سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 09:17 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان   مطمئنا برای تان جالب خواهد بود تا با جزئیات انجماد بدن برای زنده شدن در آینده بیشتر آشنا شوید. پس با ما همراه شوید. انجماد پس از مرگ چگونه فرایندی است؟ سرمازیستی (Cryonics) و نگهداری در سرما (Cryopreservation) دو شاخه جدید علم هستند که اخیرا زیاد درباره […]

  • غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم دختر دانشجو در سیل شدید خرم آباد می خواست که سوار خودروی پژو شود که پایش لیش خورد و به درون سیل افتاد و کشته شد و راننده پژو هیچ واکنشی نشان نداد.   فیلم غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد و بی تفاوتی رهگذران […]

  • تجاوز جنسی مجری شبکه صدای آمریکا به الهام ستاکی/عکس

    تجاوز جنسی مجری شبکه صدای آمریکا به الهام ستاکی/عکس

    تجاوز جنسی مجری شبکه صدای آمریکا به الهام ستاکی/عکس تجاوز جنسی به الهام ستاکی مجری شبکه صدای مریکا توسط مهدی فلاحتی الهام ستاکی مجری سابق شبکه صدای آمریکا است که توسط مهدی فلاحتی مورد تجاوز قرار گرفته است و مشکلات روانی پیدا کرده است. در یکی از جنجالی ترین اتفاقات تلویزیونی مهدی فلاحتی مجری شبکه […]

  • حادثه تروریستی در سامرا و مجروح شدن۶۱ زائر ایرانی

    حادثه تروریستی در سامرا و مجروح شدن۶۱ زائر ایرانی

    حادثه تروریستی در سامرا و مجروح شدن۶۱ زائر ایرانی   نماینده سازمان حج و زیارت در عراق اعلام کرد: در حادثه تروریستی سامرا، ۶۱ زائر ایرانی مجروح شده‌اند که هم‌اکنون به بیمارستانی در بغداد منتقل شده‌اند. در حادثه تروریستی سامرا، ۶۱ زائر ایرانی مجروح شده‌اند X حادثه تروریستیX حادثه تروریستی در عراقX حمله تروریستی داعشX حمله تروریستی محمد جواد […]

  • جزئیات خودکشی دو خواهر دزفولی از روی پل/تصاویر

    جزئیات خودکشی دو خواهر دزفولی از روی پل/تصاویر

    جزئیات خودکشی دو خواهر دزفولی از روی پل/تصاویر دو دختر دزفولی که خواهر بودند از روی پل جدید دزفول به پاین پریدند و خودکشی کردند که جلوی یکی از این دو خواهر گرفته شد.   خودکشی خونین دو خواهر دزفولی از روی پل جدید اخبار حوادث : شب گذشته یک دختر ۱۸ ساله از پل […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۱۹ اسفند ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 4157 بازدید | نظرات 3 نظر | دسته بندی : جدیدترین داستان های خنده دار و طنز , رمان خنده دار , عکس های ترول های جدید خنده دار , متن و جملات و نوشته های عاشقانه و خنده دار لاین و وایبر
  • متن جملات نوشته و داستان های طنز واقعی خنده دار باحال جدید عکس

    متن جملات نوشته و داستان های طنز واقعی خنده دار باحال جدید عکس

    متن جملات نوشته و داستان های طنز واقعی خنده دار باحال جدید عکس

    نوشته جدید سایت تفریحی و داستان سه شنبه ۱۹ اسفند ۹۳ : متن جملات نوشته و داستان های طنز واقعی خنده دار باحال جدید عکس – داستان و رمان های خواندنی جذاب طنز باحال داغ خنده دار روز – بهترین جملات و نوشته های طنز زیبا کوتاه و خنده دار – حکایت های افسانه قصه های کوتاه ایرانی خارجی باحال خنده دار – بهترین زیباترین جدیدترین داستان و مطالب متن های طنز و خنده دار – داستان های داغ دخترانه پسرانه زنانه مردانه کوتاه خنده دار – متن های نوشته دلنوشته زناشویی طنز خنده دار خفن داغ جنسی – عکس های تصاویر کاریکاتور نقاشی های متن دار طنز و خنده دار باحال – زیباترین تصاویر و عکس نوشته و دلنوشته های باحال زیبا کوتاه بلند اونجوری – خنده بازار امروز داستان رمان جملات متن عکس کاریکاتور ترول مطالب اس ام اس طنز – جوک و پیامک های طنز فارسی ترکی لری قزوینی رشتی اصفهانی – لطیفه های قشنگ جذاب شیرین تیکه دار جالب موبایل اس ام اس

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی و عکس سپیده ۳pide.ir مجموعه گالری تصاویر و عکس های بسیار زیبا و خیلی دیدنی و عجیب و غریب نقاشی کاریکاتور کاریکلماتور داغ خفن باحال طنز خنده دار داغ روز + زیباترین داستان های رمان و دلنوشته های طنز و خنده دار + زیباترین و بهترین جملات متن ها جمله های تصویری عکس های متن دار داغ زناشویی سیاسی مذهبی اجتماعی ورزشی و … + قصه های واقعی ایرانی و خارجی که از خواندن آنها از خنده روده بر خواهید شد . امیدواریم از دانلود رایگان این داستان های زیبا و جدید + عکس های ترول طنز خنخده دار داغ روزانه از سایت سپیده ۳pide.ir بر روی کامپیوتر و گوشی های موبایل و اندروید لذت ببرید .

    Text written sentences and stories of real humor funny cool photo, read stories and novels, comic cool cute funny hot day, and writing the sentences short and funny humor cute, funny tale of the legendary stories of Iranian coolbeautiful images of beautiful paper and short-term Avnjvry Dlnvshth cool, funny cartoon picture Troll Market Today fiction novel sentences of the text content of the sms humor, jokes and satire SMS Persian Turkish Larry Qazvini rashti Esfahani, sweet charming piece of cheesy jokes Fun Mobile SMS

    بنام خداوند بخشنده مهربان

    زود قضاوت نکنید!!

    مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد اوفرستادند..
    مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید.
    نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
    وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که

    مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟ زود قضاوت کردید؟

    مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.

    وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟زود قضاوت کردید؟

    مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی …

    وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار

    دارد؟ زود قضاوت کردید؟

    مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری

    دارید …

    وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید

    به خیریه شما کمک کنم؟

    باز هم زود قضاوت کردید؟؟؟؟

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    میدونی من کیم؟بگم؟

    جریمه ماشین

    یــه بـار هـم مـاشـیـن و بـرداشـتـیـم و بــا بـچـه هـا رفـتـیـم بـیـرون….
    حـالا صـدای ضـبـط تـا آخـر زیـاد هـمـه هـم داشـتـیـم مـی رقـصـیـدیـم تـو مـاشـیـن,خـلاصـه یـهـو یــه افـسـرِ جـلـومـون رو گـرفـت گـفـت بـزن بـغـل…
    مـنـم به بـچـه هـا گـفـتـم ادای ایـن بـچـه بـاحـالا و بـا مـعـرفـتـها رو در بـیـاریـن بـیـخیال شـه جـریـمـه نـکـنـه
    خـلاصـه پـلـیـسـه گـفـت ایـن چـه وضـع رانـنـدگـیـه؟
    مـاشـیـن بـایـد بـخـوابـه پـارکیـنـگ!!!
    یــهـو مـنـم کـف و تـف قـاطـی کـردم گـفـتـم مـیـدونـی مـن کـیـم؟؟؟
    اصـلا حـواسـت هـسـت بـا کـی داری حـرف مـیزنـی؟
    بـگـم کـیـم ؟؟؟
    بــــــگـــــم؟؟؟
    رفیـقام هـم اومـدن جـلـو دهـنـمـو گـرفـتـن گـفـتـن بـیـخـیـال نـگـو بـهـش گـنـاه داره اخــراج مـیـشه….
    افـسـره هـم رنـگشـو بــاخـت و آب دهـن قـورت داد گـفـت: نـه نـمـیـدونـم, بـبـخـشـیـد شـمـا کـی هــسـتـیـن؟؟؟
    مـنـم بـا یـه صـدای خـسـتـه بـش گـفـتـم:
    مــن یــه پــرنــدم ,آرزو دارم تـــو بــاغــم بــاشــی…مــن یــه خــونــه ی سـرد و تــاریــکــم…
    (بـچـه هـا هـم دس مـیـزدن)
    هـیـچـی دیـگ هـمـگـی دور هــم بـا افـسـره کـلـی خـنـدیـدیـم و گـفـت بـاهـاتـون کـلـی حـال کـردم بـچـه هـای بـاحـالـی هـسـتـیـن
    آخـر سـر هـم ۵۰ تـومـن جـریـمـه شـدیـم و مـاشـیـن هـم رفـت پـارکـیـنـگ و بــانـدهـاش هـم بـاز کـرد و خــودمـون هـم بـردن تست اعـتـیـاد دادیـم و هــمـه چــی بـه خـیـر و خـوشـی تـمـوم شـد!!!!

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    برنامه نویس و مهندس

    یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.
    مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

    برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام
    همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

    بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید …

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    یک دقیقه صبر کن!!

    انسان : یه میلیون سال چقدره؟

    خدا : برای من یک دقیقه ست.

    انسان : یه میلیون دلار چقدره؟

    خدا : برای من یک پنی ئه.

    انسان: پس یه پنی به من بده!

    خدا : یک دقیقه صبر کن.

    دانلود رایگان بهترین و جدیدترین کتاب داستان های رمان طنز خنده دار باحال خفن داغ روز 2015 مخصوص موبایل کامپیوتر گوشی

    دانلود رایگان بهترین و جدیدترین کتاب داستان های رمان طنز خنده دار باحال خفن داغ روز ۲۰۱۵ مخصوص موبایل کامپیوتر گوشی

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    کسانی که کار میکنند را نخورید!

    پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند .

    هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: ” شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید.نیشخند

    ” آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند .
    آنها به خوبی کار می کردند و نتیجه کارشان نیز رضایتبخش بود.
    چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: ” می دانم که شما خیلی سخت کار میکنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافتچی های ما ناپدید شده است. کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟

    ” آدمخوارها به یکدیگر نگاهی کرده و اظهار بی اطلاعی کردند.”

    بعد از اینکه رئیس شرکت رفت ، بزرگ آدمخوارها از بقیه پرسید:

    ” کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده ؟ ها ؟! کدومتون ؟؟ “

    یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد.

    بزرگ آدمخوارها گفت: ” ای احمق ! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!

    از این به بعد لطفاً افرادی را که کار میکنند نخورید.!!!

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    سه بی گناه

    یه شب سه نفر برای خوش گذرونی میرن بیرون …. و حسابی مشروب میخورن و مست میکنن … فرداش وقتی بیدار میشن توی زندان بودن …
    در حالی که هیچی یادشون نمیومده اینو میفهمن که به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم شدن ….
    نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه : من توی دانشگاه , رشته خداشناسی خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم …. میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه ….
    کلید برق رو میزنن … ولی هیچ اتفاقی نمیفته ….
    به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن …
    نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه حقوق خوندم ….
    به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته …
    کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته …
    به بی گناهی اون هم اعتقاد میارن و آزادش میکنن ….
    نفر سوم میاد روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه , رشته برق درس خوندم و به شما میگم که وقتی این دو تا کابل به هم وصل نباشن هیچ برقی وصل نمیشه به صندلی ….

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    حکایت ایراد پیرزن به مناره مسجد و تدبیر معمار

    روایت شده است در حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی بزرگ میساختند. اما چند روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.

    پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه! کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر…!!!

    و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!

    مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله! درست شد!!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت…

    کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را از معمار با تجربه پرسیدند؟!

    معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم… این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    فرق چرچیل و هیتلر و موسولینی

    در جنگ جهانى دوم وقتى که قواى متحدین (آلمان و ایتالیا و ژاپن ) فرانسه را که جزء قواى متفقین (انگلیس و فرانسه و آمریکا و شوروى ) بود، شکست دادند و در جولاى سال ۱۹۴۰ میلادى انگلستان در میدان نبرد جهانى با دشمن پیروزمند، تنها ماند، در پاریس کنفرانس سرى بین سه نفر از سران جنگ جهانى (یعنى بین چرچیل رهبر انگلستان، و هیتلر رهبر آلمان، و موسولینى رهبر ایتالیا در قصر ((فونتن بلو)) به وجود آمد، در این کنفرانس، هیتلر به چرچیل گفت: حال که سرنوشت جنگ، معلوم است و بزرگترین نیروى اروپا و متفق انگلیس یعنى فرانسه شکست خورده است، براى جلوگیرى از کشتار بیشتر بهتر است، انگلستان قرداد شکست و تسلیم را امضاء کند، تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد.
    چرچیل در پاسخ گفت: بسیار متاءسفم که من نمى توانم چنین قراردادى را امضاء کنم، زیرا هنوز انگلستان شکست نخورده است و شما را پیروز نمى شناسم، هیتلر و موسولینى از این گفتار ناراحت شده و با او به تندى برخورد کردند.
    چرچیل با خونسردى گفت: «عصبانى نشوید، انگلیس به شرط بندى خیلى اعتقاد دارد، آیا حاضرید براى حل قضیه با هم شرط ببندیم ، در این شرط هر که برنده شد باید بپذیرد». سران فاشیست و نازیست (هیتلر و موسولینى) با خوشروئى این پیشنهاد را قبول کردند، در آن لحظه هر سه نفر در جلو استخر بزرگ کاخ نشسته بودند، چرچیل گفت: آن ماهى بزرگ را در استخر مى بینید، هر کس آن ماهى را تصاحب کند، برنده جنگ است، هیتلر فورا (پارابلوم) خود را از کمر کشید و به این سو و آن سوى استخر پرید و شروع به تیراندازیهاى پیاپى به ماهى کرد ولى، سرانجام بى نتیجه و خسته و درمانده بر صندلى خود نشست، و به موسولینى گفت: حالا نوبت تو است.
    موسولینى لخت شده به استخر پرید و ساعتى تلاش کرد او نیز بى نتیجه، خسته و وامانده بیرون آمد و بر صندلى خود نشست.
    وقتى که نوبت به چرچیل رسید، صندلى راحت خود را کنار استخر گذاشت و لیوانى بدست گرفت، در حالى که با تبسم سیگار برگ خود را دود مى کرد شروع به خالى کردن آب استخر با لیوان نمود، رهبران آلمان و ایتالیا با تعجب گفتند: چه مى کنى؟ او در جواب گفت: «من عجله براى شکست دشمن ندارم با حوصله این روش مطمئن خود را ادامه مى دهم، سرانجام پس از تمام شدن آب استخر، بى آنکه صدمه اى به ماهى بخورد، صید از من خواهد بود»

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    حمام رفتن بهلول

    روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند.
    بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی ….

    این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد ، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست ؟

    بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شماها ادب و رعایت مشتری های خود را بنمایید.

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    هوش ایرانی ها

    سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

    همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

    بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

    سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند.

    توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا!!!!!قهقهه

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    نصیحت خرگوش

    خرگوش می ره تو جنگل روباه رو می بینه داره تریاک می کشه

    می گه: اقا روباه این چه کاریه پاشو بدوییم شاد باشیم

    بعد می رن تا می رسن به گرگه می بینن داره حشیش می کشه.

    خرگوش می گه: آقا گرگه این چه کاریه پاشو شاد باشیم بدوییم. گرگم پا می شه

    می رن ۳تایی می رسن به شیره می بینن داره تزریق می کنه.

    خرگوش می گه آقا شیره این چه کاریه پاشو بدوییم ورزش کنیم شاد باشیم.

    شیره می پره می خورتش.

    گرگ و روباه می گن چرا خوردیش این که حرف بدی نزد!؟

    شیره می گه نه بابا این فلان فلان شده هرروز اکس می زنه می یاد مارو می دوونه

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    امروز دیگر رای داده ای

    روزی یک سیاستمدار معروف، درست هنگامی که از محل کارش خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

    روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و یک فرشته از او استقبال کرد. فرشته گفت: «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»
    سیاستمدار گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»
    فرشته گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»
    سیاستمدار گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»
    فرشته گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»
    و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین … پایین… پایین… تا اینکه به جهنم رسیدند.
    در آسانسور که باز شد، سیاستمدار با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد وشب لذت بخشی داشتند..
    به سیاستمدار آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، فرشته به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سیاستمدار با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبی روز اول نبود.
    بعد از پایان روز دوم، فرشته به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
    سیاستمدار گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»
    بدون هیچ کلامی، فرشته او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سیاستمدار بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سیاستمدار با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ …»
    شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز انتخابات بود…

    امروز دیگر تو رای داده‌ای».

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    تفاوت فرهنگی !

    در مهد کودک های ایران ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد ۹ بچه و ۸ صندلی و ادامه بازی تا یک بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.

    در مهد کودک های ژاپن ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که کل تیم ۱۰ نفره روی ۹ تا صندلی جا بشن و کسی بی صندلی نمونه. بعد ۱۰ نفر روی ۸ صندلی، بعد ۱۰ نفر روی ۷ صندلی و همینطور تا آخر.

    با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هر کی باید به فکر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر و کار تیمی رو یاد میدن …

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    سایز

    همسر: چکار میکنی بعد اینکه من بمیرم؟ میری زن دیگه میگیری؟
    شوهر: قطعا نه!
    همسر: چرا که نه؟ دوست نداری دوباره متاهل بشی؟
    شوهر: خوب معلومه که میخوام
    همسر: خوب چرا پس نمیخوای دوباره ازدواج کنی؟
    شوهر: باشه باشه دوباره ازدواج میکنم
    همسر: ازدواج میکنی واقعا؟
    شوهر: ……!؟

    همسر: یعنی تو همین خونمون باهاش زندگی میکنی؟
    شوهر: البته خوب اینجا خونه خوب و بزرگیه
    همسر: باهاش روی تختمون هم میخوابی؟
    شوهر: مگه جای دیگه هم میتونیم بخوابیم؟
    همسر: بهش اجازه هم میدی ماشینم رو برونه؟
    شوهر: احتمال زیاد، خوب ماشین نو هست دیگه
    همسر: عکسهای من رو هم با عکسهاش عوض میکنی؟
    شوهر: اگر جای مناسبی باشه چرا که نه؟
    همسر: جواهراتم رو هم بهش میدی؟
    شوهر: مطمئنم که اون جواهرات مخصوص خودش رو طلب میکنه
    همسر: یعنی کفشم رو هم میپوشه؟
    شوهر: نه سایزش ۳۸ هست
    همسر: [سکوت]
    شوهر: [گند زدم!]

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    داستان کشیش و مست

    کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟ کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد بعد کشیش از او پرسید تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟ مردک گفت من روماتیسم ندارم اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است!!!!!!!

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    ماجرای سید حسن

    حسن نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت. سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه می‌کنم مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند. شب دیگر دیدند همان مرد باز گریه می‌کند، گفتند حسن آقا دیگر چه شده؟ حالا که شغل پیدا کردی، گفت: شما همه منزل و ماءوا مسکن دارید و می‌توانید خوتان را از سرما و گرما حفظ کنید ولی من غریبم و خانه ندارم برای همین بدبختی گریه می‌کنم. بار دیگر اهالی ده همت کردن و برایش خانه‌ای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند. ولی شب باز دیدند دارد گریه می‌کند. وقتی علت را پرسیدند گفت: هر کدام از شما‌ها همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم می‌خوابم. مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او درآوردند. ولی باز شب هنگام حسن آقا داشت گریه می‌کرد. گفتند باز چی شده، گفت: همه شما سید

    هستید و من در میان شما اجنبی هستم. به دستور کدخدا شال سبزی به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند ولی با کمال تعجب دیدند او شب باز گریه می‌کند، وقتی علت را پرسیدند گفت:بر جد غریبم گریه می‌کنم و به شما هیچ ربطی ندارد

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    شیطان

    به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.
    پرسیدم: «چرا می خندی؟»
    پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد»
    پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»
    گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»
    با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
    جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
    پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»
    پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    می گویند “زن” ها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش بسزایی دارند …

    ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود : زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم.

    اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت: “خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!”

    گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم. آن هم با قیافه ایی حق به جانب. ..

    باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت: “خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!”

    شدیم معاون وزارت امور خارجه که خانم باز گفت: “خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو …؟!”

    شدیم وزیر امور خارجه و گفت: “فلانی نخست وزیر است … خاک بر سرت کنند!!!”

    القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گام های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.

    تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت:

    “خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی!!!”

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    طلبه و دختر فراری

    شب هنگام محمد باقر – طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.

    صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ….

    محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر ۱۰ انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و … علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از

    سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.

    شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.

    نکته درسی:

    اگر شب در حال درس یا مطالعه بودید حتما درب را باز بگذارید و در اطاقتان هم حتما شمع داشته باشید

    چون برق با کسی شوخی ندارد

    نکته انحرافی:

    چرا یک طلبه نمی تواند در اتاقی که یک خانم هم حضور دارد مثل آدم کپه مرگش را بگذارد و بخوابد تا شب رو با ۱۰ تا انگشت سوخته صبح نکند؟؟!؟!؟

    نکته کنکوری:

    اگر پس از سوزاندن ۱۰ تا انگشت هنوز صبح نشده بود، چه جای دیگری را باید می سوزاند؟؟؟!!!؟؟

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    مرد و چاله

    روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد …

    یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

    یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

    یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

    یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!

    یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

    یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

    یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

    یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

    یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

    سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد…!

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    ماجرای زمین خوردن

    کشیش یک کلیسا بعد از یه مدت میبینه کسانی‌ که میان پیشش برای اعتراف به گناهانشون،… معمولا خجالت میکشن و براشون سخته که به خیانتی که به همسرشون کردن اعتراف کنند،

    برای همین یه یکشنبه اعلام میکنه که از این به بعد هر کی‌ می‌خواد بیاد به خیانت به همسر اعتراف کنه برای اینکه راحت تر باشه، به جای اینکه بگه خیانت کردم بگه زمین خوردم.

    ازاین موضوع سالها می‌گذره و کشیش پیر می‌شه و میمیره، کشیش بعدی که میاد بعد از یه مدت میره سراغ شهر دار و بهش میگه: من فکر کنم شما باید یه فکری به حال تعمیر خیابونهای محل بکنین، من از هر ۱۰۰تا اعترافی که میگیرم ۹۰ تاشون همین اطراف یه جایی خوردن زمین.

    شهردار هم که دوزاریش میفته که قضیه چی‌ بوده و هیچ کس جریان رو بهش نگفته از خنده روده بر میشه. کشیشه هم یک کم نگاهش میکنه وبعد میگه، ‌هه ‌هه ‌هه حالا هی‌ بخند ولی‌ همین زن خودت هفته‌ای نیست که دست کم ۳ بار زمین نخوره!!

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    تفاهم جالب

    یک روز از یک زوج موفق سوال کردم:

    دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید؟

    آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!

    گفتم: آفرین! زنده‌باد! تو آبروی همه‌ی مردها را خریده‌ای! من بهت افتخار می‌کنم.

    حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چی هست؟

    آقاهه گفت: از روز اول قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی نظر بده و تصمیم بگیره، مسائل بی‌اهمیتی مثل این که

    ما چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشین‌مان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و با کی رفت ‌و‌ آمد کنیم و …

    گفتم: پس اون مسائل کلی که تو در موردش نظر می‌دی، چی‌ هست؟

    آقاهه گفت: من در مورد مسائل بحران خاور میانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر می‌دهم

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    دروغ مردان

    هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.

    وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟

    هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.

    فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:”آیا این تبر توست؟”

    هیزم شکن جواب داد: “نه”
    فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
    دوباره، هیزم شکن جواب داد: “نه”.
    فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
    جواب داد: آره.
    فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
    روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
    فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
    فرشته عصبانی شد. ” تو تقلب کردی، این نامردیه ”
    هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز “نه” می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز “نه” میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

    نکته اخلاقی:

    هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    در پشت هر مرد بزرگ ، زنی بزرگ ایستاده است

    وقت اضافه: توماس هیلر، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست ، توماس و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است.

    هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.

    او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت ، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :” گفتگوی خیلی خوبی بود.”

    پس از خروج از جایگاه ، هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.او بی درنگ پاسخ داد که می شناسد.آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند.
    هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :” هی خانم ، شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی!

    ” زنش پاسخ داد :” عزیزم ، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    ۷۱۰ ماشین کجاست؟

    چند روز پیش برای عوض کردن روغن ماشینم به مکانیکی رفته بودم ..که دختر خانومی ۲۷-۲۶ ساله با کبکبه و دبدبه وارد شد و به مکانیک گفت :

    ببخشید آقا

    یه ۷۱۰ میخواستم میشه لطف کنین بدین؟؟

    مکانیک گفت :۷۱۰ تا چی؟؟

    دختر خانوم گفت : ۷۱۰ تا هیچ چی؟‍!! ..۷۱۰ ماشین من گم شده ..اگه میشه یه دونه بدین !!

    مکانیک گفت : ۷۱۰؟؟؟ حالا این ۷۱۰ چی هست ؟؟

    دختر خانوم که عصبانی شده بود گفت : آقا مگه من باهات شوخی دارم میگم یه ۷۱۰ بده …چون خانومم فکر میکنی حالیم نیست

    نه خوبم حالیمه. !!!!!!!!!

    مکانیک بیچاره گفت :خدا شاهده خانوم جسارت نکردم .. ولی من نمیدونم شما چیو میگین؟؟

    دختره که فکر می کرد یارو داره جلو من دستش می ندازه گفت : بابا جون عجب مکانیک بی عرضه ای هستی تو ..همونی که وسط موتور ماشینه

    ..کارش نمیدونم چیه ولی همه ماشین خارجی ها دارن این قطعه رو .. مال منم همیشه بوده …حالا من گمش کردم و یکی لازم دارم!!

    مکانیکه که کلافه شده بود یه کاغذ داد به خانومه و گفت میشه شکل این قطعه رو بکشی این جا؟؟

    دختر خانوم هم با کلی ژست انگار که الان داوینچی می خواد مونالیزا رو بکشه یه دایره کشید و وسط اون نوشت ۷۱۰ مکانیک یه نیگاهی به شاهکار نقاشی انداخت و یه نگاهی هم به موتور ماشین من که درش باز بود کرد و گفت :

    خانوم این قطعه رو که میگین تو این ماشین هم هست؟؟ دختر خانوم باخوشحالی جیغی کشید وگفت آره اوناش…!!!! میدونین چی رو نشون داد؟؟………

    این رو………… ..

    عکسش رو گذاشتم ببینین!!

    .

    .

    .

    ..

    .

    .

    .

    از اونجایی که احتمال می دم خانم های محترمی که این ایمیل رو مطالعه می کنن متوجه قضیه نمی شن یه توضیح کوتاه می دم:

    باید این عکس رو ۱۸۰ درجه بچرخونید تا متوجه بشید

    اگه بازم متوجه نشدید دیگه کاری از دست من بر نمیاد

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    سرشماری در ایران

    زاهدان
    – سلام
    -شلام
    – شما چند تا فرزند دارید؟
    – شی و هفتا داشتم الان شه تاش مونده!
    – جان!؟!؟!؟ منظورتون چیه!؟!؟؟!
    – شی تاشون تو درگیری با نیرو انتظامی کشته شدن!

    – متاسفم . حالا باقیمانده چندتا دختر و چند تا پسر؟

    -شه تا دختر
    – شغل ؟
    – مامور نیروی انتظامی . شتاد مبارزه با مواد مخدر
    -بسیار عالی!!!

    اصفهان
    – سلام
    -سلام دادا
    – شما چند تا فرزند دارید؟
    -………..

    سی و سه تا
    – چند تا دختر چند تا پسر ؟
    – همش پسرس دادا
    -تحصیلات؟
    – دکترای متالوژی گرایش ذوب آهن .
    -شغل؟
    – برج ساز .
    – وسیله نقلیه دارید؟
    – بله . یه ژیان دارم

    خوزستان – عرب
    – سلام
    – السلام علیک!
    – شما چند تا فرزند دارید؟
    -خمسه عشره واحد (۵۱ عدد)
    – چند تا دختر چند تا پسر!؟
    – اربعه عشره ذکور(۴۰ تا پسر) آمار دخترام هم به تو لامربوط !!!!
    -متشکرم!!! خدانگهدار
    – فی امان الله

    شیراز
    – سلام
    -سلام کاکو
    – شما چند تا فرزند دارید؟
    – سه تا کاکو
    – تعداد دختر و پسر ؟
    – سه تاش دختره کاکو
    – شغلتون ؟
    – لوازم آرایشی بهداشتی میفروشم کاکو.
    – در آمد متوسط ماهانه؟
    – ۱۵ میلیون تومن در ماه کاکو.
    – ببخشید شما خلبان هستید یا کاسب!!!!!؟؟؟؟
    – نه جون کاکو من کاسب لوازم آرایشی هسم

    جنوب تهران
    – سلام
    – کرتیم
    – شما چند تا فرزند دارید؟
    – ۴ تا دختر ۶ پسر جمعا ۱۲ تا .
    – شغل
    – فروش بیل و کلنگ یه باشگاه بدنسازی هم دارم !
    – تحصیلات ؟
    – سیکلم
    – متشکرم
    -زد زیاد

    آبادان
    – سلام
    -سلام ولک
    – شما چند تا فرزند دارید؟
    – به تو چه کوکا!!!
    -ای بابا ! آقا من مامور آمار هستم!
    -خو کوکا منم مامورم !
    -کارتتون لطفا
    -خودت کارتت لطفا!!
    – آقا اصلا شما بچه داری!؟!؟
    – نه کوکا تموم کردیم!
    -آقا یه جواب درست حسابی بدین
    -باشه ولک بپرس
    چند تا بچه داری ؟
    اونش دیگه به تو مربوط نیست ولک

    قزوین
    – سلام
    – به به سلاااام پیسر گلم؛ بیفرما تو
    – خیلی ممنون – شما چند تا بچه دارین
    – حالا چرا دم در، بیفرما تو کسی خونه نیست
    – نه مزاحم نمیشم، فقط بگین چند تا بچه دارین
    – چرا نمیائی تو خودت بشماری، تعارف میکونی ها
    – نه متشکرم در حین انجام وظیفه هستم
    – ۶ تا
    – چندتا پسر چند تا دختر
    – حالا میومدی تو یه چائی میخوردیم
    – خیلی ممنون
    – همش پیسره
    – متشکرم – فعلا خدافظ
    – بند کفشت بازه مهندس
    – باشه سر کوچه میبندم

    اردبیل
    – سلام
    – نه منه ؟ (چی کار داری)
    – سرشماری اوچون گلمیشم (برای سر شماری اومدم)
    – ها !
    – سرشماری، آمارگیری، چند تا سوال دارم
    – خودیش خونه نیست
    – شما چندتا بچه دارین ؟
    – سنه نه ؟ (به تو چه مربوطه)
    – سرشماری ماموریم (مامور سرشماریم)
    – کپک اوغلی ایت جهنمه بلی نن ور رام پخون چیخار (گم شو پدرسگ تا با بیل نکشتمت)
    – چرا حول میدی ؟ دارم میرم خوب

    متن های قشنگ جملات طنز حرف های خنده دار مطالب تفریحی جوک های کوتاه خیلی جالب

    متن های قشنگ جملات طنز حرف های خنده دار مطالب تفریحی جوک های کوتاه خیلی جالب

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    ماجرای بهشت و جهنم ایرانی

    میگن یه روز نگهبان بهشت میره پیش خدا گلایه میکنه که:

    آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟

    ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون!

    به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان!

    بجای پابرهنه راه رفتن کفش آدیداس پاشون میکنن.

    هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون ‘بنز’ و ‘ب ام و’ نمیرن!

    اون بوق و کرنای اصرافیل هم گم شده… یکی ازش قرض گرفت و رفت دیگه خبری نشد!

    آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم..

    میگن یه روز نگهبان بهشت میره پیش خدا گلایه میکنه که:

    آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟

    ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون!

    به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان!

    بجای پابرهنه راه رفتن کفش آدیداس پاشون میکنن.

    هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون ‘بنز’ و ‘ب ام و’ نمیرن!

    اون بوق و کرنای اصرافیل هم گم شده… یکی ازش قرض گرفت و رفت دیگه خبری نشد!

    آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم..

    امروز تمیز میکنم،

    فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه است!

    من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقه های تقدس بالای سرشون رو به بقیه

    میفروشن.

    چند تاشون کوپون جعلی بهشت درست کردن و به ساکنین بخت برگشته جهنم میفروشن.

    چندتاشون دلالی باز کردن و معاملات املاک شمال بهشت میکنن.

    یک سری شون حوری های بهشت را با تهدید آوردن خونه شون و اونارو “سرکار” گذاشتن و

    شیتیلی میگیرن.

    بقیه حوری ها هم مرتب میگن مارو از لیست جیره ایرانیها بردار که پدرمونو

    درآوردن، اونقدر به ما برنج دادن که چاق شدیم و از ریخت افتادیم.

    اتحادیه غلمان ها امضاء جمع کرده که اعضا نمیخوان به دیدن زنان ایرانی برن

    چون اونقدر آرایش کردن و اسپری مو سرشون زدن که هاله تقدسشون اتصالی کرده

    و فیوزش سوخته

    در ضمن خانمهای ایرونی از غلمانها مهریه میخوان.

    هفته پیش هم چند میلیون نفر تو چلوکبابی ایرانیها مسموم شدن و دوباره مردن.

    چند پزشک ایرونی به حوری ها بند کردن که الا و بلا بیایید دماغتونو عمل کنیم.

    به اون یکی حوری گفتن بیا سینه هاتو بزرگ کنیم.

    خدا میگه:

    ای فرشته من! ایرانیان هم مثل بقیه، آفریده های من هستند و بهشت به همه انسان ها

    تعلق داره. اینها هم که گفتی، خیلی بد نسیت!

    برو یک زنگی به نگهبان جهنم بزن تا بفهمی درد سر واقعی یعنی چی!!!

    نگهبان بهشت میره زنگ میزنه به نگهبان جهنم … دو سه بار میره روی پیام گیر تا

    بالاخره نگهبان جهنم نفس نفس زنان جواب میده:

    جهنم، بخش ایرانیان بفرمایید؟

    نگهبان بهشت میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟

    نگهبان جهنم آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه… این ایرونیها اشک منو در آوردن

    به خدا! میخوام خودمو بازنشست کنم.

    شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن!

    تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!…

    حالا هم که… ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!!

    اوخ اوخ! من برم …. اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب

    کنن…

    یک عده شون بازار سیاه مواد سوختی بخصوص بنزین براه انداختن.

    چند تا پزشک ایرونی در جهنم بیمارستان سوانح سوختگی باز کردن و براش تبلیغ میکنن و

    این شدیدا ممنوعه.

    چندتاشون دفتر ویزای مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردمو خر میکنن.

    بلیت جعلی یکطرفه بهشت هم میفروشن.

    یک سری شون وکیل شدن و تبلیغ میکنن که میتونن پیش نکیر و منکر برای جهنمی

    ها تقاضای

    تجدید نظر بدن.

    چند تاشون که روی زمین مهندس بودن میگن پل صراط ایراد فنی داشته که اونا افتادن تو

    جهنم.

    دارن امضا جمع میکنن که پل باید پهن تر بشه.

    چند هزار تاشون هم هر روز زنگ میزنن به ۱۱۸ جهنم و تلفن و آدرس جهنم سفارتهای

    کانادا و آمریکا رو میپرسن چون میخوان مهاجرت کنن. میگویند هر چند آتیشش داغ تره

    اما کلاسش بالاتره.

    هرروز هزاران ایرونی زنگ میزنن به اطلاعات و تلفن آتش نشانی جهنم رو میخوان.

    ببخش! من برم، بعدا صحبت میکنیم… چند تا ایرونی دارن کوپون جعلی کولر گازی و

    یخچال میفروشن… برم یه چماقی بچرخونم!

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    مرد باهوش

    یه نفر(!) با زنش میرن پیک نیک

    زن: بشینیم زیر اون درخت

    مرد میگه نه! همین وسط جاده امن‌تره! زود پتو رو بنداز! ـ

    زن: آخه اینجا ماشین میزنه بهمون!ـ

    ولی مرده با اصرار وسط جاده پتو رو پهن می‌کنه و می‌شینند وسط جاده! ـ

    بعد از مدتی یه کامیون میاد طرفشون هر چی بوق میزنه، اونا از جاشون تکان نمیخورن، کامیونه هم فرمونو میپیچونه میره تو درخت.

    مرد به زنش میگه: دیدی گفتم وسط جاده امن‌تر! اگه زیر اون درخت بودیم الان هر دومون مرده بودیم!!!

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    معتاد و پولش

    ﺳﺮ ﭼﻬﺎﺭﺭﺍﻩ ﭘﺸﺖ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰ، ﯾﻪ ﻣﻌﺘﺎﺩﻩﺍﻭﻣﺪ ﻃﺮﻑ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺗﺎ ﮔﺪﺍﯾﯽ ﮐﻨﻪ، ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺳﮑﻪ ﺑﻬﺶ ﺩﺍﺩ، ﯾﻪ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮐﻪ ﭘﺸﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ” :ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺎ ﭘﻮﻝ ﻧﺪﻩ! ﺍﻻﻥ ﻣﯿﺮﻩ ﺑﺎﻫﺎﺷﻮﻥ ﻣﻮﺍﺩ ﻣﯽ ﺧﺮﻩ….. “ﺁﻗﺎﯼﻣﻌﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺩﺍﻧﺎ ﺭﻭ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺳﺮﺷﻮ ﺁﻭﺭﺩ ﺗﻮ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭﺍﻧﻪ ﮔﻔﺖ” :ﭘﺲﺑﺮﻡ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺑﺨﺮﻡ؟ !!

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    رستوران مبتکر

    یکی از غذاخوری‌های بین‌راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:

    شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.

    راننده‌ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش‌جان کرد

    بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش

    سبز شده است. با تعجب گفت:

    مگر شما ننوشته‌اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!

    خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه‌تان خواهیم گرفت،

    ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست!!!

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    پشت درب اطاق عمل نگرانی موج میزد. بالاخره دکتر وارد شد، با نگاهی خسته، ناراحت و جدی …

    پزشک جراح در حالی که قیافه نگرانی به خودش گرفته بود گفت :متاسفم که باید حامل خبر بدی براتون باشم تنها امیدی که در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه.این عمل، کاملا در مرحله أزمایش، ریسکی و خطرناکه ولی در عین حال راه دیگه ای هم وجود نداره بیمه کل هزینه عمل را پرداخت میکنه ولی هزینه مغز رو خودتون باید پرداخت کنین.”

    اعضاء خانواده در سکوت مطلق به گفته های دکتر گوش می کردند. بعد از مدتی بالاخره یکیشون پرسید :”خب، قیمت یه مغز چنده؟”

    دکتر بلافاصله جواب داد :”۵۰۰۰$ برای مغز یک زن و ۲۰۰$ برای مغز یک مرد.” موقعیت ناجوری بود، خانمهای داخل اتاق سعی می کردند نخندند و نگاهشون با آقایان داخل اتاق تلاقی نکنه، بعضی ها هم با خودشون پوزخند می زدند !

    بالاخره یکی طاقت نیاورد و سوالی که پرسیدنش آرزوی همه بود از دهنش پرید که :چرا مغز خانمها گرونتره؟”

    دکتر خیلی ارام جواب داد : اخه مغز اقایون کار کرده است و دست دومه ولی مغز خانوما کار نکرده است و بخاطر همین گرونه .

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    چرچیل (نخست وزیر اسبق بریتانیا) و راننده تاکسی

    چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت.

    هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

    راننده گفت: “نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم” .

    چرچیل از علاقه‌ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.

    راننده با دیدن اسکناس گفت: “گور بابای چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم این‌جا منتظر می‌مانم!”

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    آرزوی مرد

    یک بنده خدایی ، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد.
    نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت: – خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى؟ ناگاه، ابرى سیاه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى درگرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت: چه آرزویى دارى اى بنده محبوب من؟مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت: – اى خداى کریم! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !! از جانب خداى متعال ندا آمد که:- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا برآورده کنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است؟ هیچ میدانى که باید ته اقیانوس آرام را آسفالت کنم ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود؟ من همه اینها را مى توانم انجام بدهم، اما آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى؟ مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت:- اى خداى من ! من از کار زنان سر در نمى آورم! میشود بمن بفهمانى که زنان چرا مى گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟صدایی از جانب باریتعالى آمد که: اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى، دو بانده باشد یا چهار بانده ؟؟!!

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    نقاشی داوینچی

    لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد؛ می‌بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا کند.

    روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و..

    از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.

    لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد؛ می‌بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا کند.

    روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.

    سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می‌آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.

    نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.

    گدا را که درست نمی‌فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند؛ دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی‌تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.

    وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: ” من این تابلو را قبلأ دیده‌ام!”

    داوینچی با تعجب پرسید: “کی؟”

    – سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم !!!!

    دایتان های قدیمی واقعی متن دلنوشته عکس تصاویر کاریکاتور نقاشی طنز و خنده دار زیبا کوتاه متون

    دایتان های قدیمی واقعی متن دلنوشته عکس تصاویر کاریکاتور نقاشی طنز و خنده دار زیبا کوتاه متون

    دایتان های قدیمی واقعی متن دلنوشته عکس تصاویر کاریکاتور نقاشی طنز و خنده دار زیبا کوتاه متون

    دایتان های قدیمی واقعی متن دلنوشته عکس تصاویر کاریکاتور نقاشی طنز و خنده دار زیبا کوتاه متون

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    جسیکا

    یه روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو می خونده که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه تو سرش!
    مرده می گه: برا چی این کار رو کردی؟
    زنش جواب می ده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم جسیکا نوشته شده بود…
    مرده می گه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش جسیکا بود.
    زنش معذرت خواهی می کنه و می ره به کارای خونه برسه.
    سه روز بعد، مرد داشت تلویزین تماشا می کرد که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر می کوبه تو سرش به طوری که مرده تقریبا بیهوش می شه.
    مرد وقتی به خودش میاد می پرسه این بار برای چی منو زدی؟
    زنش جواب می ده: آخه اسبت زنگ زده بود!!!

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    امتحان داماد

    زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
    یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
    یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
    دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
    فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
    زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
    داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
    نوبت به داماد آخرى رسید.
    زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
    امّا داماد از جایش تکان نخورد.
    او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
    همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
    فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»!!!!!

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    گربه و مرد

    مردی از اینکه زنش به گربه خانه بیشتر از او توجه میکرد ناراحت بود، یک روز گربه را برد و چندتا خیابان آنطرف تر ول کرد.

    ولی تا رسید به خانه، دید گربه زود تر از اون برگشته خونه، این کار چندین دفعه تکرار شد و مرد حسابی کلافه شده بود. بالاخره یک روز گربه را با ماشین گرداند، از چندین پل و رودخانه پارک و غیره گذشت و بالاخره گربه را در منطقه ای پرت و دورافتاده ول کرد. آن شب مرد به خانه بر نگشت آخرشب زنگ زد و به زنش گفت: اون گربه کره خر خونه هست؟

    زنش گفت: آره

    مرد گفت: گوشی رو بده بهش، من گم شدم!!!!!

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    !!!!!!!!!

    مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد.

    وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟

    مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم.

    سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا کشت.

    او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟

    مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید.

    نکته اخلاقی: وقتی شانس در خونه شما را میزند …. از آن استفاده کنید

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    سوتی بزرگ

    وقتی داشتیم برمی گشتیم، منشیم ژانت رو به من کرده و گفت:” میدونین، امروز روزی عالی هست، فکر نمی کنین که اصلاً لازم نباشه برگردیم به اداره؟ مگه نه؟“ در جواب گفتم: ” آره، فکر میکنم همچین هم لازم نباشه.“ اونم در جواب گفت:” پس اگه موافق باشی بد نیست بریم به آپارتمان من.“

    ” خدای من این یکی از بهترین چیزهائی بوده که میتونستم انتظار داشته باشم. باشه بریم.“

    وقتی وارد آپارتمانش شدیم گفتش:”

    میدونی رئیس، اگه اشکالی نداشته باشه من میرم تو اتاق خوابم… دلم میخواد تو یه جای گرم و نرم یه خورده استراحت کنم.“

    ”خواهش می کنم“ در جواب بهش گفتم.

    اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود یه پنج شش دقیقه ای برگشت. با یه کیک بزرگ تولد در دستش در حالی که پشت سرش همسرم، بچه هام و یه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند که همه با هم داشتند آواز ” تولدت مبارک “ رو می خواندند. … در حالیکه من اونجا… رو اون کاناپه لخت مادرزاد نشسته بودم…!!!

    ♥●•٠داستان های کوتاه خنده دار,داستان جذاب و جالب جدید,زیباترین داستان های کوتاه خواندنی,دانلود کتاب داستان طنز برای موبایل www.3pide.ir♥●•٠

    شانس

    مرد متاهل با منشی خود رابطه داشت. یک روز باهم به خانه منشی رفتند و تمام بعد از ظهر باهم بودند و از خستگی به خواب رفتند.
    ساعت هشت شب مرد از خواب بیدار شد، به سرعت مشغول پوشیدن لباس شد و در همین حال از معشوقه اش خواست تا کفشهایش را بیرون ببرد و روی چمنهای باغچه بمالد تا کثیف به نظر برسد.
    بعد از پوشیدن کفشها به سرعت راهی خانه شد.
    در خانه همسرش باعصبانیت فریاد زد: تا حالا کجا بودی؟
    مرد پاسخ داد: من نمی توانم به تو دروغ بگویم، من با منشیم رابطه دارم و ما تمام بعد از ظهر را باهم بودیم !!!
    زن به کفشهای او نگاه کرد و گفت: دروغگوی پست فطرت من میدانم که تو تمام بعد از ظهر را مشغول بازی گلف بودی.

    خوب این سری از داستان رمان قصه افسانه حکایت های شیرین و طنز + جملات عکس نوشته کوتاه دلنوشته تصاویر باحال خنده دار در اینجا به پایان رسید . سری های بعدی و جدید این داستان و رمان های طنز ایرانی واقعی در روزهای آینده تقدیم شما عزیزان خواهد شد . همراه ما باشید …

    لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد پست دانلود رایگان داستان های کوتاه بلند واقعی طنز خنده دار جالب داغ روز جدید ۲۰۱۵ باحال خارجی رمان دلنوشته جملات زیبا جوک اس ام اس پیامک حکایت های قدیمی و ترول های کاریکاتور جذاب و قشنگ را برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی و عکس و آهنگ و دانلود سپیده www.3pide.ir

    انتشار یافته: 3
    1. سايت خوبي داريد.


    نظرات

    *

    code

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند