سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 03:41 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس

    ماجرای خودکشی تلخ دو دختر۱۳ و۱۴ ساله/عکس   خودکشی دو دختر سیزده و چهارده ساله را در خیابان پیامبر غربی خیابان جهاد اکبر تهران… کانال تلگرامی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران   بررسی علت خودکشی دختران سیزده و چهارده ساله در تهران نشان می دهد که آنها قبل از اقدام به خودکشی […]

  • شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس

    شانس بزرگ مسی برای زنده ماندن/عکس بر اساس گزارش سایت برزیلی Folha de Sao Paulo در حالی تیم فوتبال آرژانتین دو هفته پیش با یک هواپیمای مشابه هواپیمای سقوط کرده برزیلی پرواز کرد که ممکن بود به سرنوشت آنها دچار شود. این هواپیما که حامل مسی و بازیکنان آرژانتین بود از برزیل به ” بوینوس […]

  • حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد

    حکم اعدام بابک زنجانی صادرشد حکم اعدام بابک زنجانی    معاون نظارت دیوان عالی کشور از تایید حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی خبر داد. حکم اعدام بابک زنجانی در دیوان عالی تایید شددکتر غلامرضا انصاری معاون نظارت و بازرسی دیوان عالی کشور در گفت‌وگو با خبرنگار گروه حقوقی و قضایی خبرگزاری میزان از […]

  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان   مطمئنا برای تان جالب خواهد بود تا با جزئیات انجماد بدن برای زنده شدن در آینده بیشتر آشنا شوید. پس با ما همراه شوید. انجماد پس از مرگ چگونه فرایندی است؟ سرمازیستی (Cryonics) و نگهداری در سرما (Cryopreservation) دو شاخه جدید علم هستند که اخیرا زیاد درباره […]

  • غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم دختر دانشجو در سیل شدید خرم آباد می خواست که سوار خودروی پژو شود که پایش لیش خورد و به درون سیل افتاد و کشته شد و راننده پژو هیچ واکنشی نشان نداد.   فیلم غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد و بی تفاوتی رهگذران […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۲۰ اسفند ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 4690 بازدید | نظرات 0 نظر | دسته بندی : داستان های رمانتیک و عاشقانه کوتاه جدید , عکس های عاشقانه زیبا و جدید
  • متن جملات نوشته داستان جدید کوتاه عاشقانه احساسی رمانتیک عکس

    متن جملات نوشته داستان جدید کوتاه عاشقانه احساسی رمانتیک عکس

    متن جملات نوشته داستان جدید کوتاه عاشقانه احساسی رمانتیک عکس

    نوشته جدید سایت تفریحی و داستان چهارشنبه ۲۰ اسفند ۹۳ : متن جملات نوشته داستان جدید کوتاه عاشقانه احساسی رمانتیک عکس – زیباترین داستان های عاشقانه کوتاه احساسی و زیبا – جدیدترین داستان های باحال و داغ عشق و عاشقی ایرانی خارجی – سایت و وبلاگ های پر از داستان و جملات احساسی و عاشقانه – تصاویر کاریکاتور نقاشی دختر پسر عکس های احساسی عاشقانه زیبا – داستانک و رمان و متن های باحال و خفن داغ احساسی زیبا – دانلود کتاب موبایل داستان و جمله های زیبای کوتاه عاشقانه – متون و دلنوشته عکس نوشته های زیبای جذاب قشنگ احساسی عاشقانه

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و عکس سپیده ۳pide.ir مجموعه گالری تصاویر و عکس های بسیار زیبا و فوق العاده شگفت انگیز و دیدنی از جدیدترین و زیباترین عکسهای عاشقانه احساسی و داستان های رمانتیک زیبا و جذاب براتون قرار دادیم . این داستان های احساسی جذاب عاشقانه و احساسی به صورت گلچین و منتخب از سراسر وبلاگ و سایت های اینترنتی با موضوع داستان عاشقانه انتخاب و برداشته شده است و حالا در این پست برای شما عزیزان آماده شده است . همچنین کلی تصاویر متن دار قشنگ و زیبا با موضوع احساسی و عاشقانه + جدیدترین و بهترین نقاشی و کاریکاتورهای جذاب + متن جملات نوشته های احساسی به این پست اضافه خواهد شد . امیدواریم از دانلود رایگان این مجموعه زیبا و جدید داستان و نوشته های عاشقانه احساسی از سایت بزرگ سپیده ۳pide.ir و خواندن و تماشای انها لذت ببرید .

    New story short text written sentences romantic romantic feeling Photo – beautiful love stories short and feel beautiful – Latest cool, hot love stories Iran – sites and blogs are full of stories and words of emotion and love – painting cartoon images girl boy Photo of beautiful romantic feelings – stories and novels and the cool and beautiful feeling hot hot – phone book and the beautiful story short romance – beautiful writing texts and photographs Dlnvshth attractive beautiful romantic feeling

    ♥●•٠بنام خداوند بخشنده مهربان♥●•٠

    ” جان بلانکارد ” از روي نيمکت برخاست لباس ارتشي اش را مرتب کرد و به تماشاي انبوه مردم که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ . از سيزده ماه پيش دلبستگي‌اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي در فلوريدا, با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود, اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد, که در حاشيه صفحات آن به چشم مي‌خورد.

    دست خطي لطيف که بازتابي از ذهني هوشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بيابد: “دوشيزه ه;اليس مي نل” . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. ” جان ” براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او درخواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد .

    روز بعد جان سوار کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود .در طول يکسال و يک ماه پس از آن , آن دو به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد… ” ج;ان ” درخواست عکس کرد ولي با مخالفت ” ميس هاليس ” روبه رو شد . به نظر هاليس، اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد . ولي سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرارسيد آن ها قرار نخستين ملاقات خود را گذاشتند : ۷ بعدظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک. هاليس نوشته بود : تو مرا خواهي شناخت از روي گل سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت .

    بنابراين راس ساعت ۷ بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنويد : ” زن جواني داشت به سمت من مي‌آمد, بلند قامت و خوش اندام, موهاي طلايي‌اش در حلقه‌هاي زيبا کنار گوش‌هاي ظريفش جمع شده بود , چشمان آبي رنگش به رنگ آبي گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاري مي مانست که جان گرفته باشد .

    من بي اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد . اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با ل;بخند پرشوري از هم گشوده شد , اما به آهستگي گفت ” ممکن است اجازه دهيد عبور کنم ؟ ” بي‌اختيار يک قدم ديگر به او نزديک شدم ودر اين حال ميس هاليس را ديدم . تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود زني حدودا ۴۰ ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود و مچ پايش نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند دختر سبز پوش از من دور مي شد , من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرارگرفته ام .

    از طرفي شوق وتمنايي عجيب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا ميخواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معناي واقعي کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم مي کرد . او آن جا ايستاده بود با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام و موقر به نظر مي رسيد وچشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد . ديگر به خود ترديد راه ندادم .

    کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد , از همان لحظه فهميدم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود , اما چيزي به دست آورده بودم که ارزشش حتي از عشق بيشتر بود , دوستي گرانبهايي که مي توانستم هميشه به آن افتخار کنم .

    به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين .وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من ” جان بلانکارد” هستم و شما هم بايد دوشيزه مي نل باشيد . از ملاقات شما بسيار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟

    چهره آن زن با تبسمي ش;کيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمي‌شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست .

    او گفت که اين فقط يک امتحان است !

    دانلود رایگان کتاب داستان های کوتاه عاشقانه احساسی و رمانتیک مخصوص گوشی های موبایل اندروید

    دانلود رایگان کتاب داستان های کوتاه عاشقانه احساسی و رمانتیک مخصوص گوشی های موبایل اندروید

    ♥●•٠داستان جدید احساسی,زیباترین داستان های عاشقانه,دانلود بهترین کتاب داستان رمانتیک,داستان احساسی عاشقانه کوتاه بلند جذاب قشنگ,متن جملات نوشته مطالب دلنوشته احساسی عاشقانه www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای احساسی
    مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید.

    پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت:

    «مامان! مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!»

    مادر آهی کشید و فریاد زد:

    «حالا تامی کجاست؟»

    و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: «تو پسر خیلی بدی هستی» و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال.

    تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد.

    تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود:

    مادر دوستت دارم!

    مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!

    ♥●•٠داستان جدید احساسی,زیباترین داستان های عاشقانه,دانلود بهترین کتاب داستان رمانتیک,داستان احساسی عاشقانه کوتاه بلند جذاب قشنگ,متن جملات نوشته مطالب دلنوشته احساسی عاشقانه www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای احساسی
    دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
    نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید..

    بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.

    زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

    ۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.

    مرد گفت: “من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم”.

    ♥●•٠داستان جدید احساسی,زیباترین داستان های عاشقانه,دانلود بهترین کتاب داستان رمانتیک,داستان احساسی عاشقانه کوتاه بلند جذاب قشنگ,متن جملات نوشته مطالب دلنوشته احساسی عاشقانه www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای احساسی
    آنچه یک زن بطور واقعی می خواهد

    روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد. آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد، و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد. سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟

    این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد. اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود، وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.

    آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد: از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار… . او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند. بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.

    وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با جادوگر پیر ندارد. جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد، اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند.
    جادوگر پیر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند!

    آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد. جادوگر پیر؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت، بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با جادوگر تحت فشار گذاشته و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند.

    اما دوستش لنسلوت، از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد. او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با جان آرتور نیست. از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و جادوگر پاسخ سوال را داد. سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟

    پاسخ جادوگر این بود:

    ” آنها می خواهند تا خود مسئول زندگی خودشان باشند”.

    همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه، آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و جادوگر پیر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند.

    ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد، در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟ زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود. لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟

    زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان جادوگری پیر با مهربانی رفتار کرده بود، از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشد. سپس جادوگر از وی پرسید: ” کدامیک را ترجیح می دهد؟ زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن…؟”.

    لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد. اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران، همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد! یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب، زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند.

    اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید… انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟

    اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟ انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.

    آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود:

    لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛ از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد. با شنیدن این پاسخ، جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند، چرا که لنسلوت به این مسئله که آن زن بتواند خود مسئول زندگی خودش باشد احترام گذاشته بود.

    اکنون فکر می کنید که نکته اخلاقی این داستان چه بوده است؟… تا نظر شما چه باشد.

    ♥●•٠داستان جدید احساسی,زیباترین داستان های عاشقانه,دانلود بهترین کتاب داستان رمانتیک,داستان احساسی عاشقانه کوتاه بلند جذاب قشنگ,متن جملات نوشته مطالب دلنوشته احساسی عاشقانه www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای آموزنده
    آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند.
    او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد.

    آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف قرمز نوشته شده بود:

    « من آدم تاثیرگذارى هستم.»

    سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.

    آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.

    یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت:

    ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید.

    مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسین می‌کند.

    رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش بچسباند.

    رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت:

    این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید.

    مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم می‌گذارد.

    آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ ساله‌اش نشست و به او گفت:
    امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد.
    می‌توانى تصور کنی؟

    او فکر می‌کند که من یک نابغه هستم!

    او سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود:

    «من آدم تاثیرگذارى هستم.»

    سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه می‌آمدم، به این فکر می‌کردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من می‌خواهم از تو قدردانى کنم.

    مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شب‌ها به خانه می‌آیم توجه زیادى به تو نمی‌کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد می‌کشم.

    امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بوده‌اى.

    تو در کنار مادرت، مهم‌ترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.

    پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمی‌توانست جلوى گریه‌اش را بگیرد. تمام بدنش می‌لرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:

    « پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.»

    من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامه‌ام بالا در اتاقم است. پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد.

    فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمی‌زد و طورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بوده‌اند.

    مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامه‌ریزى شغلى کمک کرد… یکى از آن‌ها پسر رییسش بود و همیشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها در زندگى او تاثیرگذار بوده‌اند.

    و به علاوه، بچه‌هاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند:

    « انسان در هر شرایط و وضعیتى می‌تواند تاثیرگذار باشد. »
    همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشته‌اند قدردانی کنید.

    ♥●•٠داستان جدید احساسی,زیباترین داستان های عاشقانه,دانلود بهترین کتاب داستان رمانتیک,داستان احساسی عاشقانه کوتاه بلند جذاب قشنگ,متن جملات نوشته مطالب دلنوشته احساسی عاشقانه www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای احساسی
    پسرك پريد لبه‌ی جوی آب و سعي كرد تعادلش را حفظ كند و شروع كرد به راه‌رفتن. دخترك اما لبه‌ی ديگر جوی آب را انتخاب كرد؛ دوست نداشت پشت سر پسر باشد. فكر كرد اينجوری هميشه كنار هم هستند.
    سرش را كه بلند كرد، انتهاي جوی آب در آن خيابان طويل درست پيدا نبود اما، يك چيز كاملاً مشخص بود؛ آنها موازی همديگر می ‌رفتند، با فاصله يك جوی آب از هم.

    رسيدنی در كار نبود، حتی تا قيامت!

    ♥●•٠داستان جدید احساسی,زیباترین داستان های عاشقانه,دانلود بهترین کتاب داستان رمانتیک,داستان احساسی عاشقانه کوتاه بلند جذاب قشنگ,متن جملات نوشته مطالب دلنوشته احساسی عاشقانه www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای احساسی

    دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،غریب است دوست داشتن.
    دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

    این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
    باید آدمش پیدا شود!

    باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
    سنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

    فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.!صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بکشی‌اش…
    شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

    توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
    توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
    توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
    در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد
    برای یکی ، یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی ، یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی!یک چقدر زیبایی، یک با من می‌مانی؟

    بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!
    سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری

    اما بگذار به سن تو برسند!
    بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند
    و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن.
    وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …

    و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
    به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.
    تقصیر از ما نیست؛

    تمامی قصه های عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

    ♥●•٠داستان جدید احساسی,زیباترین داستان های عاشقانه,دانلود بهترین کتاب داستان رمانتیک,داستان احساسی عاشقانه کوتاه بلند جذاب قشنگ,متن جملات نوشته مطالب دلنوشته احساسی عاشقانه www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای احساسی
    مرد درحال تميز كردن اتومبيل تازه خود بود كه متوجه شد پسر ۴ ساله اش تكه سنگي برداشته و بر وري ماشين خط مي اندازد .

    مرد با عصبانيت دست كودك را گرفت و چندين مرتبه ضربات محكمي بر دستان كودك زد بدون اينكه متوجه آچاري كه در دستش بود شود

    در بيمارستان كودك به دليل شكستگي هاي فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .

    وقتي كودك پدرخود را ديد با چشماني آكنده از درد از او پرسيد : پدر انگشتان من كي دوباره رشد مي كنند ؟
    مرد بسيار عاجز و ناتوان شده بود و نمي توانست سخني بگويد ، به سمت ماشين خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشين .

    و با اين عمل كل ماشين را از بين برد و ناگهان چشمش به خراشيدگي كه كودك ايجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :

    ( !دوستت دارم پدر )

    روز بعد مرد خودكشي كرد .
    عصبانيت و عشق محدوديتي ندارند .

    یادمان باشد چيزها براي استفاده كردن هستند و انسان ها براي دوست داشتن .
    مشكل دنياي امروزي اين است كه انسانها مورد استفاده قرار مي گيرند و اين درحالي است كه چيزها دوست داشته مي شون

    ♥●•٠داستان جدید احساسی,زیباترین داستان های عاشقانه,دانلود بهترین کتاب داستان رمانتیک,داستان احساسی عاشقانه کوتاه بلند جذاب قشنگ,متن جملات نوشته مطالب دلنوشته احساسی عاشقانه www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای احساسی
    آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند
    آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند…
    …و عاشق هم شدند.

    کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،
    و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..
    بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»
    کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»

    بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»
    ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
    درست مثل هوا که تغییر می کند.
    دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
    کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»

    بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود…من این پا ها را نمی خواهم…
    …من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

    کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.
    قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»

    بچه قورباغه گفت قول می دهم.
    ولی مثل عوض شدن فصل ها،
    دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
    بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.

    کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»
    بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم…
    من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

    کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را…
    این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»

    ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
    درست مثل دنیا که تغییر می کند.
    دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
    او دم نداشت.

    کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»

    بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»

    «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»

    کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
    یک شب گرم و مهتابی،
    کرم از خواب بیدار شد..
    آسمان عوض شده بود،
    درخت ها عوض شده بودند
    همه چیز عوض شده بود…

    اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.

    بال هایش را خشک کرد.
    بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
    آنجا که درخت بید به آب می رسد،
    یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

    پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ…»
    ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«…سیاه و درخشانم را ندیدید؟»

    قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،
    و درسته قورتش داد.

    و حالا قورباغه آنجا منتظر است…
    …با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند….
    …نمی داند که کجا رفته.

    ♥●•٠داستان جدید احساسی,زیباترین داستان های عاشقانه,دانلود بهترین کتاب داستان رمانتیک,داستان احساسی عاشقانه کوتاه بلند جذاب قشنگ,متن جملات نوشته مطالب دلنوشته احساسی عاشقانه www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای احساسی
    تا حالا فكر كردين كه چرا يه مدت توي جاده زندگي با يكي هم مسير مي شين ، بعد سر يه دو راهي هر كدوم مسير تازه اي رو انتخاب ميكنيد ؟

    قطعاً توي اين هم مسيري ، تنهائي هاتون رو با هم قسمت كردين ، شادي هاتون ،…
    گاهي وقتها كه تو راه گم شدين ، پناه همديگه بودين …

    يك وقتهائي كه يكي تون از ادامه راه خسته ميشد اون يكي هولش ميداد ، زير بال و پرش رو ميگرفت و بلندش ميكرد ، يا اينكه يه جاهائي خسته ميشدين اما هر كدوم به عشق همسفري با اون يكي ، شونه به شونه با هم راه ميرفتين و ادامه مي دادين

    همه چي خوب پيش ميره ، تا اينجا نقشه زندگي هر دوتون يكي است .اما ميرسين به يه دو راهي ، نقشه رو نگاه ميكنين ، از اينجا به بعد نقشه هاتون با هم فرق داره
    فكر ميكنيد اگه تو راه بمونين كسي نيست به جلو هولتون بده
    كسي نيست زير بال و پرتون را بگيره…

    يا فكر ميكنيد اصلا به عشق كي بقيه راه رو برم ؟؟

    اما گروه ديگه اي هستند كه به خودشون ، به حسشون ، به درسهائي كه تو اين گمراهي گرفتن اعتماد ميكنند و سعي ميكنند ادامه راه رو با اتكا به نفس طي كنند.

    اونا يه فرقي دارند و اينه كه ميدونند بايد از درسهايي كه از همراهشون تا به اينجا گرفتند براي ادامه راهشون استفاده كنند . اونا باور دارند هيچ همراهي بي هدف نيست

    اونا به راهنماي اصليشون ايمان دارند ، اعتقاد دارند كسي بالاي سر خودشون و همراهشون هست كه جاده زندگي رو براشون امن ميكنه.پس با خيال راحت به راهشون ادامه ميدن .اين دسته باور دارند اون راهي رو كه تا به اين جا طي كردند باعث رشدشون شده…

    خيلي جاها دلتنگ همراهشون هستند ، اما از كجا معلوم ؟ شايد اون دو تا بايد قوي تر بشن ، هر كدوم مسيرهاي تازه اي رو طي كنند ، درسهاي جديد ياد بگيرند ، آماده بشن تا اين درسها رو به يكي ديگه ياد بدن ، اون وقت دوباره سر يه دو راهي كه قراره يكي بشه ، كنار هم قرار بگيرند و ادامه راه رو با هم طي كنند…

    همه و همه براي رشد ماست ، يه وقتهائي يكي ، همراه خوبي براتون نميشه ، براتون پشت پا ميگيره ، يه وقتائي هولتون ميده تو چاله ، يه جاهائي توي تاريكي شب تنهاتون ميذاره……همه اينها قلبتون رو به درد مياره ، اما وقتي مسيرتون رو ازش جدا كردين و تو راه جديد قدم ميذارين ، حواستون رو جمع ميكنيد ، چاله ها رو ميبينين ،حواستون هست كه توش نيفتين ، دقت ميكنيد كه همه تكيه گاهتون رو به يكي ندين كه اگه يه وقت شونه خالي كنه با مخ زمين بخورين …

    اينبار ديگه ياد گرفتين تو تاريكيها از خودتون مراقبت كنيد ، تجربه هاتون ، مثل يه فانوس جلوي پاتون رو روشن ميكنه

    حالا ميبينين كه چقد رشد كردين ، اون وقت براي اون همراهتون هم دعاي خير ميكنين چون ميفهمين اونم مربيتون بوده و درسهائي بهتون داده كه حالا به اينجا رسيدين

    هر راهي كه تو نقشه زندگيتون مشخص شده هدفي رو تو دلش داره و هر همراهي كه تو اين راه كنارتونه ، مربي شماست كه درسهاي زندگي رو بهتون ياد ميده و اين شما هستين كه با اتكا به خودتون و با اعتماد به مسيري كه كائنات براتون در نظر گرفته انتخاب ميكنين كه تو جاده زندگي قدم بذارين و مسير تازه زندگيتون رو مشخص كنين

    دانلود بهترین تصاویر و عکس های داستان های جملات زیبا و کوتاه عاشقانه داغ روز

    دانلود بهترین تصاویر و عکس های داستان های جملات زیبا و کوتاه عاشقانه داغ روز

    ♥●•٠داستان جدید احساسی,زیباترین داستان های عاشقانه,دانلود بهترین کتاب داستان رمانتیک,داستان احساسی عاشقانه کوتاه بلند جذاب قشنگ,متن جملات نوشته مطالب دلنوشته احساسی عاشقانه www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای احساسی
    از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
    فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
    خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟

    او بايد کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.

    بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
    بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
    بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.

    بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
    و شش جفت دست داشته باشد.
    فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
    گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

    خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
    -اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.

    خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
    يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
    از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.

    يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
    و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
    بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.

    فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
    اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
    خداوند فرمود : نمی شود !!

    چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
    از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

    فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
    اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
    بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
    فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
    خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
    آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.

    ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.
    خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.

    فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
    خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
    فرشته متاثر شد.

    شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا” حيرت انگيزند.
    زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.

    همواره بچه ها را به دندان می کشند.
    سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
    بار زندگی را به دوش می کشند،
    ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.

    وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
    وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.

    وقتی خوشحالند گريه می کنند.
    و وقتی عصبانی اند می خندند.
    برای آنچه باور دارند می جنگند.

    در مقابل بی عدالتی می ايستند.
    وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
    بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.

    براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
    بدون قيد و شرط دوست می دارند.

    وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.

    در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
    در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
    با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
    آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.

    قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
    زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد

    کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند

    زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند

    خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
    فرشته پرسيد : چه عيبی ؟

    خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند

    ♥●•٠داستان جدید احساسی,زیباترین داستان های عاشقانه,دانلود بهترین کتاب داستان رمانتیک,داستان احساسی عاشقانه کوتاه بلند جذاب قشنگ,متن جملات نوشته مطالب دلنوشته احساسی عاشقانه www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای احساسی
    عشق مرد ترکش کرده بود.مرد از سر ناامیدی خود را از بالای پل “golden gate” به پایین پرت کرد.
    اتفاقا” چند متر آن طرفتر ، دختری نیز به قصد خودکشی خود را از بالای پل به پایین پرت کرد.
    این دو در میان زمین و آسمان از کنار هم گذشتند.
    چشم هایشان به هم دوخته شد.
    مجذوب یکدیگر شدند.
    این یک عشق واقعی بود.

    هر دو این را دریافتند……….آن هم یک متر بالاتر از سطح آب..

    ♥●•٠داستان جدید احساسی,زیباترین داستان های عاشقانه,دانلود بهترین کتاب داستان رمانتیک,داستان احساسی عاشقانه کوتاه بلند جذاب قشنگ,متن جملات نوشته مطالب دلنوشته احساسی عاشقانه www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای احساسی

    نقطه ای بودم کوچک و باریک، تازه داشتم جان میگرفتم و به اطرافم خیره میشدم. آه خدای من، چقدر تاریک. مثل اینکه اینجا خانه من بود و من باید چند صباحی را در اینجا زندگی کردم.

    آه نمی دانی چقدر دوستت دارم.قربونت برم.میدانم که تغییر و تحولاتی در تو بوجود آمده ولی تو رو به خدا تحمل کن،صبر کن،همه چیز به زودی تمام میشود و تو راحت خواهی شد.

    امروز اندکی قوی شده ام و احساس بزرگی و قدرت میکنم. اندکی تکان میخورم ولی و تو چرا حالت منقلب است؟تو رو بخدا زجر نکش،قول میدهم که دیگر از جایم تکان نخورم .بخدا قول میدهم بچه خوبی باشم.ای بابا،هنوز که حالت بد است،خدایا آخه من چه کار کنم؟

    امروز حالت باز بدتر شده و دیگر تحملت کمتر .چر ا من هرچقدر قوی تر میشوم تو تحملت کمتر .مامانی چه تصمیمی گرفتی؟ترو به خدا مواظب تصمیمت باش.من که قول داده بودم خوب باشم و اذیت نکنم.وای این دیگر چیست؟نمیخواهم اینقدر زود بیرون بیایم .

    الان زود است.می خواهم زندگی کنم.من که قول دادم.نه نه نه… و دیگر خاموش شد برای همیشه

    ♥●•٠داستان جدید احساسی,زیباترین داستان های عاشقانه,دانلود بهترین کتاب داستان رمانتیک,داستان احساسی عاشقانه کوتاه بلند جذاب قشنگ,متن جملات نوشته مطالب دلنوشته احساسی عاشقانه www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای احساسی
    سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .

    وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .

    دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .

    روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض ۶ ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .

    دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .

    سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد

    روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .

    لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .

    همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت …

    همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود .

    ♥●•٠داستان جدید احساسی,زیباترین داستان های عاشقانه,دانلود بهترین کتاب داستان رمانتیک,داستان احساسی عاشقانه کوتاه بلند جذاب قشنگ,متن جملات نوشته مطالب دلنوشته احساسی عاشقانه www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای احساسی
    هنگامي که پروردگار جهان را خلق مي کرد ، فرشتگان مقرب در گاهش را فراخواند .
    خداوند از فرشتگان مقرب خود خواست در تصميمش ياري اش دهند که اسرار زندگي را کجا جاي دهد يکي از فرشتگان پاسخ داد :در زمين دفن کن.

    ديگري گفت : در اعماق دريا جاي بده .
    يکي ديگر پيشنهاد کرد : در کوه ها پنهان کن .

    خداوند پاسخ داد : اگر آنچه را شما مي گوييد انجام دهم ، تنها اشخاص معدودي اسرار زندگي را مي يابند . اسرار زندگي بايد در دسترس همه باشد .

    يکي از فرشتگان در جواب گفت: بله درک مي کنم ، پس در قلب تمام ابناي بشر جاي بده .

    هيچ کس فکر نمي کند که آنجا دنبالش بگردد.
    خداوند گفت : درست است ! در قلب تمام انسانها .

    پس بدين ترتيب اسرار زندگي در وجود همه ما جاي دارد.

    ♥●•٠داستان جدید احساسی,زیباترین داستان های عاشقانه,دانلود بهترین کتاب داستان رمانتیک,داستان احساسی عاشقانه کوتاه بلند جذاب قشنگ,متن جملات نوشته مطالب دلنوشته احساسی عاشقانه www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای احساسی
    پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟
    مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم
    پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟

    پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي
    پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود
    يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟

    خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام . به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند

    به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ، به دستانش قدرتي داده ام كه
    حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد

    به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند
    به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام

    تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت
    بتواند از آن استفاده كند

    زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد
    زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست

    ♥●•٠داستان جدید احساسی,زیباترین داستان های عاشقانه,دانلود بهترین کتاب داستان رمانتیک,داستان احساسی عاشقانه کوتاه بلند جذاب قشنگ,متن جملات نوشته مطالب دلنوشته احساسی عاشقانه www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای احساسی
    خدا گفت : زمين سردش است . چه کسی می تواند زمين را گرم کند ؟
    ليلی گفت : من .

    خدا شعله ای به او داد . ليلی شعله را توی سينه اش گذاشت .
    سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلی هم زد .
    خدا گفت : شعله را خرج کن . زمينم را به آتش بکش .
    ليلی خودش را به آتش کشيد . خدا سوختنش را تماشا می کرد .

    ليلی گُر می گرفت . خدا حظ می کرد .
    ليلی می ترسيد . می ترسيد آتش اش تمام شود .
    ليلی چيزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد .

    مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلی شد .
    آتش زبانه کشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .

    خدا گفت : اگر ليلی نبود ، زمين من هميشه سردش بود .

    ♥●•٠داستان جدید احساسی,زیباترین داستان های عاشقانه,دانلود بهترین کتاب داستان رمانتیک,داستان احساسی عاشقانه کوتاه بلند جذاب قشنگ,متن جملات نوشته مطالب دلنوشته احساسی عاشقانه www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای احساسی
    مادربزگش خدابیامرز همیشه می گفت : این قدر موهایت را کوتاه نکن . بختت بسته میشه ها . دختر وقتی سن شوهر کردنش می رسه باید موهاش بلند باشه وگرنه سیاه بخت می شه .

    سنش که بیشتر شد و برایش خواستگار آمد با خودش گفت همه اش به خاطر موهایبلندم است .
    شوهرش هم می گفت : عاشق موهای بلندش است .

    اما امروز جلوی آینه ایستاده بود و موهایش را کوتاه می کرد . آخر امروز فهمیده بود که شوهرش عاشق موهای بلند دیگری شده است .

    دانلود زیباترین بهترین عکسهای جدید عاشقانه داغ خفن داستان متن نوشته جملات مطالب دلنوشته کوتاه احساسی رمانتیک باحال

    دانلود زیباترین بهترین عکسهای جدید عاشقانه داغ خفن داستان متن نوشته جملات مطالب دلنوشته کوتاه احساسی رمانتیک باحال

    دانلود زیباترین بهترین عکسهای جدید عاشقانه داغ خفن داستان متن نوشته جملات مطالب دلنوشته کوتاه احساسی رمانتیک باحال

    دانلود زیباترین بهترین عکسهای جدید عاشقانه داغ خفن داستان متن نوشته جملات مطالب دلنوشته کوتاه احساسی رمانتیک باحال

    ♥●•٠داستان جدید احساسی,زیباترین داستان های عاشقانه,دانلود بهترین کتاب داستان رمانتیک,داستان احساسی عاشقانه کوتاه بلند جذاب قشنگ,متن جملات نوشته مطالب دلنوشته احساسی عاشقانه www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای احساسی

    زن از منزل خارج شد و در جلوی حیاط نظاره گر سه پیرمرد با ریش های سفید و بلند شد. زن گفت:« شما را نمی شناسم ولی باید گرسنه باشید داخل شوید و چیزی بخورید.»

    پیرمردان گفتند:«آیا همسرت منزل است؟» زن گفت:«خیر بیرون است.» سپس گفتند:«ما نمی توانیم داخل شویم» بعد از ظهر که شوهر به خانه بازگشت زن تمام ماجرا را برایش توضیح داد.

    مرد گفت:« حال برو و به آن ها بگو که من در خانه هستم و آن ها را دعوت کن» سپس زن آن ها را به داخل خانه راهنمایی کرد ولی آنها گفتند:« ما نمی توانیم باهم داخل شویم.»

    زن علت را جویا شد و یکی از پیران توضیح داد: اسم او ثروت است و به یکی دیگر از دوستانش اشاره کرد و گفت:« او موفقیت و من نیز عشق هستم. حالا برو و مساله را با همسرت در میان بگذار و تصمیم بگیرید طالب کدامیک از ما هستید!» زن ماجرا را برای همسرش تعریف کرد.

    شوهر بسیار خوشحال بود با هیجان خاصی گفت:« بیا ثروت را دعوت کنیم و منزلمان را مملو از دارایی نماییم»

    اما زن با این خواسته مخالفت کرد و گفت:« عزیزم چرا موفقیت را نپذیریم!»

    در این بین عروسشان که تا این لحظه شاهد گفتگوی آن ها بود میان حرفشان پرید و گفت:« بهتر نیست عشق را پذیرا باشیم و منزلمان را سرشار از عشق کنیم؟»

    سپس شوهر به زن نگریست و گفت:« بیا به نصیحت عروسمان گوش دهیم. برو و عشق را به خانه مان دعوت کن» سپس زن نزد پیرمردان رفت و پرسید کدامیک از شما عشق هستید؟ لطفاً داخل شوید و مهمان ما باشید.

    در این لحظه عشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد، سپس آن دو نفر هم بلند شده و وی را همراهی کردند. زن با تعجب به موفقیت و ثروت گفت:

    « من فقط عشق را دعوت کردم!»

    در این بین عشق گفت:« اگر شما دارایی یا موفقیت را دعوت می کردید دو نفر از ما مجبور بودند بیرون منتظر بمانند اما زمانی که شما عشق را پذیرا شدید هر جا که من روم آن ها نیز همراه من می آیند.» هر کجا عشق باشد در آن جا ثروت و موفقیت نیز حضور دارند.

    ♥●•٠داستان جدید احساسی,زیباترین داستان های عاشقانه,دانلود بهترین کتاب داستان رمانتیک,داستان احساسی عاشقانه کوتاه بلند جذاب قشنگ,متن جملات نوشته مطالب دلنوشته احساسی عاشقانه www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای احساسی
    در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
    خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند.ولی خارهایشان یکدیگررادر کنار هم زخمی میکرد.

    مخصوصا که وقتی نزدیکتر بودند و گرمتر میشدند.بخاطر هیمن مطلب تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند.

    بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردندازاینرو مجبور شدند یاخارهای دوستان را تحمل کنند و یانسلشان از روی زمین بر کنده شود. آنان دریافتند که باز گردند و گردهم آیند.

    آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانن

    ♥●•٠داستان جدید احساسی,زیباترین داستان های عاشقانه,دانلود بهترین کتاب داستان رمانتیک,داستان احساسی عاشقانه کوتاه بلند جذاب قشنگ,متن جملات نوشته مطالب دلنوشته احساسی عاشقانه www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای احساسی
    كودكي كه اماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد. اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به انجا بروم؟

    خداوند پاسخ داد: از ميان تعداد بسياري از فرشتگان , من يكي را براي تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو مراقبت خواهد كرد.

    كودك دوباره پرسيد: اما اينجا در بهشت , من هيچ كاري جز خنديدن و اواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند. خداوند گفت : فرشته تو به تو لبخند خواهد زد و هر روز برايت آواز خواهد خواندو تو عشق او را احساس خواهي كردو شاد خواهي بود. كودك ادامه داد : من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان انها را نمي فهمم؟

    خداوند اور را نوازش كرد و گفت :فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هائي را كه ممكن است بشنوي را در گوشت زمزمه خواهدكرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.

    كودك سرش را برگرداند و پرسيد : شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ خداوند جواب داد :

    فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد, حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.كودك با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.

    خداوند گفت : فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد اموخت اگر چه من هميشه در كنار تو خواهم بود.

    در ان هنگام بهشت ارام بود اما صدائي از زمين شنيده مي شد. كودك ميدانست كه بايد بزودي سفرش را اغاز كند او به ارامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: لطفا نام فرشته ام را به من بگوئيد. خداوند بار ديگر او را نوازش كرد و پاسخ داد:

    به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني!

    ♥●•٠داستان جدید احساسی,زیباترین داستان های عاشقانه,دانلود بهترین کتاب داستان رمانتیک,داستان احساسی عاشقانه کوتاه بلند جذاب قشنگ,متن جملات نوشته مطالب دلنوشته احساسی عاشقانه www.3pide.ir ♥●•٠

    داستانهای احساسی
    بچه كه بودم مدام دستم را از دستان نگراني كه مراقبم بود رها ميكردم و آرزويم بود كه يكبار هم كه شده تنها از خيابان زندگي رد شوم . حالا كه ديگر نميشود بچه بود و فقط ميشود عاشق بود از سر بچگي .

    هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا ميدوم هيچ كس حاضر نميشود دستم را بگيرد و براي لحظه اي حتي مراقبم باشد .

    توجه توجه : اگر از این مطلب خوشتون اومد لطفا در شبکه های اجنماعی مثل کلوب و فیسبوک و … اگر عضو هستید این مطلب رو با دوستانتان به اشتراک بگذارید با درج لینک این صفحه تا افراد دیگر نیز از این مطالب استفاده بکنند و آگاه شوند . پس اطلاع رسانی یادتون نره

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد پست دانلود کتابچه کتاب داستان داستانک های جدید و زیبای عاشقانه احساسی رمانتیک + تصاویر و عکس های داغ و باحال جدید ۱۳۹۴ عاشقانه و رمانتیک جملات متن دلنوشته های عکس نوشته مطالب متن برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی و عکس و آهنگ و دانلود سپیده www.3pide.ir

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند