چپ» آفريده است؟!
    دخترم همه چيز را دوتا مي بيند.!

    ارباب پرخاش کرد که:
    بدبخت! چهل سال است نان مرا زهر مار مي کني! مگر کور هستی، نمی بینی که چشم دختر من هم «چپ» است؟!

    دهقان گفت:
    چرا ارباب می بینم …
    اما …
    چيزي که هست، دختر شما همه ي اين خوشبختي ها را «دوتا» مي بيند … ولي دختر من، اين همه بدبختي را …

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد …

    در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!

    شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته…؟!

    زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه…

    شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!

    زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!

    مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!

    زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!

    مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم !

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمي‌دانست که چه چيزى از زندگى مي‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت.

    يک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد.

    به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد:

    يک کتاب مقدس،
    يک سکه طلا
    و يک بطرى مشروب .

    کشيش پيش خود گفت :

    « من پشت در پنهان مي‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد. آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر مي‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست. اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوري خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.»

    مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت مي‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد. کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که مي‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد. با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.

    کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد. سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . .

    کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت:

    « خداى من! چه فاجعه بزرگي ! پسرم سياستمدار خواهد شد ! »

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    يك انگليسي ؛ يك آمريكايي و يك يارو مردند و همگي رفتند جهنم

    فرد انگليسي گفت: دلم براي انگليس تنگ شده
    مي خواهم با انگلستان تماس بگيرم و ببنيم بعضي افراد آنجا چه كار مي كنند…
    تماس گرفت و به مدت ۵دقيقه صحبت كرد…
    سپس گفت:
    خب، شيطان چقدر بايد براي تماسم بپردازم؟؟؟
    شيطان ۵ ميليون دلار خواست..
    ۵ ميليون دلار !!!!!!!
    انگليسي چك كشيد و برگشت روي صندلي اش نشست

    فرد آمريكايي خيلي حسود بود و شروع كرد به جيغ و فرياد كه من هم مي خواهم با امريكا تماس بگيرم و از اوضاع اونجا با خبر شوم..
    او تماس گرفت!!
    و به مدت ۱۰ دقيقه صحبت كرد.سپس گفت: خب شيطان، چقدر بايد بابت تماسم پرداخت كنم؟
    شيطان ۱۰ ميليون دلار خواست…
    ۱۰ ميليون دلار!!!! امريكايي چك چكشيد و برگشت بر روي صندلي اش نشست…

    و اما يارو خيلي خيلي حسود بود.او شروع كرد به جيغ و فرياد كه من هم مي خواهم با كشورم تماس بگيرم و از اوضاع آنجا باخبر بشوم

    او با كشورش تماس گرفت و به مدت ۱۲ساعت صحبت كرد
    سپس گفت: خب شيطان، چقدر بايد براي تماسم پرداخت كنم؟
    شيطان گفت:
    ۱دلار……
    فقط ۱دلار؟!!!!
    شيطان گفت بله خب…
    از جهنم به جهنم داخليه !!!!

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

    این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.

    کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.

    به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

    در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و …

    دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد …!

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    روزی « ناصرالدین شاه »، وزیر دفترش، « هدایت الله خان » را دید که گوشهایش از زیر کلاهش بیرون آمده بود. نظری خشم آلود به وی افکند و گفت:

    « گوشهایت را زیر کلاه بگذار. »

    وزیر دفتر در حالی که کلاه خود را روی گوش های می کشید گفت:

    «بفرمائید قربان. این هم گوش های بنده. حالا ببینم کارهای مملکت، با رفتن گوش من در زیر کلاه درست می شود. »

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام ویکی زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

    او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت:من میدانم که شما چه فکری میکنید، اما من به شما اطمینان می دهم که من و ویکی فقط هم اتاقی هستیم.

    حدود یک هفته بعد ‎ ویکی، به مسعود گفت: از وقتی که مادرت از اینجا رفته، ظرف نقره ای من گم شده، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد؟

    مسعود جواب داد: خب، من به مادرم شک ندارم، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد.

    او در ایمیل خود نوشت:

    مادر عزیزم ، من نمی گم که شما ظرف نقره را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید، اما در هر صورت واقعیت این است که آن ظرف از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده.

    ‎با عشق ، مسعود

    روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود:

    پسر عزیزم، من نمی گم تو با ویکی رابطه داری و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری. اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید، حتما تا الان ظرف را پیدا کرده بود.

    با عشق ، مامان

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    ملا نصرالدين هميشه اشتباه مي‌كرد

    ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند.
    دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره.
    اما ملا نصرالدين هميشه سكه ی نقره را انتخاب مي‌كرد.

    اين داستان در تمام منطقه پخش شد.

    هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه ی نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اين كه مرد مهرباني از راه رسيد و از اين كه ملا نصرالدين را آن طور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد.

    در گوشه ی ميدان به سراغش رفت و گفت:
    هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه ی طلا را بردار.
    اين طوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند.

    ملا نصرالدين پاسخ داد:

    ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه ی طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم.

    شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام.

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    مسئول تست کردن شراب های يک شرابسازی می ميرد، مدير کارخانه شرابسازی دنبال يک مسئول تست ديگر می گردد تا استخدام کند

    يک فرد مست با لباس ژنده و پاره برای گرفتن شغل درخواست می دهد
    مدير کارخانه فکر می کند چطور اورا رد کند.

    اورا تست می کنند.

    به او يک گيلاش شراب می دهند و می خواهند که آنرا تست کند آزمايش می کند و می گويد
    شراب قرمز، مسکات، سه ساله، و در بخش شمالی تپه رشد کرده و در ظرف فلزی عمل آمده است
    مدير شرابسازی می گويد درست است

    گيلاس ديگری به او می دهند

    اين يکی شراب قرمز کابرنه هشت ساله و در بخش جنوبی تپه رشد کرده و در چليک چوبی عمل آمده است

    درست است.

    مدير موسسه که متعجب شده است با چشمکی به منشی پيشنهادی میکند. او يک گيلاس ادرار می آورد. فرد الکلی آنرا آزمايش می کند. و می گويد

    بلوند، ۲۶ ساله، سه ماهه حامله است و اگر کار را به من ندهيد نام پدرش را هم خواهم گفت

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    صادق و هوشنگ هر دو بيمار يک آسايشگاه روانى بودند. يکروز همينطور که در کنار استخر قدم مى زدند صادق ناگهان خود را به قسمت عميق استخر انداخت و به زير آب فرو رفت. هوشنگ فوراً به داخل استخر پريد و خود را در کف استخر به صادق رساند و او را از آب بيرون کشيد.

    وقتى دکتر آسايشگاه از اين اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصميم گرفت که او را از آسايشگاه مرخص کند. هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من يک خبر خوب و يک خبر بد برايت دارم. خبر خوب اين است که مى توانى از آسايشگاه بيرون بروى، زيرا با پريدن در استخر و نجات دادن جان يک بيمار ديگر، قابليت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به اين نتيجه رسيدم که اين عمل تو نشانه وجود اراده و تصميم در توست.

    و اما خبر بد اين که بيمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از اين که از استخر بيرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شديم او مرده بود. هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت:

    او خودش را دار نزد. من آويزونش کردم تا خشک بشه… حالا من کى مى تونم برم خونه مون ؟

    داستان حکایت رمان عکس های طنز و خنده دار جدید باحال سوتی های سوژه

    داستان حکایت رمان عکس های طنز و خنده دار جدید باحال سوتی های سوژه

    داستان حکایت رمان عکس های طنز و خنده دار جدید باحال سوتی های سوژه

    داستان حکایت رمان عکس های طنز و خنده دار جدید باحال سوتی های سوژه

    داستان حکایت رمان عکس های طنز و خنده دار جدید باحال سوتی های سوژه

    داستان حکایت رمان عکس های طنز و خنده دار جدید باحال سوتی های سوژه

    داستان حکایت رمان عکس های طنز و خنده دار جدید باحال سوتی های سوژه

    داستان حکایت رمان عکس های طنز و خنده دار جدید باحال سوتی های سوژه

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    خدای عزیزم، من هر روز، روزی ۸ ساعت سر کار میروم درحالیکه همسرم فقط در خانه میماند. میخواهم او بداند که من چه سختی را تحمل میکنم. پس تقاضا دارم که اجازه دهی بدن من و او با هم جابجا شود، تنها برای یک روز. آمین

    خداوند با حکمت بیکرانش آرزوی مرد را برآورده کرد

    فردا صبح مرد به عنوان یک زن، از خواب بیدار شد
    از جایش برخاست
    برای همسرش صبحانه حاضر کرد، بچه ها را بیدار کرد
    لباس های مدرسه بچه ها را مرتب کرد، به آنها صبحانه داد
    ناهارشان را بسته بندی کرد، آنها را به مدرسه برد
    به خانه برگشت و لباسها را برای بردن به خشکشویی برداشت
    آنها را به خشکشویی داد و به بانک رفت تا حساب پس انداز باز کند

    به خواروبار فروشی رفت
    سپس خریدهایش را به خانه برد
    قبضها و صورتحسابها را پرداخت کرد و مانده حسابها را در دفتر خرج بررسی کرد
    جای خاک گربه را تمیز کرد و سگ را حمام کرد

    ساعت دقیقا ۱ شد
    و با عجله تختها را مرتب کرد
    لباس ها را شست
    جاروبرقی کشید، گردگیری کرد و کف آشپزخانه را جارو و طی کشید
    به سرعت رفت به مدرسه تا بچه ها را بردارد و در راه خانه با هم بحث کردند
    شیر و کیک برایشان ریخت
    و بچه ها را سازماندهی کرد تا تکالیفشان را انجام دهند
    سپس میز اتو را برداشت و در حین تماشای تلویزیون لباس ها را اتو زد

    ساعت ۴:۳۰ بعدازظهر,
    سیب زمینیها را پوست کند و سبزی ها را برای درست کردن سالاد شست
    گوشت قل قلی درست کرد و لوبیاهای تازه را برای شام آماده کرد

    بعد از شام
    آشپزخانه را تمیز کرد و ماشین ظرفشویی را روشن کرد .
    لباسها را تا کرد، بچه ها را حمام کرد و آنها را خواباند

    ساعت ۹ شب
    او بسیار خسته بود و با اینکه هنوز همه کارهای روزانه اش تمام نشده بود به تختخواب رفت تا عشق بازی کند

    صبح روز بعد
    :او بیدار شد و سریع کنار تختش زانو زد و گفت
    خدایا! من نمیدانستم که به چه چیزی داشتم می اندیشیدم. من خیلی اشتباه کردم که به خانه ماندن همسرم حسودی می کردم. خواهش میکنم، آه، آه، لطفا بیا قرارمان را برگردانیم. آمین

    :خداوند با حکمت بیکرانش پاسخ داد
    پسرم میدانم که اکنون درس خودرا آموختی و من خوشحال خواهم شد که همه چیز را به روال گذشته اش بازگردانم.

    اما تو باید ۹ ماه صبر کنی چرا که دیشب باردار شدی

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز

    روزی چهار مرد و یک زن کاتولیک در باری ، مشغول نوشیدن قهوه بودند.
    یکی از مردها گفت : من پسری دارم که کشیش است. هرجا که میرود مردم او را “پدر” خطاب میکنند.

    مرد دوم گفت : من هم پسری دارم که اسقف است و وقتی جایی میرود مردم به او میگویند ” سرورم”!

    مرد سوم گفت ” پسر من کاردینال است و وقتی وارد جایی میشود مردم او را “عالیجناب” صدا میکنند.

    مرد چهارم گفت : پسر من پاپ است و وقتی جایی میرود او را “قدیس بزرگ” خطاب میکنند!

    زن حاضر در جمع نگاهی به مردان کرد و گفت : من یک دختر دارم. ۱۷۸ سانت قدش است ، بسیار خوش هیکل ، سایز سینه هایش ۸۵ است ، دور کمرش ۶۱، دور باسسنش ۹۲ سانت ، با موهای بلوند و چشمهای روشن .

    وقتی وارد جایی میشود همه میگویند : “وای !! خدای من ! “

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟ کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد بعد کشیش از او پرسید تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟ مردک گفت من روماتیسم ندارم اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است

    نکته:
    پیش از پاسخ دادن مطمئن شوید سئوال را به خوبی متوجه شده اید و جواب آنرا می دانید !

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی:
    اينكه سالمی يا مريض. اگر سالم هستی، ديگه چيزی نمونده كه نگرانش باشی؛ اما اگه مريضی، فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی: اينكه دست آخر خوب می شی يا میميری. اگه خوب شدی كه ديگه چيزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ اما اگه بميری، دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی: اينكه به بهشت بری يا به… جهنم. اگر به بهشت بری، چيزی برای نگرانی وجود نداره؛ ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قديمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری پس در واقع هيچ وقت هيچ چيز برای نگرانی وجود نداره

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟

    کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت :

    تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!!

    داستان های ایرانی و خارجی طنزآمیز بسیار زیبا و خواندنی مخصوص موبایل عکسهای سوتی جالب خفن

    داستان های ایرانی و خارجی طنزآمیز بسیار زیبا و خواندنی مخصوص موبایل عکسهای سوتی جالب خفن

    داستان های ایرانی و خارجی طنزآمیز بسیار زیبا و خواندنی مخصوص موبایل عکسهای سوتی جالب خفن

    داستان های ایرانی و خارجی طنزآمیز بسیار زیبا و خواندنی مخصوص موبایل عکسهای سوتی جالب خفن

    داستان های ایرانی و خارجی طنزآمیز بسیار زیبا و خواندنی مخصوص موبایل عکسهای سوتی جالب خفن

    داستان های ایرانی و خارجی طنزآمیز بسیار زیبا و خواندنی مخصوص موبایل عکسهای سوتی جالب خفن

    داستان های ایرانی و خارجی طنزآمیز بسیار زیبا و خواندنی مخصوص موبایل عکسهای سوتی جالب خفن

    داستان های ایرانی و خارجی طنزآمیز بسیار زیبا و خواندنی مخصوص موبایل عکسهای سوتی جالب خفن

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز

    در تورنتو کانادا یه دانشگاه بود.
    تازگی ها مد شده بود دخترها وقتی می رفتن تو دستشویی ، بعد از آرایش کردن آیینه رو می بوسیدن.
    تا جای رژ لبشون روی آینه دستشویی بمونه.
    مستخدم بیچاره از بس جای رژ لب پاک کرده بود خسته شده بود.

    موضوع رو با رییس دانشگاه در میون می ذاره.
    فرداش رییس دانشگاه تمام دخترها رو جمع می کنه جلوی در دستشویی و می گه :
    کسانیکه که این کار رو می کنن خیلی برای مستخدم ایجاد زحمت می کنن.
    حالا برای اینکه شما ببینین پاک کردن جای رژ لب چقدر سخته، یه بار جلوتون پاک می کنه.
    مستخدم با آرامش کامل رفت دستمال رو فرو کرد تو توالت، بعد که دستمال خیس شد، شروع کرد به پاک کردن آینه.

    از اون به بعد دیگه هیچکس آیینه ها رو نبوسید.

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    زن ملا مشغول پر کندن چند مرغ بود. گربه ای آمد و یکی از مرغ ها را قاپید و فرار کرد. زن فریاد زد: ملا، گربه مرغ را برد. ملا از توی یکی از اتاق ها با صدای بلند گفت: قرآن را بیاور! گربه تا این را شنید مرغ را انداخت و فرار کرد. گربه های دیگر دورش جمع شدند و با افسوس پرسیدند:

    تو که این همه راه مرغ را آوردی چرا آنرا انداختی؟ گربه گفت: مگر نشنیدید گفت قرآن را بیاور؟ گربه ها گفتند قرآن کتاب آسمانی آنهاست به ما گربه ها چه ربطی دارد؟

    گربه گفت اشتباه شما همین جاست ملا می خواست آیه ای پیدا کند و بگوید از این به بعد گوشت گربه حلال است و نسل مان را از روی زمین بردارد

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    در یک کالج در مالزی ، از دانشجویان خواسته شد تا با حداقل کلمات ممکن داستان کوتاهی بنویسند این داستان باید حول سه موضوع زیر می چرخید:
    ۱٫ مذهب
    ۲٫ سکس
    ۳٫ راز
    داستان کوتاه زیر در کل کلاس نمره ی A+ مثبت گرفت .
    خدای خوبم، من حامله ام؛ یعنی کار کیه؟

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت : می خواهم ازدواج کنم .
    پدر خوشحال شد و پرسید : نام دختر چیست ؟

    مرد جوان گفت : نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند .

    پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت : من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود .

    با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت : مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم .

    مادرش لبخند زد و گفت : نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.

    در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.

    پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
    انگار همین دیروز بود.

    راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
    به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.

    آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.
    در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.

    در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کردم.

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز

    یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش
    راهبه سوار میشه و راه میفتن
    چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه
    راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار …!
    کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه
    چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس میده …!
    راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!!!
    کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه
    بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی!!!

    نتیجه اخلاقی : اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی !

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف سرویس قدم می زدند
    یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه
    جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم
    منشی می پره جلو و میگه: اول من، اول من!

    من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم!

    پوووف! منشی ناپدید میشه …

    بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من، حالا من
    من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم …

    پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه

    بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه
    مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!

    نتیجه اخلاقی : همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    اتومبيل مردي که به تنهايي سفر مي کرد در نزديکي صومعه اي خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

    رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير کردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي که تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد که صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»

    مرد با نا اميدي از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

    چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

    راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت کردند ، از وي پذيرايي کردند و ماشينش را تعمير کردند.. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت کننده عجيب را که چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

    صبح فردا پرسيد که آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»

    اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا کنم. اگر تنها راهي که من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
    راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط کره زمين سفر کني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همينطور بايد تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يک راهب خواهي شد.»

    مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و ۴۵ سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

    مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمين سفر کردم و عمر خودم را وقف کاري که از من خواسته بوديد کردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا ۳۷۱,۱۴۵,۲۳۶, ۲۸۴,۲۳۲ عدد است. و ۲۳۱,۲۸۱,۲۱۹, ۹۹۹,۱۲۹,۳۸۲ سنگ روي زمين وجود دارد»
    راهبان پاسخ دادند :« تبريک مي گوييم . پاسخ هاي تو کاملا صحيح است . اکنون تو يک راهب هستي . ما اکنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم..»

    رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يک در چوبي راهنمايي کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

    مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کليد اين در را به من بدهيد؟»
    راهب ها کليد را به او دادند و او در را باز کرد.

    پشت در چوبي يک در سنگي بود . مرد درخواست کرد تا کليد در سنگي را هم به او بدهند..

    راهب ها کليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز کرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست کليد کرد .

    پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت کبود قرار داشت.
    و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

    در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين کليد آخرين در است » . مرد که از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز کرد. دستگيره را چرخاند و در را باز کرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي که او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نکردني بود.
    .
    .
    .
    .
    .
    …..اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز

    بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد
    همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد
    زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه
    همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود
    تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان ۱۰۰۰ دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!
    بعد از چند لحظه، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پیتر میده و میره …!
    زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و برگشت
    پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود
    پیتر گفت: خوبه… چیزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!

    نتیجه اخلاقی : اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید !

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز

    یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه!

    صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه

    شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچكدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیكنن!

    یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مذكر) بمونه

    خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه : ۱۵ تاشون تایید میكنن كه آقا تمام شب رو خونه ی اونا مونده! ۵ تای دیگه حتی میگن كه آقا هنوزم خونه اونا پیش اوناست !!!

    نتیجه اخلاقی : یادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری برای همدیگه هستند !

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز

    من خیلی خوشحال بودم !
    من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود
    فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
    اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم
    یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !
    سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
    اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
    من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم
    اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم
    وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
    یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
    پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
    ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس رو بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم. به خانوادهء ما خوش اومدی !!!

    نتیجه اخلاقی : همیشه سعی کنید کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید شاید براتون شانس بیاره !

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    توی اتاق رختكن كلوپ گلف، وقتی همه آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمكت شروع میكنه به زنگ زدن.

    مردی كه نزدیك موبایل نشسته بود دكمه اسپیكر موبایل رو فشار میده و شروع می كنه به صحبت
    بقیه آقایون هم مشغول گوش كردن به این مكالمه میشن …

    مرد: الو؟

    صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟

    مرد: آره !

    زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم
    اینجا یه كت چرمی خوشگل دیدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟
    مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره!

    زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید ۲۰۰۶ رو دیدم… یكیشون خیلی قشنگ بود قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !

    مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی كن ماشین رو با تمام امكانات جانبی بخری !

    زن: عالیه. اوه یه چیز دیگه، اون خونه ای رو كه قبلا میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره

    مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی !!!

    زن: خیلی خوبه. بعدا می بینمت عزیزم. خداحافظ

    مرد: خداحافظ

    بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی كه با حسرت نگاهش میكردن میندازه و میگه: كسی نمیدونه كه این موبایل مال كیه ؟!

    نتیجه اخلاقی : هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین !

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کردن

    بعد از مدتی یكی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می كشونن به تعریف از فرزندانشون :

    اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه كار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت كرد.
    پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد !

    دومی: جالبه. پسر من هم مایه افتخار و سرفرازی منه. توی یه شركت هواپیمایی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده… پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صمیمیترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد !!!

    سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده
    اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس كرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد!

    هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریكات به خاطر چیه؟!

    سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كردیم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف كنی؟!

    چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه كلوپ مخصوص كار میكنه!
    سه تای دیگه گفتند: اوه مایه خجالته چه افتضاحی !!!

    دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم… در ضمن زندگی بدی هم نداره.

    اتفاقا همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت !!!

    نتیجه اخلاقی : هیچوقت به چیزی كه كاملا در موردش مطمئن نیستی افتخار نكن !

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    یه مرد ۸۰ ساله میره برای چكاپ. دكتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:

    هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زایمانش میرسه

    نظرت چیه دكتر؟!

    دكتر چند لحظه فكر میكنه و میگه: خب بذار یه داستان برات تعریف كنم. من یه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نمیده. یه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل!

    همینطور كه میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شكارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ كشته میشه و میفته روی زمین!!!

    پیرمرد با حیرت میگه: این امكان نداره! حتما یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!

    دكتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا منظور منم همین بود !!!

    نتیجه اخلاقی : هیچوقت در مورد چیزی كه مطمئن نیستی نتیجه كار خودته ادعا نداشته نباش !

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز

    یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن.

    وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم!

    زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:
    چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم
    فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد !

    حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه.

    مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:

    این خیلی رمانتیكه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد
    بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه
    زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.

    فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!

    نتیجه اخلاقی : مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند !

    تصاویر و عکس های جدید دیدنی و جالب داستان های طنز و خنده دار جدید کوتاه و بلند

    تصاویر و عکس های جدید دیدنی و جالب داستان های طنز و خنده دار جدید کوتاه و بلند

    تصاویر و عکس های جدید دیدنی و جالب داستان های طنز و خنده دار جدید کوتاه و بلند

    تصاویر و عکس های جدید دیدنی و جالب داستان های طنز و خنده دار جدید کوتاه و بلند

    تصاویر و عکس های جدید دیدنی و جالب داستان های طنز و خنده دار جدید کوتاه و بلند

    تصاویر و عکس های جدید دیدنی و جالب داستان های طنز و خنده دار جدید کوتاه و بلند

    تصاویر و عکس های جدید دیدنی و جالب داستان های طنز و خنده دار جدید کوتاه و بلند

    تصاویر و عکس های جدید دیدنی و جالب داستان های طنز و خنده دار جدید کوتاه و بلند

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای طنز آمیز
    فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی:
    اينكه سالمی يا مريض. اگر سالم هستی، ديگه چيزی نمونده كه نگرانش باشی؛ اما اگه مريضی، فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی: اينكه دست آخر خوب می شی يا میميری. اگه خوب شدی كه ديگه چيزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ اما اگه بميری، دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی: اينكه به بهشت بری يا به… جهنم. اگر به بهشت بری، چيزی برای نگرانی وجود نداره؛ ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قديمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری پس در واقع هيچ وقت هيچ چيز برای نگرانی وجود نداره

    ♥●•٠داستان و جملات زیبای پندآموز,بهترین و زیباترین داستان و جملات عبرت انگیز,دانلود کتاب موبایل داستان کوتاه پندآموز,متن نوشته جمله های سخنان پندآموز عبرت انگیز جدید و زیبا www.3pide.ir ♥●•٠

    سوالات امتحان یک دانشجو

    امتحان سخت

    ۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟

    الف) ۱۱۶ سال

    ب ) ۹۹ سال

    ج ) ۱۰۰ سال

    د ) ۱۵۰ سال

    او نمیتواند به این سوال جواب دهد

    ۲ـ کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشود؟

    الف) برزیل

    ب) شیلی

    ج) پاناما

    د) اکوادور

    حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند

    ۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟

    الف) ژانویه

    ب) سپتامبر

    ج) اکتبر

    د) نوامبر

    این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند

    ۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟

    الف) ادر

    ب) آلبرت

    ج) جرج

    د) مانوئل

    خوب بقیه حضار باید به دادش برسند

    ۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟

    الف) قناری

    ب) کانگارو

    ج) توله سگ

    د) موش

    در اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف میده

    اگر خیلی خودتان را گرفته اید که همه ی جوابها را میدانید و به این بنده ی خدا هم کلی خندیدید بهتره اول جوابها را بخوانید…

    توجه توجه : اگر از این مطلب خوشتون اومد لطفا در شبکه های اجنماعی مثل کلوب و فیسبوک و … اگر عضو هستید این مطلب رو با دوستانتان به اشتراک بگذارید با درج لینک این صفحه تا افراد دیگر نیز از این مطالب استفاده بکنند و آگاه شوند . پس اطلاع رسانی یادتون نره

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد پست بهترین و زیباترین داستان های کوتاه طنز و خنده دار جذاب و قشنگ باحال ۲۰۱۵ برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی و عکس و آهنگ و دانلود سپیده www.3pide.ir

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند