سایت تفریحی سرگرمی عکس سپیده
امروز سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ - ساعت 09:10 میباشد.
  • اخبار
  • سرگرمی
  • آشپزی
  • زناشویی
  • ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو

    ماجرای قطع شدن شبکه منو تو X شبکه منو تو قطع شدX قطع شدن شبکه منو توX ماجرای قطع شدن شبکه منو توX شبکه منو تو شنیده می‌شود پس از شبکه من و تو (۲)، شبکه اول این رسانه ماهواره‌ای ضدانقلاب نیز در شرف تعطیل شدن است.  رازگشایی «کیهان» از تعطیلی شبکه «من و تو» شنیده می‌شود پس از […]

  • دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر

    دار زدن کودک یک ساله توسط کارمند مهد کودک/تصاویر دار زدن کودک معصوم یک ساله توسط کارمند بی رحم مهدکودک   ماجرا ازین قرار است که در مينياپوليس امريکا يکي از پرسنل مهدکودکي قصد داشت کودک يک ساله اي را دار بزند که با حضور والدين کودک ديگري از محل گريخت. خوشبختانه حضور والدين يکي […]

  • همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان

    همه چیز در مورد انجماد بدن انسان   مطمئنا برای تان جالب خواهد بود تا با جزئیات انجماد بدن برای زنده شدن در آینده بیشتر آشنا شوید. پس با ما همراه شوید. انجماد پس از مرگ چگونه فرایندی است؟ سرمازیستی (Cryonics) و نگهداری در سرما (Cryopreservation) دو شاخه جدید علم هستند که اخیرا زیاد درباره […]

  • غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم

    غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد/فیلم دختر دانشجو در سیل شدید خرم آباد می خواست که سوار خودروی پژو شود که پایش لیش خورد و به درون سیل افتاد و کشته شد و راننده پژو هیچ واکنشی نشان نداد.   فیلم غرق شدن دختر دانشجو در سیل خرم آباد و بی تفاوتی رهگذران […]

  • تجاوز جنسی مجری شبکه صدای آمریکا به الهام ستاکی/عکس

    تجاوز جنسی مجری شبکه صدای آمریکا به الهام ستاکی/عکس

    تجاوز جنسی مجری شبکه صدای آمریکا به الهام ستاکی/عکس تجاوز جنسی به الهام ستاکی مجری شبکه صدای مریکا توسط مهدی فلاحتی الهام ستاکی مجری سابق شبکه صدای آمریکا است که توسط مهدی فلاحتی مورد تجاوز قرار گرفته است و مشکلات روانی پیدا کرده است. در یکی از جنجالی ترین اتفاقات تلویزیونی مهدی فلاحتی مجری شبکه […]

  • حادثه تروریستی در سامرا و مجروح شدن۶۱ زائر ایرانی

    حادثه تروریستی در سامرا و مجروح شدن۶۱ زائر ایرانی

    حادثه تروریستی در سامرا و مجروح شدن۶۱ زائر ایرانی   نماینده سازمان حج و زیارت در عراق اعلام کرد: در حادثه تروریستی سامرا، ۶۱ زائر ایرانی مجروح شده‌اند که هم‌اکنون به بیمارستانی در بغداد منتقل شده‌اند. در حادثه تروریستی سامرا، ۶۱ زائر ایرانی مجروح شده‌اند X حادثه تروریستیX حادثه تروریستی در عراقX حمله تروریستی داعشX حمله تروریستی محمد جواد […]

  • جزئیات خودکشی دو خواهر دزفولی از روی پل/تصاویر

    جزئیات خودکشی دو خواهر دزفولی از روی پل/تصاویر

    جزئیات خودکشی دو خواهر دزفولی از روی پل/تصاویر دو دختر دزفولی که خواهر بودند از روی پل جدید دزفول به پاین پریدند و خودکشی کردند که جلوی یکی از این دو خواهر گرفته شد.   خودکشی خونین دو خواهر دزفولی از روی پل جدید اخبار حوادث : شب گذشته یک دختر ۱۸ ساله از پل […]

  • بستن تبلیغ
    تبلیغات

    فروش سارافون ارزان

    ست سارافون و دامن شلواري نيلوفر

    1436632136

    این اولین بار است که یک ست سارافون و دامن شلواري در اینترنت در فروشگاه اصل فروش ارائه می شود.

    ست سارافون ودامن شلواري نيلوفر با طراحی دقیق و هنرمندانه و هماهنگی کامل رنگ ها

    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا
    محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست
    پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۴۵۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
    1352971655

      
  • تاریخ انتشار : ۳۰ بهمن ۱۳۹۳ | تعداد بازدید : 10175 بازدید | نظرات 2 نظر | دسته بندی : رمان عاشقانه
  • کتاب رمان زیبارویان بی حریف-دانلود رمان عاشقانه اکشن عمیق جدید

    کتاب رمان زیبارویان بی حریف-دانلود رمان عاشقانه اکشن عمیق جدید

    کتاب رمان زیبارویان بی حریف-دانلود رمان عاشقانه اکشن عمیق جدید

    عنوان نوشته امروز سایت تفریحی پنجشنبه ۳۰ بهمن ماه سال ۱۳۹۳ : کتاب رمان زیبارویان بی حریف-دانلود رمان عاشقانه اکشن عمیق جدید – دانلود رمان عاشقانه ایرانی زیبارویان بی حریف – دانلود رمان های اکشن طنز عاشقانه – دانلود جدیدترین و بهترین رمان درام دراماتیک – دانلود رمان های اونجوری صحنه دار تیکه دار – دانلود رمان عاشقانه باحال خفن ۲۰۱۵ – دانلود رمان جدید و خواندنی خوشگل زیبارویان بی حریف

    در این لحظه از سایت بزرگ تفریحی و سرگرمی سپیده ۳pide.ir یکی از رمان های منتخب و باحال اسفند ماه رو براتون گزاشتیم . اسم این رمان عاشقانه درام زیبارویان بی حریف است که نویسنده آن یک ایرانی است . این رمان طولانی و بلند در قسمت های زیادی نوشته شده ولی ما هر روز یک قسمت از ان را آماده و برای شما عزیزان قرار میدیم . امیدواریم که از دانلود و خواندن رمان دراماتیک و طنز زیبا رویان بی حرفی لذت ببرید.

    دانلود رمان زیبارویان بی حریف مخصوص گوشی های موبایل اندروید

    قسمت اول رمان زیبارویان بی حریف

    آغاز : از وقتی یادم می آید همیشه سرسخت ، قوی و محکم بودم … از هیچ چیزی باکی نداشتم ، از چیزی که متنفر بودم ضعف بود … به اصل ِ اینکه زن ها ضعیف اند معتقد نبودم ! حرفم فقط این بود ، خودساخته و قوی بودن !
    ضعف و ناتوانی دخترا قلبم را به درد می آورد … دختری بودم که به خاطر ِ زیبایی ام همیشه در معرض ِ دید بودم ولی اخم و ترشرویی هام باعث میشد کسی نتواند بهم نزدیک شود !

    – ببخشید خانم محترمه شما احیانا” قرار نیست دل بکنید از چهره اون بیچاره ، بابا خوردیش تموم شد رفت اون باقلوا !

    – ولم کن سوسن ،کی داره اون بدبخت رو نگاه میکنه ، داشتم فکر میکردم !
    – آها ، اون وقت چه فکری که زوم کردی به اون بیچاره !
    – اینش دیگه باید تو ابهامات فضولی ات بمونه !

    – خیلی ببخشیدا … بازم معذرت ، این ابهامات فضولی که شما میگید دقیقا” چی ِ که بنده متوجه اش نشدم ! …. چی میگی واسه خودت ، طرف رو یک ساعته قورت دادی اون وقت داری واسه من فلسفه بافی میکنی !

    – طوری میگی طرف رو قورت دادی که انگار طرف یه پسر خوشتیپه ! این ننه بی دندون چه به کار من میاد که روش زوم هم کنم … نگام بهش افتاده !

    – فقط نگاه ؟ من از اون ور سالن بلند شدم اومدم ببینم دردت چیه که اینجوری زوم شدی بهش ، اون وقت تو میگی …

    نذاشتم ادامه دهد این دختر هم تو این بی اعصابی ام وقت گیر آورده بود !
    فقط مادر یکی از بچه های باشگاه تصادفی جلویم نشسته و نگاهم بهش خورده بود …

    عصبی نگاهش کرده گفتم :

    – سوسن حوصله اتو ندارما … باز یه چیزی بهت میگم بهت برنخوره !

    – اوه اوه … چه خشن ! حالا لازم بود اون نگاه طنازت بیفته بهم ! من گردنم از مو باریکتر ! حالا که اینطور شد این ننه قمبری غلط کرده که تو رو اسیر خودش کرده ! مگه ما چند تا دختر میتی کمانی داریم که …

    بی حوصله تر شدم …

    – تو رو جدت ساکت باش سوسن …

    – ای بابااااا باز چی شده که تواعصاب نداری ! یه بار شد درست و حسابی جوابمو بدی !

    – بعدا” واسه ات تعریف میکنم بذار کمی تخلیه روحی روانی بشم ! میایی نبرد؟

    – من به هفت جدم خندیدم اگه الان با تو بیام نبرد ! … دستی دستی بدن نازنینمو بدم خدمتتون تیکه پاره اش کنین ، نه قربونت برم ، ما اهلش نیستیم برو همون کیسه بوکست رو بچسب که بدجوری داره بهت چشمک می زنه !

    همان طور که گرم حرف زدنش بود با حرکتی فرز از جایم برخاستم ، دستهایم را با چند تکنیک خیلی حرفه ای جلوی صورتش حرکت داده گفتم :
    – بدو بیا …

    هــِــــــین بلندی کشید و صورتش را به عقب پرت کرد ، چهره اش تماشایی شده بود ، شوکه چشمانش را تا حد ممکن باز کرد … با صدای خفه ای که مشخص بود هنوز در شوک ِ کارم است گفت :

    – دیــــــــــــونه … چت شده تو ! نمیگی دختر مردم و بی شوهر میذاری ور دست مامانشون ! واسه چی هر چی کرم داری رو سر من بیچاره می ریزی !

    صدایش هر لحظه بلندتر میشد و لبخند ِ من پررنگ تر …

    – حیف که مامانت سپردتت دست من و ِالــّا الان جسدت لاشه کرکس ها بود …

    سرم را به چپ و راست تکان دادم … بی حرف به طرف کیسه ی بوکسم حرکت کردم …
    به دفعات و همیشه تمام ِ حرصم را سر این کیسه خالی میکردم … اولین ضربه ام را با قدرت تمام کوبیدم و همان طور ضربه های متوالی وار که پی در پی کوبیده می شدند ! … نگاهم پر از خشم بود و دندان هایم روی هم قفل شده بود … با حرکتی خودم را از زمین کندم و با تکنیک های مختلف پایم به کیسه ضربه زدم … بعد از چند دقیقه ضربه با پاهایم ، روی زمین پشت به کیسه ایستادم ، چشمایم را بستم و دوباره برگشتم طرف کیسه و با ضربه های سریع مشت های گره خورده ام را فرود آوردم ، هر چقدر ضربه می زدم بیشتر حرصی تر و عصبی تر می شدم ، دانه های عرق روی پیشانی ام خودنمایی میکردند ولی حرصی که در وجودم نشسته بود با این ضربه ها خالی نمی شدند …
    گرم کار بودم که با داد ِ سوسن سرم را به طرفش چرخاندم …
    – هــــــی خواهر بروسلی اگه به خودت رحم نمی کنی به اون کیسه بیچاره رحم کن ، مگه چه هیزم تری بهت فروخته که اینجوری آش و لاشش کردی !

    با حرفش ایستادم و به کیسه زل زدم …

    – نگاه تو رو خدا دختر مردم پاک خل شد رفت اول اون پیرزنه حالا هم نوبت این کیسه نگون بخت ِ که اسیر چشمای این موجود بسیار خطیر بشه !

    بی توجه به حرفش رفتم طرف نیمکت های سالن و حوله ام را برداشتم و عرق روی صورتم را پاک کردم و گفتم :

    – سوسن من دارم میرم دوش بگیرم وسیله هامو جمع کن بیار …
    – نوکر بابات غلام سیاه !
    – خیلی خب پس شام رو یه نیمرو افتادیم … حرفی که نداری !

    – ا ا ا ا … چرا حرف ندارم ! … دارم قربونت بشم خوبشم دارم ! فقط حرفم این بود که علاوه بر جمع کردن وسیله هات اگه احیانا” خسته جسمی هم بودی بی تعارف بگو تن مبارکتون رو هم بشورم من مخلص هر چی خانم خوشگله است هم میشم …

    نمی دانستم بخندم یا عصبی شوم ، حوله به دست دنبالش دوویــدم … جیغ زنان فرار میکرد … مثل مارمولکی جا خالی میداد اگر حوصله و وقتش را داشتم نشان اش می دادم ولی حیف که دیرم میشد و شام رو باید مهمانش میکردم نمی خواستم خیلی دیر به خانه برم …

    – دیدی نتونستی بگیری تا تو باشی سوسن خانم با کمالات رو دنبال نکنی !
    – کم چرت بگو … خودت هم می دونی که اگه من …

    – اوهوووم ، اگه دست خودت بود که …

    نتوانست ادامه ی حرفش را بزند ، با دیدن ِ خانم زهیری مربی باشگاه ، نگاه امان را به طرفش دوختیم …
    – بچه شدین ! … این سروصداها چیه راه انداختین ! نمیگین فردا پس فردا که رفتین سر خونه و زندگیتون بگن اینها دیگه کی ان ما این همه خرج کردیم عروس کردیم آوردیمشون سر خونه و زندگیشون اون وقت اینجوری از آب در اومدن !

    – همه اش تقصیر این سوسن ِ … خانم زهیری !

    – َبده بهش گفتم میخوام نوکرش بشم ، ،َبده بهش گفتم …

    – نذاشتم ادامه بده ، از این دختر هیچ چیزی بعید نبود ، معلوم نبود اگر همین طور ادامه میداد چرندیاتی که به من گفته بود را به خانم زهیری هم بگوید ! … گفتم :

    – من از طرف خودم و سوسن معذرت میخوام خانم زهیری ، داشتیم شوخی میکردیم !

    لبخندی به رویمان زد و گفت :

    دانلود رمان جدید عاشقانه زیبا رویان بی حریف عکس 2015

    دانلود رمان جدید عاشقانه زیبا رویان بی حریف عکس ۲۰۱۵

    دانلود رمان جدید عاشقانه زیبا رویان بی حریف عکس 2015

    دانلود رمان جدید عاشقانه زیبا رویان بی حریف عکس ۲۰۱۵

    – اشکالی نداره عزیزم … فقط واسه خاطر خودتون میگم ، و اّلا که برای من مسئله ای نیست ! باشگاه به این بزرگی از هفت دولت آزادین ، روزانه کلی دختر میان اینجا و کلی کارها میکنن ، ولی شما دو تا برام خاص اید ، هـــــــی جوونی کجایی که دلم پر میکشه برات … ما خودمون هم یه روزی جوون بودیم … حس ُ حال اتون رو درک میکنم … بگذریم ! … پروا خودتو که برای فینال آماده میکنی ؟

    – بله خانم کم و بیش تمرین دارم !

    – خوبه ، تمرین هات مرتب باشه موفقیت ات حتمی ِ … من از بابت ات مطمئنم !

    سوسن با لب های آویزان گفت :

    – نمیگین این وسط یه بچه هم هست اگه بهش توجه نکنین عقده ای میشه ! اصلا” همین تناقض ِ رفتارهای مسئولین ِ که ما استعدادهای پنهان شکوفا نمیشیم !

    با صدای بلند خندیدیم …

    – از دست تو سوسن ، عزیزم در استعداد تو که هیچ شکی نیست ولی خودت هم بهتر می دونی که پروا …
    سوسن با اخم ساختگی سرش را تند تند به پایین تکان داد و گفت :

    – بله بله خانم می دونم پروا اینجا … پروا اونجا … پروا همه جا … اصلا” جکی جانی ِ واسه خودش …!

    دست سوسن را گرفتم و رو خانم زهیری گفتم :
    – اگه اجازه بدین ما بریم تا این بچه امون بیشتر از این نفله نشده !

    لبخندی مهربان نثارمان کرد و گفت :
    – خوش باشین دخترها… به حال و روزتون غبطه میخورم ، قدر این دورانتون رو بدونین …

    به طرف حمام سالن حرکت کردیم …

    – خب خانم خانما حالا میشه بگید اعصابتون واسه چی بهم ریخته بود !

    – وای که چقدر عجولی سوسن ! گفتم که میگم …بذار این دوش لعنتی رو بگیرم تو ماشین برات میگم حالا چیز مهمی هم نیستا … الکی فکرتو درگیرش نکن !

    – ای بابا منو باش هزار تا فکر اومده تو سرم که این بشر چشه ! … نگو ما رو گذاشته سرکار ! به خشکی شانس که الکی دلمونو صابون زدیم واسه یه خبر توپ !

    – حالا بهت میگم … عجله نکن …

    در حمام را باز کردم و گفتم فقط ۱۰ دقیقه طول می کشد ، وسیله ها رو جمع کن که زودتر برویم ! چشمکی زده در را بستم !

    به طرف ماشین سوسن حرکت کردیم …
    اغلب با ماشین سوسن می آمدیم سالن … سوسن دوست ِ بچگی ام بود ، پدرهایمان در کارخانه ی نساجی شریک بودند و این سرآغازی شده بود برای محکم شدن ِ دوستی امان …
    خانواده ی سوسن مثل ِ ما کم جمعیت و تنها یک برادر بزرگتر از خودش به اسم کامیار دارد ..
    امشب طی قرارمان باید سوسن را برای شام دعوت می کردم ! …
    پایش را محکم روی گاز فشار داد تا جایی که جیغ لاستیکا در آمد …
    ضبط را روشن کرد … موسیقی ِ اسپانیایی که عاشقش بودیم فضای ماشین را گرفت … هیچ چیزی مثل ِ موسیقی روحمان را شاد نمی کرد ! …

    – خب خب … حالا تعریف کن ببینم این خواهر بروسلی چش شده بود که امروز قنبرک گرفته بود !

    دست راستم را از پنجره بیرون آوردم و آرنجم را تکیه دادم به پنجره ، هوای خنکی که از بیرون می آمد سرخوشم کرده بود ، نفسی عمیق کشیده سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و لبخند به لب گفتم :
    – چیز خاصی نبود ، حالا که حالم خوش ِ … بی خیالش …

    – یعنی من دوست دارم با همین دستای نازنینم شخصا” به عهده بگیرمش !

    خونسرد گفتم :
    – چی رو به عهده بگیری ؟

    – عهده گرفتن خفگی گردن عین غازتو …

    خنده ام گرفت … فضولی اش بدجوری گل کرده بود …

    – خیلی خب میگم ، امروز صبح حین اومدنم به باشگاه تو راه یه دختر ذلیلی رو دیدم که داشت با گریه التماس یه پسره رو می کشید که عاشق ُ دیوونه اش ِ ! … پسره عین خیالش هم نبود بهش میگفت : می خواستی خودتو انقدر ارزون بهم نفروشی من فقط خواستم امتحانت کنم ولی تو راحت ناموست رو حراج کردی ! دیگه به دردم نمیخوری برو گمشو و غیره …

    پوفی کشیدم و گفتم :
    – اگه امروز وعده سرخرمن نداده بودی و منو علاف خودت نمی کردی که نمیایی دنبالم با ماشین خودم می اومدم ! بابام داشت می رفت کارخونه سر راه منو رسوند باشگاه ، نزدیکی های باشگاه پیاده شدم که یکم پیاده روی کنم و هم حال و هوایی بخورم که ای کاش این کار و نمی کردم ُ این صحنه ی مزخرف رو نمی دیدم ، تو که خودت خوب می دونی من چقدر به غرور دخترها حساسم ! وای سوسن دختره با شنیدن حرفهای پسره از رو نمی رفت و باز التماسشو میکرد که بدون اون نمی تونه زندگی کنه ! … انقدر زار زد که آخرش پسره هم یه لگد جانانه بهش زد و سوار ماشینش شد و رفت دختره هم همین جوری زجه میکشید !

    – پسره چقدر عوضی بود ، بی شعور بی جنبه ! تو هم همین جوری برو بر نگاشون کردی و کاری نکردی !؟

    – برای چی کاری کنم ؟ … وقتی دختره عوضی انقدر خودشو ذلیلش کرده بود ! … حقش همین بود دختره ی نفهم … اگه خودش برای خودش ارزش قائل نباشه من این وسط چیکاره ام ؟ حالا به فرض می رفتم جلو و دختره رو دلداریش می دادم ! حتما” بهم میگفت منم التماس پسره رو کنم که ترکش نکنه ! … زهی خیال باطل ، پروا و غرورش … عمرا” اگه نیم نگاهی هم به اون پسره ایکبری می انداختم ! وای سوسن از این میسوزم پسره برو رویی هم نداشت ، نمی دونم به چی اش می نازید که انقدر قمپز می اومد واسه دختره !

    – خب حتما” دختره رو اغفال کرده دیگه ….

    – وا مگه بچه است که اغفال بشه ، خدا به آدما شعور و منطق داده ! … پس چرا کسی نمی تونه منو اغفال کنه !

    – تو بحثت جداست … تو مگه احساسم داری که به این چیزا معتقد باشی !

    – دارم خوبشم دارم … فقط احساسی که دارم برام مثل یه جواهر ارزشمنده که پای هر کس و ناکسی حرومش نکنم و از خودم و احساسم سوءاستفاده نشه !

    – ایول خواهر بروسلی … با همین روحیه جنگجویی و سرد مزاجی هات ِ که پسرا رو آواره کوه و بیابونا کردی ! اگه یه ذره احساس خرجشون میکردی دیگه مابقی دخترا ول معطل بودن و باید سماق می مکیدن …

    – چرت نگو … بعدشم میشه این خواهر بروسلی گفتنتون رو تموم کنید من پیش در و همسایه آبرو دارم
    نچ نمیشه ما که یه خواهر بروسلی بیشتر نداریم که اینجوری صداش کنیم …
    حالا اینا رو بی خیال ، تو یعنی به خاطر این ماجرای مسخره اونجوری مشت های کریه ات رو سر اون کیسه بوکس بیچاره نازل می کردی !؟ منو باش که چه فکرایی که نکرده بودم ! گفتم حتما” به زور هم که شده خواهر بروسلی رو گیر آوردن و بوسیدنش !

    – نمی دونم چرا این افکار منفور از ذهنت پاک نمیشن ! … حرکات زننده این دختره واقعا” اعصابمو به هم ریخته بود ، دختره ی بی شخصیت ! …

    – میگم پروا آخر هفته فینال ِ ها … چیکار کردی ؟ اصلا” وقت نداری ها … می دونی که باید برنده بشی … اون طور که خانم زهیری می گفت این دفعه با دفعه های قبلی فرق میکنه تیم های مقابل خیلی قوی ان ، بین اون همه کاراته کاها تو انتخاب شدی و این یعنی اینکه تو باید خیلی حرفه ای کار کنی ! … اگه می خواهی هرجایی بری و تمرین کنی همراهت میام !

    – کم و بیش تو خونه هم کار میکنم … دایی ام هم قول داده این هفته بیاد و اساسی باهام تمرین کنه ، مرسی سوسنی !

    دایی ام مربی کاراته بود … در خانه امان باشگاهی کوچک راه انداخته بودیم و گاهی با دایی در آنجا تمرین می کردیم ! … حمایت های پدرم و دایی ام باعث شده بود که در عرصه های مختلف ِ ورزشی موفق باشم ! از بچگی عاشق ورزش به خصوص کاراته بودم … سخت تمرین می کردم تا جایی که به جایگاه ِ خودم رسیدم … موفقیت هایم باعث ِ سربلندی خانواده ام شده بود …

    بلاخره با ترافیک و شلوغی رسیدیم به رستوران …
    رستورانش جای با صفایی بود ، با یک حیاط کوچک که وسطش فواره ای زیبا داشت ! … و با دو سالن غذاخوری که یکی سنتی و آن یکی مدرن بود ! … هر دو فضا رو دوست داشتم …
    تیپ امان باشگاهی بود پس به طرف ِ سالن ِ سنتی حرکت رفتیم !
    سوسن منو را در دستش گرفته بود و مشغول ِ انتخاب ِ غذا بود …
    به فضای سنتی سالن خیره شدم … وسایل ِ سنتی داخل سالن مثل ِکوزه های رنگی با حصیرهای راه راه به طرز زیبایی چیده شده بودند … در حین دید زدنم نگاهم به پسری افتاد که موزیانه طرف ِ ما را نگاه میکرد … لبخند مرموزی به لب داشت … پسر دیگری نیز روبرویش پشت به ما نشسته بود … توجه ای نکرده سرم را برگرداندم سمت ِ سوسن و گفتم :

    – چی شد بلاخره ! چیزی انتخاب نکردی ؟

    – انتخاب رو که کردم ولی بین ۴ تا گیر کردم !

    – جانم ؟ ۴ تاااااا ؟ … مگه چی انتخاب کردی !

    – خب من شیشلیک ، ماهیچه ، سبزی پلو با ماهی و برگ رو انتخاب کردم ولی نمی دونم کدومو انتخاب کنم …

    – خب همه اشون عالین ، ولی این برگ رو بی خیال بشیم از وقتی یاد برگ اون رستورانه می افتم که مثل لاستیک سفت بود از هر چی غذاست زده میشم !

    – پس برگ حذف شد ! … فکر کنم الان تو این فضای سنتی شیشلیک باید بچسبه ! .. نظرت چیه؟

    – موافقم ! خیلی خب پس شام شد شیشلیک !

    بلافاصله گارسون رو صدا زدم و دستور شیشلیک با مخلفاتش رو دادم …

    پسره هنوز داشت وقیحانه نگاهمان میکرد ! … اخمی کرده صندلی ام را کمی جا به جا کردم که دیدش کمتر شود ! انگار متوجه شد که نیش اش شل تر شد … کم کم رفتارهای زننده اش داشت حرصم را در می آورد …

    – پَـــــــروا جونمممم !!!!
    – باز چی می خواهی که اینجوری صدام می زنی ؟

    – وا مگه حتما” باید یه چیزی بخوام که اینجوری صدات کنم ؟ نمیشه یه بار هم که شده تو ذوقم نزنی و مثل آدمیزاد بگی جون دلم … همین کارا رو میکنی که ملت میگن پروا از تیرو تبار بروسلی ِ دیگه !

    – هــــــاه … مگه غیر تو کس دیگه ای هم اینو چرندیاتو میگه ! حالا بگو چی می خواهی ؟

    – خب … خب راستش میشه یه دسر هم منو مهمون کنی ، البته اینجا نه ها … خونه اتون ! … دلم هوس اون دسر آناناسیتو کرده … هیچـــــــی دســـــر پروا نمیشه ! البته به اضافه یه کار کوچلو دیگه ؟

    – و اون یکی ؟

    – اممم … می دونی که طراحی من مثل تو خوب نیست گفتم اگه بیکاری که می دونم بیکاری ، اون طرح خاک خورده منو یه دستی روش بکشی ؟

    – این اسمش کار کوچلو ِ ؟ بعدشم کجا طراحی تو خوب نیست ؟ بگو تنبلی ام میاد دیگه ! خب معلومه کل دنیا رو بگردی کوتاه تر از دیوار پروا گیرت نمیاد که … معلومه چطوری واسه اش عشوه بیایی ! بعدشم من کجا بیکارم ! این همه کار ریخته رو سرم !

    – خب از اولش میگفتی نمیخوام ، حتما” باید با تبر قاچ قاچم می کردی !!!!!

    – صبر کن ببینم تو که میگفتی اون طرحت تقریبا” تموم شده ! چطور حالا میگی کمکت کنم …

    – چه می دونم بابا … به نظر خودم تموم شده بود… نمی دونم این ناصر ذلیل مرده از کجا پیداش شد که بهونه های بنی اسرائیلی گرفت … میگه فکر نکنم طرحم قبول بشه !

    ناصر پسر دایی سوسن میشد ، شرکتی مهندسی داشت ، من و سوسن ترم آخر کارشناسی معماری بودیم و برای پایان نامه امان روی طرح هایمان باید کار می کردیم تا بعد از اتمام تحویلش بدهیم !

    – پس که اینطور ! پس ، فردا بیا خونه امون !
    ابرویی بالا انداختم و گفتم 🙂 تازه دسر هم آماده است !

    – جون ِ سوســـــــن ! بذار ماچت کنم …

    از روی صندلی اش بلند شد و خم شد روی صورتم … و در عرضی از ثانیه بوسه ای روی گونه ام کاشت …
    ناخوداگاه نگاهم افتاد به پسر پررو که با نگاه کج و شیطانی اش لبخند عمیقی به رویمان می زد … از نگاه ِ خیره اش عصبی به سوسن توپیدم ….

    – این کارا چیه می کنی سوسن ! دیوونه شدی ! … اینجا رستورانه ها ، یادت که نرفته ؟ مردم دارن نگاه می کنن …
    – بذار هر جور دوست دارن فکر کنن ! می خوام ببوسمش و قربون صدقه اش برم …دوستمه به کسی چه !!!!
    سرم را به چپ و راست تکان دادم و چیزی نگفتم …

    گارسون با سفارشات ما آمد و غذاها را گذاشت روی میز و با گفتن : امر دیگه ای ؟ که ما در جوابش گفتیم نه ممنون ازمان دور شد … !
    و بعد اتمام غذا راه افتادیم سمت ماشین !
    با بلند شدن ما دو پسر ِ که معلوم بود خیلی وقت بود که غذایشان را تمام کرده بودند هم بلند شدند … راه افتادند دنبالمان … در حین سوار شدن به ماشین بودیم که پسر پررو ِ نزدیک امان شد و گفت :

    – ببخشید خانم من انگار شما رو یه جایی دیدم ، چهره اتون خیلی آشناست برام !

    اینها ترفندهایشان بود ! وقتی می خواستند باب دوستی را با دختری باز کنند از این اراجیفات زیاد می بافتند … پوزخندی زدم و با لحن سردی گفتم :
    – خیر آقا ، حتما” اشتباه می کنید ، خدافظ اتون ..

    – چه خشن ! ولی من فکر می کنم …
    – گفتم که اشتباه می کنید لطفا” مزاحم نشید ما عجله داریم !

    سوسن هم برای اینکه از قافله عقب َنماند یک چیزی پراند :

    – دوستم راست میگه حتما” اشتباه می کنید … ببخشید دوستم کمی بی اعصابه حالا شما کجا ایشون رو دیدین ؟

    با دهن کجی در دل ادای سوسن را در آوردم ( ببخشید دوستم کمی بی اعصابه ) ! … چشم غره ای بهش رفتم که بعدا” حسابت را می رسم !

    – سوسن سوئیچ ماشین ُ بده می خوام برم تو ماشین !

    و بعد پوزخندی زدم و گفتم :
    – شاید ایشون خیلی هم اشتباه نمی کنن … البته فکر کنم تو رو دیده باشه ! چون من چیزی یادم نمیاد ، با هم اختلاط کنید شاید به یه نتیجه ای برسید !

    حقشان بود ! … هر دویشان همان طور هاج و واج مانده بودند به رفتن ِ من …
    سوار ماشین شدم … پنجره ماشین بسته بود … صدای ضبط را زیاد کردم و سرم را به صندلی ماشین تکیه دادم و با خود گفتم :
    – که منو یه جایی دیدی ! که چهره من برات آشناست ! خر خودتی داداش من از اوناش نیستم ! من که می دونم تو یه ساعته تو رستوران زوم کرده بودی به ریخت ما ، سوسن ندونه من که می دونم چه مرگت بود ! فکر کردی با یه جفت چشم مشنگ رامت میشم ! هـــــــه …

    سوسن سوار ماشین شد و با سرعت حرکت کرد ، با خونسردی تمام در حالی که نگاهم به روبرو بود گفتم :
    – اختلاط هاتون تموم شد ؟ چی چی واسه همدیگه بلغور می کردین که انقدر طول کشید ؟! که دوست من کمی اعصاب نداره ! یعنی سوسن خفه ات هم کنم کمته …

    – می ُمردی مثل آدم جوابشو میدادی ؟ چرا انقدر خشنی تو … بیچاره گُـرخید … خب میگفتی من شما رو به جا نمیارم و …

    – هـــــــه منم که َپپه ام و زودبارو ! … تو اگه نمی دونی اینو بدون یارو یه ساعته تو رستوران زوم کرده بود به ما ، ما که نه به من … داشت واسه خودش تو آسمونا سیر می کرد که یه لقمه چرب و نرم گیر آوردم ! زهـــــی خیال باطل

    – واقعا” ؟ … پس چرا من ندیدمشون ؟

    – چون تو پشتت به اونها بود ! حالا چی میگفت بهت ؟

    – هیچی ، میگفت خیلی چهره اتون برام آشناست خودش هم نمی دونست تو رو کجا دیده ! ولی خدایی … پروا دیدی یارو چقدر خفن بود ، جذاب ، خوشتیپ ، وای چشاشوووو … آدمو یاد دریا می اندازه … الکی با این رفتار گــَندت پروندیش …شاید نیتش خیر بود !

    – ایــــــــش … اولا” که من از پسرای چشم رنگی خوشم نمیاد ، میخوام صد سال سیاه خیر نباشه ! بعدشم بعلــــــه دیدمتون که چطور ماتت برده بود و آب از لب و لوچه ات آویزون بود !

    دانلود بهترین تصاویر و عکس و رمان های عاشقانه دراماتیک ایرانی جدید زیبارویان بی حریف

    دانلود بهترین تصاویر و عکس و رمان های عاشقانه دراماتیک ایرانی جدید زیبارویان بی حریف

    دانلود بهترین تصاویر و عکس و رمان های عاشقانه دراماتیک ایرانی جدید زیبارویان بی حریف

    دانلود بهترین تصاویر و عکس و رمان های عاشقانه دراماتیک ایرانی جدید زیبارویان بی حریف

    دانلود بهترین تصاویر و عکس و رمان های عاشقانه دراماتیک ایرانی جدید زیبارویان بی حریف

    دانلود بهترین تصاویر و عکس و رمان های عاشقانه دراماتیک ایرانی جدید زیبارویان بی حریف

    – یعنی انقدر تابلو بود ؟

    میان ِ خنده گفتم :
    – تابلو باید بیاد پیشت لنگ بندازه !

    یک سی دی از روی داشبورد برداشت و پرت کرد سمتم … زود جا خالی دادم ، تا برسیم خانه کلی شوخی کردیم و خندیدیم …
    وارد خانه شدم ، فضای ورودی خانه امان به یک سالن بزرگ ختم میشد که محور اصلی خانه امان به حساب می آمد ، سمت راست سالن در بزرگی قرار داشت که اتاق پذیرایی و سالن غذاخوری خانه امان بود که به یکدیگر وصل بودند ، قسمت چپ سالن راهرویی بود که به آشپزخانه ، انباری و همین طور سرویس بهداشتی ختم میشد . طبقه اول خانه هم فضاهای خصوصی مثل اتاق های خواب قرار داشت .

    بوی مطبوعی از آشپزخونه می آمد … آشپزی خاله سارا حرف نداشت ! …
    عمو رضا و خاله سارا زن و شوهری بودند که از خیلی وقت پیش در خانه امان کار می کنند ، سن اشان دور و بر ۴۵ به بالاست ، بچّه ای ندارند و من و دریا ( خواهرکوچکترم ) را مثل بچه های خودشان دوست دارند ، آدم های خوبی اند ، کاری به کار کسی ندارند و توی مسائل خصوصی و شخصی دخالت نمی کنند ، برای همین خصلت هایشان ما هم احترام زیادی برایشان قائلیم !

    با صدای بلند و هیجان زده ای گفتم :
    – من اومــــدم کسی خونه نیست ؟ صدای خاله سارا اومد !

    – پروا جان اومدی عزیزم ! من تو آشپزخونه ام بیا اینجا .

    وارد آشپزخانه شدم ، خاله سارا با مهربانی رویش را برگرداند طرفم … گفتم :

    – سلام خاله سارا ، این بوی خوب چیه که کل خونه رو گرفته !

    – علیک سلام دخترم ، خانم جون هوس کیک نارگیلی با هل مخصوص کردن گفتم براشون بپزم !

    خاله سارا مادرم را رو خانم جون صدا می زد ، با تعجب ساعتم را نگاه کردم و گفتم :

    – این وقت شب ! چه وقت ِکیک نارگیلی ِ ؟ ساعت ۱۰ شب ِ …

    – می دونم دخترم برای الان درستش نکردم ، دیدم الان که بیکارم درستش کنم تا واسه فردا آماده باشه … میخوام سر ِ صبحانه سورپرایز بشه !

    – خاله سارا خیلی مهربـــــونی ! دستت طلا ، الان مامانم اینا کجان ؟

    لبخندی مهربان زد و گفت :
    – خانم جون و دریا جان بالان … دقیق نمی دونم ! آقا هم بعد شام رفتن بیرون !

    – آها ، پس من میرم پیش مامان ، فعلا” …

    – باشه دخترم

    و از آشپزخونه خارج شدم … دیشب به خاله سارا گفته بودم شام به خانه نمیام ، به طرف اتاق مادر رفتم ، مادری که به قدر دنیا دوستش داشتم !
    به طرف اتاق مشترک پدر و مادرم رفتم … اتاقشان نسبتا” بزرگ و دلباز بود بود ، یک بالکن گوشه ی سمت چپ اتاق قرار داشت که با یک در تمام شیشه فضای داخل و بیرون را جدا میکرد ! جلوی بالکن میز و صندلی ۴ نفره ای قرار داشت که اغلب مادرم آنجا کتاب می خواند یا بافتنی می بافت !

    در اتاق را زدم و با صدای کلفتی گفتم :
    – مهمون نمی خواهید ثریا خانم ؟

    مادرم در جواب با لحن شوخی گفت :
    – مهمون ناخونده که نمی خواهیم ولی اگه دخترمون پروا بود حالا یه استثنائی قائل میشدیم !

    با خنده وارد اتاق شدم …

    – سلـــــام بر مادر و دختر گرام …

    هر دویشان صورتشان را به در دوخته بودند ! روی صندلی هایی که کنار در شیشه ای بود نشسته بودند ، در تراس اتاق هم باز بود انگار داشتند از هوای مطبوع بیرون لذت می بردند ، مادرم با لبخند گفت :

    – سلام بر پروای همیشه در حال نبرد من ! خوش گذشت !؟ حال و احوالات شما ؟

    دریا لبخندی زد و با لحن شیطنت باری گفت :
    – سلـــــــــــام خواخی جون

    لبخندی به رویشان زده گفتم :
    – جاتون خالی ! حال و احوال رو هم که چی بگم ! ای زندگــــــــی میگذرد در بهر گذشتن !

    مادر ابرویی بالا انداخت و گفت :
    – می بینم شاعر هم که شدی ! بیا اینجا ببینم دو روز ِ درست و حسابی ندیدمت !

    هنوز کامل ننشسته بودم که …دریا هول هولکی پرید وسط حرف و رو بهم گفت :

    -خواخی خواخــــی جونم من یه نقاشی برای مسابقه دارم که واسه ۵ روز دیگه باید آماده اش کنم موضوعش هم درباره طبیعت سبز ِ میشه برام بکشیـــــــــــش !

    اینم از آبجی ِ لوس ِ ما ! هنوز از راه نرسیده داشت از لبخندم سواستفاده میکرد ! با گلایه چشم غره ای کردم و گفتم :

    – بذار یه نفسی تازه کنم بعد بگو چی از جونم می خواهی ! … من نمی دونم تو چرا هر وقت منو می بینی یا یاد ِ نقاشی هات می افتی یا تکالیفی که باید سر وقت انجام بشه که همه اشون هم دست بی زبون منو می بوسن !

    دریا زبانش را گاز گرفت ، فهمید چقدر کارش زشت بود ، مادر رو به دریا گفت :
    – دریا .. مامان ، یه لحظه آروم بگیر خواهرت که تا به حال نه نیاورده !

    دریا ببخشیدی گفت و ساکت نشست !

    مامان – پروا امروز دایی ات اینجا بود میگفت پروا واسه فینالش چه برنامه ای داره ؟ کِـی میخواد تمرین هاشو شروع کنه !؟ میگفت اصلا” وقت نداری ، گفت هر وقت اومدی حتما” باهاش تماس بگیری ! به گوشیت چند باری زنگ زده ولی انگار جواب ندادی …

    – آره گوشی ام رو سایلنت بود متوجه نشدم … یادم رفت از باشگاه که اومدم از سایلنت درش بیارم ! قربون دایی که انقدر نگرانمه !

    – آره … اندازه دختر نداشته اش دوستت داره ، پس معطلش نذار !

    – اوهوم … خب باشه من یه نیم ساعت دیگه باهاش تماس می گیرم …

    – خب الان بهش زنگ بزن !

    – مامان بذار یه نفسی تازه کنم بعد … خودتون که دایی رو میشناسید ، تا رنگ ِ ۲ ، ۳ نصف شب رو نبینه نمی خوابه که ! … راستی دریا در مورد مسابقه هم خیال تخت خواخی نق نقو نگران نباش خودم در حد لالیگا به نقاشی ات میرسم !

    با خوشحالی تشکر کرد … چشمکی به رویش زدم و از اتاق خارج شدم !
    وارد اتاقم شدم ، اتاقی ۱۸ متری تقریبا” ساده ولی مدرن که وسایلش را به سلیقه ی خودم چیده بودم فضای داخل اتاقم خیلی شلوغ نبود ، از اتاق های شلوغ خوشم نمی اومد !

    وسیله های باشگاهم را گذاشتم سرجایشان ، تاپ و شلوار ورزشی از کمد برداشتم … اتاقم آرامش خاصی بهم میداد … البته اگر دریا با نقاشی و کاردستی هایش مزاحم ام نمیشد ! ….

    روی تختم دراز کشیدم ، و برای چند لحظه پلکهایم را گذاشتم روی هم … به آرامش اتاق و سکوتش احتیاج داشتم … بعد از وقفه ای ، گوشی ام را برداشتم و شماره ی دایی را گرفتم !
    با دایی ام خیلی راحت و صمیمی بودم مثل دو تا دوست ! …
    همیشه در عین صمیمیت احترامش را هم نگه میداشتم ، خیلی دوستش داشتم ، و خالصانه بودن ِ محبتش را می فهمیدم !

    با چند بوق صدای ِ محکم اش از پشت ِ گوشی پیچیده شد …

    – الو پروا !
    با انرژی و با صدای نسبتا” بلند و رسایی گفتم :

    – سلـــــــــام دایـــی خوبی ؟

    – علیک سلام … اینطور که بوش میاد انگار حال تو از من بهتره ! منتظر تماست بودم …

    – آره مشخصه !
    – چی مشخصه ؟

    – اینکه منتظر تماسم بودید ! آخه بعد از دو بوق صدای پرجذبه اتون از اون ور خط بند شد !

    – باز شوخی ات گرفته ! می دونی گوشی رو برای چی اختراع کردن ؟

    – آره که می دونم برای ارتباط صوتی …

    – برای چه منظور و در چه مواقعی ؟

    – خب ، وقتی که کسی با تو کاری داره یا بلعکس …

    – بعد اون وقت شما برای چی ، گوشی همراتون نگه میدارین ؟

    – وای دایی این همه سوال طرح کردی که بگی چرا گوشیمو ور نمیدارم !

    – نه پس میخواستم باهات اختلاط بیکاری کنم !

    – ببخشید دایی ، حواسم نبود که گوشی رو از سایلنت در بیارم !

    – خیلی خب … بریم سر اصل مطلب … تمرین و چیکار کردی ؟

    همیشه عاشق سختگیری های دایی ام بودم ، سخت ازم کار می کشید تا به نتیجه مطلوبی که دلش میخواست برسم ! … من هم کم نمیگذاشتم حتی بعضی وقتها از حد توانم هم بیشتر کار می کردم تا برق رضایت را توی چهره اش ببینم ! … گاهی تحسینم میکرد گاهی هم نگران سلامتی ام میشد و بهم تذکر میداد !
    میشه گفت در کل همیشه هوایم را داشت …
    – خب تو باشگاه اون تکنیک های جدیدی که یاد داده بودید رو تمرین کردم … کلا” هر تکنیکی رو که قبلا” می دونستم رو ساعتها تمرین و دوره کردم تا بیشتر بهشون تسلط داشته باشم !

    – خب … خوبه ، ولی من اینجوری راضی نمیشم باید از نزدیک تمرین هاتو ببینم ، فردا که کار خاصی نداری بیام … !

    – … راستش فردا صبح سوسن قراره بیاد اینجا ، بعد از ظهر رو وقت دارم تا شب کار کنیم …

    – اوکی ، فقط یه چیزی ! … اصل کاری رو یادم رفت بگم !
    – چی رو ؟
    – فردا یه نفر دیگه رو هم واسه سورپرایز با خودم میارم واسه تمرین ، اشکالی که نداره ؟
    – خب نه ، چه اشکالی !
    – حتی اگه طرف یه پسرجوون هم باشه ؟

    دایی چی داشت میگفت ! فردا ! واسه تمرین ! یه پسر جوان با خوش میاره ! اونم اینجــــــــــا … !!!! دایی اخلاق من را می دانست و من هم اخلاق دایی را ! هر چی من غیرتی تر بودم … دایی هم کمتر از من نبود ! درسته که افکارم خیلی سنتی نیست و دختری خجالتی ای نیستم و با پسرهای فامیل امان به چشم برادری راحت بودم ولی خب من هم اصول هایی برای خودم داشتم !

    – دایی شوخی ات گرفته !؟
    – آخه این حرف ِ من کجاش خنده دار بود که شبیه شوخی باشه ؟

    – د .. دایی ، منظورتون یه پسر غریبه است که فردا بیاد اینجا و با من تمرین و نبرد داشته باشه … آره ؟

    – آره ، اگه بشه … می خوام با نحوه ی کار کردنش آشنا بشی ! می دونم کمی عجیبه ولی این یه مورد استثناست !

    – آخه دایی …
    – آره آره همه رو می دونم ، تو به من اعتماد داری یا نه ؟
    – معلومه که دارم …

    – خوبه … ببین پروا این پسری که فردا با خودم میارمش یه اُعجوبه ای ِ واسه خودش ! یعنی تکنیک هایی که داره حرف نداره خیلی حرفه ای ِ ، کسی تا به حال نتونسته شکستش بده ! وقتی میگم یه اُعجوبه است یعنی واقعا” یه اُعجوبه است ، فردا می بینیش و می فهمی که من چی میگم ! … در ضمن یه پسر سنگین و موقری ِ که من ازش مطمئنم اگه مطمئن نبودم هیچ وقت با خودم نمی آوردمش ، در مورد بابات هم نگران نباش همه چی رو می دونه !

    سایت دانلود رمان های صحنه دار و تیکه دار عاشقانه خفن زیبا رویان بی حریف عکس دختر ایرانی

    سایت دانلود رمان های صحنه دار و تیکه دار عاشقانه خفن زیبا رویان بی حریف عکس دختر ایرانی

    سایت دانلود رمان های صحنه دار و تیکه دار عاشقانه خفن زیبا رویان بی حریف عکس دختر ایرانی

    سایت دانلود رمان های صحنه دار و تیکه دار عاشقانه خفن زیبا رویان بی حریف عکس دختر ایرانی

    چند لحظه سکوت کردم که دایی گفت :
    – گوش میدی ؟
    – آره دایی گوشم با شماست !
    – اوکی ، خب دیگه فردا می بینمت کاری نداری ؟
    – نه دایی کاری ندارم ، شبتون به خیر
    – شبت به خیر دایی جان

    و گوشی را قطع کرد …

    قسمت اول رمان عاشقانه زیبارویان بی حریف در این لحظه به پایان رسید . قسمت های بعدی در روزهای آینده تقدیم شما عزیزان خواهد شد .

     لطفا نظرات و دیدگاه های خود را در مورد پست دانلود کتاب رمان جدید عاشقانه ایرانی زیبا رویان بی حریف دختر های خوشگل ایران ۲۰۱۵ برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت سایت تفریحی و سرگرمی سپیده www.3pide.ir

    انتشار یافته: 2

    نظرات

    *

    code

    1445934183
    شكم بند هات شيپر، گن‌هاي مخصوص تناسب اندام براي پوشش روزمره هستند كه با فناوري پارچه‌هاي هوشمند نئوتكس NEOTEX ساخته شده اند كه دماي مركزي بدن را افزايش مي دهند و به شما كمك ميكنند كه موقع پوشيدن آن در طي‌ فعاليت‌هاي روزمره عرق كنيد، عرق كنيد و باز هم بيشتر عرق كنيد
    روش خريد : برای خریداین محصول پس از کلیک بر روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کارتان تحویل و بعدا هزینه را به مامور پست پرداخت نمایید.
    خـريد پستي >> قيمت فقـط :۲۰۰۰۰ تومان پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

  • پربیننده های : روز
  • هفته
  • ماه
  • آنچه کاربران در سپیده می خوانند